منطقه میانکاله یه شبه جزیره ست که مثه یه نوار باریک در جنوب شرقی دریای خزر قرار داره و توی این فصل محل استراحت پرنده های مهاجریه که از سیبری به سمت سرزمینهای جنوبی پرواز می کنن...انواع فلامینگو و پلیکان و غاز و دهها نوع پرنده دیگه که الان اسمشون در خاطرم نیست...
تقریبا ساعت 8 صبح راه افتادیم...سه تا ماشین بودیم و بیست تا آدم...یه جیپ میول و یه آهو و یه شورلت خیلی بزرگ که سه ردیف صندلی داشت...رئیسم در آخرین لحظه ها براش کاری پیش اومده بود و نتونسته بود با ما همراهی کنه و جاش حسابی خالی بود. اکیپ تقریبا همون اکیپ همیشگی بود و چند نفری فقط اضافه و کم شده بودن...از جمله افرادی که این بار باهاشون آشنا شدم یه خانوم دکتر و دخترش بودن که در پانویس در موردشون بیشتر خواهم نوشت.
اولین توقفمون برای بنزین نزدیکای دماوند بود...نزدیک پمپ بنزین یک کله پزی قرار داشت که باعث شد وسوسه بشیم و خارج از برنامه یک صبحانه مفصل همونجا بخوریم...برای ناهار هم توی یه رستوران بین راه توقف داشتیم که انصافا غذاهاش هم خوب بود. اولین بد بیاری نزدیکای ساری یخه مون رو گرفت...نزدیک ساری یکی از ماشینها بنزین تموم کرد و راننده بی خبر از همه جا هم به جای بنزین اشتباهی یک گالن آب رو خالی کرد توی باک...! یک ساعتی همونجا علاف شدیم و بالاخره بعد از جدا کردن باک و خالی کردنش و کتک زدن راننده دوباره راه افتادیم. حدود 11 ساعت توی راه بودیم و بالاخره بعد از گذشتن از فیروزکوه و آمل و ساری وقتی وارد زاغمرز شدیم که هوا کاملا تاریک شده بود.در ابتدا به منزل یکی از افراد محلی رفتیم که دوست صمیمی یکی از اعضای گروه بود و یک ساعتی با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. سادگی و در عین حال صمیمیتی که وجود داشت واقعا مثال زدنی بود. برای شام همگی علی رغم اصرار میزبان در خدمت اکبر جوجه بودیم...برنامه اون شب اقامت در یک مهمانسرای مخصوص توریست های بازدید کننده از منطقه ی میانکاله بود که به علت نبودن جا در یک اتاقک کوچک شب اول را در کیسه های خوابمان سپری کردیم...صبح روز بعد با ماشین در طول شبه جزیره ی میانکاله به راه افتادیم...زیباترین جای دنیا...نمی دونم چه جوری می شه اونهمه زیبایی رو وصف کرد. زمینها پوشیده از یک مخمل سبز رنگ کوتاه و بسیار نرم بود و جا به جا برکه های زلالی از آب در بین اینهمه سبزی خود نمایی می کرد...در ابتدای صبح مه رقیقی که در ارتفاع چند متری سطح زمین درختچه های بدون برگ انار و بوته های لخت تمشک رو در بر گرفته بود و سکوتی که تنها گاهی با صدای غوکی شکسته می شد به طبیعت حالتی افسانه ای داده بود. خورشید که بالاتر آمد و مه که بر طرف شد درخشندگی و زیبایی خارق العاده ای رو به ارمغان آورد که انگار کل طبیعت قاب عکسیست که فقط باید بنشینی و نظاره اش کنی. هر چند صد متر با گله های گوسفند و گاو و گاو میش و یا اسب خزری(اسبهایی کوتاه تر از اسبهای معمولی) روبه رو می شدیم...بعد از نیم ساعت طی مسیری پر از دست انداز و چند بار گیر کردن در گودال های آب و بکسل کردن ماشینها به ساحل خلیج رسیدیم...هزاران هزار پرنده در حال استراحت روی آب و یا پرواز و شکار ماهی منظره ی جذابی رو به وجود آورده بود...دسته های فلامینگو در چند کیلومتری ما سطح آب رو نارنجی کرده بودند و عقابهای بزرگ و سارگپه های کوچکتر بالای چنین خوان گسترده ای دائما در حال چرخ زنی و جستجوی شکار بودند. هر از چند گاهی یک دسته ی بزرگ پلیکان و یا غاز از شمال می رسیدند و جایگزین پرنده هایی می شدند که بعد از استراحت و سوختگیری عازم جنوب شده بودند.
برای ناهار با کمک میزبانانی که ذکرشان رفت از ماهی های صید همان روز مقدار زیادی برایمان سرخ کردند و جالب بود که آنها از لفظ قرمز کردن ماهی به جای سرخ کردن استفاده می کردند...بعد از ناهار مجددا با ماشینهایمان گشتی دیگر اینبار از مسیری متفاوت در شبه جزیره ی میانکاله زدیم و قبل از تاریک شدن هوا چادرهایمان را در محوطه ای زیبا در کنار یک آبگیر بنا کردیم...چادری که متعلق به رئیسم بود یک چادر خیلی بزرگ بیست نفری بود که علم کردن آن با توجه به اینکه قلق های مخصوص به خودش را داشت یکی دو ساعتی به طول انجامید...چند روز قبل از سفر قصد خریدن چادر و کیسه خواب مناسب رو داشتم که متوجه شدم یک کیسه خواب خوب بین صد تا دویست و پنجاه هزار تومان است که به خاطر کمبود نقدینگی از خرید آن صرف نظر کردم...کیسه خواب خودم یک کیسه خواب قدیمی پر بود که اگرچه نسبتا گرم بود ولی به مرور زمان کم کم پرها از درزهای کیسه خواب بیرون زده بودند و باعث ناراحتی موقع خواب می شدند. شب در همانجا آتشی روشن کردیم و ساعتها کنار آتش به گفتگو و خنده گذشت و بر روی زغالهای باقی مانده از آتش برای شام جوجه کبابها را به سیخ زدیم. یکی از زیبا ترین منظره های شب میانکاله آسمان ÷ر از ستاره و درخشان آن بود که از خوش اقبالی ما در تمام مدتی که در منطقه بودیم کاملا بدون ابر بود.
چادری که ما در آن خوابیده بودیم به علت بزرگ بودن آن بیش از اندازه سرد بود و دو نفر دیگری که همراه من در آن چادر بودند به علت مناسب نبودن کیسه خوابهایشان تا صبح لرزیدند. شبهای آن منطقه واقعا سرد است و صبح که بیدار شدیم ورقه ی نازکی از یخ روی تمام چادرها را پوشانده بود. بعد از خوردن عدسی داغ که از شب قبل بار گذاشته بودیم یکبار دیگر در جستجوی قرقاول و به امید مشاهده ی فلامینگو ها از فاصله ای نزدیک تر با ماشینهایمان در طول آن بهشت گمشده به راه افتادیم. تا ظهر به گشت زنی در همان حوالی گذشت...هنگام بازگشت از کشتی بزرگ چوبی ای که بعد از عقب نشینی ساحل دریا از زیر ماسه ها بیرون آمده بود و عمرش حول و حوش هزار سال تخمین زده می شد بازدید کردیم.
بدبیاری دوم در طول این سفر خراب شدن دو تا از ماشینها هنگام بازگشت و در حوالی آمل بود. ابتدا ماشین آهو صفحه کلاج سوزاند و هنوز نیم ساعتی آن را بکسل نکرده بودیم که جیپ میول هم دچار نقص فنی شد و از ادامه ی راه بازماند و عملا بازگشت را غیر ممکن کرد.به خاطر اینکه خیلی از افراد گروه فردا کارهای ضروری داشتند و باید در محل کارشان حاضر می شدند با توافقی که صورت گرفت از یک آژانس محلی سه دستگاه خودرو به مقصد تهران کرایه کردیم.من به همراه خانوم دکتر و دخترش با یک پیکان عازم تهران شدیم و بقیه افراد گروه هم به جز راننده ها(که مدیر برنامه هم جزءشان بود) و یکی دو داوطلب با دو ماشین دیگر راهی شدند. از نیمه شب گذشته بود که به تهران رسیدیم. صبح خبر دار شدم که سایر ماشینها هم بعد از رفع نقص حول و حوش ساعت هفت صبح به تهران رسیده اند.
رویهمرفته یکی از بهترین برنامه هایی بود که در این مدت رفته بودم و واقعا خوش گذشت و جای همگی بسیار خالی بود.
این گزارش سفر به میانکاله رو نخواستم برخلاف بعضی گزارش های قبلی زیاد چاشنی شوخی و طنز اضافه ش کنم...همچنین نخواستم با بیان برخی جزئیات از بیان کلیات باز بمونم...اینه که یه چند تا پانویس رو به عنوان مکمل اینجا قرار می دم.
پ.ن: یه مساله ی خیلی جالب برای من در این سفر خانوم دکتری بود که همراه ما بودن...از نظر اخلاق و تیپ شخصیتی و طرز حرف زدن و حرکات و حتی غر غر کردن و خندیدن و تکیه کلامهایی که گاهی به کار می برد فتوکپی برابر اصل مادرم بود. یعنی اگر کوچکترین شباهت ظاهری هم به مادرم داشت قسم می خوردم که اینها دو قلو بودن یک زمانی...به هر حال ما رو حسابی به یاد بچگیامون انداخت!
پ.ن: راننده آژانسی که باهاش برگشتیم از اون خر مذهبی های تیر بود...یه جا اون اوایل راه یهو دیدم سرش رو همچین کوبید روی فرمون که نزدیک بود ماشین چپ کنه و تا چند ثانیه هم همینطوری که سرش روی فرمون بود روند...بعد از این عملیات محیر العقول! وقتی دوباره کنترل ماشین رو به دست گرفت در تفسیر و توجیه این عملش فرمود که پشت این کوه امامزاده فلانه که کور مادر زاد رو شفا داده...!
پ.ن: نمی دونم کودوم شهر بود...از ساری رد شده بودیم...شهر اونقدر سنتی بود که پلیس سر چهار راهش جای سوت زدن مثه چوپونا ماشینها رو هی هی می کرد...! قسم می خورم عین واقعیته و شاهدش هم بیست نفر آدمی ن که همراه ما بودن...یعنی فقط یه چوب کم داشت که بیفته باهاش دنبال ماشینها و بزنه بهشون که حرکت کنن...!
پ.ن: توی شهرهای شمال تنها چیزی که قیمت نداره انگار نارنجه...کنار خیابون نارنجهای به چه درشتی همینجور روی درختها برای خودشون آویزون بودن و کسی حتی نگاهشون هم نمی کرد...
پ.ن: زیاده عرضی نیست.