شراگیم
خط و نشان

امروز حسابی گربه هه رو زدم...اعصابم خورده... داغونم...الان یکی دو روزه همینجوری دارم بدبیاری میارم...پشت سر هم...بدبیاری که نیست...همینجوری...به قول مادرم هورمون های خونم بالا و پایین شده...! صبحی همکارم از کارخانه زنگ زد که از کارگزینی پرینت ساعتهای ورود و خروجت را به واحد داده اند و زیرش هم رئیس کارگزینی پاراف فرموده که جناب آقای فلان (سرپرست واحد)...شما خود قضاوت کنید...!
جالب است که در این یکماه نه تاخیر ورود داشته ام و نه تقدم خروج...فقط یک روز کارت همراه نیاورده بودم که قبلا هم چنین چیزی لااقل ماهی یکی دو بار پیش می آمد و با اطلاع دادن مساله حل بود...حالا یک ساعت دیگر می روم ببینم قضیه چه بوده...این یکی دو هفته ی اخیر اصلا از زندگی چیزی نفهمیدم...در تمام مدت یا سر کار بودم یا در حال گشتن دایره المعارف ها و لغتنامه ها برای طرح سوال در ارتباط با همان مسابقه ای که گفته بودم...به اینها طراحی یک سایت برای یکی از آشنایان را هم اضافه کنید...از آن کارهایی که هر روز زنگ می زنند که چطور شد و کی حاضر می شود و فلان صفحه را هم اضافه کن و فلان تغییرات را هم انجام بده و آخر سر هم جای همه چیز می گویند دستت درد نکند...!
در کارخانه هم حال و روزم بدتر از این است...کتاب توی سرم بخورد دیگر به روزنامه خواندن هم نمی رسم...چند وقتی ست که منشی واحد ما تسويه کرده و رفته است و تنها کسی هم در واحد که دست به کیبوردی دارد من هستم...(بقیه هم اگر بلد باشند صدایش را در نمی آورند!) شده ام ماشین تایپ کارخانه...تمام وقت یا باید در بخش و مشغول انجام وظایف جاری باشم و یا پشت کامپیوتر...آخر هم این می شود که از کارگزینی برایم نامه فدایت شوم می آید و کم مانده به خاطر هیچ و پوچ درج در پرونده هم بشوم...! بدتر از همه ی اینها این است که چند روز پیش موقع رسم نمودارهای مربوط به فرآیند عملیات در کارخانه برایم سوالی پیش آمد و چون شیفت شب بودم و دسترسی به مدیر واحد مقدور نبود روی تکه کاغذی یاد داشتی برای همکار شیفت صبحم گذاشتم با این مضمون که آقای فلانی...در مورد نحوه وارد کردن فلان چیز در فلانجا از جناب مهندس فلانی (مدیر واحد) استفتاء بفرمایید...و چون این کارها معمولا مربوط به منشی اسبق کارخانه می شد زیرش برای شوخی و خنده امضا کرده بودم خانوم فلانی ثانی!
این همکار گیج و گول من هم نامه را خوانده و نخوانده برده بود و گذاشته بود روی میز مهندس...!

حالا چرا گربه ی بی نوا را زدم؟ گربه ی بی نوا !!؟ یک بی شرفی ست که لنگه ندارد...! فردا پس فردا می کنمش توی یک گونی و می اندازمش توی سد کرج و خلاص!... گلاب به رویتان از راه رسیدم دیدم وسط سرامیک های سفید کف آشپزخانه چنان ریدمانی کرده که بویش هنوز توی دماغم است...همچین اسهالی و ملس!
بعد هم دست و پایش را در این مرکب زده و کل آشپزخانه را با پنجه های آلوده اش ممهور کرده است...!
اول که این منظره را دیدم یک لحظه فشارم افتاد...باور نمی کردم...وقتی به خودم مسلط شدم بردمش توی حمام و با آب داغ و شامپو به جانش افتادم و بعد از اینکه خشکش کردم بردمش توی اتاق انداختمش و در را هم بستم...بعد کل کف آشپزخانه را سه بار شستم و با وایتکس ضد عفونی کردم...کارم که تمام شد حقیقت قصد نداشتم بزنمش ولی وقتی قیافه ی حق به جانب و مسخره اش را دیدم که سعی می کرد جوری وانمود کند که انگار نه انگار اتفاقی افتاده یکهو خون جلوی چشمم را گرفت...!
به جان مادرم اگر یک بار دیگر...فقط یک بار دیگر در خانه ی من در جایی به غیر از سطل خاکی که برایش گذاشته ام حتی بگوزد می برم و می اندازمش جایی که عرب نی انداخت...ببینید کی گفتم!
این خط و این هم نشان...!

توسط در December 19, 2005 8:51 PM | | نظرات (3)
چشم تنگ دنیا دوست

این یه هفته درگیر طرح سوال برای یه مسابقه تلویزیونی بودم...سوالی دویست تومن...یعنی از سر کار که می رسیدم خونه چهار تا لغت نامه و دائره المعارف می ذاشتم جلوم و شروع می کردم...
سوال: وسیله ای فلزی و نوک تیز که موقع سوار کاری به پاشنه پا می بندند
جواب: مهمیز

دویست تومن

سوال: طولانی ترین رودخانه جهان که در قاره آفریقا قرار دارد

جواب: نیل

چهارصد تومن

سوال: نویسنده شهیر روسی که سرانجام در یک دوئل به قتل رسید

جواب: پوشکین

ششصد تومن

.

.

.

واقعا این یه هفته فهمیدم که حرص زدن برای پول یعنی چی...صد تا که شد پیش خودم گفتم دمش گرم...پول تلفن این ماهم در اومد...ولی بعد با خودم گفتم این جور شانس ها یکبار بیشتر که در خونه آدم رو نمی زنه...نباید به پول تلفنم قانع باشم...ادامه دادم...سیصد تا که شد خوشحال بودم که حالا میتونم با خیال راحت برم یه mp3 player بخرم و لااقل وقتی می رم دوچرخه سواری یه دلنگ و دولونگی گوش کنم...ولی بازم ادامه دادم...mp3 player کیلو چنده...!؟ رسوندمش به ششصد تا...خیلی وقت بود میخواستم یه جارو برقی واسه خونه بخرم ولی حقیقتش اوضاع پس اندازم اونقدر افتضاح بود که روم نمی شد بهش دست بزنم...ولی موبایل از همه چیز واجب تره...رسوندمش به هزار تا...هزار تای اول رو عرق ریزان تحویل دادم...قراره این هفته هم تمام وقت برم جلو...دو هزار تا بشه می رم یه موبایل ثبت نام می کنم...والا... دیگه دست هر بچه دبستانی ای یه موبایل هست...
...فکر کنم آخر هفته بزنه به سرم که جمع کنم یه رنو مدل پایین بخرم بندازم زیر پام...خدا رو چی دیدی...شایدم یه پراید...پژو یه مقدار گرونه...ولی با سعی و تلاش چرا که نه...؟
ای بابا...فکر کنم یکی یه جا باید ترمز من رو بکشه...دم اون نازنینی که تهیه سوالهای مسابقه ی تلویزیونی ش رو سپرده به من گرم...یه کار بدون درد سر و ایده آل با یه درآمد خوب که با کار اصلی م هم تداخلی نداره...البته موقتیه ولی بازم خودش خیلیه...هم فال ه و هم تماشا...مجبور شدم یه بار ولو به طور سرسری یه فرهنگ لغت کت و کلفت رو مرور کنم...کلی چیز جدید یاد گرفتم...خیلی چیزهایی که در اصل فکر می کردم معنی بد داره فهمیدم معنیش بد که نیست هیچ، خوب هم هست...یا خیلی کلماتی که تا حالا به یه معنی دیگه به کار می بردم فهمیدم که اصل معنی ش اصلا چیز دیگه ست...
حالا بگذریم...گربه م هم خوبه...امروز باز شستمش...خیلی فیلمه...اگه بخوام فقط شیرین کاریهاش رو بنویسم باید یه وبلاگ دیگه رو فقط به اون اختصاص بدم...ولی احساس خوبی بهم می ده...همین که سر راهم که دارم میام خونه می رم براش یه تن ماهی یا یه بسته سوسیس پنیر می گیرم خیلی حس خوبیه...حس این که یه نفر هست که تو دوستش داری و میتونی با یه تیکه مثلا سوسیس پنیر (که خیلی وقتها به خاطر قیمت گرونش خودت رو هم از خوردنش محروم کردی) خوشحالش کنی...نمی دونین چجوری این سوسیس پنیرا رو گاز می زنه...گوشت مرغ یا گوشت چرخ کرده رو با این ولع معمولا نمیخوره... فعلا که کلی با هم رفیقیم...دیگه یاد گرفته فقط سر جای مخصوصش می ره دستشویی...شبها هم که تا خود صبح وبال گردن منه...عشقش اینه که وقتی من میشینم پشت میز کامپیوترم بیاد و روی پام بخوابه...همچین میاد و زل می زنه توی چشمم و ناله می کنه که من بلندش کنم و بذارمش روی پام...البته ناگفته نمونه که منم بدم نمیاد...

پ.ن.: این ماجرای سقوط هواپیمای سی 130 و این که صد و خورده ای نفر کشته شدن دردناکه ولی مساله ی من نیست...چه جوری بگم...من چه جوری میتونم غصه ی اون چتر بازی رو بخورم که چترش باز نشده و با سر روی صخره ها سقوط کرده وقتی که خودمم وسط زمین و آسمونم و چترم باز نمی شه...!

توسط در December 11, 2005 8:54 PM | | نظرات (1)