شراگیم
قلب تو

برای تنفر،

قلبی به کوچکی يک قلوه سنگ هم کافيست

اما برای دوست داشتن

بايد قلبی به بزرگی يک کوه داشت.

به چشمانم نگاه کن و بگو

چطور ميتوان بر قلوه سنگی خانه ساخت؟

من آشيانه ام را بر ستيغ کوه

بر روی سخت ترين و بلند ترين صخره‌ی آن

نه با خس و خاشاک

که با عشق و ايمان بنا خواهم کرد.

جايی که بادهای ويرانگر شک

و ابرهای تيره اشک

در ارتفاع حقير خود

هوهو کنان و گريان

از زير پاهايمان بگذرند.

من آشيانه ام را

بر فراز کوهی خواهم ساخت

چنان بلند

که صبحها در زلال آبی آسمانش

تن به آب بسپاريم

و ترانه‌ی روياهای مهتابی شب دوشينمان را

در گوش خورشيد بخوانيم.

به چشمانم نگاه کن و بگو

بر کدام ستيغ قلب تو

جايگاهی چنين رفيع

يافت می شود؟

(۸۳/۵/۲۳)

توسط در November 2, 2004 7:45 PM | | نظرات (4)
فیلمنامه در سه اپیزود

سکانس اول ـ برداشت اول :

(اتاق رئيس ـ داخلی ـ صبح)

آقای رئيس پشت ميز خود نشسته و مشغول مطالعه چند نامه است.

شراگيم در می زند و وارد می شود.

شراگيم: سلام، خسته نباشيد. با من امری داشتين؟

آقای رئيس: سلام، آره،چيز کن تو. برو اين قرار داده رو ببند کلکش

کنده شه. فقط يه کاری کن. تا اونجا که جا داره تخفيف

بگير و چونه بزن.

شراگيم: بله چشم، البته صحبتهای اوليه شده و طبق تعرفه شون

مبلغ قرار داد يه چيزی معادل هیجده ميليونه که قراره يه

بيست درصد تخفيف بهش بخوره به خاطر حجم بالای کار.

به هر حال من همه سعی خودم رو ميکنم با کمترين مبلغ

ممکن اين قرار داد بسته بشه...!

آقای رئيس: آره قربونش! ببينم چيکار ميکنی.

شراگيم خداحافظی کرده و از اتاق خارج ميشود.

سکانس دوم ـ برداشت اول:

(دفتر يک شرکت بزرگ.داخلی.ظهر)

جوان موقر و خوش پوشی پشت ميز نشسته و شراگيم هم رو به روی

او مشغول هورت کشيدن شربت پرتقالش است.

جوان موقر: خيلی خوش آمدين.گفتم توی اين هوای گرم شربت براتون

بيارن، اگه خواستين قهوه هم هست!

شراگيم: تشکر. همين خوبه، هوا امسال وحشتناک گرمتر از پارسال

شده! پارسال يادمه اين موقع ها با کاپشن ميومديم بيرون!

(توجه شود که روز ۱۸ خرداد است(به عبارت ديگه شراگيم

مزخرف! گفت)

جوان موقر: (با لحنی پاچه خوارانه) بله! حق با شماست! ( به عبارت

ديگر جوان موقر هم مزخرف گفت!)

بعد از نيم ساعت دری وری گفتن و آسمان ريسمان به هم بافتن و خاطره و

لطيفه تعريف کردن زمينه برای بحث اصلی مساعد ميشود (توصيه ميشود

ديالوگهای بی ربط اين قسمت با دور تند نمايش داده شود!)

شراگيم: خوب دوست عزيز از هرچه بگذريم سخن دوست خوش تر است!

به قول معروف ز تعارف کم کن و بر مبلغ افزا...نه...يعنی چيز کن

ز مبلغ کم کن و بر تعارف افزا...!

جوان موقر در حالی که هنوز پس لرزه های آخرين جوکی که شراگيم تعريف کرده

ادامه داره دوباره به خنده ميفته و بلند بلند ميخنده بعد چند ثانيه به خودش

مسلط ميشه و جرعه ای آب ميخوره و گلويی صاف ميکنه.

جوان موقر: حتما... در خدمتتون هستم!

شراگيم: ببينين به هر حال همکاری با ما برای شما يک امتيازه و ما

در آينده پروژه های بزرگتری هم خواهيم داشت که با هم

کار خواهيم کرد و تعرفه های شما مسلما برای ..........

(صدای شراگيم محو و محو تر می شود و تصوير سياه می شود.چند ثانيه بعد

تصوير و صدا مجددا باز ميگردد و و شراگيم در انتهای سخنرانی خود (که

ساعت ديواری مشخص کننده حدود يک ساعت فک زدن بی وقفه است) ته

مانده شربتش را سر می کشد.

جوان موقر فکورانه و ساکت ظاهرا تحت تاثير القائات کاذب! شراگيم مشغول

تصميم گيری ست...مدتی به سکوت سپری می شود. جوان موقر ماشين

حسابی بيرون می کشد و محاسباتی انجام می دهد.

جوان موقر: ببينين جناب شراگيم عزيز، با محاسبات من با توجه به

فرمايشات شما و با توجه به اينکه سفارش اولتون هم

هست من تا چهل درصد ميتونم براتون تخفيف قائل بشم

يعنی دو برابر مقدار عادی تعرفه مون!

شراگيم: شما لطف دارين، اما...

جوان موقر: اما نداره ديگه دوست من (ناگهان نگاه و لحنش شيطانی

و اغواگرانه می شود) علاوه بر اين بيست درصد تخفيف اضافی

که ما برای نشون دادن حسن نيتمون براتون قائل ميشيم

مبلغ...اممممم...(دوباره با ماشين حساب مشغول انجام

محاسبه می شود). بله...مبلغ حدود يک ميليون تومان هم

وجود داره که در حقيقت سهم بازارياب ما هست و اين مبلغ

به شخص شما تعلق ميگيره!

شراگيم: (متعجب و کمی ذق مرگ!) يک ميليون تومان؟ برای من؟؟

جوان موقر: بله...يعنی اگه شما توافق کنين ما قرار داد رو با همون چهل

درصد تخفيف يعنی به عبارتی به مبلغ...(دوباره چند تا تقه به

ماشين حساب روی ميز میزنه)...بله...به مبلغ ده ميليون و

هشتصد هزار تومن ببنديم يک ميليون از اين مبلغ سهم

شما خواهد بود.

جوان موقر فاتحانه به صندلی خود تکيه ميدهد و با لبخندی ساختگی و مطمئن

از پيشنهاد وسوسه بر انگيزش به شراگيم می نگرد.

شراگيم به فکر فرو می رود بعد چند لحظه در حالتی که احساس همذات پنداری

شديدی با فردين! بهش دست داده(اين حس بايد توسط نور و دکوپاژ و زاويه دوربين

به بييننده القا شود!) ليوان روی ميز را جابجا می کند.

شراگيم: (آرام ولی با صلابت) خيلی ممنونم از لطف شما دوست من...

اگه اجازه بدين اين مبلغ رو هم ما از مبلغ قرار دادمون کسر

کنيم و اين قرار داد رو با پنجاه درصد تخفيف يعنی به مبلغ ۹

ميليون تومان منعقد کنيم که به اميد خدا شروع خوبی باشه

برای همکاری های آتی ما با شما.

جوان موقر: (متعجب و تحت تاثير قرار گرفته) خواهش ميکنم. هر جور مايليد!

به هر صورت تفاوت چندانی برای ما نداره،اگه اجازه بديد برم متن

قرار داد رو بيارم خدمتتون!

جوان موقر از اتاق خارج می شود.(در حال خروج نگاه تحسين آميزی به شراگيم

می کند.)

سکانس سوم ـ

(اتاق رئيس.داخلی.عصر)

شراگيم در می زند و وارد می شود.

شراگيم: سلام

آقای رئيس: سلام، خسته نباشی! خب... چيکار کردی؟

شراگيم شرح ماوقع را با آب و تاب و کامل (با تاکيد بر قسمت پيشنهاد رشوه و

نپذيرفتن او... ) توضيح می دهد.(صدا و تصوير مثل حالت قبل که شراگيم مشغول

زدن مخ جوان موقر بود «فيد آوت» و در انتهای گزارش عملکرد «فيد بک»

می شود!)

ادامه سکانس سوم ـ برداشت اول:

جناب رئيس مشغول خواندن نامه هست و همزمان ظاهرا به شراگيم هم

گوش می دهد. شراگيم بعد از اتمام گزارشش ساکت می ايستد و منتظر

عکس العمل رئيس می شود. رئيس ناگهان سرش را بلند ميکند.

آقای رئيس: (با فرياد و عجولانه) خانم منشی اين آقای اتابکی رو همين

الان برای من بگيرين وصل کنين اتاق من! سه روزه کارشون

انجام شده نميان تحويل بگيرن چرا...دو تا فکس هم از

شرکت پنچرسازان ورامين داشتيم...اونا رو هم برام بيارين...

اين آقای اتابکی چی شد پس؟

آقای رئيس موبايلش رو از روی ميز بر ميدارد و با عجله مشغول گرفتن شماره ای

می شود و در همين حين نگاهش برای بار اول در طول اين سکانس به شراگيم

می افتد.

آقای رئيس:(بی حواس و کلافه) دهه...تو اينجا چی ميخوای؟...آهان...

دستت درد نکنه...قرار داد رو بذار همينجا روی ميز من...به سلامت!

(با فرياد) خانوم اين فکسای پنچرسازان چی شد پس؟

شراگيم قرار داد را روی ميز می گذارد و با سری افکنده از اتاق خارج می شود.

برداشت دوم:

رئيس نامه را کناری ميگذارد و با دقت به حرفهای شراگيم گوش می دهد،چهره

رئيس به تدريج از حالت عادی خارج شده و به حالت عشقولانه ای ميل می کند!

وقتی گزارش شراگيم تمام می شود رئيس با پشت دست نم اشکش را پاک

می کند و به سمت شراگيم می رود و او را در آغوش می کشد. منشی و همه

کارکنان شرکت دور آن دو حلقه می زنند و با حالت تحسين بر انگيزی در حالتی

که به شدت از نظر احساسی بر انگيخته شده اند اين صحنه را نگاه ميکنند...

رئيس همچنان که سر شراگيم بر شانه اش قرار دارد و موهايش را نوازش ميکند

زير لب تکرار ميکند: تو يک مردی...تو يک مردی...و هر دو آرام آرام اشک می ريزند!

(موسيقی «بابای منی بابابزرگ» مهرداد برای اين صحنه توصيه می شود!)

برداشت سوم:

رئيس به دقت و با تمرکز زياد در حالی که دستش را به زير چانه زده و در چشمان

شراگيم خيره شده گزارش او را گوش می دهد...

شراگيم: ...در اين موقع يه مبلغی هم به عنوان پاداش قرار بود به من داده

بشه که من...

آقای رئيس: مبلغ؟ پاداش؟؟

شراگيم: بله...البته......

آقای رئيس حرفش را قطع ميکند.

آقای رئيس: مرتيکه فلان فلان شده تو فکر کردی کی هستی؟ غوره

نشده ميخوای مويز بشی...!کارت به جايی رسيده که رشوه

ميگيری؟ بابات رو در ميارم...(با فرياد) خانوم منشی...زنگ

بزنين ۱۱۰ تا من تکليفم رو با اين مرتيکه روشن کنم...بشکنه

گردن اونی که تو رو به من معرفی کرد...ميفرستمت جايی

که عرب نی انداخت...(با فرياد) اين بود مزد محبتهای من؟

آی هوااااار...

کليه پرسنل شرکت داخل اتاق رئيس ميريزند و با چک و لگد شراگيم را که

سعی دارد توضيح دهد بدون توجه به حرفهايش خارج می کنند و منشی در

حالی که به سرعت مشغول هم زدن يک ليوان آب قند هست وارد اتاق می شود!

برداشت چهارم:

جناب رئيس پس از تمام شدن حرفهای شراگيم لحظه ای فکر ميکند و سپس

از کشوی ميزش دسته چکی بيرون می آورد و مشغول نوشتن می شود...

شراگيم گوشه ای ايستاده و حرفی نمی زند.(از ظاهرش پيداست که ذق

مرگ است!) نوشتن رئيس که تمام می شود نگاه مهربانی به شراگيم ميکند.

آقای رئيس: ميدونی پسرم، خدا در قرآن گفته کسی که در دنيا خوبی

کند خدا در آخرت دو صد پاداش نيک به او عطا می کند. تو

جوان نيکويی هستی، اجرت با امام زمان. حالا بيا اين چک

رو ببر به اين آدرس بده و رسيدش رو بگير و بيا. باريکلا پسر

خوبم.

شراگيم کنفت شده چک را می گيرد و از اتاق خارج می شود.

برداشت پنجم:

آقای رئيس در حال پوشيدن کت خود و احتمالا ترک شرکت هست...همزمان

به حرفهای شراگيم هم گوش می دهد...حرفهای شراگيم که تمام می شود

رئيس نگاه تاسف باری به سر تا پای شراگيم می اندازد و به سمت در خروجی

می رود تا شرکت را ترک کند و در همان حال می گويد

آقای رئيس: که چی حالا؟ اينا گفتن داشت؟ مثلا ميخوای چی رو ثابت

کنی؟ بابا تو آخرشی...!! حالا راضی شدی؟ يه کار رو هم

انجام ميدين ميخواين هزار جور منت سر آدم بذارين...!!واقعا

متاسفم برات که انقدر کمبود توجه داری...!برو يه دکتری

خودت رو نشون بده.

از در خارج می شود و در را پشت سرش محکم می کوبد!

برداشت ششم:

رئيس مشغول خواندن روزنامه ست...روزنامه را کناری ميگذارد و به شراگيم

گوش می دهد.بعد از تمام شدن حرفهای شراگيم مدتی به سکوت می گذرد.

قيافه رئيس فکور و جديست. بالاخره رئيس اين سکوت را می شکند

آقای رئيس: ببين شراگيم جان، من ديگه آفتاب لب بومم! هميشه نگران

بودم که بعد از من چه کسی اين شرکت رو اداره خواهد کرد.

دنبال شخص شايسته و صادقی ميگشتم که بتونم اون رو

بعد از مرگم وارث خودم کنم. امروز اون جوان شايسته رو

پيدا کردم. بله شراگيم عزيز! اون جوان شايسته تويی که

امروز ثابت کردی که جوونمردی و فتوت هنوز زنده ست.

وصيت ميکنم که بعد از من همه اين شرکت و خونه و

ماشين و موبايل به تو برسه. اين کمترين پاداشيه که توی

اين دنيای تباهی و دو رنگی ميشه به جوون يکرنگ و صادقی

مثل تو داد!

شراگيم جلو ميرود و جلوی رئيس زانو ميزند و دستش را ميبوسد و رئيس هم

متقابلا بوسه ای بر موهای شراگيم ميزند.

(پايان فيلمنامه)

توضيح واضحات: در سکانس سوم يکی از برداشتهای اول تا ششم برای نسخه

اصلی انتخاب و در متن اصلی قرار می گيرد!

(البته برای صحنه پايانی فيلم نظرات شما هم ميتونه راهگشا باشه!)

توسط در November 2, 2004 7:07 PM | | نظرات (1)
خرس بارون خورده

علنا یکی اومده تو کامنتا در ملاء عام اعلام کرده عاشق من شده…! من واقعا لذت می برم این جوونا رو می بینم که تا یه تقی به توقی می خوره عاشق و دل داده و شیدا می شن…روی سخن من با اون خانوم و یا شاید آقایی هست که عاشق من شده (چه اشکالی داره!؟ مگه آقایون دل ندارن؟)…عزیز دل من…به قول اون یارو توی تبلیغ اون فیلمه عشق که می گن همینجوری الکی نیست که…!

من چند سالمه الان؟ بیست و شیش رو هم خبر مرگم تا چند روز دیگه دارم تموم می کنم…به تعداد موهای سرم بعلاوه موهای زیر بغلم _ بلکه هم جاهای دیگه _ زن و مرد و دختر اومده توی زندگیم و رفته…یعنی کسی بگه ف من می رم فلکه دوم صادقیه و برمی گردم…به قول معروف گفتنی دیگه خرس بارون خورده شدیم.

اون روزای اول تا یه بنی بشری یه خم ابرو حواله ما می کرد تو بدنمون عروسی میشد و فکرمون هزار راه می رفت و دو هزار جور نقشه می کشیدیم براش...تعارف که نداریم...خر بودیم...دیگه خر بودن که شاخ و دم نمی خواد...اممممم...یعنی شاخ رو که می دونم نمی خواد ولی دم دیگه جزء لاینفک هر خر سالمیه...به قول شاعر: « خر بی سم و دم و اشکم که دید؟»... ولی جونم براتون بگه ما خر بی دم بودیم اون موقع ها...احتمالا از نسل همون خرهایی بودیم که از کره گی دم نداشتن...! دختره میومد دو تا عشوه خرکی هم میومد برامون و حسابی که ما خر کیف میشدیم تا می تونست خر سواری می کرد...(تو یه جمله سه تا خر به کار بردن هم خودش هنره ها!) البته خود عشوه خرکی هم دو نوع بود...یه جورش واقعا از دل برمیامد و لاجرم هم بر دل می نشست و یه جور دیگه ش از جای دیگه برمیامد و باز هم بر دل می نشست!...خر بودیم دیگه...حالیمون نمی شد از کجا دراومده...به هر حال در اون نوع روابط عشوه خرکی به هر نحو و نیتی که از جنس لطیف صادر می شد باعث تخریر (بر وزن تخدیر) روح و جسم و روان بود.

چند سال بعد که بزرگتر شدم یک روز برای خود در راهی می رفتم که ناگاه دچار اتساع مثانه شدم و از سر استیصال به خرابه ای پناه بردم. هنگام قضای حاجت موری را [به روایت دیگر سوسکی را و در بعضی نسخ گربه هم ذکر شده است] دیدم که سر در گریبان موری گذاشته و آرام و لاینقطع نجوا می کند و ژاژ میخاید...لختی بگذشت و مور دوم همچنان بی محلتی (همون بی محلیه منتها قدیمیترش!) می کرد...در دل گفتم این مور اگر عمر خود را نیز بر سر این کار بگمارد حاشا که بتواند مخ چنان مور عفیفه ای را بزند و دامن عفتش را ذره ای لکه دار کند...با پوزخندی سر گردانده و به کار خویش مشغول شدم. چون فراقت یافتم دکمه شلوار تافتم و خود را عازم رفتن ساختم (خداوکیلی سعدی باید جلوی این نثر مسجع لنگ بندازه!) که با صدایی بر جای ماندم...سر گردانده و مور عفیفه را دیدم که جامه حجب و حیا درانده و دامن عفت جرانده (یعنی جر داده) و پرده عصمت خود پرانده. با خود گفتم ای بدبخت، حاشا که از موری کمتر باشی! تا به کی با دخترکان در کافی شاپ نشینی و همیان تهی کنی و ژاژ خایی و شب که به خانه روی خای ژاژی...!(خودمونیم از معنیش اگه فاکتور بگیریم آخر جناسه!)

سرتون رو درد نیارم...یه موقعی به خودم اومدم که فهمیدم انگار به غیر از پول خرج کردن و این ور اون ور رفتن و دری وری گفتن کارای دیگه ای هم هست که میشه انجام داد...

حالا یکی نیست بهم بگه گیرم که فهمیدی...! چه غلطی کردی تا حالا؟ به جان خودم...به جان خودتون اصلا بخار از ما بلند نمی شه...یعنی بگین تا حالا یه اینجوری به یه دختری کرده باشم نکردم...همینجوریشم وقتی می خوام یه رابطه رو که بیش از حد یه طرفه شده تموم کنم هزار تا بدبختی و مصیبت دارم و هزار جور انگ می خوره بهم و دو هزار تا ناله و نفرین حواله م می شه وای به روزی که مثلا زبونم لال یه بچه هم تو شیکم یکی کاشته باشم...!

اصلا صحبت چی بود؟ آهان...یه بنده خدایی نوشته بود که عاشق من شده...اعصاب واسه آدم نمی ذارن...چی بگم بهش آخه من؟

برو بچه جون...برو در خونه خودتون بازی کن!

توسط در November 2, 2004 6:55 PM | | نظرات (4)