جنگ خونین سالاد و دندان
ديروز با حليا رفتيم پيتزا سارا...مهمون حليا بودم...جای
همتون خالی...آی خورديم...آی خورديم...آی...دلم!:((
اگه کسی تا حالا رفته باشه پيتزا سارا ميفهمه من چی
ميگم...از سر ميرداماد يه ۳۰۰ متر که بری جلو سمت
چپ يه پاساژ بزرگه به اسم پاساژ کيش...
سه طبقه که بری پايين ميرسی به سرزمين موعود!
قضيه اش اينجوريه که ۳۰۰۰ تومن ميدی و هرچقدر جا داشته
باشی سالاد و پيتزا و لازانيا ميخوری...البته فروش عادی هم
داره ولی معروفيت و محبوبيت پيتزا سارا به خاطر سالاد بار و
پيتزا بارشه...اصلا ما ايرانيا عادت داريم به مفت خوری...هرجا يه
چيز مفت (ولو کلفت!) ببينيم خودمون رو خفه ميکنيم...!بگذريم...
من و حليا که گرگ بارون ديده بوديم و ميدونستيم
اگه ۳۰۰۰ تومن بديم و بخوايم هم پيتزا بخوريم و هم سالاد
اگه خودمون رو هم خفه کنيم نميتونيم اندازه ۳۰۰۰ تومن تو
معده هامون جا بديم...اينه که تصميم گرفتيم فقط از سالاد بارش
استفاده کنيم...قيمت سالاد بار خالی فقط ۱۲۰۰ تومنه...!
خوب ۲۴۰۰ داديم و نشستيم (يعنی داد و نشستيم!)...ببينين
منو...! من يه سالاد بار ميگم شما يه سالاد بار ميشنفين...!
فقط يه نگاه به ليست سالاد بارش بکنين...همينجوری ظرفا رو
از اين سر چيدن تا اون سر...بذارين اونايی رو که يادمه بنويسم!
کاهو...گوجه...کلم سفيد...کلم قرمز...کلم بروکلين...خيار...خيار
شور...پوره سيب زمينی...تخم مرغ...پنير پيتزا...پنير معمولی...کشمش
ذرت...لوبيا سبز...نخود فرنگی...نخود معمولی...ماهی کيلکا...
کدو سرخ شده...ماست موسير..ماست چکيده..ماست و خيار...
بورانی اسفناج...جوانه ماش...جوانه گندم...زيتون بدون هسته...
ترشی فلفل...فلفل سبز...ماکارونی پيچی...برشتوک... چوب شور...
روغن زيتون...سرکه...انواع ترشی و شور...
انواع سس سفيد و قرمز و صورتی و آبی! و...ژله مخصوص و.......
اممم...حليا ديگه چيا بود...؟ اينا که گفتم نصفش هم نبودا...!
روال کار اينجوريه که ميری پول ميدی فيش ميگيری... با تحويل فيش
غذا دو تا سينی تحويلت ميشه با يه بشقاب...بعد مسابقه بين مشتری
و رستوران شروع ميشه...يعنی تو ميگی اونقدر ميخورم تا چشمت
درآد و رستوران ميگه اونقدر بخور تا بترکی...! يه جور کل کل ه...!شعار
رستوران اينه که: !ALL YOU CAN EAT
قانون اين مسابقه هم اينجوريه که حق ندارين تو غذای همديگه شريک
بشين...يعنی اينجوری نيست که يه نفر بره فيش سالاد بار بگيره و
بعد ۵ نفر بشينن هی بخورن و هی برن دوباره بشقابشون رو پر کنن!
خلاصه...درد سرتون ندم...من و حلی همونجور که گفتم چون ديگه
گرگ بارون ديده بوديم ميدونستيم که نبايد شيکممون رو با کاهوی
کيلو ۱۰۰ تومنی يا خيار و کلم و پوره سيب زمينی پر کنيم...! اينه
که به محض تحويل گرفتن بشقابهامون به سمت زيتون و ماهی کيلکا
و ماست چکيده و ذرت و نخود فرنگی حمله ور شديم و راند اول مسابقه
به نفع ما تموم شد(چون ظرفيت بشقابهامون محدوده مسابقه در چند
راند برگزار ميشه)...برای شروع راند دوم تصميم گرفتيم که ضربه کمر
شکنی به رستوران وارد کنيم و اينبار هم از ماهی کيلکا و زيتون به
عنوان حربه اصلی استفاده کنيم...در مقابل چشمان از حدقه در آمده
مديريت و پرسنل رستوران راند دوم هم با پيروزی قاطع ما به پايان
رسيد...! در حالی که همه کارکنان رستوران منتظر بودن تا ما رو
بدرقه کنن ما تصميم داشتيم که تا آخرين نفس بجنگيم...!اينه که
((يا علی گفتيم و راند سوم آغاز شد...!)) اينبار ماست و بورانی
و جوانه گندم و کمی کدوی سرخ شده ميتونست حسن ختام خوبی
برای اين مبارزه خونين باشه...! لقمه ها به سختی از گلومون پايين
ميرفت...يکی از قوانين بازی اينه که بالا آوردن(گلاب به روتون) ممنوعه!
يعنی مشتری به محض بالا آوردن با يه اردنگی از رستوران بدرقه ميشه...
چند بار لقمه های نيم جويده تا ميانه های راه مری بالا اومدن ولی
من با اراده ای پولادين خودم رو کنترل کردم...حليا هم حال و روز
بهتری نداشت...ولی عشق به آرمان مون باعث ميشد که صبورانه همچنان
لقمه ها رو فرو بديم...! راند سوم هم عرق ريزان به پايان رسيد و من حليا
سر فراز از اين پيکار قصد رفتن داشتيم که يادمون افتاد ضربه کاری رو
هنوز وارد نکرديم...بله...ژله مخصوص...ژله ای که اگه بشينی و تو
کافی شاپ بخوای بخوری يک ذره از اون رو ۱۰۰۰ تومن بايد وجه رايج
مملکت بالاش بدی...! يه نگاهی به حليا کردم و گفتم:
ــ تو ميتونی...!
-- نه شراگيم...دارم ميترکم...تو رو خدا...!
ــ حليا...قوی باش...بگذار ضربه کاری آخر رو بر پيکر اين منحوسان
فرود بياوريم... بگذار بفهمن با کی طرفن...!به ۲۴۰۰ تومنی فکر کن که
دادی...!
-- شراگيم...اينجوری که پيش ميره بايد خيلی بيشتر از اينها خرج
بيمارستانمون کنيم...!:( من نميتونم...هق هق هق !(گريه)
ــ اين حرفها از دوست دختر يه شير مرد بعيده...!! قوی باش! مردن در اين
راه کم از شهادت در غزوه احد نيست...!
-- فقط به خاطر تو شراگيم...!
همديگه رو در آغوش کشيديم و حلاليت طلبيديم...(البته اين صحنه
رو در خيال انجام داديم چون ميگرفتنمون ميبردنمون وزرا!)
با حرکتی ويبره مانند! تکانی به خود داديم تا فضای کافی برای
راند آخر باز شد...!
در چشمانمان برق انتقام درخشيد و گويی جانی تازه به کالبد در
حال انفجارمان دميده شد...! نگاههای مايوسانه دشمن حاکی از
پذيرش شکست خفت باری بود که يک شير مرد و يک شيره دختر!
نصيبشون کرده بودن...!
در راه برگشن با يه حساب سر انگشتی حساب کردم اگه زيتون بدون
هسته کيلويی ۲۴۰۰ باشه و کنسرو کيلکا هم ۵۰۰ باشه و روغن زيتون
ليتری ۵۰۰۰ تومن باشه و پنير پيتزا کيلو ۳۰۰۰ تومن و کنسر ذرت ۱۲۰۰
تومن با حساب ژله و ماست چکيده و کلم بروکلين و باقی
مخلفات ما هزکدوممنون يه چيزی نزديک ۳۰۰۰ تومن خورديم...و اين
يعنی پيروزی خون بر شمشير!
توی خونه تا ساعتها از دل درد به خودم ميپيچيدم... ياد اين نصيحت
پدرم افتادم که هميشه بهم ميگفت :
(( کرره بز...! کاه از خودت نبود...کادون که از خودت بود!))
توسط در September 2, 2003 6:06 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (1)
ایهاالناس من بی غیرتم
امروز عصری با دو تا از دوستهام داشتيم قدم ميزديم و صحبت
ميکرديم که صحبت از يه دختری شد که هر سه تامون به نحوی
ميشناختيمش که ماجرای عاشقانه ای با پسری داشته بود و
اين ماجرا طبق شايعات و اخبار موثق! به رختخواب هم کشيده شده
بود و خلاصه اين خانم رو برای مدتی نقل مجالس خاله زنکی(دايی مردکی!)
کرده بود...!
به هر حال نميدونم چی شد که صحبت از اين خانوم شد و دوست خوبم
ضمن صحبت از ايشون با لقب خانوم رئيس! ياد کردن که با اعتراض من
مواجه شد و باعث درگرفتن بحثی شد که بهونه اين شد که من اين وبلاگ
رو در کمتر از ۲۴ ساعت دوباره آپديت کنم...(يعنی منظورم اينه که مطلب قبلی
رو اگه هنوز نخوندين بخونين و نظر بدين ببينم شايد فرجی شد و ما به آرزومون
رسيديم!)
ميدونين...تفکر مردهای ايرانی در مورد زنها و به قول خودشون نواميسشون
شايد يه قدمت هزار ساله داشته باشه که از اون تعبير به تعصب و غيرت
ميشه و به خودی خود حداقل در نزد اکثر ايرانيها ارزش محسوب ميشه...
چنانچه بی ناموسی و بی غيرتی در فرهنگ عامه در حکم زشت ترين
دشنامهاست و فردی که در حراست و حفاظت و پاسبانی!! از ناموسش
قصور و کوتاهی کنه مطرود و منفور اطرافيانش قرار ميگيره و لاابالی و
بی غيرت محسوب ميشه...!
اين قضيه اونقدر توی خون و پوست ما رفته که واقعا جزئی از فرهنگمون
شده و به جرئت ميتونم بگم که نود و پنج درصد مردهای ايرانی چنين
ديدی نسبت به زنان و دخترانشون دارن و قبل از اينکه برای اونها هويت
و شخصيت مستقلی قائل باشن اونها رو وسيله ای برای کسب هويت
خودشون ميدونن...!يعنی مثلا اصغر آقا کسيه که برای ناموسش شاهرگ
ميده و يا اگه کسی به ناموس امير خان چپ نيگا کنه امير خان چپش ميکنه و
از اين کرسی شعرا که هممون شنيديم و شنيديد...!
امروز خيلی با دوستم حرف زدم و نهايتش وقتی به زعم خودش ميخواست
منو توی بحث فيتله پيچ کنه و دهنم رو ببنده برگشت گفت يعنی تو مثلا
خواهرت اگه خدايی نکرده فلان کار رو بکنه تو همين حرفها رو ميزنی و
کاری به کارش نداری؟
خوب قاعدتا اينجا يا من بايد از موضع خودم نزول ميکردم تا متهم به بی غيرتی
نشم و يا سر موضع خودم ميموندم و انگ بی غيرتی ميخورد روی پيشونيم...!
من به هر زبونی بهش خواستم بفهمونم که خواهر من هم عاقله و هم بالغ و
خودشه که حريم روابط و حد و مرز اون رو تعيين ميکنه و تصميم ميگيره...!!
من نه قيم ايشونم و نه ايشون قسمتی از مايملک من هستن که
بخوام براشون چهارچوب روابطشون رو تعريف کنم...! (گرچه واقعا خواهر من
بنده خدا اصلا توی اين باغها نيست و همه زندگيش توی درس و پيانو خلاصه
شده و روابط خصوصی و شخصيش هم اگه داشته باشه فقط و فقط به
خودش مربوط ميشه...!) ميخ آهنين حرفهای من در مغز سنگ اين دوستم
فرو نرفت و جالبه که اون يکی دوستم هم با اين يکی دوستم همکلام شد و
من رو متهم به بيغيرتی و به زعمی رشتی بودن! کردن و ميگفتن مگه اصلا
ممکنه آدم ببينه ناموسش با کسی رابطه داره و ساکت بشينه و ابراز وجودی
نکنه...!؟
خدا وکيلی آقايونی که اين متن رو ميخونين...چند درصدتون چنين تفکری
دارين؟ چند درصدتون اگه بفهمين فرضا خواهرتون با پسری دوست شده
خون جلوی چشمانتون رو ميگيره؟ چند درصدتون اگه بفهمين زبونم لال زبونم
لال خواهرتون خونه پسره هم رفته اول خواهره رو لت و پار ميکنين و بعد پسره
رو تيزی ميزنين...!؟
هووووم...؟ آهای...با غيرتا...متعصبا...جيگر دارا...ناموس پرستا...!! با مراما...
با شماهام...!
اين دوست منم يکی هست لنگه خودتون...نه سيبيل چخماقی داره و نه
خونشون صاب پس خونه ست و نه پاشنه کفشاش رو ميخوابونه...!! دانشجوی
اين مملکته...بچه بالا شهر هم هست...کلاس و پرستيژش هم خيلی از من
و امثال م بالاتره...! ولی عقيده داره يکی از وظايف برادر پاييدن و در صورت
لزوم تاديب خواهره...! اگه چپ نيگا کرد... اگه از پسری شماره گرفت...اگه
با پسری دوست شد بايد ادب بشه...!! با زبون نشد با داد بيداد...با داد بيداد
نشد با کتک لابد...!وای به روزی که ثابت بشه خواهرت با کسی رابطه هم
داشته...!! وای به روزی که کلاغا خبر بيارن که خواهرت رفته خونه دوست پسرش!
ديگه همتون متفق القولين که خون چنين خواهری برای حفظ آبروی خانواده
بايد ريخته بشه...!! مگه نه...؟ جنده ست ديگه...!! فاحشه ست...زن خرابه...!!
مگه ميشه با يه هرجايی زير يه سقف زندگی کرد...؟!؟!
يا نه...کشتن دل و جرئت ميخواد...!عواقب داره...بايد توی خونه زندونی بشه...توی
صندوقخونه...اگه مامانه دلش بسوزه از زير در يه لقمه نون و آب بهش بده...!!
اونقدر بمونه تا موهاش هم رنگ دندوناش شه...!!
وای ی ی...چه مصيبت عظيمی...!! چه بی آبروويی بزرگی...!!!! اصلا زبان قاصره
از بيان عواقب چنين کاری...!! از فردا تو محل همه ميگن دختر حاج فلان به پسر
اسمال آقا قصاب داده...!!
گوشتون با منه...!؟
با شماهام که همه نگرانی و همه حم و غمتون حفاظت و مراقبت از بالا
و پايين خوار مادرتونه...!کاری که خواهر مادرتون لابد شعور انجام دادنش رو
ندارن و جزء وظايف تعريف شده شماهاست...!
با شماهام لوطيا...مشتيا...با غيرتا...ب نازم به اون همه تعصبتون که هنوز رنگ
موی خواهرتون رو خورشيد نديده...! شماهايی که هرکی ميخواد مادرتون رو صدا
کنه ميگه والده فرضا آقا مصطفی...!!
خودمونيم...چقدر آدمهای بی وجدانی هستين...شعور و آزادی و شخصيت
رو از نواميستون گرفتين کافی نبود هويت اونها رو هم از آن خود کردين...!؟!؟
ببينم...يه سوال دارم...صادقانه جواب بدين...زنها و دختران و خواهرانتون
بدون مراقبت و سرپرستی و نظارت و خارج از قلمرو حکومتی شما آيا
حق و امکان زندگی کردن رو دارن يا خير؟ اصلا قابل تصوره چنين چيزی!؟
در محدوده تنگ و بسته ذهن شما ميشه زنی رو تصور کرد که مثل خود
شما با هرکسی که خواست دوست بشه و رفت و آمد کنه و احيانا رابطه
داشته باشه و درست مثل خودتون زندگی کنه و عاشق بشه و خيلی
چيزها رو تجربه کنه و انگ لاشی بودن و جنده بودن نخوره روی پيشونيش؟
اگه غيرت اينه که من خودم رو صاحب اختيار و قيم و بپا و نگهبان خواهرم
بدونم...
اگه غيرت اينه که من به زنم يا به دوست دخترم مثل يه شيئ تمليکی نگاه
کنم که از خودش اختيار و اراده و شعوری برای تعيين روابط و حريم اونها نداره...
اگه غيرت اينه که من فهم و شعور مادرم رو در تعيين روابطش و نحوه لباس
پوشيدنش و انتخاب رنگ موش و مهمانی رفتنش ناديده بگيرم و فهم و شعور
خودم رو ملاک تشخيص سره از ناسره قرار بدم...!
اگه غيرت اينه که نيازهای عاطفی و جسمی دخترم رو سرکوب کنم و مثل يک
زندانی در خانه زندانبانش باشم...
اگه همه اينها غيرته که من همينجا در ملاء عام اعلام ميکنم که:
ايهاالناس من بی غيرتم...!!
توسط در September 2, 2003 5:37 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (2)