شراگیم
« به این می گن روزمرگی | صفحه اصلی | ایهاالناس من بی غیرتم »
حکمت هم رفت

حکمت يه پسر ۷-۶ ساله افغاني بود...تو فاز ۲ اکثر مغازه دارها
ميشناختنش...فال ميفروخت...امروز رفته بودم محل کار سابقم...
با صاب کار سابقم از هر دري حرف زديم که يهو ياد حکمت افتادم...
پرسيدم : از حکمت چه خبر...؟ هنوز مياد اينجا بگه ۵۰ تومن کالباکس!
بده...؟(خودم رو کشتم آخرشم نتونستم قانعش کنم که بگه کالباس و
نه کالباکس!)
گفت دو هفته پيش وقتي داشته ازخيابون بين فاز ۱و۲ رد ميشده يه
ماشين بهش ميزنه و فرار ميکنه!
ميگن تا چند روز لاي شمشادا افتاده بوده و کسي متوجه نشده...!
البته ميگفتن شدت تصادف طوري بوده که تقريبا مرگش آني بوده...!

خدايا...دلم ميخواد زار بزنم...!
خوش قيافه بود و از هم سنهاي خودش باهوش تر بود...شما نميدونين
من الان چه حالي دارم...! ياد تک تک حرکاتش که ميفتم...ميدونم نبايد
براش گريه کنم...ولي خدايا مگه ميشه...؟؟ مگه ميشه گريه نکرد؟

هميشه ظهرها ميومد در مغازه...اگه صاب کارم نبود ميومد تو مغازه
و يکم شيرين زبوني ميکرد تا بهش يکم کالباس بدم...!بچه با معرفتي
بود...تو اون راسته نزديک ده تا بچه هم سن حکمت هم بودن که فال
ميفروختن ولي من فقط با حکمت عياق بودم...خوش سر زبون بود...!
مثه بقيه براي کالباس هيچوقت گردن کج نميکرد...!هميشه ۵۰ تومن
ميذاشت روي دخل و به قول خودش کالباس ميخريد!(البته بماند که
اگه کالباسي رو که بهش ميدادم ميکشيدم خيلي بيشتر از ۵۰
تومن بود!)...
يادمه يکبار که حليا اومده پود پيشم تا اون ساعت ناهارم رو با هم
باشيم منو حليا رو ديده بود که داريم بين بلوکها قدم ميزنيم...عصري
که رفته بودم مغازه منو کشيده بود کنار که من ديدمت که داشتي
با اون دختره راه ميرفتي...منم واسه اينکه سر به سرش بذارم گغتم
جدي ميگي!؟ ببين هرچي بخواي بهت ميدم به کسي نگو و پيش
خودمون بمونه و از اين حرفا...! اونم جدي گرفته بود و هميشه وقتي
حوصله ش رو نداشتم و خوب تحويلش نميگرفتم تهديدم ميکرد که
وايميسه جلوي مغازه هر مشتري که بخواد بياد تو بهش ميگه که
اون روز من و حليا رو ديده...!! تا مدتها اين قضيه و اين حرفهاش منو
به خنده مينداخت...!

حکمت ديگه فاز ۲ نمياد...حکمت ديگه نميتونه مچ من و حليا رو نه تو
فاز ۲ بلکه هيچ جاي ديگه بگيره...! حکمت الان تو يه قبرکوچولو خوابيده
و هيچ اتفاق ديگه اي نيفتاده...حکمت هم از پيشمون رفت و به قول
اخوان : شرمگين ما بيشرفها مانده ايم...!
بايد قبرش رو پيدا کنم...قبل از باز شدن دانشگاه ها اين کار رو ميکنم!
بي معرفت يه خدافظي کوچولو هم با ما نکرد...!

ترانه زير رو تقديم ميکنم به حکمت خودم و حکمتهاي کوچک ديگري که
تو گمنامي ميان و تو گمنامي زندگي ميکنن و تو گمنامي ميميرن !
روحش قرين آرامش :

خوابيدي بدون لالايي و قصه ... بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه خورشيد چهرتو نميسوزونه ... جاي سيلي هاي باد روش نميمونه
ديگه بيدار نميشي با نگروني ... يا با ترديد که بري يا که بموني
ديگه کابوس زمستون نميبيني ... توي خواب گلاي حسرت نميچيني
رفتي و آدمکا رو جا گذاشتي ... قانون جنگلو زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني ... تو تو جنگل نميتونستي بموني!
دلتو بردي با خود به جاي ديگه ... اونجا که خدا برات لالايي ميگه
ميدونم ميبينمت يه روز دوباره ... توي دنيايي که آدمک نداره...!

توسط در July 2, 2003 6:46 PM |
نظرات
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: feredi bikhyal
جمعه، 4 مهر 1382، ساعت 2:25

سلام خوبی يه مدتيه به ما سر نميزنی بی محلی ميکنی ای بابا ... خوب جالب بود ولی تا اخرشو هنوز نخوندم اخه خيلی تولانيه

E-mail: وارد نشده است
URL: daneshjoyeazad.persianblog.com


نويسنده: Ali
سه شنبه، 1 مهر 1382، ساعت 0:19

سلام :) جـــــــــــدی ؟!!‌:( يادم اونشب که من و تو و فواد با مجتبی توی اون کافی شاپ بوديم اون اومد... باش شوخی ميکردی...:( خدا بيامرزدش... فعلا بای :) علی !

E-mail: good_Tempered2002@yahoo.com
URL: lunatic.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 16:14

خيلی متاسفم!:(

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: مريم
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 15:51

ديگه هيچ مرگي برام عجيب نيست , وقتي يك شب با پدرت در مهموني هستي و خيلي بهت خوش ميگذره , فرداش خواهرت زنگ ميزنه محل كارت و ميگه بابا حالش بد شده برديمش بيمارستان , سريع آژانس ميگيري ولي وقتي ميرسي ميبيني در كمال ناباوري ميگن سكته قلبي ..... مرگ تنها چيزيه كه علاجي نداره , شايد باورتون نشه كه هنوز بعد از 7 ماه باورش برام سخته كه ديگه هيچ وقت پدرم رو نميينم .... ولي يك چيز باورم شده كه مرگ سراغ ما ها هم مياد , هميشه فكر ميكردم حالا حالا ها پدرم زنده هست

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: خاله ريزه
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 14:46

اگه ميخواين بدونی نمايش"آدم و حوا" کاری از گروه "آفرينش عشق" چه زمانی و کجا برگزار ميشه بيا بلاگ منو بخون

E-mail: وارد نشده است
URL: arezoo29590.persianblog.com


نويسنده: قرار وبلاگي
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 13:38

منم تسليت ميگم . بهم هم سر بزن .

E-mail: وارد نشده است
URL: meetup.persianblog.com


نويسنده: negar
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 11:38

تسليت ميگم :(((

E-mail: khaleesoskee@yahoo.com
URL: sooosk.persianblog.com


نويسنده: محمد
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 10:35

-- دنباله -- .. افتاد / آنسان که برگ / - آن اتفاق زرد / ميافتد / افتاد / آنسان که سنگ / آن اتفاق سرد / ميافتد / اما او / سبز بود و گرم که افتاد .... تقديم به حکمت که افتاد وقتی که هنوز گرم و سبز بود نفرین بر دنیا ...بدرود

E-mail: mkh121@hotmail.com
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: محمد
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 10:26

سلام؛ ...هرگز گمان نميکنم اين آب و آتش و باد وخاک / با من همان کند که کرد پیش از این / با پیل و مور و خس و خاشاک / آری بجز مرحله عشق یک درخت / هیچش نبود کاشتری شاخه رستاک .... اين در جواب مطلب اول شما بود که برای پسر مهربون هنگامی که در اوج نااميدی برای جراحی ميرفت سروده بودم حالا بی مناسبت نديدم اينجا برای حکمت سفر کرده تکرارش کنم... اما بعد ۱- فکر ميکنم خوندن رابطه شما و حليا (شايد هليا - البته من نتونستم تمام کامنتهای شما رو ببينم که بفهمم قبلا کسی به اين موضوع اشاره کرده يانه که هلیا باید با ه باشه یا ح البته افراد نکته بین کم نیستن شاید منظوری بوده توی این ح) بسيار جالب باشه گرچه حتما حليا دقيقا همين توصيفات شما نيست مثلا در پيتزا سارا يا هر جای ديگه ولی خوب شما هم کم زن سرور (از کلمه ذليل خوشم نميآد) نيستی. خوب چه اشکالی داره اگه يه نفر تا اين حد دوست داشتنی باشه حتما ارزششو داره... خلاه کل بلاگ شما به استثنا آرشيو رو خوندم قلم ونثر شيوايی داريد که مايه مباهاته... من لينک شما رو خواهم گذاشت ...بدرود

E-mail: mkh121@hotmail.com
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: mahta
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 10:0

salaaaaaaaaaaaaaam khoondam hamasho khoondam alii bood mareke bood vayyyyyyyyyyy man dige fekr konam nanevisam behtare dar moghabele shoma zayast man benevisam na????? kheily bahale inja dar avalin forsat link midam ba ejaze ..rasti maniye esme inja chiye???be har hal omidvaram ham shoma ham doostetoon movafagho khoshbakht shid dar kenar ham albate...babayyeeeeee

E-mail: sallam_moorche@yahoo.com
URL: sikhekaktus.persianblog.com


نويسنده: mahsa
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 8:2

salam man vaghean moteasefam bekhatere hekmat valli jedan ta vaghty bood ghadresho midonestand?:( ghashang minevisi hamishe mikhonam neveshtehato!!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: اسكيزوفرني
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 7:52

شراگيم جان دور و برمون اينجور آدما زيادن ....

E-mail: وارد نشده است
URL: skizoferny.persianblog.com


نويسنده: زوربا
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 7:38

شراگيم جان من از همون اولش هم ميدونستم اينکاره ای----فکر کنم قرار وبلاگی پارک گنجوی يادت باشه---وقتی داشتی ادرس وبلاگ از بچه ها ميگرفتی----منظورم وقتی بود که به قول خودت: (ای خيط شدی ای خيط شدي)---از همون وقت فهميدم اينکاره ای----شاد باشيد و سرفراز

E-mail: وارد نشده است
URL: shaly.persianblog.com


نويسنده: moh3n
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 0:59

راستی برای اين متنت: والا من ناراحت نشدم... به هر حال مرگ خودشو بدنام نمی کنه... يه بار به اسم تصادف... يه بار به اسم سرطان ... يه بارم به اسم سکته.. روحش شاد

E-mail: وارد نشده است
URL: digitalkelk.persianblog.com


نويسنده: moh3n
يكشنبه، 30 شهريور 1382، ساعت 0:56

سلام عمو جان... والا اون موقع که ما نخود نخود شديم من يوخده که پايين رفتم بی خيال کافی نت شدم و سر عمو محسنو کج کردم بالا... گرسنه گی هم که زور می آورد و شوما هم نبودی منعمون کنی... کلی پپسی و بستنی زدم تو رگ... دم هايدا هم به سلامتی عمو شراگیم يه ژامبون دادم بالا... الان يه احساسی دارم.. مثل اينکه پپسيا با بستنيه و سس قاطی شده... روشم تيکه تيکه جيگرهای او ياروهه... خلاصه اين که من امشبو به صبح برسونم خدا رو شاکرم... ايام به کامتان

E-mail: وارد نشده است
URL: digitalkelk.persianblog.com


نويسنده: maziar
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 23:38

چطوری شبکه باز ؟!

E-mail: وارد نشده است
URL: mazash.blogspot.com


نويسنده: مهدی
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 23:37

باورت ميشه بگم الان که دارم اين کامنت رو مينويسم بغض تو گلوم داره خفم ميکنه و چشام سرخ شدن.... وقتی اين نوشته رو خوندم بعد از سالها بغض کردم داشت گريم ميگرفت..... يه لحظه فکر کردم اگه من همچين دوستی داشتم و ..... بدنم ميلرزه..... کاشکی الان اون توی يه جای بهتری خوشحال باشه و برای همه ما دعا کنه

E-mail: وارد نشده است
URL: Khat-Khati.PersianBlog.com


نويسنده: چشمه
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 20:52

رفت به همين راحتي كاش ما هم به همين راحتي و پاكي بريم. افسوس.

E-mail: وارد نشده است
URL: cheshme.persianblog.com


نويسنده: مسعود چشم آبی
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 20:47

سلام مخلص موسيو شراگيم. خوبی؟ راستش به قول زيتون از اين حکمتا زيادن. تازه اينو شما فهميدی باور کن اين که حالا هموطن هم نبوده ما هموطنامون 1000 برابر بدتر براشون پيش مياد اگر آدم بخواد بگه که .. ولش کن خوش باشی عزيز راستش به زودی قراره بهت بلينکما ؛)

E-mail: ret_butler4u@yahoo.com
URL: masy.persianblog.com


نويسنده: mahta
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 20:20

salam merc keh sar zadi bebakshid keh dir shod safar boodam alan webet ro save kardam mikhoonam miyam nazar midam ...rasti mazerat keh matne man tekrari bod khodamam midoonestam baraye kheilyha tekrariye behar hal sorry ...ta bad bye

E-mail: sallam_moorche@yahoo.com
URL: sikhekaktus.persianblog.com


نويسنده: زوربا
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 19:4

تا ببينيم کجا باز کجا---چشممان به روی هم باز شود---زندگی با همه هستی خويش--از نو اغاز شود-----///شراگيم جان لذت بردم از نوشته هات---و اين انتخاب ترانه----برقرار و سرفراز باشيد.

E-mail: وارد نشده است
URL: shaly.persianblog.com


نويسنده: شادي
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 17:58

تسليت بايد بگم ... يا از بي توجهی خودمون به حکمت ها تاسف بخورم ... و غصه مرگه حکمتو بخورم ... يا صفحه رو ببندم و همه چی رو فراموش کنم ... ؟؟؟

E-mail: وارد نشده است
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com/


نويسنده: آرش
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 14:44

شراگیم جان درود بر تو دوست عزیز... از اينکه به وبلاگ من سر مي زنی سپاسگذارم... اميدوارم هميشه سربلند و پيروز باشی ... خوشحال میشوم باز هم از وبلاگ درفش کاويانی ديدن کنيد. بزودی مطالب مهمی را در وبلاگم قرار ميدهم... پاينده ايران.

E-mail: arash4iran2003@yahoo.co.in
URL: derafshekaviani.persianblog.com


نويسنده: کاوه
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 13:35

man hameye neveshteha ro ba dide dastani negah mikonam va banabar in fekr kardam neveshteye akhare shoma ham dastan ast , va dar morede janbeye vagheyi ghazieh harfi nazadam .... sharmande

E-mail: وارد نشده است
URL: citizenkaveh.blogspot.com


نويسنده: شراگيم
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 12:56

سلام اول به Great mehran who bangs...اينجا رسم نيست که کامنتی پاک بشه...من حتی يک بار هم به وبلاگ شما نيومدم...!شما صرفا به اين خاطر که من در وبلاگ صادق نوشته بودم که از وبلاگش خوشم اومده و لابد چون با صادق کل کل دارين اومده بودين کامنتی سراسر فحش و هرزه گويی نسبت به من و خانوادم گذاشته بودين که تنها دليل قابل توجيهش ذهن بيمار و شخصیت خانوادگیتون ميتونست باشه...!به هر حال اين رو گفتم که دوستان ديگه بدونن برای چی کامنت شما پاک شده! بگذريم... اما دوست خوبم همشهری کاوه عزيز...منظورتون رو متوجه نشدم...داستان آخر من مربوط به تقريبا ۱ ماه پيش ميشه...!شما اون رو خونده بودين؟ منظورتون از اينکه براتون آشنا بود رو متوجه نشدم...به هر حال ممنون که سر زدی به من :)

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: کاوه
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 12:27

salam .... do neveshteye akharet ro khoondam ... dastane akhari jaleb bood, vali age narahat nashi bayad begam chon baraye man teme dastan ye zare ashna bood jazabite lazem ro baram nadasht ... vali in rabti be neveshtane shoma nadarad va be salighe bade man bar migardada

E-mail: وارد نشده است
URL: citizenkaveh.blogspot.com


نويسنده: كوه يخ
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 10:14

چي بگم؟:(

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: !!!! Great Mehran Who Bangs
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 8:38

ميبينم که کامنت بنده پاک شده !! توهم؟ وقتی جنبه نداری نذار ، وقتی عرضه نداری حرف نزن ، وقتی قدرت نداری شاخ نشو .......... هاهاهاها stand up and shout

E-mail: MehrannicA@Hotmail.com
URL: Nirvanabaz.persianblog.com (masdood!)


نويسنده: زیتون
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 2:54

خيلی از خوندن این ماجرا متاسف شدم:( حکمت ها زیادن ..

E-mail: وارد نشده است
URL: z8un.com


نويسنده: ashkan
شنبه، 29 شهريور 1382، ساعت 0:59

روزگار غريبيست ! انا اليه راجعون ! ... از اين حکمت ها زيادند ... و حکمت خداست که به اين سرنوشت دچار شوند ... چيزش شاد !! ببينم من بهت لينک دادم ... ولی نه طبق شرايطی که بهم گفتی ... خواستم بهت بگم که ديگه يه لينک دادن مستلزم اين همه کلاس و ... نيست !! خواستی بهمون لينک بده ...

E-mail: ashkan_iso9002@yahoo.com
URL: ashkaniso9002.persianblog.com


نويسنده: ghorbatee
جمعه، 28 شهريور 1382، ساعت 22:54

سلام ما هيچوقت حکمت ها را نديديم يا سعی نکرديم ببينيم.

E-mail: وارد نشده است
URL: ghorbatee.persianblog.com


نويسنده: -
جمعه، 28 شهريور 1382، ساعت 21:50

چقدر دردناک . خيلی دردناک ... بچه ها چه گناهی کردند ؟ ببينم شما منظورتون از شهرک اکباتان است ؟ من دو سال است اونجا را ترک کردم و دلم خيلی براش تنگ شده . يادمه يک کالباس فروشی اونجا بود به نام باجناق ( کنار مسجد) و من هميشه فکر ميکردم که انگيزه اسم اين مغازه چي ميتونه باشه ! نکنه شما همون جا کار ميکنيد؟ موفق باشيد...

E-mail: وارد نشده است
URL: www.mycuteson.blogspot.com


نويسنده: بامداد
جمعه، 28 شهريور 1382، ساعت 19:48

چقدر غم انگيز بود ....

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است



April 2, 2006 6:49 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.