چرا دروغ بگم...پريشب رسيدم تهران...ولی دسترسی به اينترنت
نداشتم تا همين الان...ببخشيد خلاصه...
شمال رفتن من يهويی پيش اومد...يعنی ساعت ۴ بعد از ظهر
رفيقم زنگ زد که پاشو بريم و ساعت ۷ تو جاده بوديم...اين برای
اونايی که ميگفتن شراگيم بی معرفته و نا مرده و تک پره و...!
دوستو گرافی...
دوست من که معرف حضورتون هست...اسمش حسين ه و ليسانس
عمران داره از دانشگاه گيلان...داشت ميرفت دنبال کارهای تصفيه ش
از خدمت...دو ماه بيشتر خدمت نکرد...با پارتی بازی معافی پزشکی گرفت
و خلاص...تو دوران دانشجوييش تو رشت يه آپارتمان ۶ واحدی لوکس هم
برای خودش ساخت که تمام مدتی که ما رشت بوديم از نظر جا و مکان
در مضيغه نبوديم...يه واحدش رو فروخته و يه واحدش هم دست سرايداره...
ميگم که...پسر خيلی زرنگيه....و البته سرمايه دار...!
پژو...جاده...سربازهای عملی...!
با پژو چهار ساعته رسيديم رشت...تو راه دو تا سرباز نشسته بودن
جلو و در کمال وقاحت توی روز روشن (شب تاريک!) سيگاری بار ميزدن و
فرت و فرت ميکشيدن...خلاصه تا رشت رسيديم بس که دود حشيش رفت
تو دماغ و دهنمون داشتيم الکی الکی عملی ميشديم...!
شب اول...
ساعت ۱۱ رسيديم رشت...از اين رشتيا کون گشاد تر خودشونن...!
ساعت ۱۱ شب تو خيابونها مگس پر نميزد...نصف رشت رو زير و رو
کرديم تا يه ساندويچی گير آورديم...دو تا همبرگر خورديم...غلط نکنم
گوشت سگ ماهی بود...! بعدشم رفتيم خونه خوابيديم...خونه رفيقم
خيابون گلساره...خيابون گلسار يه چيزی تو تيريپای خيابون جردن
خودمونه...!
صبح روز بعد...
حسين رفت پادگانشون دنبال تصفيه ش و من هم اول يه سر رفتم کافی نت
و بعدش هم افتادم تو خيابونهای منتهی به ميدون شهرداری...رشت يه بازار
ماهی فروشها داره که من تو مدتی که رشت بودم هر روز اونجا پلاس بودم!
خيلی حال ميده...شونصد نفر هم زمان با اون لهجه باحالشون داد ميزنن و
جنساشون رو تبليغ ميکنن...علاوه بر مغازه ها دستفروشها هم جا به جا
بساط کردن و برای جلب توجه مشتری هر کاری ميکنن...!اونجا علاوه بر
ماهی ماست و پنير محلی، تخم مرغ، اردک و مرغابی و غاز و مرغ و خروس
زنده يا مرده ، زيتون، هويج محلی، انواع سبزی و ترب سفيد و قرمز و
بادمجون محلی، مغز گردو و خيلی چيزای ديگه هم تو بساط دستفروشها
پيدا ميشه...اونجا خريد و فروش ماهی مثه اکثر جاها کيلويی نيست و
دونه ايه...! يعنی ماهی ها رو بر حسب نوع و اندازه دسته بندی و قيمت
گذاری ميکنن...گرون ترين ماهی ماهی سفيده که بسته به اندازه ش ممکنه
تا ده هزار تومن هم فروخته بشه و ارزون ترينش ماهی آزاده که اگه کوچيک
(حول و حوش يک کيلو) باشه دونه ای دويست تومن هم معامله ميشه...!
شايعات بی اساسی که در مورد رشتيها ساخته اند...!
تو بازار ماهی فروشها داشتم برای خودم ميگشتم که يهو ديدم يه آقايی
از پشت به يه آقای ديگه ای نزديک شد و دستش رو برد عقب و با تمام قوا
شپلق گذاشت پس کله اون يکی آقا...! و پشت بندش هم با زبان شيرين
گيلک فوحش رو کشيد به جونش و هی چپ و راست چک و لگد بود که
حواله صورت و ما تحت اون بنده خدا ميکرد...!اون آقاهه هم با اينکه از
نظر جثه چيزی کم نداشت ولی تا اونجا که جا داشت کتک خورد و بعد هم
راهش روکشيد و رفت و قائله به خير و خوشی! فيصله پيدا کرد...!
يکی از دسفروشها رو کشيدم کنار و پرسيدم جريان چی بود که اين بنده
خدا اينجور کتک خورد...؟
با همون لهجه مثه زولبياش برگشت گفت (( انگوشت نگاری کرده بود...!))
منو ميگين همينجوری موندم ...برای اينکه فکر نکنه خنگم گفتم آهان...!
اما هرچی به ذهنم زور آوردم بفهمم يارو چی گفته دو زاريم نيفتاد...حدس
زدم شايد منظورش اينه که دزدی کرده بود چون معمولا از دزدها و خلافکارا
انگوشت نگاری ميکنن...با اين حال دلم رضا نميداد چون دزد رو که ول نميکنن...
رفتم سراغ يکی ديگه از دستفروشها و باز پرسيدم که جريان چی بوده اونم
برگشت همين رو گفت که طرف انگوشت نگاری کرده بود...!!
ديگه طاقت نياوردم و گفتم: يعنی چی انگوشت نگاری کرده بود؟
يارو برگشت يه نگاه عميقی به سر تا پام انداخت و گفت بچه تهرانی؟
گفتم آره...يه ذره من و من کرد و گفت يعنی مزاحم يه خانوم شده بود...!
يه صد متری که از اونجا دور شدم تازه ارتباط بين انگشت نگاری! و مزاحمت
رو فهميدم و تو دلم به اون برادر غيور رشتی مرحبا گفتم که باعث شد که
انگشت هرزه اون جرثومه فساد ديگه متوجه هيچ نگاری نشه...!
واقعا دارم فکر ميکنم که اين برادر رشتی که به خاطر يه انگشت نگاری
ناقابل بر روی يک عابر اينچنين خونش به جوش اومده اگه مثلا بياد
خونه ش و ببينه مثلا اصغر آقا تو کمد يا زير تخته چه قشقرقی که به پا
نخواهد کرد...!!
اوقات فراغت در خانه...
کلا من ۱ هفته شمال بودم...از يک هفته پنج روزش رو رشت بوديم...
خونه رفيقم اسباب و اثاثيه درست و حسابی نداشت...يه اتاقش رو
فرش کرده بود و تو هال هم يه کامپيوتر و يه مبل بود...در حقيقت
فقط يه جايی برای گذروندن شبها يا روزهای بارونی بود...مواقعی که
بارون ميومد تفريح ما شده بود بازی فوتبال با کامپيوتر...بعضی وقتا هم
ديد زدن خونه روبرويی...! به خدا من زياد نگاه نميکردم...بيشتر دوستم
ميرفت جلو پنجره...چند تا دانشجو بودن فکر کنم...يکی از يکی مانکن
تر...! من هی به اين دوستم ميگفتم اين کارا خوب نيستا...! ولی خوب
اونها هم مخصوصنی! پرده شون رو نميکشيدن...! پدر سوخته ها...!
سرايدار خونه مون هم دو تا پسر پونزده شونزده ساله داشت...اينها از
شدت خود شيرينی! هر يک ساعت يک بار ميومدن بالا که فرمايشی
ندارن آقای مهندس...!؟
سفر به انزلی و مواجهه با ناياب ترين گونه نهنگ در حال انقراض
موسوم به سگ ماهی...!
روز دوم بود يا سوم که بس که به اين دوستم غر زدم که بريم دريا رو
ببينيم راه افتاديم به سمت انزلی...از رشت تا انزلی تقريبا راهی
نيست و خطيها ۳۵۰ تومن ميبرن...من قبلا هم يک بار انزلی اومده
بودم...اونجا هم يه بازار ماهی فروشها داره که مثه بازار رشت جالبه و
بلکه جالبتر...اکثر ماهی هايی که اونجا ميگذارن برای فروش هنوز
دارن نفس ميکشن و زنده ن...يه ماهی هست به اسم اردک ماهی...!
اين ماهی گوشتخواره و بسته به سن و جثه ش از ماهی ها و يا
پرنده های مرداب تغذيه ميکنه...بزرگهاش واقعا وحشتناکن...!تو بازار
انزلی يه دونه دو متريش رو گذاشته بودن برای فروش که هنوز نفس
ميکشيد...ميگفتن از ديشب تا الان هنوز نمرده...! البته گوشت اردک ماهی
زياد مرغوب نيست و قيمت زيادی هم نداره...
بگذريم...از بازار انزلی پياده رفتيم تا ساحل شنی انزلی...شب قبل مثه
اينکه دريا طوفانی بوده و تو ساحل پر از چوب و شاخه درخت و آت و اشغالايی
بود که آب به ساحل آورده بود...همينجوری با دوستم داشتيم قدم ميزديم
که چشمم افتاد به يه موجود دوکی شکل که همينجوری افتاده بود تو ساحل!
يه چيزی مثه نهنگ...نه...ای بابا...چرا انقدر من خالی ميبندم؟ يه چيزی
مثه فوک...مثه سيل...!مثه اونها که معمولا تو قطب زندگی ميکنن...من کف
کرده بودم...اولين بار بود همچين چيزی از نزديک ميديدم...از محليا پرسيديم
گفتن اسم اينها سگ ماهيه...معمولا تو خشکی نميان و اين رو هم احتمالا
صيادها کشتن...چون با دندونهاش تور های ماهيگيری رو پاره ميکنه و ماهی ها
رو ميدزده...گفتن روغنش شفای سوختگيه...! خلاصه عجيب ترين چيزی بود
که ديده بودم...افطار رو تو انزلی خورديم و برگشتيم...
فومن و ماسوله و کاکا...
من با اينکه تعريف ماسوله رو زياد شنيده بودم اما هيچوقت نرفته بودم...
يه روز عزمم رو جزم کردم که برم ببينم انقدر ميگن ماسوله ماسوله چی
چی هست اصلا...صبح رفتم جايی که ماشينهای فومن بودن...راه ماسوله
از فومن ميگذره...همونجوری که راه قدس از کربلا ميگذشت...! برای فومن
هم مينی بوس بود و هم سواری پژو...مينی بوسها خيلی شلوغ بودن...
پرسيدم کرايه ها چجوريه گفتن مينی بوس ۱۲۵ تومنه و سواری ۱۷۵ تومن!!
تو دلم گفتم عجب ملتين که به خاطر اينکه پنجاه تومن کمتر بدن دارن
از سر و کول همديگه بالا ميرن...! چپيدم تو پژو و نيم ساعت بعد فومن
بودم...حيفم اومد فومن رو نگردم...يه يک ساعتی خيابونهای منتهی به ميدون
اصلی فومن رو بالا پايين کردم...ديگه همه ميدونين سوغات فومن کلوچه شه!
اکثر جاها کلوچه پزی بود...راستش من خودم زياد خوشم نمياد از کلوچه های
فومن...! يه جورين...!
از فومن به ماسوله فقط سواری داشت...۳۰۰ ميگرفت ميبرد ماسوله...!
باور کنين يک ساعت تموم تو ماشين نشستم تا ۴ نفر ديگه اومدن و راه
افتاديم...اما قشنگ ترين لحظه های شمالم تو جاده فومن ماسوله گذشت...!
جاده و مناظر ديوونه کننده بود...!دور تا دور از اون کوههای جنگلی معروف
گيلان بود...نميدونم چجوری بايد توصيف کنم...همه جا سبز و زرد و سرخ
بود...!اين پاييز چی کار که نکرده بود با اين درختا...! تو جاده هم راه به راه
از اردک و مرغ و خروس ميومد جلومون تا گاو و سگ و قاطر...! انقدر جاده
خلوت بود که وسط جاده يه جا يه گاوه دراز به دراز خوابيده بود و راننده اگه
به موقع ترمز نميکرد نميدونم ماشين داغون ميشد يا گاوه...!
ديگه زيباييهای خود ماسوله باشه طلبتون...يه دو ساعتی تو ده گشتم...
اکثر مغازه ها تعطيل بودن...فقط يه جا بود چند تا زن داشتن کلوچه و
رشته خوشکار درست ميکردن...ديدم يه چيزهايی گذاشتن تو سينی
شکل کتلت...!وقتی پرسيدم فهميدم اسمش کاکا ست و يه جور
شيرينيه که با آرد و مغز گردو و خيلی چيزای ديگه درست ميشه...!
دونه ای دويست تومن بود...حيفم اومد امتحان نکنم...دو تا خريدم برای
رفيقم هم ببرم نگه ما بی مراميم...!
شب نشينی با جوانان رشتی...!
شب همون روز رفيقم ۶-۵ تا از رفيق فابريکای دوران دو ماه خدمتش رو
جمع کرده بود خونه و خلاصه يه سيبيل پارتی گرفته بود به مناسبت
معاف شدنش...!همه بچه های رشت بودن و همه هم بچه باحال...!
خلاصه يه ذره که مجلس گرم شد دوستان بذله گو شروع کردن به جوک
گفتن...!جالب بود که شايد بيشتر از صد تا جوک گفته شد و
تنها يه جا رد پای (( رشتی )) تو جوک بود اونم مربوط ميشد به اون رشتيه
که آدمخوارا ميندازنش تو ديگ بپزنش بعد که در ديگ رو باز ميکنن يارو
ليف ميخواد...!! حالا اينا هم کيليد کردن به من که تو هم يه جوک بگو...!
منم هرچی جوک بلدم با ((يه روز يه رشتيه ميره خونه ميبينه زنش
فلان....)) شروع ميشه...خالا هی از من انکار و از اونها اصرار که بايد بگی!
آخر دلم رو زدم به دريا و گفتم خدايا خودم رو سپردم به تو...و شروع کردم
تعريف که يه روز يه رشتيه مياد خونه ميبينه زنش با يکی ديگه رو تختخوابه...!
يه نيگا به جمع کردم ديدم رفيقم داره دندون قروچه ميکنه بهم...بقيه هم
چشماشون گرد شده و رگای گردن داره ميزنه بيرون...فهميدم بايد يه جوری
سر و ته قضيه رو هم بيارم...از طرفی هم راه فراری برام نمونده بود...بالاخره
زنه با مرد غريبه تو رختخواب بود و شوهر رشتيش هم سر رسيده بود...!
تنها چيزی که به فکرم رسيد اين بود که بگم رشتيه شاکی ميشه قمه رو
ميکشه مفته به جون اون دو تا و هم زنش رو ميکشه و هم مرده رو...!!بعدش
برای اينکه سه نشه گفتم اين جوک نبودها...چند وقت پيش تو روزنامه خوندم!
تا آخر شب اين جوک من سوژه خنده بود...!!:))
آستارا...
دوست من تو مدت دانشجوييش تو رشت يه رفيق فابريکی داشت که
الان تو آستارا يه گنده تاجره برای خودش...قرار بود تو مدتی که شمال
هستيم پيش اون هم بريم...از رشت تا آستارا تقريبا ۲۰۰ کيلومتره...!
موقع افطار رسيديم خونه اين آقای تاجر...چه تدارکی ديده بود...!واقعا
دستش درد نکنه...دو ماهه ازدواج کرده و هم خودش و هم خانومش
ترکن...تمام مدتی که ما خونه شون بوديم خانومش از تو آشپزخونه بيرون
نيومد...ولی عجب دستپختی داشت...۴ جور غذا پخته بود...نميدونم
چی چی باقالا...ماهی سفيد...کوفته تبريزی...امممم...سه تا شد؟
آهان...خوب برنج هم گذاشته بود ديگه...ميشه ۴ تا...بعد از شام هم
رفتيم يه قليونی کشيديم و شب هم همونجا مونديم...شايد دوست من
به اتفاق اين دوست قديميش تا چند وقت ديگه بزرگترين کارخونه بتون
آماده گيلان رو تو آستارا بزنن...
...يا ايهاالديـــــــــوث ...!!
تو راه برگشتن از آستارا تو ماشين راننده راديو رو روشن کرده بود و يه
آخوندی داشت برای خودش وعظ ميکرد...(فکر کنم راديوی محلی بود)
ما هم ناچار گوش ميکرديم...صحبت از محرم و نامحرم و زن و مرد بود...
اين آخوند عالی قدر افاضه فضل فرمودن که اگر مردی راضی بشه که
ناموسش! رو نامحرم ببينه از عرش!! خطاب بهش مياد که (( يا
ايهاالديوث...)) !!!
يعنی تو ماشين ترکيده بودم من از خنده...!!هی به دوستم سقلمه ميزدم
که شنيدی چی گفت اونم هی چشم غره ميرفت که هيس...! جالب اين
بود که راننده و دو تا مسافر ديگه ميخ همين سخنان شده بودن و در چهره
شون ميشد فهميد که چقدر اين خطاب آسمانی براشون سنگين تموم
شده...!!
تا حالا فکر ميکرديم که فحاشی و بد دهنی مال اين بشر دو پاست...نگو
اين عرشی ها! هم لات و لوت کم ندارن...!
دارم فکر ميکنم اگه برای اينکه فرضا ناموس منو نامحرم ببينه چنين
خطابی از عرش بهم بياد مثلا اگه يه وقتی دزدی کنم مثلا از عرش
خطاب مياد: (( اوهوی...مرتيکه قرمدنگ پفيوز عن...!!))
يا اگه فرضا زبونم لال زنا کنم خطاب مياد (( ج*کشه عمه فلان *****
ولد زنای ****))
عجب عرش باحالی...!!!
هنوز از شوک اين جمله بيرون نيومده بودم که ايشون ادامه دادن هر تار
موی نامحرمی رو که مردی ببينه در قيامت ميله گداخته! ای ميشه و
به بدنش فرو ميره...!! (احتمالا ديگه معذور به حيا شدن و نگفتن کجای
بدن فرو ميره...!)
سر همين حلی که هميشه عادت داره يه طره مو رو بيرون ميذاره فکر
کنم تا همين الان فقط سه ميليارد ميله گداخته حواله من شده و من
خبر نداشتم...!
تلفن از بلاد خارجه...
شب توی رشت تو پيتزايی نشسته بوديم و داشتيم جای همگی شما رو
خالی ميکرديم که موبال! دوستم زنگ زد...يه نيگا به مونيتور موبالش انداخت
و با تعجب گفت بله...! منم کاری به کارش نداشتم و داشتم برای خودم
پيتزام رو ميخوردم که يهو رفيقم عين اين برق گرفته ها گوشی رو پرت کرد
طرف من و جوری که کل رستوران برگردن طرف ما داد زد که : شراگيم
مامانته از سنديگو...!!!
دويدم بيرون :
-- الو...
ــ الو...شری معلوم هست کجايی تو...؟ تو مگه درس و دانشگاه نداری
وسط ترم ول کردی رفتی شمال...؟ آخه الان وقت شمال رفتنه...!؟
امتحاناتون مگه شروع نشده...؟ کی برميگردی تهران...؟
منو ميگين همينجوری مونده بودم... از يه طرف تو شوک بودم که مامانم
از کجا موبايل رفيقم رو گير آورده از يه طرف ديگه خودم رو در مقابل سوالاتی
ميديدم که توانايی پاسخگويی به اونها رو نداشتم...بهترين دفاع رو در حمله
ديدم منتهی در يک حمله عاشقانه...!
-- مامی...خوبی...؟ وای...چقده دلم تنگ شده بود...چه خوب کردی زنگ
زدی...!
مامان من هم از اونجا که خيلی مهربونه زود همه حرفهاش يادش رفت و
محبت مادر فرزنديش گل کرد!
ــ مرسی شری جان...من خوبم...شماره دوستت رو زنگ زدم از خونه گرفتم...
دلم برات تنگ شده بود...معلوم هست کجايی اصلا...نه وبلاگت ازت خبری هست
نه نامه ميدی...نه تو خونه ميشه گيرت آورد...دست چهارتا دختر رو گرفتی
رفتی شمال ما رو فراموش کردی؟...فکر ميکنی ماها هالو! ييم...؟(قاه قاه قاه
قاه قاه...)
-- دختر...؟! دخترم کجا بود...؟! مامی نه به خدا...با حسين اومدم...آخه
اگه با دختر اومده باشم که از کسی نميترسم...سينه م رو ميدم جلو ميگم با
دختر اومدم...!
يه کم که سر به سر هم گذاشتيم و حال و احوال کرديم و قول دادم برگشتم
تهران بچسبم به درس و مشقم مامانم يه ماموريت بهم داد که ببينم مظنه
زمين و خونه و ويلا تو شمال چنده و چه جورياست...حسين هم سريع اومد
زرنگی کنه و گفت به مامانت بگو يکی از واحدهام رو ميفروشم بهش اگه
بخواد...سی ميليون!
گفتم باشه...بش ميگم!
به دنبال ماموريت...
از فردای شبی که مامانم زنگ زد تا دو روز بعدش که رشت بودم کارم شده
بود تو بنگاهها بگردم و مظنه ويلا و خونه و زمين رو بگيرم...قيمتها اينجا
خيلی نوسان داره...زمين از متری ۵ هزار تومن داريم تا متری ۳۰۰ هزار
تومن...بهترين جايی که ديدم برای خونه شهرک ساحلی انزلی بود...شايد
اسمش رو شنيده باشين...واقعا کسی که اونجا زندگی کنه پير نميشه...!
اکثرا خونه ها مال گنده مايه دارای تهرانه...اونجا ويلا از ۸۰ ميليون تومن
هست تا ۲۵۰ ميليون...! توش هم رفتم...شهرک غرب کيلو چنده...!؟
بازگشت به تهران...
قرار بود جمعه برگردم...ولی نشد...يعنی واقعا از آسمون مثه دوش
آب ميريخت پايين...!شنبه عصری شال و کلاه کردم و رفتم ميدون توشيبا
تا با اتوبوس برگردم...جالب اينجا بود که سواری ها التماس ميکردن که
سوارت کنن...به دو هزار تومن هم راضی بودن...!!!(کرايه معموليش چهار
هزار تومنه) ولی خوب هيچی مثه اتوبوس ولوو نميشه...!حداقل دو تا
فيلم آدم ميبينه توش...!
بسه ديگه...چقدر نوشتم...خدا صبرتون بده...!
حتما میگردمو پیداش می کنم ،بابت راهنمایی ممنون . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
February 2, 2007 2:41 AM
سلام.من دنبال یکی از نوشته های شما می گردم و پیداش نمی کنم ، باید همین جاها باشه هوس کردم دوباره بخونمش ، همونی که توی مینی بوس دانشگاه شلوارت پاره شده بود، یادمه کلی از اون نوشته لذت بردم ، چون خودم هم تجربش کرده بودم ، البته نه به اون شکل. . . کاش پیداش می کردم. . . این اولین کامنت من برای وبلاگیه که 3 ساله میخو نمش . . . و خوشحالم جایی کامنت میذارم که از هیاهوی آدمای هر روز و شناخته شده خبری نیست. . . همیشه دوست داشتم من هم انجا چیزی بنویسم. . . من 3 سال با شما گریه کردم ، خندیدم، از دستت لجم گرفت،تحسینت کردم، خوشحالم که هستی، کاش همیشه باشی.
----------------------------------------------------------
مرسی پری جان از لطف و توجهت...شاید اون نوشته خاص رو به آرشیو اینجا منتقل نکرده باشم...به هر حال اگه اینجا باشه تو قسمت سرچ وبلاگم کلماتی مثل مینی بوس رو سرچ کنی حتما میاد...اگه هم نباشه باید توی وبلاگ سابقم دنبالش بگردی...خیلی از نوشته ها رو منتقل نکردم به اینجا...بازم ممنونم ازت...حس خوبی توی نوشته ت بود.
January 31, 2007 11:56 AM
بابا خسته نباشی......من که چشام در اومد با این سفر نامت.....با غذاها حال کردی؟...اخه من خودمم رشت زندگی می کنم ولی خوب رشتی نیستم از همه بیشترم با غذاهاش حال میکنم.....موفق باشی
October 9, 2006 9:37 PM
salam:D
migam rashte maro dahat ham kard toro khoda bebin:D
June 25, 2006 4:02 PM
نويسنده: مي نامه ناني
دوشنبه، 9 خرداد 1384، ساعت 15:39
حيف اون اسمت می دونی شراگيم يه لغت گيلکييه؟ اتفاقا هيچ شهری به اندازه رشت توی شبها آباد و زنده نيست حيف اون همه غذايی که بهت دادن و کوفت کردی ولی خب يه چيزايی هم فهميدی که بدک نبود تا بعد
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: عطيه
چهارشنبه، 26 آذر 1382، ساعت 14:52
شراگيم همش رو خوندم اما اون رشتي غيرتيه از همش باحال تر بود.(البته به نظر من.)
E-mail: وارد نشده است
URL: kaghazbad.persianblog.com
نويسنده: بهمن
سه شنبه، 25 آذر 1382، ساعت 1:6
سلام خيلی عالی بود .اين رو بگم که وقت نکردم همشرو بخونم ولی حتما چون ذخيره کرده ام حتما می خونم بيا به من هم سر بزن ضرر نمی کنی کمکم کن من هم مثل شما بنويسم ممنون موفق باشی
E-mail: bahman660@yahoo.com
URL: http://bahman889.persianblog.com
نويسنده: حسی از جنس بلور
دوشنبه، 3 آذر 1382، ساعت 9:28
دوباره سلام. امروز ديگه وقت کردم سفر نامتو خوندم خيلی عبرت آموز بود و خيلی چيزا ياد گرفتم اول: توی جاده ماسوله نرم و مناظرشو نبینم چون احتمال ديونگی هست. دوم: تار موی خودمو به نامحرم نشون ندم آخه تفلکی.......سیخ و این حرفا. سوم: هر جا خواستم برم اول به مامانی بگم تا بعداْ دردسر نشه. چهارم: کتاب حيوانات آبی رو خوب بخونم که سوتی ندم ((نهنگ و..)). پنجم: با عرشي ها در نيفتيم. ششم: وقتی چند تا جوان رشتی می بينيم از اصغر آقای توی کمد و زير تخت حرفی نزنيم. هفتم: يه چيز ديگه هم ياد گرفتم اما از حيای زياد نمی تونم بنويسم. هشتم: سفرنامه های طويل رو نخونم چون ممکنه کف کنم. وااااااااااااااااااااااي که چقدر من بچه خوبو عبرت گيری هستم. نفس انگشتام گرفت فعلاْ بای بای تا عبرت بيشتری نگرفتم.
E-mail: shabboo_mgh@yahoo.com
URL: golnesa.persianblog.com
نويسنده: ASPRIN
دوشنبه، 3 آذر 1382، ساعت 1:9
I CANT SEE NOTHING MAYBE I BLIND OR MY PC IS BADBOY
E-mail: khoppedro@yahoo.com
URL: asprin.persianblog.com
نويسنده: LunatiC
يكشنبه، 2 آذر 1382، ساعت 21:27
يه وقتايی مثل امروز زيادی احساس بی معرفت بودن ميکنم ... ! اومدم يه سلام بکنم و برم ... خوش باشی :*
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: reyhan
يكشنبه، 2 آذر 1382، ساعت 16:7
سلام عمو ...چقدر طولانی نوشته بودی...ولی خيلی باحال بود...کلی خوش گذشته ديگه...ايشالا بازم از اين سفرها بری...
E-mail: وارد نشده است
URL: bluereyhan.persianblog.com
نويسنده: سمیرا
يكشنبه، 2 آذر 1382، ساعت 14:20
سلام ناصر خسرو خوبی؟ با بچه ها توی حضرت معصومه جشن عيد فطر داريم بليط نفری ۱۵۰۰ تومان موسيقی تئاتر مسابقه پذيرايی روز سه شنبه ۴/۹/۸۲ از ساعت ۱۸-۲۱ محل فروش بليط مغازه کنار فرهنگ آيه
E-mail: samiraeghlimi@yahoo.com
URL: siisiil.persianblog.com
نويسنده: حنیف
يكشنبه، 2 آذر 1382، ساعت 11:34
توجه توجه : فراخوان نخستين جشنواره ( و مسابقه ) دانشجويی داستان کوتاه يادواره محمدعلی جمالزاده ... برای اطلاعات بيشتر به وبلاگ من ( آدرس تایپ شده ) مراجعه کنيد . شاد باشيد
E-mail: وارد نشده است
URL: windshadow.persianblog.com
نويسنده: آرتین
يكشنبه، 2 آذر 1382، ساعت 8:41
ماشالاه. یه چیزی نوشتی تو مایه های سفرنامه ناصرخسرو.
E-mail: mcco_artin@yahoo.com
URL: pashmine.persianblog.com
نويسنده: zorba
يكشنبه، 2 آذر 1382، ساعت 7:0
بابا اين ليلی ما رو بدبخت کرد و رفت...يه روز جام ميشکنه يه روز ديس تو سرمون خرد ميکنه...يه روز تو خونه راهمون نميده...نميدونم با اين ليلی بايد چکار کنم والله.......فکر کنم اخر سر خيابون خواب بشيم از دستش(چشمک)
E-mail: وارد نشده است
URL: shaly.persianblog.com
نويسنده: ASPRIN
يكشنبه، 2 آذر 1382، ساعت 0:51
بابا JUST SAY OK آقا ما همچنان التماس دعا داريم هرچند که اينجا انقد شولوغه که مارو گم ميکنی :)
E-mail: microbe_tanha@yahoo.com
URL: asprin.persianblog.com
نويسنده: bamdadak
شنبه، 1 آذر 1382، ساعت 16:5
ماهی آزاد دويست تومن؟!!هالو گيرت آوردن يا اين که خالی می بندی اساسی!!!
E-mail: bamdad@yahoo.com
URL: bamdad.blogspot.com
نويسنده: روبيپيره
شنبه، 1 آذر 1382، ساعت 10:52
بابا عجب سرگذشتی داشتس کلعلی . از نفس افتاديم. البته اين پرچونگيت رو به حساب بخور اون سيگاریها ميزارم. درسته؟! :))
E-mail: وارد نشده است
URL: roobipire.blogspot.com
نويسنده: zorba
شنبه، 1 آذر 1382، ساعت 9:50
سلام......ادم نفسش بند مياد تا بخواد برسه به قسمت نظراتش.......بابا هوای ما رو هم داشته باش
E-mail: وارد نشده است
URL: shaly.persianblog.com
نويسنده: جوجوي هيچكس!!!
جمعه، 30 آبان 1382، ساعت 18:43
به نظر مياد حالی کردی ها!!!!
E-mail: jujoo_j@yahoo.com
URL: jujoo.persianblog.com
نويسنده: ASPRIN
جمعه، 30 آبان 1382، ساعت 14:40
سلام ای ول ميگم بهتر نيست بذاری توی قسمت بهترين وبلاگهايی که بهشون....آخآخ باشه بابا اصلا بذار کنار شيوا چون آی پی منو بلوک کرده ..... شراگيم جان ممنون ٬@};-
E-mail: microbe_tanha@yahoo.com
URL: asprin.persianblog.com
نويسنده: شراگيم
جمعه، 30 آبان 1382، ساعت 14:7
همينجوری!! در راه خدا...:))
E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com
نويسنده: zary
جمعه، 30 آبان 1382، ساعت 13:49
باشه قبول! اما چرا تو انقدر اصرار داری به ما شام بدی؟؟؟!!!!
E-mail: وارد نشده است
URL: zaridiamond.persianblog.com
نويسنده: golnaz
جمعه، 30 آبان 1382، ساعت 13:48
سلام > هميشه به گردش آقا . خوش باشی
E-mail: وارد نشده است
URL: sadaf.persianblog.com
نويسنده: zary
جمعه، 30 آبان 1382، ساعت 12:32
شراگيم جان من اين شعر فروغ رو توی يه مجموعه شعر از همه شاعرها خوندم به اسم عاشقانه ها...البته حرف علی رد خور نداره وقتی ميگه اين شعر توی مجموعه تولدی ديگره حتمآ هست...مطمئن باش!
E-mail: وارد نشده است
URL: zaridiamond.persianblog.com
نويسنده: غير
جمعه، 30 آبان 1382، ساعت 4:59
ماشالله......جالب بود و يک کم بی ادبانه
E-mail: وارد نشده است
URL: newton11.persianblog.com/
نويسنده: moh3n
جمعه، 30 آبان 1382، ساعت 0:43
سلام عمو جون..خوبی؟ حال ميکنی زمان بندی رو...فکر کنم يک ساعت نشده برام کامنت گذاشتی... والا هنوز از سبک جديد چيزی نريختم اون تو/ صبراله... باهاس يوخده بفکرم... ايام به کامتان( البت بدون دعای ما هم به کامته... به حرف گربه سياه که نيست)
E-mail: وارد نشده است
URL: digitalkelk.persianblog.com
نويسنده: شراگيم
جمعه، 30 آبان 1382، ساعت 0:1
محاله!
E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com
نويسنده: علي سعادت
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 23:51
سلام آقاجان در خيابا نهای سرد شب مال فروغ فرخزاده توی مجموعه کامل تولدی ديگر اينقده سخت نگير داداش تابعد
E-mail: وارد نشده است
URL: ermiya729.persianblog.com
نويسنده: moh3n
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 23:36
سلام عمو جان.. همشو آن لاين خوندم و دهنم سرويس شد اسيدياْ... ولی خوب بود... يه شمال مجانی برديمون.../ غرض از مزاحمت من يه تغييراتی تو محتوای وبلاگ ميخوام بدم... جهت اطلاع این که نظر تو و دو نفر ديگه برام مهمه.... ايام به کامتان... هميشه خوش ببينمت دوست عزيزم
E-mail: وارد نشده است
URL: digitalkelk.persianblog.com
نويسنده: امير حسين
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 22:53
من گفتم تو ميای خوب خيالی نيست ميريم نيومدی که
E-mail: وارد نشده است
URL: loneh.persianblog.com
نويسنده: zemsemeye-tanhaii
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 22:6
:)بامزه بود.
E-mail: وارد نشده است
URL: zemzemeye-tanhaii.persianblog.com
نويسنده: Solmaz
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 16:50
سلام! سفر به سلامت بوده باشه!!!
E-mail: وارد نشده است
URL: radsoli.persianblog.com
نويسنده: فرشته
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 13:48
سلام حالتون که خوبه حتما که خوبه بعد از اين گردش مفصل . من يه مدتی بود که به هيچ کس سر نزدم دست همه هم درد نکنه هيچ کس هم به من سر نزد به جز تو پس اونوقت هم دست تو درد نکنه هم سرت درد نکنه خلاصه خيلی ممنون که بهم سر زدی من هنوز نوشته هاتو نخوندم ولی همين الان می خوام بشينم و همشو بخونم . موفق باشی
E-mail: وارد نشده است
URL: fereshteh1981.persianblog.com
نويسنده: zary
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 13:17
خب خيلی جالب نوشته بودي٬ با خوندن اين سفرنامه به من هم خيلی خوش گذشت...اون شعر هم از فروغه و اسم شعر در خيابانهای سرد شبه...موفق باشی.
E-mail: وارد نشده است
URL: zaridiamond.persianblog.com
نويسنده: mahsa
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 9:30
che safare khobi bood na?
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: اردلان
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 1:15
ببينم تو دستت نشکست اينهمه مطلبو يه جا تایپ کردی؟/بيچاره حلی که مجبوره دو ساعت ونيم بشينه فقط سفرنامه جنابعالی رو بخونه تازه ا نخوای همه اينهايی رو که نوشتی دوباره شفاها براش تعريف کنی /موفق باشی
E-mail: ir_agm@yahoo.com
URL: www.agm.persianblog.com
نويسنده: چكامه
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 0:13
سلام...خونده بودم قبل از اينکه بگی...راستيتش فرصت نکردم کامنت بزارم...تازه سيو کردم بردم بروبچ هم خوندن...دسته جمعی حالشو برديم...چی خيال کردی... ما بد رقم مشتری شديم...زنده باد شراگيم!!!
E-mail: chakameh001@yahoo.com
URL: chalipa001@yahoo.com
نويسنده: بهزاد
پنجشنبه، 29 آبان 1382، ساعت 0:8
وايييييييييييييی اين چه زياد بود همشو نخوندم تا انگست نگاريشو خوندم:)) بقيشو بعدا ميخونم نظر ميدم:))
E-mail: وارد نشده است
URL: ayatesheytani.blogdrive.com
نويسنده: شادي
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 22:24
راستي!!!چه قدر سوتيتر ميزني تو !!!
E-mail: وارد نشده است
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com
نويسنده: شادي
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 22:22
اووووووه ! خدا رو شکر که خوشگل مينويسی وگرنه پدرمون در ميومد !!! / اينطور که معلومه خيلی خوش گذشته . خوشحالم :) ;) / آپديت كردم ... / انگشت نگاريه حرف نداشت ......چه اصطلاح جالبي !/ موفق باشي . تا بعد ...
E-mail: وارد نشده است
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com
نويسنده: صادق
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 21:55
سلام .... واااااااااااای باز هم بايد اين همه داستان رو بخونيم؟؟؟؟ بابا تو نميتونی سريالی اين سفرنامه هاتو قرار هاتو رو بنويسی؟؟؟ ادم کف ميکنه اين همه مطلب رو بخونه ديگه چه برسه به اينکه بنويستشون... نکنه يه تايپيست اجاره کردی اره؟؟؟ بهرحال مجبورم اف بخونمش ديگه... بابای...
E-mail: unforgiven_sandman80@yahoo.com
URL: unforgivenII.persianblog.com
نويسنده: ghorbatee
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 21:14
خيلی خنديدم.راستی با اين حساب ميله های گداخته من بايد وصيت کنم اونجام را بعد از مرگ دوز بگيرند.....شاد باشی
E-mail: وارد نشده است
URL: ghorbatee.persianblog.com
نويسنده: امير حسين
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 21:13
شری فردا ميای يا نهههههههههههههههههههههههه
E-mail: وارد نشده است
URL: loneh.persianblog.com
نويسنده: كوه يخ
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 21:7
دستت نشکست مادر... ولی در مورد ماسوله..منم خيلی دوست مدارم برم ولی تا حالا نرفتم... چيزه ديگه هم اينکه تو خيلی خنگيا مگه نه؟:)))) يا کوچه علی چپ کدوم وره؟:)))
E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com
نويسنده: ghorbatee
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 20:46
بابا عجب ؛يه نفس تایپ ميکنی هااااا گذاشتم تو offبخونم.
E-mail: وارد نشده است
URL: ghorbatee.persianblog.com
نويسنده: هاله
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 20:14
سلام.نميدونم چرا سايتهای پرشين تو بلاگ رولينگ رول نميشن بيشتر اوقات. بايد دستی پينگ کنی. بعدم من سر زدم ولی کامنت نذاشتم. :)
E-mail: وارد نشده است
URL: mithras.org
نويسنده: آیدا
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 18:21
سلام واقعا شما از فرزندان برومند ناصر خسرو هستيد (گر چه اون بيچاره از نعمت زن و بچه محروم بود) سفرنامه جالب انگيزی بود که موارد آموزنده زيادی داشت از جمله انگشت نگاری (خيلی فکر کردم که فسفر کدوم ماهی شماليان عزيز رو وادار به ساختن اين واژه کرده)و خطاب آسمانی که باعث شد کلی خدا ترس بشم و به راه مستقيم کشيده شم
E-mail: وارد نشده است
URL: aida60.persianblog.com
نويسنده: lolivash
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 17:29
سلام شراگيم جان. ميبينم که ديگه مسافرت ميريو سفر نامه از اين صحبتا.خيلی سفرنامت قشنگ بود.
E-mail: lolivash_ar@hotmail.com
URL: lolivash.persianblog.com
نويسنده: Ali
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 13:34
سلام :) دکی جون از رشتيها گشادتر شيرازيها هستن... اگه رشت ساعت ۱۱ کسی پيداش نميشد شيراز ساعت ۹ همه چيز تعطيله... ۸ که آدم به زور پر ميزنه ! :)) خوب ميبنم که خوش گذشته ديگه...! :) فعلا بای :) علی !
E-mail: good_tempered2002@yahoo.com
URL: lunatic.persianblog.com
نويسنده: حلی
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 13:31
واييييييييييی!!!آقاجان می بينم که کله ماهی خوری خوب بهت ساخته.....(:برم اين طومارو بخونم ...ببينم شيطونی ميطونی نکرده باشی يه وقت آبروم بره؟!! می دونی که من اعصاب معصاب ندارم ..((;; فعلا..
E-mail: وارد نشده است
URL: liasa.persianblog.com
نويسنده: راحيل
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 9:32
وای سرم گيج رفت.دلم واسه خودم سوخت اينقده تعريف کردی .يه چيزی اونجا از آب دريا نخوردی؟
E-mail: rahil_134@yahoo.com
URL: iris.persianblog.com
نويسنده: حسی از جنس بلور
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 7:35
سلام. رسيدن به خير. بعدش هم قابل شما و حلی رو نداره. من به عنوان دوست شما رو انتخاب کردم اميدوارم انتخابم درست باشه! راستشو بگم من درست و حسابی سفرنامه تو نخوندم چون الان خيلی کار دارم ولی قول می دم در اسرع وقت اونو بخونم و کمال استفاده رو ببرم. هميشه شاد باشي. فعلاْ بای بای.
E-mail: shabboo_mgh@yahoo.com
URL: golnesa.persianblog.com
نويسنده: zorba
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 7:29
من هی به اين دوستم ميگفتم اين کارا خوب نيستا...! ولی خوب اونها هم مخصوصنی! پرده شون رو نميکشيدن...! پدر سوخته ها //////راستی يادم رفت برات دعا کنم....خدا اين چشمهای پاک رو بی فروغ نکنه شراگيم جان
E-mail: وارد نشده است
URL: shaly.persianblog.com
نويسنده: zorba
چهارشنبه، 28 آبان 1382، ساعت 6:25
سلام..چه عجب بابا حالی از ما هم پرسيدی.....اخه بچه من نميدونم نونت کمه ابت کمه...شمال رفتنت تو اين فصل چی بود اخه؟ راستی سوغاتی ها رو خودت مياری دم خونه يا با پست ميفرستی؟ ده تا صابون تموم کردما....شکمم داره پوست ميندازه ديگه اينقدر صابون خورده بهش.....(نيش)
E-mail: وارد نشده است
URL: shaly.persianblog.com
نويسنده: sara
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 23:45
سلام /نقطه...خوندم/ نقطه.... باحال بود/ نقطه.... خنديدم/ نقطه....پايان/ علامت تعجب !!!
E-mail: وارد نشده است
URL: dharma.persianblog.com
نويسنده: تاريخ شفاهي
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 23:41
حالا به من ميگن زياد مينويسم !
E-mail: insurance_researcher@yahoo.com
URL: dostaneha.persianblog.com
نويسنده: MOSTAFA
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 23:23
اول ممنون . سفرنامه ی خيلی باحالی بود . مخصوصا قسمت رشت که خودم دقيقا حس می کنم ! راجع به لينک هم ... قابل نداره . من از هرچی خوشم بياد می ذارمش . اون بالايی هم نه اينکه همه ی حرفاش رو قبول دارم ... نههههههه . نحوی نگارشش بهم می چسبه . که البته عنوانش رو به خاطر شخص شخيصت تغيير دادم.
E-mail: sooshiant_mn@yahoo.com
URL: mostafasoosk.persianblog.com
نويسنده: بهنام
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 22:52
شراگيم دوستت داريم!!
E-mail: Behnam_nw@yahoo.com
URL: NightWish.persianblog.com
نويسنده: بهنام (Behi)
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 22:50
سلام... ايول ميبينم که شمال اينا خوش گذشته ... من که يه هفت هشت سالی هست اونورا نرفتم!! ((: ... دوستان به جای ما بقولی ... تمام اين مطلب آخريتو آنلاين خوندم باز بگو آدم بديم من!!!!! ((: ... چاکريم
E-mail: Behnam_nw@yahoo.com
URL: NightWish.persianblog.com
نويسنده: مهشید
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 22:25
سلام. آره بابا می دونستم رفتی شمال..اين سفرنامه ات رو هم بعدا می خونم. الان از ورزش اومدم مثل خرس گرسنه.( خرس گرسنه چه جوريه )بايد يه چيزی بخورم برم اخبار رو ببينم.
E-mail: وارد نشده است
URL: zanane.blogpsot.com
نويسنده: mohammad
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 21:48
سلام....خيلی باحال بود......من کی گفتم تو تک پري.....اميدوارم که هميشه به سفر خوشي باشی...انشاالله همونطوری که گفتم ميخوام روز تولدم۸۲.۱۰.۷ بعد از جشن برم شمال پايه بودی بسم الله موفق باشی راستی بود بيا که ساعت ۱۲ شب کار مهمی دارم.....تا اسم شام امد سری گفتی ميام خوشم مياد که چتر باز باشه بيا بدو بای
E-mail: mohammad2004m2005@yahoo.com
URL: www.ekbatantown.persianblog.com
نويسنده: سینا هدا
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 21:41
شراگیم جان! سفر نازی بود خسته نباشی عزیز. یادت نره تو رشت اغلب اوقات خیسی و لباسا دیر خشک میشن . چه تابستون و چه زمستون. مصیبتیه...نه؟
E-mail: sina_hoda@yahoo.com
URL: sina-hoda.blogspot.com
نويسنده: حقیقتمدار
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 21:10
وای شراگيم...جون من وردار اينو سفرنامه کن...ميزنه رو دست سفرنامه ابراهيم بيگ...توريستی هم که هستش...کلی ولی دلم سوخت ...مخصوصا جاده ماسوله...وای که تو اين هوا...شمال...شاد باشی
E-mail: وارد نشده است
URL: nimac.persianblog.com
نويسنده: سمیرا
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 21:5
راستی متنم مال خودم نيست مال احمد عزيزيه راستی اين رفيق فابريکت منو تهديد ميکنه يا تحويل نميگيره پنجشنبه ميای؟خوشحال ميشم
E-mail: samiraeghlimi@yahoo.com
URL: siisiil.persianblog.com
نويسنده: سمیرا
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 21:0
سلام خوش ذشته انگار رشت ساخته بهت
E-mail: samiraeghlimi@yahoo.com
URL: siisiil.persianblog.com
نويسنده: امير حسين
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 20:24
نه خدا وکيلی اصلا انتن نمی داد الان از تلفن دوزاريم چی می خواستم بگم ولش کن يادم رفتن (انقدر نوشتی که گوه گيجه گرفتم) ولی خوبه که اونجا عجاب ديگه ای نديدی
E-mail: وارد نشده است
URL: loneh.persianblog.com
نويسنده: امير حسين
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 20:2
شرمنده درست انتن نميده قطع شد اگه بتونم ۵شنبه ميام اون جشنواره غذا
E-mail: وارد نشده است
URL: loneh.persianblog.com
نويسنده: امير حسين
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 20:0
تو که دوباره راز بقا نوشتی //////بوق بيق وق /////// وايسا جام رو عوض کنم اينجا انتن نميده بوق بق قيژژژژژ //// اهان الان خوبم تازه از بيمارستان امدم تمام پرستاران بيمارستان پارسيان از دست من شاکين يه ساعت پيش منو از پنجره اتاق مهدی انداختنم بيرون باسه سرم جايزه گذاشتن سلطون گذاشتن دم در بيمارستان که منو بگيرند ايندفعه بفرستند پيش ازرائيل انشا الله فردا بخيه هايه پشتم رو می کشم
E-mail: وارد نشده است
URL: loneh.persianblog.com
نويسنده: sara
سه شنبه، 27 آبان 1382، ساعت 17:21
به به! خوش اومدی.... اگه هم ديروز پريروز دسترسی به اينترنت داشتی توفيری نداشت چون اين پرشين بلاگِ خراب شده دو روز درش تخته بود! در هر صورت..... ميبينم که سفرنامه ی ناصر خسرو نوشتی! برميگردم سر فرصت ميخونم٬ الان طبق معمول دارم ریپورت(!) تایپ ميکنم٬ وقت ندارم! فعلا...
E-mail: وارد نشده است
URL: dharma.persianblog.com
سلام.پست اخیر شما... حس عجیبی در من ایجاد کرد...من رو وادار به اشک ریختن کرد...دلیلشو نمی دونم...شاید به این خاطر که تصویر جدیدی از شما برای من ساخت... تصویری که هرگز انتظارشو نداشتم... بیش از پیش به شما ارادت پیدا کردم..( والبته حسادتی ناخواسته به خانم شین دوست داشتنی).
January 22, 2008 2:06 AM