خوب...تا اينجا رو خوندين؟خسته کننده بود؟ حالا کم کم داريم به جاهای
جالب فلسفه اخلاق ميرسيم...اينم بگم که فعلا فقط آرای فلاسفه غرب
رو در مورد اخلاق داريم سبک و سنگين ميکنيم...
يکی از شخصيتهای نظريه پرداز در مورد اخلاق يه فيلسوف تجربه گرا وشکاک بود
به نام ((ديويد هيوم))...اين جناب هيوم به سايه خودش هم شک داشت ولی
نظراتش در مورد اخلاق جالبه...هيوم اصلا از ريشه ((معرفت اخلاقی))
رو زير سوال ميبرد و وجود چنين چيزی رو انکار ميکرد...هيوم معتقد بود يگانه راه
شناخت حواس ظاهريست و اخلاقيات از اونجا که با اين حواس قابل لمس
نيستن اصلا وجود ندارند...هيوم ميگه گزاره ای مثل ((قتل خطاست)) تجربی
نيست چون ما ممکنه که خون قربانی رو ببينيم و صدای فريادهای اون رو
بشنفيم ولی نادرست بودن قتل اون رو نميتونيم با هيچکدوم از حواسمون
تجربه کنيم...! اينه که هيوم معتقده گزاره ای مثل ((قتل خطاست)) مثل
گزاره ای مانند ((چمن سبز است)) نيست...هيوم معتقده که ما نميتونيم
از ((منطق)) و ((عقل)) برای اثبات صدق باورهای اخلاقی استفاده کنيم و
دليلش هم اينه که از نظر منطقی ((هيچکسی مجاز نيست اطلاعاتی بيشتر
از آنچه در مقدمات يک استدلال وجود دارد را از نتيجه آن استخراج کند...))
يعنی به عنوان مثال اين استدلال غلط است:
فرض۱: همه گربه ها کک دارند
فرض۲: ما در خانه يک گربه داريم
حکم: گربه ما نبايد روی کاناپه دراز بکشد!
به نظر هيوم تنها حکمی که ميشه از فرضيات اين مساله استخراج کرد
اينه که گربه ما هم کک دارد و نه بيشتر...
مثال عينی ترش در حوزه اخلاقيات ميشه:
فرض۱: او در اتوبوس جيب بری ميکند
فرض۲: جامعه مخالف دزدی ست
حکم: او نبايد جيب بری کند
هيوم با استدلال فوق مخالفه و معتقده بين گزينه های ((هست))دار(يعنی
واقعيات) و گزينه های ((بايد))دار(يعنی گزاره های اخلاقی) شکافی وجود داره
که نميشه از اين شکاف همينجوری گذشت و از ((هست)) به ((بايد)) رسيد...!
يعنی به عبارت ديگر نميشه گزاره های اخلاقی رو از بر هم انباشتن واقعيات
اثبات کرد...با اين تفاصيل هيوم گزاره های اخلاقی رو معما ميدونست و معتقد
بود که امثال افلاطون و کانت و...به خاطر اعتقاد به عقل برای استخراج اخلاقيات
کاملا دچار اشتباه شده اند...!
هيوم سپس نتيجه ميگيره که گزاره هايی مثل ((قتل خطاست)) در واقع فقط
گزارشی از احساس شخصی ما درباره قتله و در حقيقت کسی که ميگويد
((قتل خطاست)) مرادش صرفا اين است که ((من قتل را نمی پسندم)) !
البته نظريات هيوم امروزه مورد ترديد اکثر فلاسفه قرار داره...ولی هنوز
فلاسفه ای مثل جی.ای.اير (که همين ده دوازده سال پيش فوت کرد)
هستن که نظريات هيوم رو قبول دارن و حتی ((اير)) جسورانه تر از هيوم
حتی گزاره ای مثل ((قتل خطاست)) رو گزارش آدميان از احساساتشون
هم نميدونه و معتقده چنين گزاره ای فقط ((ابراز)) آن احساسات هست!
از فلاسفه معاصر که در قلمرو اخلاق نظريه پردازی کردن ((ريچارد هير))
هست که بيشتر تحت عنوان ((توصيه گرا)) شناخته ميشه... هير معتقده
گزاره ای مثل ((قتل خطاست)) ناشی از احساس آدمی نيست بلکه بيشتر
شبيه يک توصيه يا يک دستور است به اين معنی که ((دست به قتل مزن))...
هير رو ميشه دنباله روی کانت محسوب کرد و آرايی که در مورد اخلاق داره
به کانت خيلی نزديکه و ايراداتی که به کانت وارد بود به اون هم وارد ميشه...
همچنين هير به اهميت تخيل در اخلاق خيلی عقيده داشت...يعنی همواره
خودمون رو در جايگاهی ببينيم که انگار عملی رو که ميخوايم انجام بديم داره بر
روی خود ما انجام ميشه...
ديگه اسم ژان پل سارتر رو همتون حتما شنيدين...سارتر اگزيستانسياليست
بود و اعتقاد داشت هر انسانی بی همتاست...و به همين دليل هيچکس
نميتونه در باره طبيعت آدمی حکمی کلی صادر کنه...
سارتر معتقد بود اخلاقبه کلی بر((آزادی انتخاب)) استوار است و اين خود
ما هستيم که ترسو بودن و يا شجاع بودن رو انتخاب ميکنيم و عواقب ناشی
از چنين تصميماتی رو بايد بپذيريم...سارتر کسانی رو که منتظر اين بودن که
ديگران اونها رو از نظر اخلاقی راهنمايی يا توصيه کنن درست به اندازه همان
کسانی که موعظه اخلاقی ميکنن احمق و پليد ميدونست.
به هر حال نميشه هيچ قاعده اخلاقی ای از دل تعاليم اگزيستانسياليستی
سارتر بيرون کشيد...
با ورود پديده روانشناسی و روانکاوی به اين بازی! عملا بحثهای اينچنينی
اخلاقی بسيار مشکل تر و پيچيده تر شد...نگاه ((فرويد)) به طبيعت آدمی
نگاهی جبر گرايانه بود...فرويد يک الگوی سه وجهی از طبيعت آدمی ارائه
ميداد...((ضمير ناخود آگاه)) ، ((ضمير خود)) ، ((ضمير فرا خود)) و...
و خلاصه بعد از کلی آسمون ريسمون نتيجه ميگرفت که ما حتی مالک
خصوص ترين افکارمان هم نيستيم!و معتقد بود اخلاقی بودن ممکن است با
طبايع واقعی ما همخوانی نداشته باشد و بنا کردن يک نظام اخلاقی بر
اساس آنچه ما ((اساسا)) هستيم رو محال ميدونست...!
به هر حال اين الگوی سه وجهی فرويد امروزه کاملا غير علمی خوانده ميشه
و فرويد بر خلاف اون الدرم بلدرمی که داشت ايرادات جدی و اساسی به
نظرياتش وارد شده...(هيجوقت از اين فرويد خوشم نميومده!)
بعد از جنگهای جهانی و ظهور ((پست مردنيسم)) نظريه های اخلاقی هم
به اون سمت کشيده شدن و بنيانهای اخلاق بيش از پيش سست شدن و
نسبی گرايی و عدم قطعيت محور اصلی مباحث اخلاقی بود...يعنی همه
فيلسوفان اشتباه کرده اند...هيچگونه حقيقت اخلاقی((عام)) وجود ندارد...
در حقيقت ظهور پست مدرنيسم شايد تيشه ای بود که به ريشه اخلاقيات
زده شد...انسان لجام گسيخته و ياغی به همه اصول اخلاقی پشت پا زد و
هيچ ارزش اخلاقی تعريف شده ای رو به رسميت نشناخت...
خوب...پايان نسبتا غم انگيزی برای اين جناب اخلاق بود فکر کنم...من که
دقيقا ياد رستم و رخشش افتادم که ته چاه بودن و شغاد از اون بالا داشت
بهشون ميخنديد...الان هم انسان مدرن بعد از چند هزار سال اخلاق رو با
هزار دوز و کلک به چاه هوی و هوس خودش انداخته و داره از اون بالا هر هر
به ريش اين اخلاق بخت برگشته ميخنده...!
ولی به قول ((مکينتاير)) شايد ما نيازمند نوع جديدی از فلسفه اخلاق باشيم!
ميخوام بدونم بعد از اينهمه نوشتن و اين دوره نصفه نيمه تاريخ فلسفه اخلاق
نظر شما در مورد بهترين فلسفه اخلاقی چيه؟
موقع نتيجه گيريه...قرار شد نتيجه گيری با شماها باشه...يکبار ديگه اون
سوالهايی رو که ابتدای پست قبليم مطرح کردم بخونين و ببينين برای چند
درصدش جوابی پيدا کردين...؟ چند درصدش فکرتون رو مشغول کرده...
نظريات کدوم فيلسوفی رو بيشتر در حوزه اخلاق قبول دارين؟ ميشه از
بين همه اين فلاسفه نکات اشتراکی پيدا کرد ؟
به هر حال...ساعت از ۴ هم داره ميگذره...برم بخوابم ديگه...شب به خير!
يعنی صبح به خير...!
(اگه ميخواين بخونين کامل و با دقت بخونين...اگه هم نميخواين بخونين که
به سلامت...!)
((اخلاق))
نظرتون راجع به اين کلمه چيه...؟ به نظرتون چه عملی رو اخلاقی ميدونيم و
چه عملی رو غير اخلاقی ؟
ديروز تو وبلاگی ديدم دوستی در مورد اخلاق نوشته بود و محرک من شد که
اين پستم رو به اخلاق و فلسفه اخلاق اختصاص بدم...
اصلا چرا ما بايد خوب باشيم...؟چرا بايد اعمالمون اخلاقی باشه؟ به نظر شما
انسانها ذاتا خوبند يا ذاتا پليدند...؟رابطه بين اخلاق و جامعه چيست...؟آيا
قانون اخلاقی مثل دزدی نکن و يا قتل مکن به خاطر حفظ جامعه وضع شده
يا انسانها ذاتا دزدی و قتل رو بد و نادرست ميدونن...؟
چند وقت پيش بحثی داشتم با شبح عزيز در وبلاگش در مورد مجازات اعدام...
شبح به علت اينکه انسان رو معلول شرايط جامعه ميدونست با مجازات اعدام
مخالف بود و معتقد بود که جامعه دزد و قاتل و جنايتکار رو پرورش ميده و اصولا
بزهکاران قربانيان شرايط جامعه هستند و اعمال مجازات(علی الخصوص اعدام)
بر اونها ناعادلانه و غير منصفانه هست و اين جامعه هست که بايد اصلاح بشه و
اين حکومتها هستن که بايد در برابر جرائمی که در جوامعشون اتفاق ميفته
پاسخگو باشن...و من به اختيار انسان و انتخاب آگاهانه اون تاکيد داشتم و
ديدگاه مارکسيستی و جبر گرايانه شبح رو نمیپذيرفتم...
واقعا آيا قواعد اخلاقی مجموعه قوانينی هستن که بشر برای حفظ زندگی
اجتماعی خودش وضع ميکنه و يا کششی درونيست که در دين ازش به فطرت
تعبير ميشه...؟ آيا قواعد اخلاقی مطلق هستند يا نسبی ند...!؟
آيا همواره دزدی بد است؟ آيا راستگويی و صداقت همواره خوب است...!؟
آيا کشتن ديگران (به هر شکلش) تحت هر شرايطی بد است؟
تفاوتهای فرهنگی رو چگونه ميشه توجيه کرد...؟ مثلا در جامعه ای چند همسر
داری اخلاقيست و در جامعه ای ديگر غير اخلاقی...در جامعه ای زنده سوزی
بيوه زنان اخلاقيست و در جامعه ديگر غير اخلاقی !! آيا ميشه فرهنگ مادری
تعريف کرد که از اون بشه اخلاقيات رو به طور مطلق استخراج کرد...؟
آيا بعضی قواعد اخلاقی مطلق ند و بعضی ديگر نسبی ند...؟آيا حدی برای
کارهای اخلاقی وجود داره...؟ يعنی اگر بخشش خوب است تا چه حد اين
بخشش خوب است...شجاعت تا چه حدش خوب است...؟ آيا بخشش تمام
ثروت و زندگی کردن در فقر اخلاقيست؟ آيا به خطر انداختن زندگی اخلاقيست؟
خيليها آغازگر بحثهای اخلاقی رو سقراط حکيم ميدونن...سقراط معتقد بود که
اخلاق نوعی کشف درونی ست...معتقد بود که اخلاق آن نوع از شناختی که
از طريق ياد گيری حاصل ميشود نيست...معتقد بود که شناخت حقيقی که
بر پايه ((رفتار درست)) و يا ((عدالت)) هست شناختی درونيست و همين که
ما بدانيم که چه کاری درست است ديگر خطا نخواهيم کرد...
و جملات معروفی نظير ((فضيلت معرفت است)) و((هيچکس آگاهانه خطا نميکند))
ناظر به همين مدعای سقراط است...
اما سقراط تکليف کسانی رو که آگاهانه و برای سود جوييهای شخصی اخلاقيات
رو زير پا ميگذارن روشن نکرده...!!
شاگرد سقراط افلاطون بود...افلاطون معتقد بود که اخلاقيات مطلق ند و گروهی
از خواص (عقلا) ميتونن اون رو وضع کنن و از اين لحاظ اخلاقيات رو هم در زمره
علومی مثل رياضی قرار ميداد که هرکسی در موردش حق اظهار نظر ندارد...!!
شاگرد افلاطون ارسطو بود...ارسطو بر خلاف استادش معتقد بود که اخلاق نوعی
داد و ستد بسيار ساده است که انسانهای معمولی که دارای فهمی عرفی و
معمولی هستند در موردش تصميم ميگيرند و نه ((خواص)) مورد نظر سقراط...!
ارسطو معتقد بود که همه انسانها به نرم افزارهای اخلاقی مثل شجاعت،
عدالت، خويشتن داری، انصاف و...مجهز هستند و تنها کاری که بايد انجام بدن
اينه که قابليت های کامل اين نرم افزار ها رو شکوفا کنند...و معتقد بود که
انسانهایخردمند اين کار رو با انتخاب ((حد وسطی)) ميان دو حد افراط و تفريط
انجام ميدن...همچنين ارسطو بر خلاف شبح! به مسئوليت پذيری اخلاقی معتقد
بود و معتقد بود که اگر کار خطايی انجام دهيم بايد به سبب آن مجازات شويم...
البته ايرادات جدی به آرای ارسطو وارد ميشه...يکيش اون ((حد وسطی)) هست
که ارسطو بهش اعتقاد داشت...اين حد وسط و پرهيز از افراط و تفريط شايد در
مورد شجاعت و بخشش مصداق داشته باشه ولی آيا واقعا ميشه حد وسطی
بين گفتن واقعيت و يا پنهان کردنش قائل شد؟
بعد از ارسطو مکتبهای اخلاقی ديگری به وجود اومد...مثلا کلبيون معتقد بودن
که سعادت(هدف غايی اخلاقی بودن) در بی اعتنايی به ماديات نهفته ست و
سر دسته اونها هم ديو جانس(همونی که روز روشن چراغ ميگرفت دستش
و دنبال انسان ميگشت! و تو يه بشکه زندگی ميکرد) بود...
مکتب رواقيون سعادت رو در دوری جستن از فساد و سياست ميدونست...
اونها جبر گرايانی بودن که معتقد بودن ما محکوم به زندگی کردن تحت قوانين
طبيعت هستيم و بايد اونچه رو که زندگی به ما تحميل ميکنه شجاعانه بپذيريم!
اپيکوريها مکتب ديگری در يونان باستان بودن که سعادت رو در لذتهای آنی
دنيوی جستجو ميکردن و طبق نظر اونها هر کاری که انسان رو به لذت می رسوند
اخلاقی محسوب ميشد...!!
بعد از ظهور مسيح و پيدايش مسيحيت، کليسا يگانه راه نجات و رسيدن به
سعادت حقيقی رو پيروی از تعاليم مسيح(تعاليم تحريف شده مسيح!) اعلام
کرد و تا قبل از رنسانس اکثر نظريه پردازان اخلاقی رو شخصيتهای کليسا
تشکيل ميدادن...
اولين کسی که بعد از رها شدن علم و فلسفه از دست کليسا در مورد اخلاق
نظريه پردازی کرد ((ماکياولی)) بود...ماکياولی معتقد به (( بی اخلاقی ضروری))
برای حکمرانان بود...يعنی ماکياولی در کتاب معروفش اعتقاد داره که يک
فرمانروای خوب بايد صفات خوبی مثل اعتماد به نفس...شجاعت...ثبات قدم
و... داشته باشه ولی در عين حال برای اينکه شهريار موفقی باشه بايد
دزد و دروغگو و خائن و حقه باز وقاتل نيز باشد...!!! وی در کتابش همچنين
مثال ميزنه که سزار فرضا چگونه معتقد به ضروری بودن وفای به عهد و يا
راستگويی نبود و مثلا سربازان ياغی رو به شام دعوت ميکرد و بعد دستور ميداد
آنها را خفه کنند...!!
يعنی صورت امروزی نظريه ماکياولی در مورد اخلاق اينه در زندگی واقعی و در
حوزه ((اخلاق عمومی)) مثل سياست و داد و ستد بايد مصلحت انديش و عملگرا
يا به عبارتی ديگر ((غير اخلاقی)) بود...
به هر حال انديشه های ماکياولی بحثهای دامنه داری رو در قرون بعد بين فلاسفه
بر انگيخت... شخصی به نام ((توماس هابز)) طبيعت انسانی رو ذاتا بد ميدونست
و معتقد بود که اخلاق صرفا ((قراردادی اجتماعی))ست که افراد پليد! اما خردمند
به وسيله آن از کشمکش اجتناب ميکنن...و هر کسی از سر اکراه و بی ميلی
در صدد بر ميآيد که بنابر يک توافق اجتماعی و قانونی با فرضا نکشتن يکديگر و
يا دزدی نکردن زندگی اجتماعی رو(که ضرورت هست) ممکن کند...!
اين نظريه جناب هابز هم به خودی خود اشکالات اساسی داره...يعنی اگه ما
بپذيريم که همه آدمها ذاتا آنگونه هستن که هابز تصويرشون ميکنه چگونه ميشه
عمل فردی رو که برای نجات کودکی به دريا میپره و يا اموالش رو بدون اينکه
شناخته بشه ميبخشه توجيه کنيم...؟
درست نقطه مقابل هابز ((ژان ژاک روسو)) هست که معتقد به پاکنهادی رمانتيک
در نهاد آدمی بود...روسو اعتقادی به حکومت به عنوان تضمين کننده اخلاقيات
نداشت...
اما ((مارکس)) نظريات آنارشيستی روسو رو به شدت تقبيح ميکرد و اونها رو غير
علمی و غير انقلابی ميدونست...
مارکس زير بنای هر چيزی از جمله اخلاقيات رو اقتصاد ميدونست...مارکس
معتقد بود که تمام باورهای اخلاقی صرفا آموزه های طبقه حاکم هستند که
به وسيله اونها منافع بورژوازی خودشون رو تضمين و تامين ميکنن...
يعنی به نظر مارکس ممکن است فردی فکر کند که ((اخلاقی)) عمل ميکند
ولی حقيقت اين است که او همواره در جهت منافع طبقه حاکم عمل خواهد کرد!
وی قربانی ((آگاهی کاذب)) است. به طور خلاصه مارکس عملکرد ايدئولوژی رو
اينگونه ميدونه که ايدئولوژی منافع يک طبقه را به شکل منفعت اخلاقی عام
ارائه می دهد.
گروه ديگری از فلاسفه فايده گرا بودن...((بنتام)) معتقد بود که بايد قانون و اخلاق
رو علمی کرد...بنتام برای اينکار بحث خودش رو با تعريف طبيعت آدمی شروع
ميکنه و آدمی رو همواره تحت تسلط و سيطره دو عنصر ((درد)) و((لذت)) ميدونه
يعنی آدميان انسانهايی هستند که درد و لذت رو ميشناسند و همواره از درد
دوری ميکنن و خواهان لذت هستند...به عقيده بنتام قوانين فقط در صورتی بايد
تصويب شوند که برای اکثر مردم لذت بيافرينند و درد را کاهش دهند...يعنی بنتام
معتقد بود که به جای تکيه بر انديشه های مبهم درباره احساسات و يا وجدان
بايد هر عملی رو بر حسب اينکه چقدر درد و يا لذت ايجاد ميکند طبقه بندی و
اندازه گيری کرد...سپس به کمک چيزی که بنتام((محاسبه خوشبختی)) ميناميد
((حاصلجمع خوشنوديها)) رو تعيين ميکنيم... البته محاسباتش به فاکتورهای
مختلفی بستگی داره که بنتام اونها رو شرح ميده و از حوصله اين متن خارجه...
از نظر فايده گرايان انگيزه ها مهم نيستند...چيزی که مهم است فعل هست و
نه فاعل...
مثلا در شرايطی فايده گرايان قوانين اخلاقی سنتی رو نقض ميکنن به طور مثال
اگه قايقی داشته باشيم که فقط گنجايش يک نفر رو داره و يک پزشک جراح و
يک گدا بر اون سوار باشن پزشک جراح به خاطر منفعتی که برای جامعه ميتونه
ايجاد کنه(به وسيله تخصصش) مجازه که برای نجات خودش فرد گدا رو به دريا
بيندازه و عملش کاملا صحيح و اخلاقيست...!
((جان استوارت ميل)) شاگرد بنتام بود و با همه آرای استاد خود موافق نبود...
ميل ترجيح ميداد به جای صحبت از ميزان لذت از ميزان سعادت حرف بزند...
ميل معتقد بود افراد به جای اينکه ميزان لذت رو محاسبه کنند بهتره به
قواعد اخلاقی سنتی ای مراجعه کنن که مفيد به فايده برای اکثريت هست...
ميل يک کثرت گرای بی نظير بود...ميل معتقد بود که همه افراد تا وقتی که
مانع آزاديهای ديگران نشن آزادن که اونجور که ميخوان رفتار و زندگی کنن...
يعنی کارها و جنايات بدون قربانی مثل مصرف مواد مخدر و يا قتلهای ترحم
انگيز بيماران بدون علاج از نظر فايده گرايانی مثل ميل آزاده ولی اگر اکثر
مردم ترجيح بدن که فرضا مصرف کنندگان مواد مخدر رو در زندان نگه داری کنن
آنگاه فايده گرايان هيچ تضمينی برای حفظ آزاديهای فردی اينگونه افراد نخواهند
داشت!
واقعا اعتقاد به فايده گرايی ميتونه فلسفه اخلاق رو به يک علم تبديل کنه؟
ميشه فرمولهايی به دست آورد که نشون بده چه عملی اخلاقی و چه
عملی غير اخلاقيست؟ ميل ميکوشد که با گفتن اين که واژه خوب به معنای
((بيشترين سعادت برای بيشترين افراد)) است انجام دهد...!
ولی آيا آنچه که اکثريت ميخواهد همواره خوب است؟
يکی از کسانی که تصور ميکرد توانسته به طرز قابل قبولی اخلاق رو فرموليزه
کنه و قواعد اخلاقی رو استخراج کنه ((ايمانوئل کانت)) بود...
کانت با نظريات فايده گرايان موافق نبود و معتقد بود اخلاق به ندرت با سعادت
ارتباط دارد...کانت بحث خودش رو با اين پرسش آغاز ميکنه که اصولا چه چيزی
باعت تمايز يک فعل اخلاقی از يک فعل غير اخلاقی ميشود؟
کانت به اين نتيجه ميرسه که فعل اخلاقی فعليست که به جای نشات گرفتن
از تمايلات بر اساس نوعی حس وظيفه شناسی انجام بگيره...به همين دليل
کانت رو يک فيلسوف وظيفه گرا هم ميدونن...کانت ميگه اخلاق يکسره به اين
مهم میپردازه که اين وظايف چيستند...چگونه در می يابيم که آنها چيستند و
چرا بايد تابع آنها باشيم...
کانت وظيفه رو در مقابل تمايل قرار ميده و معتقده که نيک بودن سخته...به نظر
کانت اخلاق مسلزم انتخاب وظايف هست و نه خواسته ها و انتخاب انگيزه ها
و نه نتايج...اخلاق نه به انجام آنچه از طبيعت ما ناشی ميشود بلکه به مقاومت
کردن در برابر آن ناظر است!
کانت برای اينکه متوجه بشيم که اون قواعد اخلاقی اجباری کدام هستند آزمونی
داره که به آزمون عموميت دادن معروفه...يعنی اگه عملی رو ميخوايم بدونيم
اخلاقيست يا غير اخلاقی بايد تصور کنيم که اگه همه اين عمل رو انجام بدن
چه وضعی پيش خواهد اومد...يعنی دزدی کردن رو اگه به کل تسری بديم و
يا دروغگويی رو اگه به کل تسری بديم جامعه از هم خواهد پاچيد و صداقت و
معنای کلام بی مفهوم خواهند شد...پس به قاعده کلی دزدی نکن و دروغ نگو
خواهيم رسيد...ايرادی که به کانت وارده اينه که قواعد کانتی انعطاف پذيری
ندارن! دروغ مصلحت آميز از نظر کانت بی اخلاقيست...و همچنين گاهی دو
عمل اخلاقی در تعارض با هم قرار ميگيرن که ما مجبوريم يکی از اونها رو زير
پا بگذاريم...يعنی فرض کنيد حلی بياد به خاله سوسکه بگه که من ديگه
شراگيم رو دوست ندارم و ازش بخواد که به هيچکسی در اين مورد حرفی نزنه!
حالا اگه من خاله سوسکه رو پيدا کنم و ازش بپرسم آيا حلی هنوز هم من رو
دوست داره خاله سوسکه عملا بايد بين صداقت و وفای به عهد يکی رو انتخاب
کنه و کانت عملا هيچ راهکاری به خاله سوسکه برای اخلاقی رفتار کردن
نشون نميده...!!