شراگیم
« خرس بارون خورده | صفحه اصلی | قلب تو »
فیلمنامه در سه اپیزود

سکانس اول ـ برداشت اول :

(اتاق رئيس ـ داخلی ـ صبح)

آقای رئيس پشت ميز خود نشسته و مشغول مطالعه چند نامه است.

شراگيم در می زند و وارد می شود.

شراگيم: سلام، خسته نباشيد. با من امری داشتين؟

آقای رئيس: سلام، آره،چيز کن تو. برو اين قرار داده رو ببند کلکش

کنده شه. فقط يه کاری کن. تا اونجا که جا داره تخفيف

بگير و چونه بزن.

شراگيم: بله چشم، البته صحبتهای اوليه شده و طبق تعرفه شون

مبلغ قرار داد يه چيزی معادل هیجده ميليونه که قراره يه

بيست درصد تخفيف بهش بخوره به خاطر حجم بالای کار.

به هر حال من همه سعی خودم رو ميکنم با کمترين مبلغ

ممکن اين قرار داد بسته بشه...!

آقای رئيس: آره قربونش! ببينم چيکار ميکنی.

شراگيم خداحافظی کرده و از اتاق خارج ميشود.

سکانس دوم ـ برداشت اول:

(دفتر يک شرکت بزرگ.داخلی.ظهر)

جوان موقر و خوش پوشی پشت ميز نشسته و شراگيم هم رو به روی

او مشغول هورت کشيدن شربت پرتقالش است.

جوان موقر: خيلی خوش آمدين.گفتم توی اين هوای گرم شربت براتون

بيارن، اگه خواستين قهوه هم هست!

شراگيم: تشکر. همين خوبه، هوا امسال وحشتناک گرمتر از پارسال

شده! پارسال يادمه اين موقع ها با کاپشن ميومديم بيرون!

(توجه شود که روز ۱۸ خرداد است(به عبارت ديگه شراگيم

مزخرف! گفت)

جوان موقر: (با لحنی پاچه خوارانه) بله! حق با شماست! ( به عبارت

ديگر جوان موقر هم مزخرف گفت!)

بعد از نيم ساعت دری وری گفتن و آسمان ريسمان به هم بافتن و خاطره و

لطيفه تعريف کردن زمينه برای بحث اصلی مساعد ميشود (توصيه ميشود

ديالوگهای بی ربط اين قسمت با دور تند نمايش داده شود!)

شراگيم: خوب دوست عزيز از هرچه بگذريم سخن دوست خوش تر است!

به قول معروف ز تعارف کم کن و بر مبلغ افزا...نه...يعنی چيز کن

ز مبلغ کم کن و بر تعارف افزا...!

جوان موقر در حالی که هنوز پس لرزه های آخرين جوکی که شراگيم تعريف کرده

ادامه داره دوباره به خنده ميفته و بلند بلند ميخنده بعد چند ثانيه به خودش

مسلط ميشه و جرعه ای آب ميخوره و گلويی صاف ميکنه.

جوان موقر: حتما... در خدمتتون هستم!

شراگيم: ببينين به هر حال همکاری با ما برای شما يک امتيازه و ما

در آينده پروژه های بزرگتری هم خواهيم داشت که با هم

کار خواهيم کرد و تعرفه های شما مسلما برای ..........

(صدای شراگيم محو و محو تر می شود و تصوير سياه می شود.چند ثانيه بعد

تصوير و صدا مجددا باز ميگردد و و شراگيم در انتهای سخنرانی خود (که

ساعت ديواری مشخص کننده حدود يک ساعت فک زدن بی وقفه است) ته

مانده شربتش را سر می کشد.

جوان موقر فکورانه و ساکت ظاهرا تحت تاثير القائات کاذب! شراگيم مشغول

تصميم گيری ست...مدتی به سکوت سپری می شود. جوان موقر ماشين

حسابی بيرون می کشد و محاسباتی انجام می دهد.

جوان موقر: ببينين جناب شراگيم عزيز، با محاسبات من با توجه به

فرمايشات شما و با توجه به اينکه سفارش اولتون هم

هست من تا چهل درصد ميتونم براتون تخفيف قائل بشم

يعنی دو برابر مقدار عادی تعرفه مون!

شراگيم: شما لطف دارين، اما...

جوان موقر: اما نداره ديگه دوست من (ناگهان نگاه و لحنش شيطانی

و اغواگرانه می شود) علاوه بر اين بيست درصد تخفيف اضافی

که ما برای نشون دادن حسن نيتمون براتون قائل ميشيم

مبلغ...اممممم...(دوباره با ماشين حساب مشغول انجام

محاسبه می شود). بله...مبلغ حدود يک ميليون تومان هم

وجود داره که در حقيقت سهم بازارياب ما هست و اين مبلغ

به شخص شما تعلق ميگيره!

شراگيم: (متعجب و کمی ذق مرگ!) يک ميليون تومان؟ برای من؟؟

جوان موقر: بله...يعنی اگه شما توافق کنين ما قرار داد رو با همون چهل

درصد تخفيف يعنی به عبارتی به مبلغ...(دوباره چند تا تقه به

ماشين حساب روی ميز میزنه)...بله...به مبلغ ده ميليون و

هشتصد هزار تومن ببنديم يک ميليون از اين مبلغ سهم

شما خواهد بود.

جوان موقر فاتحانه به صندلی خود تکيه ميدهد و با لبخندی ساختگی و مطمئن

از پيشنهاد وسوسه بر انگيزش به شراگيم می نگرد.

شراگيم به فکر فرو می رود بعد چند لحظه در حالتی که احساس همذات پنداری

شديدی با فردين! بهش دست داده(اين حس بايد توسط نور و دکوپاژ و زاويه دوربين

به بييننده القا شود!) ليوان روی ميز را جابجا می کند.

شراگيم: (آرام ولی با صلابت) خيلی ممنونم از لطف شما دوست من...

اگه اجازه بدين اين مبلغ رو هم ما از مبلغ قرار دادمون کسر

کنيم و اين قرار داد رو با پنجاه درصد تخفيف يعنی به مبلغ ۹

ميليون تومان منعقد کنيم که به اميد خدا شروع خوبی باشه

برای همکاری های آتی ما با شما.

جوان موقر: (متعجب و تحت تاثير قرار گرفته) خواهش ميکنم. هر جور مايليد!

به هر صورت تفاوت چندانی برای ما نداره،اگه اجازه بديد برم متن

قرار داد رو بيارم خدمتتون!

جوان موقر از اتاق خارج می شود.(در حال خروج نگاه تحسين آميزی به شراگيم

می کند.)

سکانس سوم ـ

(اتاق رئيس.داخلی.عصر)

شراگيم در می زند و وارد می شود.

شراگيم: سلام

آقای رئيس: سلام، خسته نباشی! خب... چيکار کردی؟

شراگيم شرح ماوقع را با آب و تاب و کامل (با تاکيد بر قسمت پيشنهاد رشوه و

نپذيرفتن او... ) توضيح می دهد.(صدا و تصوير مثل حالت قبل که شراگيم مشغول

زدن مخ جوان موقر بود «فيد آوت» و در انتهای گزارش عملکرد «فيد بک»

می شود!)

ادامه سکانس سوم ـ برداشت اول:

جناب رئيس مشغول خواندن نامه هست و همزمان ظاهرا به شراگيم هم

گوش می دهد. شراگيم بعد از اتمام گزارشش ساکت می ايستد و منتظر

عکس العمل رئيس می شود. رئيس ناگهان سرش را بلند ميکند.

آقای رئيس: (با فرياد و عجولانه) خانم منشی اين آقای اتابکی رو همين

الان برای من بگيرين وصل کنين اتاق من! سه روزه کارشون

انجام شده نميان تحويل بگيرن چرا...دو تا فکس هم از

شرکت پنچرسازان ورامين داشتيم...اونا رو هم برام بيارين...

اين آقای اتابکی چی شد پس؟

آقای رئيس موبايلش رو از روی ميز بر ميدارد و با عجله مشغول گرفتن شماره ای

می شود و در همين حين نگاهش برای بار اول در طول اين سکانس به شراگيم

می افتد.

آقای رئيس:(بی حواس و کلافه) دهه...تو اينجا چی ميخوای؟...آهان...

دستت درد نکنه...قرار داد رو بذار همينجا روی ميز من...به سلامت!

(با فرياد) خانوم اين فکسای پنچرسازان چی شد پس؟

شراگيم قرار داد را روی ميز می گذارد و با سری افکنده از اتاق خارج می شود.

برداشت دوم:

رئيس نامه را کناری ميگذارد و با دقت به حرفهای شراگيم گوش می دهد،چهره

رئيس به تدريج از حالت عادی خارج شده و به حالت عشقولانه ای ميل می کند!

وقتی گزارش شراگيم تمام می شود رئيس با پشت دست نم اشکش را پاک

می کند و به سمت شراگيم می رود و او را در آغوش می کشد. منشی و همه

کارکنان شرکت دور آن دو حلقه می زنند و با حالت تحسين بر انگيزی در حالتی

که به شدت از نظر احساسی بر انگيخته شده اند اين صحنه را نگاه ميکنند...

رئيس همچنان که سر شراگيم بر شانه اش قرار دارد و موهايش را نوازش ميکند

زير لب تکرار ميکند: تو يک مردی...تو يک مردی...و هر دو آرام آرام اشک می ريزند!

(موسيقی «بابای منی بابابزرگ» مهرداد برای اين صحنه توصيه می شود!)

برداشت سوم:

رئيس به دقت و با تمرکز زياد در حالی که دستش را به زير چانه زده و در چشمان

شراگيم خيره شده گزارش او را گوش می دهد...

شراگيم: ...در اين موقع يه مبلغی هم به عنوان پاداش قرار بود به من داده

بشه که من...

آقای رئيس: مبلغ؟ پاداش؟؟

شراگيم: بله...البته......

آقای رئيس حرفش را قطع ميکند.

آقای رئيس: مرتيکه فلان فلان شده تو فکر کردی کی هستی؟ غوره

نشده ميخوای مويز بشی...!کارت به جايی رسيده که رشوه

ميگيری؟ بابات رو در ميارم...(با فرياد) خانوم منشی...زنگ

بزنين ۱۱۰ تا من تکليفم رو با اين مرتيکه روشن کنم...بشکنه

گردن اونی که تو رو به من معرفی کرد...ميفرستمت جايی

که عرب نی انداخت...(با فرياد) اين بود مزد محبتهای من؟

آی هوااااار...

کليه پرسنل شرکت داخل اتاق رئيس ميريزند و با چک و لگد شراگيم را که

سعی دارد توضيح دهد بدون توجه به حرفهايش خارج می کنند و منشی در

حالی که به سرعت مشغول هم زدن يک ليوان آب قند هست وارد اتاق می شود!

برداشت چهارم:

جناب رئيس پس از تمام شدن حرفهای شراگيم لحظه ای فکر ميکند و سپس

از کشوی ميزش دسته چکی بيرون می آورد و مشغول نوشتن می شود...

شراگيم گوشه ای ايستاده و حرفی نمی زند.(از ظاهرش پيداست که ذق

مرگ است!) نوشتن رئيس که تمام می شود نگاه مهربانی به شراگيم ميکند.

آقای رئيس: ميدونی پسرم، خدا در قرآن گفته کسی که در دنيا خوبی

کند خدا در آخرت دو صد پاداش نيک به او عطا می کند. تو

جوان نيکويی هستی، اجرت با امام زمان. حالا بيا اين چک

رو ببر به اين آدرس بده و رسيدش رو بگير و بيا. باريکلا پسر

خوبم.

شراگيم کنفت شده چک را می گيرد و از اتاق خارج می شود.

برداشت پنجم:

آقای رئيس در حال پوشيدن کت خود و احتمالا ترک شرکت هست...همزمان

به حرفهای شراگيم هم گوش می دهد...حرفهای شراگيم که تمام می شود

رئيس نگاه تاسف باری به سر تا پای شراگيم می اندازد و به سمت در خروجی

می رود تا شرکت را ترک کند و در همان حال می گويد

آقای رئيس: که چی حالا؟ اينا گفتن داشت؟ مثلا ميخوای چی رو ثابت

کنی؟ بابا تو آخرشی...!! حالا راضی شدی؟ يه کار رو هم

انجام ميدين ميخواين هزار جور منت سر آدم بذارين...!!واقعا

متاسفم برات که انقدر کمبود توجه داری...!برو يه دکتری

خودت رو نشون بده.

از در خارج می شود و در را پشت سرش محکم می کوبد!

برداشت ششم:

رئيس مشغول خواندن روزنامه ست...روزنامه را کناری ميگذارد و به شراگيم

گوش می دهد.بعد از تمام شدن حرفهای شراگيم مدتی به سکوت می گذرد.

قيافه رئيس فکور و جديست. بالاخره رئيس اين سکوت را می شکند

آقای رئيس: ببين شراگيم جان، من ديگه آفتاب لب بومم! هميشه نگران

بودم که بعد از من چه کسی اين شرکت رو اداره خواهد کرد.

دنبال شخص شايسته و صادقی ميگشتم که بتونم اون رو

بعد از مرگم وارث خودم کنم. امروز اون جوان شايسته رو

پيدا کردم. بله شراگيم عزيز! اون جوان شايسته تويی که

امروز ثابت کردی که جوونمردی و فتوت هنوز زنده ست.

وصيت ميکنم که بعد از من همه اين شرکت و خونه و

ماشين و موبايل به تو برسه. اين کمترين پاداشيه که توی

اين دنيای تباهی و دو رنگی ميشه به جوون يکرنگ و صادقی

مثل تو داد!

شراگيم جلو ميرود و جلوی رئيس زانو ميزند و دستش را ميبوسد و رئيس هم

متقابلا بوسه ای بر موهای شراگيم ميزند.

(پايان فيلمنامه)

توضيح واضحات: در سکانس سوم يکی از برداشتهای اول تا ششم برای نسخه

اصلی انتخاب و در متن اصلی قرار می گيرد!

(البته برای صحنه پايانی فيلم نظرات شما هم ميتونه راهگشا باشه!)

توسط در November 2, 2004 7:07 PM |
نظرات
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: tannaz
پنجشنبه، 4 تير 1383، ساعت 1:37

من ميگم از اول نميشد شراگيم اون ۱ میليون رو بگيره خيال همه رو راحت کنه؟

E-mail: وارد نشده است
URL: zemzemeye-tanhaii.persianblog.com


نويسنده: روابط عمومی غسالخانه
سه شنبه، 26 خرداد 1383، ساعت 0:16

هوالباقی .. تمامی بازماندگان زلزله بزرگ تهران را به حراج ساليانه غسالخانه دعوت می‌نمائيم . وعده ما غرفه ۱۲۱۲۱۲ نمايشگاه بينالمللی مردگان

E-mail: وارد نشده است
URL: goresatn.persianblog.com


نويسنده: شهروند درجه صفر
دوشنبه، 25 خرداد 1383، ساعت 22:41

سلام ... کجايی بابا؟ آپ کردم ... بدرود

E-mail: mkh121@hotmail.com
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: نی لبک
دوشنبه، 25 خرداد 1383، ساعت 22:22

سلام شراگيم عزيز.از نظرت ممنون.شخص خود منهم نمی تونم سکس بدون عشق رابپذيرم.باهات موافقم که سکس دنباله عشق می تونه باشه اما عشق دنباله سکس نه لزوما!

E-mail: وارد نشده است
URL: neylabak1.blogspot.com,http://lifewithlove.persian


نويسنده: سیما
دوشنبه، 25 خرداد 1383، ساعت 4:0

سلام! فکر کنم تو خودت از بين اين شش تا برداشت ششمی رو دوست داشته باشی:)) مثل همیشه خيلی خووووووووووووب بود ... راستی اون پست من رو جدی جدی نفهميدی چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟

E-mail: وارد نشده است
URL: simaa.persianblog.com


نويسنده: nikolas
دوشنبه، 25 خرداد 1383، ساعت 1:31

شكل تو ، اسم تو و آثار تو هميشه با من است به وبلاگم سر بزن لطفاْ و به اين وبلاگhamed57.blogsky.com تشکر . يه چيز ديگه من قبلاْ به عزيزانی لينک می دادم بهشونم سر ميزدم ولی اونا نميان چرا ؟ تو ميدونی . بعضياشون حتی لينکمو پاک کردن تو می دونی چرا ؟

E-mail: وارد نشده است
URL: nikolas.persianblog.com


نويسنده: ميکاييل
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 20:18

اين مطلبت انصافا بدک نبود!...تبريک...ولی بايد بيشتر سعی کنی!

E-mail: وارد نشده است
URL: badobarann.persianblog.com


نويسنده: ميکاييل
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 20:17

جن عزيز!تو مسوولی در برابر جامعه....افشاگری کن!

E-mail: وارد نشده است
URL: badobarann.persianblog.com


نويسنده: ميکاييل
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 20:15

غوره نشده ميخوای مويز بشی

E-mail: وارد نشده است
URL: badobarann.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 19:38

جن عزيز ممنون از لطفت...:) خيلی خوشحالم که وبلاگم رو خوندی و خوشت اومده...فقط سر جدت آدرس وبلاگ ما رو به اوني که ميدونی نده...ميخوايم با خيال راحت يه وقت دری وری بنويسيم ديگه معذور به حيا ميشيم...ميفهمی که...؟؛) قربانت :*

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: یکی از چند نفر
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 19:2

راستی، من از اين به بعد هميشه اينجا سر می زنم و يک لينک هم بهت می دم. تو هم اگه لطف کنی و به من سر بزنی ممنون می شم.

E-mail: وارد نشده است
URL: oneofthefew.persianblog.com


نويسنده: یکی از چند نفر
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 18:58

خيلی باحالی پسر، از اين بهتر ديگه نمی شد...خيلی قشنگ بود. البته من ترجيه می دم برداشت چهارم رو قرار بدی، از همه جالب تره (به نظر من). ولی کلا آخرش بود...شاد باشی.

E-mail: وارد نشده است
URL: oneofthefew.persianblog.com


نويسنده: ya
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 16:28

شبح هم فيلتر شد:((

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: ya
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 16:25

زيتون فيلتر شد:(((

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: banoyeordibehesht
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 14:33

خيلی جالب بود...حالا خودت کدومشو ترجيح ميدی؟

E-mail: banoooyeordibehesht@yahoo.com
URL: banoyeordibehesht.persianblog.com


نويسنده: shaida
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 13:31

عالی بود! من به تو افتخار می کنم شراگیم ! اینو حتما بده واسه چاپ؛پولدار می شیا!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: عطيه
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 10:42

بالا خره آخرش چی ميشه؟...تو(شراگيم)از خواب میپره يا نه؟؟؟؟!!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: kaghazbad.persianblog.com


نويسنده: sarah
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 0:43

اون برداشتی که با چک و لگد مينداختنت بيرون از همه بيتر بود!بسيار زيبا و رومانتيک فيل به پايون ميرسيد و اصلا هم در دام تکرار و کليشه نميفتاد!:))

E-mail: وارد نشده است
URL: iranreddevils.blogsky.com


نويسنده: جن تئاترشهر
يكشنبه، 24 خرداد 1383، ساعت 0:12

بابا کار درست! غلط نکنم تو خود هادی خرسندی هستی که با اين اسم وبلاگ باز کردی! ولي بی‌شوخی چند بار با صدای بلند خنديدم! در ضمن تا يادم نرفته زيتون برای حشرات خونه عفاف باز کرده و مثل اين‌که ورود برای جن‌ها ممنوعه اما ملخ‌ها رو راه می‌دن ( اينم شوخی جنی بود به دل نگير ) ٬ موفق باشی!

E-mail: jenbudadeh@yahoo.com
URL: http://jenbudadeh.persianblog.com/


نويسنده: golnaz
شنبه، 23 خرداد 1383، ساعت 18:57

سلام > بابا پس بقيه اش چی شد؟ وقتی با اين همه کار و مشغله پاشی بری قرار وبلاگی اين ميشه که اينجا رو خاک می گيره :) منتظر بقيه اش هستيم

E-mail: وارد نشده است
URL: sadaf.persianblog.com


نويسنده: غريبه
شنبه، 23 خرداد 1383، ساعت 17:53

جالب بود٬ قشنگ مينويسی ها!!اون قسمت رومانتيکش بد جوری اشک در اور بود!!نميدونم واسه چی تو نويشندگی کم مياری٬ ادم اگه متونست اين شکلی بنويسه که کلی واسه خودش عشق ميکرد! راستی مثالت واسه موضوع پايينی جالب بود٬ ديگه همين. خوش باشی

E-mail: phantom_from_darkness@yahoo.co.uk
URL: http://stranger89.persianblog.com


نويسنده: امشاسپندان
شنبه، 23 خرداد 1383، ساعت 11:51

ای شراگيم دامت افاضات....بسی مشعوف شديم که شما برادر دينی را در عروسی!جريده های برقی! ديديم.انشاالله در پناه اسلام مويد و بر قرار باشيد.خواهر دينی شما...امشاسپندان

E-mail: amshasepandan@hotmail.com
URL: http://amshasepandan.persianblog.com


نويسنده: آرتی
شنبه، 23 خرداد 1383، ساعت 11:40

خيلی با حال بود :)) حالا واقعا اتفاق افتاده؟! به ما هم سر بزن ... موفق باشی

E-mail: وارد نشده است
URL: www.angel7.persianblog.com


نويسنده: شهروند درجه صفر
شنبه، 23 خرداد 1383، ساعت 10:52

سلام ... جمله ای ست که شنيدنش واقعا آدم رو منقلب ميکنه اين جمله آخر فيلم بر باد رفته که اکثرا از زبون اين و اون ميشنويم ولی بی تفاوت رد ميشيم ... اين جمله لعنتيه >> ... بدرود

E-mail: mkh121@hotmail.com
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: سامان
شنبه، 23 خرداد 1383، ساعت 4:18

يكي از دوستان سوالي در مورد مدير عامل پرسيده اند و البته به توصيه يكي از دوستان اومدم ببينم چه خبره ... عرضم به حظور انور شما اين آقاي مدير عامل آقائيست قد بلند با موئي بلند و گاهي دم اسبي ، در مورد خصائص اخلاقي ايشان بهتره چيزي نگم چون واقعاً اعجوبه ايست ... خلاصه شراگيم جان برات تنها ميتونم آرزوي موفقيت كنم ... فقط همين ... فقط يه بيت شعر رو در آخر تقديمت ميکنم و اون اينکه : مجو درستی عهد از جهان سست نهاد ... که اين عجوزه عروس هزار داماد است

E-mail: saamaan@gmail.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: نوشین17
شنبه، 23 خرداد 1383، ساعت 1:9

سلام تا سکانس سوم برداشت دومش روکه خوندم بسی جالب بود دراين راه ادامه بدين موفق ميشين حتما;) راستی بسی خرسند شديم که دوستان دانشجوی جزيره اينقدر درزمينه وبلاگ نيوسی فعالن البته اينقدری که گفتم زياد نيستا :( موفق باشين

E-mail: وارد نشده است
URL: nooshin17.persianblog.com/


نويسنده: fati
جمعه، 22 خرداد 1383، ساعت 20:59

اين بار شونصدم که من می يام ولی شما به من سر نمی زنيد

E-mail: fatemeh_karimi20@yahoo.com
URL: fatik.blogspot.com


نويسنده: N*A*H*A*L
جمعه، 22 خرداد 1383، ساعت 12:44

WOOOOOOOOOOOOW VAGHEAN WOW GOFTAN DARE ! MAHSHAR MINVISI DAMET GARMMMMMMMMMMMMM

E-mail: NAHAL_N_NAHAL@YAHOO.COM
URL: NAHALE-ESHGH1.PERSIANBLOG.COM


نويسنده: شاعر کافر
جمعه، 22 خرداد 1383، ساعت 4:35

با درود به دوستداران ایران و خردگرایان... اين اولين ديدار من از وبلاگ شماست بايد افلاين بخونم اميدوارم اشتباهی به يکی از شهرهای عربستان سفر نکرده باشم(از کامنتهايت در ابوجهل بر می آيد که.....)به اميد راستی و تندرستی و آرزوی شادکامی برای ايرانيان..........

E-mail: وارد نشده است
URL: freidon1363froghi.persianblog.com


نويسنده: negar
جمعه، 22 خرداد 1383، ساعت 0:50

من ميگم همچين يه نموره دس ببر تو نوشته و رشوه رو قبول کن ... جون تو اگه نگيری ناراحت ميشم ... خب حالا که اصرار داری بگير ولی بده به من :)

E-mail: khaleesoskee@yahoo.com
URL: sooosk.persianblog.com


نويسنده: negar
جمعه، 22 خرداد 1383، ساعت 0:47

بابا فيلمنامه نويس ... البته ترانه : بابای منی بابابزرگ مال مهرداد نی بلکه مال شهياد :) با وحيدو موافقم ... با دختر رييس مزدوج شو :))

E-mail: khaleesoskee@yahoo.com
URL: sooosk.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
پنجشنبه، 21 خرداد 1383، ساعت 22:49

آره...خدايی خيلی حال کردم...!!:))

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: vahidoo
پنجشنبه، 21 خرداد 1383، ساعت 18:9

من پيشنهاد ميکنم آخرش يه فيد داشته باشين و در سکانس آخر شراگيم در حالی که يه بچه بغلشه و يه بچه هم داره وول ميخوره در حال تعريف کردن اين جريانات برای همسرش باشه.شايان ذکر است همسرشون همانا دختر رئيس سابق و متوفی می باشند . مکان سکانس آخر ويلاي شراگيم در جورجيا می باشد . پس از پرواز يه گروه از پرنده ها دوربين بالا و بالاتر ميره و مزارع ذرت پيدا ميشه و در غروب فيلم تموم ميشه ........................چيه خيلی حال کردی؟

E-mail: vahid1382@yahoo.com
URL: vahidoo.blogspot.com


نويسنده: Roya
پنجشنبه، 21 خرداد 1383، ساعت 17:54

شراگيم..شراگيم..حمايتت ميکنيم..شاعر ... وبلاگ نويس... نويسنده... تبليغات... وبعد از همه اينها :فيلمنامه نويس.... خدا عاقبت همه ما را به خير مبدل گرداند... خوش و پاينده باشی عزيز...

E-mail: وارد نشده است
URL: korand.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
پنجشنبه، 21 خرداد 1383، ساعت 8:42

کوه يخ جان چطور مگه؟

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
پنجشنبه، 21 خرداد 1383، ساعت 8:39

سيب جان خودم فهميدم که هنوز متن لود نشده نظر داده بودی...! در ضمن...هم من تيزم هم تو تابلويی...؛)

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
پنجشنبه، 21 خرداد 1383، ساعت 8:38

فيروزه جان چه فرقی داره که چجور آدمی باشه؟؟ بنده خدا سرش تو لاک خودشه و کاری به اين چيزا نداره اصلا...حالا ببين ميتونی شر درست کنی براش؟؛) (شوخی) بابت کاری که قراره بعدها هانس برام درست کنه هم پیشاپیش تشکر کن...؛)

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
پنجشنبه، 21 خرداد 1383، ساعت 8:34

حميد جان دمت گرم...!:) از همون اول ميدونستم تو بايد فيلمنامه نويس ميدی...حقت رو خوردن!

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: كوه يخ
پنجشنبه، 21 خرداد 1383، ساعت 1:32

شراگيم؟ تو رفتی دفتر شرکت فروزش کار ميکنی؟ :او...آرهههههههههههه؟ ..نه جدی؟ بگو ببینم بشر؟ اگر رفتی اونجا بگو تا فاتحه ات را بخونم..اونهم با کمال تاسف زیاد:(((((

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: سیب
چهارشنبه، 20 خرداد 1383، ساعت 22:39

چون که منو به جدم قسم دادی که نظر چرت ندم. . . توضيح ميدم که وقتی اومدم تو بلاگت فقط عنوان نوشتت رو فرستاده بودی(یک فیلم نامه در ۳ اپیزود!)منم گفتم اهااااااااااااان خيلی تحت تاثير قرار گرفتم!. . . .در ضمن تو خيلی تيزی يا من خيلی آدم تابلو يی هستم؟. . . . از کجا فهميدی آشنام؟

E-mail: وارد نشده است
URL: horizont.persianblog.com


نويسنده: پرده آبی
چهارشنبه، 20 خرداد 1383، ساعت 20:10

مرسی شراگيم فيلمنامه نويس!!!... ای حقه باز!!!! همه رو داخلی نوشتی که گرفتنش راحتتر باشه؟؟!!!... لابد ميخوای همه اش رو هم کلوزآپ بگيری!!!!... با اينکه همه اش داخلی بود ولی در مجموع فيلمنامه جالبی بود... ولی بايد در نظر داشته باشی که چرا تماشاگر بايد شراگيم را دنبال کند... اين اصلی است که خيلی از فيلمنامه نويسان ما نيز آنرا رعايت نمی کنند!!! ... وبلاگم آپديت شد... جديدترين جدول فروش فيلمها... آخرين اخبار سينمای ايران و اخباری از هاليوود ( راستی جنيفر لوپز بالاخره ازدواج کرد... با کی ؟! بالای وبلاگم نوشتم با کی!!! هرکی که هست بن افلک نيست!!! ) ... مطلبی در مورد حقانيت کانون کارگردانان و بالاخره... مطالبی تقريبا مفصل درباره شرک ۲... بيا و بخون و حسابی حاليشو ببر!!! نظر هم بده تا بدونم که سر زدی!!!!

E-mail: ariano2002@usa.com
URL: www.ariano2002.persianblog.com


نويسنده: حمید
چهارشنبه، 20 خرداد 1383، ساعت 14:50

شش ماه بعد، شراگيم رييس بزرگترين شرکت تبليغاتی ايران شده است. حالا روز سرنوشت فرا رسیده... او عینک دودی می‌زند و به دفتر رییس می‌رود. رییس به او نگاه می‌کند و می‌گوید:‌ امرتون؟ شراگیم می‌گوید :‌ منو میشناسی؟‌ رييس می‌گويد:‌ نه. شراگيم عينک را از چشمانش برداشته و می‌گويد: حالا چطور؟ رييس که شوکه شده و قصد حمله به سمت او را دارد که شراگيم از جيبش اسلحه بيرون آورده و با سه شليک کار رييس را تمام می‌کند. صحنه جان دادن رييس به صورت اسلوموشن نشان داده می‌شود... سپس و بعد از درگيری‌های زيادی که انجام می‌شود،‌ شراگيم با موفقيت جان سالم به در برده و با دختر محبوبش ازدواج می‌کند و داستان عاشقانه تمام می‌شود!

E-mail: incom825@yahoo.com
URL: negah.weblogs.us


نويسنده: حمید
چهارشنبه، 20 خرداد 1383، ساعت 14:48

برداشت هفتم‌: رييس حرف‌های شراگيم را با دقت گوش می‌دهد، و بعد خم می‌شود تا از زير ميز چيزی را بردارد. ناگهان به سرعت از زير ميز بيرون آمده، نوک هفت تير را به سمت شراگيم گرفته و سه گلوله به سمت او شليک می‌کند. بعد از آن که شراگيم روی زمين افتاد، رييس لوله تفنگش را فوت کرده و خنده‌ای شيطانی سر می‌دهد. برداشت هشتم:‌ بعد از اين که شراگيم اتفاقات روی داده را شرح داد،‌ رييس از جا بلند شده و به سمت او حمله می‌کند و در نتيجه کتک مفصلی می‌خورد. سپس، او را از شرکت اخراج می‌کند. شراگيم که بيکار شده در خيابان تنها راه می‌رود و يک موسيقی سوزناک، صحنه را غم‌انگيزتر می‌کند. شراگيم به خانه می‌رود و با ديدن قبض تلفن غم و غصه‌اش دوچندان می‌شود. روی زمين می‌نشيند و زانوانش را در بغل می‌گيرد. همان لحظه تصميم می‌گيرد از رييس انتقام بگيرد...

E-mail: incom825@yahoo.com
URL: negah.weblogs.us


نويسنده: هيولا
چهارشنبه، 20 خرداد 1383، ساعت 5:29

آقا ما به همين ميلت تو ارکات دعوتت کرديم. بقبول مستر|| .:~*~:.

E-mail: hayula_says@yahoo.com
URL: hayula.persianblog.com


نويسنده: Mahshid
چهارشنبه، 20 خرداد 1383، ساعت 1:54

هی هی هی هی ...کلی خنديدم

E-mail: وارد نشده است
URL: zananeha.com


نويسنده: firoozeh
چهارشنبه، 20 خرداد 1383، ساعت 0:49

شری جونم مدير عامل شرکت اين اقای فروزش جه جور ادميست؟ اناليزش کردی؟ سرش به تنش ميارزه يا از اين حزب اللهی هاست که بايد سر از تنش جدا کرد. درضمن شری من اينقدر از تو تعريف کردم که هانس ميگه اگه بياد اينجا خودم حايرش ميکنم. البته زبانت بايد فول باشه...... روش کار کن.

E-mail: fayezand@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگيم
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 20:5

فيروزه جان مرسی !:) چوب کاری فرمودين ما رو !

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: کلر 2 لون
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 19:34

بابا تو آخرشی...ولی الان کجایی؟هنوز کارتو داری؟

E-mail: وارد نشده است
URL: clairdelune.persianblog.com/


نويسنده: ҲßӨ¥Ş
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 16:59

من هم نظر تاريخ شفاهی رو دارم!!!!

E-mail: Persianxboys@Yahoo.com
URL: XBoys.persianblog.com


نويسنده: تاریخ شفاهی ( مریخی و ونوسی )
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 15:45

خوب من برداشت هفتمی رو پيشنهاد می کنم . اينکه آقای رئيس مياد گزارش تو و متن قرارداد رو می خونه و بهت ميگه آخه احمق جون اين تخفيفی که اينا دادن سوبله اش رو دارن از حجم مواد و ملزوماتی که از کار می زنن می خورن تو ککت هم نگزيد ؟

E-mail: nima_akh@yahoo.com
URL: shafahi.persianblog.com


نويسنده: یلدا دخمر گل
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 13:57

فيلم نامهه قسمتای آخرش خيلی تاثير گذار بود. تقريبا رمانتيک و اشک درآر. ولی بهتره سکانسی رو که بهت پول پيشنهاد ميکنن عوضش کنی و ککت هم نگزه. باور کن بهترتره . چون اگه قبول نکنی يکی از برداشتهای ۱٬۳٬۴٬۵ سکانس ۶ سرت مياد . از ما گفتن به هر حال ...

E-mail: وارد نشده است
URL: 1291360.persianblog.com


نويسنده: fereshteh
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 12:31

salam, man ke feker konam bardashte aval dorost basheh akhe hameysh resha hameyntore hastan ,valey omeyd varam bardashte akhr dorost az ab dar byad

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: firoozeh
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 11:46

راستی شری جان يادم رفت بگم در کنار کار شرکت کلاس زبان رو فراموش مکن .......

E-mail: fayezand@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: firoozeh
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 11:28

دلاور زند...... فيلمی با شرکت شراگيم........ ابيزود اول و دوم حرف نداشت شری جان. خوشا بحال اون شرکت که نماينده ای به اين باحالی داره .... خوشتيب و خوش برخورد نيستی که هستی.... مودب و جنتلمن نيستی که هستی....... مهربان و درستکار نيستی که هستی........ ديگه جی ميخوان از اين شری گل مابهتر................. البته بسری هم که مامانش تعريفش رو بکنه حتما بايد عمه اش بقربونش بره. از شوخی گذشته شری جان يادت باشه هيج وقت ... هيج زمان .....تحت هيج شرايطی خودت رو به بول نفروشی............... نون و بنير و سبزی تو بيش از اين ميارزی.

E-mail: fayezand@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: hosein
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 9:36

سلام . ما که هنوز ميايم ولی شما مرفهين بی درد ما زير ميدون ونکيها رو فراموش ميکنيد . شماها که قراردادهای اينجوری ميبنديد . راستی آب پرتقال رو چطوری ميخورن ؟! راستی ما هنوز با کاپشن ميايم بيرون چون لباس تابستونی نداريم .

E-mail: rahavi2003@yahoo.com
URL: mahoordad.persiablog.com


نويسنده: پرنيان
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 7:41

شراگيم جان خيلي خوشحالم كه دوباره يه كمي سر حال اومدي. راستش اون موقع كه حالت حسابي گرفته بود حرفي نزدم گفتم بذار گذشت زمان خودش همه چي رو براش حل مي كنه. كار جديدت هم مبارك. موفق باشي. ولي تو راستي راستي درس و دانشگاه رو بي خيال شدي؟ بابا اعتماد به نفس! حالا راستشو بگو كدوم سكانس آخر فيلم براي خودت اتفاق افتاد؟

E-mail: وارد نشده است
URL: parnianm.blogspot.com


نويسنده: هاله
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 6:57

شوخی کردما ... نیای کلفت بارم کنی. :)

E-mail: وارد نشده است
URL: mithras.org


نويسنده: هاله
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 6:56

میگم این فردینه مثل اینکه دل رئیس رو حسابی برده. من جای فردینه باشم مراقب خودم هستم یه هو ناغافلی رئیسه نپره کولم. :))

E-mail: وارد نشده است
URL: mithras.org


نويسنده: shahla
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 5:34

درود بر تو که هر کاری کنی با حالی و تمام گزارشاتت هم پر شور وهیجان است ...ببینم این رشوه خواری جریانش چیه؟ همه جا ازش حرفه...دیروز هم در سریال دیدم مهران مدیری رشوه خواری میکرد... مد روزه؟بدرود.

E-mail: وارد نشده است
URL: elaheyemehr.persianblog.com


نويسنده: Fera
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 2:15

خيلی حال کردم! برداشت چهارم از همه توپ تر بود! اما کتک خوردنت هم مزه داشت:)

E-mail: وارد نشده است
URL: chicagochicago.persianblog.com


نويسنده: aftabparast
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 2:4

من هر وقت بعد از بوق سال ميام اينجا انقد طولانی مينويسی که پشيمون ميشم بر ميگردم!...خودسانسوری کن!

E-mail: وارد نشده است
URL: negar76.persianblog.com


نويسنده: يه دوست بي غرض
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 2:2

ضمناً من حدس ميزنم كه آقاي مدير عامل (اگه منظورت همون فروزش باشه)به شما وعده پاداشي خوب رو داده و كلي هم از شما تمجيد و تعريف كرده باشه ...ولي تا وقتي كه نقداً پول نگرفتي بهتره نه كيف كني نه نقشه واسه اون پول بكشي نه هيچ كار ديگه اي بكني ... ضمناً اون آقاي حسابدار رو هم حسابي بپا ... (چشمك)

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: يه دوست بي غرض
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 1:55

شراگيم جان عزيز ... توصيه جدي بهت ميكنم كه خيلي مراقب اون آقاي مدير عامل باشي

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگيم
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 1:8

به به...شبح عزيز...:) والا ما کلا آدم قاعده مندی هستيم...ولی نميدونم بعضی وقتا چرا اين حس فردين بازیم گل ميکنه...! به هر حال يکی از ويژگيهای مثبت مادی نبودن و عقايد ماترياليستی صرف نداشتن همين چيزاست...؛)

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 1:5

بنفشه جان هيچکدوم...! اپيزود سوم تمام برداشتهاش تخيلی بود!!:))

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 1:3

بابا شهروند جان چه بازاريابی ای..چه کشکی؟ مگه من بازارياب اون شرکت بودم...؟ به هر حال اين که فيلمنامه نبود اصلا...يه جور شبه فيلمنامه بود...ولی خدايی شعرم شعر بود!؛)

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: شبح
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 1:1

شراگيم جان! احتمالا چند روز ديگر يک اگهی تو روزنامه می‌زنند که شرکت فلان احتياج به روانشناس داره! حالا از اين حرف‌ها گذشته اميدوارم هميشه وجدان کاری‌تو حفظ کنی.رشوهخواری در اين مملکت قاعدهه و خلاف‌اش استثناء

E-mail: shabah@shabah.org
URL: shabah.org


نويسنده: banafshe
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 0:21

خب حالا کدوم برداشت از اپيزود سوم واقعيه ؟!

E-mail: banafshehbi@yahoo.ca
URL: noorafkan89.blogspot.com


نويسنده: شهروند درجه صفر
سه شنبه، 19 خرداد 1383، ساعت 0:11

سلام ... حرکت از شعر به فيلم نامه؟! قدم بلندی برداشتی!‌ .. موفق باشی البته در رشوه نگرفتن .... اما اين اسمش رشوه نيست بلکه همونطور که طرف گفته سهم بازاريابه و همه جای ايران (دنيا رو نمی دونم)‌ چيز رايج و قانونی و بدون اشکاليه ... شخصا در مورد سکانس آخر هيچکدوم رو نپسنديدم ... منتظر اکرانش ميمونم ... بدرود

E-mail: mkh121@hotmail.com
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: عليرضا (آستانه)
دوشنبه، 18 خرداد 1383، ساعت 23:59

من برداشت سوم رو ترجيح مي‌دم، چون که تو کتک مي‌خوري توش p-: راستي شري! نمي شه توي سکانس دوم دست برد؟

E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com


نويسنده: مهرنوش
دوشنبه، 18 خرداد 1383، ساعت 23:19

البته حتمأ‌ خوش تیپيه تو بيتأثير نبوده تو موفقيتت !‌ ميگما چيزه برو به جای اينهمه کارا وايسا تو ويترين چپ ايکات .فقط خوش بیپی ميخواد که تو داری .

E-mail: وارد نشده است
URL: medadsiah.persianblog.com


نويسنده: سمیرا
دوشنبه، 18 خرداد 1383، ساعت 23:16

سلام آخ جوننننننننننننننننننن من نمردم و اينجا ۲ شدم (آخه خودت حساب نيستی) والا برداشتهای سکانس سوم همه مزخرف بود و فيلم هندی من جای شراگيم گزارش کار ميده رئيس يه اضافه حقوق ميده بهش و شراگيم به کارش ادامه ميده...

E-mail: samiraeghlimi@yahoo.com
URL: asregerash.persianblog.com


نويسنده: مهرنوش
دوشنبه، 18 خرداد 1383، ساعت 23:15

من مردهء اون برداشت ششمم !! جدأ‌عالی بود پسر تا حدی که بايد يه برداشت هفتم هم ميذاشتی که رئيس ميگه برو نمايشنامه نويس شو به جای کار تو اين شرکت که استعدادات داره هميجوری تلف ميشه .

E-mail: وارد نشده است
URL: medadsiah.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
دوشنبه، 18 خرداد 1383، ساعت 23:8

البته اضافه کنم که اپيزود اول و دوم کاملا واقعی ست!

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
دوشنبه، 18 خرداد 1383، ساعت 23:5

اه...مرده شور هرچی کامنت درپيتی رو ببره...!:( ميگم اين پستم تحت اثرات ناشی از يک جو گرفتگی به علت تایپ يک فيلمنامه نوشته شده...اصطلاحاتی هم که به کار رفته(مثل فيد بک و فيد آوت و...) هم من معنيش رو نميدونم به جان خودم...برای حفظ پرستيژ فيلمنامه به کار بردمشون!

E-mail: وارد نشده است
URL: sandiego.persianblog.com


نويسنده: سیب
دوشنبه، 18 خرداد 1383، ساعت 22:54

آهااااااااااااان. . . . خيلی تحت تاثير قرار گرفتم. . .

E-mail: وارد نشده است
URL: horizont.persianblog.com



April 2, 2006 7:09 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.