شراگیم
سفر نامه شمال

چرا دروغ بگم...پريشب رسيدم تهران...ولی دسترسی به اينترنت
نداشتم تا همين الان...ببخشيد خلاصه...
شمال رفتن من يهويی پيش اومد...يعنی ساعت ۴ بعد از ظهر
رفيقم زنگ زد که پاشو بريم و ساعت ۷ تو جاده بوديم...اين برای
اونايی که ميگفتن شراگيم بی معرفته و نا مرده و تک پره و...!
دوستو گرافی...
دوست من که معرف حضورتون هست...اسمش حسين ه و ليسانس
عمران داره از دانشگاه گيلان...داشت ميرفت دنبال کارهای تصفيه ش
از خدمت...دو ماه بيشتر خدمت نکرد...با پارتی بازی معافی پزشکی گرفت
و خلاص...تو دوران دانشجوييش تو رشت يه آپارتمان ۶ واحدی لوکس هم
برای خودش ساخت که تمام مدتی که ما رشت بوديم از نظر جا و مکان
در مضيغه نبوديم...يه واحدش رو فروخته و يه واحدش هم دست سرايداره...
ميگم که...پسر خيلی زرنگيه....و البته سرمايه دار...!
پژو...جاده...سربازهای عملی...!
با پژو چهار ساعته رسيديم رشت...تو راه دو تا سرباز نشسته بودن
جلو و در کمال وقاحت توی روز روشن (شب تاريک!) سيگاری بار ميزدن و
فرت و فرت ميکشيدن...خلاصه تا رشت رسيديم بس که دود حشيش رفت
تو دماغ و دهنمون داشتيم الکی الکی عملی ميشديم...!
شب اول...
ساعت ۱۱ رسيديم رشت...از اين رشتيا کون گشاد تر خودشونن...!
ساعت ۱۱ شب تو خيابونها مگس پر نميزد...نصف رشت رو زير و رو
کرديم تا يه ساندويچی گير آورديم...دو تا همبرگر خورديم...غلط نکنم
گوشت سگ ماهی بود...! بعدشم رفتيم خونه خوابيديم...خونه رفيقم
خيابون گلساره...خيابون گلسار يه چيزی تو تيريپای خيابون جردن
خودمونه...!
صبح روز بعد...
حسين رفت پادگانشون دنبال تصفيه ش و من هم اول يه سر رفتم کافی نت
و بعدش هم افتادم تو خيابونهای منتهی به ميدون شهرداری...رشت يه بازار
ماهی فروشها داره که من تو مدتی که رشت بودم هر روز اونجا پلاس بودم!
خيلی حال ميده...شونصد نفر هم زمان با اون لهجه باحالشون داد ميزنن و
جنساشون رو تبليغ ميکنن...علاوه بر مغازه ها دستفروشها هم جا به جا
بساط کردن و برای جلب توجه مشتری هر کاری ميکنن...!اونجا علاوه بر
ماهی ماست و پنير محلی، تخم مرغ، اردک و مرغابی و غاز و مرغ و خروس
زنده يا مرده ، زيتون، هويج محلی، انواع سبزی و ترب سفيد و قرمز و
بادمجون محلی، مغز گردو و خيلی چيزای ديگه هم تو بساط دستفروشها
پيدا ميشه...اونجا خريد و فروش ماهی مثه اکثر جاها کيلويی نيست و
دونه ايه...! يعنی ماهی ها رو بر حسب نوع و اندازه دسته بندی و قيمت
گذاری ميکنن...گرون ترين ماهی ماهی سفيده که بسته به اندازه ش ممکنه
تا ده هزار تومن هم فروخته بشه و ارزون ترينش ماهی آزاده که اگه کوچيک
(حول و حوش يک کيلو) باشه دونه ای دويست تومن هم معامله ميشه...!
شايعات بی اساسی که در مورد رشتيها ساخته اند...!
تو بازار ماهی فروشها داشتم برای خودم ميگشتم که يهو ديدم يه آقايی
از پشت به يه آقای ديگه ای نزديک شد و دستش رو برد عقب و با تمام قوا
شپلق گذاشت پس کله اون يکی آقا...! و پشت بندش هم با زبان شيرين
گيلک فوحش رو کشيد به جونش و هی چپ و راست چک و لگد بود که
حواله صورت و ما تحت اون بنده خدا ميکرد...!اون آقاهه هم با اينکه از
نظر جثه چيزی کم نداشت ولی تا اونجا که جا داشت کتک خورد و بعد هم
راهش روکشيد و رفت و قائله به خير و خوشی! فيصله پيدا کرد...!
يکی از دسفروشها رو کشيدم کنار و پرسيدم جريان چی بود که اين بنده
خدا اينجور کتک خورد...؟
با همون لهجه مثه زولبياش برگشت گفت (( انگوشت نگاری کرده بود...!))
منو ميگين همينجوری موندم ...برای اينکه فکر نکنه خنگم گفتم آهان...!
اما هرچی به ذهنم زور آوردم بفهمم يارو چی گفته دو زاريم نيفتاد...حدس
زدم شايد منظورش اينه که دزدی کرده بود چون معمولا از دزدها و خلافکارا
انگوشت نگاری ميکنن...با اين حال دلم رضا نميداد چون دزد رو که ول نميکنن...
رفتم سراغ يکی ديگه از دستفروشها و باز پرسيدم که جريان چی بوده اونم
برگشت همين رو گفت که طرف انگوشت نگاری کرده بود...!!
ديگه طاقت نياوردم و گفتم: يعنی چی انگوشت نگاری کرده بود؟
يارو برگشت يه نگاه عميقی به سر تا پام انداخت و گفت بچه تهرانی؟
گفتم آره...يه ذره من و من کرد و گفت يعنی مزاحم يه خانوم شده بود...!
يه صد متری که از اونجا دور شدم تازه ارتباط بين انگشت نگاری! و مزاحمت
رو فهميدم و تو دلم به اون برادر غيور رشتی مرحبا گفتم که باعث شد که
انگشت هرزه اون جرثومه فساد ديگه متوجه هيچ نگاری نشه...!
واقعا دارم فکر ميکنم که اين برادر رشتی که به خاطر يه انگشت نگاری
ناقابل بر روی يک عابر اينچنين خونش به جوش اومده اگه مثلا بياد
خونه ش و ببينه مثلا اصغر آقا تو کمد يا زير تخته چه قشقرقی که به پا
نخواهد کرد...!!
اوقات فراغت در خانه...
کلا من ۱ هفته شمال بودم...از يک هفته پنج روزش رو رشت بوديم...
خونه رفيقم اسباب و اثاثيه درست و حسابی نداشت...يه اتاقش رو
فرش کرده بود و تو هال هم يه کامپيوتر و يه مبل بود...در حقيقت
فقط يه جايی برای گذروندن شبها يا روزهای بارونی بود...مواقعی که
بارون ميومد تفريح ما شده بود بازی فوتبال با کامپيوتر...بعضی وقتا هم
ديد زدن خونه روبرويی...! به خدا من زياد نگاه نميکردم...بيشتر دوستم
ميرفت جلو پنجره...چند تا دانشجو بودن فکر کنم...يکی از يکی مانکن
تر...! من هی به اين دوستم ميگفتم اين کارا خوب نيستا...! ولی خوب
اونها هم مخصوصنی! پرده شون رو نميکشيدن...! پدر سوخته ها...!
سرايدار خونه مون هم دو تا پسر پونزده شونزده ساله داشت...اينها از
شدت خود شيرينی! هر يک ساعت يک بار ميومدن بالا که فرمايشی
ندارن آقای مهندس...!؟
سفر به انزلی و مواجهه با ناياب ترين گونه نهنگ در حال انقراض
موسوم به سگ ماهی...!
روز دوم بود يا سوم که بس که به اين دوستم غر زدم که بريم دريا رو
ببينيم راه افتاديم به سمت انزلی...از رشت تا انزلی تقريبا راهی
نيست و خطيها ۳۵۰ تومن ميبرن...من قبلا هم يک بار انزلی اومده
بودم...اونجا هم يه بازار ماهی فروشها داره که مثه بازار رشت جالبه و
بلکه جالبتر...اکثر ماهی هايی که اونجا ميگذارن برای فروش هنوز
دارن نفس ميکشن و زنده ن...يه ماهی هست به اسم اردک ماهی...!
اين ماهی گوشتخواره و بسته به سن و جثه ش از ماهی ها و يا
پرنده های مرداب تغذيه ميکنه...بزرگهاش واقعا وحشتناکن...!تو بازار
انزلی يه دونه دو متريش رو گذاشته بودن برای فروش که هنوز نفس
ميکشيد...ميگفتن از ديشب تا الان هنوز نمرده...! البته گوشت اردک ماهی
زياد مرغوب نيست و قيمت زيادی هم نداره...
بگذريم...از بازار انزلی پياده رفتيم تا ساحل شنی انزلی...شب قبل مثه
اينکه دريا طوفانی بوده و تو ساحل پر از چوب و شاخه درخت و آت و اشغالايی
بود که آب به ساحل آورده بود...همينجوری با دوستم داشتيم قدم ميزديم
که چشمم افتاد به يه موجود دوکی شکل که همينجوری افتاده بود تو ساحل!
يه چيزی مثه نهنگ...نه...ای بابا...چرا انقدر من خالی ميبندم؟ يه چيزی
مثه فوک...مثه سيل...!مثه اونها که معمولا تو قطب زندگی ميکنن...من کف
کرده بودم...اولين بار بود همچين چيزی از نزديک ميديدم...از محليا پرسيديم
گفتن اسم اينها سگ ماهيه...معمولا تو خشکی نميان و اين رو هم احتمالا
صيادها کشتن...چون با دندونهاش تور های ماهيگيری رو پاره ميکنه و ماهی ها
رو ميدزده...گفتن روغنش شفای سوختگيه...! خلاصه عجيب ترين چيزی بود
که ديده بودم...افطار رو تو انزلی خورديم و برگشتيم...
فومن و ماسوله و کاکا...
من با اينکه تعريف ماسوله رو زياد شنيده بودم اما هيچوقت نرفته بودم...
يه روز عزمم رو جزم کردم که برم ببينم انقدر ميگن ماسوله ماسوله چی
چی هست اصلا...صبح رفتم جايی که ماشينهای فومن بودن...راه ماسوله
از فومن ميگذره...همونجوری که راه قدس از کربلا ميگذشت...! برای فومن
هم مينی بوس بود و هم سواری پژو...مينی بوسها خيلی شلوغ بودن...
پرسيدم کرايه ها چجوريه گفتن مينی بوس ۱۲۵ تومنه و سواری ۱۷۵ تومن!!
تو دلم گفتم عجب ملتين که به خاطر اينکه پنجاه تومن کمتر بدن دارن
از سر و کول همديگه بالا ميرن...! چپيدم تو پژو و نيم ساعت بعد فومن
بودم...حيفم اومد فومن رو نگردم...يه يک ساعتی خيابونهای منتهی به ميدون
اصلی فومن رو بالا پايين کردم...ديگه همه ميدونين سوغات فومن کلوچه شه!
اکثر جاها کلوچه پزی بود...راستش من خودم زياد خوشم نمياد از کلوچه های
فومن...! يه جورين...!
از فومن به ماسوله فقط سواری داشت...۳۰۰ ميگرفت ميبرد ماسوله...!
باور کنين يک ساعت تموم تو ماشين نشستم تا ۴ نفر ديگه اومدن و راه
افتاديم...اما قشنگ ترين لحظه های شمالم تو جاده فومن ماسوله گذشت...!
جاده و مناظر ديوونه کننده بود...!دور تا دور از اون کوههای جنگلی معروف
گيلان بود...نميدونم چجوری بايد توصيف کنم...همه جا سبز و زرد و سرخ
بود...!اين پاييز چی کار که نکرده بود با اين درختا...! تو جاده هم راه به راه
از اردک و مرغ و خروس ميومد جلومون تا گاو و سگ و قاطر...! انقدر جاده
خلوت بود که وسط جاده يه جا يه گاوه دراز به دراز خوابيده بود و راننده اگه
به موقع ترمز نميکرد نميدونم ماشين داغون ميشد يا گاوه...!
ديگه زيباييهای خود ماسوله باشه طلبتون...يه دو ساعتی تو ده گشتم...
اکثر مغازه ها تعطيل بودن...فقط يه جا بود چند تا زن داشتن کلوچه و
رشته خوشکار درست ميکردن...ديدم يه چيزهايی گذاشتن تو سينی
شکل کتلت...!وقتی پرسيدم فهميدم اسمش کاکا ست و يه جور
شيرينيه که با آرد و مغز گردو و خيلی چيزای ديگه درست ميشه...!
دونه ای دويست تومن بود...حيفم اومد امتحان نکنم...دو تا خريدم برای
رفيقم هم ببرم نگه ما بی مراميم...!
شب نشينی با جوانان رشتی...!
شب همون روز رفيقم ۶-۵ تا از رفيق فابريکای دوران دو ماه خدمتش رو
جمع کرده بود خونه و خلاصه يه سيبيل پارتی گرفته بود به مناسبت
معاف شدنش...!همه بچه های رشت بودن و همه هم بچه باحال...!
خلاصه يه ذره که مجلس گرم شد دوستان بذله گو شروع کردن به جوک
گفتن...!جالب بود که شايد بيشتر از صد تا جوک گفته شد و
تنها يه جا رد پای (( رشتی )) تو جوک بود اونم مربوط ميشد به اون رشتيه
که آدمخوارا ميندازنش تو ديگ بپزنش بعد که در ديگ رو باز ميکنن يارو
ليف ميخواد...!! حالا اينا هم کيليد کردن به من که تو هم يه جوک بگو...!
منم هرچی جوک بلدم با ((يه روز يه رشتيه ميره خونه ميبينه زنش
فلان....)) شروع ميشه...خالا هی از من انکار و از اونها اصرار که بايد بگی!
آخر دلم رو زدم به دريا و گفتم خدايا خودم رو سپردم به تو...و شروع کردم
تعريف که يه روز يه رشتيه مياد خونه ميبينه زنش با يکی ديگه رو تختخوابه...!
يه نيگا به جمع کردم ديدم رفيقم داره دندون قروچه ميکنه بهم...بقيه هم
چشماشون گرد شده و رگای گردن داره ميزنه بيرون...فهميدم بايد يه جوری
سر و ته قضيه رو هم بيارم...از طرفی هم راه فراری برام نمونده بود...بالاخره
زنه با مرد غريبه تو رختخواب بود و شوهر رشتيش هم سر رسيده بود...!
تنها چيزی که به فکرم رسيد اين بود که بگم رشتيه شاکی ميشه قمه رو
ميکشه مفته به جون اون دو تا و هم زنش رو ميکشه و هم مرده رو...!!بعدش
برای اينکه سه نشه گفتم اين جوک نبودها...چند وقت پيش تو روزنامه خوندم!

تا آخر شب اين جوک من سوژه خنده بود...!!:))
آستارا...
دوست من تو مدت دانشجوييش تو رشت يه رفيق فابريکی داشت که
الان تو آستارا يه گنده تاجره برای خودش...قرار بود تو مدتی که شمال
هستيم پيش اون هم بريم...از رشت تا آستارا تقريبا ۲۰۰ کيلومتره...!
موقع افطار رسيديم خونه اين آقای تاجر...چه تدارکی ديده بود...!واقعا
دستش درد نکنه...دو ماهه ازدواج کرده و هم خودش و هم خانومش
ترکن...تمام مدتی که ما خونه شون بوديم خانومش از تو آشپزخونه بيرون
نيومد...ولی عجب دستپختی داشت...۴ جور غذا پخته بود...نميدونم
چی چی باقالا...ماهی سفيد...کوفته تبريزی...امممم...سه تا شد؟
آهان...خوب برنج هم گذاشته بود ديگه...ميشه ۴ تا...بعد از شام هم
رفتيم يه قليونی کشيديم و شب هم همونجا مونديم...شايد دوست من
به اتفاق اين دوست قديميش تا چند وقت ديگه بزرگترين کارخونه بتون
آماده گيلان رو تو آستارا بزنن...

...يا ايهاالديـــــــــوث ...!!
تو راه برگشتن از آستارا تو ماشين راننده راديو رو روشن کرده بود و يه
آخوندی داشت برای خودش وعظ ميکرد...(فکر کنم راديوی محلی بود)
ما هم ناچار گوش ميکرديم...صحبت از محرم و نامحرم و زن و مرد بود...
اين آخوند عالی قدر افاضه فضل فرمودن که اگر مردی راضی بشه که
ناموسش! رو نامحرم ببينه از عرش!! خطاب بهش مياد که (( يا
ايهاالديوث...)) !!!
يعنی تو ماشين ترکيده بودم من از خنده...!!هی به دوستم سقلمه ميزدم
که شنيدی چی گفت اونم هی چشم غره ميرفت که هيس...! جالب اين
بود که راننده و دو تا مسافر ديگه ميخ همين سخنان شده بودن و در چهره
شون ميشد فهميد که چقدر اين خطاب آسمانی براشون سنگين تموم
شده...!!
تا حالا فکر ميکرديم که فحاشی و بد دهنی مال اين بشر دو پاست...نگو
اين عرشی ها! هم لات و لوت کم ندارن...!
دارم فکر ميکنم اگه برای اينکه فرضا ناموس منو نامحرم ببينه چنين
خطابی از عرش بهم بياد مثلا اگه يه وقتی دزدی کنم مثلا از عرش
خطاب مياد: (( اوهوی...مرتيکه قرمدنگ پفيوز عن...!!))
يا اگه فرضا زبونم لال زنا کنم خطاب مياد (( ج*کشه عمه فلان *****
ولد زنای ****))
عجب عرش باحالی...!!!
هنوز از شوک اين جمله بيرون نيومده بودم که ايشون ادامه دادن هر تار
موی نامحرمی رو که مردی ببينه در قيامت ميله گداخته! ای ميشه و
به بدنش فرو ميره...!! (احتمالا ديگه معذور به حيا شدن و نگفتن کجای
بدن فرو ميره...!)
سر همين حلی که هميشه عادت داره يه طره مو رو بيرون ميذاره فکر
کنم تا همين الان فقط سه ميليارد ميله گداخته حواله من شده و من
خبر نداشتم...!
تلفن از بلاد خارجه...
شب توی رشت تو پيتزايی نشسته بوديم و داشتيم جای همگی شما رو
خالی ميکرديم که موبال! دوستم زنگ زد...يه نيگا به مونيتور موبالش انداخت
و با تعجب گفت بله...! منم کاری به کارش نداشتم و داشتم برای خودم
پيتزام رو ميخوردم که يهو رفيقم عين اين برق گرفته ها گوشی رو پرت کرد
طرف من و جوری که کل رستوران برگردن طرف ما داد زد که : شراگيم
مامانته از سنديگو...!!!
دويدم بيرون :
-- الو...
ــ الو...شری معلوم هست کجايی تو...؟ تو مگه درس و دانشگاه نداری
وسط ترم ول کردی رفتی شمال...؟ آخه الان وقت شمال رفتنه...!؟
امتحاناتون مگه شروع نشده...؟ کی برميگردی تهران...؟
منو ميگين همينجوری مونده بودم... از يه طرف تو شوک بودم که مامانم
از کجا موبايل رفيقم رو گير آورده از يه طرف ديگه خودم رو در مقابل سوالاتی
ميديدم که توانايی پاسخگويی به اونها رو نداشتم...بهترين دفاع رو در حمله
ديدم منتهی در يک حمله عاشقانه...!
-- مامی...خوبی...؟ وای...چقده دلم تنگ شده بود...چه خوب کردی زنگ
زدی...!
مامان من هم از اونجا که خيلی مهربونه زود همه حرفهاش يادش رفت و
محبت مادر فرزنديش گل کرد!
ــ مرسی شری جان...من خوبم...شماره دوستت رو زنگ زدم از خونه گرفتم...
دلم برات تنگ شده بود...معلوم هست کجايی اصلا...نه وبلاگت ازت خبری هست
نه نامه ميدی...نه تو خونه ميشه گيرت آورد...دست چهارتا دختر رو گرفتی
رفتی شمال ما رو فراموش کردی؟...فکر ميکنی ماها هالو! ييم...؟(قاه قاه قاه
قاه قاه...)
-- دختر...؟! دخترم کجا بود...؟! مامی نه به خدا...با حسين اومدم...آخه
اگه با دختر اومده باشم که از کسی نميترسم...سينه م رو ميدم جلو ميگم با
دختر اومدم...!
يه کم که سر به سر هم گذاشتيم و حال و احوال کرديم و قول دادم برگشتم
تهران بچسبم به درس و مشقم مامانم يه ماموريت بهم داد که ببينم مظنه
زمين و خونه و ويلا تو شمال چنده و چه جورياست...حسين هم سريع اومد
زرنگی کنه و گفت به مامانت بگو يکی از واحدهام رو ميفروشم بهش اگه
بخواد...سی ميليون!
گفتم باشه...بش ميگم!
به دنبال ماموريت...
از فردای شبی که مامانم زنگ زد تا دو روز بعدش که رشت بودم کارم شده
بود تو بنگاهها بگردم و مظنه ويلا و خونه و زمين رو بگيرم...قيمتها اينجا
خيلی نوسان داره...زمين از متری ۵ هزار تومن داريم تا متری ۳۰۰ هزار
تومن...بهترين جايی که ديدم برای خونه شهرک ساحلی انزلی بود...شايد
اسمش رو شنيده باشين...واقعا کسی که اونجا زندگی کنه پير نميشه...!
اکثرا خونه ها مال گنده مايه دارای تهرانه...اونجا ويلا از ۸۰ ميليون تومن
هست تا ۲۵۰ ميليون...! توش هم رفتم...شهرک غرب کيلو چنده...!؟
بازگشت به تهران...
قرار بود جمعه برگردم...ولی نشد...يعنی واقعا از آسمون مثه دوش
آب ميريخت پايين...!شنبه عصری شال و کلاه کردم و رفتم ميدون توشيبا
تا با اتوبوس برگردم...جالب اينجا بود که سواری ها التماس ميکردن که
سوارت کنن...به دو هزار تومن هم راضی بودن...!!!(کرايه معموليش چهار
هزار تومنه) ولی خوب هيچی مثه اتوبوس ولوو نميشه...!حداقل دو تا
فيلم آدم ميبينه توش...!
بسه ديگه...چقدر نوشتم...خدا صبرتون بده...!

توسط در March 2, 2004 7:29 PM | | نظرات (7)