شراگیم
گزارش سفر به میانکاله

منطقه میانکاله یه شبه جزیره ست که مثه یه نوار باریک در جنوب شرقی دریای خزر قرار داره و توی این فصل محل استراحت پرنده های مهاجریه که از سیبری به سمت سرزمینهای جنوبی پرواز می کنن...انواع فلامینگو و پلیکان و غاز و دهها نوع پرنده دیگه که الان اسمشون در خاطرم نیست...
تقریبا ساعت 8 صبح راه افتادیم...سه تا ماشین بودیم و بیست تا آدم...یه جیپ میول و یه آهو و یه شورلت خیلی بزرگ که سه ردیف صندلی داشت...رئیسم در آخرین لحظه ها براش کاری پیش اومده بود و نتونسته بود با ما همراهی کنه و جاش حسابی خالی بود. اکیپ تقریبا همون اکیپ همیشگی بود و چند نفری فقط اضافه و کم شده بودن...از جمله افرادی که این بار باهاشون آشنا شدم یه خانوم دکتر و دخترش بودن که در پانویس در موردشون بیشتر خواهم نوشت.
اولین توقفمون برای بنزین نزدیکای دماوند بود...نزدیک پمپ بنزین یک کله پزی قرار داشت که باعث شد وسوسه بشیم و خارج از برنامه یک صبحانه مفصل همونجا بخوریم...برای ناهار هم توی یه رستوران بین راه توقف داشتیم که انصافا غذاهاش هم خوب بود. اولین بد بیاری نزدیکای ساری یخه مون رو گرفت...نزدیک ساری یکی از ماشینها بنزین تموم کرد و راننده بی خبر از همه جا هم به جای بنزین اشتباهی یک گالن آب رو خالی کرد توی باک...! یک ساعتی همونجا علاف شدیم و بالاخره بعد از جدا کردن باک و خالی کردنش و کتک زدن راننده دوباره راه افتادیم. حدود 11 ساعت توی راه بودیم و بالاخره بعد از گذشتن از فیروزکوه و آمل و ساری وقتی وارد زاغمرز شدیم که هوا کاملا تاریک شده بود.در ابتدا به منزل یکی از افراد محلی رفتیم که دوست صمیمی یکی از اعضای گروه بود و یک ساعتی با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدیم. سادگی و در عین حال صمیمیتی که وجود داشت واقعا مثال زدنی بود. برای شام همگی علی رغم اصرار میزبان در خدمت اکبر جوجه بودیم...برنامه اون شب اقامت در یک مهمانسرای مخصوص توریست های بازدید کننده از منطقه ی میانکاله بود که به علت نبودن جا در یک اتاقک کوچک شب اول را در کیسه های خوابمان سپری کردیم...صبح روز بعد با ماشین در طول شبه جزیره ی میانکاله به راه افتادیم...زیباترین جای دنیا...نمی دونم چه جوری می شه اونهمه زیبایی رو وصف کرد. زمینها پوشیده از یک مخمل سبز رنگ کوتاه و بسیار نرم بود و جا به جا برکه های زلالی از آب در بین اینهمه سبزی خود نمایی می کرد...در ابتدای صبح مه رقیقی که در ارتفاع چند متری سطح زمین درختچه های بدون برگ انار و بوته های لخت تمشک رو در بر گرفته بود و سکوتی که تنها گاهی با صدای غوکی شکسته می شد به طبیعت حالتی افسانه ای داده بود. خورشید که بالاتر آمد و مه که بر طرف شد درخشندگی و زیبایی خارق العاده ای رو به ارمغان آورد که انگار کل طبیعت قاب عکسیست که فقط باید بنشینی و نظاره اش کنی. هر چند صد متر با گله های گوسفند و گاو و گاو میش و یا اسب خزری(اسبهایی کوتاه تر از اسبهای معمولی) روبه رو می شدیم...بعد از نیم ساعت طی مسیری پر از دست انداز و چند بار گیر کردن در گودال های آب و بکسل کردن ماشینها به ساحل خلیج رسیدیم...هزاران هزار پرنده در حال استراحت روی آب و یا پرواز و شکار ماهی منظره ی جذابی رو به وجود آورده بود...دسته های فلامینگو در چند کیلومتری ما سطح آب رو نارنجی کرده بودند و عقابهای بزرگ و سارگپه های کوچکتر بالای چنین خوان گسترده ای دائما در حال چرخ زنی و جستجوی شکار بودند. هر از چند گاهی یک دسته ی بزرگ پلیکان و یا غاز از شمال می رسیدند و جایگزین پرنده هایی می شدند که بعد از استراحت و سوختگیری عازم جنوب شده بودند.
برای ناهار با کمک میزبانانی که ذکرشان رفت از ماهی های صید همان روز مقدار زیادی برایمان سرخ کردند و جالب بود که آنها از لفظ قرمز کردن ماهی به جای سرخ کردن استفاده می کردند...بعد از ناهار مجددا با ماشینهایمان گشتی دیگر اینبار از مسیری متفاوت در شبه جزیره ی میانکاله زدیم و قبل از تاریک شدن هوا چادرهایمان را در محوطه ای زیبا در کنار یک آبگیر بنا کردیم...چادری که متعلق به رئیسم بود یک چادر خیلی بزرگ بیست نفری بود که علم کردن آن با توجه به اینکه قلق های مخصوص به خودش را داشت یکی دو ساعتی به طول انجامید...چند روز قبل از سفر قصد خریدن چادر و کیسه خواب مناسب رو داشتم که متوجه شدم یک کیسه خواب خوب بین صد تا دویست و پنجاه هزار تومان است که به خاطر کمبود نقدینگی از خرید آن صرف نظر کردم...کیسه خواب خودم یک کیسه خواب قدیمی پر بود که اگرچه نسبتا گرم بود ولی به مرور زمان کم کم پرها از درزهای کیسه خواب بیرون زده بودند و باعث ناراحتی موقع خواب می شدند. شب در همانجا آتشی روشن کردیم و ساعتها کنار آتش به گفتگو و خنده گذشت و بر روی زغالهای باقی مانده از آتش برای شام جوجه کبابها را به سیخ زدیم. یکی از زیبا ترین منظره های شب میانکاله آسمان ÷ر از ستاره و درخشان آن بود که از خوش اقبالی ما در تمام مدتی که در منطقه بودیم کاملا بدون ابر بود.
چادری که ما در آن خوابیده بودیم به علت بزرگ بودن آن بیش از اندازه سرد بود و دو نفر دیگری که همراه من در آن چادر بودند به علت مناسب نبودن کیسه خوابهایشان تا صبح لرزیدند. شبهای آن منطقه واقعا سرد است و صبح که بیدار شدیم ورقه ی نازکی از یخ روی تمام چادرها را پوشانده بود. بعد از خوردن عدسی داغ که از شب قبل بار گذاشته بودیم یکبار دیگر در جستجوی قرقاول و به امید مشاهده ی فلامینگو ها از فاصله ای نزدیک تر با ماشینهایمان در طول آن بهشت گمشده به راه افتادیم. تا ظهر به گشت زنی در همان حوالی گذشت...هنگام بازگشت از کشتی بزرگ چوبی ای که بعد از عقب نشینی ساحل دریا از زیر ماسه ها بیرون آمده بود و عمرش حول و حوش هزار سال تخمین زده می شد بازدید کردیم.
بدبیاری دوم در طول این سفر خراب شدن دو تا از ماشینها هنگام بازگشت و در حوالی آمل بود. ابتدا ماشین آهو صفحه کلاج سوزاند و هنوز نیم ساعتی آن را بکسل نکرده بودیم که جیپ میول هم دچار نقص فنی شد و از ادامه ی راه بازماند و عملا بازگشت را غیر ممکن کرد.به خاطر اینکه خیلی از افراد گروه فردا کارهای ضروری داشتند و باید در محل کارشان حاضر می شدند با توافقی که صورت گرفت از یک آژانس محلی سه دستگاه خودرو به مقصد تهران کرایه کردیم.من به همراه خانوم دکتر و دخترش با یک پیکان عازم تهران شدیم و بقیه افراد گروه هم به جز راننده ها(که مدیر برنامه هم جزءشان بود) و یکی دو داوطلب با دو ماشین دیگر راهی شدند. از نیمه شب گذشته بود که به تهران رسیدیم. صبح خبر دار شدم که سایر ماشینها هم بعد از رفع نقص حول و حوش ساعت هفت صبح به تهران رسیده اند.
رویهمرفته یکی از بهترین برنامه هایی بود که در این مدت رفته بودم و واقعا خوش گذشت و جای همگی بسیار خالی بود.

این گزارش سفر به میانکاله رو نخواستم برخلاف بعضی گزارش های قبلی زیاد چاشنی شوخی و طنز اضافه ش کنم...همچنین نخواستم با بیان برخی جزئیات از بیان کلیات باز بمونم...اینه که یه چند تا پانویس رو به عنوان مکمل اینجا قرار می دم.

پ.ن: یه مساله ی خیلی جالب برای من در این سفر خانوم دکتری بود که همراه ما بودن...از نظر اخلاق و تیپ شخصیتی و طرز حرف زدن و حرکات و حتی غر غر کردن و خندیدن و تکیه کلامهایی که گاهی به کار می برد فتوکپی برابر اصل مادرم بود. یعنی اگر کوچکترین شباهت ظاهری هم به مادرم داشت قسم می خوردم که اینها دو قلو بودن یک زمانی...به هر حال ما رو حسابی به یاد بچگیامون انداخت!

پ.ن: راننده آژانسی که باهاش برگشتیم از اون خر مذهبی های تیر بود...یه جا اون اوایل راه یهو دیدم سرش رو همچین کوبید روی فرمون که نزدیک بود ماشین چپ کنه و تا چند ثانیه هم همینطوری که سرش روی فرمون بود روند...بعد از این عملیات محیر العقول! وقتی دوباره کنترل ماشین رو به دست گرفت در تفسیر و توجیه این عملش فرمود که پشت این کوه امامزاده فلانه که کور مادر زاد رو شفا داده...!

پ.ن: نمی دونم کودوم شهر بود...از ساری رد شده بودیم...شهر اونقدر سنتی بود که پلیس سر چهار راهش جای سوت زدن مثه چوپونا ماشینها رو هی هی می کرد...! قسم می خورم عین واقعیته و شاهدش هم بیست نفر آدمی ن که همراه ما بودن...یعنی فقط یه چوب کم داشت که بیفته باهاش دنبال ماشینها و بزنه بهشون که حرکت کنن...!

پ.ن: توی شهرهای شمال تنها چیزی که قیمت نداره انگار نارنجه...کنار خیابون نارنجهای به چه درشتی همینجور روی درختها برای خودشون آویزون بودن و کسی حتی نگاهشون هم نمی کرد...

پ.ن: زیاده عرضی نیست.

توسط در January 2, 2005 7:19 PM | | نظرات (3)
فروغ: شعری که زندگیست

باز یافتنت
در نور، در نور سخن
همانگونه که بودی
در بوی اقاقی ها
در مادگی لاله
که در آن چشمانت را می بینم

در رفتن
باز آمدی
با شعرت
با صدایت
که جوانه می زند

پس از این
هر نور لطیفی که مرا لمس کند
تو خواهی بود
خواهر مهربان من.

سیروس آتابای
(به یاد فروغ)


امروز تولد نازنین شاعره ی قرن ماست...فروغ فرخزاد که شعرش زندگی بود و زندگیش شعر...فروغی که تمام هستی اش آیه ی تاریکی بود که هر روز زیر لب تکرارش می کنم...نمی دونم چرا وقتی می خوام از فروغ بنویسم خود خواه می شم...دور خودم و فروغ یه حصار می کشم و خودم رو با اون توی اون حصار زندانی می کنم...من و فروغ می شیم این ور دیوار و شماها همه اون ور دیوار!...حالا می خوام براتون از فروغی بگم که شماها نمی بینینش...نمی شناسینش...صداش رو نمی شنفین و بالطبع نمی تونین درکش کنین...اون رو تنها می بینم و خودم رو تنهاتر...خودم رو غمگین می بینم و اون رو غمگین تر...و هیچ چیزی برام لذت بخش تر از این تنهایی و غم نیست...گاهی وقتها بهش حسودی می کنم...زندگی و شعرش بازی باشکوهی بود که در اوج خودش به پایان رسید...!
بعضی وقتها فکر می کنم که چقدر انسانهایی مثل فروغ و شاملو و اخوان و... خوشبخت بودن...چه قدر خوشبخت بودن که می تونستن درد هاشون رو در قالب کلمات تبدیل به آواز کنن...تبدیل به شعر کنن...چقدر خوشبخت بودن که با اکسیر شعر از سیاهی و درد و رنج با شکوه ترین چکامه ها رو خلق می کردن...برای اینچنین کیمیاگری کردن دو چیز لازم است...یک روح لطیف و حساس که بتواند درد را با تمام وجود احساس کند و نیز یک استعداد جادویی و ناب تا بتواند این درد را در قالب کلمات بسراید...تا بتواند کلمات را به زنجیر بکشد و با شلاق خویش زخمهایش را آنچنان بر گرده ی کلمات بنشاند که هم دردش تسکین یابد و هم این بردگان رام و فرمانبر خود را به عنوان سفیر و شاهد دردهایش روانه تاریخ کند...
و چقدر من و امثال من سیاه بختیم که جز هق هق گریه (این سفیران گیج و گول و لال!) شاهدی برای درد و رنجی که میبریم نداریم و جز با گره کردن ابرو و مشت کوبیدن بر دیوار و احیانا فحشی زیر لب حواله کردن مجرایی برای تخلیه این سیل بی امان درد پیدا نمی کنیم...

آه اگر راهی به دریاییم بود...

فروغ ولی حتی به این کیمیاگری هم بسنده نکرد...فروغ با وجود در اختیار داشتن اکسیر قدرتمند شعر به سراغ راههای دیگری هم رفت...نقاشی...تئاتر...سینما...شاید اون روز که بازدیدی از جزامخانه تبریز داشت فهمید که چنین دردی رو نمی شه در قالب کلمات ریخت...شاید به این نتیجه رسید که عرصه ی کلام با تمام وسعت و عظمتی که دارد برای بیان چنین دردی کوچک است...این بود که با همان صراحت خاص خود این بار فیلمی ساخت و این سیاهی رو به طور مستقیم جلوی دیدگان جهانیان قرار داد و اینگونه بود که یکی از شاهکارهای مستند سازی جهان رو خلق کرد...فیلم «خانه سیاه است...» با این جمله آغاز می شود:

(( دنیا زشتی کم ندارد، زشتیهای دنیا بیشتر می بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود...))

فروغ هیچگاه بر روی هیچ زشتی ای چشم نبست...حتی در همان جزامخانه پسری به نام حسین رو به فرزندی قبول کرد و با خودش به تهران آورد...
فروغ مهربان بود...بخشنده بود...
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان می گیرم
و شیر می دهم!
اون عاشق بود...من نمی تونم مثل اون باشم...من با دیدن مردمی که سر سوار شدن اتوبوس پیرهن همدیگه رو جر میدن جز نفرت و انزجار نمی تونم حسی داشته باشم...ولی فروغ عاشق بود...عاشق همین مردم:

(( من تهران خودمان را دوست دارم...هرچه می خواهد باشد باشد. من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا می کند. آن آفتاب لخت کننده و ان غروبهای سنگین و ان کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم.))

مثلا تولد فروغه و من دارم باز مثه این دختر بچه های احساساتی گریه می کنم...بهش حسودی می کنم...فروغ متعلق به من نیست...متعلق به هیچکس نیست... فروغ يک شعر نابه...شعری که زندگيست...متعلق به ادبياته...متعلق به فرهنگه...متعلق به انسانيته...فروغ يه افسانه‌ست...افسانه ی دختری که یک شب او را باد با خود برد!

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه ی دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته ی پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد

............

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد
_ متبرک باد نام تو!
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
(احمد شاملو)
در رثای فروغ


پ.ن: 30 هزار کشته اخرین آمار تلفات زمین لرزه ی جنوب شرق آسیاست...روزای نحسی رو داریم تجربه می کنیم...!

پ.ن: دیروز تولد مهشید نازنیمون هم بود...درست یک روز قبل از فروغ به دنیا اومده...خیلی جالبه این حسن تصادف...! چون مهشید از معدود کسانیه که خیلی اوقات من رو به یاد فروغ میندازه...!

توسط در January 2, 2005 6:12 PM | | نظرات (2)
روشنگری

چند وقت پیش توی وبلاگ شبح انتقادی داشتم به اندیشیدن در چهارچوب ایسم‌های مشخص و احساس تعلق داشتن به یک جریان فکری خاص که همونجا با اعتراض عده‌ای مواجه شدم که بحثهایی رو هم به دنبال داشت. حرف من این بود که نمی‌توان و نباید در سایه درختی آرمید و از ثمر درختی ارتزاق کرد که ریشه‌های آن در زمان و مکانی دیگر و در ذهنی دیگر گسترده شده است. و همونجا جامعه آرمانی خودم را به گونه ای ترسیم کردم که به تعداد افراد آن، مکتب فکری و ایسم وجود داشته باشد. البته عملا دستیابی به چنین مدینه فاضله‌ای ممکن نیست ولی داشتن چنین اعتقادی و حرکت به سوی تشکیل چنین جامعه‌ای به عقیده من خود پیشرفت بزرگیست برای رها شدن از بردگی فکری.

هفته گذشته در روزنامه مقاله‌ای خواندم به مناسبت دویستمین سالروز درگذشت ایمانوئل کانت. مقاله بدون مقدمه با جمله‌ای از کانت آغاز می‌شود:
« روشنگری، خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.»

در ادامه نویسنده به تجزیه و تحلیل مقاله‌ی معروفی از کانت تحت عنوان «روشنگری» می‌پردازد که با جمله فوق آغاز شده است. کانت در ادامه نابالغی را چنین معنا می‌کند:
« و نابالغی، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویش است بدون هدایت دیگری.» و در مورد « به تقصیر خویشتن خود » توضیح می‌دهد که:
« به تقصیر خویشتن است این نابالغی، وقتی که علت آن نه کمبود فهم بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری.»

هنوز لذت و نئشگی خواندن چنین جملاتی در روحم فروکش نکرده بود که کانت با جملاتی دیگر این لذت رو به اوج رساند:

« تن آسایی و ترسویی‌ست که سبب می‌شود بخش بزرگی از آدمیان، با آنکه طبیعت آنان را دیرگاهیست به بلوغ رسانیده و از هدایتِ غیر رهایی بخشیده، با رغبت، همه عمر نابالغ بمانند و دیگران بتوانند چنین ساده و آسان خود را به مقام قیم ایشان برکشانند.»
نویسنده مقاله در ادامه از قول کانت می‌افزاید: «برای هر فرد به تنهایی، سخت دشوار است خود را از نابالغی‌ای که سرشت دومین او شده است بیرون بکشد. او دیگر آن را دوست هم می دارد، و به راستی از به کار گرفتن فهم خود ناتوان است زیرا هرگز به وی چنین فرصتی را نداده‌اند.» و ادامه می‌دهد: « خرد آسان طلب ترجیح می‌دهد به جای اندیشیدن جانفرسا، به نسخه‌های حاضر و آماده و قواعد و فرمول‌های موجود رو کند و هرگونه تغییر در این قواعد را مزاحم تن آسایی می‌شمرد. چنین خردی با رفتاری آزاد و هنوز به قاعده در نیامده خو نکرده است و آن توانایی را در خود ندارد که پای پرواز بیرون گذارد و از سر گودال‌های بزرگ و ژرف بپرد. دلیری می‌خواهد تا نسخه‌های آماده، آیات مقدسی که روح را اجازه پرواز نمی‌دهند، ایدئولوژی‌های فروکاهنده، کلمات قصار و راه حل‌های از پیش ساخته را ترک کرد و روح و ذهن را پرورد و خود را از نابالغی رهانید و گام‌هایی استوار در پهنه روشنگری برداشت.» و باز هم در ادامه جمله‌ای نغز از کانت را نقل می‌کند که:

« با یک انقلاب شاید براندازی خودکامگی فردی و زورگویی آزمندانه و یا قدرت‌پرستانه به دست آید. اما اصلاح واقعی شیوه تفکر از آن بر نمی‌آید و خام داوری‌های تازه در کنار خام داوریهای کهن، افزار راهبری توده عظیم اندیشه باختگان می‌شود.»

هیچ لذتی بالاتر از این نیست که آدم اندیشه‌ها و یا تجربیات فلسفی خودش رو در ذهن کسانی پیدا کند که در جای دیگر و در زمان دیگری می‌زیسته‌اند و دست بر قضا اسم و رسمی هم برای خود داشته‌اند. ولی نکته مهم اینجاست که اندیشه‌‌ من اعتبار خود را فقط و فقط مدیون تعلقش به دستگاه فکری شخص من است و نه به واسطه وجود دانشمند و فیلسوفی به نام کانت.اینگونه است که ایسم ها در نظر من فاقد معنا و مفهوم می‌شوند...اگر با رنج و زحمت و پس از تاملات و تفکرات طاقت فرسا صاحب دستگاه فکری و جهانبینی ‌ای شدی که دست بر قضا مو به مو با آرای به طور مثال «مارکس» یکسان بود(که چنین چیزی نزدیک به محال است!) نمی‌توانی و نباید خود را مارکسیست بخوانی...باید بگویی که شخصی به نام مارکس هم در سالهای نه چندان دور زندگی می‌کرد که دست بر قضا مانند من فکر می‌کرد. مارکس و امثال مارکس شهرت خود رو مدیون همان اندیشه باختگانیند که در طول تاریخ انگل وار (بخوانید پروانه وار) گرد او جمع شدند و از اندیشه‌های بکر او ارتزاق کرده‌اند.
ناگفته نماند که منظور اندیشه هایی در حوزه‌هایی غیر از علم و تکنولوژیست گو اینکه در حوزه‌های اخیر هم پذیرش دربست و بدون چون و چرا گاهی باعث سکون و رخوتی بازدارنده ــ مشابه توقف 1000 ساله علم در قرون وسطا و یا حتی دوران فرمانروایی نیوتون بر علم ــ می‌شود. ولی با این وجود تداوم و گسترش علم و تکنولوژی تا حدود زیادی منوط به وجود روندی تدریجی و پیوسته و تجربی توام با اعتماد به عالمان و اسلاف علمی قبلی‌ست...یعنی دیگر امروز برای پرتاب یک ماهواره به فضا کسی به صحت عدد پی شک نمی‌کند و در صدد کشف مجدد آن بر نمی‌آید و یا برای ساختن یک خودرو روند ساخت از ابداع و اختراع شیء گردی به نام «چرخ» شروع نمی‌شود!

اما در حوزه‌هایی مانند فلسفه و منطق و اخلاقیات و جهانشناسی و مهمتر از همه آنها خداشناسی و کشف بزرگترین معمای بشر که کیستیم و مبداء و مقصدمان کجاست دیگر تکیه به آرای بزرگان نشان دهنده همان «صغارت و نابالغی خود خواسته» فکریست که کانت در مقاله خود به آن اشاره می‌کند. صغارتی که علت آن نه کمبود فهم و شعور که نداشتن جسارت در به کار گرفتن آن (به علت کاهلی و یا ترسویی) باشد. اینگونه است که قریب به اتفاق مردم همه عمر دنباله رو و مقلد باقی می‌مانند و گوسفند وار منتظر می‌مانند تا چوپانی پیدا شود و هدایت گله‌ آنها را به دست بگیرد... عده‌ای تحت هدایت ناجی خود عمری را زیر سایه مذهب می‌آرمند و مفاتیح و کتاب مقدس و توضیح المسائل نشخوار می‌کنند و کلیسا می‌روند و به امام زمان متوسل می‌شوند و عده‌ای زیر سایه لامذهبی و روشنفکری کاپیتال تورق می‌فرمایند و به مارکس و هزار چیز دیگر توسل می‌جویند. و عده دیگری هم بینا بین این دو گروه به کل کرکره مغزها رو پایین کشیدند و جز خورد و خفت و جفت عملا توانایی اندیشیدن به مسائل دیگر رو از دست داده‌اند.این گروه اخیر گوسفندانی هستند که نیازی به راهنما در خود احساس نمی‌کنند نه به این دلیل که به مرحله «روشنگری» مورد نظر کانت رسیده‌اند بلکه به این دلیل که چشمانشان دیگر به جز علفهای تر و تازه پیرامونشان چیزی را نمی‌بیند و نیازی نیز جز این در خود احساس نمی‌کنند.

من معتقدم تا وقتی انسانهای دنباله رو وجود دارند وجود ظلم و جنگ و تبعیض و سایر مفاسد اجتماعی ناگزیر خواهد بود...اثبات این امر بسیار ساده است.

توسط در January 2, 2005 5:58 PM | | نظرات (1)