شراگیم
نشستم روبه رویش ساکت و خسته

نشستم روبرويش ساکت و خسته

سرم زير است و در فکرم هزاران حرف ناگفته

تمام حرفهاي مانده ام بغضی شده راهِ گلو بسته

کتابم رو به رويش روی ميز

آن سو تَرَک قهوه

نبرد است اين!

نبرد بی کلامی می شود آغاز

نگاه بی قرارم اولين خائن!

جبونانه

به بيرون می شود خيره

نگاه بی حريفش ترک ميتازد

بر اين بيغوله ی ويرانِ بی آورد

ــ چه گفتی؟

-- هيچ...

ــ بگو چيزی.

-- کتابی را که دادی نيست...تمام خانه را گشتم...!

ــ کتاب من نبود آن...آه...

-- برايت ميخرم آن را...کجا دارد؟

ــ نميخواهم!

نگاه بز دلم دزدانه ديدی ميزند او را...

خنده تلخش

برايم تازگی دارد.

چرا بايد چنين روزی من و تو رو به روی هم؟

چرا بايد ببينم خستگيها و غم بی انتهايت را؟

اگر باعث منم تف بر من و بر من...!

ــ کجايی...؟هااااای!

-- چه گفتی؟

ــ اگر رفتی تو روزی دور

اگر عزم سفر کردی

مگو با من مگر وقتی که آنجايی...

-- کجايم؟

ــ همانجايی که ميدانی!

سکوتی چند.

ــ تو وقتی رفته باشی من

تو را چون ماه دور از دست ميبينم

و دوری تو را بهتر شکيب و صبر خواهم کرد

و کم کم هرچه را بايست

از ذهن خواهم شست

و کم کم ياد تو کمرنگ خواهد شد...

و کم کم خاطراتت محو خواهم کرد

خاطراتت...آه...

بر لبانش خنده می آيد.

ــ يادت هست...؟ هلاگيم و...آن ديگر...چه بود اسمش؟

-- شراليا...

ــ هان...! شراليا...که طفلک را درون شيشه ای محبوس ميکردی...!

سقط شد طفلک بدبخت...!

با خنده می گويد.

-- ای بابا...نگو ديگر...

سرم زير است و چشمانم پر از اشک است

همه دردم گلو را ميفشارد سخت

رهايش ميکنم بی ترس و بی پروا

ــ تو و گريه...!؟عجيب است اين...!

(صدای هق هق گريه)

تمام حرفهای مانده ام با اشک بيرون ريخت.

(۸۳/۴/۱۱))

توسط در September 2, 2004 7:39 PM | | نظرات (2)
سیاحتنامه ی تبریز

خیلی باحاله این تبریز...یعنی باحال بود...الان تهرانم...دیروز نذاشتن که درست و حسابی آپدیت کنم...یارو اومده بود بالای سرم مثه اجل معلق وایساده بود و هی می گفت تعطیله...خلاصه اینکه نمود ما رو تا تونستیم دو کلمه بنویسیم...الان که رفتم متن دیروزم رو دوباره خوندم دیدم کلی قاطی پاتی و غلط غولوط نوشتم...

حالا بی خیال...داشتم می گفتم خیلی باحاله این تبریز...توی هتل نشسته بودم برای خودم داشتم کانال اختصاصی تبریزیا رو می دیدم...یه برنامه بود که جریان محاکمه ی یه مجرم رو برای عبرت دیگران نشون می داد...یه جور سوال و جواب بین قاضی و مجرم بود:

(متهم پشتش به دوربینه و در حالی که حتی پس کله ش رو هم شطرنجی کردن برای محکم کاری سرش رو زیر انداخته بود و سر و صورتش رو هم با دو تا دست پوشونده بود و این حس به بیننده القا می شد که رئیس کل مافیای سیسیل رو دارن محاکمه می کنن و یا طراح اصلی حملات 11 سپتامبر رو...!)

(تمام دیالوگها با لهجه ترکی غلیظ اجرا شد)

قاضی: آیا اتهام خودتو گبول می کنی؟

متهم: (سر افکنده و نادم) بله آگای گاضی!

قاضی: آیا نمی دانستی که عملی که انجام داده ای از مصادیگ اعمال خلاف شرع و حرام است؟

متهم: چرا جناب گاضی..(در حالی که از شدت ندامت و ناراحتی و عصبیت دو دستی بر سر خود می کوبد و می گرید) گلط کردم جناب گاضی!

قاضی: چرا شرب خمر کردی؟

متهم: (با همان حالت زار و نزار و درمانده) صبحی توی خونه دعوام شد...اعصابم خورد بود...ندونستم چی کار می کنم...

قاضی: چقدر خوردی؟

متهم: یه استکان کوچیک!

قاضی: می دانستی شرب خمر به هر مقدار که باشد خواه به شخص حالت مستی دست بدهد یا ندهد مطابق قانون حرام است و مجازات دارد؟

متهم: گلط کردم جناب گاضی...گول رفیگ ناباب رو خوردم...

(تصویر کم کم تاریک می شود و یک آهنگ مکش مرگ ما و عبرت آموز چاشنی سیاهی تصویر می گردد و در انتها جناب گاضی مجددا ظاهر می شوند و رهنمود هایی به جوانان می دهند که دیگر چنین جنایاتی را مرتکب نشوند!)

یه مورد دیگه هم از باحالی این تبریزیا بگم و برم سر بقیه ماجراهای تبریز...داشتم برای خودم توی بازارچه تبریز قدم می زدم که یه دفعه دیدم صدای دسته عزاداری و سینه زنی و این حرفا میاد...من که خودم هیچوقت حسابای ماه های قمری دستم نیست، پیش خودم گفتم حتما محرم شروع شده و ما خبر نداریم...وایسادم تا دسته نزدیکتر بشه...گوش که دادم دیدم نه...انگار جای حسین حسین دارن یه چیزای دیگه ای می گن...خلاصه کاشف به عمل اومد که شهادت امام محمد باقره (یا شایدم امام محمد تقی بود _ باور کنین یادم نیست _ )...پیش خودم گفتم پس اینهمه می گن ملت شهید پرور تبریز همچین پر بیراه هم نمی گن...واقعا هیچ جای دنیا مردم اینجور خوره ی شهید و شهید بازی و عزاداری و این حرفا نیستن...آخه دیگه امام تقی و امام نقی هم تو سر زدن دارن...!؟ فکر کنم اگه تعداد امامزاده ها هم از تعداد روزهای سال بیشتر نبود اینا واسه امامزاده هاشونم علم و کتل و دسته راه می نداختن...! بزنم به تخته ائمه بزرگوار ما هم که از هر نظری جلوی حکومت وقت کم می آوردن از نظر زاد و ولدی و تولید مثلی پوز خاندان بنی امیه و بنی عباس رو که زده بودن هیچ، در بین جانوران هم بی رقیب بودن!

ای بابا...بگذریم...اصلا به من چه...! من نه سر پیازم و نه ته پیاز...همینم مونده تو این هاگیر واگیر حکم ارتدادم هم صادر بشه...این بزرگان کمرش رو داشتن، طرفش رو هم به هکذا...تا کور شود هر آنکه نتواند دید! همه که مثه من پیزوری و ریقونه نیستن که یه شب که شیطون می ره توی جلدشون تا یه هفته از کمر درد نتونن قد راست کنن...!

داشتم از تبریز براتون می گفتم...این سفر تبریز یه جورایی آب نطلبیده بود برای من...خیلی حال کردم...البته نزدیک بود بند رو آب بدم...یه دختره اومد سر راه ما قرار گرفت که آی خوشگل بود...آی خوشگل بود...روز اول که توی کارخونه دیدمش شبش که اومدم هتل تا صبح هی غلط زدم و هی آه کشیدم...دست بر قضا کار من هم توی کارخونه دقیقا همونجایی بود که این دختره مثه برج اونجا همیشه نشسته بود...البته حدس می زنم که اونم از من بدش نیومده بود...بالاخره اونقدر عقلم می رسه که بفهمم حرکات و نگاه های یه دختر معنیش می شه «ایشششش...برو گمشو ایکبیری انقده هم دور و بر من نپلک» یا معنیش می شه «خوب جون بکن دیگه...خوب نیست پسر انقده خجالتی باشه...!» خلاصه اگرچه مرغ زیرک بود شراگیم در هواداری...به تیر غمزه نزدیک بود که صیدش کنه چشم آن کمان ابرو! می گم نزدیک بود که صیدش کنه...یعنی اون یه تیری ول کرد حالا... ولی فعلا که ما اینجاییم و قیافه اونم الان به زور یادم می آد...یعنی بلا رفع شده و خوشحالم که دلم رو توی تبریز جا نگذاشتم! اونم پیش یه دختری که یه زبونی بلده که من بلد نیستم...آدم حریف دخترای یه زبونه نمی شه وای به دخترای دو زبونه...

از غذاهای تبریز هم براتون بگم و برم...اولین جایی که توی تبریز غذا خوردم همون هتلی بود که درش اقامت داشتم...برای ناهارم چلوکباب برگ سفارش دادم...با توجه به اینکه هتلی که درش بودم جزء هتلهای خیلی خوب تبریز بود انتظار یه غذای آنچنانی رو داشتم...ولی وقتی پیشخدمت بشقابم رو آورد گذاشت جلوم وا رفتم...باورم نمی شد...یه مقدار برنج سفید با یه قالب بیست گرمی کره و یه سیخ کباب که به همه چیز شبیه بود جز کباب برگ...از نظر قطع اندازه اونقدر کوچیک بود که اول فکر کردم کوبیده ست...حالا اندازه ش توی سرم بخوره...بوی بز مرده می داد...! از بس گوشت توی یخچال مونده بود حتی بعد از پخته شدن هم قرمزی متمایل به سیاهی و خشکی گوشت کاملا مشخص بود...گفتم حالا یه تیکه ازش بخورم شاید توی مزه ش فرجی بشه که دیدم صد رحمت به گوشت سگ...همونجوری بشقابم ول کردم و رفتم به کسی که پشت دخل رستوران بود اعتراض کردم که غذاتون هم از نظر کیفیت افتضاحه و هم از نظر کمیت (دقت کنید که در کنار این غذا نه از گوجه خبری بود و نه از نارنج و نه سبزی و نه پیاز و نه هیچ جیز دیگری!) صندوقدار من رو به مدیر هتل ارجاع داد و من داستان رو عینا برای ایشون هم بازگو کردم...برخلاف انتظار من که توقع عذر خواهی داشتم ایشون جواب بسیار وقیحانه ای داد (که جهت جلوگیری از اطاله کلام وارد جزئیات صحبتهامون نمی شوم!) و من هم وقیحانه هتل رو ترک کردم [ و البته شایان ذکره که ایشون در وقاحت کم نیاوردن و به نوبه خود در روز بعد تمام غذاهای نخورده ام را برام در فاکتور هتل حساب کرده بودند!] و در اولین رستورانی که دیدم یک عدد چلو مرغ سفارش دادم...این بار بر خلاف ظاهر رستوران که بیشتر شبیه قهوه خانه ها بود چنان غذایی خوردم که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد...هم از نظر قیمت بی نظیر بود و هم از نظر کیفیت...یعنی 1500 تومان که دادم به غیر از یک دیس بزرگ برنج و یک تکه ی بزرگ مرغ و مخلفات، یک سوپ خوشمزه و یک نوشابه (هر دو رایگان) هم نوش جان کردم...
من یک عادتی که دارم به هر شهری که می روم تا از غذاهای محلی آن شهر نخورم شهر را ترک نمی کنم و در مورد تبریز تعریف دو غذای تاوا کبابی و بناب کبابی را شنیده بودم که هر دو را در فرصتهای دیگری که داشتم مزمزه کردم که اولی که همان کباب دیگی خودمان بود چنگی به دلم نزد ولی بناب کبابی که آن هم همان کباب کوبیده ی خودمان است(منتها یک مقدار کلفت تر!) عالی بود و بسیار فاز داد!

امممممم...بازم حرفام تموم نشد...می خواستم ماجرای اون آقاهه که اوایل انقلاب با باطوم زده بودن توی سرش و کور شده بود رو براتون بنویسم یا ماجرای گربه هایی که داخل یکی از تیمچه های بازارچه تحصن کرده بودن و من شیرجه زدم وسطشون و یا مصیبتی که من سر یاد دادن برنامه کامپیوتری توی کارخونه داشتم یا از برگشتنم با ایرباس و سوغاتیهایی که با خودم آوردم...اوووووووووووه...همه ی حرفام موند که...!عیبی نداره...مثه این سایتهای سکسی که چار تا عکس جلو می ذارن و بعد پیغام می دن که هرکی بیشتر می خواد ببینه شماره حسابش رو وارد کنه، اینجا هم هرکی خیلی علاقمند بود بقیه ش رو هم بشنفه یه قرار به صرف شام باهام بذاره توی یه رستوران آبرومند...میام براش تعریف می کنم!

پ.ن: من به شدت از جمعه صبح‌ها آپديت کردن متنفرم...جمعه‌ها انگار گرد مرده روی اين وبلاگستان می‌پاشن...! اين يه دفعه هم از دستم در رفت (از الان هم بگم که من شنبه عصری يه بار الکی پينگ می‌کنم! بعدا نگی که نگفتی...)

توسط در September 2, 2004 7:21 PM | | نظرات (1)