شراگیم
سفر نامه کویر

از طريق رئيسم در شرکت به يک سفر دو روزه همراه با يک گروه بيست نفره به منطقه‌ای کويری در نزديکی سياه کوه واقع در چهل کيلومتری ورامين (پارک ملی کوير)دعوت شده بودم...اهداف و برنامه و مسير سفر طی ايميلی قبلا برايم ارسال شده بود و شب قبل از حرکت با هزار فکر و خيال و اميد و آرزو به خواب رفتم و تا خود صبح خواب کشتی گرفتن با يوز و سواری گرفتن از کل و قوچ می‌ديدم...

قبل از حرکت

صبح وسايلم را که از قبل آماده کرده بودم (شامل کوله و کيسه خواب و لباس گرم و عينک و کلاه و تعدادی کنسرو و قمقمه و دوربين چشمی و...) رو يک بار ديگه چک کردم و راه افتادم...خيلی دلم می‌خواست می‌تونستم با دوچرخه اين مسير رو طی کنم(که البته اميدوارم به زودی بتونم اين کار رو انجام بدم) ولی چون بايد به قوانين گروه احترام می‌گذاشتم از آوردن دوچرخه صرف نظر کردم. طبق برنامه مينی بوس راس ساعت ۹ می‌بايد حرکت می‌کرد...من چند دقيقه به ۹ مونده بود که به اونجا رسيدم...به جز مدير برنامه و چند نفر ديگر از بقيه و منجمله رئيسم هم خبری نبود. به هر صورت به تدريج تا ساعت ۹ و نيم بقيه هم سر و کله‌شان کم کم پيدا شد.

معرفه الرجال (حالا نياين بگين رجال مخصوص آقايونه ها...خودم می‌دونم!)

در بين اعضای گروه يک جوان فرانسوی (که مطلقا فارسی نمی‌دانست) با دختری که دوست و همراه و مترجمش هم بود حضور داشتند. بقيه اعضای گروه تا اونجا که در خاطرم مونده عبارت بودند از : ۱- پير دنيا ديده (ملقب به پير يا مراد) ۲- پير بانو (همسر پير دنيا ديده) ــ که البته در مورد اين دو به تفصيل خواهيد خواند ــ ۳-ريش قرمزی (به همراه دوربين ديجيتال کانن يه ميليونيش) ۴- رئيس من (به همراه دوربين ديجيتال نيکون ۸۵۰ هزار تومنيش) ــ لازم به ذکره که بند سه و چهار تمام طول سفر با دوربين توی سر و مغز هم زدن که اين ميگفت مال من بهتره و اون ميگفت نخير مال من بهتره!) ۵-دختر رئيس من ۶- دوست دختر رئيس من(البته سوء تفاهم نشه... رئيس من زن و بچه داره و مو لای درزش نمی‌ره...! منظور از دوست دختر رئيس من دوست دختر رئيس منه!...ای بابا يعنی رئيس من يه دختری داره که دخترش يه دوستی داره که صد البته اونم دختره!) ۷- آقای فيلمساز مو افشانيان(ايشون به شدت از خلف وعده مسئول تور مبنی بر همراهی کردن دختران زيبا در اين سفر گلايه مند و کمی تا قسمتی داغدار بودند!) ۸- آقای همه فن حريف(البته اين فقط اسم وبلاگ ايشونه و در عمل من که چيز خاصی از ايشون در اين سفر نديدم!) ۹- آقای دماوند زاده‌ی اصل هيماليا (جوانی که خيال می‌کرد آخرش يا حداقل نزديکای آخرشه ) ۱۰- آقای اضافه وزن ريش پرفسوريان (کم حرف و مهربان) ۱۱- لئوناردو دی‌کاپريوی مونتاژ وطن(آقای داماد) به همراه همسرشان که سه ماه پيش ازدواج کرده بودند.ــ يعنی به جان خودم ورژن بتای لئوناردو دی کاپريو بود جوری که فرانسويه در مقابلش اصلا به کل خارجی بودنش رفته بود زير سوال!...اممممم....يه چهار پنج نفر ديگه ای هم بودن با آقای راننده و مدير تور و من ميشديم ۲۴ نفر اگه اشتباه نکنم.اگه من يه نفر ديگه بودم و می‌خواستم به همين سبک خودمو يعنی شراگيم‌ رو در اين سفر تو يه خط معرفی کنم شايد مينوشتم پسر خوشتيپ و قد بلند و خوش فکری که بر خلاف بقيه که وقتشون رو به بطالت و هله پرته گفتن می‌گذراندند دائم سرش در کتاب بود (کتاب تاريخ فلسفه غرب برتراند راسل جلد دوم در اين سفر حتی يک لحظه هم از من جدا نشد) ولی به وقت خود بسيار بذله گو و نکته سنج بود و چون فانوسی محفل بی رونق ما را روشن می‌کرد و هنگام گشت زنی در صحرا چون آهويی تيز پا تپه‌ها را در هم مينورديد و چون عقابی تيز چشم جنبش موری در زير سنگ خارا از نظرش نهان نمی‌ماند...البته قبول بفرمائيد که در اين چند خط نمی‌شه حق مطلب رو به درستی ادا کرد ولی برای اينکه احيانا دوستان بعدها نگويند شراگيم در اين سفر به جز خود همه را توصيف کرد لازم ديدم خود را نيز زير ذره بين بی رحم نقد خويش قرار دهم!

پيرو گرافی!

پس از معرفی اجمالی تعدادی از اعضای گروه لازم است برای اينکه در حال و هوا بيشتر قرار بگيريد عرض کنم که نامبردگان رديف اول و دوم همينجوری الکی نبودن و بين اعضای گروه از تقدس خاصی برخوردار بودند(اينو جدی می‌گم!)...حتی مريدی پير هم مراتبی داشت و من نوعی نمی‌تونستم بدون واسطه با ايشون رابطه مريد و مرادی برقرار کنم...من تازه وارد اگه می‌خواستم در اين وادی وارد بشم بايد اول مريد کمک راننده ای می‌شدم که خودش مريد راننده بود و راننده مريد کس ديگری بود و اين سلسله مراتب ادامه يپدا می‌کرد تا بعد از بيست و سه نفر می‌رسيد به رئيسم و در اون جمع رئيس من تنها کسی بود که بلاواسطه به مرحله مريدی شخص پير رسيده بود...(البته می‌گن خود ياری کلانی داده بوده تا پير به مريدی ايشون رو پذيرفته! ) اين جناب مراد يا شيخ يا پير به معنای واقعی کلمه طی الارض کرده بودن...يعنی دشت و کوه و بيابونی نبوده که ايشون نرفته باشن...طبق شنيده‌ها ايشون به همراه پير بانو نيمی از قلل مرتفع جهان رو فتح کرده بودن که باز هم طبق همون شنيده‌ها در نيمی از اين سفرها پير در کوله خود پيربانو رو حمل می‌کرده و پير بانو فقط نوک قله ها از کوله ميومده بيرون و يه عکس يادگاری با پير مینداخته و خلاصه پير حسابی هواش رو داشته تا پير بانو پير بانو شده!

آغاز حرکت

به هر حال تمام گروه ارادت خاصی نسبت به اين دو بزرگوار داشتن و پير هم در تمام طول مسير وجب به وجب راه رو برای ما موشکافی کردن که مثلا اينجا گاراژ اسماعيل‌خان‌ه و بغليش جيگرکی رضا فتاحه و اون گربه‌هه که جلوی جيگرکی نشسته بومی همين خيابونه و از راسته فلان دارانه و بقالی اون ور خيابون مال فلان کسکه که نسيه هم اصلا نمی‌ده و پيش نماز اين مسجد حاج آقا فلانه و و.............................................خلاصه همينجوری وجب به وجب مريدان رو با علم لدنی خود مستفيض کردن تا از شهر خارج شديم...از تهران تا ورامين رو گوله اومديم و توی مسير من خودم رو مشغول کتاب خوندن کردم ولی از ورامين و پيشوا که رد شديم وارد جاده خاکی و پر از دست اندازی شديم که عملا مطالعه رو غير ممکن می‌کرد ...با توجه به اينکه در راهنمای سفر تاکيد شده بود که خورد و خوراک با خودتان است (که اين تنها برنامه‌از پيش تعيين شده‌ای بود در اين سفر که عملا تحقق پيدا کرد و مو به مو پياده شد!) ولی يک تبصره هم وجود داشت مبنی بر پذيرايی با آب ميوه در مسير رفت که از صدقه سر اون تبصره با سانديس پذايرايی شديم.

قصر بهرام

بعد از حدود ۴۰ کيلومتر جاده خاکی رسيديم به کاروانسرای شاه عباسی يا همون قصر بهرام...يه عمارت بزرگ با ديوارای بلند وسط بر بيابون که زمان شاه عباس به دستور ايشون ساخته شده که موقع مسافرت ها شاه عباس بتونه در اونجا اطراق کنه...يه ۵۰۰ متر دورتر از اين عمارت عمارت مخروبه‌ی ديگری وجود داشت تقريبا به بزرگی خود کاروانسرا که در حقيقت حرمسرای شاه عباس بود و محل استراحت لشکری از زنان و دخترکان و کنيزان شاه عباس که در سفرها او رو همراهی می‌کردند. داخل کاروانسرا دور تا دور حياط اتاقهايی جهت اسکان همراهان شاه عباس وجود داشت و خود شاه عباس در يک اتاق بسيار بزرگتر که بالاتر هم از ساير اتاقها قرار داشت و به شاه نشين معروف بود اقامت می‌کرد که دقيقا همان محلی بود که ما شب رو در اونجا سپری کرديم.اتاقی بزرگ که مفروش هم بود و روی يکی از ديوارهايش يک يادگاری با خط نستعليق به تاريخ ۱۱۷۰ خود نمايی می‌کرد.

گروه مراحم

هنوز پاسی از شب نگذشته بود که صدای يک اتوبوس خبر از آمدن يگ گروه ديگر به قصر بهرام داد و آه و ناله پير و مريدان همگی به هوا رفت که اينجا برای ما هم جا به اندازه کافی نيست و تصميم بر اين شد که هرکس خواست وارد شاه نشين شود عده‌ای به بهانه کمبود جا از ورودش ممانعت به عمل آورند. بعد از ورود بازديد کنندگان وقتی که مشخص شد همگی دختران دانشجو هستند بلافاصله پير با آغوش باز آنها را به داخل شاه نشين پذيرفت !

مشاهده شکار يا يه قل دو قل با پشکل شکار؟!

در چند کيلومتری محل قصر بهرام منطقه‌ای وجود داشت به نام سياه کوه که قرار بود صبح روز بعد پياده برای ديدن کل و قوچ و ساير حيوانات منطقه و همچنين بازديد از سرچشمه محلی که آب را به وسيله کانالهای خاصی به قصر بهرام می‌رساند(چشمه شاهی) به آنجا برويم...تا اينجا تنها حيوانی که ما در منطقه بيابانی موفق به زيارتش شده بوديم يک جفت هوبره بود که هنگام طی کردن جاده خاکی با مينی بوس به صورت لحظه‌ای و در فاصله بسيار دور تشخيص داده شده بودند. صبح روز بعد بعد از خوردن صبحانه راهی شديم...اوايل راه طبق فرموده شاعر که می‌فرمايد: هر بيشه گمان مبر که خاليست...شايد که پلنگ خفته باشد پشت هر تخته سنگ و تپه‌ای انتظار مواجهه با جانوری رو داشتيم و هيجان در اوج خودش بود...يک ساعتی که رفتيم ديديم که نه...انگار از اين خبرا نيست... چشممون رو به دور دستها دوختيم بلکه کلی...بزی...گوسفندی...چيزی در افقهای دور ببينيم...کم کم به کلاغ و گنجشک هم راضی شده بوديم...ولی زهی خيال باطل...کار به جايی رسيد که با ديدن پشکل باقی مونده از گله‌هايی که از اونجا رد شده بودن گل از گلمون می‌شکفت و از هيجان فرياد می‌کشيديم...راهنمای گروه هم کارش شده بود که از روی شکل پشکل ها برای ما نوع و سن و جنسيت حيوان رو مشخص کنه تا ما بتونيم توی ذهنمون تصورش کنيم و سرمون گرم باشه...! اينجوری که پشکلای ريز و بيضی مال حيوونای جوون تر بودن و هرچی پشکل کروی تر و درشت تر می‌شد معلوم می‌شد کار يه حيوون پير تره...
يعنی وقتی از خونه ميومدم بيرون اگه ميدونستم قراره برم توی بيابون و به جای ديدن و دنبال حيوونها دويدن و احيانا سواری گرفتن ازشون با پشکلاشون يه قل دو قل بازی کنم و با پيدا کردن يه کپه پشکل و يه مشت سنده ذق مرگ بشم قلم پام ميشکست همون خونمون ميموندم و صاب کارم رو هم توی خرج نمی‌نداختم!(لازم به ذکره که تمام مخارج سفر من رو که بالغ بر بيست و پنج هزار تومن می‌شد رئيسم تقبل کرد!)

ضايع شدن اول

بعد از يه مدتی که تقريبا تا نصفه‌های راه چشمه شاهی رفته بوديم يه موتور ياماها(از اين پرشی ها) از دور سر و کله‌ش پيدا شد و وقتی بهمون رسيد فهميديم که محيط بان پارک هست و بهمون گفت چون دارن حيوونها رو سر شماری می‌کنن نمی‌تونين نزديک چشمه بشين و بايد برگردين...!
آری...اينچنين بود ای برادر(يا شايدم خواهر) کل ماجرا همين بود...دست از پا درازتر و غرولند کنان برگشتيم... يعنی تا اينجا دو تا از عمده ترين برنامه‌های تعيين شده که رفتن به چشمه شاهی و مشاهده شکار بود با شکست مواجه شد و فقط مونده بود رفتن و تماشای جاده شاه عباس.

ضايع شدن دوم و بازگشت

درست حدس زدين...اين بار هم تيرمون به سنگ خورد و در بين راه که با مينی بوس به سمت جاده شاه عباس می‌رفتيم يکی از چرخهای عقب مينی بوس پنچر شد و با وجود اينکه به علت جفتی بودن لاستيکهای عقب، مينی بوس قادر به حرکت بود ولی راننده تشخيص داد که ادامه دادن مسير به ريسک آن نميارزه و از همونجا راهی ورامين شديم...(البته فراموش شد که قبل از رفتن به جاده شاه عباس از کاروانسرای عين الرشيد که مجموعه‌ای قديمی تر از کاروانسرای شاه عباسی بود و در نزديکی همان کاروانسرا قرار داشت بازديد کرديم.) در ورامين يک ساعتی در پنچرگيری توقف داشتيم و حول و حوش ساعت ۱۱ شب بود که به تهران رسيديم.از اهداف از پيش تعيين شده‌ی اين سفر تنها هدفی که تمام و کمال و به لطف پافشاری و رشادت مدير برنامه و مجری تور محقق گرديد همان تبصره معروف خورد و خوراک با خودتان است بود تا لااقل دلمان خوش باشد که يک کار تيمی در يک مرحله‌اش تمام و کمال انجام گرفته است.

پ.ن: گزارش بيشتر جنبه طنز و شوخی داشت، به غير از اتفاقات پيش بينی نشده همه چيز عالی بود و بسيار بسيار خوش گذشت.(جای همگی خالی)

پ.ن: اگه گاهی رشته کلام از دستم خارج شد به خوبی خودتون ببخشيد...از ۶ بعد از ظهر دارم اينا رو مينويسم تا الان که از يک نصفه شب هم گذشته...همزمان با اين کار هم لباسام رو شستم...هم يه خورش بادمجون پختم برای فردام...هم يک ساعت و نيم با مادرم پای تلفن فک زدم...به هر حال بضاعت ما در همين حده!

توسط در February 2, 2005 7:24 PM | | نظرات (20)
چهل سال بعد در همین روز

زیتون نویسنده یکی از پربیینده ترین وبلاگهای ایرانی عصر دیروز در مصاحبه ای تعداد ویزیتورهای روزانه خود را چهل و پنج میلیارد و دویست و پنجاه و دو میلیون و ششصد و چهل و هفت هزار و صد و نود و پنج نفر اعلام کرد. وی در جواب پرسش خبرنگاری که گفته بود این رقم حدود دو میلیارد از جمعیت کره ی زمین بیشتر است پاسخ داد خود نیز متوجه این امر شده است و در بررسی آی پی ها متوجه شده است که روزانه تعداد زیادی از ساکنین کرات دیگر نیز از وبلاگ وی بازدید می کنند. وی در پاسخ به پرسش خبرنگار دیگری که از وی در مورد سیبیل باروتی پرسیده بود در حالی که به علت کهولت سن به سختی توانست او را به خاطر آورد گفت که به زودی با او ازدواج خواهد کرد.

جناب ممد تقی خاتمی(فرزند محمد خاتمی) رئیس جمهوری ایران و هیئت همراه ایشان در ادامه بازدید از کشورهای آفریقایی عصر امروز با ورود به یکی از دهاتهای آنگولا با استقبال بی نظیر اهالی قبیله ی بورا بورا مواجه شدند. در این بازدید که به علت ازدحام جمعیت چندین ساعت به طول انجامید رئیس جمهور به سخنرانی پرداختند و ابراز امیدواری کردند که روابط دو کشور بیش از پیش گسترش یابد.در پایان مراسم متاسفانه عده ای از مردم قبیله ی بورا بورا هیات همراه جناب خاتمی را خوردند اما رئیس جمهور محبوب کشورمان به سختی موفق به فرار شد. ایشان بعد از این ماجرا در مصاحبه ای در حالی که به شدت نفس نفس می زدند اعلام کردند که از این به بعد تنها از داخل هلی کوپتر در کشورهای آفریقایی سخنرانی خواهند کرد و افزودند پس این فلان فلان شده ها واسه خوردن ما بود که داشتن از سر و کول هم بالا می رفتن! شایان ذکر است که از چهل سال پیش به این طرف که کشورهای اروپایی از دادن ویزا به رئیس جمهوری محبوب کشورمان و هیئت همراه ایشان خود داری کرده اند رئیس جمهوری به کوری چشم دشمنان هفته ای سه بار (بلکه هم بیشتر) به کشورهای آفریقایی سفر می کند که در این سفرها تا کنون تعداد زیادی از هیئت همراه ایشان خوراک قبایل بدوی آفریقایی شده اند.

گروهی به نام پاسداران فدایی فنا شده ی سینه چاک پابرهنه ی کفن پوش، وابسته به شاخه ی نظامی گردان ذوب شده گان در کوره های عظیم ولایت با سوخت کُک، در سایت خود ضمن انتشار اسامی آخرین وبلاگهای باقی مانده که تاکنون اسامی آنها را اعلام نکرده بودند با تکمیل لیست سیاه خود اعلام کردند که به زودی سر تک تک این افراد معلوم الحال که اسامی شان در طی این چهل سال اعلام شده را از تن جدا خواهند کرد. شایان ذکر است که در بین وبلاگهای اعلام شده اسامی چند وبلاگ مذهبی نیز دیده می شود. این گروه در توضیح قرار گرفتن نام این وبلاگها در لیست سیاه خود اعلام کردند که به علت خواندن چند مطلب توهین آمیز در یک سایت نسبت به ساحت مقدس مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خارمناری (قدس سره رضوانه تعالی شریف دامت مستدامه سلام الله علیکم و آله اجمعین و تبارک الله احسن الخالقین… الی آخر… ) ولی امر مسلمین و غیر مسلمین ایران و جهان، از شدت ارادت و غیرت چنان خونشان به جوش آمده که از این پس دیگر خودی و غیر خودی نخواهند شناخت.

شرکت مخابرات ایران ضمن تکذیب خبر فیلترینگ گسترده ی سایتها و وبلاگها اعلام کرد که در لیست جدیدی که به آی اس پی ها ارائه کرده است بیش از چهل و سه سایت و وبلاگ وجود دارند که استفاده از آنها مجاز است و هیچگونه محدودیت و ممنوعیتی برای کاربران در دسترسی به این سایتها نخواهد بود. شایان ذکر است از چهل سال پیش به این طرف به خاطر افزایش سایتهای مستهجن و غیر اخلاقی، شرکت مخابرات به جای ارائه لیست سایتهای ممنوعه لیست سایتهای مجاز را به آی اس پی ها ارائه می دهد.

قرار دادن یک عکس سکسی بالای وبلاگ جناب ابطحی تعداد ویزیتورهای این وبلاگ را به شدت افزایش داد …آقای ابطحی که چهل سال پیش به خاطر جلب مخاطب و روشنفکر نمایی عکس با عبا و عمامه بالای وبلاگ خود را به عکسی بدون عبا و عمامه تغییر داده بود، طی این چهل سال و به تدریج تغییرات دیگری را در عکس لوگوی وبلاگ خود اعمال کردند:

در دهه ی اول وبلاگنویسی عکسهایی از خود ملبس به کت شلوار و کراوات.

در دهه ی دوم وبلاگ نویسی عکسی از خود با تی شرت و شلوار جین.

در دهه ی سوم عکسی با شلوار جین بدون تی شرت.

در دهه ی چهارم عکسی با تی شرت بدون شلوار جین!

این روحانی روشنفکر در آخرین تغییر و تحولات اینچنینی در لوگوی وبلاگ خود در اقدامی جسورانه با عکسی کاملا برهنه به استقبال دهه ی پنجم وبلاگ نویسی خود رفته است.

زمین لرزه ای به قدرت 6.2 در مقیاس ریشتر صبح امروز قسمتی از صحرای مالاگاشی واقع در شمال آفریقا را لرزاند…این زمین لرزه تلفات و خساراتی در بر نداشت و تنها باعث رم کردن بعضی گله های حیوانات شد. وبلاگ شبح در تفسیر این حادثه عامل و مقصر اصلی آن را سرمایه داری جهانی عنوان کرد و افزود تنها راه جلوگیری از تکرار چنین اتفاقاتی اتحاد کارگران بر ضد سرمایه داری جهانیست.

سخنگوی دولت جمهوری اسلامی ایران خبر اعدام کودکان زیر 6 سال در ایران را به شدت تکذیب کرد. سخنگوی وزارت امور خارجه افزود جریانهایی با اینگونه تبلیغات دروغین می خواهند چهره ی رئوف جمهوری اسلامی را در انظار جهانی مخدوش کنند. ایشان ادامه داد تنها مورد اعدام کودکان زیر 6 سال مربوط به پرونده کودک چهار ساله ای می شود که با دختر همسایه شان بی شرمانه دکتر بازی کرده بود و در باقی موارد تمام کودکان اعدام شده 6 سال و حتی بیشتر داشته اند.

توسط در February 2, 2005 6:58 PM | | نظرات (3)
امروز روز اول دیماه است

شب يلداست ناسلامتی...عصری از سر کار زنگ زدم خونه خاله‌م اينا ببينم برنامه‌ای دارن برای شب يلدا يا نه...گفتم شايد همه برن خونه‌ی مادربزرگم تا به قول خودم « دور هم باشيم!»...اصولا آدمی نيستم که با شلوغی و مهمون بازی کنار بيام...ولی امروز هوس کرده بودم شب يلدا رو تنها نباشم...هوسه ديگه...مثه اينکه ادم بعضی وقتا هوس سمنو می‌کنه...! پسر خاله‌م گفت که برنامه‌ای نيست...گفت منير جان(مادر بزرگم) جايی دعوت داره...تعارفم کرد که برم پيش اونا...از لحنش معلوم بود که تعارف کرد...منم تشکر کردم و موضوع حرف رو عوض کردم...
رسيدم خونه ديدم خواهرم دو تا دونه خرمالو گذاشته برام تو يخچال...ياد داشت هم گذاشته که اينا مال توئه...! نمی‌دونم اين آخر برجی چجوريه که پولاش تموم نشده...!خوشم نمياد کسی بهم محبت کنه...حتی اگه خواهرم باشه...! به هر حال چون شب يلدا بود يکی از خرمالوها رو خوردم...! اين ماه خيلی مزخرف بود...اون پنجاه هزار تومنی که اول ماه واسه قبض تلفن دادم بعلاوه‌ی ۱۴ هزار تومنی که بابت قبض برق دادم دخلمو اورد...!وسط ماه مجبور شدم به بانکم دستبرد بزنم...متنفرم از اينکه از حساب پس اندازم پول بردارم برای خرج روزانه‌م...احساس گناه می‌کنم...! احساس استيصال...ولی گاهی وقتا واقعا چاره‌ای نيست...عجيب هوس فروغ خوندن کردم...يا نه...دلم می‌خواست يکی بود باهاش حرف می‌زدم...يعنی باهام حرف می‌زد...يه آدم حسابی...يکی مثه فروغ...ولی آدم حسابی زياد پر حرف نمی‌شه...مطمئنم...فروغ اگه بود يه گوشه می‌نشست و خيلی ناشيانه سعی می‌کرد سر يه حرفيو باز کنه...منم که بدتر از اون...شرط می‌بندم اگه اينجا بود سر بحث رو اينجوری باز می‌کرد که تو چرا نمی‌ری پيش مادرت؟ منم می‌گفتم منتظرم گرين کارتم بياد...فوق فوقش يکی دو سال ديگه...(الان سالهاست که همينو می‌گم...) اونم يه لبخندی می‌زد و می‌گفت مادرت اونجا ازدواج کرده؟...نه...حوصله فروغ رو هم ندارم...يعنی اگه بخواد از اين سوالای خاله زنکی بپرسه حوصله‌ش رو ندارم...توی شعراش قابل تحمل تره...! اخه به تو چه مادر من اونجا ازدواج کرده يا نکرده...! ...می‌شه تنهام بذاری؟ می‌گه ناراحتت کردم؟ داد می‌زنم برو گمشو بيرون! کتابشو پرت می‌کنم طرفش و بلافاصله هم پشيمون می‌شم...بنده‌خدا چيزی نگفت که...اعصابم خورده...نمی‌دونم تا چند می خوام بيدار بمونم...ديشب هم ۴ ساعت بيشتر نخوابيدم...صبح يه ربع دير رسيدم سر کار...اصلا حوصله نگاه‌های سرزنشگر و گوشه کنايه همکارا رو ندارم...! از اين ور ده دقيقه دير رسيدن منو می‌بينن و کرنومتر ميزنن ولی از اون ور دو سه ساعت ديرتر رفتنمو نمی‌بينن...! می‌رم از دلش در بيارم...دختر خوبيه...می‌گم ببخشيد...اعصابم خورده...می‌گه اگه خورده بود توی چشمم چی!؟ می‌گم قربون چشمت برم...نمی‌دونم چی می‌شه که يه دفعه بغلش می‌کنم و غرق بوسه‌ش می‌کنم...اولش يه خورده خودشو جمع و جور می‌کنه ولی بعد خودش رو ول می کنه توی بغلم...يهو يادم ميفته که شوهر داره...ابراهيم گلستان بفهمه دهنمو سرويس می کنه...! اينايی که ادعای روشنفکری دارن اتفاقا از صد تا ترک دو نبش بدتر غيرتی می‌شن...! خودمو جمع و جور می‌کنم و می‌گم اگه ازدواج نکرده بودی ميومدم خواستگاريت! خنده‌ش می‌گيره...می‌گه تو ديوونه‌ای...می‌گم نه...جدی می‌گم...تو حاضر می‌شدی زن من بشی؟ تو نگاش ميخونم آره ولی لباش می‌گه نه...!می‌زنه به مسخره بازی...گور باباش...ولی واقعا دلم می خواست بدونم اگه اون مرتيکه نبود زن من می‌شد يا نه...! فکر نمی کنم...يه زن هرچی‌ام باشه باز يه زن‌ه...حسابگره...سياست مداره...دو دو تا چارتا می‌کنه اگه صرف داشته باشه براش بله رو می‌گه...! نمی خوام بهش فکر کنم...
يکی دو هفته‌س تو روزنامه آگهی فروش قسطی لب تاب رو زده...دويست و پنجاه هزار تومن پيش می‌دی با ۳۶ تا قسط ۳۷ هزار تومنی...هی بالا پايين می‌کنم که درخواست وام بکنم يا نکنم...آخه لب تاب به چه دردم می‌خوره؟ اگه بخوام با دوچرخه برم دور دنيا رو بگردم لازمم می‌شه...حداقلش اينه که شبا می‌رم تو چادرم براتون اتفاقای روزانه‌م رو می‌نويسم و هرجا که دسترسی به نت داشتم آپديت می‌کنم...مثلا امروز اينجوری شد و اينا رو ديدم و اين فکرا توی مغزم بود و از اين اراجيف...تازه با دوربين ديجيتالی هم که خواهم خريد عکسايی رو که از جاهای ديدنی دنيا گرفتم می‌ريزم روی هاردش تا بعضياشون رو براتون پابليش کنم...! مزخرفه...همون از ورامين رد نشده ميريزن سرم هم لب تابمو می‌برن هم دوچرخه‌مو...به خودم تجاوز نکنن شانس آوردم! چی‌کار کنم پس؟ يه ماه ديگه اين شرکت پژو توی جردن دوچرخه‌های جديدش رو می‌آره...دوچرخه سفری خوب بين ۴۵۰ تا ۷۵۰ هزار تومنه...مگه معجزه بشه و مامانه خواب نما بشه يه پولی بفرسته تا بتونم بخرم...! داره کم کم گشنم می‌شه...برم اون يکی خرمالوئه رو هم بخورم...!

توسط در February 2, 2005 6:02 PM | | نظرات (1)