شراگیم
یک حکایت...یک خاطره

تو این چند روزه که خواهرم نبوده خیلی تغییر و تحولات توی زندگیم ایجاد شده...شاید مهمترینش این بوده که تمام مدت توی خانه با یک تا زیر شلواری گشته ام...!در این چند روزه اصلا دست و دلم به نوشتن نمی رود و کارم شده این که بیایم جلوی آینه بایستم و شکم را بدهم داخل و سینه را جلو و بعد در دل آه بکشم که جای هیکل به این ردیفی در آغوش حوری وشان زیباست و نه پشت میز کامپیوتر و یا لای پتو...! و غصه این را می خورم که ده سال دیگر که هیکل هفتی مان شد هشتی دختر جوان که سهل است پیرزن هشتاد ساله هم برایمان پشت چشم نازک خواهد کرد و شیطان مثل بختک به رویم می افتد که اکنون که خانه خالی ست دم را غنیمت شمار و از پیله ی معصومیت خود بیرون آی و به قول معروف حااااالی ببر...! بعد یاد قولی که به صاحبخانه مان داده ام می افتم که در غیاب خواهرم دست از پا خطا نخواهم کرد و اصولا برای من خانه ی خالی و پر فرقی نمی کند و جنس مخالف برای من همانقدر جذابیت دارد که جنس موافق (و شانس آورده ام که صاحبخانه م پیرزنی سنتی و قدیمیست و اینترنت هم نمی رود و از گرایشات مدرن هموسکسوالی بی خبر است والا دیگر همین حمید هم که سالی ماهی یکبار برایم فیلمی می آورد پایش از اینجا بریده می شد!) و خلاصه با همین حرفها و سجاده آب کشیدنها قانعش کردم که بعد از رفتن خواهرم اجاره نامه را تمدید کند و اکنون بی وجدانیست اگر زیر قول خود بزنم. ولی کاش فقط مساله شکستن و یا نشکستن یک عهد بود...

یاد دارم در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی(و شاید هم ندانی) با شاهدی سَری و سِری داشتم. شوخ طبع و سپر باز و چرخ انداز و چتر باز که در زیبایی و ملاحت به آلیسیا (دخت گرامی سیلوراستونه) پهلو زده بود و در عشوه گری و اروتیکیسم! سورها به شارون استون داده بود و خلاصه شهری به او مشغول و او فارغ از همه ی آنها دل در گرو عشق ما سپرده بود. از قضا روزی منزل خالی گشت و آن ونوس خبردار شد (به جون خودم من بهش نگفتما...خودش خونه خالی رو از یه کیلومتری بو می کشید!) و به طرفه العینی خود را به اینجا رسانید و به خود که امدم پهلو به پهلوی من نشسته بود و من داشتم عکسهای بز و پلنگ و گاو و گربه موجود در کامپیوترم را نشانش می دادم...چون آن عکسها تمام شد عکسهایی فرح بخش از نیچر!(همون طبیعت خودمون) نشانش دادم که روح را تازه می کرد و بعد از آن نوبت عکسهایی از کهکشانها و ستارگان رسید که عظمت آفرینش را نشانش می داد و خلاصه ساعتی بگذشت و آن ونوس تقریبا تمام عکسهای کامپیوتر من (البته به جز فایلهای هیدن!) را دیده بود و خمیازه کشان باز هم عکسهای بیشتری طلب می کرد و من در نهایت دل را به دریا زدم و چند عکس زننده از مسابقات بادی بیلدینگ را هم نشانش دادم...آن ونوس چون دید بخاری از من بلند نمی شود خود چشمان مخمورش را مخمور تر کرد و صدای لطیفش را ملطوفتر و سر نزدیکش را نزدوکتر(همون نزدیکتره منتها برای به هم نخوردن سجع اینجوری نوشتمش!) و با این حیل قوای رجولانه ی ما را کمی تا قسمتی بیدار کرد و تا به خود آمدم دیدم چیپ وی اندر چیپ ماست...من اوضاع را بسی خیط یافتم و خود را در یک قدمی کارهای منافی عفت و چون نیک می دانستم اگر تلنگری به او بزنم تا اخر عمر بیخ ریش نداشته ام خواهد ماند به چند ماچ آبدار و کمی ماساژ عضلاتش قناعت کردم و با قوایی فوق انسانی او را که مثل چسب به من چسبیده بود جدا کردم و سر جای خود نشاندم که عقلا گفته اند دقیقه ای آنجایت را نگاه دار و عمری آسوده زندگانی کن!
با خدا باش و زندگانی کن بی خدا باش و جندگانی کن!
این حکایت را بهر آن گفتم که بدانی بید ما با خالی بودن خانه نخواهد لرزید و امروز هم بعد از عمری پاکدامنی دیگر دست و دل و جاهای دیگرم نمی رود که گوشه ی دامن عفت خود را بخواهم لکه دار کنم!

ولی امان از این دیده ی معشوقه باز...:
پریشب حوالی ساعت 11 شب از منزل عزیزی به خانه می رفتم...با کت و شلوار و کراوات...میدان ونک سوار پیکانی شدم که یک مسافر بیشتر نداشت...بعد از چند لحظه دختر جوانی که آرایش زیادی هم داشت نیز سوار شد و کنار من نشست...من چون معمولا رفتار مشمئز کننده ی بعضی مردها را در ماشین دیده بودم خودم را تا انجا که می توانستم جمع و جور کردم تا حتی المقدور برخوردی با او نداشته باشم که به حساب هیزی و چیپ بودنم گذاشته شود...ولی اوایل راه حس کردم دختر به طور غیر طبیعی بازوی چپش را به پهلوی من فشار می دهد و با اینکه جای کافی داشت خودش را به من چسبانده بود...بلافاصله تا ته خط را خواندم...کاملا مشخص بود با آن سر و وضع و در آن ساعت شب کاسب بوده و احتمالا از نزد آخرین مشتریش به منزل می رفته و در دل گفته بگذار اگر بشود این جناب ژیگولو را هم امتحان کنم بلکه مشتری باشد! چرا دروغ بگویم...وقتی اواسط راه فشار پایش را نیز کنار پایم احساس کردم تمام تنم گر گرفت...مثل مجسمه نشسته بودم و فقط جرئت کردم نیم نگاهی به او بکنم...در حالی که لبخند محوی روی لب داشت چشمانش را بسته بود و خود را ظاهرا به خواب زده بود...یک لحظه به نظرم خواستنی ترین موجود دنیا امد...دلم می خواست همانجا دستم را دور کمرش بیندازم و او را کاملا به خود بچسبانم و آنقدر فشار دهم که نفسش بند بیاید...همیشه چنین تجربیاتی بیش از حد تحریک کننده می شوند به طوری که یقین دارم اگر آن دختر را در تختخوابم برهنه می یافتم انقدر برایم وسوسه برانگیز نمی بود...به هر صورتی بود بدون اتفاق دیگری حوالی آزادی رسیدیم...از راننده خواستم که سمت شمال میدان نگه دارد و به بهانه ای باز هم سر خود را کمی چرخاندم تا باز هم نگاهی برای بار آخر به او بکنم...ازچشمانش آتش می بارید و خیلی معنی دار من را نگاهی کرد...با نگاهش فریاد می زد که اگر بخواهی امشب را با تو خواهم بود...چه بهتر از این...!به اندازه ی کافی پول در خانه داشتم و فکر اینکه تا دقایقی دیگر این شیطان مجسم دربست و بدون هیچ خط قرمزی در اختیار من خواهد بود تنفسم را سریع کرده بود...یک لحظه با همه ی مردهای روی زمین یکی شدم...با همانها که هر روز می دیدمشان و از رفتارهای سخیفشان خود را بری می دانستم...حیوان سرکشی شده بودم که دیگر نه به فلسفه فکر می کرد و نه به چرایی جهان و نه وجود خدا و نه اخلاقیات و هیچ اندیشه ی متعالی ای در سرش نبود و تمام اینها جای خود را به میل و کششی بی مانند داده بود که حیوانی ترین جنبه ی وجودش بود...
تب دار و گر گرفته پیاده شدم و به خانه که رسیدم فقط کتم را در آوردم و کمی گره ی کراواتم را شل کردم و همانگونه غرق در هزار فکر روی تختم افتادم و نفهمبدم کی به خواب رفتم.

توسط در June 2, 2005 7:05 PM | | نظرات (1)