شراگیم
« تور دو کرج | صفحه اصلی | یک حکایت...یک خاطره »
گزارش سفر با دوچرخه به اصفهان

تقریبا ساعت 7 صبح بود که راه افتادم...روز قبل یک مقدار تجهیزات و لوازمی رو که فکر می کردم در این سفر نیاز خواهم داشت خریده بودم و با ضرب و زور همه ش رو توی یه کوله پشتی جا داده بودم...اوایل راه اصلا متوجه سنگینی بیش از حد کوله نبودم ولی چند ساعتی که گذشت کم کم وزن کوله(حدود بیست کیلو) شروع به اذیت کردن شانه ها و ستون فقراتم کرد...چاره ای نبود...یا باید تحمل می کردم و یا خار و ذلیل به خانه برمی گشتم که من راه اول را انتخاب کردم...رکاب زدن در مسافتهای طولانی و در جاده های بیابانی _علی الخصوص به تنهایی _ می تواند بسیار مایوس کننده باشد...حس می کنی انگار جاده کش می آید و هیچگاه انتهایی نخواهد داشت... وقتی عرق ریزان به تابلوی قم 125 کیلومتر می رسی مایوس می شوی ولی وقتی به اوج ناامیدی می رسی که بعد از اینکه مدتها با تمام قوا و سرعت و با صرف انرژی بسیار زیاد رکاب زدی و پیش خود فکر می کنی که لابد دیگر ثلث راه را آمده ای با تابلوی قم 115 کیلومتر مواجه شوی...!
برایت هر ده دقیقه مثل یک ساعت می گذرد... تابلوهای بین راه که کیلومتر مانده تا شهر بعدی را نشان می دهد به نظر طلسم شده می آید...صدای یکنواخت چرخ (به خصوص اگر مختصر جیر جیری هم بکند!) برایت سرسام آور می شود و وقتی اتوموبیلهایی که به سرعت از کنارت رد می شوند با انواع و اقسام بوق های انکرالاصوات خود تشویقت می کنند به جنون نزدیک می شوی... گذشته از اینها بعد از یکی دو ساعت رکاب زدن عملا نشستن روی زین برایت عذاب می شود و احساس کسی را خواهی داشت که دسته خری را توی ماتحتش فرو کرده باشند و هرچه هم که دست و پا می زند بیرون نمی آید...!
با تمام این تفاصیل روز اول مسیر تهران تا قم را رکاب زدم و فکر کنم حوالی 5 بعداز ظهر بود که به قم رسیدم...همانجا و در کنار کسانی که برای زیارت به قم آمده و در کنار بتکده شرعی و رسمی خود! چادر زده بودند چادر یک نفره ی خود را برپا کردم و غذایی را که همراه داشتم گرم کرده و خوردم و به داخل کیسه خواب خود خزیدم...شب اول از شدت دردی که در ناحیه ستون فقرات و کتفها(به علت سنگینی کوله) و همچنین سوزشی که به علت آفتاب سوختگی در دستها و صورتم احساس می کردم چند ساعتی بیشتر نخوابیدم...و صبح روز بعد با اندکی تردید دوباره به راه افتادم...
نمی دانم این برنامه ی طنز پاورچین را دیده اید یا خیر...(جزء معدود برنامه های تلویزیونی بود که حتی تکرارش را نیز نگاه کردم!) قیافه ی من وقتی کامیونهای غول پیکر با سرعت سرسام آور و غرش رعد آسا از کنارم می گذشتند درست شبیه قیافه ی پدر داوود بود وقتی پدر فرهاد در گوشش نعره می کشید...! فکر می کنم چند ده کیلومتری رکاب زده بودم که نرسیده به دلیجان از ناحیه چرخ عقب پنچر شدم...از آنجا که پیش بینی چنین چیزی را کرده بودم به سرعت تیوبم را تعویض کردم ولی وقتی خواستم با تلمبه ای که همراه داشتم تیوب جدید را باد کنم متوجه خرابی تلمبه جدیدی که خریده بودم شدم...همونجا از شدت استیصال و عصبانیت چنان تلمبه را روی سنگ کوبیدم که چند تکه شد...تنها شانسی که آوردم این بود که آن حوالی یک روستای کوچک در چند کیلومتری من قرار داشت...با هر جان کندنی که بود خود را به روستا رساندم و از یکی از بچه ها که در روستا مشغول بازی بود تلمبه ای تقاضا کردم...کودک که از دیدن چهره و تشکیلات من متحیر مانده بود به سرعت داخل خانه ای شد و پس از چند لحظه با هفت هشت نفر دختر و پسر دیگر بیرون آمدند و به تماشای این حقیر مشغول شدند...! و بالاخره یکی از آنها که بزرگتر بود جرئت به خرج داد و پرسید که عمو از کجا اومدی؟ و وقتی گفتم از تهران یکی دیگر از آنها جرئتی پیدا کرد و گفت تو برادر همون دختری هستی که رفته بود دور دنیا؟ تعجب کردم که اینها ماجرای خانم مهدوی نادر را از کجا شنیده و یا خوانده اند و با تبسمی پاسخ منفی دادم...و خلاصه بعد از این سوال سیل سوالها سرازیر شد و بعد هم یکی از آنها به خانه دوید و خودکاری آورد که عمو کف دست مرا امضا کن!! و ناگهان انگار این کک به تنبان همه شان افتاد که مال ما رو هم امضا کن...و خلاصه کلی احساس علی دایی بودن بهمان دست داد و کلی همانجا امضا دادیم...!
بعد از دو سه ساعت معطلی(از زمان پنچر شدن) بالاخره تیوب را باد کردم و به راه افتادم...و وقتی به دلیجان رسیدم حوالی عصر بود...به محض ورود به دلیجان یک خودروی زانتیای نوک مدادی جلوی پایم ایستاد و مرد حدودا سی و شش هفت ساله ای بسیار موقر که خود را دکتر فلانی معرفی کرد از من در مورد اینکه از کجا امده ام و به کجا می روم پرسید...و وقتی فهمید که از تهران و به مقصد اصفهان در حرکتم نمی دانم روی چه حسابی از من خواست که شماره تلفنم را به او بدهم و گفت که در تربیت بدنی آشنا دارد و نمی دانم می خواهد چه کار برای من بکند...!(البته ایشان با خانواده بودند و گمان کنم دختری که عقب نشسته بود کمی تا قسمتی عشقولانه مرا می نگریست! خدا به خیر کند...)
در بدو ورود به دلیجان بسیار گرسنه بودم و می خواستم غذای تازه و نه کنسرو شده بخورم...به اولین رستوران رفتم و یک زرشک پلو با مرغ مفصل با مخلفاتش خوردم ولی به محض اینکه پایم را از رستوران بیرون گذاشتم ناگهان گویا زمین گشت شش آسمان گشت هشت و احساس کردم که شب آخر زندگیم است...حالت تهوع و سردرد شدید به همراه تب خفیف و سوزش بیش از اندازه ی دستها و صورتم من رو به این نتیجه رساند که اگر امشب بخواهم در چادر زپرتی خود بخوابم خواهم مرد...به ناچار به هتلی در همان شهر رفتم که انصافا هم هتل خوبی بود(ناگفته نماند که در حین گشت زنی در شهر و دنبال هتل گشتن یک جوان موتور سوار غیور دلیجانی با زور دگنک سعی داشت من را برای یک شب هم که شده به خانه ی خود ببرد و ما نپذیرفتیم!) در هتل اولین کاری که کردم در اتاقم را از پشت شش قفله کردم و تمام لباسهایم را دراوردم و یک راست به زیر دوش آب رفتم...و با همان حالت بعد از خوردن چهار قوطی انواع آبمیوه و آبجوی اسلامی! روی تخت دو نفره ای که آنجا بود ولو شدم...و با اینکه تا ساعتها از شدت سوزش دست و صورت خوابم نبرد ولی وقتی خوابیدم تا حوالی ساعت 9 فردا بیدار نشدم...چرا دروغ...همان دیشب تصمیم گرفته بودم که برگردم و تا عمر دارم دیگر چنین سفری را تجربه نکنم ولی صبح فردا انگار که انسان دیگری بودم و به جز درد مختصری در میان پاها و ستون فقرات و سوزش دست و صورت مشکل دیگری نداشتم...در آینه ی قدی هتل متوجه زخم بد منظر و بزرگی درست روی ستون مهره هایم(جایی که بیشترین وزن کوله به ان نقطه وارد می شد) شدم این بود که مقدار زیادی از وسایلم را برای هرچه سبک تر شدن کوله(تقریبا تمام خوراکیها به استثنای دو کنسرو کشک بادمجانم را که خیلی دوست داشتم!) در هتل جا گذاشتم و بعد از تسویه حساب با هتل مجددا به راه افتادم...
اگر اشتباه نکنم فکر کنم چند ده کیلومتر مانده به میمه بود که با تنها همسفرانم در این سفر آشنا شدم...آندریاس و لینا یک زن و شوهر آلمانی که با دوچرخه دور دنیا را می گشتند...اولین برخوردمان کوتاه و زود گذر بود و وقتی به آنها رسیدم فقط یکی دو سوال از آنها در مورد مبداء و مقصدشان کردم و فهمیدم که شش ماه پیش از آلمان راه افتاده اند و بعد از ایران به پاکستان و چین می روند و سپس چون سوال دیگری به ذهنم نرسید و از طرفی هم مطمئن نبودم که حضور من برای آنها مزاحمت نباشد خداحافظی کرده و چون سریعتر از آنها حرکت می کردم به راه افتادم...حوالی میمه آنها مجددا به من رسیدند و این شد که احساس کردم انها از حضور من در کنار خود معذب نخواهند بود و باقی راه تا اصفهان را (یعنی تقریبا یک روز و یک شب را) با هم رکاب زدیم...برای ناهار آن دو را مهمان خود کردم و دو کنسرو کشک بادمجانی را که داشتم با چراغ الکلی که همراهم بود گرم کردم که بسیار به ذائقه شان خوش آمد...حوالی عصر چند کیلومتری مورچه خورت در نقطه ی دنجی دور از جاده چادرهایمان را برپا کردیم(آندریاس برعکس من که دوست داشتم شبها را در شهرهای بین راه صبح کنم اصرار داشت که حتما خارج از شهر و در محیطهای بکر چادر بزنند) تا قبل از تاریک شدن هوا آندریاس مشغول تهیه شام شد و لینا نیز به علم کردن چادر بزرگی که همراه داشتند مشغول بود...طبخ غذای آندریاس دیدنی بود...ابتدا یک پیاز را خورد کرد و در روغن سرخ کرد...سپس یک تن ماهی را به آن اضافه کرد و سپس در کمال ناباوری مشت مشت برنج خام و ناشسته را به آنها اضافه کرد...یعنی تقریبا تا نصف قابلمه ای که روی اجاق در حال پختن بود را پر از برنج خام کرد و در مقابل تعجب من گفت که هر سه خیلی گرسنه ایم...!(آندریاس و لینا هم مثل من انگلیسی را خیلی شکسته بسته حرف می زدند و به راحتی منظور همدیگر را متوجه می شدیم) علی ایحال بعد از آن شروع کرد لیوان لیوان به این معجون آب اضافه کردن و در نهایت آن شب بد مزه ترین غذای دنیا را خوردم و هنوز خرت خرت برنجهای نپخته اش را زیر دندانهایم احساس می کنم...!
آن شب و روز بعد خیلی صحبت کردیم...از وضعیت راههای ایران و هزینه ی سفر به دور دنیا و مدلهای دوچرخه بگیر تا مذهب و وضعیت حقوق بشر در ایران و خیلی مسائل دیگر...آنها با تعجب و حیرت از دهان من در مورد قوانین قرون وسطایی که در ایران اجرا می شود می شنیدند و از من در مورد اینکه چرا مردم رای نمی دهند تا حکومتشان عوض شود می پرسیدند...!آندریاس از من پرسید که آیا راست است که در ایران زنانی را که به شوهرانشان خیانت کنند سنگسار می کنند و وقتی پاسخ مثبت من را شنید سری به تاسف تکان داد...
در همان یک شبانه روزی که با ان دو بودم هر دو را انسانهای بسیار دوست داشتنی و نازنینی یافتم و از تجربیاتشان در سفر به دور دنیا چیزهای زیادی آموختم...دوچرخه های هردو از نوع دوچرخه های مخصوص سایکلوتوریستها و بسیار راحت و مقاوم و دارای کیفهای مخصوص و جادار برای تعبیه ی بار بود و اصلا قابل مقایسه با چرخ من نبود...آن دو با دیدن دوچرخه من تعجب می کردند که چگونه من با یک دوچرخه کوهستان در جاده رکاب می زنم و به نظرشان کار عجیب و طاقت فرسایی میآمد...!
علی ایحال روز چهارم هم به راه خود ادامه دادیم و خوب شاید اگر دیدن آندریاس و لینا نبود من شب قبل به اصفهان رسیده بودم ولی آشنایی با آنها باعث شد که بودن با آنها را به سریعتر رفتن ترجیح دهم...(آندریاس و لینا طبق گفته ی خودشان روزانه فقط هفتاد تا هشتاد کیلومتر رکاب می زدند!)...حوالی ظهر عاقبت خط جاده پایان یافت(البته برای من) و ما به اصفهان رسیدیم...یکی دو ساعتی در اصفهان در به در به دنبال یک اتاق خالی گشتیم و نمی دانم اگر من نبودم ان دو چگونه می توانستند در این روز اول سالی جایی برای استراحت و توقف سه روزه شان در اصفهان پیدا کنند...!بالاخره بعد از ساعتها سرگردانی و با راهنمایی ستاد اسکان مسافران نوروزی به یک هتل که مخصوص توریستهای خارجی بود هدایت شدیم(البته باید همینجا از راهنمایی های آقای موید که در اصفهان افتخار آشنایی با ایشون رو هم پیدا کردم و جزء بنیانگذاران ورزش سایکلوتوریست در ایران هستند هم تشکر کنم)...هتلی که ما به آنجا رفتیم در حقیقت یک مسافرخانه ارزان قیمت برای توریستهایی بود که نمی خواستند پول زیادی برای اسکانشان خرج کنند و مسافر ایرانی اصلا نمی پذیرفت...این مسافرخانه وابسته به سازمان تربیت بدنی اصفهان بود...ابتدا قصد داشتم که من هم یک شب را در همان هتل بمانم و بعد از یک حمام حسابی و شستن لباسهایم روز بعد اگر اوضاع و احوالم مساعد بود به سمت شیراز حرکت کنم...حتی اتاق هم گرفتم(البته با وساطت آقای موید و به عنوان همراه دوستان آلمانیم!) ولی وقتی کلید اتاق یک تخته ام را تحویل گرفتم و در اتاق را باز کردم با یک کمد تاریک مواجه شدم که تختی را به ضرب و زور در آن جا داده اند و یک هواکش کوچک هم آن بالا دارد...یعنی این اتاق یکتخته واقعا شبیه یک کمد بود که جز یک تخت که ملافه ای رویش کشیده اند و یک چهارپایه هیچ چیز دیگری نداشت و حتی فضا برای ایستادن دو نفر در این اتاقک کافی نبود...در دل گفتم صد رحمت به چادر خودم و همانجا اتاق را پس دادم و تصمیم گرفتم که به تهران برگردم...حتی تصور اینکه یک شب دیگر بتوانم با این لباسهایی که بوی گند عرق میداد و از شدت شوره سفید شده بود سر کنم هم به مخیله ام خطور نمی کرد...از طرفی برایم باز کردن در خانه و رفتن زیر دوش حمام و بعد افتادن روی تخت یک وسوسه مقاومت ناپذیر بود و از تصور اینکه می توانم شش هفت ساعت دیگر در خانه ی گرم و نرم خودم باشم دچار هیجان زائد الوصفی بودم...! این بود که به اتاق دوستان آلمانیم رفتم و با هر دو خداحافظی کردم و برایشان آرزوی سفری خوب رو کردم و اونها هم به من آدرس سایت و ایمیلشون رو دادند که البته نمی دانم چرا هرچه زور می زنم چنین سایتی را پیدا نمی کنم...(حالا اگر ایمیلشان هم کشکی نبود برایشان ایمیل می زنم و آدرس صحیح را می گیرم!)
بعد از خداحافظی به کافی نتی در همان نزدیکی رفتم و پست قبلی را برایتان نوشتم و بعد از خوردن یک بریان(قابل توجه بعضیها!) چرب و چیلی و یکبار دور زدن در میدان شاه سابق و خوردن یک بستنی فالوده ی مشتی به ترمینال کاوه رفتم و با اولین اتوبوس به سمت تهران به راه افتادم و همانطور که فکر می کردم ساعت ده شب در خانه ی راحت و خوشگل خودم بودم...
حالا فقط موندم روز اول عیدی که باید دو هزار جا برای دید و بازدید بروم با این قیافه ی آفتاب سوخته و پوست طبله کرده و قیافه ی زاغارت کجا بروم که خدا را خوش بیاید...
به هر حال جمعبندی من از این سفر این است:

1- هیچگاه به تنهایی به مسافرتهای اینچنینی نروید چون احتمالا دچار جنون می شوید.

2- هیچگاه با دوچرخه کوهستان ادای سایکلو توریست ها را در نیاورید زیرا ضمن اتلاف انرژی فوق العاده تا روزها و بلکمم هفته ها ماتحتتان گز گز خواهد کرد.

3- حتما از لباس آستین بلند و کرمهای ضد آفتاب و صد البته عینک استفاده کنید.

4- من فکر می کنم هر سه شب یکبار حتما باید یک شب را در هتلی که حمام داشته باشد بگذرانید پس بودجه کافی همراه داشته باشید.

5- به هیچ وجه کوله پشتی(حتی سبک) همراه نبرید و تمام بارهایتان را روی دوچرخه سوار کنید.

6- در راه فرصت زیادی برای مخ زدن خواهید داشت...فرصت را از دست ندهید!

7- زیاد رو شیرازیای اهل کوفه حساب نکنین... این جماعت وقتی دیدن من جدی جدی راه افتادم یه نفرشون یه ایمیل خشک و خالی نزد که کی می رسی شیراز بیایم برای استقبال!

8- در نهایت سفر به دور دنیا با دوچرخه شدنیست...به شرطی که موارد بالا را رعایت کنید...!

¤ نوشته شده در ساعت 2:58 توسط شراگيم zand

پيام‌هاى ديگران ( بايگاني شده )


دوشنبه، 1 فروردين، 1384
حسب حالی از يک کافی نت در اصفهان...!
...توی يه کافی نت توی خيابون چهارباغ اصفهان ته يه پاساژ نشستم و ده دقيقه‌ی پيش از دوستای آلمانيم خداحافظی کردم...اينجا همه جوری نگاهم می کنند که گاهی خيال می کنم نکند لخت می گردم و خبر ندارم...دستها و صورتم تقريبا از شدت آفتاب سوختگی به سياهی می‌زند و روی تمام لباسهايم به قطر يک ميليمتر شوره بسته است...با اين اوضاع و احوال شيراز ديگر نمی‌روم...تا همينجا هم که خودم را رسانده‌ام بايد کلاه کاسکتم را بیندازم هوا...ولی شکر خدا زياد هم بد نيستم...فقط توی ماتحتم احساس رخوت غم انگيزی می کنم...! گويا هيچ چيز در آنجا سر جای خود نيست...!
به هر حال همين امشب با اتوبوس برمی‌گردم تهران...شايد هم فردا صبح...گزارش مفصل اين سفر رو فردا يا شايد هم پس فردا سر فرصت می نويسم...برم علی الحساب يک دست بريانی تميز بخورم...گور پدر مال دنيا...!

توسط در April 2, 2005 7:13 PM |
نظرات
مریم   ( web | email )

نمی دونم این کامنت رو که برای
این پست دوسال پیش می زارم می خونی یا نه
من بچه که بودم این کاره بودم
هر از گاهی با خانواده می رفتم
به دل طبیعت و چادر می زدیم
شمال که می رفتیم خوراکمون دریاچه اسبچین و غار دانیال بود
دوچرخه سواری هم می کردیم
می رفتم جنگل البته همه اینها در حد و توان بچه 12 ، 13 ساله
از همون اول محال بود دست من عروسک ببینی
اگر هم عروسک دستم بود مثلا بچه ام نبودن بلکه گروگان های از طرف دشمن بودن
خلاصه من بچه گی خیلی خوبی داشتم . ولی بعدش نمی دونم چرا سقوط کردم :(


October 31, 2007 10:24 AM
hafez   ( web | email )

salam
mersi baraye khatere
khoshhal misham to safaraye badi hamrahiton konam
movafagh bashid


August 22, 2007 1:17 AM
شمسی   ( web | email )

چرا منو نبردی :)) خیلی نامردی. کویر که تنها یی میری، با دوچرخه این شهر اون شهر میری ، میانکاله میری ، اگه شراگیم نرفتیم سبلان یا خودمو میکشم یا ترا. گفته باشم !


April 17, 2007 2:21 PM
محمد   ( web | email )

من هم دوچرخه سوار هستم از تیم بندر امام تو از کجا هستی


June 8, 2006 8:51 AM
علی_منصورصادقی   ( web | email )

سلام
خاطراتتو خوندم جالب بود و از صراحت لهجت لذت بردم.راستی من یکی دو ماهه که تصمیم گرفتم که همچین کاری بکنم . خواهش میکنم منو راهنمایی کن و تجربیاتتو در اختیار من بزار راستی هنوزم دوچرخه نخریدم .!
ِّپس منتظرت هستم .
ادرس ایمیلم اینه:WWW.SHOKOLAT122@YAHOO.COM


May 19, 2006 3:08 AM
علی_منصورصادقی   ( web | email )

سلام
خاطراتتو خوندم جالب بود و از صراحت لهجت لذت بردم.راستی من یکی دو ماهه که تصمیم گرفتم که همچین کاری بکنم . خواهش میکنم منو راهنمایی کن و تجربیاتتو در اختیار من بزار راستی هنوزم دوچرخه نخریدم .!
ِّپس منتظرت هستم .
ادرس ایمیلم اینه:WWW.SHOKOLAT122@YAHOO.COM


May 18, 2006 9:08 PM
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: mikaeel of m&m's
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 11:59

خوب بازم الحمدلله(!)

E-mail: وارد نشده است
URL: badobarann.persianblog.com


نويسنده: شراگیم
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 3:8

ای بابا..داريوش جان زدی وسط خالمون که...:)

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: داریوش
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 0:16

سلام شراگيم عزيز! سال نو و عيد نوروز بر تو هم مبارک باد! ببين مجتمع پارک اصفهان يه سر بزن تا روح‌ات تازه بشه! راستی تو کارخانه از چه روشی برای کنترل کيفيت استفاده می‌کنی! بازرسی ۱۰۰ درصد يا نمونه‌گيری! سطح قابل قبول و ردی محموله چنده؟ ... يه وقت نخواهی جواب بدی‌ها!!! محض خنده عرض شد! خواستم بگم که من هم چند واحدی از اين چرنديات گذروندم! ... شايد هم هم‌رشته‌ايم! نه؟!

E-mail: وارد نشده است
URL: www.bigharar1.blogspot.com


نويسنده: man
سه شنبه، 2 فروردين 1384، ساعت 17:54

شراگيم نصف جذابيت اين سفر به خاطر شيراز بود چرا نميری..... البته حق داری . با اتوبوس برميگردی دوچرخه‌ات را کجا ميذاری؟؟؟ سفرنامه‌ات کامل بنويس ...خوش باشی.

E-mail: وارد نشده است
URL: booof.blogspot.com


نويسنده: فری
سه شنبه، 2 فروردين 1384، ساعت 13:55

پست بعدی اتفاقاتی رو که برای ما تحت افتاده و تغيير تحولاتش رو بنويس/مايلم بدونم /تجربه خوبيه/موفق باشی/عکساشم بيار ببينيم

E-mail: golpesar_ghande_asal_25@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: narges
سه شنبه، 2 فروردين 1384، ساعت 12:39

خوش باشی

E-mail: ahookocholo2003@yahoo.com
URL: mosafer2004.persianblog.com


نويسنده: نارنج
سه شنبه، 2 فروردين 1384، ساعت 10:57

سلام شراگيم!

E-mail: naarenj8@yahoo.com
URL: naarenj8.perisanblog.com


نويسنده: yasaman
سه شنبه، 2 فروردين 1384، ساعت 3:28

سال نو مبارک.....حرکت جالبی زدي اميدوارم اصفهان بت خوش بگذره....يه نکته که نتونستم نگمش: اسم اين غذا بريونی نيس بلکه بريون هستش به مغازه‌ی بريون فروشی ميگن بريونی p: ..........پاينده باشي

E-mail: وارد نشده است
URL: jasmina23.persianblog.com


نويسنده: mahya
سه شنبه، 2 فروردين 1384، ساعت 0:29

واي خوشبه حالت ...

E-mail: وارد نشده است
URL: zeroabsolu.blogspot.com


نويسنده: باربي
دوشنبه، 1 فروردين 1384، ساعت 23:23

خب اگه مشکلت جدی نيست با يه سفر صلح و دوستی تا امريکا چطوری ؟؟؟؟ راستی ممنون که سر زدی خوشحالم که خوشت اومده سال نوی خوبی برات آرزو ميکنم اميدوارم که سال نو يه تغيير و تحولي تو خودت بدي و از اين فكرهاي ناب به سرت نزنه!

E-mail: وارد نشده است
URL: dreamsroad.persianblog.com/


نويسنده: شهلا
دوشنبه، 1 فروردين 1384، ساعت 20:18

مگه نمیدونی اصفهان شهر دوچرخه سوار هاست؟! تازه شهر ما هم اینجا شهر دوچرخه سوار ها ست...... وقت خداحافظی با دوستان آلمانیت چی بهشون میگی؟ وقتی برگشتی بهم بگو......

E-mail: وارد نشده است
URL: www.21mehr.com


نويسنده: محمد جواد طواف
دوشنبه، 1 فروردين 1384، ساعت 19:14

عجب کار باحالی کردی!.. خیلی دوست دارم بدونم چطور این کار رو انجام دادی، .. پلیس راه برات مشکلی ایجاد نکرد؟.. قبلا چقدر در روز دوچرخه سواری کردی؟.. و آیا این کارها آمادگی خاصی می خواد؟... من خیلی تحسینت می کنم، شروع سال نو با یه اقدام خیلی خوب، و با یه ریسک.. آفرین ... سال نو رو بهت تبریک می گم و برات آرزو می کنم که سالی همراه با عشق و فراوانی، صلح و آرامش، ایمان و هماهنگی، شور و شعف و انرژی داشته باشی...

E-mail: ranginkamaan2000@yahoo.com
URL: vahy.persianblog.com


نويسنده: شادی
دوشنبه، 1 فروردين 1384، ساعت 18:21

اميدوارم سال ديگه اصفهان و شيراز رو با هم بری . / سال نو مبارک ! /

E-mail: parykoochooloo@yahoo.com
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com


نويسنده: Hamin
دوشنبه، 1 فروردين 1384، ساعت 17:38

خوشحالم که زنده ای ! سال نو هم مبارک! در ضمن خودم اول!!

E-mail: وارد نشده است
URL: Haminpersia.persianblog.com

نويسنده: mary moon
سه شنبه، 23 فروردين 1384، ساعت 16:44

سلام ...من سفرنامه شما رو تو عید خونده بودم و خیلی آرزو کردم که کاش من هم بتونم یک سفر با دوچرخه برم (پیش خودمون بمونه اخه جهان گردی جزو آرزوهای منه )ولی وقتی ديدم عين سفرنامه شما در روزنامه امروز همشهری با تیتر ساکلو توریسم بدون دوچرخه چاپ شده(‌صفحه ۱۸) خيلی ذوق کردم اين اولين باری بود که يک متن رو زودتر از چاپش خونده بودم فقط يک مشکل خيلی بزرگ بود اينکه هيچ اسمی از شما و يا وبلاگتون نيست ...من نمی دونم شما خودتون اين مطلب را چاپ کرديد يا اينکه از وبلاگتون کش رفتند ...به هر حال بهتره تذکر بديد اسمتون رو چاپ کنند ...در ضمن نمی دونم تا حالا که من اين کامنت رو براتون می زارم شما خبر درج سفرنامه ات رو شنيدی يا نه ...ولی من برای پيدا کردن وبلاگت که يدفعه از طريق وبلاگ کسی اومده بودم و يادم نبود کی بود تمام وبلاگهای فارسی زبان رو گشتم و آخر سر از گفتار نيک پيدات کردم :)

E-mail: وارد نشده است
URL: marymoon.persianblog.com


نويسنده: sabzevary
دوشنبه، 15 فروردين 1384، ساعت 18:24

آفرين. چه كار بسيار درستي كرديد. سفر بعدي سعي كنيد از راههاي خلوت تري استفاده كنيد تا از گزند ترافيك در امان باشيد.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شبح
يكشنبه، 14 فروردين 1384، ساعت 20:40

شراگيم جان! خوب شد که بعد از سفر نوشته‌ات را خواندم اگه قبلش بود کلي حرض و جوش می‌خوردم. در مورد توصيه‌هاي ايمني‌ات اوليش به کار خودت نمی‌خوره چون به هر حال آدم مجنون دوباره مجنون نمي‌شه!

E-mail: shabah@shabah.org
URL: www.shabah.org


نويسنده: داریوش
يكشنبه، 14 فروردين 1384، ساعت 17:2

خبر سفرت با دوچرخه دهن به دهن پیچیده .ایول!

E-mail: info@dariushkabir.com
URL: dariushkabir.com


نويسنده: سیما
يكشنبه، 14 فروردين 1384، ساعت 8:10

دوست عزيز واقعا خسته نباشی. از خواندن سفرنامه ات لذت بردم.

E-mail: sima_gzs@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: مهران
چهارشنبه، 10 فروردين 1384، ساعت 16:2

سلام حيف كه دير خبر سفرت را خوندم.اگر ميدونستم اصفهان ميايي به استقبالت مي آمدم.خلاصه خيلي كيف كردم.چون مسير تهران-اصفهان بيابانيو خشكه و كمتر كسي پيدا ميشه كه از اين مسير بره.به هر حال سفر بعدي ما رو جا نگذاري. موفق باشي

E-mail: mehran64@gmail.com
URL: safar1.persianblog.com


نويسنده: ام اند امز
سه شنبه، 9 فروردين 1384، ساعت 18:10

نه شراگيم خان٬اون خ آخر٬يعنی خاتمه(!)

E-mail: وارد نشده است
URL: badobarann.persianblog.com


نويسنده: فری
سه شنبه، 9 فروردين 1384، ساعت 17:48

بهار جون باور کن تو اولين باغيرتشونی !!!! آخه اين همه من نوشتم هيشکی از خودش دفاع نکرد !

E-mail: feri_noktiz@yahoo.com
URL: http://tahdig.blogfa.com


نويسنده: maryam
سه شنبه، 9 فروردين 1384، ساعت 13:59

من هر دفعه ميام اينجا کامنت بذارم يه بلايی سرش مياد. اصلا اين پرشين بلاگ با من لجه.

E-mail: وارد نشده است
URL: www.tardeed.blogspot.com


نويسنده: negar
سه شنبه، 9 فروردين 1384، ساعت 0:15

آهاااااااااااااااااااااااااای کافرسونه به مولااااااااااا من اعتراض دارم ... :(((((((((

E-mail: khaleesoskee@yahoo.com
URL: sooosk.persianblog.com


نويسنده: m&m's
دوشنبه، 8 فروردين 1384، ساعت 20:53

ما که شيرازی نيسيم....ای ميلتم نداشتيم....

E-mail: وارد نشده است
URL: badobarann.persianblog.com


نويسنده: كوه يخ
دوشنبه، 8 فروردين 1384، ساعت 1:31

بابا تنبل آپ کن ديگه عيدی همه وبلاگا را جويدم کم کم مردم آپديت ميکنن چرا؟

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: هیولا
يكشنبه، 7 فروردين 1384، ساعت 5:13

چند هفته پيش که رفته بودم منيريه لوازم کوه بخرم يه کلاه دوچرخه سواری خوشگلی ديدم که بی اراده داد زدم اِ از اين کلاه شراگيميا :)) با خواهر بزرگم بودم. اونم می شناسدت. کلی خنديديم. نمی دونم عکس ارکاتت هنوز همونيه که سوار دوچرخه ای يا نه. خلاصه کلاهای باحاليه. نافرم آدم وسوسه ميشه به خاطر کلاهم که شده يه دوچرخه بگيره

E-mail: وارد نشده است
URL: hayula.persianblog.com


نويسنده: هیولا
يكشنبه، 7 فروردين 1384، ساعت 5:8

ايول به اين اراده. بازم صدای خنده من وقتی کهداشتم اينجا رو می خوندم همه رو کشوند پای کامپيوتر. پس بلاخره کار خودتو کردی. يادته قديما تو يکی از پستات چقدر به ون دختره که درو دنيا رو رکاب زده بود حسوديت شده و بود و به روی خودت نمياوردی. حالا خودت ديدی چه سخته. ولی بازم ايول. دمت گرمو آدم روحيه ميگيره اينو می خونه:)

E-mail: وارد نشده است
URL: hayula.persianblog.com


نويسنده: آیدا(سوسک سفید)
يكشنبه، 7 فروردين 1384، ساعت 3:8

بازم سلام هم عيدم مبارک هم لينکتو برداشتم با اجازه حال می ده بگی اجازه نمی دم مجبورم کنی برش دارم منم قد شم بگم بر نمی دارم و بزنی بلاگ داغون کنی

E-mail: bi_tarbiiyat@yahoo.com
URL: sooskemehrabo0on.persianblog.com


نويسنده: بهار نارنج
يكشنبه، 7 فروردين 1384، ساعت 2:8

سلام...به اين فری بگين چرا غيرت نمی ديده؟...مگه ما چمونه؟...بعدشم ما کمی تا قسمتی آخر مرام و معرفتيم...خاطر خواهی چه صيغه ای بيده؟...بعدشم ديگه زت زياد.

E-mail: narang_torang2003@yahoo.com
URL: www.saratar.persianblog.com


نويسنده: فری
شنبه، 6 فروردين 1384، ساعت 16:10

واقعا تو شيرازيا (خصوصا دختراشون ) اين همه غيرت نميديدم که اينطوری به تريج قباشون بر بخوره!! ببين چقده خاطرخواه داری اونجا؟! مااااااااااااااااااااااا ستاد استقبال تشکيل داده بيدين؟؟؟؟؟؟

E-mail: golpesar_ghande_asal_25@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: nedasmaida
شنبه، 6 فروردين 1384، ساعت 2:52

سلام سال جديد مبارک تو سفرت چيزی هم ياد گرفتی؟علاوه بر راه ها و ........شبا تو تاريکيش وقت خستگی کاش ادامه داده بودی تو خستگی بعضی وقتا سختی هارو دوست دارم

E-mail: nedasmaida@yahoo.com
URL: sookootbarsarefaryad.persianblog.com


نويسنده: آیدا(سوسک سفید)
شنبه، 6 فروردين 1384، ساعت 2:35

سلام بدم نبوده سفرت تنهايش کيف می داده فقط بايد يه چيز دفاعی همراه آدم باشه که راحت رکاب بزنه می خواستی هم بگی کهتو ايران مردی رو که به زنش خيانت کنه کاريش نمی کنن و اون زنرو متهم می کنن (زن ديگری مرده)فعلا که خوش به حاللللللللللت چون اون جوری که می خواستی که نه ولی حداقل به حرف خودت سفرت رو رفتی و شيراز هم که نيومدی //يه چيزی که لبخند زدم بجه ها بود اخی نازی چه کسی رفته سراغشون تو دنياشون سادن جو گير شم گريه کنم

E-mail: bi_tarbiiyat@yahoo.com
URL: sooskemehrabo0on.persianblog.com


نويسنده: كوه يخ
جمعه، 5 فروردين 1384، ساعت 23:43

آقا عروسی آبجی خانومو دير فهميديم.مبارکه:) بعدشم اينکه همينه ديگه تنها تنها که ميری سفر کلی بلا سرت مياد. ولی بايد تجربه جالبی باشه:)

E-mail: وارد نشده است
URL: kooheyakh.persianblog.com


نويسنده: Mahin Milani
جمعه، 5 فروردين 1384، ساعت 22:13

اين کارهايی که می کنی مثل يک موتور چند اسبه آدم را به جلو ژرتاب می کند. مهلت ايستادن نمی دهد. اجازه ی استخاره نداری وقت افسردگی را ازت می گيرد. بلند شو مرد يک هسته ی زنده ی اتمی توی اين کره ببين چه می کند. زنده باشی انگشت کوژيکه ی مارو هم بگير باخودت ببر.

E-mail: mm0@shaw.ca
URL: http://www.mahinmilani.blogspot.com


نويسنده: ali
جمعه، 5 فروردين 1384، ساعت 4:3

salam bebin in linke male in zano shohare kar mikone ke!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: جن تئاترشهر
جمعه، 5 فروردين 1384، ساعت 3:25

بابا می‌بينم که حسابی گرد و خاک کردی ! يه دو سه ماه چشم منو دور ديدی ها ! به هر حال سال نو را تبريک گفته و يه جفت ماتحت نازنين ( يکی زاپاس ! ) برای‌ات آرزومندم ٬ چون معلومه که حالا حالا ها از اين دوچرخه پياده بشو نيستی ! ( يادش به خير که حتی سربالايی پارک جهان کودک رو نمی‌تونستی بری بالا !!!!! )

E-mail: jenbudadeh@yahoo.com
URL: jenbudadeh.persianblog.com


نويسنده: آیدا(سوسک سفید)
جمعه، 5 فروردين 1384، ساعت 3:23

سلام ببم فکر نمی کنی يکم زياد نوشتی؟آف می خونمش به خدا همه مثل هم که نيستن الکی اسم شيرازيارو خراب نکن چه دلی داری که گله می کنی دلت مياد؟شايد نتونستن هميشه يه چيزی هست که ما ازش بی خبريم عيدت هم مبارک سفرتم خوش يادمه مامانت ايران نبودن آره؟برگشتن؟فضولی نيستا

E-mail: bi_tarbiiyat@yahoo.com
URL: sooskemehrabo0on.persianblog.com


نويسنده: فرزاد
جمعه، 5 فروردين 1384، ساعت 3:13

سلام سال نو مبارک بابا چه حالی داری تنها با دوچرخه تو بيابون بعدم گزارش به اين مفصلی ايول بابا من که بخام برم از سر کوچه ماس بگيرم ده بار ميگم برم نرم اخرم نميرم. حال داشتی يه سری به اين وبلاگ بی مشتری منم بزن.

E-mail: farzad_78ir@yahoo.com
URL: http://farzad78ir.persianblog.com


نويسنده: بهار نارنج
پنجشنبه، 4 فروردين 1384، ساعت 22:19

سلام شراگیم... من اومده بودم بپرسم کی میرسی شیرازکه دیدم نوشتی نمی یای...ما می خواستیم از بلاگرا یه هیئت استقبال تشکیل بدیم و تحویلت بگیریم...نه فکر کنی چون یه چیزی در مورد شیرازیا گفتی من اومدم این جوری میگما...هر وقت خواستی بیای خبر بده...شاد و موفق باشی.

E-mail: narang_torang2003@yahoo.com
URL: www.saratar.persianblog.com


نويسنده: Mahshid
پنجشنبه، 4 فروردين 1384، ساعت 21:46

شراگيم جان..حالا که سلام ميرسونه از طرف من روی ماهش رو ببوس :)))))))))

E-mail: وارد نشده است
URL: zananeha.com


نويسنده: Yasaman-Shz
پنجشنبه، 4 فروردين 1384، ساعت 19:47

سلام شراگيم جون. خوبی بابا؟ عيدت مبارک باشه. ااااااااه من دير رسيدم به نوشته‌تون وگرنه حتما دعوتتون می‌کردم بياين شيراز در خدمت باشيم:( خلاصه بد شد که اینجوری شد!! ولی جدی جدی از دست دادینااااااااا :D شيراز توي اين فصل واقعاً ديدنيه! خلاصه كم سعادتيه ما بود كه در خدمت شما باشيم و بدشانسي شما كه نياين شيراز! شايد وقتي ديگر! سال خوبي داشته باشي. باي

E-mail: وارد نشده است
URL: yasaman-shiraz.blogspot.com


نويسنده: Mahshid
پنجشنبه، 4 فروردين 1384، ساعت 18:59

هوم...حالا حال ماتحت شريف چطوره ؟ :))))

E-mail: وارد نشده است
URL: zananeha.com


نويسنده: narges
پنجشنبه، 4 فروردين 1384، ساعت 18:50

سلام ! اول اينکه اسم بنده الاحقر « نرگس » می باشد نه رويا !!!!!!( با عرض کلی شرمندگی در پرانتز ) دوم اينکه همه مردم ورزشکارها را دوست دارند حتی پدر و مادرها ! حالا اگه اون ورزشکار بلاگر هم باشه که ديگه هيچی.....بگذريم حالا برای دفعه بعد يادت باشه که اِصفانيام دوسِدون می دارن ( اين تيکه آخر را با لهجه بخوون ) .....شــــــــــــــاد و سبز زی !:)

E-mail: وارد نشده است
URL: roya1981.persianblog.com


نويسنده: rahil
پنجشنبه، 4 فروردين 1384، ساعت 2:9

سال نو مبارک

E-mail: rahil_134@yahoo.com
URL: iris.persianblog.com


نويسنده: آرمین گیله مرد
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 23:55

سلام و سال نو مبارک .... جنونی هستم پس عیب ندارد ؛-)

E-mail: وارد نشده است
URL: gilehmard.blogspot.com


نويسنده: شادی
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 23:54

خداوندا! چه سفری !!! شراگيم محض رضای خدا mp3 player ای چیزی با خودت میبردی هر چی گوش میدادی بهتر از بوق تریلی و کامیون بود ها!!!/امیدوارم دفه ی بعد با تجهیزات بیشتر بری d: / موفق باشي

E-mail: parykoochooloo@yahoo.com
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com


نويسنده: قاصدك
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 22:43

سلام دوست عزيز وب خوبی داری ادم پرانرزيی هم هستی من ازدوچرخه سواری خوشم ميايد

E-mail: وارد نشده است
URL: badbiiz2005.persianblog.com


نويسنده: عليرضا
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 19:38

شري من اهل كوفه نيستم. كي بر مي گردي كه بيام استقبال ات؟

E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com


نويسنده: nemidonam
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 16:29

salam saleh no mobarak man site ra baz kardam ,,,,baz shodaniye

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: man
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 16:28

بابا امضــــــــــــــــــــــــــا........

E-mail: وارد نشده است
URL: booof.blogspot.com


نويسنده: fati
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 16:20

َشیراز چی؟؟؟

E-mail: fatik_3003@yahoo.com
URL: fatik.blogspot.com/


نويسنده: man
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 16:19

پس بد نگذشته ........

E-mail: وارد نشده است
URL: booof.blogspot.com


نويسنده: فری
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 13:34

راستی از اين تريپ شيرلزی هات خوشم اومد!! آدم با معرفت تو شيراز مث پيدا کردن کافی نته تو يکی از قبايل گومبا گومبا

E-mail: golpesar_ghande_asal_25@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: فری
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 13:32

سلام! بعد بگو چرا کنايه ميزنی !! آخه اسما رو ببين؟! شهلا-نرگس-هاله-رز بازم ميگم ما بخيل نيستيم ايشالا خدا عاقبتتو(اگه باشه اصلا)بخير کنه!!

E-mail: golpesar_ghande_asal_25@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: m
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 13:6

ای والله به اراده. يک نکته ديگه هم که ميتونی اضافه کنی اينه که قبل از رفتن به چنين مسافرت هايی در اينترنت و جاهای ديگه تحقيق کنيد و از اطلاعات موجود در اين زمينه و تجربيات ديگران استفاده کنيد و آگاهانه پا در رکاب بذارين. انشالله سفرهای بعدی بيشتر بهت خوش بگذره

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: narges
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 12:50

سلامممممممممم ! چه جالب !! هر بار که من ميام اينجا يه خبری از اصفهان هست !! يادمه يه بار برات کامنت گذاشته بودم که اگه خواستی بيايی اصفهان بنده و کل خانواده و دوستان و ....در خدمتگذاری حاضريم ٬ولی احتمالن شما اون کامنت را به حساب تعارف گذاشتی !:(....به هر حال از اينکه نشد از شما استقبال کنم متاسفم...اميدوارم بريان و بستنی فالوده ای و سفر به اصفهان به دلت نشسته باشه ... سبز زی !

E-mail: وارد نشده است
URL: roya1981.persianblog.com


نويسنده: rose
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 12:32

salam khasteh nabashid safare jalebi dashtehid man saite doostanetan ra baz kardam akshaye khodeshan va docharkhe-eshan ra didam

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: رک‌گو
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 10:21

در نظرسنجی انتخابات رياست جمهوری شرکت کنيد، به نفع شماست.

E-mail: rokgoo@gmail.com
URL: rokgoo.blogspot.com


نويسنده: هاله
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 8:24

البته بهت ایول آوردم که اینهمه پشتکار داری ها! اشتباه نشه ولی تنهایی خیلی سخته. این سایت هم سرکاری نبود بابا ... من بازش کردم. عکساشون توش هست.

E-mail: وارد نشده است
URL: mithras.org


نويسنده: هاله
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 8:23

تنهایی؟؟؟؟ :-0

E-mail: وارد نشده است
URL: mithras.org


نويسنده: شهلا
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 3:47

زنده باد شری خودمون که اینقدر با همت و پشت کار به سفری اینچنینی رفتی..... آفرین بر تو که باعث افتخار هستی .......عزیزم این وب سایت حقیقی است feedback@canismajor.de من شاید فردا برایشان میل بنویسم.......فدای تو باز هم میام اینجا بدرود.

E-mail: وارد نشده است
URL: www.21mehr.com


نويسنده: شهلا
چهارشنبه، 3 فروردين 1384، ساعت 3:20

نمیدونی اینجا اول شدن چه حالی میده ها............

E-mail: وارد نشده است
URL: www.21mehr.com


April 2, 2006 7:17 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.