شراگیم
« گزارش سفر به میانکاله | صفحه اصلی | چهل سال بعد در همین روز »
امروز روز اول دیماه است

شب يلداست ناسلامتی...عصری از سر کار زنگ زدم خونه خاله‌م اينا ببينم برنامه‌ای دارن برای شب يلدا يا نه...گفتم شايد همه برن خونه‌ی مادربزرگم تا به قول خودم « دور هم باشيم!»...اصولا آدمی نيستم که با شلوغی و مهمون بازی کنار بيام...ولی امروز هوس کرده بودم شب يلدا رو تنها نباشم...هوسه ديگه...مثه اينکه ادم بعضی وقتا هوس سمنو می‌کنه...! پسر خاله‌م گفت که برنامه‌ای نيست...گفت منير جان(مادر بزرگم) جايی دعوت داره...تعارفم کرد که برم پيش اونا...از لحنش معلوم بود که تعارف کرد...منم تشکر کردم و موضوع حرف رو عوض کردم...
رسيدم خونه ديدم خواهرم دو تا دونه خرمالو گذاشته برام تو يخچال...ياد داشت هم گذاشته که اينا مال توئه...! نمی‌دونم اين آخر برجی چجوريه که پولاش تموم نشده...!خوشم نمياد کسی بهم محبت کنه...حتی اگه خواهرم باشه...! به هر حال چون شب يلدا بود يکی از خرمالوها رو خوردم...! اين ماه خيلی مزخرف بود...اون پنجاه هزار تومنی که اول ماه واسه قبض تلفن دادم بعلاوه‌ی ۱۴ هزار تومنی که بابت قبض برق دادم دخلمو اورد...!وسط ماه مجبور شدم به بانکم دستبرد بزنم...متنفرم از اينکه از حساب پس اندازم پول بردارم برای خرج روزانه‌م...احساس گناه می‌کنم...! احساس استيصال...ولی گاهی وقتا واقعا چاره‌ای نيست...عجيب هوس فروغ خوندن کردم...يا نه...دلم می‌خواست يکی بود باهاش حرف می‌زدم...يعنی باهام حرف می‌زد...يه آدم حسابی...يکی مثه فروغ...ولی آدم حسابی زياد پر حرف نمی‌شه...مطمئنم...فروغ اگه بود يه گوشه می‌نشست و خيلی ناشيانه سعی می‌کرد سر يه حرفيو باز کنه...منم که بدتر از اون...شرط می‌بندم اگه اينجا بود سر بحث رو اينجوری باز می‌کرد که تو چرا نمی‌ری پيش مادرت؟ منم می‌گفتم منتظرم گرين کارتم بياد...فوق فوقش يکی دو سال ديگه...(الان سالهاست که همينو می‌گم...) اونم يه لبخندی می‌زد و می‌گفت مادرت اونجا ازدواج کرده؟...نه...حوصله فروغ رو هم ندارم...يعنی اگه بخواد از اين سوالای خاله زنکی بپرسه حوصله‌ش رو ندارم...توی شعراش قابل تحمل تره...! اخه به تو چه مادر من اونجا ازدواج کرده يا نکرده...! ...می‌شه تنهام بذاری؟ می‌گه ناراحتت کردم؟ داد می‌زنم برو گمشو بيرون! کتابشو پرت می‌کنم طرفش و بلافاصله هم پشيمون می‌شم...بنده‌خدا چيزی نگفت که...اعصابم خورده...نمی‌دونم تا چند می خوام بيدار بمونم...ديشب هم ۴ ساعت بيشتر نخوابيدم...صبح يه ربع دير رسيدم سر کار...اصلا حوصله نگاه‌های سرزنشگر و گوشه کنايه همکارا رو ندارم...! از اين ور ده دقيقه دير رسيدن منو می‌بينن و کرنومتر ميزنن ولی از اون ور دو سه ساعت ديرتر رفتنمو نمی‌بينن...! می‌رم از دلش در بيارم...دختر خوبيه...می‌گم ببخشيد...اعصابم خورده...می‌گه اگه خورده بود توی چشمم چی!؟ می‌گم قربون چشمت برم...نمی‌دونم چی می‌شه که يه دفعه بغلش می‌کنم و غرق بوسه‌ش می‌کنم...اولش يه خورده خودشو جمع و جور می‌کنه ولی بعد خودش رو ول می کنه توی بغلم...يهو يادم ميفته که شوهر داره...ابراهيم گلستان بفهمه دهنمو سرويس می کنه...! اينايی که ادعای روشنفکری دارن اتفاقا از صد تا ترک دو نبش بدتر غيرتی می‌شن...! خودمو جمع و جور می‌کنم و می‌گم اگه ازدواج نکرده بودی ميومدم خواستگاريت! خنده‌ش می‌گيره...می‌گه تو ديوونه‌ای...می‌گم نه...جدی می‌گم...تو حاضر می‌شدی زن من بشی؟ تو نگاش ميخونم آره ولی لباش می‌گه نه...!می‌زنه به مسخره بازی...گور باباش...ولی واقعا دلم می خواست بدونم اگه اون مرتيکه نبود زن من می‌شد يا نه...! فکر نمی کنم...يه زن هرچی‌ام باشه باز يه زن‌ه...حسابگره...سياست مداره...دو دو تا چارتا می‌کنه اگه صرف داشته باشه براش بله رو می‌گه...! نمی خوام بهش فکر کنم...
يکی دو هفته‌س تو روزنامه آگهی فروش قسطی لب تاب رو زده...دويست و پنجاه هزار تومن پيش می‌دی با ۳۶ تا قسط ۳۷ هزار تومنی...هی بالا پايين می‌کنم که درخواست وام بکنم يا نکنم...آخه لب تاب به چه دردم می‌خوره؟ اگه بخوام با دوچرخه برم دور دنيا رو بگردم لازمم می‌شه...حداقلش اينه که شبا می‌رم تو چادرم براتون اتفاقای روزانه‌م رو می‌نويسم و هرجا که دسترسی به نت داشتم آپديت می‌کنم...مثلا امروز اينجوری شد و اينا رو ديدم و اين فکرا توی مغزم بود و از اين اراجيف...تازه با دوربين ديجيتالی هم که خواهم خريد عکسايی رو که از جاهای ديدنی دنيا گرفتم می‌ريزم روی هاردش تا بعضياشون رو براتون پابليش کنم...! مزخرفه...همون از ورامين رد نشده ميريزن سرم هم لب تابمو می‌برن هم دوچرخه‌مو...به خودم تجاوز نکنن شانس آوردم! چی‌کار کنم پس؟ يه ماه ديگه اين شرکت پژو توی جردن دوچرخه‌های جديدش رو می‌آره...دوچرخه سفری خوب بين ۴۵۰ تا ۷۵۰ هزار تومنه...مگه معجزه بشه و مامانه خواب نما بشه يه پولی بفرسته تا بتونم بخرم...! داره کم کم گشنم می‌شه...برم اون يکی خرمالوئه رو هم بخورم...!

توسط در February 2, 2005 6:02 PM |
نظرات
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: اميرزلزله
پنجشنبه، 10 دى 1383، ساعت 16:4

کاش ميشد منم برم خواستگاری خواجه حافظ! ميشد يعنی؟! دختر بزرگ که نداشت دومادش بشم! خرمالوئه نوش جونت. اگه دور دنيا رفتی خبرشو بده ما هم تا يه جايی پياده دنبال دوچرخه ت بدويم! مخلص.

E-mail: وارد نشده است
URL: amirzelzeleh.persianblog.com


نويسنده: مريم
يكشنبه، 6 دى 1383، ساعت 23:13

مگه فروغ بعد از طلاقش دوباره ازدواج کرده؟ ؟حالا وبلاگتو نکوبی تو سر من.

E-mail: وارد نشده است
URL: www.tardeed.blogspot.com


نويسنده: man
جمعه، 4 دى 1383، ساعت 16:13

هميشه فكر ميكردم فقط ما كه غريبيم شب يلدا نداريم......پس شما هم بله؟؟؟؟

E-mail: وارد نشده است
URL: booof.blogspot.com


نويسنده: شراگیم
جمعه، 4 دى 1383، ساعت 0:0

ممنون نسيم جان...:) والا به پير...به پيغمبر... ما بی معرفت نيستيم...گرفتاريم!:(

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: نسيم صبا
پنجشنبه، 3 دى 1383، ساعت 15:33

هميشه نوشته هات جالب بود ه//وقتی ميخونم اينگار منم تو اتفاقات زندگيت شريک بودم //هرکاری ميکنم مثل تو بی معرفت باشم نيام سر بزنم..نميتونم//مرامم اينه ديگه /جيگر سوخته رفيق باز امروزم رو فاز محبتم واست نيم خط نوشتم//شاد باشی //صبا

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: Arastu
پنجشنبه، 3 دى 1383، ساعت 14:44

age mamanam bood migoft bache joon avaze in susul bazia docharkheo durbino laptop ) boro pulato jam kon ye tike zamin vase khodet bekhar!)

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: mahya
پنجشنبه، 3 دى 1383، ساعت 1:43

يلدا هم يه شب تاريکه مث همه شبهای ديگه که منتها چون بلند تره زجرش تموم شدنش بيشتره ....:(

E-mail: وارد نشده است
URL: zeroabsolu.blogspot.com


نويسنده: یک اهری
چهارشنبه، 2 دى 1383، ساعت 23:54

شما که از محبت کردن زیاد خوشتون نمی آد . چرا خرمالو رو با محبت میخوری؟

E-mail: وارد نشده است
URL: 1ahari.persianblog.com


نويسنده: ياد
چهارشنبه، 2 دى 1383، ساعت 13:56

نمیدونم کرسی خونه ی مادر بزرگ خيلی بزرگ بود يا ما خيلی کوچک،نميدونم قدح آبی ی که دونه های انار توش مثل ستاره های هفت آسمون به ما چشمک ميزد خيلی بزرگ بود يا دستای ما خيلی کوچيک ...(ادامه در وب لاگ)

E-mail: وارد نشده است
URL: www.beyadar.persianblog.com/


نويسنده: ايليا
چهارشنبه، 2 دى 1383، ساعت 10:25

چه شبی بوده !‌ در ضمن تو داشتی توهم می زدی لااقل با يه آدم باحال تر !! جناب شراگيم خيلی وقته خدمت نرسيديم !‌ دورادور سلام می رسونيم حالا اگه وسط راه سلام ما رو می خورن من نمی دونم !!

E-mail: وارد نشده است
URL: pandul.persianblog.com


نويسنده: شادی
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 22:20

برات هزار تا شب يلدای بهتر از اين آرزو ميکنم ... با يه فروغ نازنين . که متاهل نباشه !!! /

E-mail: parykoochooloo@yahoo.com
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com


نويسنده: شراگیم
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 21:49

شهروند عزيز...آخرش در حسرت ديدار تو آواره ترين شدم و يه قرار نذاشتی ببينيمت...!بعد از مهشيد شماره دوی ليست فيورت منی!؛)

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: شهروند درجه صفر
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 19:38

سلام ... آش خرمالو و فروغ و و دوچرخه و لپ تاب و تجاوز در شب يلدا چی که نميشه! حالا خواستگاری از يه زن شوهر دار رو هم بهش اضافه کن ... تو خود حديث مفصل .... نه نه نخوان که اوضاع بيريخته ... يه شاعری گفته : شب يلدای غمم را سحري پيدا نيست / گريه های سحرم را اثری پيدا نيست / هست پيدا که به خون ريختنم بسته کمر / گرچه از نازکی اورا کمری پيدا نيست ... بدرود

E-mail: وارد نشده است
URL: mkh121.persianblog.com


نويسنده: آسمان
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 15:52

سلام بچه جون. دلم برات تنگ شده بود. خيلی وقت بود اين ورا نيومده بودم. می بينم که روز به روز دلتنگيت داره بيشتر ميشه!!!! اميدوارم يکی خر بشه بياد باهات دوست شه که از اين تنهايی و بيقراری در بيای. راستی؛ تو چيزی راجع به عدد چهل ميدونی؟؟ يه سری حرف و حديثا که معمولا راجع به چهل ميگن رو جايی مکتوب ديدی که من بتونم برم سراعش؟؟؟؟ ممنون ميشم اگه بهم خبر بدی. فعلا بای.

E-mail: وارد نشده است
URL: asemani.persianblog.com


نويسنده: Mahshid
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 15:50

به هاله ...من هم عاشق اين شعر کيومرث منشی زاده بودم. گاهی فکر ميکردم که کسی جز من آن را نشنيده. وقتی داشت ميخوند تو انستيتو گوته بودی ؟ من بالای درخت نشسته بودم ها....

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: Mahshid
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 15:49

:)))))

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شهلا
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 14:33

آخی جـــــانـــــا......

E-mail: وارد نشده است
URL: 21mehr.com


نويسنده: داريوش
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 12:23

عالي بود! به ما هم سر بزن!

E-mail: وارد نشده است
URL: http://www.bigharar1.blogspot.com


نويسنده: یک دوست
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 11:16

شراگيم جان خيلی جالب نوشتی -

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: مهسا
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 11:10

جوجه هاتو شمردی؟؟؟ديشب آخرين مهلتش بودا!!!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: badobarann.persianblog.com


نويسنده: سوسن
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 10:27

سلام پسر خوب /تو که خرمالو رو خوردی من که همون خرمالو رو هم نخوردم خونه ی ما از يلدا فقط شبش بود / خيلی شيطنونی و بامزه فروغ خيلی دلش بخواد زن تو بشه کی از تو بهتر/ مگه اين که تو فروغو سرکار بزاری از بس شيطونی

E-mail: وارد نشده است
URL: sousanevahshi.persianblog.com


نويسنده: mosafer
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 10:23

آخی نازی شراگيم(از اون بوسا ،روشن فکر باش اینجاشو ها ) بهت ترحم نميکنم چون ميدونم به موقعش تو هم جنست خرابه اما منو ياد يکی انداختی که ديشب از اونور دنيا زنگ زد گفت که دلش گرفته تنهای تنها بود !شايد ايمان آوردن به آغاز فصل سرد اينا رو هم داشته باشه .ای بابا من دوچرخه ميخوام (از اين گريه ها که تبديل به سيل ميشه)کی من بزرگ ميشم آخه!

E-mail: وارد نشده است
URL: mosafer2004.persianblog.com


نويسنده: هاله
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 5:21

هذیانهای مرد مالیخولیائی رنگ پریده

E-mail: وارد نشده است
URL: mithras.org


نويسنده: parvane
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 4:54

آقا جان سلام برای اولين بار حرف زدنت حسابی بدلم چسبيد. تاکيد ميکنم اولين بار. شب يلدای تو در ايران مثل ما غربتی ها الکی الکی طی شد. بقيه ايام به کام. خوش باشی.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: Sara K
سه شنبه، 1 دى 1383، ساعت 2:38

:)))))))) vali avazesh age laptop begiri fekr konam foroogh balaro bege

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


April 2, 2006 6:05 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.