۳۰ سال ديگه تو همين روز و همين ساعت من کجام و دارم
چيکار ميکنم؟
خوب...هيچکی اينو نميدونه...پس سوال چرتيه...!
ولی الان تو عالم تخيل ميخوام برم به ۳۰ سال ديگه...
سال ۱۴۱۲ هجری شمسی...
نشستم رو صندلی ننويی خودم و جلوی شومينه دارم
يه کتاب شعر از امين حيايی ميخونم...حيايی همونه که
اون دوران جوونياش يه چند تا فيلم هم بازی کرده بود...
آره...شعر با اين مطلع شروع ميشه:
زندانی من...چنان تو را در پنجه لمس خواهد شد که
ديگر ساحل تيزرو بر مجال من نخواهد جيرينگ جيرينگ...زندانی من...
لازم به ذکره که امين حيايی از پيشگامان شعر فوق نو! هست
که اين سبک بعد از شعر نو که پايه گذارش نيما بود پا به عرصه وجود
ميذاره و در اون شاعر کلمات رو بدون توجه به معانی کنار
هم به صورت تصادفی قرار ميده و به اين ترتيب اشعاری
به وجود ميان که اصطلاحا به شعر سفيد خال خال پشمی
معروفن...!
آره...به هر حال کتاب زيبايی هست...من که واقعا تحت تاثير
قرار گرفتم...
زنم اونورتر جلوی ابر رايانه مون نشسته و داره برای دخترمون
هلاگيم لباس شب طراحی ميکنه...راستش چون من و ننه ش
در مورد اسمش به تفاهم نرسيديم و من ميخواستم بذارم شيراگيمه
و اون ميخواست بذاره هليدون اين شد که حد وسطش رو گرفتيم
و اسم بچمون شد هلاگيم...
هلاگيم امروز خونه نيست...خدا رو شکر يه چند وقته با يه پسره
دوست شده الانم از غيبت مامان بابای پسره استفاده کردن و رفته
خونه پسره دارن کارای خوب خوب (بد بد سابق!) ميکنن...الان يه
ده سالی هست که ديگه اين چيزا تو مملکت ما جا افتاده و از وقتی
که آمريکا حمله کرده و ايران رو گرفته ديگه مشکلی نيست...هم
هلاگيم ما دختر عاقل و بالغيه و ميدونه چيکار داره ميکنه هم حميدقلی
پسر بزرگيه...البته زنم (هليا بانو) ميگه بهم که تو اصلا از همون
اول هم يه رگ رشتی داشتی و اين چيزا ربطی به حمله آمريکا و
اينا نداره...بهم ميگه تو از همون اول هم بيغيرت بودی...! يادش رفته
اون روزی که يه سربازه تو خيابون دامنشو کشيده بود و بهش
گفته بود قربون ساق پاهای بلوريت برم من چه قشقرقی به پا
کرده بودم...! فقط کم مونده بود اسم سربازه رو ياد داشت
کنم برم به پادگانشون بدم...!البته اون روز به خير گذشت و من
به سربازه هم تذکر دادم که کارش از جهاتی صحيح نبوده ولی از
اين حرصم ميگيره که برميگرده باز بهم ميگه بی غيرت!
من و هليا بانو يه بيست سالی ميشه ازدواج کرديم...حاصل ۲۰
سال زندگی مشترک ما يه هلاگيم بوده و يه شراليا(پسرمون که
نام گذاريش به همون سبک آباجيشه!) البته شراليا پسر خوبيه
نسبتا و چون به طريق سقط جنين به دنيا اومده اکثر اوقات رو
طاقچه تو يه شيشه خيار شور کاله(يادگاری از زمانی که من
سوسيس کالباس فروش بودم) قرار داره...ا
آره...امشب قراره با هليا بانو و اون يکی زنم ۳ تايی بريم
ديسکو يکم برقصيم...البته هلاگيم رو نميبريم چون من بهش
گفته بودم حق نداره بيشتر از ۲ ساعت خونه حميدقلی بمونه
و الان ۴ ساعت ميشه که نيومده...نميدونم اين حميد قلی مگه
چقدر انرژی داره...!!؟ اون يکی زنم هم راستی اسمش کاترينه
و چون مامانم خيلی اصرار داشتن که حتما بايد يه عروس آمريکايی
داشته باشن من با کسب اجازه از هليا بانو با اونم ازدواج کردم...
البته هليا بانو اولش يکم جيغ و ويغ کرد ولی بعدا يادش افتاد که
زندگی با يه من بزرگ همچين عواقبی هم ميتونه داشته باشه...
و خودش ديگه کم کم خسته شد و الان يه دو سالی ميشه
که رابطه شون خوب شده و به هم عادت دارن ميکنن...!
کتابه رو ديگه تموم کردم...حس ميکنم گشنمه...ميگم هليا بانو
يه چيزی بيار بخورم...ميگه کارد بخوری!
يادمه هليا اون ۳۰ سل پيشا مهربون تر بود...اشک تو چشمام
حلقه ميزنه...ميرم تلويزيون رو روشن ميکنم...ای بابا...همه
کانالا دارن منو نشون ميدن باز...نميدونم اگه من از اول نبودم
اينا برنامه نداشتن پخش کنن...يه کانال داره کتاب جديدم رو تبليغ
ميکنه...کتاب خاطرات شراگيم و سه چرخه ش...
ميزنم کانال ۳۸۷...يه فيلم پورنو گذاشته...مرده وايساده اونجا
و داره از سولاخ حموم زنه رو نيگا ميکنه...زنه به ترتيب داره
لباساش رو در مياره...جليغه...پيرهن...شلوار...زير پيرهنی...
سوتين...شور..........ای بابا...رفت تو کد...!!اصلا ما شانس نداريم!
زنم صدام ميکنه...تلويزيون رو خاموش ميکنم و ميرم ببينم چيکار
داره...هليا بانو باز رفته تو وبلاگش و داره کامنتاش رو ميخونه...!
ميگه بيا ببين اين فربد! چی گفته...
وای...اين فربد هم ۳۰ ساله سيريش وبلاگ زن ماست...الکی
ميخونم و ميگم آره...جالبه...!
بهش ميگم پاشه بره يه چايی دم کنه دو تايی بخوريم...تا بلند
ميشه ميشينم جاش و ميرم ببينم وبلاگ بچه ها چه خبره...
ممد که طبق معمول اين ۳۰ سال اخير با توجه به اينکه طبق
گفته خودش محور سينوسيه! داره نوسان ميکنه اون وسط و
يه بار سرش بين دخترا دعواست و يه بار ديگه هيچکی تحويلش
نميگيره...علی هم مثه هميشه داره ناله ميکنه و از بی وفايی
معشوق ميگه و منم طبق معمول ميرم براش کامنت هميشگی
رو ميذارم که ((علی جون...نبينم غمتو!)) حميد و زنش هم
اشتراکی يه وبلاگ زدن و علی و ممد هر روز ميرن براشون
تو کامنت فووش ميذارن...!! ديگه زيتون که تعداد ويزيتوراش
به ۱۵۴۳۴۰۸ نفر رسيده و خاله سوسکه هم انگار نه انگار
ديگه سن و سالی ازش گذشته مثه اون دوره ۲۲ سالگيش!
دل پسرا رو با شيرين زبونياش ميبره...
هليا بانو با يه ليوان چايی برميگرده و منو با لگد بلند ميکنه...
ميگم پس مال من کوووو...!؟ ميگه مال تو توی شلوارته...!!
(اصلا اين هليا بانو اون هلی مهربون ۳۰ سال پيش نيست!)
بعدش اضافه ميکنه که مگه کلفتتم که برات چايی بريزم...!؟
حوصلم سر ميره...آرزو ميکنم کاش الان ۳۰ سال قبل بود...
حالم خوب نيست اصلا...فکر کنم محبت خونم اومده پايين...
ميرم دو تا قرص محبت ميخورم و ميخوام برم کتابم رو بنويسم
که تلفن زنگ ميزنه...مادرمه...زنگ زده بهم بگه که ماکسيموم
۱ سال ديگه گرين کارتم حاضر ميشه...الان ۳۰ سالی ميشه
که اين ۱ سال تموم نشده...موقع خدافظی تهديدم ميکنه که
اگه باز تو وبلاگم به جای مامی بنويسم ننه! شيرش رو حلالم
نميکنه...گوشی رو ميذارم و ميرم کتابم رو بنويسم...
سلام ، با گذشت 3 سال از اين 30 سال به نظرم تو كماكان پر جنب و جوش و شادي و اين دلمردگي ها بهت نمياد , ولي من هنوز نتونستم تصور كنم حتي سال ديگه برام چه اتفاقي ميفته؟تو چطور تا 30 سال رفتي؟
از خوندن متن هات خيلي خوشم مياد چون خيلي راحت مينويسي. مطمئنم با اين قلمي كه داري نويسنده قابلي ميشي !!!
موفق باشي. 27 سال ديگه زنده باشم و ببينم پيش بيني تا چقدر درست در مياد؟؟؟
April 3, 2006 12:02 PM
نويسنده: حديث
يكشنبه، 8 آبان 1384، ساعت 0:34
سلام . خوبی. خيلی از چرت و پرتايی که نوشته بودی خوشم اومد يه جورايی بامزه بود .می دونی چن شبی بود حالم از دنيا بهم خورده بود . بد جوری به خدا گير داده بودم . اين متن ۳۰ سال ديگت بامزه بود . منم يه لحظه خودمو تو ۳۰ سال ديگه مجسم کردم. اگه از شانس گه من که اخرش به اون که دوسش دارم نميرسم . نوشته هات خنده دار بود . البته ببخشين .
E-mail: asmanabi84@yahoo.com
URL: وارد نشده است
نويسنده: Mona
چهارشنبه، 22 مرداد 1382، ساعت 15:2
اوووووووووووه ؛ تا اون موقع کی مرده و کی زنده !!! .... ببين اسمتو چه جوری بايد بخونم و یعنی چی ؟!؟!
E-mail: وارد نشده است
URL: iq.persianblog.com
نويسنده: rezvan
چهارشنبه، 22 مرداد 1382، ساعت 13:37
سلام شراگيم عزيز ! جنگيدن با تاريكي با بقيه ي جدال ها و جنگ ها فرق مي كنه . خود من هم از جنگ متنفرم. شاد باشيد و پاينده ... .
E-mail: وارد نشده است
URL: rezvanf.persianblog.com
نويسنده: rezvan
سه شنبه، 21 مرداد 1382، ساعت 14:4
سلام . خيلی بامزه بود . شاد باشيد و پاينده ... .
E-mail: وارد نشده است
URL: rezvanf.persianblog.com
نويسنده: حلی
يكشنبه، 19 مرداد 1382، ساعت 7:35
هلاگيم پدرسوختمو تا من بيام يه گازش بگير...می دونی می خوام يادش بدم که اونم دنياش فقط باباش باشه!!فقط و فقط....اگه تو زندگيم بخوام رقيبيم داشته باشم ترجيح می دم رقيبم دخترم باشه...وای شراگيم چه شود!!!از دست ما دو تا (من و دخترم)چه ها خواهی کشيد... پسرمم که گل پسره ..آقا... بايد مثل تو باشه ....عين عين تو...می خوام هر وقت می بينمش يا تو کاراش دقيق می شم تو رو تو وجودش حس کنم....بايد يه کپی برابر اصل باباش باشه... بايد همه خوبياتو به شراگيم فسقلی منم ياد بدی..همشو... خدا کنه ۳۰ سال ديگه اونجوری که تو گفتی نشم!!!
E-mail: وارد نشده است
URL: liasa.persianblog.com
نويسنده: حلی
يكشنبه، 19 مرداد 1382، ساعت 7:34
سلام عزيزم(:چقدر همه قشنگ بودن...همه عالی بودن الا من!!چرا همه بايد ۳۰ سال ديگه انقدر خوب باشن ولی من ...بعدشم يه چيز ديگه نصف بيشتر حرفايی رو که من تو سناريوی تو بايد ۳۰ سال ديگه بگمو بلد نيستم ..خيلياشم مطمئنم بلدم بشم تا عمردارم به زبون نمی ارم...کاشکی اونجوری نشم ...در ضمن اين کاترين کيه؟!!!خودت می دونی که من چه اخلاقی دارم ...شايد به قول تو اولاش يه کم جيغ و ويغ کنم..ولی مطئنم من تا جايی می مونم که تو به زندگيم ارزش بدی همونطور که من اين کارو می کنم..اگه يه روزی خدای نکرده خدای نکرده کاترين يا کاترينايی وارد زندگيت بشن مطمئن باش جای من برای هميشه خالی می مونه... نمی دونم چه فکری می کنی ولی خوب می دونم که انقدر دوست دارم که حاضر نيستم دنيای قشنگ خودمونو با کس ديگه ای شريک بشم...
E-mail: وارد نشده است
URL: liasa.persianblog.com
نويسنده: اردی بهشت
شنبه، 18 مرداد 1382، ساعت 23:53
(ادامه ی قبلی ) نکته ی ششم وب لاگ من بین سایت ها و وب لاگ های دیگر اولین و جزو تنهاترین مکان هایی در اینترنت است که عاشقان تئاتر می توانند جدیدترین اخبار و معرفی و نقد و بررسی ی جدیدترین تئاتر ها در آن بیابند... خواننده های وب لاگ من که کم هم نیستند اصولا افرادی هنرمند یا هنردوست هستند...نکته ی نمی دانم چندم خدا را شکر که اصل وب لاگ نویسی در سرزمین ما بسیار جا افتاده و دیگر در هر خانه یی چندین بلاگر حرفه یی زنده گی می کنند و شما به راحتی می توانید هر آن چه را که می خواهید در بین خیل بزرگ وب لاگ ها بیابید...باز هم از آشنایی با شما خوش حال ام...ببخشید طولانی شد...حتما باز هم به شما سر می زنم... برادر شما اردی بهشت ( به خدا من دختر نیستم !!!!) .... شاد و خوش ...حق
E-mail: amirfa135@yahoo.com
URL: lorca.persianblog.com
نويسنده: اردی بهشت
شنبه، 18 مرداد 1382، ساعت 23:53
سلام...شراگيم عزيز...از وب لاگ "یک عاشقانه ی آرام" همان وب لاگی که به قول ات یک جوری بود و ارتباط با آدم برقرار نمی کرد!!! مزاحم ات می شوم...نکته ی اول بسیار خوش حال ام که به وب لاگ ام سر زدی... نکته دوم بسیار ناراحت ام که با وب لاگ ام ارتباط برقرار نکردی... نکته ی سوم من دختر نیستم... چون متولد اردی بهشت ماه هستم و این ماه و این اسم را عاشقانه دوست دارم مدتی ست که با نام مستعار اردی بهشت می نویسم... نکته ی چهارم من خواستم نقد فیلم و تئاتر و موسیقی و کتاب و کلا نقد ها و مقالات هنری بنویسم... نخواستم با نشریه یی کار کنم چرا که هنوز خود را پخته و آماده نمی دانم؛ و بضاعت مالی هم برای ایجاد یک سایت نداشتم... نکته ی پنجم من در این وب لاگ همه چیزی که مربوط به هنر باشد دارم... از تئاتر و سینما و کتاب و مقاله های تحقیقی و غیره تا نمایش گاه نقاشی ی آن لاین و ترانه های نایاب و نوا نما و هر چی که هر هنردوستی خوش اش بیاید... (ادامه دارد)
E-mail: amirfa135@yahoo.com
URL: lorca.persianblog.com
نويسنده: شادي
شنبه، 18 مرداد 1382، ساعت 17:46
ايول بابا خودتو چه قده تحويل ميگيری تو ... راستی من يه بار پرسيدم بازم میپرسم . شراگيم يعنی چی ؟؟؟ که از مشتقاتش اسمايه ديگه هم ميگيری ؟؟؟
E-mail: وارد نشده است
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com
نويسنده: Hamid
شنبه، 18 مرداد 1382، ساعت 16:32
سلام شيخ..! نبينم غمتو:* ميگم چيزه... حالا تعداد بچه های ما رو هم مشخص می کردی ديگه! يه چيز ديگه... اون روز اون آقا خوشتيپ خوش هيکله بدنسازه ديگه خودش باشگاه رو صاحب شده... بعد تا اون روز ما ديگه فقط اسنوکر می زنيم اون هم ۴ ساعت در روز! ديگه قباحت پيرمردهای ريش سفيد شکم گنده ای مثل ما بيان اونجا و ايت بازی کنن:) تازه بعدش که اومديم بيرون راجع به جنگ ترکيه با شيلی و معادن ذغال سنگ ترکيه بحث می کنيم!!:)
E-mail: pinkfloyd@parsimail.com
URL: وارد نشده است
نويسنده: Ali
شنبه، 18 مرداد 1382، ساعت 14:21
سلام :) دکی فکر ما رو نميکنی ؟! خدايی داشتم از خنده روده بر ميشدم ! يعنی فکم کشيده شد از بس خنديدم :) ايوول :*:*:*:*:** الهی که فدات شم :)) فعلا بای :) علی !
E-mail: good_Tempered2002@yahoo.com
URL: lunatic.persianblog.com
نويسنده: كوه يخ
شنبه، 18 مرداد 1382، ساعت 13:53
بين ۲۰ سال ديگه معروف شدی ما رو يادت نره:)..اميدوارم که به هرچی دوست داری برسی:)
E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com
نويسنده: negar
شنبه، 18 مرداد 1382، ساعت 12:14
فک کنم من ۳۰ سال ديگه به همه ارزوهام رسيده باشم نه ؟ خدا کنه ... خداکنه تو هم تا ۳۰ سال ديگه هيچ ارزويی تو دلت نباشه ... قول ميدم اگه به همه ارزوهام برسم همينجوری شيطون بمونم و از در و ديوار بالا برم :))
E-mail: khaleesoskee@yahoo.com
URL: sooosk.persianblog.com
نويسنده: negar
شنبه، 18 مرداد 1382، ساعت 12:12
اوووووووووووووووووووووووووووووووول
E-mail: khaleesoskee@yahoo.com
URL: sooosk.persianblog.com
اااااووووه نوشتت مال سه سال پیشه 2003 راسش روم نمیشه الان نظر بدم فکرش بکن سه سال بعد!! 2006! زهرا نظر میدهد!
زنده باشی بچه ! خیلی ملوس مینویسی ..." حلی جون" خیلی بوستت داره ها!! منم هم بوستت دارم آخه خیلی ناز مینویسی فی الواقع عاشقت شدم!! عاشق وبلاگت ها... روم سیاه "حلی خانم "من جسارت نمی کنم شما مسلما حق آب و گل بسیار زیادی دارید! خرافظ خعلی بوست دارم.... 6 تا ....
September 1, 2006 8:58 PM