شهر روسپیخانه
مثل زنی پا به ماه
در شرف به دنيا آوردن نوزادی هستم
بی سر !
نفرت انگيز و هولناک...
چرا که نطفه اين درد
در کثيف ترين روسپیخانه اين شهر
اين شهرِ روسپيخانه!
بسته شده بود
جايی که مردان بی سر
تمام لذتشان را
ميان پاهای زنان جستجو ميکنند
و تمام زندگيشان را نيز...
و روح باکره من
در همين محيط بارور شد
و درد کشيد
و اکنون می زايد شعری را
نه
کودکی را
بدون سر
همچون پدرانش
نفرت انگيز و هولناک
تمام اين درد را
تحمل ميکنم
که طفل حرامزاده ام را
به دنيا بياورم
در حوله ای بپيچم
و سخاوتمندانه
تقديم به شما کنم!
(۸۳/۵/۱۳)
توسط در October 2, 2004 7:41 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (5)
شک
من توی همه چيز میتونم شک کنم...میتونم اونقدر شک کنم تا به يه دنيايی برسم بیآغاز و بی انجام...پوچ پوچ...يه بيگ بنگ بزرگ که منشاءش و علتش بر هيچ عالمی مکشوف نيست...بنگ...کهکشانها شروع به شکل گيری کردن...منبسط شدن...سرد شدن...يه نقطه ميکروسکوپی اون وسط مسطا شد منظومه شمسی...يه خورشيد و چند تا کلوخ پاره گداخته که دورش ميچرخن...سرد که شدن کاملا تصادفی توی يکی از اونها که باز هم دست بر قضا در بهترين فاصله ممکنه از خورشيد قرار داشت شرايط حيات خيلی اسرار آميز به وجود اومد...يعنی دو عنصر آب و اکسيژن که لازمهی بقای موجودات جاندار بودن سطح و اتمسفر اين سياره رو پوشوندن...بعدش يه موجود تک سلولی با يه ساختار خيلی ابتدايی توی آبهاش پيدا شد و شروع کرد به وول خوردن...شروع کرد به تکثير شدن...خود خودش...يعنی خودش خالق خودش بود...يا شايد هم از ترکيب و برخورد تصادفی اتمهای کربن و هيدروژن و نيتروژن و...ساختار پيچيده کروموزوميش شکل گرفت و مستعد زندگی کردن و تکثير يافتن شد...بعد از يه مدتی که ميتونه ميليونها سال باشه کم کم تکامل پيدا کرد و خلاصه اين دوست تک سلوليمون در هيئت يه کرمی يا يه چيزی مشابه کرم سرش رو از آبی که توش ميليونها سال زندگی کرده بود آورد بيرون و بعضياشون هم توی آب باقی موندن و بسته به شرايط محيط شدن نهنگ و کوسه و انواع ماهيها و صدفها و جلبکها و... خلاصه اونهايی که توی آب مونده بودن اون تنوع ميلياردی جونورهای آبی رو طی ميليونها سال به وجود آوردن و اونهايی هم که تصميم گرفته بودن برای پيک نيک برن ببينن توی خشکی چه خبره طی مرور زمان شدن دايناسورها و بعدها اسب و گاو و فيل و زرافه و پلنگ و انسان و گل و درخت و گياه و حشره و پرنده و...
دقت کنين که هيچ منطق و شعوری پشت هيچ کدوم از اتفاقات رخ داده نبوده و همه چيز کاملا تصادفی به وجود اومده و به برکت معجزه مرور زمان و تکامل تدريجی اين تنوع عظيم موجودات و اين اکوسيستم دقيق و بسيار پيچيده موجود و راه اندازی شده و الان هم بدون ذره ای لنگی و عدول از نظم ديوانه کننده اش همچنان به پيش می رود...!
من توی همه چيز می تونم شک کنم...ولی قبل از اينکه بتونم به وجود يک نيروی ذيشعور و هدفمند که آفريننده و هدايت کننده چنين سيستم عظيم و دقيقيه شک کنم ــ و از برکت اون شک خودم رو موجودی بی روح متشکل از ترکيبات آلی و موجودی محکوم به زوال و فنا بدونم و همه عواطف و احساسات و خرد و درک خودم رو مديون فعاليت الکترو شيميايی مغزم! ــ برام خيلی راحت تره که به حرفهای کسانی شک کنم که دنيای بدون هدف و بدون خدا رو پيش روی من ترسيم می کنن...کسانی که میگن خدا زائيده ذهن بشره...کسانی که میگن اگه برای يک لحظه ذهن رو از انسان بگيری خدا هم خواهد مرد...عجب حرفيست! کدام يک از ملموسات و بديهيات مادی که اينان به آن باور دارند بدون ذهن دوام خواهد يافت؟ قبول بفرمائيد که شک دوم بسيار شک عاقلانه تريست تا شک اول...!
سرتون رو درد نيارم...مدتيست عادت کرده ام که بيشتر گوش کنم و کمتر حرف بزنم...در زمينه مسائل اينچنينی مدتيست افتخار همصحبتی با دوست عزيزی رو پيدا کردم که به فقر آگاهی خود در برابر وسعت آگاهيش معترفم...اين دوست خوبم مرا دعوت به تشکيک در اعتقاداتم کرد...سعی کرد جهان بدون خدا رو پيش رويم ترسيم کنه...به قول اگزوپری اما هرچه به من نشان داد تيره بود و خاکستری...
به هر حال فعلا دچار خود درگيری شدم...خيلی جاها به تناقض رسيدم...نه در مورد وجود خدا که هنوز شکی در وجودش ندارم...سعی می کنم با مطالعه بيشتر شکهام رو برطرف کنم...به هر حال اگه نشد و اگه يه روزی ديدين منم يه وبلاگ زدم که به اسم نمی دونم شراگيم ملحد جوان زياد تعجب نکنين...هيچ چيزی به هر حال مطلق نيست! نه من...نه عقايد و باورهام...! ولی مرد میخواد کسی که بتونه من رو از راه به در کنه...!
پ.ن: راستی...تا يادم نرفته...کامپيوتر مادرم الان يک ماهی میشه که خرابه...هر بار می خوام بگم باز يادم میره...که چی؟ خب معلومه ديگه...عجب آدمهايی هستين که يه ماهه مادرم برام کامنت نذاشته هيچ کدوم حالش رو نپرسيدين...به هر حال گفتم شايد بعضياتون نگران شده باشين!
توسط در October 2, 2004 6:31 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (3)