شراگیم
الوعده...وفا...!

الوعده وفا...آمدم که از 22 تا از بهترین فیلمهایی که تا به امروز دیده ام بنویسم..سعی میکنم کلاسیک ها را فراموش کنم و تمرکز و توجهم را بگذارم بر روی سنینمای یکی دو دهه گذشته...و لطفا به این نکته توجه بفرمائید که بنده آدم فیلم باز و فیلم بین خفنی نیستم و کل فیلمهایی که از برگمان و گدار و بونوئل و تروفو روی هم دیده ام متاسفانه به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسد و بدیهیست ادعایی هم در این زمینه ندارم و نمیتوانم هم داشته باشم...پس بر خلاف دیگر فرمایشات من این یکی وحی منزل نیست و مو که سهل است ممکن است سنگ و آجری هم لای درزش برود...سخت است به ترتیب علاقه نوشتن پس بدون توجه به ترتیب این 22 فیلم را قبل از مردن ببینید...:

1- زندگی دوگانه ورونیکا (The Double Life of Verunqe) - کریستوف کیشلوفسکی
2- آبی (Blue) – کریستوف کیشلوفسکی
3- خواهران مگ دالین (magdalin’s Sisiter) – پیتر مولان
4- یکشنبه غمگین (Gloomy Sunday) – رولف شودل
5- میل مبهم هوس (THAT OBSCURE OBJECT OF DESIR) – لوئیس بونوئل
6- امیلی (Amelie) – ژان پیر ژانت
7- زندگی معجزه است (Life is a miracle) – امیر کاستاریکا
8- بازگشت ناپذیر (Irreversible) – گاسپار نوئه
9- طعم گیلاس – عباس کیارستمی
10- اروس (Eros)- آنتونیونی – سودربرگ – ونگ کار وای
11- والتس با بشیر (Waltz with bashir) – آری فولمن
12- ما فرشته نبودیم (We are no Angels) - نیل جردن
13- سلطان کمدی (King of Comedy) – مارتین اسکورسیزی
14- 10 - عباس کیارستمی
15- و همینطور مادرت...(U tu mama tambien) – آلفونسو کوارن
16- فارست گامپ ( Forest Gump) – ربرت زمکیس
17- وال ای (Wall-E) – آندرو استانتون
18- زنی تحت تاثیر (A Woman under Influence) – جان کازاواتیس
19- لندن ( London) – هانتر ریچاردس
20- س*ک*س با عشق ( S*exo con amore) – بوریس کوئریکا
21- مرگ و دوشیزه ( Dead and the Maiden) – رومن پولانسکی
22- شبهای روشن – فرزاد مؤتمن
خب...این از قسمت اول که مخصوص دوستان روشنفکر و فرهیخته خوبم بود...و اما از آنجا که نمیتوانم درصد بالایی از مخاطبین اینجا که گوگل ریدری و عوام الناس هستند را نادیده بگیرم ده فیلم هم برای این افراد در ادامه معرفی خواهم کرد...قبل از معرفی فیلمهای پوپولیستی (برای بار دهم عرض میکنم که من اصطلاح پوپولیستی را در معانی مختلف و در موقعیتهای گوناگون به کار می برم و این لزوما ارتباطی با معنای لغتنامه ای وازه پوپولیسم ندارد!) ذکر این توضیح ضروری ست که همه ما ضرورتا فیلمها را برای کسب معرفت و یا جلای روح و یا کنار امدن با دغدغه های فلسفی خود نمی بینیم...در درون همه ما حتی روشنفکرترینمان همیشه یک گوگل ریدری کوچک وجود دارد که سر بزنگاه یقه مان را میگیرد و خواسته هایش را مطرح میکند...این خواسته ها لزوما خواسته هایی جنسی نیستند...اما عموما چنینند...! من که دیگر با شما تعارف ندارم...پس صاف میرویم سر اصل مطلب:

1-Devil's Rejects, The – راب زامبی
این فیلم را زمانی دیدم که دچار یکی از آن بحرانهای روحی شده بودم که آدم گیر می دهد به فیلمهای دو زاری و بی محتوا و به اصطلاح B- movies ...میخواستم با دیدن مسخرگی و پوچی و مزخرفی اش کمی مسخرگی و پوچی و مزخرفی زندگی خودم را فراموش کنم بلکه بهتر شوم...با اینکه اصلا امیدی بهش نداشتم اما وقتی تمام شد حداقل ده بار با خودم پشت سر هم گفتم خیلی خوب بود...خیلی خوب بود...خیلی خوب بود...

2- Death Proof - تارانتینو
شنیده بودم که گلاب به رویتان ترکمان تارانتینوست...درست شنیده بودم...اما دیدن ترکمان یک غول همیشه هم خالی از لطف نیست.

3- اروس (Eros)- آنتونیونی – سودربرگ – ونگ کار وای
ها...خوب حواستان جمع است...این فیلم را آن بالا هم نوشته بودم...نکته همینجاست...این فیلم را اگر با چشم روشنفکری ببینید یک فیلم بابک احمدی چپه کن است...! اما از چشم یک گوگل ریدری تبدیل می شود به معجونی از بهترین سکانسهای سکسی تاریخ سینما...فیلم کوتاه آخر (اثر آنتونیونی) چکیده ایست از اروتیک در همه ادوار تاریخ!

4- Flower and snake – تاکاشی ایشی
اگر دلتان نازک است و حوصله دیدن پیچ و تاب خوردن بدن لخت و پتی زنان زجر کشیده را ندارید این فیلم را نبینید...اما اگر یک نموره فانتزی های سادیستی ته ته ذهنتان دارید این فیلم میتواند کمی شما را به خدا نزدیکتر کند...

5- The short films of tinto brass
تینتو براس تروفوی گوگل ریدریهاست...! فیلمهای کوتاه و کمتر دیده شده اش در ایران به هر حال برای خیلیها دیدنی ست.

6- The story of o
یک کلاسیک بی نظیر برای باز هم طرفداران فیلمهای حاوی صحنه های سادومازوخیستی منتها از نوع رمانتیک تر و نرم تر...این فیلم در ژانر خود و بین هوادارانش یک بر باد رفته کامل است.

7- The Texas Chainsaw masacare
ترجمه اش می شود کشتار با اره برقی در تگزاس...نیاز به توضیحی هم دارد؟

8- The nine Songs
سکس...دلنگ دلنگ...سکس...دلنگ دلنگ...باز هم سکس...دلنگ دولونگ...و باز هم سکس.......الی آخر.

9- American pie
یک و دو و سه و چهار ندارد...همه اش سر تا ته یک کرباس است...مقدار زیادی پستان و آب جو و کمی کالج!

10- I spit on your Grave
یک نیمه کلاسیک دیگر...توی نصفش دارند دنبال یک دختر لخت میدوند و هی به او تجاوز میکنند و توی نصف دیگرش همان دختر نیمه لخت دارد دودول تجاوزکارها را میبرد و میگذارد کف دستشان...

خب...این هم از این...امیدوارم دوستان خوبم و همچنین گوگل ریدریهای عزیز بتوانند به راحتی فیلمهای مورد علاقه شان را پیدا کنند...
من هم بروم که دیر وقت شد...تا یادم نرفته بگویم که پنجشنبه همین هفته باز استند آپ کمدی محمود فرجامیست...در همان ساعت و همان محلی که یکبار برگزار شد...اصلا چند خط آخر را از خودش بخوانید:

"... ای دوستان بدانید که یکم بهمن‌ماه (که بیست و دومش خیلی مهم است) ساعت 5 عصر (همان ساعتی که آن گاو لعنتی زد ایگناسیوی لورکا اینا را کشت) و در سالنکی نزدیکای میدان ولی‌عصر تهران (همانجایی که با ماشین دزدیده شده از روی بچه مردم رد شد) برنامه‌ای برگزار می‌شود که در آن با ارائه آمار و ارقام و نمایش فیلم و عکس‌های مستند به طریقی طنزآمیز موانع روابط عاطفی و روانی زن و مردها بررسی خواهد شد و راه‌ حل‌های به شدت موثری ارائه خواهد گردید.
تضمین می‌شود که این برنامه بر تمام زندگی شما سایه خواهد انداخت به خصوص اگر متاهل باشید. پس تا دیر نشده عجله کنید و برای خودتان و دوستان و آشنایان دور و نزدیکتان با فرستادن یک ایمیل به آدرس editor@itanz.net جا رزرو کنید."
در ضمن...از اوردن اطفال و گوگل ریدریها جدا خود داری نمائید.

(این شق آخر البته از طرف خودم بود!)

بعد التحرير:روزبه معرفي کرد من هم غيرتم به جوش آمد...براي تهيه برخي از اين فيلمها ميتوانيد به اينجا مراجعه کنيد. آرشيو فيلمي اش خيلي کامل است و بعيد ميدانم فيلمي بخواهيد و او نداشته باشد. و خوبي اش اين است براي همه اقشار از روشنفکر بگير تا گوگل ريدري فيلم دارد.

توسط در January 18, 2010 1:04 AM | | نظرات (54)
یاد ایام جوانی! (+18)

خوابیده بودم که حس کردم عنقریب دارم از تشک به بیرون پرتاب میشوم...آمدم کمی بخزم آن سو ترک که دیدم یک فروند خانم شین خیلی سفت و سخت اجازه عبور نمی دهد...تقریبا نیم متری از مرز فرضی و قراردادیمان رد شده بود و آمده بود توی خاک من...هرچه زور زدم بیدارش کنم نشد...دلم هم نیامد به خشونت متوصل شوم...نیم ساعتی کج دار و مریز با خودم کلنجار رفتم که در همان لبه پرتگاه تشک بخوابم... که طبعا نشد...در این گیر و دار هم خواب به کل از سرم پرید...تقریبا دو و نیم نصفه شب است...می آیم یک لیوان آب میخورم و جیشکی میکنم و توی هال برای خودم روی مبل ولو می شوم و ماهواره را روشن میکنم...صدایش را که نمیتوانم بلند کنم پس میزنم جایی که تصاویر خود به اندازه کافی گویا باشند...فشن تی وی دختران خوشگل لاغری را نشان میدهد که لخت لخت با آن پستانهای کوچک اما سر بالا و سرین های خوش تراش برای احتمالا عکاس مجله پلی بوی ژست میگیرند...یک زمانهایی دیدن چنین صحنه هایی میتوانست سوژه چند هفته و بلکه هم چند ماه هنرهای تجسمی و صنایع دستی ام باشد...

آن زمانها که جوانک تازه بالغی بیش نبودم با خیلی کمتر از اینها هم حالتی میرفت که محراب به فریاد می امد...یادم است در عنفوان جوانی (لابد چنانکه افتد و دانی) در خانه مادربزرگ پدری ام زیرزمینی بود که معروف به داشتن سوسکهای درشت ده سانتی بود و آن زمانها توی دنیا هیچ چیز به اندازه یک سوسک من را نمی ترساند (و البته الان هم نمیترساند)...رفتن به داخل این زیر زمین هم البته برای کلیه نوه ها و نتیجه ها ممنوع بود. اما این زیرزمین هولناک پر از خرده ریزهایی بود که نرفتن به آن را با وجود تمام عوامل بازدارنده غیر ممکن میکرد...یادگارهای دوران جوانی عموهایم...از کتابهای قدیمی و مجلات قدیمی و نوشته های قدیمی بگیر تا تیر و کمان واقعی و خشاب خالی ژ-3 و کلی فیلم آپارات که باید میگرفتی زیر نور و حدس میزدی چه چیزی را نشان میداده...اما از همه اینها جذاب تر برای من یک عکس کوچک رنگ و رو رفته بود که یک روز حین جستجوهایم میان انبوهی کاغذ پاره دیگر پیدا کردم... تصویری بود از صور فلکی که در قسمتی از آن و در میان کلی شکل و شمایل دیگر زنی برهنه در آغوش مردی ریشو آرمیده بود که بعد تر ها فهمیدم ونوس است...بار اول که آن را دیدم نفسم چنان بند امده بود که تا نیم ساعتی حرف نمیتوانستم بزنم...عکس را جایی مخفی کردم و از آن به بعد آن زیر زمین با آن سوسکهای درشت ده سانتی و بوی نا و پله های غیر استاندارد برایم شده بود قبله گاه آمال و آرزوها...وقت و بی وقت پاورچین پاورچین به انجا - که دیگر برایم حکم زیارتگاهی را پیدا کرده بود - میرفتم تا محبوبم را برای چند لحظه زیارت کنم...و البته عشقم صد در صد جنبه زمینی و جسمانی داشت و به محض ارضا شدن محبوب را توی صندوقچه اش پرت میکردم و بالا می آمدم تا روز بعد...به جرئت میتوانم بگویم این عکس برای مدت شش هفت ماه تنها فانتزی و شاید قوی ترین فانتزی جنسی تمام تاریخ زندگی ام بود...بعدها کم کم برای این یگانه دریچه من به دنیای زنانگی و سمبل اروتیسم، هووهایی از گوشه و کنار همان زیر زمین پیدا شدند...یک عکس سیاه سفید در یک مجله قدیمی که بالا تنه زن برهنه ای را نشان میداد که روی هر دو تا پستانش یک ستاره بزرگ هک شده بود که نوک پستانهای او را می پوشاند...این اولین و جدی ترین هووی ونوس بود که گرچه از نظر جزئیات به پای محبوب نمی رسید اما هرچه بود یک تصویر واقعی بود...و دیگری یک کاریکاتور ساده بود در یکی از نسخه های مجله توفیق از زنی برهنه با سینه های برجسته و بزرگ در کنار دریا...بعضی وقتها دیگر نمیدانستم وقتی به زیر زمین میروم باید اول به سراغ کدامشان بروم و حسابی یک دل و سه دلبر شده بودم...

بعد تر ها که رفت و آمدمان به خانه مادربزرگ کمتر شد و از آنجا که ان تصاویر را دیگر در اختیار نداشتم جستجوی گسترده ام برای جایگزین کردن محبوب نهایتا به چند عکس برگردان آدامس ختم شد...و تمام زندگی جنسی دوران نوجوانی و جوانی ام محدود به همین ها بود...آن زمانها نه اینترنتی بود و نه ماهواره ای...ویدئو هم سالها ممنوع بود و وقتی هم آزاد شد ما نداشتیم...اصل جنس هم که اصلا گیر نمی امد یا من عرضه نداشتم گیر بیاورم...هرچه بود ان چیزهایی بود که توی کلاس زیر میزی رد و بدل میشد و من هم که همیشه جایم جلوی کلاس بود و با بچه مثبت ها وشاگرد زرنگ ها میپریدم اکثرا بی نصیب می ماندم از ان چیزهایی که ته کلاس رد و بدل می شد...!

اولین برخورد نزدیکم از نوع سوم بیست و سه چهار ساله بودم که پیش آمد...دری به تخته ای خورد و دوست دختری پیدا کردیم که یک روز طعم لبش را زیر لبانمان احساس کردیم...این هم تجربه ای در نوع خودش منحصر به فرد بود...فکر کنید سر قبر فروغ آدم اولین لب زندگی اش را بگیرد...ولی کاش فقط لب بود...طرف چنان کارکشته بود که با همان بوسه اول چنان زبانش را فرو کرد توی دهانم که چهار شاخ مانده بودم...!اعتراف میکنم تا دو سه دقیقه گیج بودم...بدم امده بود...من که از یک لیوان دهنی که کسی تویش آب خورده باشد گریزان بودم و چندشم می شد حالا یکی کل زبان و مخلفاتش را فرو کرده بود توی حلقم... دو سه دقیقه که گذشت تازه فهمیدم چه حالی می دهد...کل فعالیت جنسی من و او به همین ختم شد...!

گذشت و گذشت تا به سن بیست و شش رسیدیم...حالا دیگر وبلاگی داشتم و اسم و رسمی و طبعا فرصتهای زیاد تری..دخترها مثل برق می آمدند و مثل باد میرفتند...خیلی خیلی که خوش شانس بودم لبی بود و مالش سینه ای...آن هم عموما توی کوچه و خیابان...! آن مقعطع تاریخ سازی که برای بار اول زنی تمام و کمال و با تمام مخلفات خودش را به آدم عرضه می کند مطمئنا در زندگی هرکسی روز مهمی ست...یادم است لوئیس بونوئل هم در کتاب خاطراتش از این روز تاریخی یاد کرده است...زنی که آن زمانها واقعا دوستش داشتم و البته پنج شش سالی از من بزرگتر بود...شاید ماجرایش را گفته باشم...حتما گفته ام...مگر میشود آدم دل کوچکی مثل من حرف توی دلش بماند؟ بار اول هیچ کاری نتوانستم بکنم...دنیایی که واردش شده بودم زمین تا آسمان با دنیایی که در ده سال گذشته ذره ذره تجربه اش کرده بودم فرق داشت...تا ان روز زن و فعالیت جنسی برای من یک تصویر صرفا ذهنی بود...کمی طول کشید تا توانستم با واقعیت وجودی و جسمانی زن به عنوان کسی که بتواند من را از نظر جنسی ارضاء کند کنار بیایم...فکر کنم در جلسه دوم یا سوم هم آغوشیمان بود که کم کم موتور راه افتاد و تا به امروز که به اینجا رسیده ام از حرکت نایستاده است...البته نمیگویم هنوز مثل روزهای اول سریع و غرنده و آتشین است...ولی هنوز پت و پتی میکند...!

اصلا این چیزها که موتور ما چطور کار میکند به شما چه ربطی دارد؟ فردا خانوم شین اینها را بخواند یک گوشمال اساسی ام می دهد...تقصیر خودش است...اگر کسی را ساعت دو بعد از نصفه شب بی خواب کنند و از رختخواب بیرون بیاندازند نتیجه همین می شود که می آید و به یاد ایام شباب قلم فرسایی میکند...مخصوصا اگر آن شخص شراگیم زند باشد!

توسط در October 1, 2009 5:09 AM | | نظرات (96)
Expire: 2008/07/1

یک اخطار کاملا جدی:
این نوشته حاوی مطالب و نکاتی ست که خواندنش به افراد زیر هجده سال و همچنین آدمهای اتو کشیده و پاستوریزه و مامان جونم اینا به هیچ وجه توصیه نمیشود...این را گفتم بگویم که بعد مدیون کسی نشوم!

چند روز پیش یکی از دوستان سابقم که البته متاهل هم هست و به از شما نباشد بچه ی بسیار مودب و خوب و پاستوریزه ایست بعد از مدتها زنگ زد و حسابی غافلگیرم کرد...بعد از حال و احوال پرسی و خوش و بش های اولیه دیدم این رفیقم به مِن مِن کردن افتاده و علی الظاهر میخواهد چیزی بگوید که رویش نمیشود... ته دلم گفتم حتما یک خبری هست و لابد کفگیرش خورده ته دیگ و پولی چیزی میخواهد و خودم را آماده کرده بودم که با یک عذرخواهی صمیمانه به او بگویم که آه در بساط ندارم و از این حرفها...ولی داستان چیز دیگری بود و وقتی این دوست من بالاخره بعد از کلی عذرخواهی و ابراز شرمندگی به حرف آمد، به حدی غافلگیر شدم که واقعا هیچ عکس العملی نمیتوانستم نشان بدهم...این دوست من گفت:" شراگیم جان واقعا شرمنده ام...حقیقت این است که من و عیال تصمیم گرفته ایم بچه دار شویم...از طرفی در حال حاضر چهل پنجاه تایی "کاندوم" استفاده نشده در خانه داریم که دیگر به کارمان نمی آید و تاریخ مصرفش هم در حال تمام شدن است...گفتم خب تو شاید مصرف داشته باشی و به کارت بیاید...تو را به خدا اسائه ادب نشود...واقعا هرچه فکر کردم دیدم با کسی جز تو آنقدر راحت نیستم و خب از طرفی حیف است که اینها را دور بیاندازیم...اگر واقعا فکر میکنی به کارت می آید بگو که به دستت برسانم..."
مانده بودم چه بگویم...این حرفها را اگر همین سهیل میرصادقی خودمان به من زده بود خب میگفتم از اول هم این پسر رویش توی روی من باز بوده و عیبی ندارد...ولی این یکی از ان تیپ آدمهایی ست که هیچوقت:"تشریف بیاورید" و " لطف عالی مستدام" و " مزین فرمودید" از دهانش نمی افتاد...واقعا نمیدانستم چه بگویم...جواب رد که به هیچ عنوان نمیتوانستم بدهم...از طرفی صورت خوشی نداشت حالا که این بنده خدا دلش را زده به دریا و به ما رو انداخته ما دست رد به سینه اش بزنیم...از طرفی هم واقعا دلم میخواست بالاخره این "کاندوم" را از نزدیک ببینم که چه شکلی ست...!قبول کنید که خجالت آور است که یک جوان سی ساله به عمرش کاندوم از نزدیک ندیده باشد...البته چند باری توی فیلمها دیده بودم اما متاسفانه همیشه سر آلت هنر پیشه قرار داشت و طبیعتا شکل واقعی اش را از دست داده بود...حدس خودم همیشه این بود که باید چیزی توی مایه های بادکنک باد نکرده باشد...یا از این ویز ویزی ها که باریک تر و درازترند...
این کاندوم هم از ان چیزهاییست که فکر نمیکنم هیچوقت در زندگی جرئت کنم بروم داروخانه و بگویم مثلا:" لطفا سه تا "کاندوم" بدهید...!" خیلی خجالت اور است...همیشه فکر میکنم اگر داروخانه دار برگردد بگوید مثلا برای چه کاری میخواستید باید چه جواب بدهم...؟ احتمالا همانجا آب میشوم و میروم توی زمین... یا مثلا اگر برگردد بگوید چه سایزی مد نظرتان است چه خاکی به سرم بریزم...؟واقعا کاندوم هم سایز بندی دارد؟ اگر دارد بر چه اساسی ست...؟طول؟ عرض؟ اصلا واحدش اینچ است یا سانتی متر...؟ واقعا اگر چنین چیزی بپرسد حسابی گیر میفتم و احتمالا آن لحظه باید انگشتهایم را اول حلقه کنم و بگویم " انقدر" و بعد پنجه ام را باز کنم و بگویم "در انقدر" ...!!
خب آدم وقتی راجع به چیزی اطلاعات ندارد بهتر است هیچوقت دنبال خریدنش هم نرود...آن هم چنین چیزی که هزار سوراخ سمبه و زوایای پنهان دارد که آدمی مثل من از هیچکدامش هم سر در نمیآورد...خاردار و بی خار و طعم دار و بی طعم و ترش و شیرین و رنگی و سیاه سفید و ...چه میدانم...

خلاصه رفتم و دو بسته ی پیچیده شده در روزنامه و قرار داده شده در یک مشمای مشکی را در یک عملیات دو صفر هفتی از او تحویل گرفتم...به خانه که رسیدم لباسهایم را در نیاورده افتادم به جان روزنامه ها و بسته ها را خارج کردم...یک بسته ی آبی رنگ بود با مارک lelia و یک بسته خاکستری رنگ با مارک relax ...اعتراف میکنم انتظار دیدن هرچیزی را داشتم جز همانی که داخل بسته ها بود...یک حلقه ی روغنی و بد شکل در بسته بندی هایی که آدم را به یاد این قرص های حشره کش خانگی می انداخت...یکی اش را با احتیاط باز کردم و سعی کردم با انگشت امتحانش کنم...چرب و لزج و چندش اور بود...توی یکی از بسته ها یک دستورالعمل استفاده هم قرار داشت... دستم را شستم و آمدم و به دقت دستور العمل را خواندم...تقریبا واضح و روشن همه چیز را توضیح داده بود...رفتم لباسهایم را به طور کامل در آوردم و آمدم نشستم روی مبل و سعی کردم یکی از آنها را در محل مقرر قرار دهم...توی برگه ی راهنما نوشته بود "در حالت نعوظ کاندوم را روی آلت قرار داده و با حرکت دست ان را غلطانده و تا انتهای آلت باز نمایید"...حالا بیا و درستش کن...! سر ظهری و با این همه خستگی و بیخوابی همین یک "نعوظ" را کم داشتم...ولی واقعا دلم میخواست ببینم استفاده از کاندوم چه حسی دارد...رفتم و یک نگاهی به فولدر مخفی ام انداختم...چیز دندان گیری نبود...یک سری عکسهایی بود که از این و ان گرفته بودم...حالم از این پورن استارهایی که مثل احمقها زل میزنند به دوربین و نیششان هم تا بناگوش باز است به هم میخورد...متاسفانه حدود دو سه هزار تا عکس درجه یکم را یکی دو سال پیش در یک تصمیم عجولانه و احمقانه و شاید هم عارفانه پاک کرده بودم...از ان عکسهایی که تک تک و با وسواس زیاد و به مرور از اینترنت جمع کرده بودم...!

چشمهایم را بستم و سعی کردم معدود ماجراجویی هایی را که داشتم به یاد بیاورم...اولین بوسه ها...اولین نوازشها...توی رختخواب...حمام های دو نفری...نه...انگار نه انگار...در اینجور مسائل وقتی آدم بخواهد تمرکزش را روی چنین کاری بگذارد بدتر آلت آدم با آدم لج میکند...!سعی کردم از تخیلاتم استفاده کنم...این آخرین و مخوف ترین اسلحه ای که همیشه به کار می آید...همیشه موثر است...وقتی افسار ذهنت را رها کنی تا برای خودش در مرتع هوسها و تمایلات جنسی بچرد، ذهن شروع میکند به جفتکپرانی و یورتمه رفتن و به هر کنج و گوشه ای سر میکشد...پیشاپیش از همه ی کسانی که قربانی فانتزی ها و تخیلات جنسی من شدند عذرخواهی میکنم...چشمهایم را بستم و ان دختری را دیدم که با مهیار توی پارک طالقانی دیده بودیم که بدون توجه به من در حال لخت شدن بود...چشمهایم را بستم و دیدم خانوم ایکس که تا به حال جز با احترام و ادب با هم برخوردی نداشته ایم لخت و برهنه جلوی من خبردار ایستاده است تا من تماشایش کنم...چشمهایم را بستم و خانوم ایگرگ را دیدم که شلوار جین چسبانش را از روی پاهای بلند و کشیده اش آرام آرام پایین میسراند و من محو تماشایش هستم........
...چشمهایم را بستم و همه ی آن چیزهایی را دیدم که با چشمهای باز شهامت بازگو کردنش را هم ندارم......................

...درست مطابق دستور العمل کاندوم را در محل مقرر قرار دادم و آن را باز کردم...تازه قیافه اش برایم آشنا شد و شد شبیه آن کاندومهایی که توی فیلمها دیده بودم...یک چند دقیقه ای محو تماشایش بودم...انگار چیز بدی هم نیست...آدم حس میکند یکی آلتش را محکم گرفته و فشار میدهد...تاریخ روی جعبه را نگاه میکنم..Expire:2008/07/01 ...واقعا فرصت کمی ست...فکر نمیکنم در خوشبینانه ترین حالت هم بتوانم به موقع همه را استفاده کنم...یعنی اگر یک فراخوان عمومی هم اینجا بدهم بعید میدانم آنقدری داوطلب پیدا بشود که تا آن تاریخ چیزی از کاندومها باقی نماند...هرچه فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیدهد که این دوستم چرا باید فکر کند که من یک ماشین سکس هستم که در شبانه روز سه شیفت میتوانم کار کنم...؟...واقعا نمیدانم با اینهمه کاندوم در معرض انقضا چه کنم...اصلا شاید برای خود ارضایی هم بشود از کاندوم استفاده کرد...امتحانش ضرری ندارد...به هر حال بهداشتی تر است...!

توسط در April 30, 2008 9:53 PM | | نظرات (98)
+18

یکی از دوست دخترهای سابق بنده که احتمالا معرف حضورتان هست (ر.ک. غیرت و بی غیرتی) آمده و در نظر خواهی پست قبل بنده یک مقداری گرد و خاک نموده و تشت رسوایی ما را از آن بالای بام به پایین انداخته و انگشت اتهام را به سوی بنده ی سراپا تقصیر گرفته که تو چنینی و چنانی...من هم نشستم و شروع کردم همانجا به توضیح دادن برخی مسائل پشت پرده و اندرونی که دیدم ای داد بی داد...سخن دراز شد...این زخم کهنه را...خونابه باز شد...
گفتم حالا که اینقدر نوشته ام یک پستش کنم که هم فال بشود و هم تماشا...

توضیح انکه خواندن نوشته ی زیر به جوانان زیر 18 سال علی الخصوص به دختران دم بخت و آکبند که هنوز چشم و گوششان باز نشده است و نیز به زنان شیر ده توصیه نمیشود...!

************************************************

کودک پاک (طلوع) - کامنت شماره 34:

ببين پسر من ميخوام يه دو كلمه باهات حرف حساب بزنم.هرچي باشه من كه تو مقطعي از زمان با تو بودم يه جورايي بيشتر ميشناسمت.
حق با توست. سر از اين گنده ترهاشم كوبيدي به طاق و حاجي حاجي مكه.
اما ميدوني تو با همه كسايي كه تو زندگيت پا ميذارن دقيقا يه برخورد داري.هر وقت كه ميخواي بكني و بري همينا رو ميگي:رابطه يك طرفه/عاشقت نيستم/ميخوام برم از ايران/تنفر از تعلق داشتن و...
يكبار يه حرفي به من زدي كه هيچ وقت يادم نميره و البته دقيقا همون چيزيه كه ميخواي.
(بيا مثه دو تا همخونه اي با هم زندگي كنيم)اين چيزيه كه تو واقعا از رابطت ميخواي.تو ميخواي كسي باشه تو زندگيت كه باهم حرف بزنين بخندين برين بيرون در كنار هم باشين بدون هيچ چشمداشتي بدون هيچ ثبت و سندي كه هروقت احساس خستگي كردي بزني و بري و بدوني كه اون طرف خفتت نميكنه كه اي كجا؟ما حق و ابو گل داشتيمو ....چيزي كه شايد نتوني هرگز ينجا و با دخترهاي ايراني بهش برسي.
حق نداري بگي اشغالا اينا چيه ميگي كه خوب كردم گفتم اصلا ببين پسر من تو هرچقدر كه با من حرف بزني من باز ميگم تو هيچ وقت هيچ گهي نخواهي شد و بيشعورتر از تو نديدم پسر من.(اي ي ي نياين بگين چه بي ادب كه اينا يه زماني ته ديالوگاي من و اين شري با هم بود)
اخرشم اينكه من هميشه دوستت داشتم و دارم و محبتاتو هيچ وقت فراموش نميكنم اما شايد يكي از علتهايي كه از اين زندگي جدا شدم و رفتم اونور به خاطر اين بود كه احساس كردم ادمي باشرايط من بعد اون شكست تلخ احتياج به يكي داره كه پاش رو زمين باشه نه اينكه معلق بين زمين و اسمون و تو بري بچسبي به دمش و به جاي اينكه بكشيش بالا دوتايي بخورين زمين و فاتحهههههههههههههههههههه

***********************************************

و اما جواب من:

غافلگیرم کردی دختر جان...:)
خواندن کامنت تو برای آنهایی که در جریان شوخی های بین ما و تکه کلامهایمان نبودند و نیستند ممکن است یک مقدار ابهام بر انگیز باشد...فوحشها و اصطلاحات اقتباسی تو از فیلم ده کیارستمی (که خیلی هایش هنوز ورد زبان من است!) همانقدر که به نظر دیگران ممکن است توهین آمیز بیاید از نظر من خوب و دوست داشتنیست و مثل علامت رمزی بین من و تو و به نوعی گریزی هست به آن روزهای خوب گذشته...!

میخواهم یک مقدار در مورد رابطه مان بنویسم و اینکه چرا شروع شد و چگونه ادامه یافت و چرا تمام شد...الان نوشتنش برای
من راحت تر است و شاید شنیدنش هم برای تو ساده تر...:

ولی قبلش ازت گله دارم که چرا منصفانه ننوشتی...؟ طلوع تو خودت خوب میدانی که هیچوقت در روابط من سکس جایگاه اصلی را نداشته و ندارد...یعنی هیچوقت روابطم بر اساس تمایلات جنسی ام شکل نگرفته و ادامه پیدا نکرده و یا حتی تمام نشده است...نمیخواهم بگویم اگر رابطه ای بر اساس نیازهای جنسی شکل گرفت آن رابطه غلط است...نه...حتی اگر من به قول تو آدمی باشم که فقط به دنبال این باشم که با کسی به بستر بروم و بعد هم با خیال آسوده بگذارم و بروم، کارم غلط نیست به شرطی که از اول با طرف مقابل صادقانه حد و حدود رابطه مان را مشخص کرده باشم...سکس یک رابطه ی دو طرفه هست...همانقدر که من کسی را میکنم او هم من را میکند...!همانقدر که من لذت میبرم طرف مقابل هم لذت میبرد...سر هیچ کسی این وسط بی کلاه نمی ماند و هر دو به یک اندازه در لذت بردن و در عمل انجام گرفته شریک هستند...

اگر عملِ یک مردِ به قول تو "بکن در رو" بد است کار یک زن و یا یک دختر "بده بمون" ! و یا به عبارت صحیح ترش "بکن بمون" بد تر است...چون اولی موجود بی آزاریست...حالش را میکند و بعد بدون هیچ ادعایی دمش را میگذارد روی کولش و بی سر و صدا میرود...اما دومی موجود خطرناک و زیاده خواهی ست...حالش را که کرد تازه اول ماجراست...مدعی همه چیز می شود و تا هزار جور تو را به بند نکشد و هفت جد آبادت را جلوی چشمت نیاورد و تا سند خانه و ماشین و ویلا را به اسمش نکنی و خرج ش را ندهی و برایش طلا و عطر و لباس نخری بیخیال نمیشود...در خوشبینانه ترین حالت اگر چنین چیزهایی را هم نخواهد تا همه ی آزادیهای فردی تو را به باد ندهد و تا جفت پا نیاید وسط زندگی شخصی تو و تمام خلوت و جلوت تو را به خاطر یک سکس ناقابل از آن خود نکند کوتاه نمی آید...اسمش هم این است که این زن است و مظلوم و بیدفاع و آن یکی مرد است و پدرسوخته و بی رحم...خداوکیلی کدام پدر سوخته ترند...؟

از این حرفها بگذریم...چیزی که من را اذیت میکند این است که تو نوشته ای هروقت میخواهی بکنی و بروی چنین چیزهایی میگویی...جوری نوشته ای که هرکس بخواند فکر میکند شراگیم زند در زندگی اش دو رسالت بیشتر ندارد...کردن و رفتن...و همه ی این آسمان و ریسمان بافتن ها برای توجیه همین دو عمل است...!

طلوع عزیز...بگذار در مورد رابطه ی خودمان حرف بزنیم...چون حدس میزنم که احساس میکنی تو هم قربانی یکی از این کردن ها و رفتن ها شده ای...!
یکبار از ابتدا تا انتهای رابطه مان را در ذهنت مرور کن...معدود دفعاتی را هم که سکس داشتیم به یاد بیاور که هر بار چه عوامل و شرایطی وجود داشت که من و تو را در آغوش هم انداخت...ایا من برای سکس داشتن با تو دندان تیز کرده و یا نقشه کشیده بودم؟ آیا من به تو اصرار کرده بودم که جان من بیا من تو را بکنم؟یا مثلا به هر بهانه ای که مثلا پاشو بیا اینجا فیلم ببینیم ومانند آن برای داشتن سکس با تو زمینه سازی کرده بودم؟ واقعا دلت میخواهد آن روزها را خط به خط بنویسیم و بعد ببینیم که واقعا چه کسی چه کسی را کرده؟

طلوع جان...بگذار یک اعترافی بکنم...البته این اعتراف برای تو چیز تازه ای نیست و قبلا در موردش با تو حرف زده بودم...ولی ممکن است برای خیلی ها تازه باشد...من تا قبل از دوستی با تو فقط با دو نفر دیگر سکس داشته بودم در حالی که در همین مدت حداقل یک دوجین دوست دختر فابریک عوض کرده بودم که تقریبا نصف آنها هم به خانه من رفت و آمد داشتند...(با حلی و دوست دختری که قبل از حلی داشتم هرکدام حدود یک سال و نیم دوست بودم بدون اینکه حتی یک ماچشان کرده باشم!)...میگویم دوست دختر فابریک برای اینکه حساب دوستی های یکی دو روزه و یکی دو هفته ای را ندارم و نیز حساب بیشمار کسانی که همیشه دور و برم بودند و اگر میخواستم میتوانستم روی مخ و ملاجشان کار کنم...شده بودم خاجه ی حرمسرا...چنین چیزی در این دوره و زمانه برای یک جوان 28 ساله ی مجرد که در تهران زندگی میکند و خانه ی مجردی هم دارد اگر نگوییم چیزی در مایه های خاجگیست تقریبا معادل قدیس بودن است!
تازه همان دو مورد خاص هم مواردی بودند که قصد من ماندن در رابطه ی با انها تا خانه ی آخر بود که خودشان نخواستند...

اولین سکس من با خانومی بود که البته هیچوقت هم به خانه ی من نیامد...همسن خودم بود و شاعر و روزنامه نگار... و البته در دانشگاه هم تدریس میکرد...در نزدیکیهای خانه ی من به تنهایی زندگی میکرد و از خواننده های وبلاگم بود...یک بار ایمیل زد که جمعه بیا برویم کوه و کوه رفتن همان و دوست شدن همان...همان روزی که از کوه برگشتیم گفت که تنها زندگی میکند و از من خواست بیایم بالا خانه اش را ببینم...همین روز بکارت ما برداشته شد...! تقریبا چهار ماه دوست بودیم و من هم واقعا دوستش داشتم...او هم مثل تو قبلا یک بار ازدواج کرده بود و جدا شده بود...جزو معدود کسانی بود که به صراحت و با اصرار میخواستم که با او ازدواج کنم...همه چیزش را دوست داشتم...استقلال شخصیتش را...طرز فکر کردنش را...تیپ و قیافه اش را...به او گفته بودم به خاطرش حاضرم همه ی برنامه های مهاجرتم را کنسل کنم...یعنی اصلا بحث رفتن و به قول تو در رفتن نبود...همه ی اینها را فکر کنم برایت قبلا تعریف کرده بودم...دوستیمان بعد از چند ماه سر مساله ای به صورت توافقی تمام شد....قضیه مال چهار سال پیش است....!

نفر بعدی را به دلایل امنیتی نمیتوانم زیاد در موردش بنویسم...فقط یکبار با او سکس داشتم...همین را بگویم که او را هم واقعا دوست داشتم و به خاطر اینکه سد راهم برای رفتن به آمریکا نبود و حتی به خاطر داشتن گرین کارت میتوانست کار رفتن من را هم جلو بیندازد بدم نمیامد دوستیمان جدی تر شود...صراحتا موضوع را با او مطرح کردم ولی قبول نکرد و دلایل خاص خودش را اورد...هنوز که هنوز است گاه گداری زنگی میزند و حالی از من میپرسد...

و بعد هم که تو آمدی...یادم نمی رود بار اولی که دیدمت با موبایلت زنگ زدی که من اکباتانم و آدرست کجاست...؟ آدرس را پیدا نمیکردی...درست جلوی بلوک ما سرگردان ایستاده بودی... وقتی دیدمت یک لحظه سرم گیج رفت...ان لنزهای سبز خوشگل و ان ارایش فضایی و ان شلوار برمودایی که آن روزها هنوز کسی کاری به کارش نداشت و آن مانتوی تنگ و سینه های ورقلمبیده و آن لبهای قلوه ای واقعا دلبرانه بود...نبود؟ رفتیم بالا و نشستیم...تازه از شمال امده بودی و یکراست آمده بودی سروقت من...اگر اشتباه نکنم همان شب بود که گفتی کسی جایی منتظرت نیست و میتوانی شب پیش من بمانی...

خب پیش می آید دیگر...اگر من امام جعفر صادق هم بودم و تو هم مریم عذرا آن شب را نمیتوانستیم بدون سکس سر کنیم...

از تو هم خوشم می آمد...از شوخ و شنگی ات...از بیخیالی طی کردنت...از جسارتت...از پدر سوخته بازی هایت...از تو دار بودنت...از ان بازیهای پیچیده ای که همیشه درگیرش بودی و من هیچوقت از آنها سر در نمی اوردم...
اما تو انتخاب خوبی نبودی برای من...به هزار و یک دلیل...علاوه بر دلایل شخصی ام (همان بهانه های همیشگی!) چیزهایی در تو بود که مانع از این میشد که بخواهیم رابطه مان را جدی تر کنیم...آن روحیه ی ستیزه جویت با اینکه در نگاه اول جذاب بود اما خبر از یک عمر زندگی با جنگ و دعوا را میداد...آن علاقه ات به تجملات و زندگی اشرافی و پارتی و مهمانی و رفیق بازی و بزن و بکوب هم چیزی نبود که من بتوانم در دراز مدت از پسش بر بیایم و یا حتی تحملش کنم...خدا را شکر اهل کتاب و کتابخوانی هم که نبودی که دلم را به یک علاقه مندی مشترک خوش کنم...و شاید مهمتر از همه خانواده ات بود...باورت نمیشود اما یک خانواده ی خوب و محکم و صمیمی که ادم از بودن در کنارشان احساس امنیت کند برای من میتواند به تنهایی یک دلیل لازم و کافی برای ازدواج کردن باشد...اما آن داد و فریادها و فوحش و فوحش کاریهای پای تلفن و ان روابط سرد بین شما جای هیچ شکی برای من نمیگذاشت که پا گذاشتن در آن زندگی یعنی وارد شدن به میدان مین....!

طلوع خوبم...من واقعا نمیتوانستم در رابطه با تو به ازدواج فکر کنم...تو هم هیچوقت از من نخواستی که چنین فکری بکنم...شاید چون همه ی اینها را میدانستی...بهترین قسمت رابطه ی من و تو این بود که بی سر و صدا و بدون حرف و حدیث تمام شد...شاید دور بودن ما از همدیگر و اینکه در دو شهر جدا زندگی میکردیم این جدایی را راحت تر کرد...من هیچوقت نفهمیدم دقیقا کی رابطه ام با تو تمام شد...یکبار به خودم امدم که دیدم دیگر پیدایت نیست و زنگی هم نمیزنی...آن اواخر که حتی دیگر شماره ای هم از تو نداشتم و تو هم هیچوقت زنگی نزدی...میدانستم درگیر یک ماجرای تازه و یا شاید هم قدیمی شده ای و سرت شلوغ است...تقریبا مطمئن بودم که دوباره برگشته ای سر خانه و زندگی سابقت...نگرانت نبودم و راستش را بخواهی ته دلم خوشحال هم بودم...!

خیلی حرف زدم...یک چیزی را هم بگویم و بروم...پیشنهادم مبنی بر اینکه همخانه شویم یک شوخی بود...در اروپا که زندگی نمیکنیم دختر جان...ان موقع به شدت درگیر این بودم که یک نفر آدم حسابی (البته پسر) پیدا کنم بیاید و اینجا در اجاره خانه با من شریک شود...و سر همین بود که قضیه را به شوخی با تو هم مطرح کردم که چظور است تو پاشی بیایی اینجا و نصف اجاره را هم بدهی و با هم زندگی کنیم...برایم جالب است که جدی گرفته بودی...! ولی به هر حال فرقی نمیکند... منکر این نیستم که بهترین گزینه برای آدمی مثل من این است که بتواند جایی با کسی که دوستش دارد بدون هیچ تعهد و الزامی و فارغ از هرگونه تعلقی زندگی کند...یعنی تا وقتی که از بودن در کنار هم لذت میبرند با هم باشند و به محض اینکه حس کردند از هم خسته شده اند بتوانند بدون حاشیه و حرف و حدیث و عوامل خارجی بازدارنده هرکدام به راه خود بروند...

توسط در November 28, 2007 8:50 AM | | نظرات (99)
میل خوردن یک بستنی بسکین رابینز...!

دوستی در نظرخواهی پست قبل اینگونه برایم نوشت...:
" شری جان سلام
ببخش که ممکنه حرفام بی ربط به موضوعت باشه ولی بهم حق بده plz
می خواستم کمکم کنی .
دیروز در کمال ناباوری بعد از ۵ سال نامزدی نامزدم رو توی خونه اش در حال ... با یه دختر دیدم که البته دوست دختر قدیمی اش والبته معلوم الحال بود که ظاهرا ۵ سال پیش باهاش به هم زده بوده.(قبل از من(
هیچ توضیحی نداد و فقط رفت به دختره هم گفت برو فلان جا من میام دنبالت .!!!!!!!!!!!!!
و اما من دختر ۲۵ ساله دانشجوی فوق لیسانس و با خانواده خوب خوش قیافه و خوش اخلاق و از نظر سکس به قول خودش آخرش بودم و به قول خودش یه تار موی منو با هیچی عوض نمی کرد .
فقط می خوام بهم بگی چرا؟؟؟چرا بعد از ۵ سال محبت بی قید و شرط من این جواب منه. هیچ جوری باورم نمی شه.از دیروز توی کما هستم .البته از گوشه کنار می دیدم و میشنیدم ولی قسم می خورد و میگفت تو من رو کاملا و همه جوره ارضا می کنی هیچکس زنی مثل من نداره و....
خواهش میکنم بهم بگو چرا؟تو مردی و می فهمی بگو بهم؟؟؟
کجا کم گذاشتم؟؟"

و اما جواب:

توی وجود اکثر مردها یک کرمی هست که دائم در حال وول خوردن است و یک لحظه هم آرام نمی نشیند...اسم این کرم " بروم یکی دیگر را هم بکنم!" است...واقعا ببخشید...یکوقت فکر نکنید من آدم بی ادبی هستم...هرچه خواستم اسم علمی این کرم را کمی سانسور و یا لااقل تلطیف کنم تا احساسات عمومی را کمتر جریحه دار کند دیدم حق مطلب ادا نمی شود...
یک فیلسوف بزرگ* میگوید :" تنها مردی که از زندگی جنسی خودش راضیست یک مرد مرده هست"...مردها در زندگی برای خود فلسفه ای دارند که در این جمله خلاصه می شود...:" میکنم، پس هستم...!"...جماعت ذکور شوهر جنیفر لوپز هم که باشند باز هم چشمشان در کوچه و خیابان به دنبال اقدس و بتول دو دو می زند...بروید زندگی همین "بن افلک" مادر به خطا را بخوانید...آنقدر هرز پرید که کارشان به طلاق و طلاق کشی ختم شد...کون یک میلیون دلاری جنیفر هم نتوانست او را پایبند خانه و زندگی کند...حالا شما هی بیا بگو من که چیزی کم نگذاشتم و چطور شد که اینطور شد...!؟ کون من و شما خیلی بیارزد فوقش دویست سیصد هزار تومان است... اصلا پانصد هزار تومان...! چانه هم نزنید که جان خودم بیشتر راه ندارد...تازه آن هم در صورتیست که چیزی در مایه های هدیه تهرانی باشید...والا کون آدمهای معمولی کوچه و بازار اگر نظر من را بپرسید هزار تومان هم نمی ارزد...پس بیخود فکر نکنید اگر یکبار جلوی شوهر و یا دوست پسرتان لخت شدید یعنی سکسی ترین آدم روی زمین هستید و تا اخر عمر دیگر او را مدیون و منقاد خویش ساخته اید...
شاید برایتان جالب باشد بدانید اکثر مردها هرگز یک فیلم سکسی را دو بار تماشا نمیکنند...یک فیلم سکسی بار اول یک فیلم سکسی ست...بار دوم تبدیل به یک ملودرام عاشقانه ی کش دار و خسته کننده می شود که در آن بازیگر نقش اولش زنی ست که بدون هیچ دلیل مشخص و قابل قبولی به طرز زننده ای لخت است...! چنین چیزی خیلی عجیب و قابل تامل است...چرا که اگر فرض را بر آن بگیریم که یک مرد با دیدن مثلا صحنه ی برهنه شدن زنی برانگیخته می شود چرا شدت این برانگیختگی با این شدت و حدت نزول میکند...؟
مردها ماشینهای اتومات با دکمه ی ON و OFF نیستند...ممکن است یک روز که با رب دشامبر نیمه باز از حمام بیرون آمدی دوست پسرت تو را سکسی ترین موجود روی زمین بنامد و به طرز وحشیانه ای با تو عشقبازی کند ولی روز بعد همین حرکت تو در نظرش یک جلف بازی لوس بچه گانه باشد...!بگذارید جمله ی اول این پاراگراف را اینگونه اصلاح کنم که مردها ماشینهای اتومات با دکمه ی ON و OFF هستند اما کنترل این کلید عموما در دستان یک غریبه است...!
گاهی وقتها یک تماس و برخورد سهوی پای زنی جوان در تاکسی آنقدر برایتان هیجان انگیز و جذاب و سکسی و پر معنا می شود که همانجا طپش قلب میگیرید و تمام بدنتان گر می گیرد...! در صورتی که اگر دوست دختر و یا همسرتان در تاکسی دستش را توی شلوارتان هم میکرد اینچنین تاثیری رویتان نمیگذاشت...این جادوی غریبه هاست...جادوی زنانی که نمی شناسیم...جادوی آذمهایی که تصرفشان نکرده ایم...این مکانیزم در همه یکسان است...اما برخی محافظه کار ترند و برخی دیگر بی پروا تر و گستاخ تر...آدم خیلی باید آدم حسابی باشد که اگر زن و دختری بهش چراغ سبز نشان داد به این فکر کند که من مثلا نسبت به رابطه ای متعهد هستم...همه که مثل من نیستند...! این چیزها دیگر متعلق به داستانهاست...مرد وفادار وجود ندارد و هیچوقت هم وجود نداشته است...اگر مردی امکان هرزگی داشت و با این حال وفادار بود و وفادار ماند شک نکنید که یا قدیس است یا ترسوست و یا از مردانگی چیزی کم دارد...مردها اگر جسما هم به زنانشان خیانت نکنند روحا و فکرا خیانت میکنند...این خانوم بی جهت فکر میکند اتفاق عجیب و غریبی افتاده ست...شوهرش نسبت به بقیه ی شوهرها فقط کمی بدشانس بوده است...همین...! والا میلیونها زوج خوشبخت دارند زندگی میکنند و میلیونها از این اتفاقها هر روز دارد در گوشه و کنار اتفاق می افتد...!
مردها به معنای واقعی کلمه تنوع طلب ، ماجراجو و حریص هستند...عشقهای جدید...روابط جدید...آدمهای کشف نشده...خیلی ها ممکن است به علت محافظه کاری و یا هر چیز دیگر جلوی امیالشان بایستند...ولی این میل همخوابگی با زنان مختلف در همه ی مردها وجود دارد...درست مثل میل خوردن یک بستنی بسکین رابینز...ممکن است کسی که مرض قند دارد به خاطر عوارضش بسکین رابینز نخورد اما همیشه حسرت خوردنش با او هست و خواهد بود...مرض قند روابط زناشوهری منافع مشترک و ترس از دست دادن این منافع است...وقتی در زندگی مشترک پای منافع مشترک در میان باشد مرد محافظه کار تر می شود...وفادار می شود...ولی مطمئن باشید شما به عنوان همسر و یا دوست دختر فابریک که همیشه available هستید دیگر یک مهره ی سوخته اید...برای مردها روابطشان با جنس مخالف یک نوع کفتر بازی ست...فقط تا وقتی نگاهش ملتمسانه رد شما را در آسمان میزند که آن بالا بالاها باشید...به محض اینکه جلد بام شدید و رفتید توی قفس دوباره نگاهش به سوی آسمان خواهد بود...!
حدود یک سال پیش در نوشته ای با عنوان "خاطرخواهی" کمی جدی تر به همین مساله اشاره کرده ام...برای بخش پایانی این نوشته قسمتی از آن را به عنوان حسن ختام می آورم...شاید که بفهمید چرا نباید از مردها توقعات بیجایی مثل وفاداری داشت:
"
...یا اصلا چرا راه دور بروم...همین عشقهای خیابانی...فکر می کنید اینهمه آدمی که هر روز در خیابانها از هر کس و ناکسی عشق گدایی می کنند همه لزوما انسانهایی تنها هستند که به دنبال یک همدم و یا حتی شاید یک همخوابه می گردند؟ خیر...مگر ممکن است آدمهایی با آن شکل و شمایل و سن و سال کسی در زندگیشان نباشد...مساله این است که لذت عشق ناشناخته ای که هر لحظه ممکن است از پیچ یک خیابان یا انتهای یک کوچه سر و کله اش پیدا شود بسیار بیشتر از لذت هم صحبتی و یا معاشقه با زنی ست که در خانه منتظرشان نشسته است...! وحشتناک است اما حقیقت دارد...چیزی که یک زن و شوهر را سالهای سال کنار هم نگاه می دارد عشق نیست... عادت است و محافظه کاری و مصلحت جویی و بعضا استیصال...!
... اگر مردی محافظه کاری و یا باورهای عمیق اخلاقی و یا مذهبی در وجودش نباشد حتی اگر زیباترین زن دنیا را داشته باشد چون آن زن را متعلق به خود می داند دیگر احساسش به او از جنس عشق نخواهد بود (حتی اگر محافظه کاری و چنین باورهایی هم در وجودش باشد اینگونه خواهد بود) چرا که عشق مقصد نیست که مسیر ناشناخته ایست که قدم زدن در آن با همه ی بیم و امید هایش و با همه ی مناظر بدیعش است که لذت بخش است و به عشق تعبیر می شود...!
اشتباه نکنید...هیچ مردی روی تخت ارضا نمی شود...با قاطعیت می گویم...تمام لذت و انگیزه هرزه گردی همان جستجو و چانه زنی و بیم و امیدی ست که مرد برای لحظه وصال صرف می کند...اگر هرزه گردی به سکس تشبیه شود نقطه ارگاسمش آن لحظه ایست که زنی سوار ماشینت می شود و تو حین باز کردن باب آشنایی به سمت محلی برای کامجویی از او حرکت میکنی...!
...خودتان را گول نزنید...شوهر و یا دوست پسرتان دوستتان دارد...بهتان دلبسته است...تحمل دیدن ناراحتی شما را ندارد و هرکاری می کند که شما خوشحال و خوشبخت باشید...وقتی می گوید دلش برایتان تنگ شده از صمیم قلب این را می گوید...حتی شاید تصور زندگی بدون شما برایش غیر ممکن باشد...ولی همه ی اینها دلیل نمی شود که هرزه گردی نکند (یا لااقل این نیاز را نداشته باشد)...او مقصر نیست...او در کوچه و بازار به دنبال چیزی می رود که شما مطلقا نمیتوانید به او بدهید...کدام زنی را سراغ دارید که نگران روابط پنهانی شوهرش (ولو در درونی ترین لایه های ذهنش) نباشد...؟ من هم مثل شما از دیدن مردانی که در کوچه و خیابان جلوی پای هر زن و دختری ترمز می کنند در حالی که همسران و یا حتی رفیقه هایشان در جایی منتظر و دلبسته شان هستند احساس ناراحتی می کنم...البته نه به آن دلایلی که یک زن و یا خیلی های دیگر نسبت به این مساله واکنش نشان می دهند...! من از دیدن فیلمی که نقطه اوج آن (جستجوی عشق) در لجنزار دروغ و خیانت فیلمبرداری شود حالم به هم میخورد...فکر می کنم اگر کسی شریکی برای زندگی اش انتخاب کرد باید به آن درجه از رشد رسیده باشد که عشق را دیگر در وجود زنان جستجو نکند...چون در این صورت به دام هرزه گی...به دام دروغ...به دام خیانت...و به دام شهوات می افتد..."

* درست حدس زدید...منظورم آن بالا از فیلسوف بزرگ همان شراگیم زند بود...منتها به علت شکسته نفسی تصمیم گرفتم نامم را در پاورقی بیاورم...!البته این فیلسوف بزرگ جمله ی دیگری هم با مضمونی مشابه دارد که می فرماید: " تنها مرده ها و ابله ها از زندگی جنسی خود راضی هستند."

پ.ن: از انجا که هویت کامنت گذار بر بنده و بر شما نامکشوف است و از انجا که اصلا معلوم نیست که این کامنت سر کاری نباشد تصمیم گرفتم یک مقدار مطایبه آمیز جواب بدهم که بعدا کسی نتواند ادعا کند که شراگیم را گذاشتیم سر کار...! امیدوارم لحنم باعث دلخوری این دوست ناشناخته ی من نشود...به هر حال لپ کلام همین بود که عرض کردم، گیرم کمی موقع جواب دادن قمیش آمدم...!
ضمنا این خانوم اگر واقعا با مشخصات فوق وجود خارجی داشته باشد (تحصیل کرده...خوش اخلاق..خوشگل...خانواده دار...پولدار و غیره و ذلک) همینجا بنده در لفافه! خودم را برای غلامی ایشان کاندید میکنم...!

توسط در November 2, 2007 10:41 AM | | نظرات (142)
خواندن این مطلب به شدت به افراد زیر 21 سال توصیه می شود!

ایمان و امان به سرعت برق می رفت که مومنین رسیدند...!
جایتان خالی ریختند و هرچه دیش و ال ان بی و سیم و کابل بود جمع کردند و بردند...! بهتر...ماهواره ها هم ماهواره های قدیم...وقتی تمام کانالهای پولی و کارتی قفل باشد و نشود بازش کرد همان بهتر که جمعش کنند...
دوره ماهواره بازی ما هم به سر رسیده بود...من معتقدم خیلی چیزها دوره های خاص خودشان را دارند که باید سپری شوند...یادم است آن روز اولی که اینترنت به خانه من آمد سر و ته م را می زنید یک دست به کیبورد و یک دست به خشتک مشغول سرچ و بالا و پایین کردن سایتهای سکسی بودم...برای منی که تا آن روز همچین چیزهایی ولو در خواب هم ندیده بودم دیدن یک زن با بیکینی در کنار دریا آنقدر نفس گیر و هیجان انگیز بود که گاه همانجا پای مونیتور از حال می رفتم...! به مرور که بیشتر خم و چم اینترنت دستم آمد با دیدن عکسهای زنان و مناظر سکسی تر، دیدن عکسهای کنار دریایی جاذبه اش را برایم از دست داد و کاملا عادی شد و بعد از گذشت مدتی دیگر دیدن اندام لخت زنها هم برایم عادی شده بود و بیشتر پوزیشن ها و رفتارها برایم جذابیت داشت تا حالتها و فیگور ها...!یعنی گاه تصویر زنی در لباس که در شرایط سکسی خاصی قرار دارد برای من بسیار هیجان انگیز تر از دیدن تصویر زن برهنه ای بود که فرضا صرفا به دوربین عکاسی زل زده بود...!
اینجاست که فلان شیخ پشم الدین حتی با شنیدن صدای زنها نیز تحریک می شود و فتوا می دهد که چون صدای زنها تحریک کننده است باید موقع حرف زدن از پشت در با نامحرم یک انگشتشان را کنج لپ شان بتپانند و حرف بزنند و فلان شیخ دیگر فتوا می دهد که دیدن روی زنان از مصادیق بارز تحریک کنندگی ست و زنها باید با روبنده بیرون بیایند و دیگری که نسبت به این دو کمی دنیا دیده تر است صرفا موها را تحریک کننده می داند و به پوشاندن موها امر میکند و همینطور بگیرید و بیایید تا برسید به خودتان که خیلی از شما بی برو برگرد اگر دختری را در خیابان ببینید که مانتوی کوتاه یا چسبان پوشیده یا یک وجب از بالای قوزک پایش معلوم است آب از لک و لوچه تان سرازیر می شود...!
همین دختر در چند کشور آن سو تر با سوتین می گردد و تا بیخ رانش نیز معلوم است و کسی چپ نگاهش نمیکند...فرق یک جامعه اسلامی با یک جامعه غیر اسلامی چیست؟ در کدام جامعه زن بیشتر امنیت و آسایش دارد؟
یک زمانی بود که من هشت ساعت در روز در سایتهای سکسی پرسه می زدم...امروز شاید هفته ای یکبار هم به صرافت این نیفتم که به فلان سایت جدیدی که فلان دوستم معرفی کرده است سری بزنم...حقیقت این است که من این مراحل را پشت سر گذاشته ام...یکبار از این درخت بالا رفتم و آنقدر از میوه های رنگارنگش خوردم که امروز دیگر به صرافت بالا رفتن از این درخت نمی افتم...ناراحت نیستم و احساس شرمندگی هم نمیکنم...اقتضای سنم بود...
در کشورهای غربی همه چیز از همان ابتدا مطرح می شود...جاذبه های سکسی همیشه وجود دارد اما در کشورهای پیشرفته اخلاق و عادات سکسی مردم (مردها) در جهتی هدایت و تربیت می شود که نقطه تحریک آن نه دیدن مو یا حتی اندام زنان که رفتارهای سکسی آنان باشد...در ایران اگر سر زده به خانه ای وارد شدی و دختر صاحبخانه ندانسته لخت از حمام خارج شد این منظره به عنوان سکسی ترین اتفاق زندگی ات در حافظه ات ضبط می شود و اگر موقعیت را مناسب ببینی حتی شاید بخواهی به هر نحوی او را در آن شرایط به چنگ بیاوری و از او کامجویی کنی... اما در مملکتی که عادات سکسی مردم در جهت صحیح هدایت شده باشد چنین منظره ای نه تنها جنبه ی تحریک کنندگی ندارد که شاید تنها به عنوان یک اتفاق غیر منتظره و یا حتی خنده دار قابل رفع و رجوع و بعدها یاد آوری باشد...
آنجا نقطه آغاز تحریک برای مردان وقتی ست که زنی به هر نحوی خواهان تحریک کردن و یا داشتن رابطه با آنها باشد و اینجا نقطه تحریک برای مردها وقتی ست که به هر نحوی یا صدای زنی را بشنفند یا موی زنی را ببینند و یا طرحی از اندامش را...!!
این است که آن مردی که شبها به نایت کلاپ می رود و پول میدهد و شوی استرپ تیز نگاه میکند این نمایش برایش جنبه هیجان انگیز و اروتیک دارد و همان مرد روز بعدش که به کنار دریا می رود با دیدن زنهایی که برهنه حمام آفتاب می گیرند دچار احساسات شب قبل نمی شود...!آنجا اوکی را که از زن بگیرند و یا رفتارهای سکسی زن را ببینند تازه خون به صورت و جاهای دیگرشان می دود و اینجا به محض اینکه زن را ببینند...! میخواهد این زن همکلاسی اش باشد یا مشتری مغازه اش یا همکارش یا هر چیز دیگری...فقط کافیست زن باشد تا بسته به ظرفیت آقایان با صدای خود یا با دو تار موی خود یا با طرز پوشش خود یا حتی موقعیت خود (اینکه در محلی با او تنها شود یا در ماشین کنار دستش بنشیند و...) او را دچار غلیانات جنسی کند...
واقعا در کدام جامعه زن از امنیت برخوردار است؟در کدام جامعه برای زن هویت و ارزش بیشتری قائل هستند؟ در ایران که زن تنها راهکار حفظ امنیتش و اینکه هدف رفتارها و مزاحمتهای جنسی قرار نگیرد این است که خود را در لا به لای مشتی پارچه مشکی بپوشاند و هرجا که می رود چهار دنگ حواسش را جمع کند که یک وقت با مردی در محیط در بسته ای تنها نماند و در اتومبیل چگونه بنشیند که مردی کنار دستش سوار نشود و با چه تن صدایی حرف بزند که برای دیگران تحریک کننده نباشد و... و یا در کشورهایی که زن در آن قبل از اینکه زن باشد یک انسان است که اختیار طرز حرف زدن و پوشش و همه چیزش با خودش است بدون اینکه نگران باشد کسی مزاحمتی برایش ایجاد می کند...؟
به خدا دیگر در بین حیوانات هم چنین چیزهایی منسوخ شده و حیوان ماده تا رفتارهای تولید مثلی نشان ندهد حیوان نر را بر نمی انگیزد...

خلاصه کلام...بروید فیلم سکسی ببینید...بروید روزی پنجاه تا عکس پورنو نگاه کنید...داستانهای سکسی بخوانید...هروقت دیدید که چیزی دلتان را زد سریع به سراغ چیزهای جدید بروید...از همان مایو و بیکینی شروع کنید... فوقش به فتیشیسم ختم می شود...! نترسید... ندانستن است که ترس دارد...به مرور سلیقه سکسی تان دستتان می آید... هیچ تابویی وجود ندارد...تخیلتان را قوی کنید...باور کنید بدن زنها آنقدرها هم که فکر میکنید چیز حیرت انگیز و خارق العاده ایی نیست...همه ی زنها مثل هم هستند...یکیشان را ببینید انگار همه شان را دیده اید...فقط سایزها کمی تفاوت میکند...از من بشنفید...یک زن به عنوان یک زن چیز زیادی برای عرضه کردن ندارد...ولی به عنوان یک انسان شاید داشته باشد!

توسط در August 31, 2006 5:54 AM | | نظرات (297)