شراگیم
« گرد این آتش رقصتان بیهوده است | صفحه اصلی | نشستم روبه رویش ساکت و خسته »
سیاحتنامه ی تبریز

خیلی باحاله این تبریز...یعنی باحال بود...الان تهرانم...دیروز نذاشتن که درست و حسابی آپدیت کنم...یارو اومده بود بالای سرم مثه اجل معلق وایساده بود و هی می گفت تعطیله...خلاصه اینکه نمود ما رو تا تونستیم دو کلمه بنویسیم...الان که رفتم متن دیروزم رو دوباره خوندم دیدم کلی قاطی پاتی و غلط غولوط نوشتم...

حالا بی خیال...داشتم می گفتم خیلی باحاله این تبریز...توی هتل نشسته بودم برای خودم داشتم کانال اختصاصی تبریزیا رو می دیدم...یه برنامه بود که جریان محاکمه ی یه مجرم رو برای عبرت دیگران نشون می داد...یه جور سوال و جواب بین قاضی و مجرم بود:

(متهم پشتش به دوربینه و در حالی که حتی پس کله ش رو هم شطرنجی کردن برای محکم کاری سرش رو زیر انداخته بود و سر و صورتش رو هم با دو تا دست پوشونده بود و این حس به بیننده القا می شد که رئیس کل مافیای سیسیل رو دارن محاکمه می کنن و یا طراح اصلی حملات 11 سپتامبر رو...!)

(تمام دیالوگها با لهجه ترکی غلیظ اجرا شد)

قاضی: آیا اتهام خودتو گبول می کنی؟

متهم: (سر افکنده و نادم) بله آگای گاضی!

قاضی: آیا نمی دانستی که عملی که انجام داده ای از مصادیگ اعمال خلاف شرع و حرام است؟

متهم: چرا جناب گاضی..(در حالی که از شدت ندامت و ناراحتی و عصبیت دو دستی بر سر خود می کوبد و می گرید) گلط کردم جناب گاضی!

قاضی: چرا شرب خمر کردی؟

متهم: (با همان حالت زار و نزار و درمانده) صبحی توی خونه دعوام شد...اعصابم خورد بود...ندونستم چی کار می کنم...

قاضی: چقدر خوردی؟

متهم: یه استکان کوچیک!

قاضی: می دانستی شرب خمر به هر مقدار که باشد خواه به شخص حالت مستی دست بدهد یا ندهد مطابق قانون حرام است و مجازات دارد؟

متهم: گلط کردم جناب گاضی...گول رفیگ ناباب رو خوردم...

(تصویر کم کم تاریک می شود و یک آهنگ مکش مرگ ما و عبرت آموز چاشنی سیاهی تصویر می گردد و در انتها جناب گاضی مجددا ظاهر می شوند و رهنمود هایی به جوانان می دهند که دیگر چنین جنایاتی را مرتکب نشوند!)

یه مورد دیگه هم از باحالی این تبریزیا بگم و برم سر بقیه ماجراهای تبریز...داشتم برای خودم توی بازارچه تبریز قدم می زدم که یه دفعه دیدم صدای دسته عزاداری و سینه زنی و این حرفا میاد...من که خودم هیچوقت حسابای ماه های قمری دستم نیست، پیش خودم گفتم حتما محرم شروع شده و ما خبر نداریم...وایسادم تا دسته نزدیکتر بشه...گوش که دادم دیدم نه...انگار جای حسین حسین دارن یه چیزای دیگه ای می گن...خلاصه کاشف به عمل اومد که شهادت امام محمد باقره (یا شایدم امام محمد تقی بود _ باور کنین یادم نیست _ )...پیش خودم گفتم پس اینهمه می گن ملت شهید پرور تبریز همچین پر بیراه هم نمی گن...واقعا هیچ جای دنیا مردم اینجور خوره ی شهید و شهید بازی و عزاداری و این حرفا نیستن...آخه دیگه امام تقی و امام نقی هم تو سر زدن دارن...!؟ فکر کنم اگه تعداد امامزاده ها هم از تعداد روزهای سال بیشتر نبود اینا واسه امامزاده هاشونم علم و کتل و دسته راه می نداختن...! بزنم به تخته ائمه بزرگوار ما هم که از هر نظری جلوی حکومت وقت کم می آوردن از نظر زاد و ولدی و تولید مثلی پوز خاندان بنی امیه و بنی عباس رو که زده بودن هیچ، در بین جانوران هم بی رقیب بودن!

ای بابا...بگذریم...اصلا به من چه...! من نه سر پیازم و نه ته پیاز...همینم مونده تو این هاگیر واگیر حکم ارتدادم هم صادر بشه...این بزرگان کمرش رو داشتن، طرفش رو هم به هکذا...تا کور شود هر آنکه نتواند دید! همه که مثه من پیزوری و ریقونه نیستن که یه شب که شیطون می ره توی جلدشون تا یه هفته از کمر درد نتونن قد راست کنن...!

داشتم از تبریز براتون می گفتم...این سفر تبریز یه جورایی آب نطلبیده بود برای من...خیلی حال کردم...البته نزدیک بود بند رو آب بدم...یه دختره اومد سر راه ما قرار گرفت که آی خوشگل بود...آی خوشگل بود...روز اول که توی کارخونه دیدمش شبش که اومدم هتل تا صبح هی غلط زدم و هی آه کشیدم...دست بر قضا کار من هم توی کارخونه دقیقا همونجایی بود که این دختره مثه برج اونجا همیشه نشسته بود...البته حدس می زنم که اونم از من بدش نیومده بود...بالاخره اونقدر عقلم می رسه که بفهمم حرکات و نگاه های یه دختر معنیش می شه «ایشششش...برو گمشو ایکبیری انقده هم دور و بر من نپلک» یا معنیش می شه «خوب جون بکن دیگه...خوب نیست پسر انقده خجالتی باشه...!» خلاصه اگرچه مرغ زیرک بود شراگیم در هواداری...به تیر غمزه نزدیک بود که صیدش کنه چشم آن کمان ابرو! می گم نزدیک بود که صیدش کنه...یعنی اون یه تیری ول کرد حالا... ولی فعلا که ما اینجاییم و قیافه اونم الان به زور یادم می آد...یعنی بلا رفع شده و خوشحالم که دلم رو توی تبریز جا نگذاشتم! اونم پیش یه دختری که یه زبونی بلده که من بلد نیستم...آدم حریف دخترای یه زبونه نمی شه وای به دخترای دو زبونه...

از غذاهای تبریز هم براتون بگم و برم...اولین جایی که توی تبریز غذا خوردم همون هتلی بود که درش اقامت داشتم...برای ناهارم چلوکباب برگ سفارش دادم...با توجه به اینکه هتلی که درش بودم جزء هتلهای خیلی خوب تبریز بود انتظار یه غذای آنچنانی رو داشتم...ولی وقتی پیشخدمت بشقابم رو آورد گذاشت جلوم وا رفتم...باورم نمی شد...یه مقدار برنج سفید با یه قالب بیست گرمی کره و یه سیخ کباب که به همه چیز شبیه بود جز کباب برگ...از نظر قطع اندازه اونقدر کوچیک بود که اول فکر کردم کوبیده ست...حالا اندازه ش توی سرم بخوره...بوی بز مرده می داد...! از بس گوشت توی یخچال مونده بود حتی بعد از پخته شدن هم قرمزی متمایل به سیاهی و خشکی گوشت کاملا مشخص بود...گفتم حالا یه تیکه ازش بخورم شاید توی مزه ش فرجی بشه که دیدم صد رحمت به گوشت سگ...همونجوری بشقابم ول کردم و رفتم به کسی که پشت دخل رستوران بود اعتراض کردم که غذاتون هم از نظر کیفیت افتضاحه و هم از نظر کمیت (دقت کنید که در کنار این غذا نه از گوجه خبری بود و نه از نارنج و نه سبزی و نه پیاز و نه هیچ جیز دیگری!) صندوقدار من رو به مدیر هتل ارجاع داد و من داستان رو عینا برای ایشون هم بازگو کردم...برخلاف انتظار من که توقع عذر خواهی داشتم ایشون جواب بسیار وقیحانه ای داد (که جهت جلوگیری از اطاله کلام وارد جزئیات صحبتهامون نمی شوم!) و من هم وقیحانه هتل رو ترک کردم [ و البته شایان ذکره که ایشون در وقاحت کم نیاوردن و به نوبه خود در روز بعد تمام غذاهای نخورده ام را برام در فاکتور هتل حساب کرده بودند!] و در اولین رستورانی که دیدم یک عدد چلو مرغ سفارش دادم...این بار بر خلاف ظاهر رستوران که بیشتر شبیه قهوه خانه ها بود چنان غذایی خوردم که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد...هم از نظر قیمت بی نظیر بود و هم از نظر کیفیت...یعنی 1500 تومان که دادم به غیر از یک دیس بزرگ برنج و یک تکه ی بزرگ مرغ و مخلفات، یک سوپ خوشمزه و یک نوشابه (هر دو رایگان) هم نوش جان کردم...
من یک عادتی که دارم به هر شهری که می روم تا از غذاهای محلی آن شهر نخورم شهر را ترک نمی کنم و در مورد تبریز تعریف دو غذای تاوا کبابی و بناب کبابی را شنیده بودم که هر دو را در فرصتهای دیگری که داشتم مزمزه کردم که اولی که همان کباب دیگی خودمان بود چنگی به دلم نزد ولی بناب کبابی که آن هم همان کباب کوبیده ی خودمان است(منتها یک مقدار کلفت تر!) عالی بود و بسیار فاز داد!

امممممم...بازم حرفام تموم نشد...می خواستم ماجرای اون آقاهه که اوایل انقلاب با باطوم زده بودن توی سرش و کور شده بود رو براتون بنویسم یا ماجرای گربه هایی که داخل یکی از تیمچه های بازارچه تحصن کرده بودن و من شیرجه زدم وسطشون و یا مصیبتی که من سر یاد دادن برنامه کامپیوتری توی کارخونه داشتم یا از برگشتنم با ایرباس و سوغاتیهایی که با خودم آوردم...اوووووووووووه...همه ی حرفام موند که...!عیبی نداره...مثه این سایتهای سکسی که چار تا عکس جلو می ذارن و بعد پیغام می دن که هرکی بیشتر می خواد ببینه شماره حسابش رو وارد کنه، اینجا هم هرکی خیلی علاقمند بود بقیه ش رو هم بشنفه یه قرار به صرف شام باهام بذاره توی یه رستوران آبرومند...میام براش تعریف می کنم!

پ.ن: من به شدت از جمعه صبح‌ها آپديت کردن متنفرم...جمعه‌ها انگار گرد مرده روی اين وبلاگستان می‌پاشن...! اين يه دفعه هم از دستم در رفت (از الان هم بگم که من شنبه عصری يه بار الکی پينگ می‌کنم! بعدا نگی که نگفتی...)

توسط در September 2, 2004 7:21 PM |
نظرات
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: mehdi
شنبه، 3 بهمن 1383، ساعت 18:40

برو ای گدای مسکین در خانهء شری زن که پوتین پادشاهی دهد از کرم گدا را کرم:اشاره به شرکت دارد که پوتین از اموال آن بخشیده شده است

E-mail: arsen_lopen_0x@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگیم
پنجشنبه، 1 بهمن 1383، ساعت 21:47

ديدين گفتم؟؟؟ حالا باز بگين اين شراگيم آی کيوش کمتر از هزار و ژونصده...با اينکه آقای جاعل خيلی به خيال خودش حرفه ای عمل کرده بود و تا حدودی با سبک نوشتن شهروند عزيز هم آشنا بوده بازم نتونست من يکی رو گول بزنه...بنازم به اين همه هوش و ذکاوت خودم...اين وصله ها به شهروند من که دلش مثه برگ پياز می‌مونه نمی‌چسبه...ديدين بچه‌م چقدر مثبت و گله؟ شعرش رو خوندين؟حالا دیدین؟ فقط یه کم برین توی بحر شعرش تا بفهمین من برای چی اینجور خرابشم...حالا برين در خونه‌ی خودتون بازی کنين...دهه!

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: زرشک
پنجشنبه، 1 بهمن 1383، ساعت 12:36

در ضمن گل تقديم گل کردن خطاست!! :))

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: زرشک
پنجشنبه، 1 بهمن 1383، ساعت 12:35

ببین یه نفر جان ... بين توهين و انتقاد يه دنيا فاصله است ... متعاقبا عکس العملی که در قبال اين دو صورت ميگيره هم به همين ميزان متفاوت خواهد بود... منم معتقدم در مقابل کسی که انتقاد ميکنه نبايد شاخ و شونه کشيد ... اما با اينکه بذارمش کنار و حرفش رو بی ارزش بدونم کاملا مخالفم ... اتفاقا برعکس برای من آدم منتقد جايگاه ويژه ای داره! و تا اونجایی که در توانم هست سعی میکنم انتقادش رو از زوایای مختلف ارزیابی کنم تا به نتیجه برسم! از نظر من نباید کسی رو که نظرش مخالف منه یا رفتار من رو تایید نمیکنه رو انداخت دور!... اما تمام اینها شامل حال یک منتقد میشه نه یک بی ادب! نه کسی که برای شخصيت بقيه ارزش قايل نيست! نه کسی که شمشیرش رو از رو میبنده و سعی داره شخصيت و هويت بقيه رو ببره زير سوال! از لحاظ روانشناسی هم رها کردن اینجور افراد اول از همه به خود آدم ضربه میزنه! گمراهی اطرافیان صد در صد زندگی منو تحت شعاع قرار میده ... نگید نه! خلاصه که باید هدایت بشن ان شاالله! :)

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شهروند درجه صفر
پنجشنبه، 1 بهمن 1383، ساعت 11:17

دنباله: يه نفر عزيز هم که بلاگ نداره که برم بنويسم براش گرچه اميدوارم اينجا اين نوشته رو بخونه ... اينجا براش يه شعر مينويسم که کمی با روحيات من آشنا بشه:... من كه اينقدر عجيب / سر به زير بوده ام / من كه بي تفاوت از لواشك و / برگه هلو گذشته ام / من كه با دوپاي سر به راه / از كنار جو گذشته ام / من كه با كمال شرم / چشم بسته ام / سيب زميني و سوسيس نديده ام / من كه از تمام چيپس ها / دل بريده ام - آه فلفلي ساده و پيازوجعفری - / من كه پا نداده ام به كوچه ها / از هميشه زودتر رسيده ام / من كه سعي كرده ام / هيچ شيشه اي / كفري ام نكرده باشد و تخمه نيز اگر شكسته ام / با اجازه بوده است / من كه صاف رفته ام / دل به چاله چوله ها / نداده ام / من ... / من كه قوطي در آرزوي شوت را جا نهاده ام / من كه صبح تا غروب / پشت ميز درس ها نشسته ام / من كه اينقدر / خوب و بي صدا نشسته ام / من كه راست بوده ام / پس چرا مرا دوباره با / نگاه چپ به من نگاه ميكني؟! چرا؟!... بدرود

E-mail: وارد نشده است
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: شهروند درجه صفر
پنجشنبه، 1 بهمن 1383، ساعت 11:12

سلام ... توی این بلاگ چه خبره؟؟؟ ۱- همين جا اعلام ميکنم که کامنت > مال من نيست و من ننوشتمش با این اغلاط (جمع غلط!) املایی و دستوری و این حرفا ۲- مال کيه رو نمی دونم و نميدونم چرا به اسم من جعل کرده؟ ... ۳- هرکی نوشته ميتونست اسم يه دختر رو جعل کنه و بنويسه که جريان کمی مهيج تر بشه! ۴- بابا جعل کردن رو هم بايد به اين بروبچز ياد بديم ما .... ۵- با اين حال از توهينی که به دوست عزيز يه نفر شده از جانب خودم عذر خواهی مي کنم(گرچه انسان (پسر یا دخترشو نمیدونم!) فهیمی می نمایاند! و بعیده که به این شکل عذرخواهی ها نیازی داشته باشه) ۶- گرچه بنده کلا نخودی هستم ولی حق مخالفت با نظرات دوست عزيز يه نفر رو برای خودم محفوظ دارم با این حال به کار بردن واژه بی سواد درخور و شايسته نيست... اما اين دوره زمانه به مدد تکنولوژی عده ای ميتونن حرف مفت بزنن که ظاهر دل دوست جاعلمون از اين مسئله گرفته بوده که باید دنیا رو از منظر چشم او هم نگریست ... بابا مشيری(اونم اين شکلیش) اصلا به ما چه؟ ... من نبودم خلاصه ... از دوست عزيزم هم شراگيم ممنونم ... دنباله دارد

E-mail: وارد نشده است
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: شراگیم
پنجشنبه، 1 بهمن 1383، ساعت 8:43

خوبه...خوبه...شماها هم حالا دیگه شلوغش نکنين...اولا هويت اين آقای شهروند درجه صفر در هاله ای از ابهام نهفته است...الان نگاه کردم ديدم شعری رو هم که از آقای مشيری نوشتن کلی غلط غولوط داره (به کار بردن ضمائر سوم شخص به جای دوم شخص!) دوما....اممممممم...دوما ديگه نداره...د جمع کنين خودتونو...دهه!

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: ye nafar
پنجشنبه، 1 بهمن 1383، ساعت 2:43

سخنان درجه صفر عزيز! بيانگر چيزی دربارهء من نيست..بلکه صرفا نياز درونی خودشو به داوری در مورد من و امثال من!! نشون میده..اما اينکه چرا جوابشو ندادم..يه اصل مهم روانشناسی هست که ميگه:فقط برای تفريح! با انتقادی! که ازتون ميشه موافقت کنيد...انتقاد در اينجا منظورم توهين و قضاوت ناعادلانست!..اگر می خواستم از خودم دفاع کنم مجبور بودم انتقاد متقابل رو پيش بکشم!..در اينصورت ذهنم پر ميشد از خشمو افکار آزاردهنده..که همهء اينها مستلزم صرف مقدار کلانی! نيروی ذهنيه...و از اونجاييکه اين روزها خيلی بيشتر دارم به سلامتيه فکريو روحيم بها ميدم! جوابشو ندادم..به قول خودش ارزش پاسخ دادن نداره...!...و اما زرشک عزيز،اگرچه منو بی عرضه! خطاب کردی!:) ولی:..آن برگ که از لطافت است همچون باد//آن خار که از دست زبانش فرياد//آن ساقه که پيوند دهد خار به برگ//اينها همه هيچ،گل تقديم تو باد...

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: زرشک
چهارشنبه، 30 دى 1383، ساعت 21:0

خيلی دلت ميخواد بودونی وابسته به کوووودوم جناحم؟ به قول اسمم زرششششک! من خودم جناح تعيين ميکنم بعدشم به پشتيبانی اون جناح تو دهن ... استغفروالله! ولی حقيقت اينه که خيلی از رفتار اين صفره بدم اومد! البته يه نفر هم همچين مورد تاييدم نيست و اگر از دم تيغ گذروندمش همچين بی حکمت نبوده .. علتش اينه که اين آدم اگه عرضه داشت بايد همچین حق صفره رو ميذاشت کف دستش که حظ کنه! اينکارو نکرد من مجبور شدم دست به شمشير شم! بذار صادقانه اعتراف کنم که منم يه جورايی خودمو در موقعيت مشابه همين يه نفر میدیدم و خواسته يا ناخواسته درافشانی های جناب صفر شامل حال منم ميشد! شخص شخیص تو هم تا زمانی که اون نتيجه گيری های مضحک رو يدک بکشی بايد مسخرت کرد... واقعا که! مرد گنده!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگیم
چهارشنبه، 30 دى 1383، ساعت 20:9

اما بعد...اين جناب زرشک هم موضعش نامشخصه...هرکی دم چکش اومده رو زده و رفته...معلوم نيست طرف کيه و چيه و خلاصه جزء متحدينه يا متفقين...!؟ لااقل من نتونستم از کامنتش تشخيص بدم کودوم وریه...! يه وقتايی انگار مخاطبش شهروند عزيزه و يه وقت ديگه لبه‌ی تيز شمشير رو به طرف «يه نفر» بخت برگشته گرفته و گاهی وقتها هم حس ميکنم به مقام شامخ ما! قصد جسارت داشته( اونجا که می‌گه نتيجه گيری کنين که لابد طرف عاشقته!) ــ شايان ذکره که اينجور نتيجه گيری‌ها مختص شخص شخيص خودمه. ــ ...حالا بگذريم...زرشک جان موضعت رو مشخص کن و بگو وابسته به کودوم جناحی ؟

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: شراگیم
چهارشنبه، 30 دى 1383، ساعت 20:7

اوه اوه اوه...اينجا چه خبره؟:) اولا که من همينجا اعلام می‌کنم که با اينکه شهروند درجه صفر نفس منه...نور چشم منه...حاصل همه‌ی زندگی منه و خيلی چيزای ديگه ولی طرز برخوردش با يه نفر عزيز مورد تائيد من نيست...! اين از اين...اما بعد...يه کم هم ماجرا مشکوکه...شهروند خوب و گل من اولا اصلا روحيات پرخاشگرانه نداشته و نداره و اينجور رگ گردنی شدن ازش بعيده و از طرف ديگه تا اونجا که من يادم می‌آد بنده‌ی خدا هميشه از شعرهای خودش در انتهای پيامهاش استفاده می‌کنه...واسه اين می‌گم یه کم مشکوکه ماجرا... البته بعید هم نمی دونم که ایشون همون شهروند گل خودمون باشن که حالا امروز استثناً از دنده‌ی چپ پا شدن...به هر حال من همينجا از يه نفر عزيز از طرف خودم و به نمايندگی بقيه عذر می‌خوام...

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: man
چهارشنبه، 30 دى 1383، ساعت 17:53

خيلي خوش گذشته بهت؟؟

E-mail: وارد نشده است
URL: booof.blogspot.com


نويسنده: زرشک
چهارشنبه، 30 دى 1383، ساعت 15:50

خيلی دلم ميخواد تعبيرتو از منطق بدونم! آيا منطق شما اينکه افراد عقايدشونو بيان کنند حالا با هر اسم و رسمی که هستند رو رد ميکنه؟ بله منطق شما حکم ميکنه که اول بفهمين يارو دختره يا پسره، مجرده يا متاهله و .. تا در نهايت بتونين اين رو نتيجه گيری کنين که لابد طرف عاشقته! :)) زکی! گور بابای اصل قضيه آخه بگو به ما چه مربوطه که کی چی فک ميکنه! بايد تعداد عشاق رو برد بالا :)).. نااميدم کردی

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: زرشک
چهارشنبه، 30 دى 1383، ساعت 15:49

خوشم مياد منم مثه اين درجه صفره اگه تو هر موردی خودمو دخالت ندم روزم شب نميشه! يه نفر جان مگه ميدون کارزاره که اومدی رو کم کنی؟ :)).. درجه صفر اين بنده خدا لابد لزومی نميبینه که شما آدرس وبلاگشو داشته باشی... خیلی متواضعست!:)... در ضمن سيستم نظر خواهی واسه تبادل نظره .. به هر حال همه عين شما انقد جسور نیستن که دانشمند مابانه خودشونو از تریبون آویزون کنند و مشغول منطق پراکنی بشن! البته ما اسمشو میذاریم فروتنی شما!!، که مایلید همه رو مستفیض! بفرمایید و بعدش تو بوق کرنا بزنین و اسم و آدرس ثبت کنين که مبادا تزهای فضاييتون به نام يکی ديگه ثبت بشه! به قول شاعر: قورباغه ميگه من مستم شيشه ی عرق به دستم ميخوام برم برقصم تا سا... ع...ت؟ تا ساعت؟! توضيحات : قورباغه استعاره از انسان های خود دانشمند پندار! مستی کنايه از عقل و هوشياری!! شيشه ی عرق نماد چماق! رقصيدن: تشبيه جنگ و نزاع و چماق کوبی قورباغه به سر اينو اون برای اثبات عقل و درايتش!!! ...

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: ye nafar
چهارشنبه، 30 دى 1383، ساعت 14:27

اي بابا چقدر راحت به آدم توهين ميكنيد؛وقتي صاحب وبلاگ خواهان ادامهء اين بحث نيست من چي ميتونم بگم؟!وقتي بلاگ ندارم چه آدرسيو بذارم اينجا؟!باشه من یه بچه مثبت بیسوادم؛نمیدونستم اینجا جمع علماست؛شرمنده مزاحم شدم،اينجا كسي تحمل شنيدن عقيده متضاد با خودشو نداره؛خداحافظ همگي.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شهروند درجه صفر
چهارشنبه، 30 دى 1383، ساعت 13:30

سلام ... چه عتايقی (جمع عتيقه) اينجا رفت و آمد ميکنن؟ واقعا این دوستمون ((یه نفر)) که انقدر با سواد و منطقی مینمایانه (چه فعلی ! باز ترکونمدم فارسی رو) حتی جرات نوشتن ادرس بلاگشو نداره ؟ شاید هم اصلا بلاگ نداره؟ به ما چه که بلاگ داره یا نداره ! هر چی هست ارزش پاسخ دادن نداره ... ادم باید لااقل جرات داشته باشه خودشو معرفی کنه و منطق خودشو و استدلال خودشو یه جایی به ثبت برسونه ... چه گیری دادم به این یارو ... اصلا یکی نیست به من بگه به تو چه؟ (یکی گفت) اخه خون کثیف آدم رو آلوده میکنن این بچه مثبت های بی سواد .... شعر؟ از یه شاعر معروف میگه:ای دل من، گرچه در این روزگار /جامه ی رنگین نمی پوشد به کام / باده ی رنگین نمی بیند به جام / نقل و سبزه در میان سفره نیست / جامت از آن می که می باید تهی ست / ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم / ای دریغ ار من اگر مستم نسازد آفتاب ! / ای دریغ از ما اگر کامی نگریم ار بهار ... بدرود

E-mail: وارد نشده است
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: goli jooon
چهارشنبه، 30 دى 1383، ساعت 0:29

salam khosh gozasht pass. agha ye sar ham biya shiraz shayd in turkaye shirazy be dast arande dele to ra khoda ro che didi shayd delet ro gozashty injaoo rafty teh. havaset be khodet bashe bye

E-mail: goli_khanomjon125@yahoo.com
URL: golikhanom.persianblog.com/


نويسنده: sepanta
سه شنبه، 29 دى 1383، ساعت 20:37

:))يه استکان:)))))) سلام داداش...مثل هميشه طنزت حرف نداره:* راستی به کوی امير خيز هم سر زدی؟!محله ای که ستار خان و باقر خان از اونجا مشروطه رو زنده کردن...منم خيلی دوست دارم يه سفر تبريز برم...التماس دعا

E-mail: وارد نشده است
URL: shahresokhte.blogspot.com


نويسنده: ye nafar
سه شنبه، 29 دى 1383، ساعت 1:18

:)...به جون خودم! من نمی خواستم اعصابتو خورد کنم!!...اگرچه بيشتر حرفاتو قبول ندارم! ولی برای اينکه نرم رو اعصابت جوابتو نمی دم...باشه بيخيال ميشم :)...فقط يه چيزيم بگمو برم...من نمیگم حتما پسر نیستم! ولی چرا بعيد می دونی دختر باشم؟!!...

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگیم
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 23:57

آقا اين پسره (بعید می‌دونم دختر باشه!) حواسمون رو پرت کرد يادمون رفت از USA ی عزيز برای اطلاعات جامع و کاملش تشکر کنم...ممنون يو اس آ جان...ممنون:)

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: شراگیم
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 23:51

بابا ول کن سر جدت يه نفر جان...! اونقدر عقلم می‌رسه که حساب ائمه رو از حکومت فعلی جدا بدونم...من اين جاده رو که شما داری آسفالتش رو طی می‌کنی خاکی‌ش رو رفتم...! اين اعتقاد به ائمه مختص یه فرقه‌ی ده درصدی از مسلمینه که توی ایران و یه قسمتی از عراق زندگی می‌کنن و اسم خودشون رو گذاشتن شیعه! فکر نکن دنیا همین ایرانه و علمای اسلامی هم همین آیت الله ها و حجت الاسلامان...! من حساب اسلام رو هم از حکومت آخوندی جدا می‌دونم هم از اون کسانی که شيعيان امام می دوننشون و به ضريحشون دخيل می‌بندن و خروارها خروار خرافات و حرفای صد تا يه غاز رو به تمسک به اونها در قالب احاديث وارد دين اسلام کردن...تو رو جون هرکی دوست داری نرو روی اعصابم که اين بحثها رو سه چهار سال پيش از هر جهتی که فکرش رو بکنی(تاریخی...قرآنی...فلسفی...عقلی...) تا تهش رو رفتم و برگشتم...بابا ما خرمون از کره‌گی دم نداشت...نمی خوام باهات بشينم دوباره پرونده شيعه و شيعه گری و منشاء ش رو و علل تاريخی‌ش رو و هزار تا کوفت و زهر مار ديگه‌ش رو از بايگانی ذهنم برای اينکه به تو ثابت کنم کم نياوردم بکشم بيرون...عزيزم شما فکر کن من کم آوردم...!:) بی خيال...باشه؟

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: ye nafar
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 21:27

کم آوردی؟!...در ضمن اونی که بايد ببخشتت من نيستم!....شايد بتونی با مطالعه روی زندگيه ائمه به شناخت بيشتر خدا و بطور کلی حقيقت برسی...البته قبلش بايد حساب اماما رو از سردمداران بدبخت اين مملکت که فقط از يه امام اسمشو ميدونند و تاريخ شهادتشو(عزاداریو تو سرو کله زدن مردم هم فقط به خاطر این آقایونه! که همیشه از احساسات مذهبی مردم سوءاستفاده کردن)...جدا کنی...

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگیم
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 20:51

آهان...پس بي‌خيال يه نفر جان...:) کاملا حق با شماست! ببخش که احساسات پاکت رو جريحه دار کردم...!

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: ye nafar
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 20:40

آقای عزيز...بيخود از اين جهت گفتم که ائمهء ما سر بدست آوردن تاجو تخت با کسی کل کل نکردن!!...مگه موضوع تاجو تخت بوده؟!...ميدونم اگه بخوام وارد اين بحث بشم حرفهام شايد بشه يه مشت تکرار مکررات که در حوصلهء هيچکس حتی خودمم نيست...حالا اگه ميگی نه و همشون دنبال تاجو تخت بودن...و همهء دغدغه شون بدست آوردن قدرت بوده...آخرش قدرت هم از آن ائمه شد...اينا که گفتم دلايلی بود برای اثبات بيخود بودن دليل اولت!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: موخی
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 19:57

تبريز خوش بگذره شگی خان....به قوله بچه ها گفتنی دوستان به جای ما!!!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: pesaroon.Tk


نويسنده: USA
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 16:47

شراگيم جون متاسفانه شما اولا از غذاهاي سنتي تبريز اطلاع نداري و در ثاني غذاخوري‌هاي خوب تبريز را نمي‌شناسي. ۱- پاليز - جاده ائل گولي ۲- كبيري - وليعصر ۳- ميزبان - وليعصر ۴- زيتون - آبرسان ۵- حاج علي - روبروي دانشگاه ۶- برگ سبز - وليعصر ۷- مهران ـ دروازه تهران ۸- .....

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگیم
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 15:31

ای بابا...یه نفر جان... اگه از نظر شما رسیدن به قدرت که اصولا تمام حرکتها و تحولات تاریخی به نحوی در اون ریشه دارن و در حقیقت تسهیل کننده‌ی گسترش و ضامن اجرای هر ایده و هدفیست بيخوده پس جسارتا بقیه‌ش باشه طلبتون!؛) البته بد نيست بفرمائيد از نظر شما چيز «باخود» چه جور چيزيه!؟

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: ye nafar
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 11:30

آره بازم بگو...اوليش که بيخود بود..!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگیم
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 1:19

يه نفر عزيز اين که ديگه پرسيدن نداره...:) اولين چيزی که توش کم آوردن کل کل سر به دست آوردن تاج و تخت و خلافت مسلمين بود...بازم بگم؟

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: ye nafar
دوشنبه، 28 دى 1383، ساعت 0:50

بزنم به تخته ائمه ما هم كه از هر نظري جلوي حكومت وقت كم مي آوردن....!...يه سؤال؟..ميشه يه نمونه مثال بزنيد ببينيم از چه نظر جلوي حكومت وقت كم مي آوردن؟!!..خيلي دوست دارم جوابتو بدونم..

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شهرونددرجه صفر
يكشنبه، 27 دى 1383، ساعت 22:3

پی نوشت: از لينکت ممنون ... حالی دادی ... تلافي ميکنم هرچند از دستم برنمياد ... بدرود

E-mail: وارد نشده است
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: شهرونددرجه صفر
يكشنبه، 27 دى 1383، ساعت 22:2

سلام ... بابا فرشته مهربون کارتون خوابها!!! ... اینم برای نوستالژی غربت: براي يك آسمان پنجره / براي اين كه بار ديگر پنجره را بگشايد / و نم نم باران را نگاه كند / دلش تنگ است / براي رقص گنجشك ها / كه در بی خيالی ابر تنهای آسمان بال می زنند / و در ظلمات شب فرود مي آيند / ... دلش براي قايم باشك ستاره هاي چشمك زن تنگ است / و براي اين كه شب روي ايوان بخوابد / و با اشاره دست، ستاره ها را يكي يكي در سبد خيال خود بريزد / او را خوابي عميق / فرا مي گيرد / او دلش تنگ است / براي شمردن دلتنگي هايش! ... بدرود

E-mail: وارد نشده است
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: شبح
شنبه، 26 دى 1383، ساعت 23:45

شراگيم جان! باز به خرج شرکت رفتي ماموريت داشتي خودت رو خفه می‌کردي؟ ضمنا نمی‌گي کسي از تون کارخونه و شرکت اينجا را می‌خونه و کله‌ات را براي حيزبازی درمياره؟ يه بدشانسي ديگه‌ات هم اين که به جاي دادن حق ماموريت از حقوق‌ات ماليات خوش‌گذروني کم مي‌کنن! حالا از ما گفتن بود! در ضمن من تبريز رفتم شهر بسيار ديدني با موزه و آثار باستاني فراوان و طبيعت ديدني که البته توی اين فصل سرده در مورد دختر سرخ و سفيد تبريزی هم حکايت‌هاي زيادي شنيدم اما خب چون آدم اصولا سربه‌زير و خجالتی هستم بخه چشم خودم نديدم.

E-mail: shabah@shabah.org
URL: www.shabah.org


نويسنده: سارا
شنبه، 26 دى 1383، ساعت 19:43

شنيده بودم غذاهاش خوبه !‌ عجيبه آقا

E-mail: mycottage@gmail.com
URL: cottage.persianblog.com


نويسنده: rouzbeh
شنبه، 26 دى 1383، ساعت 18:52

آقا اين دادگاهه خيلی توپ بود خيلی باهاش حال کردم ..کباب برگم که هيچ جا البرز نمی شه فدات شم ..دخترای تبريزی هم همين جا اعلام می کنم از همه بهترن ( امضا : يک بدبخت که دوست دخترش نسبش تبريزی است )

E-mail: وارد نشده است
URL: roozbeh.net/goftarenik


نويسنده: داريوش
شنبه، 26 دى 1383، ساعت 18:2

سلام، رسيدن به خير! خبر داري از سوختن ۱۴ دانش آموز و يك معلم در لردگان چهارمحال؟! اگر نداري بيا بيقرار بخوان! ... اين‌جا، اين زمان، حادثه قاعده است.

E-mail: وارد نشده است
URL: www.bigharar1.blogspot.com


نويسنده: binam
شنبه، 26 دى 1383، ساعت 3:5

بابا اصل کاری کوفته تبريزی و دلمه برگ مو بوده که نخوردی!!! بايد یک بار دیگر بری !!!!! البته فکر نکنم اينها را در هیچ رستورانی پيدا کنی.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: بانوی باران
جمعه، 25 دى 1383، ساعت 21:22

شرمنده اون کلمه پسرها بود که الف جا افتاد .........يک وقت تشويش اذهان عمومی نشه!!!!!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: pouyehm.parsiblog.com


نويسنده: بانوی باران
جمعه، 25 دى 1383، ساعت 21:21

از دست شماپسره تا يک دختر نگاهتون ميکنه فکرميکنی علی آباد شهري...........

E-mail: وارد نشده است
URL: pouyehm.parsiblog.com


نويسنده: شهلا
جمعه، 25 دى 1383، ساعت 20:12

درود شری آمریکایی جون؛ ککوفته نخوردی پس؟! من حاضرم به یک رستورانت خوب دعوتت کنم که هر چی دلت بخاد غذا بخوری .....البته نه ایرانی ها خوب از غذاهای ملیت های دیگر هم باید کمی بخوری یا نه؟!....... حالا دعوت از من آمدن از تو ...... ولی خوش به حالت که تبریز رو دیدی٬ من ۶یا ۷ سالم بود آخرین باری که تبریز رو دیدم...... میگم کاشی وقت داشتی شاه گلی رو هم می رفتی می دیدی......فدای تو بدرود.

E-mail: وارد نشده است
URL: 21mehr.com


نويسنده: Mahshid
جمعه، 25 دى 1383، ساعت 19:0

مگه بجز من هم کسی باتوم خورده بود سرش ؟ من اما کور نشدم. بينايی ام را موقتا از دست دادم. الانشم نور شديد اذيتم ميکنه ولی الحمد الله :)))) عينکی هم نشدم.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: m
جمعه، 25 دى 1383، ساعت 17:18

شراگيم جان حالا بيشتر که مسافرت کنی می فهمی که بهتره هيچوقت توی هتل غذا نخوری . چون معمولا کيفيت غذا زياد خوب نيست و در ضمن قيمتش هم خيلی بالاتر است . برای همين بهتره در هتل اقامت داشته باشی اما غذا را در رستوران های بيرون از هتل بخوری . اونهايی که مشتری زياد دارن . چون غذا اونجا ها معمولا خوبه و تازه است . اينهايی که گفتم در مورد ايران صدق ميکنه البته . درخارج هم باز بايد بدونی که رستوران هتل ها خيلی گرونتر است اما معمولا کيفيت خوبی دارن بسته به ستاره های هتل داره

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: کفتار
جمعه، 25 دى 1383، ساعت 9:10

من هر شهری می رم یه ناخونک به دختراش می زنم

E-mail: وارد نشده است
URL: aardwolf.persianblog.com/


نويسنده: پانته‌آ
جمعه، 25 دى 1383، ساعت 5:44

من هم عين خودت هستم، يه سفر يکروزه که ميرم کيشميش‌تپه و ميام اندازهء سه تا سفرنامهء دور دنيا حرف و خاطره دارم برای گفتن! حيف که آخرش ملت رو توی خماری گذاشتی و بقيه‌اش رو نگفتی. آخه خوندن و شنيدن سفرنامه برام همونقدر لذتبخشه که تعريف کردنش. ضمناً ما غربتنشينها رو فراموش نکن. هنوز از جمعه چيزی نگذشته داداش. در ولايات فرنگ جمعه روز معمولی کاريه. يعنی بايد زحمت کشيد و نوشت!

E-mail: pantea_x@yahoo.de
URL: ghorbatestan1.blogspot.com/


نويسنده: سوسن
جمعه، 25 دى 1383، ساعت 2:51

شراگيم جوون ادم بايد توی اين مسافرتها مواظب باشه وگرنه هيچی منم که رفته بودم سيمينار يکی خيلی به من نگاه می کرد من داشتم گوش ميدادم او داشت شش چشمی به من نگاه می کرد هی استغفار کردم اما طرف برو بر نگاه می کرد من که پيرم اينه تو که جونی چی پس خلاصه من محل ندادم بخير گذشت

E-mail: وارد نشده است
URL: sousanevahshi.persianblog.com



April 2, 2006 7:24 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.