فرض کنيم الان هزار و چهارصد سال پيشه و منم يه آدمي هستم به نام محمد که مي خوام به هر ضرب و زوري که شده خودم رو پيامبر و فرستاده خدا معرفي کنم...يعني يه شب ميخوابم و صبح پا ميشم يهو چنين تصميمي ميگيرم...حداقلش اينه که توي اين چهل سالي که بين اعراب يه زندگي عادي داشتم اگه فکري و نقشه اي هم داشته بودم جايي بروز ندادم و کسي سراغ نداشته که مثلا در اين مقوله ها بخوام بحثي کنم يا اصلا علاقهاي نشون بدم...يعني اصلا سواد اين حرفا رو نداشتم و خودموني ترش مال اين حرفا نبودم...يعني ادعاي پيامبري من توي اون شرايط همونقدر ناگهاني و عجيبه که مثلا فردا من برم شرکتمون و ببينم آبدارچيمون (که اتفاقا خانوم زحمتکش و محترمي هم هستن) پرسنل شرکت رو جمع کرده دور خودش و داره با شور و حرارت در مورد فلسفهي سبکهاي مختلف موسيقي متال بحث ميکنه (حالا شما بياين بگين محمد وقتي گوسفنداشو ميبرده صحرا يواشکي دو دره ميکرده و ميرفته پيش فلان کسک و خوندن نوشتن ياد ميگرفته و همونجا و شايد هم توي معدود سفراتي که به يکي دو جا داشته فوق دکتراي ادبيات و فلسفه و روان شناسي و تاريخ مذاهب و ملل و غيرهش رو هم گرفته بوده!) اصلا کاري به اين چيزا نداريم...به هر حال يه روز راست ميکنم که نقشههام رو عملي کنم و دلم رو ميزِنم به دريا (البته قصد و نيت واقعي من چي مي تونسته باشه گفتنش خيلي سخته که حالا شايد به اون جاها هم برسيم) خلاصه ميشينم زور ميزنم و چهار تا جمله در کمال فصاحت و بلاغت سر هم ميکنم و قدم توي راهي ميذارم که ميدونم 99 درصد کله گنده هاي قريش و مردم متعصب و بت پرست مکه که منافع و حيات خودشون و آبا اجدادشون بسته به بت پرستي بوده و هست چوب توي آستين و بلکه جاهاي ديگرم خواهند کرد...!
يه چند روز بعد از علني کردن دعوتم همه جا شو ميفته که يه ممد نامي پيدا شده که ادعا ميکنه فرستادهي خداست...بعضيا از روي کنجکاوي و بعضيا هم براي خنده پاي صحبتام ميشينن و اونهايي که محمد رو بيشتر ميشناختن و تا حدودي با طرز فکر و سير انديشهش آشنا بودن بدون شک اعلام ميکنن که محمد ديوانه شده...(که دقيقا همون فکريه که با ديدن آبدارچي شرکتمون در اون حالت به ذهن هرکسي که ايشون رو ميشناخته ممکنه خطور کنه!) بعضيها هم که خرافي تر بودن چون نميتونستند فصاحت کلام يک انسان امي و بي سواد رو و تغيير ناگهاني سير انديشه ي او رو که ساليان سال ميشناختندش براي خود توجيه کنند ميگفتن که محمد يعني من سحر شدم...!
در اين هير و بير که من با بدبختي و با لطف سحر کلام توانسته بودم مخ تعداد انگشت شماري از اطرافيانم رو بزنم و در حالي که قريب به اتفاق مردم مکه هنوز دو به شک بودند که من واقعا خل شدم يا خودم رو به خلي زدم در يک اقدام ديوانه وار سوره قلم رو خلق ميکنم!
ن و القلم و ما يسطرون
يعني با اين آيه در حقيقت مهر تائيد ميزنم بر ديوانگي خودم...! سوره قلم اولين سورهايه که با حروف مقطعه آغاز ميشه...حروفي بدون معنا و بدون حرکت و اعراب که حتي تلفظش هم به راحتي امکان پذير نيست...اين آيه ادامه پيدا ميکنه با ما انت به نعمت ربک بمجنون.(به لطف پروردگارت تو ديوانه نيستي!)
خوب حالا بگذارين از جلد محمدي که دوست داشت خودش رو فرستاده خدا معرفي کنه بيام بيرون و يه نگاه دقيق تري به اين ماجرا بندازم...چرا محمد بايد همچين خبطي رو مرتکب بشه؟ محمدي که اين توانايي رو داره که با اين فصاحت و بلاغت بي مانند کلمات رو کنار هم قرار بده چرا بايد در بحراني ترين شرايط که قريب به اتفاق مردم مکه او را ديوانه ميپنداشتند به دست دشمنانش به قول خودمون چنين آتويي بده؟ آيا ميشه نتيجه گرفت محمد در انتخاب کلمات از خود اختياري نداشته؟ در ادامه سوره به روشني در مييابيم که محمد از ابلاغ چنين سورهاي با چنين آغازي اکراه داشته و خدا با آگاهي از مکنونات قلبي پيامبر با ذکر داستان يونس پيامبر که به خاطر سرپيچي از فرمان خدا عذاب شد در حقيقت به محمد هشدار ميدهد که سوره رو بي کم و کاست ابلاغ کند...! البته به هر صورت خدا 16 سال بعد حکمت حروف مقطعه رو در سوره آل عمران توضيح ميدهد که در نوع خودش قابل توجه است ولي در حال حاضر موضوع بحث ما نيست.
در سوره عبس هم باز محمد در همون اوايل بعثت پنبه خودش رو ميزنه...جريان اينگونه بوده که (ماجرا به راحتي از متن سوره هم قابل استخراج است) محمد در جايي با يکي از ثروتمندان عرب مشغول مجادله در مورد رسالتش بوده که شخص نابينايي از راه ميرسه و ميخواد سر در بياره که جريان چيه...محمد هم که داشته با يه کله گندهي عرب چک و چونه ميزده اين کوره رو تخمش هم حساب نميکنه و پشتش رو ميکنه و مشغول ادامه بحثش ميشه...! اين ماجرا تموم ميشه ميره و شبش خدا اين سوره رو ميذاره تو کاسهي محمد...!
عبس و تولي...ان جاء الاعمي...و ما يدريک لعله يزکي.......الي آخر!
معنيش ميشه اي رسول فلان فلان شدهي ما... تو غلط کردي که به اون کوره کون محلي کردي...تو از کجا مي دونستي که همون شخص نابينا با همون چشاي باباقوريش بيشتر از اون شيخ شيکم گندهي عرب که چهل تا مغازهي دو نبش راست کعبه داره استعداد پذيرش و فهم پيام تو رو نداره...؟دهنتو سرويس ميکنم...حالا وايسا...!
حالا شايد ترجمهي سوره دقيق دقيق اين شکلي نباشه ولي فحواي کلام همينه...! من ميخوام بدونم شما اگه جاي محمد بودي و قرآن رو سليقهاي مي نوشتي خداوکيلي ميومدي هرچي سوتي ميدادي بنويسي و اينجور آبرو حيثيت خودت رو ببري؟
اين نمونه ها مشتي از خرواري بود که چون شنيدن و فهمش براي خود من جالب بود و تازگي داشت عرض کردم والا در مورد محمد و کتاب قرآن ميليونها برابر اين حرف و حديث بوده و هست و خواهد بود!
خيلي برام جالبه بدونم محمد از ديدگاه يه منکر آسماني بودن رسالتش دقيقا چه شخصيتي داشته...ديوانه بوده؟ جاه طلب بوده؟ نابغه بوده؟ کودن بوده؟خانوم باز بوده؟پيشگو بوده؟جادوگر بوده؟
به هر حال اگر به قرآن به عنوان يک سند تاريخي و نه يک کتاب آسماني نگاه کنيم و محمد رو هم به عنوان يک شخصيت تاريخي بپذيريم غور و بررسي بيشتر و متفکرانه و غير مغرضانه در اين کتاب و تاريخ صحيح صدر اسلام ما رو به جايي ميرساند که حتي اگر پرچمدار کفر و بي ديني هم باشيم اين حقيقت را خواهيم پذيرفت که ناچاريم تفکر و تحقيق در اين مورد را در مرحلهاي متوقف کنيم و الا ناگزير خواهيم بود حداقل در پيشگاه وجدان خود به حقانيت آن اقرار و يا شکي را تا آخر عمر سوهان روح خود کنيم. اين سخن گزافه و بلوف نيست...اسلام همانطور که خيل مسلمين دو آتشهي کله نخودي را به دنبال خود يدک ميکشد از روبرو هم با خيل متجددين چهار آتشهي کله فندقي مواجه است و در تقابل اين دو گروه تنها چيزي که رد و بدل نميشود انديشه و منطق است.دوست ماترياليستي دارم که ادعا ميکند که تمامي مراحلي را که من طي کردهام او قبلها طي کرده و اکنون به مرحلهاي رسيده که برايش اظهر من الشمس است که خدايي وجود ندارد و اسلام هم آشيست که محمد خود پخته و به خورد مردمي که گرسنه خوردن چنين آشي بودهاند و هستند خورانده است. و براي اثبات مدعايش از روزهايي ميگويد که مفاتيح و اصول کافي ميخوانده و زير علم ميرفته و براي هر کاري از قرآن تفعل ميگرفته و دست به دامن ائمه و امامزاده ها بوده و...
هر انسان خردمندي اگر جزوهاي از اسلام رايج را برايش بخوانند بعد از مدتي متوجه حماقتها و تناقضهاي آن ميشود و طبيعيست که يک ذهن پويا و آزاد انديش از چنين ديني که مدتها افسار خويش را به هر علتي به آن سپرده بوده رويگردان و حتي متنفر شود...و اينچنين يک بچه مسلمان سابق! ميشود يک ماترياليست امروزي و خوب ممکن است به علت همان ذهن فعال و پويايي که او را از ساير همقطاران سابقش که همچنان سر در آخور چنين ديني با آرامش نشخوار ميکنند جدا کرده است، اين شخص در فرضيههاي جديدي که براي خود ميسازد بتواند دنيايي کاملا منطقي و بي نياز از آفريننده استادانه طراحي و ترسيم کند و تمام تناقضاتي را هم که با آن مواجه است و قادر به حل آن نيست به آينده و پيشرفت علم حواله کند. به هر حال دشمنياي که او با اسلام ميکند دشمنيايست که با جهل و حماقتي ميکند که آن را با گوشت و خون خود درک کرده و اين شخص بدون اينکه هيچگاه اطلاعي از دين حقيقي اسلام داشته باشد تمام عمر با شبحي از دين در ستيز است که متاسفانه گريبانگير توده عوام مردم است!
بگذريم...
قرار بود به محض باز شدن گرههاي برهان از پيش تعيين شدگي که برهاني در مورد اثبات وجود خدا بود راجع به اون بنويسم ولي خوب چون با عزيزي که احتمالا خوانندهي اين وبلاگ هم هست در اين مورد ساعتها صحبت کردهام نمي خواهم با نوشتن برهان بدون در نظر گرفتن اشکالاتي که ايشون بهش وارد کردن به ايشون اين امر مشتبه بشه که زبانم لال در گوش چون من خري ياسين قرائت کردهاند(گو اينکه فکر کنم با خواندن سطور بالا احساس مشابهي کم و بيش خواهند داشت!)