چشم فتنه...!

فعلا دست به نقد وبلاگمان را فیلتر کردند و شواهد و قراین نشان میدهد که همین امروز فردا سربازهای امام زمان می آیند سروقتمان و خودمان را هم به کل فیلتر می کنند از زندگی...همه اش هم تقصیر این محمود فرجامی ست که یک چیزهایی راجع به ما نوشته که انگار رهبر کل اپوزیسیونیم...آن هم نه از این اپوزیسیون های مخملی و سوسولیالیستی...از آن اپوزیسیون هایی که خون از سیبیلشان میچکد...رسما ما را برد و نشاند بغل دست عبدالمالک ریگی...شاید هم بالا دستش...! خیرش که به آدم نمی رسد...دلمان خوش بود که تازه از فیلتر در امده بودیم...میدانید چقدر پستهای پوپولیستیک و خاله زنکی نوشتم تا آن مامور اداره تفتیش اینترنت را قانع کردم که فیلترمان را بردارد...؟چقدر این خانم شین نامه نوشت برای این اداره فیلترینگ که شوهرش نسل اندر نسل پوپولیست و کله نخودی بوده و اوج دغدغه اش این است که آخر هفته دست زنش را بگیرد ببرد فرحزاد یا امام زاده داوود...؟
...کم از دست آن محمود کشیدیم این یکی محمود هم امد و با این کارش قوز بالا قوز شد... نه گذاشت و نه برداشت و صاف رفت زیر دو لنگ ما و یا حسین گویان ما را برد بالا و در عرصه اینترنت چرخاند و به جهانیان نشان داد و شد آنچه نباید می شد...به هر حال آنچه در وزارت اطلاعات در ساعات اخیر گذشت احتمالا چیزی مشابه نمایش تک پرده ای زیر بوده...

نمایشنامه واقعی در یک پرده:

زمان: سه ساعت و چهل و پنج دقیقه بعد از اینکه محمود فرجامی مرتکب آن نوشته شد.
مکان: وزارت اطلاعات – طبقه منفی شش – بخش مبارزه با اراذل و اوباش اینترنتی

دو کامپیوتر کنار هم قرار دارند. سرباز گمنام شماره یک که جوانی بیست و چند ساله با یقه ی بسته و ریش نتراشیده است پشت یکی از کامپیوترها تقریبا توی صفحه مونیتور فرو رفته است و زیر لب و پشت سر هم ذکر می گوید و استغفار میکند... پشت کامپیوتر دوم جوان دیگری نشسته و در سکوت سرگرم مطالعه است. ناگهان سرش را بالا میکند:

- سید...! سید جان...بدو بیا اینجا که چشم فتنه را پیدا کردم .

سید بدون انکه چشم از مونیتور بردارد:
- صبر کن...الان در حال ماموریت هستم...یک لانه فساد اینترنتی پیدا کرده ام...کلی هم عکس دارد...دارم اعضایش را شناسایی میکنم.

جوان دوم کنجکاوانه سرکی به مانیتور سید میکشد و ناگهان انگار برق گرفته باشدش ذکر گویان رویش را بر میگرداند:
- اه....پس پیس پس پس پیس پس پس...(ذکر زیر لبی!)...ولش کن اینها را... تا به حال یک آرشیو چهل هزارتایی عکس و فیلم از اعضا و اسافل مردم جمع کرده ایم...یک نفرشان را هم هنوز نگرفته ایم...به خدا مدتیست که من هر شب دچار مشکل شرعی میشوم...خود تو هم که پای چشمانت حسابی گود افتاده...مگر حاجی نگفت فعلا تمرکزمان را بگذاریم روی پیدا کردن وبلاگهای حامی و مشوق اغتشاشات؟

جوان اول بلند میشود و در حالی که به وضوح سعی میکند برجستگی شلوارش را مخفی کند دولا دولا به سمت کامپیوتر اول میرود.
- خب ببینم چه پیدا کرده ای...خدا خیرت بدهد...!دهه... این که وبلاگ محمود فرجامی خودمان است...این بنده خدا هفته ای یکبار باید بیاید اینجا و خودش را معرفی کند و یک چک بخورد و برود...تمام تلفنهایش هم شنود می شود...این یک زمانی چشم فتنه بود...الان دیگر موی زهار فتنه هم نیست...!

- نخیر... خودش را که نمیگویم...بیا این قسمت "براده ها" یش را بخوان...یک آدمی هست به اسم شراگیم زند...ظاهرا رهبرشان است...از او به عنوان قهرمان نام برده...سر نخ همه این آشوبها در دست اوست...اصلا شاید اوست که به موسوی خط میدهد...این هم وبلاگش...

چند ساعتی میگذرد...هر دو سرباز گمنام مشغول خواندن و زیر و رو کردن آرشیو وبلاگ شراگیم میشوند... سرانجام "سید" کش و قوسی به خودش میدهد و خمیازه کشان رو به همکارش میکند و میگوید:

- بس است بابا...چشممان در امد...تا همینقدر هم که خواندیم برای دو بار اعدام کردنش مدرک به دست آورده ایم...تابلوست که مامور سیاست...مادرش هم که امریکاست و یک زمانهایی هم هر چند وقت یکبار برایش دلار میفرستاده...در این اغتشاشات اخیر هم که هرجا شلوغ بوده او هم رفته...یا شاید هم اصلا هرجا که او میرفته شلوغ میشده...!

- تا دیر نشده یک نامه بزن به برادرانمان در مخابرات بگو این دجال زمان را فیلتر کنند...یک نامه هم بزن به صدا و سیما و بگو خودشان را اماده کنند برای یک اعتراف تلویزیونی...بگو چشم فتنه را گیر آوردیم...راستی...چطور است بگوییم قاتل ندا آقا سلطان هم همین بوده...!
...

بعد التحریر:
انتخابات هم که به سلامتی و میمنت به تصویب شورای نگهبان رسید...شورای نگهبان اعلام کرد که در بازشماری صندوقها در برخی شعبات چند رای هم به آقای احمدی نژاد اضافه شده...خب خدا را شکر که وزارت کشور و شورای نگهبان مدیون نشدند به آقای احمدی نژاد...! چه باید کرد؟ از من میپرسید؟نکند شما هم باورتان شده که من رهبر اپوزیسیونم...؟ فقط میدانم بدترین چیز این زمان رخوت و نا امیدی ست...خوشبختانه آقایان موسوی و کروبی با وجود همه فشارها و تهدید ها پای قولشان ایستاده اند...واقعا نامردی و یا بهتر بگویم بی شرفیست که تنهایشان بگذاریم...؟
راستی...برگه های رای نو و تا نشده ای را که جلوی دوربین شمارش شد شما هم دیدید...؟ دستخطهای تابلویی را که روی برخی برگه های رای قابل تشخیص بود چطور؟ اگر ندیدید اینجا و اینجا ببینید...!اینها بزرگترین دشمن و خطری که تهدیدشان میکند نه جنبش های مردمی ست و نه امریکا و اسرائیل، حماقتهای بی پایان خودشان است...

نوشته شده توسط شراگیم زند در July 1, 2009 10:47 AM | | نظرات (88)


گزارش تجمع امروز در مقابل مسجد قبا

همه چیز خوب بود...شاید ده هزار نفر بودیم...از خیابانهای اطراف خبر ندارم اما سرتاسر کوچه ای که مسجد قبا در آن واقع بود مملو از جمعیت بود...ما تقریبا نزدیک در اصلی مسجد نشسته بودیم...خیلیها روی زمین نشسته بودند و خیلیها هم ایستاده منتظر آقای موسوی بودند...داخل مسجد هم مملو از جمعیت بود طوری که نمیشد داخل بروی...تعدادی سرباز و درجه دار نیروی انتظامی در محل حاضر بودند...رفتارهایشان مسالمت امیز بود...از بالای پشت بام مسجد یکی دو نفر بسیجی در حال فیلم گرفتن از جمعیت بودند...بین جمعیت هم کسی با دوربینی بزرگتر داشت از مردم فیلم میگرفت که با توجه به جلیقه اش که آرم صدا و سیما داشت میشد حدس زد که متعلق به صدا و سیماست...به هر حال هرچه بود کسی کاری به کارشان نداشت...درست روبروی در اصلی مسجد بالای یک دیوار یک کارتن خالی گذاشته بودند و وسط آن را طوری که جلب توجه هم نکند سوراخ کرده بودند... ولی معلوم بود درونش دوربینی مخفی کرده اند که البته خیلیها متوجهش شدند و با دست آن را به همدیگر نشان میدادند...سرانجام یکی از جوانهای تر و فرز دل به دریا زد و صورتش را پوشاند و از دیوار بالا رفت ...زیر کارتن دوربینی در حال فیلمبرداری از جمعیت بود...همان بالا در مراسم باشکوهی دوربین را معدوم کرد که با تشویق حضار مواجه شد...تراکم جمعیت به گونه ای بود که همه احساس امنیت و آرامش داشتیم...آقایان کروبی و پسر شهید بهشتی هم داخل مسجد بودند...پلیس مستقر در اطراف مسجد با بلندگویی که فقط سوت میکشید سعی داشت جمعیت را به ترک محل تشویق کند...ولی گوش کسی بدهکار نبود...و مردم مدام صلوات میفرستادند و صدای آن سرهنگ میان اینهمه صلوات گم میشد و به جایی نمیرسید... مردم منتظر بودند موسوی بیاید و با آنها حرف بزند...حدود ساعت هفت و نیم بود که پسر دکتر بهشتی از مسجد بیرون امد و سعی کرد با مردم حرف بزند...اما آنقدر یواش حرف میزد که فقط افرادی که در شعاع چند متری اش بودند حرفهایش را میشنیدند...و البته ما هم بودیم و شنیدیم...میگفت که آقای موسوی در ترافیک پایین حسینیه ارشاد گیر کرده اند و پیغام داده اند که نمیتوانند بیایند...از مردم خواست که منتظر ایشان نشوند و قبل از اینکه مشکلی درست شود محل را ترک کنند...کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود...همه از اینکه بعد از چند روز سرکوب و ممانعت توانسته بودند تجمعی را تشکیل بدهند هیجان زده و راضی بودند...میخواستند این همدلی و همراهی را ادامه دهند...بار دیگر پسر آقای بهشتی این بار با بلندگو حرفهایش را تکرار کرد...این بار شماره موبایل آقای موسوی را هم گرفت و گوشی را گذاشت جلوی بلند گو تا مردم صدای خود آقای موسوی را بشنوند...از میان خر خر و جیر جیر و سوت بلندگو چیزهایی شنیده شد که البته صدای خود آقای موسوی بود...به هر حال جمعیت بعد از شنیدن حرفها نامفهوم موسوی شروع کرد به ترک محل تجمع...در سکوت و آرامش در حالی که دستهایشان را به علامت پیروزی بالا گرفته بودند به سمت خیابان شریعتی به راه افتادند...من و خانم شین هم تقریبا در میانه های جمعیت بودیم...تقریبا وسطهای کوچه بود که صدای همهمه و فریاد نفرات جلویی صف بلند شد...روی نوک پا ایستادم که ببینم آنجا چه خبر است...گارد ضد شورش مسیر را بسته بودند و اجازه خروج نمیدادند...مانده بودیم که بالاخره تکلیف چیست و اگر بخواهیم برویم خانه مان باید چه کار کنیم و اصلا مگر شرکت در مراسم مسجد قبا جرم بوده که اینها اینطور راه را به رویمان بسته اند ...چند لحظه که گذشت اتفاقی بد تر افتاد...به گارد ضد شورش فرمان حمله داده شد...! در آن کوچه نسبتا تنگ و با آن حجم عظیم جمعیت ناگهان کسانی که در صفوف جلو بودند شروع کردند به فرار به عقب...هیچکس نمیدانست چه کار باید بکند...جمعیت توی هم مچاله شد...خیلیها زیر دست و پا افتادند...اتفاقهایی که در کوچه مسجد قبا افتاد باور کردنی نبود...به وضوح مشخص بود که دستور بر سرکوب شدید است...من و خانم شین با فشار جمعیت بین در یک خانه و مردم در حال فرار گیر افتاده بودیم ... مامورهای گارد چنان با باطوم و کابل به مردم ضربه میزدند که انگار پدر کشتگی و کینه ای از مردم داشتند...همینطور میزدند و جلو می آمدند...ترس زیر دست و پا ماندن بیشتر از ترس کتک خوردن بود...اصلا درست نمیتوانستم فکر کنم اما تصمیم گرفتم همانجا بمانم...صدای فریاد و جیغ و هوار همه جا را پر کرده بود... تقریبا مامورها به بیست متری ما رسیده بودند که به سرم زد زنگ در خانه ای را که کنارش ایستاده بودم بزنم...دستم را نا امیدانه گذاشته بودم روی زنگ...روز شانسمان بود...در باز شد...به اتفاق خانم شین پریدیم داخل حیاط و یکی دو نفر دیگر هم که با ما بودند امدند داخل...در را که بستیم پشت سرمان ضربات لگد و باطوم بود که به در میخورد...چند ثانیه بعد در پارکینگ تکان شدیدی خورد و جوانی کتک خورده از بالای دری به ارتفاع دو متر به داخل افتاد...در آخرین لحظات توانسته بود فرار کند...کمی که حالش جا امد میگفت که ان جلو بوده و با گوش خودش شنیده که فرمانده شان به نیروهای تحت امرش دستور داده بود که بی ملاحظه بزنند...همه را بزنند...بیرون و از داخل کوچه صدای جیغ و ناله وفریاد می آمد...صداها مو به تن آدم راست میکرد...و بعد شعار مرگ بر دیکتاتور...و بعد صدای تیر...خانم شین گریه میکرد...آخر مادر و خواهرش هم قرار بود بیایند و فکر میکرد که شاید میان جمعیت بوده باشند... داخل خانه همه داشتیم به هم دلداری میدادیم...گفتم حتما گاز اشک آور است که زده اند... گفتم فقط نیروهای پلیس ضد شورش بودند...اینها آدم نمیکشند...اموزش دیده اند...فقط میزنند...اینها را برای دلگرمی دادن به خانم شین میگفتم...! البته دیده بودم که همین ها هم اسلحه گرم و شات گان دارند و دیده بودم بعضی از همین ها به قصد ناقص کردن و یا حتی کشتن میزنند...تا حدود بیست دقیقه درگیریها در کوچه ادامه داشت...جمعیت را به سمت مخالف خیابان شریعتی تارانده بودند...اوضاع که آرام تر شد یکی یکی بیرون آمدیم...داخل کوچه پر از پلیس بود...اما به تصور اینکه ما اهالی محل هستیم کاری به کارمان نداشتند...آسه آسه تا سر خیابان امدیم...تمام طول خیابان شریعتی هم نیروهای پلیس مستقر بودند...جا به جا هنوز آثار درگیری دیده می شد...کمی پایین تر از جایی که ما بودیم دختری در پیاده رو افتاده بود و عده ای سعی داشتند به هوشش بیاورند...ظاهرا درگیری در خیابان شریعتی هم به طور پراکنده ادامه داشته...کمی پایین تر هیجان زده و عصبی اما راضی و امیدوار سوار ماشینی شدیم و محل را ترک کردیم...

پ.ن: از "جان عزیز" های نازنینی که به هوای نوشته من که امروز امن و امان است آمدند و احتمالا کتک خوردند عذرخواهی میکنم...تقصیر اینهاست که خون جلوی چشمشان را گرفته و دیگر بی مجوز و با مجوز و با شعار و بی شعار برایشان فرقی ندارد...

پ.ن: در میان جمعیت حاضر اعلامیه هایی خبر از برگزاری یک تجمع دیگر فردا دوشنبه هشتم تیر راس ساعت پنج در میدان تجریش می داد...احتمالا این تجمع خودجوش است و ربطی به موسوی ندارد ...و البته مجوز هم ندارد...این را گفتم که باز "جان عزیز" ها یک وقت اشتباهی در آن ساعات آن سمتها آفتابی نشوند...البته با این شرایط جدید دیگر هیچ زمانی و هیچ کجا نباید آفتابی شوند...یعنی اگر تا امروز منتظر مجوز بودند که بروند توی خیابان و اعتراض کنند و کسی هم بهشان نگوید بالای چشمشان ابروست از این به بعد آن ممه را لولو برد... بنشینند خانه و با خیال راحت جومونگ تماشا کنند...این روزها معترضین با جواز و بی جواز یک اندازه کتک میخورند...!

پ.ن: خواهرم دیروز زنگ زده که شراگیم در نماز جمعه فلانی گفته است که از این به بعد معترضین به انتخابات مقابل رهبر و نایب امام زمان ایستاده اند و حکم ارتداد و محاربه و چنین چیزهایی دارند...که چند وقت پیش هم فلان گردن کلفت خبر از تحت پیگرد قراردادن وبلاگرهایی را داده که به این اغتشاشات! دامن میزنند...چه میگفتم؟ گفتم چشم...محتاط تر مینویسم...! اما به شما میگویم...به خدا این روزها ترجیح میدهم توی دست اینها باشم تا اینکه برای خودم راست راست بچرخم و خوش بگذرانم... زیر بازجویی و شکنجه لااقل خیال آدم راحت است...خیالش راحت است که شرف دارد...که هنوز یک جو همت و مردانگی ته وجودش هست...که فرق دارد با این مخنث هایی که سرشان را کرده اند زیر لحاف و خودشان را به کوری و کری میزنند...انگار نه انگار که کشور مال آنها هم هست...که اینهمه دروغ و دغلبازی و رسوایی را میبینند و خودشان را به ندیدن میزنند...که هزار جور توجیه و دلیل و برهان برای کاهلی ها و ترس های خودشان می آورند تا بتوانند فقط زندگی کنند...توی گه زندگی کنند...در زندان لااقل آدم هر شب خواب چشمان بازمانده ی ندا و نداها را نمی بیند...که از خودش خجالت نمیکشد...آنجا آدم به خودش افتخار میکند که اگر آزاد نیست ولی آزاده است...نمیخواهم نگرانتان کنم...خود بزرگ بین هم نیستم...معتقد و مطمئنم که در این کشور آنقدر سمن هست که کسی سراغ یاسمن نمی آید...آنقدر آدم آزادیخواه و مبارز و شجاع هست که این قبیل نوشته های وبلاگی در مقام مبارزه یکجور شوخی ست...اما کاش اینطور نبود...کاش واقعا میتوانستم کمی خاطر اینها را با همین نوشته ها پریشان کنم...کاش انقدر خار چشمشان بودم که ساعتها وقت مفید از یک تیم اطلاعاتی اینها را که میتواند صرف ردیابی و دستگیری دیگران شود به خود اختصاص می دادم... کاش میتوانستم ساعتها و روزها وقت یک بازجو را بگیرم...کاش لااقل یک سلول از اینها را با تن خود اشغال میکردم...
به هر حال این دوره هم مثل هر دوره تاریخی دیگری می آید و می رود...ما هم که منگنه شده ایم به این بخش تاریخ کشورمان دیر یا زود محکوم به رفتنیم...برای من مهم است که درست زندگی کنم...بر اصول انسانی خودم استوار باشم...ترسها و کاهلی هایم شرافت انسانی ام را تحت الشعاع قرار ندهد...نتیجه اهمیتی ندارد...چه فرق میکند که اخرش چه میشود...حتی اگر اینها بروند و بدتر از اینها هم بیایند باز هم من به عنوان انسانی که سعی دارد درست زندگی کند وظیفه دارم در برابر اینهمه کجی و زشتی و دروغی که در پیرامونم میبینم اعتراض کنم...اگر غیر از این باشم حالم از خودم به هم میخورد!

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 29, 2009 1:10 AM | | نظرات (184)


امروز ساعت شش مسجد قبا

امروز یکشنبه هفتم تیرماه ساعت شش مراسم بزرگداشت شهدای هفتم تیر در مسجد قبا واقع در خیابان دکتر شریعتی-بالاتر از حسینیه ارشاد- مسجد قبا برگزار خواهد شد... این تجمع و مراسم مجوز قانونی دارد (قابل توجه جان عزیزها!)... و احتمالا خود آقای موسوی نیز سخنرانی خواهند داشت...در خبر رسانی این گردهمایی کوتاهی نکنید.

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 28, 2009 1:01 PM | | نظرات (33)


هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد...

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام، ناگهان
برباغ و بوستان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در،بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

زین کاروان سرا بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.

(سیف فرغانی)

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 26, 2009 12:03 AM | | نظرات (120)


گزارشی از تجمع امروز

حدود ساعت چهار از میدان ونک به سمت بهارستان حرکت کردم...میدان ونک به جز دو ماشین پلیس مربوط به کلانتری هیچ نیرویی مستقر نبود و البته هیچ نشانه ای از برگزاری تجمع هم دیده نمی شد...همانجا حدس زدم که ترفند اعلام تجمع در چند میدان برای پراکنده کردن نیروها کارساز نبوده و باز رژیم با همه قوا راهی بهارستان شده...حدسم درست بود...بهارستان شلوغ بود...معجونی از نیروهای پلیس،گارد ضد شورش، بسیج و البته نیروهای لباس شخصی...رفت و آمدی غیر عادی و فشرده در پیاده رو ها وجود داشت، نیروهای موتورسوار زره پوش با حرکت در پیاده روها و تکان دادن باطومها سعی داشتند جو رعب و وحشت را در میان مردم حاکم کنند، به محض اینکه تجمعی چند نفره در گوشه ای به صورت ایستا شکل میگرفت با یورش پلیس و یا نیروهای لباس شخصی مواجه میشد...هنوز چند صد متر نرفته بودم که شاهد شلیک گار اشک آور بودم...شلیک به طور مستقیم و از فاصله نزدیک و به سمت جمعیت ده – دوازده نفره ای بود که گوشه ای از پیاده رو تجمع کرده بودند...این صحنه عجیب و تکان دهنده بود و نشان میداد که دستور این است که با خشونت تمام با همانهایی هم که ساکت در پیاده روها ایستاده بودند برخورد شود...تقریبا در یکساعتی که انجا بودم در مسیرهایی که میرفتم و می آمدم شاهد حداقل چهار مورد دستگیری و حداقل ده مورد ضرب و شتم بودم...رقت انگیز ترین صحنه مربوط به چهار جوانی بود که هر چهار نفر با سر و رویی خون الود روی زمین و در محاصره نیروهای یگان ویژه نشسته بودند...شدت خونریزی یکی از آنها نگران کننده و ناله هایشان به شدت متاثر کننده بود...در انتهای مسیرم به سمت بالا عده ای در حال ترک محل و پس از خارج شدن از محدوده تجمع نیروهای سرکوبگر شروع به شعار دادن کردند که به مرور بر تعدادشان افزدوه شد...ساعت حدود هفت بود که سوار مترو در ایستگاهی بالاتر از ایستگاه بهارستان شدم و به خانه برگشتم

نکته: پس از اعلام یک محل برای راهپیمایی از چند ساعت قبل از شروع تجمع، نیروهای سرکوبگر با برنامه ریزی دقیق و به طور متمرکز و با خشونت زیاد سعی در جلوگیری از ورود جمعیت از خیابانهای اطراف به محل تجمع و نیز متفرق کردن جمعیت حاضر در محل میکنند. هیچکس حاضر نیست جلوی ضربات باطوم و یا گلوله بایستد و قهرمان بازی در بیاورد...کسانی هم که می آیند قصد درگیری ندارند...برای همین هم معمولا تجمعاتی که از قبل اعلام می شود این روزها به صورت یک راهپیمایی یا تجمع تمام عیار شکل نمیگیرد و بعضا به صورت پراکنده و تجمع در پیاده روها انجام می شود. این مساله طبیعیست و نباید باعث نگرانی و یا دلسردی ما شود...همین که رژیم این همه نیرو را به میدان می اورد و همین که این تجمعات و خشونت های رژیم در تمام رسانه های جهان منعکس میشود برای ما پیروزی ست و این پیام به جهان داده می شود که مردم ایران هنوز ایستاده اند.

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 24, 2009 9:41 PM | | نظرات (100)