شراگیم
« روشنگری | صفحه اصلی | گزارش سفر به میانکاله »
فروغ: شعری که زندگیست

باز یافتنت
در نور، در نور سخن
همانگونه که بودی
در بوی اقاقی ها
در مادگی لاله
که در آن چشمانت را می بینم

در رفتن
باز آمدی
با شعرت
با صدایت
که جوانه می زند

پس از این
هر نور لطیفی که مرا لمس کند
تو خواهی بود
خواهر مهربان من.

سیروس آتابای
(به یاد فروغ)


امروز تولد نازنین شاعره ی قرن ماست...فروغ فرخزاد که شعرش زندگی بود و زندگیش شعر...فروغی که تمام هستی اش آیه ی تاریکی بود که هر روز زیر لب تکرارش می کنم...نمی دونم چرا وقتی می خوام از فروغ بنویسم خود خواه می شم...دور خودم و فروغ یه حصار می کشم و خودم رو با اون توی اون حصار زندانی می کنم...من و فروغ می شیم این ور دیوار و شماها همه اون ور دیوار!...حالا می خوام براتون از فروغی بگم که شماها نمی بینینش...نمی شناسینش...صداش رو نمی شنفین و بالطبع نمی تونین درکش کنین...اون رو تنها می بینم و خودم رو تنهاتر...خودم رو غمگین می بینم و اون رو غمگین تر...و هیچ چیزی برام لذت بخش تر از این تنهایی و غم نیست...گاهی وقتها بهش حسودی می کنم...زندگی و شعرش بازی باشکوهی بود که در اوج خودش به پایان رسید...!
بعضی وقتها فکر می کنم که چقدر انسانهایی مثل فروغ و شاملو و اخوان و... خوشبخت بودن...چه قدر خوشبخت بودن که می تونستن درد هاشون رو در قالب کلمات تبدیل به آواز کنن...تبدیل به شعر کنن...چقدر خوشبخت بودن که با اکسیر شعر از سیاهی و درد و رنج با شکوه ترین چکامه ها رو خلق می کردن...برای اینچنین کیمیاگری کردن دو چیز لازم است...یک روح لطیف و حساس که بتواند درد را با تمام وجود احساس کند و نیز یک استعداد جادویی و ناب تا بتواند این درد را در قالب کلمات بسراید...تا بتواند کلمات را به زنجیر بکشد و با شلاق خویش زخمهایش را آنچنان بر گرده ی کلمات بنشاند که هم دردش تسکین یابد و هم این بردگان رام و فرمانبر خود را به عنوان سفیر و شاهد دردهایش روانه تاریخ کند...
و چقدر من و امثال من سیاه بختیم که جز هق هق گریه (این سفیران گیج و گول و لال!) شاهدی برای درد و رنجی که میبریم نداریم و جز با گره کردن ابرو و مشت کوبیدن بر دیوار و احیانا فحشی زیر لب حواله کردن مجرایی برای تخلیه این سیل بی امان درد پیدا نمی کنیم...

آه اگر راهی به دریاییم بود...

فروغ ولی حتی به این کیمیاگری هم بسنده نکرد...فروغ با وجود در اختیار داشتن اکسیر قدرتمند شعر به سراغ راههای دیگری هم رفت...نقاشی...تئاتر...سینما...شاید اون روز که بازدیدی از جزامخانه تبریز داشت فهمید که چنین دردی رو نمی شه در قالب کلمات ریخت...شاید به این نتیجه رسید که عرصه ی کلام با تمام وسعت و عظمتی که دارد برای بیان چنین دردی کوچک است...این بود که با همان صراحت خاص خود این بار فیلمی ساخت و این سیاهی رو به طور مستقیم جلوی دیدگان جهانیان قرار داد و اینگونه بود که یکی از شاهکارهای مستند سازی جهان رو خلق کرد...فیلم «خانه سیاه است...» با این جمله آغاز می شود:

(( دنیا زشتی کم ندارد، زشتیهای دنیا بیشتر می بود اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود...))

فروغ هیچگاه بر روی هیچ زشتی ای چشم نبست...حتی در همان جزامخانه پسری به نام حسین رو به فرزندی قبول کرد و با خودش به تهران آورد...
فروغ مهربان بود...بخشنده بود...
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان می گیرم
و شیر می دهم!
اون عاشق بود...من نمی تونم مثل اون باشم...من با دیدن مردمی که سر سوار شدن اتوبوس پیرهن همدیگه رو جر میدن جز نفرت و انزجار نمی تونم حسی داشته باشم...ولی فروغ عاشق بود...عاشق همین مردم:

(( من تهران خودمان را دوست دارم...هرچه می خواهد باشد باشد. من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا می کند. آن آفتاب لخت کننده و ان غروبهای سنگین و ان کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم.))

مثلا تولد فروغه و من دارم باز مثه این دختر بچه های احساساتی گریه می کنم...بهش حسودی می کنم...فروغ متعلق به من نیست...متعلق به هیچکس نیست... فروغ يک شعر نابه...شعری که زندگيست...متعلق به ادبياته...متعلق به فرهنگه...متعلق به انسانيته...فروغ يه افسانه‌ست...افسانه ی دختری که یک شب او را باد با خود برد!

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه ی دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته ی پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد

............

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!

نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد
_ متبرک باد نام تو!
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
(احمد شاملو)
در رثای فروغ


پ.ن: 30 هزار کشته اخرین آمار تلفات زمین لرزه ی جنوب شرق آسیاست...روزای نحسی رو داریم تجربه می کنیم...!

پ.ن: دیروز تولد مهشید نازنیمون هم بود...درست یک روز قبل از فروغ به دنیا اومده...خیلی جالبه این حسن تصادف...! چون مهشید از معدود کسانیه که خیلی اوقات من رو به یاد فروغ میندازه...!

توسط در January 2, 2005 6:12 PM |
نظرات
غروب   ( web | email )

سلام
فکر میکنم برای شناختن فروغ
فقط دیدن فیلم خانه سیاه است
کافی باشه.
کی حاضره بره قاطیه جزامی ها
وحتی دست به زخماشون بزنه.
فروغ برای من خود انسانیته
تعریفه آدمیته....
ممنون از نوشته قشنگتون


July 30, 2007 12:14 PM
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: بابا محمد
جمعه، 11 دى 1383، ساعت 7:7

بچه‌ها شوخی شوخی به قورباغه‌ها سنگ پرت می‌کنن ... اما ... قورباغه ها جدی جدی می‌ميرن ...

E-mail: Baba_mohamad@hotmail.com
URL: BabaMohamad.TK


نويسنده: reme
پنجشنبه، 10 دى 1383، ساعت 20:52

من نمی دونم چرا آقای ناظم من رو لينک کردن ولی به هر حال به دليلی که شما گفتين نيست.....ممنون از گذر پر محبتت....

E-mail: وارد نشده است
URL: imaneman.persianblog.com


نويسنده: سیاوش
پنجشنبه، 10 دى 1383، ساعت 17:21

می گن زندگی زيباست!

E-mail: siavash352@yahoo.com
URL: tardeed.blogspot.com


نويسنده: امیر
پنجشنبه، 10 دى 1383، ساعت 17:12

به انتظارت تا کی شعر خواهم سرود؟! کاش چشمانت را نمی ديدم!

E-mail: lonelyamir@yahoo.com
URL: silent-tears.persianblog.com


نويسنده: اميرزلزله
پنجشنبه، 10 دى 1383، ساعت 16:9

راستی تازه ديدم... چرا وبلاگ منو لينک ندادی؟ اگه امکانش هست در اولين فرصت اين کار رو بکن. ممنون.

E-mail: وارد نشده است
URL: amirzelzeleh.persianblog.com


نويسنده: Mahshid
چهارشنبه، 9 دى 1383، ساعت 15:27

مرسی عزيز.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگيم
چهارشنبه، 9 دى 1383، ساعت 13:33

نه...فروغ رو نشناختی ويلکاکس عزيز...شعر نو رو هم...! شاعری که در این « کژ آیین قرن دیوانه» نگاهش را معطوف به صرفا زیباییهای زندگی کند کارش همانقدر مشمئز کننده است که در مراسم گردن زنی بی‌گناهی شعری در درخشش خیره‌کننده‌ی تیغه گیوتین بسراید! این را هم اضافه کنم که شعر فروغ بر خلاف تصور شما (که جز بدبختی و تیرگی چیزی در آن ندیده‌اید) سرشار از امید و عشق به زندگیست! امید به تغییر و عشق به هر آنچه شایسته عشق ورزیدن است! بگذريم...ادامه اين بحث جز اطاله کلام حاصلی نخواهد داشت!

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: شراگيم
چهارشنبه، 9 دى 1383، ساعت 13:33

ويلکاکس عزيز...شعر فروغ به دو دوره‌ی کاملا مجزا تقسيم می‌شه...قبل از تولدی ديگر و بعد از تولدی ديگر...خودش گفته که کاش هرگز کتابهای اسير و ديوار و عصيان رو (که در اونها من فروغ يک من کاملا شخصی ست) انتشار نمی دادم...! نگاه فروغ به دنيا نگاه تنگ نظرانه‌ای نبود...نگاه نيهيليستی ای هم نبود...نگاه عميقی بود به واقعيات جامعه‌‌ای که فروغ هم جزئی از اون جامعه بود... شعر عروسک کوکی فروغ تاييد عرايض بنده‌ست: می‌توان بر جای باقی ماند...در کنار پرده اما کور...اما کر...می‌توان فریاد زد...با صدایی سخت کاذب.سخت بیگانه« دوست می‌دارم»......می توان همچون عروسکهای کوکی بود...با دو چشم شيشه‌ای دنيای خود را ديد...می‌توان در جعبه‌ای ماهوت...با تنی انباشته از کاه...سالها در لابلای تور و پولک خفت...می‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستی...بی سبب فرياد کرد و گفت...« آه...من بسيار خوشبختم!»

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: ava _elahi
چهارشنبه، 9 دى 1383، ساعت 13:15

سلام شما هنوز سر پا هستید ؟ حال دوست دخترتون چطوره ؟

E-mail: ava_elahi2000@yahoo.com
URL: yaabasaleh14.persianblog.com


نويسنده: ويلکاکس
چهارشنبه، 9 دى 1383، ساعت 10:26

در نهایت اینکه در تاریکی و بدبختی دست و پا زدن و نشون دادن اون به بقیه کار در خور ستایشی نیست اگر تونستی در لجن زاری که مسلما همه ی ما در اون دست و پا میزنیم و هر روز و هر لحظه باهاش سروکار داریم( منظورم جامعه و مسائل سیاسیش نیست(شاملو) بلکه وجود هرکدوم از ما به تنهاییست! دریچه ی منحصر به فردی که به روی هر کدوم از ما گشودست برای دیدن دنیا(فروغ) ) ، نور و روشنایی رو نشون بدی و امید به زندگی رو، اونوقته که باید ستایشت کرد... میدونی جریان آب به راحتی سرازیر میشه اما سربالایی رفتن آب کاریه که نیاز به صرف انرژی داره .. نابرده رنج گنج ميسر نميشود :)

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: ويلکاکس
چهارشنبه، 9 دى 1383، ساعت 10:25

در ضمن حساب فروغ و شاملو کاملا سواست! من نمیفهمیم شما چرا مسائل رو با هم قاطی میکنین؟ حالا چون در بعضی جاها تاثير پذيری فروغ از شاملو تازه نه از نظر محتوا و شعر بلکه فقط واژه ها و ترکيب های مشترک وجود داشته دليل نميشه که اين هر دو رو در يک رديف قرار بديم..شاملو: آه چگونه اين مارش عظيم اقيانوس را بشنوم تا دگر نگاه آينده را در نی نی شيطان چشم کودکان بنگرم. فروغ: زندگی شايد آن لحظه ی مسدودی است که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران ميسازد! شاملو از درد اجتماع ميگفته و فروغ از هبوط خويش! و البته ناکامی هايی که در رابطه با همون يار دلنواز حافظ که از نظر شما انقدر پوسيده و بی معنی بود..

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: ويلکاکس
چهارشنبه، 9 دى 1383، ساعت 10:25

اِ ... اِ ... اِ ..!! پای اين حافظو چه جوری کشيديد وسط آخه؟ مثل اين بچه هاکه ايراد به کارشون ميگيرند بعد برای تبرئه ی خودشون بقيه رو ميبرن زير سوال!! اين شعر شاملو هم از همون مدلا بوداا... برای رنگ و لعاب دادن به کار خودشون کار بقيه رو نفی ميکنند! عجب!من تعجب میکنم چطور شمایی که مقایسه کردن این دو مورد رو نابخردانه وصف میکنید اینطور طرفدار عمل نابخردانه ی بقیه هستید! تناقض و بیخردی غوغا میکنه!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: ويلکاکس
چهارشنبه، 9 دى 1383، ساعت 10:24

من نفهمیدم این جریان شعر نو و شعر کهنه و شعرای قدیم و برتری یکی بر دیگری چطور وارد بحث ما شد؟!! این حافظو چجوری وارد بحث کردین؟! و اصلا کی گفت که بنده با سبک و سیاق فروغ مشکل دارم؟ و یا محتوای شعرهای حافظ و رفیق شفیق و یار دلنواز رو با محتوای شعر فروغ مقایسه کردم؟ اگر بنا بر مقایسه و کل انداختن بین شعرای قدیم و جدید باشه خب من سعدی رو پیشنهاد میکنم که دیگه در شعراش از آوای جوب و بت چهارده ساله و هزار خبری نیست! اگر اشتباه نکنم اولین کامنتی هم که گذاشتم یک شعر به همون روش مدرن شما بود!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: ويلکاکس
چهارشنبه، 9 دى 1383، ساعت 10:23

«... من در شعر خودم چيزی را جستجو نميکنم. بلکه در شعر خودم تازه خودم را پيدا ميکنم... من به دنيای اطرافم، به اشيا اطرافم و آدمهای اطرافم و خطوط اصلی اين دنيا نگاه کردم و آنرا کشف کردم و وقتی خواستم بگويمش ديدم کلمه لازم دارم.» و چه خوب هم از کلمات بهره برد.... اينها تيکه هايی از گفت و شنود با فروغ بود... میبینید؟ دنیایی که کشف کرده در قالب شعر ها و ترکیباتی که بکار برده به نمایش گذاشته و من جز بدبختی و تیرگی چیزی ندیدم! چه تنگ نظر و چه دید تاریکی داشته نسبت به دنیا.. لطفا مسائل رو با هم قاطی نکنید .. فروغ قبل از اینکه بیاد درد اجتماع رو ببینه اول یه نگاه به خودش انداخته و البته از این نظر برای من قابل تحسینه هرچند در وجود خودش نتونسته زیبایی ها رو ببینه!!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگیم
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 22:41

شهروند عزيز...ممنون از نکته سنجی و انتخاب به جايی که داشتی...

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگیم
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 22:40

هم حافظ هنرمند است و هم شاملو...کار کدام ارزشمند تر است؟ مقايسه اين دو کار نابخردانه‌ايست...هر شاعری را بايد در بازه‌ی زمانی خود محک زد...شاملو اگر در روزگار حافظ می‌زيست مسلما شيوه حافظ رو در پيش می‌گرفت و حافظ هم اگر در قرن ما پا به جهان گذاشته بود شايد در شعرهايش نه خبری از مکان امن بود و نه می بی غش و نه رفيق شفيق!به هر حال به نظر من يک هنرمند متعهد در این روزگار انزوای خود را بيشتر دوست می‌دارد تا همپیاله شدن با شو من ها و دلقکها و نان به نرخ روز‌خورهايی ( و یا خوشبینانه تر: هنرمندان کوری که درد را نمی‌بینند و یا می‌بینند و خود را به کوری می‌زنند و بر نمی‌تابند!) که برای مردم پا در زنجير و شلاق خورده و مفلوکشان ترانه‌های فرح بخش می‌خوانند...!شاعر راستين از زخم قلب آبايی می‌نالد و از مرگ نازلی سخن می‌گويد...شاعر امروزی در این سیاهچاله‌ی ظلمانی زیبایی نور را برای همبندانش وصف نمی کند...چراغی در دست و چراغی در برابر به جنگ سياهی می‌رود!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شراگیم
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 22:39

ويلکاکس عزيز...تو اشتباه نکن...! شايد شاملوی بزرگ در همين شعری که شهروند عزيز نوشته(و من هم عنوان این پست رو از همين شعر اقتباس کرده بودم) پاسخ تو رو داده باشه...(بهت توصيه می‌کنم اگه شهروند نازنين فراموش کرد که شعر رو تکميل کنه خودت بري و بخونيش)...کسی منکر اين نيست که ترسيم زيبايی هنر نيست ولی رسالت یک هنرمندی که در دنیایی اینچنین ظلمانی محکوم به زندگیست به نظر من رفتن به جنگ سياهيهاست و نه نشستن در سايه سار خنک جوی و وصف آواز هزار و سرخی شراب و ميان يار...! شعر هم مثل تمام پديده‌ها از مراحل خردسالی و کودکی خودش عبور کرده و وارد مرحله تازه‌ای شده...پيدايش شعر نو در حقيقت اولين نشانه‌های اين بلوغ ناگزير بود...!جايی بود که من شاعر تبديل به يک من بزرگ و اجتماعی شد و ناليدن از هجر يار جای خود رو به فرياد عليه غدار داد...!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شهروند درجه صفر
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 20:26

سلام ... موضوع ِ شعر ِ شاعر ِ پيشين / از زندگي نبود. / در آسمان ِ خشک ِ خيال‌اش، او / جز با شراب و يار نمي‌کرد گفت‌وگو. / او در خيال بود شب و روز / در دام ِ گيس ِ مضحک ِ معشوقه پاي‌بند، / حال‌آن‌که ديگران / دستي به جام ِ باده و دستي به زلف ِ يار / مستانه در زمين ِ خدا نعره مي‌زدند! ... (شاملو) ... شعر بلندی است حفظ نیستم یه جاییش می گه: ... شاعر / بايد لباس ِ خوب بپوشد / کفش ِ تميز ِ واکس‌زده بايد به پا کند، / آن‌گاه در شلوغ‌ترين نقطه‌هاي ِ شهر / موضوع و وزن و قافيه‌اش را، يکي‌يکي با دقتي که خاص ِ خود ِ اوست، / از بين ِ عابران ِ خيابان جدا کند... میام کاملشو برات می نویسم ... بدرود

E-mail: وارد نشده است
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: ويلکاکس
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 19:32

اشتباه نکن! هنرمند واقعی کسيه که بتونه زيبايی ها رو به تصوير بکشه و اطرافياش رو با جام زيبايی ها سرمست کنه وگرنه که فرو کردن سر بقيه در گل و لای و لجن جوب جلوی در خونه کار ساده ايه! کسی که خودش رو در مرداب بدبختی و زشتی و پلیدی غرق میبینه مسلما نميتونه دست کمک برای ديگرون دراز کنه و جز فرو کشیدن بیشتر اونها در سیاهی ها ارمغان دیگه ای براشون نخواهد داشت ...

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: ويلکاکس
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 19:32

اگر بخندی، دنيا با تو ميخندد، و اگر گريه کنی، تنها گريه خواهی کرد. زيرا زمين پير و اندوهگين بايد شادمانی را امانت بگيرد، در حالی که به قدر کافی درگير مشکلات خويش است. آواز بخوان، تپه ها به تو پاسخ خواهند داد. آه بکش،در هوا محو خواهد شد. انعکاس ها، به صدای شادی محدود مي شود، اما از صدای دغدغه ها پس نشينی ميکند. شادی کن، مردم به سوی تو جذب ميشوند، اندوهگين باش، برميگردند و ميروند. آنان شادی کامل و تمام عيار تو را ميطلبند، اما به غم و اندوه تو نياز ندارند.(چون خودشون به قدر کافی دارند!) خوشحال باش، دوستان زيادی گرد می آوری. غمگين باش، همه را از دست خواهی داد. کسی نيست که جام شراب تورا رد کند. اما صفرای زندگی را بايد تنها نوش جان کنی. سور بده، سالن هايت مملو از جمعيت ميشوند، امساک کن، جهان بی تفاوت از کنارت خواهد گذشت. موفق باش و ايثار کن تا در پناه آن زندگی کنی، هيچ کس نميتواند در واپسين دم حيات ياری ات کند ...

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: سارا
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 19:2

خوب شد يادآوری کردی

E-mail: mycottage@gmail.com
URL: cottage.persianblog.com


نويسنده: مريم
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 18:58

تولد هر دوشون مبارک. ما می تونيم باز هم يه فروغ ديگه داشته باشيم. فقط اگه يه کم به کسايی که استعداد و توانشو دارن بها بديم. فقط اگه يه کم اونا خودشونو بيشتر بشناسن.

E-mail: وارد نشده است
URL: www.tardeed.blogspot.com


نويسنده: man
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 18:14

مرسي كه ياد آوري كردي...خيلي وقته منتظر تولدشم ولي .........بايد دوستش داشت.

E-mail: وارد نشده است
URL: booof.blogspot.com


نويسنده: شهلا
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 18:2

درود بر فــَ رَ وَ شـــی پاکش باد.

E-mail: shahlajoon2003@yahoo.de
URL: 21mehr.com


نويسنده: m
سه شنبه، 8 دى 1383، ساعت 17:56

تولد هر دوشون مبارک !

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


April 2, 2006 6:18 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.