گرد این آتش رقصتان بیهوده است
ديگر بس است
ای جستجوگران فتح من
ای سلحشوران عرصه عشق!
شمشيرهای چوبی تان برا نيست...
زجرم می دهد...
ديگر بس است
ای دخترکان ساده ی کامل!
که در سينه هاتان
جای زخمهای کهنه عشقهای افلاطونی
به چرک نشسته است
و در سرهايتان هميشه مبتذل ترين افکار سرود ميخوانند
سرود حماسی ((بادا بادا مبارک بادا))
گرد اين آتش رقصتان بيهوده است
رقصنده های کوکی من
ديگر بس است
ديوارها بلندند
هيچکدام شما را به درون راهی نيست
اين تسخير ناپذير
تسخير ناپذير خواهد ماند
اينجا گذرگاه سواران رهگذری ست
که با اسبهای بالدارشان
و گيسوان پريشانشان
و قلبهای آهنينشان
و سينه های مرمرين شان
از فراز ديوارها
يک شب
مهمان من خواهند شد
و سخاوتمندانه
خواهند بخشيد
هر آنچه را که من
نيازمندش هستم
هر آنچه را که يک مرد
نيازمندش است
و صبح
با اولين تلالو آفتاب
برای هميشه
و شايد برای هميشه...
ديگر بس است
ای دخترکان حريص هميشه عاشق
شمشيرهای چوبی تان برا نيست
آزارم می دهد
ای سلحشوران عرصه عشق!
دروازه قلب من
به روی شما
عاشقان کوچک
کوچکان عاشق
که با شمشيرهای چوبيتان بر درهای آهنينش ميکوبيد
بسته خواهد ماند
اينجا متعلق به سواران رهگذريست
که بر اسبهای بالدارشان
از فراز ديوارها
هر شب
اين تسخير ناپذير را
تسخير ميکنند.
توسط در July 2, 2004 7:29 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (3)
دغدغه
یه چند وقتیه دیگه دست و دلم به نوشتن نمی ره...یعنی حقیقتش یه چیزایی حسابی مغز وامونده م رو مشغول کرده...یه مقدار تناقضات مختصری وجود داره که باید برطرف بشه...در مورد چیستی و چرایی جهان و انسانه...به هر حال اگه همه عمرم رو هم سر این تناقضات توی سر و مغز خودم بزنم بازم ارزشش رو داره...یعنی مطمئنم یه روزی میاد که وجود خدا با یه برهان خیلی قاطع اثبات می شه...یه چیزی فراتر از برهانهای بعضا کشکی و کتره ای نظم یا علیت...البته همین برهان علیت رو هم تا قبل از نظریه کوانتوم باز شاید می شد یه جورایی روش حساب کرد...ولی خوب این فیزیک کوانتومی حسابی زیر پای این برهان رو خالی کرده...یعنی توی فیزیک کوانتوم نظریه ای هست که می گه در ابعاد هسته های اتم دیگه رابطه علت و معلولی وجود نداره...یعنی اصل جهانشمول علیت همچین جهانشمولِ جهانشمول هم نیست انگار...! البته به هر حال یه نظریه است ولی حتی بدون در نظر گرفتن اون هم باز برهان علیت یه پاش میلنگید...چون اگه من بخوام برای حذف تسلسل به یک واجب الوجودی که همیشه بوده معتقد باشم هیچ دلیل علمی وجود نداره که بخوام اسم اون وجود واجب الوجود رو بگذارم خدا...یعنی وقتی من خودم رو وسط این نردبوم بی انتهای علیت می بینم و زیر پام رو نگاه می کنم به یه سری علت و معلولهایی می رسم که پشت سر هم و به ترتیب ردیف شدن...همینجوری که به مبداء حیات نزدیک تر می شم همه چیز مبهم و مبهم تر می شه و نهایتا ممکنه برسم به نظریه بیگ بنگ...حالا دنبال کشف علت این بیگ بنگ بزرگ هستم و چون نمی تونم علتی براش مترتب بدونم(که البته طبق نظریه فیزیک کوانتوم اصلا برهان می تونه همینجا خاتمه پیدا کنه) معتقد به موجود پیچیده و خارق العاده ای می شم که از این قاعده مستثنی ست و اسمش رو هم خدا می گذارم...می فهمین چی می خوام بگم...؟یعنی اگه قراره چیزی برهان علیت رو که می گه هر پدیده علتی دارد نقض کنه خب چرا راه دور بریم...همون بیگ بنگ رو میتونیم به عنوان علت العلل اولیه که نیازی به علت هم نداره معرفی کنیم و دیگه قدم در عالم پر رمز و راز مابعدالطبیعه نگذاریم...!
به هر حال اگه از نظریه کوانتومی هم فاکتور بگیریم دیگه کمتر ذهن فعال و پویایی می تونه با چنین برهانهایی اقناع بشه حتی علمای روشنفکر و اصیل دینی هم دیگه روی چنین برهانهایی مانور نمی دن... البته ماتریالیستها هم با اصل علیت مشکلی ندارن و همونها هم در چیستی و چرایی پله نخست این نردبام انگشت به دهان مانده اند ولی فرق دین باوران با اونها در اینه که اونها می گویند نمی دانیم فرضا چه چیزی باعث اون انفجار اولیه شده ولی شاید روزی علم بتونه به این سوال جواب بده و دین باوران می گویند پدیده ای که از تیر رس علم بیرونه و دارای قدرت بی نهایت هست و دارای صفات ویژه ایست و بی نیاز از هر علتی ست آفریننده و مبداء کائنات هست.
دقیقا اینجا همون نقطه ایه که علم باوران به دین باوران چنگ و دندون نشون می دن...یعنی واقعیت هم همینه که در طول تاریخ همیشه اعتقاد به نیروهای غیبی و اعتقادات مذهبی باعث رخوت و سکون و انجماد اندیشه و مانعی بر سر راه علم بوده و محاکمه گالیله و گالیله ها و پیدایش رنسانس اثباتی برای این مدعاست...
البته حتما متوجه هستید که منظور من از دین و مذهب عقاید و رسومی بوده که به عنوان دین در طول تاریخ رایج بوده و اکثرا توسط شیفتگان قدرت به عوام الناس برای تثبیت موقعیت خود خورانده شده...!
من مطمئنم اگر جهان آفریننده ی با شعور و هدفمندی داشته باشد وجودش از نظر عقلی قابل اثبات است و من هم به دنبال کشف و فهم چنان دلایلی هستم و اگر غیر از این باشد یعنی اگر عقل را به درگاه چنان آفریننده ای راهی نباشد اصولا حکیم بودن چنان آفریدگاری (در یک باور دینی) زیر سوال می رود چرا که تنها سلاح و ابزاری که به انسان داده است و به وسیله آن او را متمایز و برتر از موجودات دیگر قرار داده و قاعدتا باید در راه رسیدن به کمال خود و شناخت هستی مورد استفاده قرار دهد عملا بلا استفاده مانده است. در این صورت ترجیح می دهم که آفریننده ای نداشته باشم و بعد از مرگ به مشتی خاک تبدیل شوم تا بعد از مرگ در جوار چنان خدای بی تدبیر و احمقی قرار بگیرم!
به هر حال...برهانی که این چند وقته فکرم رو مشغول کرده و به نظر می رسد برهان محکم و قابل قبولی باشد(حداقل در مقایسه با برهانهای نظم و علیت) برهان از پیش تعیین شده گی ست...به محض اینکه با خود کنار بیایم و اشکالات چنین برهانی را در ذهن حل کنم(اگر اصولا چنین چیزی میسر باشد) در موردش خواهم نوشت...!
به هر صورت حرکت در این مسیر حتی اگر به هیچ اثباتی هم منتهی نشود باعث رشد و بالندگی اندیشه است...کشف حقیقت هستی تنها محرک برای دنبال کردن چنین بحثهاییست و آگاهانه زندگی کردن هم کمترین پاداش چنین جستجوییست...حتی اگر این آگاهی چشم را به دهان سردِ مکنده ای بگشاید که تمام این راههای پیچاپیچ را به نقطه تلاقی و پایان می رساند.
توسط در July 2, 2004 6:26 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (4)