شراگیم
« جنگ خونین سالاد و دندان | صفحه اصلی | بحث دینی با یک روشنفکر »
اعدام شاعر

خيلی درد داره وقتی ميخوان يه شاعر رو بکشن...
هيچی مثه اين نميتونه منو به گريه بندازه...هيچی...
حالا ميخواد اين شاعر خسرو گلسرخی باشه يا
فدريکو گارسيا لورکا...شايد بگين اينهمه آدم رو هر
روز دارن تو گوشه و کنار همين دنيا ميکشن و هر روز
تو داری ميبينی و هر روز تو تلويزيون از جسد بچه ۶ ماهه
نشون ميده تا پيرمرد ۷۰ ساله و تو تا حالا که ککت
نگزيده چی شده يهو چشمات برای يه اعدام کوچولو اونم
۶۷ سال پيش نم نمی شده...!؟ مگه خون اين جناب
فدريکو گارسيا لورکای اسپانيايی تو از خون اون جوون
فلسطينی يا اون کودک عراقی رنگين تره...!؟ خوب بايد
بگم که آره...رنگين تره ...حداقل به نظر من رنگين تره...!
آخه فدريکو يه شاعر بود...همونجوری که گلسرخی يه
شاعر بود...خوب حتما بازم ميگين چه ربطی داره...!؟
منم ميگم ربط داره...خيلی هم ربط داره...!وقتی يه شاعر
جلوی جوخه اعدام ميايسته انگار من رو بستن به تيرک...!
را اينجوريه رو نميدونم...ولی فقط اينو ميدونم که با خوندن
متن زير که ماجرای اعدام اين شاعر اسپانياييه هق هق به
گريه افتادم...آره...باور نکنين...مهم نيست...متن زير برگرفته
از کتاب((همچون کوچه ای بی انتها)) از احمد شاملو ست...:

فدريکو گارسيا لورکا درخشان ترين چهره ی شعر اسپانيا
و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است...
...لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نخوه برخوردش
با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود
که وجود او را برای فاشيست های هواخواه فرانکو تحمل
ناپذير ميکرد و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای
جنگ داخلی اسپانيا ــ در نيمه شب ۱۹ اوت ۱۹۳۶ ــ به
دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های
شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به
فجيع ترين صورتی تيرباران شد بی آنکه هرگز جسدش
به دست آيد يا گورش بازشناخته شود.
لورکا اکنون جزيی از خاک اسپانياست همچنان که آثار
او جزئی از فرهنگ پر بار اسپانيايی ست :
ــ عقابان کوچک! (با آنان چنين گفتم)
گور من کجا خواهد بود؟
ــ در دنباله دامن من! (چنين گفت خورشيد)
ــ در گلوگاه من! (چنين گفت ماه)

با آنکه در مورد مرگ لورکا بسيار گفتند و نوشتند جزئيات
وقايع تا دير گاه بر کسی روشن نبود تا آنکه سر انجام خوزه
لوئيس دبيايونگا با استفاده از آنچه شاهدان عينی برايش
باز گفته بودند جزئيات آخرين شب زندگی او را در کتابی
نوشت. ةنچه در زير می آيد فشرده بخشی است از اين
کتاب که از زبان فونسه کا نامی که در تمامی مراحل
بازجويی و اعدام شاعر حضور داشته است نقل ميشود:

(ماجرای محاکمه اين شاعر رو به خاطر جلوگيری از اطاله کلام نمينويسم
ولی بهتون توصيه ميکنم حتما بخونيد...قسمتهايی که نقل ميکنم صرفا
پس از صدور حکم و قبل و لحظه اعدام اين شاعر رو در بر ميگيره...موقعی
که يه شاعر تسليم سرنوشتش ميشه...نميفهمين چی ميگم...بازم
مهم نيست...بخونين...)


ـ گارسيا لورکا ! من شما را به خاطر خيانت به سرزمينی که شاهد

تولدتان بوده گناهکار اعلام ميکنم.گناهکار نسبت به طبقه خودتان
و نسبت به همه کسانی که با نوشته هايتان فريبشان داده ايد.
من شما را محکوم ميکنم که ديگر هرگز چيزی ننويسيد.
ناگهان اين احساس به من دست داد که لورکا به طرز عجيبی کوچک
شده است. زمزمه وار پرسيد: ــ ديگر هرگز؟
ــ بله...ديگر هرگز!
يک بار ديگر شاعر دنبال نگاه من گشت [ وقايع از زبان فونسه کا
که در محل حضور داشت نقل ميشود.] پرسش خاموش چشمان
سياهش را تحمل کردم و صدايش را شنيدم که گفت : ــ ترجيح
می دهم بميرم !
بالدس به نحوی نا محسوس قد راست کرد و پرسيد: ــ از من
چنين لطفی را تقاضا می کنيد؟
شاعر دوباره زير لب تکرار کرد : ــ ترجيح ميدهم بميرم!
فرماندار چند لحظه ای فکر کرد و بعد تقريبا با مهربانی گفت:
ــ باشد موافقم. بعدها ديگر کسی نخواهد توانست ادعا کند که
من شخص سنگدلی بوده ام!
نشست و با عجله چند کلمه ای بر روی کاغذ نوشت و به من
داد :
ــ فونسه کا اين دستور کتبی من است. اقدام کنيد!

زندانی را برگرداندم به سلولش. در راه هيچکدام حرفی بر زبان
نياورديم. لورکا روی سکوی سلول نشست و چون ديد من
بی حرکت بر آستانه ايستاده ام با کمرويی پرسيد:
ــ سيگار داريد؟
بسته نيمه خالی سيگارم را انداختم رو زانوهاش و گفتم :
ــ مال شما.
و برايش کبريت زدم. دود را که فرو داد به سرفه شديدی افتاد.
همچنان که اشکهايش را با پشت دست پاک ميکرد گفت :‌
ــ در زندگی ام اولين دفعه ای است که ميفتم به زندان.(سيگار
را اناخت زمين و زير پا له کرد) و گفت:
ــ اگر مردم می دانستند هيچ وقت پرنده ای را در قفس نميکردند.
و آن وقت سوالی از من کرد که از شنيدنش وحشت داشتم:
ــ قرار است کجا ترتيب کار داده شود؟
چون برای خودم هم روشن نبود زير لب گفتم: ــ خودتان خواهيد ديد.
ــ فقط کاش تو قبرستان نباشد. قبرستان برای سکوت و گلها و
ابرها ساخته شده نه برای اينکه انسان توش بميرد.( و ناگهان
چيزی فکرش را مشغول کرد)
ــ امشب ماه در چه وضعيست ؟(و با حرارت توضيح داد) دوست
ندارم زير بدر تمام بميرم.(لحنش پر از محبت شد) آخر در شعرهايم
خيلی از ماه حرف زده ام. اگر زير نگاهش بميرم اين احساس بهم
دست ميده که بهترين دوستم بهم خيانت کرده.
من ابلهانه اين پا آن پا کردم و گفتم: ــ عجالتا تنهاتان ميگذارم.
پا شد ايستاد و پرسيد:
ــ کی می آئيد سراغم؟
گغتم: ــ نصفه شب (ديگر پنهان کاری لازم نبود)
به ساعت مچيش چشمی انداخت و زمانی که از زندگی ش
باقی مانده بود حساب کرد.
گفتم : ــ می خواهيد کشيشی پيشتان بفرستم؟
نگاهی کودکانه به من انداخت و گفت :
ــ چيزی ندارم به اش بگويم ( و بلافاصله افزود) جز اينکه
می ترسم.
برای دلگرم کردنش گفتم : ــ همه همينجورند.
طوری سر نکان داد انگار منظورش را درک نکرده ام. گفت :
ــ می دانم اما من در تمام عمر گرفتار وسوسه مرگ بوده ام
و مع ذلک اين احساس که از دنيا ميروم می ترساندم. حتی
در دوره بچه گی هم هيچگاه کلمه بدرود را بر زبان نمی آوردم
چون اين کلمه هم برای من در حکم مردن بود.

درست نيمه شب نوزدهم اوت بود که فرمانداری را ترک کرديم.
خودم دنبال گارسيا لورکا به سلولش رفته بودم. خواب بود.
مثل بچه ها پاهايش را جمع کرده بود توی سينه اش.
نمی خواستم يکهو از خواب بيدارش کنم اما نشد : چشمهايش
را که باز کرد بدون اينکه يکه بخورد مرا نگاه کرد.
گفتم :‌ ــ بلند شويد ديگر موقعش شده.
کش و قوسی آمد و خميازه ای کشيد.کش و قوس آمدن کار
گربه ها و عشاق است. اين حرکت از يک محکوم به مرگ به
نظرم سخت غير عادی آمد و پاک منقلبم کرد...
... از پله کان وسيع خلوت به طبقه همکف رفتيم. اتومبيل بزرگ
سبز رمگی کنار در فرمانداری منتظر ما بود. راننده پشت فرمان
نشسته بود. ما در صندلی عقب نشستيم: من وسط لورکا
سمت راستم و صاحب ماشين سمت چپم. ماموری که مسئوليت
حفاظت از لورکا را به عهده داشت جلو نشسته بود و سيتروئن
سياه رنگی هم پشت سر ما ميامد که حامل افراد جوخه اعدام
بود. صاحب ماشين وقتی لورکا را ديد از فرط تعجب حرکتی به
خود داد. زياد مطمئن نيستم اما خيال ميکنم لورکا با حرکت سر
يلامی به او کرد ولی حريف که سعی ميکرد خودش را در تاريکی
عقب ماشين پنهان کند متوجه آن نشد...
...به راننده دستور دادم جلوی کاخ اسقف نشين توقف کند.
ميدانستم همقطارم نستارس آن شب ميبايست عده زيادی را
به جوخه اعدام بسپارد و من نميخواستم موقعی به بارانکوس
برسم که او کارش را فيصله نداده باشد...
...صاحب ماشين به خود لرزيد و گفت: ــ وای خدا چقدر سرد است!
و لورکا بی درنگ پتويی را که بر دوش داشت به او تعارف کرد. حريف
تا بناگوش قرمز شد و زير لب گفت متشکرم و سرش را به پشتی
صندلی تکيه داد و خودش را به خواب زد...
...هنگامی که ساعت ميدان دوی بعد از نيمه شب را اعلام کرد به
راه افتاديم...از کولونيا گذشتيم. اندکی بعد زمينهای بارنکوس شروع
ميشد. می بايست آن تکه راه را پياده طی کنيم...لورکا پتو را در
اتومبيل گذاشته بود و حالا داشت از سرما ميلرزيد. سر بالا کرد و
آسمان را از نظر گذراند و هنگامی که ديد جز من کسی متوجه
اين حرکت او نشده است با شادی گفت: ــ ماه نيست !
سيتروئن سياه هم پشت سر ما ايستاد و افراد از آن پياده شدند
که شامل يک کشيش و شش نفر از اعضای گروه سياه بودند.
با انگشت به شانه شاعر زدم و گفتم : ــ بيفتيد جلو.
پس از چند دقيقه راهپيمايی لورکا ايستاد. در نزديکی آن محل
درست آن طرف جنگل کبود فونته واکه روس قرار داشت
ــ دهکده ی زادگاهش ــ

شنيدم دو بار پشت سر هم زمزمه کرد:
ــ چرا؟ خدای من! چرا؟
راننده که طپانچه به دست کنار من راه ميرفت لوله سلاحش
را به پهلوی او فشرد و گفت : ــ برو جلو بچه! اگر نه حسابت را
ميرسم.
ميخواست چيز ديگری هم بگويد اما نگاه من خاموشش کرد.
شاعر دو باره به راه افتادوميان سنگ و سقط کوره راه تلو تلو
ميخورد و سه بار روی زانو به زمين افتاد که هر بار بلندش کردم.

تند قدم بر ميداشت. شايد برای رسيدن به پايان سرنوشتش
بی صبر بود ناگهان بی مقدمه ايستاد و رو به من کرد و گفت:
ــ راستش را بگوئيد...خيلی درد دارد؟
راننده که سوالش را شنيده بود غريد:
ــ کمتر از آنکه دسته خری را توی ماتحتت بکنند...
...به راهمان ادامه داديم که ناگهان نعره ای برخاست. چنان
نعره ای که گمان نميرفت از حمجره انسانی بر آمده باشد:
لورکا کنار راه ايستاده بود کنار جراحتی دهان گشوده و خون
آلوده در دل خاک با ريشه هايی آشکار و البسه ای بر جای
مانده و برجستگی حاکی نرم و سياه که شکل اجسادی را
زيرش بود به خود گرفته بود و پای عريان زنی که وقيحانه تا
کشاله ران از خاک تازه زير و رو شده بيرون افتاده بود.
لورکا با هق هقی بريده بريده کنار گودال می ناليد و ميگريست.
کشيش به اشاره من پيش رفت و با لحنی شتاب زده گفت:
ــ اعتراف کن !
ــ به چه؟
ــ به هر چه دلت ميخواهد.
لورکا با دست او را کناری زد.پشت سر من افراد گروه سياه
گلنگدنهاشان را به صدا در آوردند. حالا ديگر نوبت من بود که
تصميم بگيرم. برای نخستين بار از هنگامی که او را ديده بودم
با لفظ تو مورد خطاب قرارش دادم و گفتم: ــ يالا بدو!

بدون آنکه از منظور من سر در آورد نگاهم کرد. او را به جلو راندم
و فرياد زدم: ــ گفتم بدو !
رنگش مثل گچ سفيد شده بود. پرسيد: به کجا؟
گفتم: ــ به جلو...راست به جلو !
اطاعت کرد. مثل هميشه. ناشيانه و به نحو ترجم انگيزی پا به
دو گذاشت و پانزده بيست متر آنطرف تر از نفس افتاده ايستاد.
ــ بدو...بدو...يالا!

و او با دستهای آويزان دو باره به حرکت در آمد. مثل يک مجسمه
از حيات عاری بود.
فرمان دادم : ــ آتش
و افراد از پشت به طرفش شليک کردند. مثل خرگوشی به خود
تپيد. وقتی به ش نزديکتر شدم صورتش غرق خون و خاک سرخ
بود. چشمهايش هنوز باز باز بود. به نظرم رسيد که سعی ميکند
لبخندی بزند.با صدايی که به زحمت ميشد شنيد گفت:
ــ من هنوز زنده ام !
من پائين پايش قرار گرفته بودم. ضامن طپانچه را آزاد کردم و او
را هدف گرفتم. تمام پيکرش در تشنجی هولناک تاب برداشت.
جهشی ماهی وار و با قدرتی باور نکردنی. گلوله که بدون اراده
من شليک شده بوداز مقعدش گذشت و از شکمش خارج شد.

...جسدش را کنار درخت زيتونی به خاک سپرديم.

تموم شد...يه شاعر رو کشتن...۶۷ سال پيش...و من امروز دارم براش
گريه ميکنم...درست همونجوری که وقتی ماجرای اعدام گلسرخی رو
برای بار اول خوندم گريه کردم...ميدونم که متن بالا رو اکثرتون نخوندين...
مثه روز برام روشنه...چون براتون مهم نيست جزئيات اعدام يه شاعر
اونم ۶۷ سال پيش...اونم يه شاعر اسپانيايی...!! ميخندين به من...!؟

حتما فکر ميکنين از زور بيکاری و بی خوابی نشستم اينا رو تايپ
کردم...مگه نه...!؟ هر جور دوست دارين فکر کنين...اين متن رو امروز
برای حليا تو سينما داشتم ميخوندم...قبل از اينکه فيلم شروع بشه...
براش زياد مهم نبود...آخرش گفت ((شراگيم شايد حقش بوده واقعا...!
چرا شعر الکی گفته مردم رو انداخته به جون هم...!؟)) نميدونم چرا
اين حرف رو زد...ازش هم نپرسيدم...به هر حال...همه يکجور فکر
نميکنن و عقيده من يا حليا نميتونه چيزی رو عوض کنه...لورکا برای
حليا يه اسم عجيب غريبه که اولين بار امروز از دهن من ميشنيده و
بنا به قراين ميگن ۶۷ سال پيش تو بلاد اسپانيا از پشت تيربارونش
کردن و شايد هم حقش بوده ولی برای من...يه چيزی خيلی خيلی
فراتر از اين حرفاست...

لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش در اون بدن توی اون دادگاه کذايی
از خودم دفاع کردم...
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش تو سلولم ساعاتی قبل از اعدامم
مثل يک بچه خوابيده بودم...
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش وقتی با مرگی که يک عمر در اشعارم
وصفش کرده بودم روبرو شدم تنها چيزی که ميتونستم در لحظات آخر
پيش کشيش اعتراف کنم ترس بوده...!
لورکا خود منم که دلم ميخواست ماه...ماهی که انقدر
دوستش داشتم تو اون لحظه آخر از اون بالا جون کندن منو تماشا نکنه...!
لورکا خود منم که دلش نميخواست تو قبرستون بميره...!
لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش پتوم رو به صاحب ماشينی که داشت
منو به مسلخ ميبرد و از سرما ميلرزيد تعارف کردم...!
آره...لورکا منم...لورکا خود منم که ۶۷ سال پيش آخرين ترانه ای
که از گلوش خارج شد اين بود که :
من هنوز زنده م !

آره...لورکا يه شاعر بود...يه شاعر هميشه و هرکجای دنيا همزاد منه...!
نه...اشتباه نکنين...من شعر بلد نيستم...وزن و قافيه رو نميشناسم...
فرق رباعی و دو بيتی رو نميدونم...از سبکهای شعری اطلاعات
جامعی ندارم...ولی باور کنيد شاعرم...اونقدر شاعرم که برای مرگ
لورکا نامی که ۶۷ سال پيش تو يه کشور بيگانه کشته شده زار بزنم...!
اونقدر شاعرم که امروز بعد از ۶۷ سال داغ گلوله هايی که بدن لورکا رو
دريد توی قلبم احساس ميکنم...اونقدر شاعرم که ميدونم لورکا تو اون
لحظه آخر چی گفت...!

ببخشيد...اگه وقتتون را با نوشتن اين چيزا هدر دادم...ساعت از ۲ هم
گذشته...همين موقع ها بوده که همزادم رو تو اسپانيا کشتن...عجيب
به سرم زده برم رو پشت بوم ماه رو نگاه کنم...نميدونم امروز چندمه و
ماه چه شکليه...ولی ميدونم ماه هيچوقت به فدريکو گارسيا لورکا
خيانت نکرد...!

توسط در October 2, 2003 5:11 PM |
نظرات
نگار   ( web | email )

merci!!! ( بخوانيد مقسي)
خيلي ناز ... نه يه جورايي گري آور و قشنگ بود...
اگه مامانم ببينه دوباره پا كامپيوتر نشستم گريه مي كنم، زنده به گورم ميكنه...
اميدوارم اين روح همه ي اين شاعرا كه مقتول شدن شاد باشه. بازم:
merci


January 16, 2008 1:53 PM
Ivan Courtney   ( web | email )

Pioneering screenwriter Nigel Kneale, best known for the Quatermass TV serials and films, dies aged 84...


November 24, 2006 10:32 AM
Jahiem Cleary   ( web | email )

Microsoft and Peter Jackson postpone the making of a film based on the Halo video game after backers pull out...


November 23, 2006 7:18 AM
Jahiem Cleary   ( web | email )

Microsoft and Peter Jackson postpone the making of a film based on the Halo video game after backers pull out...


November 23, 2006 7:18 AM
Devante Spear   ( web | email )

teen stripping teen movies Doctor Who takes three prizes at the National Television Awards in a repeat of its success last year...


November 21, 2006 10:37 PM
Devante Spear   ( web | email )

teen stripping teen movies Doctor Who takes three prizes at the National Television Awards in a repeat of its success last year...


November 21, 2006 10:36 PM
Jovani Robison   ( web | email )

Veteran game show host Bob Barker is stepping down from hosting The Price is Right after 35 years...


November 17, 2006 7:46 AM
Jovani Robison   ( web | email )

Veteran game show host Bob Barker is stepping down from hosting The Price is Right after 35 years...


November 17, 2006 7:45 AM
Jack Brent   ( web | email )

Record company EMI sign a deal with the estate of crooner Dean Martin to use the singer's likeness...


November 13, 2006 7:03 AM
Jack Brent   ( web | email )

Record company EMI sign a deal with the estate of crooner Dean Martin to use the singer's likeness...


November 13, 2006 7:02 AM
Matteo Frank   ( web | email )

London-born rapper Sway is to be honoured at the BET Hip-Hop awards in the US...


November 12, 2006 7:29 PM
Matteo Frank   ( web | email )

London-born rapper Sway is to be honoured at the BET Hip-Hop awards in the US...


November 12, 2006 7:28 PM
Luis Mccormick   ( web | email )

gang bang squad aimee fat chick gang bang Veteran actor William Franklyn, known for voicing the 1960s Schweppes TV adverts, dies aged 81...


November 3, 2006 10:38 PM
Stephen Crooks   ( web | email )

rbpopinqz


November 2, 2006 1:42 AM
Stephen Crooks   ( web | email )

rbpopinqz


November 2, 2006 1:42 AM
Freddie Mccray   ( web | email )

tpoddw


November 1, 2006 7:52 PM
Micah Stanley   ( web | email )

dfybvxrw


November 1, 2006 3:17 AM
Micah Stanley   ( web | email )

dfybvxrw


November 1, 2006 3:16 AM
Uqsopmz   ( web | email )

pamela fuck women fuck


October 31, 2006 9:56 AM
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: Mahshid
چهارشنبه، 2 مهر 1382، ساعت 15:12

و سعيد سلطانبور شاعر بود. و محمد مختاری شاعر بود. و سعيدی سيرحانی شاعر بود و تمام زندانيان سال ۶۷ که قتل عام شدند شاعر بودند. شعرشان زندگی .

E-mail: وارد نشده است
URL: zanane.blogspot.com


نويسنده: ashkan
جمعه، 28 شهريور 1382، ساعت 14:8

anan ke be sar dar talabe kabeh davidand/chon aghebatolamr be maghsod residand/raftand................ghesseye davidan loreka baraye man in bod,rohash boland martabeh bad.& ahsant be daste to ke khastehgi napazir nevesht,to ham lorekayi digar hasty,hagh yarat

E-mail: ashy2063@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: moh3n
شنبه، 22 شهريور 1382، ساعت 16:26

ميوه ای که رسيده باشه حکماْ باهاس کنده شه و رو زمين بيفته، پاری وقتا گوشه اش هم له می شه... هيچ وقت از شنفتن مرگ کسی ناراحت نمی شدم. از بچه گی هرم نفس مرگ رو از نزديک حس کردم... ولی از خاموش کردن يک آدم متنفرم... حال به هر صورت که باشد...

E-mail: moh3n1985@yahoo.com
URL: digitalkelk.persianblog.com


نويسنده: هنک
جمعه، 21 شهريور 1382، ساعت 19:50

من همشو خوندم. ولی هر روز تو همه جای دنيا از اين جنايت‌ها انجام ميشه. نه فقط واسه شاعرها. ولی از اينکه يه نفر ياد اون افراد (از شاعر تا هرچی) رو بکنه من خوشحال می‌شم. مخلص شما هنک سگ گاوچرون.

E-mail: وارد نشده است
URL: hank.persianblog.com/


نويسنده: هنک
جمعه، 21 شهريور 1382، ساعت 19:47

مخلص شما هنک سگ گاوچرون.

E-mail: وارد نشده است
URL: hank.persianblog.com/


نويسنده: باران21
چهارشنبه، 19 شهريور 1382، ساعت 7:18

سلام دوست عزیز .ممنون که لینکم رو اضافه کردی منم لینک شما رو تووبلاگم ثبت می کنم /قربان شما:باران21

E-mail: baran_210@hotmail.com
URL: www.baran21.persianblog.com


نويسنده: كوه يخ
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 23:38

ننه جون ميخواستم بگم من با لينک دادن به اين قرهقوروت خيلی موافقم..يعنی اگه بلد بودم لينک بدم منم ميدادم بهش..خدايی خيلی توپ مينويسه

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: رختكن خاطرات
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 22:12

کشتن درد داره ؟ .. کشته شدن فکرکنم درد داره ... از اون بدتر ... باشه تا بعد ...

E-mail: وارد نشده است
URL: mehdishift.blogspot.com


نويسنده: آرمين گيله مرد
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 18:10

سلام ... بنظر من خون همه مان یک رنگ هست ... یک شاعر ديگه هم در ماه سپتامبر کشتند ... پاپلو نرودا ... یاد و روانشان زنده و شاد ... بحث ها در وبلاگ من بالا نيست ... یا من خیلی بد نوشتم که امکان زیاد هست بخاطر بيسوادی بنده و یا شما نمیخواستید بدونيد ...

E-mail: وارد نشده است
URL: gilehmard.blogspot.com


نويسنده: شادي
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 17:2

چه مکنه اين شراگيم !!! خب من تعداد کامنتارو وارد دهه ( دهه !!!؟؟)چهارم ميکنم . فکر کنم اينجوری بايد تا ۴۰ تا شدنش صبر کنيم . اره ؟؟؟

E-mail: وارد نشده است
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com/


نويسنده: reyhan
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 16:35

دريا خنديد در دوردست/دندانهايش کف و لبهايش آسمان/ ـ تو چه می فروشي دختر غمگين سينه عريان/ من آب دريا ها را می فروشم آقا/ ـ پسر سياه قاطي خونت چی داری/ ـ آب دريا ها را دارم آقا/اين اشک های شور از کجا می آيند مادر؟/ ـ من آب دريا ها را گريه ميکنم آقا...../دريا خنديد در دوردست/دندانهايش کف و لبهايش آسمان...

E-mail: blue_reyhan@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: ghorbatee
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 16:22

سلام من خوندم زاستی حرف اون قاضی هم جالب بود که ميگفت به اون به چشم جلاد نگاه نخواهد شد.هميشه آزادی خواه ها با همين برخورد روبرو شدن

E-mail: وارد نشده است
URL: ghorbatee.persianblog.com


نويسنده: قره قوروت
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 14:35

سلام دوست من . از آشناييت خوشحالم...

E-mail: وارد نشده است
URL: ghght.blogspot.com


نويسنده: شراگيم
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 13:27

توقعم رفته بالا...حالا ۳۰ تا کمتر راه نداره جون تو...!:))

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: كوه يخ
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 12:33

اينجا که پيامها از ۲۰ تا زده بالا چرا آپ نميکنی پس؟:(

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: :-----------------)
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 12:2

فقط اومدم بگم بیست و پنجم شدم و برم...کاری نداری؟ (يه موقع فکر نکنی اهميت بیست و پنجم شدن از اول شدن کمتره ها!) D:

E-mail: وارد نشده است
URL: azoonbala.persianblog.com


نويسنده: shima
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 11:8

جواب ميلتون رو دادم من چند روزی می رم سفر اگه با تاخير نامه بعدی رو جواب دادم به همين خاطره البته اگه نامه ديگه ای در کار باشه

E-mail: وارد نشده است
URL: shima61.persianblog.com


نويسنده: بانو
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 10:6

دوست عزیز همه رو به یک چوب نزن درست که بیشتر زنای ایرانی خاله زنک هستن ولی نه همه !!!

E-mail: وارد نشده است
URL: hapokomar.persianblog.com


نويسنده: صنم
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 2:44

هراس من باری همه از مردن در سرزمينی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد

E-mail: وارد نشده است
URL: zanetanha.persianblog.com


نويسنده: ...
سه شنبه، 18 شهريور 1382، ساعت 0:11

احساس کردم که مرا کشته اند / به کافه ها ، قبرستانها ، کليساها يورش بردند . / ميان بشکه های شراب و گنجه ها را گشتند /سه نفر را به خون کشيدند تا دندانهای طلا را بربايند /اما مرا هرگز نیافتند / آیا هرگز نیافتنم ؟؟؟ / نه ! هرگز نیافتنم !

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: shima
دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 19:41

جواب رو به ميلتون فرستادم هر کاری کردم موفق نشدم اينجا بنويسم

E-mail: وارد نشده است
URL: shima61.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 17:54

سلام...اومدم وبلاگت...ديدم دو تا نظری رو که در مورد نوشته هات داده بودم پاک کردی...!!واقعا جا خوردم...مساله از نظر من تموم شده ست همونجوری که تو وبلاگتون نوشتم...خواهش ميکنم ادامه ندين...

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: shima
دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 16:16

نمی دونم چرا صفحه نظرسنجی ات با پيا مهای طولانی مشکل داره جوابتو نوشتم ولی ارسال نشد!!يه بار ديگه می نويسم اگه نيومد بيا تو وبلاگم اونجا می نويسمش

E-mail: وارد نشده است
URL: shima61.persianblog.com


نويسنده: Parastoo
دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 14:24

لورکا شاعر بی نظيريه. همين.

E-mail: وارد نشده است
URL: parastood.com


نويسنده: شراگيم
دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 11:47

بابا شيما جان...اينجوری حرف ميزنی هرکی ندونه فکر ميکنه من و تو با هم دعوا داريم...اوکی...الان ميام وبلاگت...اخماتو وا کن بابا...زشت ميشی...:)

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: shima
دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 9:35

ديشب وقت نشد جوابتو بدم ولی امروزحتما اين کاررو می کنم تا بهت ثابت شه که برات جواب دارم اينقدر مطمئن حرف نزن

E-mail: وارد نشده است
URL: shima61.persianblog.com


نويسنده: پویا(اعترافات یک متهم)
دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 9:1

آن بعد از ظهر شرم آور ...روی تپه ...اعدام....

E-mail: pouya@siahsepid.com
URL: pouyaa.persianblog.com


نويسنده: سعيد ديگر(متولي رفراندوم )
دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 1:20

شراگيم جون
E-mail: وارد نشده است
URL: saeededigar.blogspot.com


نويسنده: باران21
دوشنبه، 17 شهريور 1382، ساعت 0:11

سلام دوست از دست رفته من ...سلام لورکای شبهای گریه و آه... سلام به تو که چون من گاه در درد غوطه می خوری . .وتنها شب گواه چشمهای خیس توست.....آه... نوشته ی اخیرت بسیار زیبا با حساس و سبز بود .بذار برات بگم که من هم خودم را در غم از دست دادن لورکا شریک می دانم شاعری که نمی شناسمش.بذار تا برات بگم شاید باورت نشه اما واقعیته . به همون خدایی که ماه رو برای لورکا رفیق نگه داشت .دوست عزیزم پدر من هم لورکایی بود که شاید خیلی شاعرانه تر و سخت تر ازلورکا کشته شد .مرگی از پشت سر با گلوله هایی داغ و...آه چه بگویم شاید روزی شعری را که بر سنگ فرش قبر پدر چون فریدون بی گناهم نوشته شده را در جایی نوشتم تا بخوانی و بدانی که آنقدر لورکا در این دنیای ...کشته شده که دیگر بدن مثل من وتو در درد کشیدن برای آنها و به یاد آنها جایی برای نفس تازه کردن هم ندارد ....تا بعد ................ باران21

E-mail: baran_210@hotmail.com
URL: www.baran21.persianblog.com


نويسنده: گيله مرد
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 22:25

خيلي عالي بود اقاي شراگيم . زنده باشى و سرفراز بماني

E-mail: وارد نشده است
URL: www.gilehmard.com


نويسنده: شادي
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 21:43

زياد حرف زدم انگار .... شرمنده ...

E-mail: وارد نشده است
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com/


نويسنده: شادي
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 21:42

خوب من به جونه خودم همه شو خوندم . درسته كه خيلي از آدما بي گناه ميميرن ( همينايي كه تلويزيون ايران هر روز نشون ميده ) . از بچه كوچولو ها گرفته تاپيراا .ولي كسي كه به جرمه حرف زدن ميميره مرگش خيلي دردناكتره . نميگم گريه كردم ( كه دروغه ) ولي خيلي خيلي ناراحت شدم . دلم يه جوري شد . يه جوري غصه اي ... كشتن كسي به خاطر انجام دادن يكي از بي محدوديت كارايه دنيا يعني حرف زدن و حرفه دلو زدن يه چيزي اونوره جنايته ... ممممم ... ديگه نميدونم بيشتر از اين چي بگم براي تقبيحه كار اونا ... و براي اينكه بگم از خوندنه وقايع چند ساعت آخره زندگيه يه شاعر( كه انقدر روح لطيفي داشته كه نميخواسته تو نور مهتاب كشته بشه و ... )ناراحت شدم ...

E-mail: وارد نشده است
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com/


نويسنده: كوه يخ
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 20:54

باز من چقدر ور زدم..بخشيد:)

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: كوه يخ
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 20:53

اممم... يك چيز ديگه ام برام داشت..يك چيزي كه فقط مربوط به من ميشه. ميدوني! يك آدمي مثل من توي اوج جوونيش..وقتي كه بايد شايد باشه و زندگي كنه مثل يك مرده است..يك آدم بي هدف پوچ و يك آدم مثل لوركا................. خوب منم هنوز زنده ام پس...:)

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: كوه يخ
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 20:52

شاعر بودن فقط به بلد بودن وزن و قافيه نيست...بيشتر به نظر من يك چيز احساسيه... متن امروزت واقعا جالب بود. خيلي علاقه مند شدم اين كتابه كه گفتي را بخونم..اسمش چيه؟

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: كوه يخ
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 20:51

داشتم ميخوندم و چت ميكردم...بعد وسطاش ديدم نميتونم تمركز كنم روي خوندنش... دي سي كردم..مثل بچه ادم خوندم و دوباره آن شدم... راستش نميدونم چي بگم... اينجوروقتها معمولا من نميتونم درست حرف بزنم. ولي حست ميكنم...كاملا حس ميكنم تمام چيزهايي كه نوشتي.

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: shima
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 20:9

زود قضاوت نکن.چرا فکر می کنی برای حرفات جواب ندارم.خوبم دارم بيا به بلاگم وجوابيه تو بخون

E-mail: وارد نشده است
URL: shima61.persianblog.com


نويسنده: khosro
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 19:39

جهان ما/ دو چيز زنده است/ اولی شاعر/ و دومی شاعر/ وشما/ هر دو را کشته‌ايد/ اول : خسرو گلسرخی را/ دوم : خسرو گلسرخی را. ( براهنی) رفيق ! سرخ باشی!

E-mail: وارد نشده است
URL: golsorkhi.persianblog.com


نويسنده: لیلا
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 9:0

مرسی با وجود اينکه تعداد کامنت هان زياد بود نظر دادی ! راستی گفته بودی بزرگ شم يه چيزی می شم ! اگه الان بزرگ باشم چی ؟ جای اميدی هست ؟

E-mail: وارد نشده است
URL: eeeeeeeeeeeeeeeh.persianblog.com


نويسنده: سعيد ديگر(متولي رفراندوم )
يكشنبه، 16 شهريور 1382، ساعت 5:38

خوشوقتم که با وبلاگ شما آشنا ميشم
E-mail: وارد نشده است
URL: saeededigar.blogspot.com



April 2, 2006 5:25 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.