شراگیم
« چشم تنگ دنیا دوست | صفحه اصلی | خرگوش و شعبده باز »
خط و نشان

امروز حسابی گربه هه رو زدم...اعصابم خورده... داغونم...الان یکی دو روزه همینجوری دارم بدبیاری میارم...پشت سر هم...بدبیاری که نیست...همینجوری...به قول مادرم هورمون های خونم بالا و پایین شده...! صبحی همکارم از کارخانه زنگ زد که از کارگزینی پرینت ساعتهای ورود و خروجت را به واحد داده اند و زیرش هم رئیس کارگزینی پاراف فرموده که جناب آقای فلان (سرپرست واحد)...شما خود قضاوت کنید...!
جالب است که در این یکماه نه تاخیر ورود داشته ام و نه تقدم خروج...فقط یک روز کارت همراه نیاورده بودم که قبلا هم چنین چیزی لااقل ماهی یکی دو بار پیش می آمد و با اطلاع دادن مساله حل بود...حالا یک ساعت دیگر می روم ببینم قضیه چه بوده...این یکی دو هفته ی اخیر اصلا از زندگی چیزی نفهمیدم...در تمام مدت یا سر کار بودم یا در حال گشتن دایره المعارف ها و لغتنامه ها برای طرح سوال در ارتباط با همان مسابقه ای که گفته بودم...به اینها طراحی یک سایت برای یکی از آشنایان را هم اضافه کنید...از آن کارهایی که هر روز زنگ می زنند که چطور شد و کی حاضر می شود و فلان صفحه را هم اضافه کن و فلان تغییرات را هم انجام بده و آخر سر هم جای همه چیز می گویند دستت درد نکند...!
در کارخانه هم حال و روزم بدتر از این است...کتاب توی سرم بخورد دیگر به روزنامه خواندن هم نمی رسم...چند وقتی ست که منشی واحد ما تسويه کرده و رفته است و تنها کسی هم در واحد که دست به کیبوردی دارد من هستم...(بقیه هم اگر بلد باشند صدایش را در نمی آورند!) شده ام ماشین تایپ کارخانه...تمام وقت یا باید در بخش و مشغول انجام وظایف جاری باشم و یا پشت کامپیوتر...آخر هم این می شود که از کارگزینی برایم نامه فدایت شوم می آید و کم مانده به خاطر هیچ و پوچ درج در پرونده هم بشوم...! بدتر از همه ی اینها این است که چند روز پیش موقع رسم نمودارهای مربوط به فرآیند عملیات در کارخانه برایم سوالی پیش آمد و چون شیفت شب بودم و دسترسی به مدیر واحد مقدور نبود روی تکه کاغذی یاد داشتی برای همکار شیفت صبحم گذاشتم با این مضمون که آقای فلانی...در مورد نحوه وارد کردن فلان چیز در فلانجا از جناب مهندس فلانی (مدیر واحد) استفتاء بفرمایید...و چون این کارها معمولا مربوط به منشی اسبق کارخانه می شد زیرش برای شوخی و خنده امضا کرده بودم خانوم فلانی ثانی!
این همکار گیج و گول من هم نامه را خوانده و نخوانده برده بود و گذاشته بود روی میز مهندس...!

حالا چرا گربه ی بی نوا را زدم؟ گربه ی بی نوا !!؟ یک بی شرفی ست که لنگه ندارد...! فردا پس فردا می کنمش توی یک گونی و می اندازمش توی سد کرج و خلاص!... گلاب به رویتان از راه رسیدم دیدم وسط سرامیک های سفید کف آشپزخانه چنان ریدمانی کرده که بویش هنوز توی دماغم است...همچین اسهالی و ملس!
بعد هم دست و پایش را در این مرکب زده و کل آشپزخانه را با پنجه های آلوده اش ممهور کرده است...!
اول که این منظره را دیدم یک لحظه فشارم افتاد...باور نمی کردم...وقتی به خودم مسلط شدم بردمش توی حمام و با آب داغ و شامپو به جانش افتادم و بعد از اینکه خشکش کردم بردمش توی اتاق انداختمش و در را هم بستم...بعد کل کف آشپزخانه را سه بار شستم و با وایتکس ضد عفونی کردم...کارم که تمام شد حقیقت قصد نداشتم بزنمش ولی وقتی قیافه ی حق به جانب و مسخره اش را دیدم که سعی می کرد جوری وانمود کند که انگار نه انگار اتفاقی افتاده یکهو خون جلوی چشمم را گرفت...!
به جان مادرم اگر یک بار دیگر...فقط یک بار دیگر در خانه ی من در جایی به غیر از سطل خاکی که برایش گذاشته ام حتی بگوزد می برم و می اندازمش جایی که عرب نی انداخت...ببینید کی گفتم!
این خط و این هم نشان...!

توسط در December 19, 2005 8:51 PM |
نظرات
مشاوره پزشکی   ( web | email )

بسیار وبلاگ زیبایی دارید .تبریک می گویم


February 17, 2007 7:58 AM
soodi   ( web | email )

cheghad ghorghor mikoni?!!!?!?!?!


July 22, 2006 5:46 AM
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: بابا محمد
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 12:16

در خونه رو که باز نمی‌کني، تلفنت هم که هميشه رو انسرينگه، وقتی هم زنگ می‌زنی که دکتر با مته‌های عجيب و وحشتناکش افتاده به جون دندونای من ... و من باز پرسيدم : شراگيم‌م(؟!) کو ... ؟

E-mail: Baba_Mohamad@Hotmail.com
URL: BabaMohamad.Tk


نويسنده: tik
شنبه، 10 دى 1384، ساعت 12:35

سلام شراگيم عزيز مطالب وبلاگتان را خواندم جالب بود بخصوص مطالبی که دران از حضرت محمد و خدا صحبت کرده بوديد و از نظر من بهترين مطلب شما مطلبی بود که زندگی را به يک جلسه کنکور تشبيه کرده بوديد . واقعا از اشنايی با شما خوشحال شدم دوست من

E-mail: وارد نشده است
URL: tik1984.blogfa.com


نويسنده: گیله دختر
شنبه، 10 دى 1384، ساعت 12:15

اَ ی بابااا...آخه آدم حرفشو به کی بگــــــه؟؟....چرا می خواین به زور شوووَرم بدین آخه...نمی خوام بابا جان..دپرسی من اصلا واسه این نیست که...اون تپل موفرفریم به دوست دختر خودت پیشنهاد بده...دِهَــه

E-mail: وارد نشده است
URL: unormal.blogfa.com


نويسنده: جن جنگل
شنبه، 10 دى 1384، ساعت 7:4

من از همون اول ميدونستم دپرس ميشی ... اين نتيجه کتک زدن حيواناته ........ نميدونم چرا خشونت و افسردگی تو خون ما ايراني هاست ...... ضمنا سال نو ۲۰۰۶ ( این ادونس ) مبارک.......;)

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شادي
جمعه، 9 دى 1384، ساعت 21:57

ای بابا!کجايی پس؟

E-mail: وارد نشده است
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com


نويسنده: ولنتاین
جمعه، 9 دى 1384، ساعت 20:18

کجایی پسرجان آخه؟

E-mail: وارد نشده است
URL: valentine-2005.blogspot.com


نويسنده: گیله دختر
جمعه، 9 دى 1384، ساعت 13:31

شراگیییییییییییییییییییییییییییییییییم هووووووووووووووووووووووووووی....کجایی توووووووووو؟ آپ که نمی کنی...لااقل به من که آپم سر بزن

E-mail: وارد نشده است
URL: unormal.blogfa.com


نويسنده: sanaz
پنجشنبه، 8 دى 1384، ساعت 10:26

agha sheragim khan az chesham oftadi.gorbeh agar mariz nabasheh emkan nadareh joz khakesh jaie ro kasif koneh.agar ham mariz basheh ke ozresh movajaheh.adame mariz ham control nadareh oon ke heivuneh tefli,tazeh bacheh ham hast.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: marzieh
چهارشنبه، 7 دى 1384، ساعت 9:5

آپ نمی کنی ... نکنه گربه هه زده ناکارت کرده جوون .. مار واز حال خودت بی خبر نذار نگران شدیم .........

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sarzamin-e-tanhayi.persianblog.com


نويسنده: بچه مخفي
چهارشنبه، 7 دى 1384، ساعت 8:51

ميترسم اگه کامنت بذارم به پرو پاي منم بپيچي!

E-mail: unforgiven_sandman80@yahoo.com
URL: Invisible-Kid.BloGFa.com


نويسنده: زیتون
سه شنبه، 6 دى 1384، ساعت 23:36

به خدا اگه اين گربه‌تو بندازی سد کرج ننداختی‌ها. بهه. هر که را گربه خواهد جور پی‌پی‌اش کشد.

E-mail: وارد نشده است
URL: z8un.com


نويسنده: نارنین
سه شنبه، 6 دى 1384، ساعت 22:31

این گربه ها خیلی پست فطرتند. خوب کاری کردی که تنبیهش کردی. یک روز خونه دوستم بودم خیلی کالم بد بود روی مبل راحتی خونشون دراز کشیده بودم که یهو چیزی از هو پرت شد روی شکمم، وقتی چشمم را باز کردم، باز که چی بگم وقتی چشمم از حدقه دراومد، دیدم گربه ناز و تیتیش مامانی دوستمه که زل زده توی چشمم. تازه دوستم با کمال روداری گفت: حیونکی سیمبا، آخه این وقت روز عادت داره روی این مبل دراز بکشه که تو جایش را گرفتی!!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: melissa
سه شنبه، 6 دى 1384، ساعت 14:5

اه اه اينا چيه نوشتی ...اقلا بعضياشو سانسور و فيلتر کن....تو که گربه دوست نداری چرا بدبختو نگهميداری و شکنجه ميدی..

E-mail: وارد نشده است
URL: melissa.persianblog.com


نويسنده: گیله دختر
دوشنبه، 5 دى 1384، ساعت 21:12

عرضم به حظورت که ای لینک ما رو بذار گوشه صفحتو هم منو راحت کن هم خودتو...به جان تو...آپ هم هستم...

E-mail: وارد نشده است
URL: unormal.blogfa.com


نويسنده: آذين
دوشنبه، 5 دى 1384، ساعت 15:2

آينايي كه گفتي همش درست حالا توي اين هاگير واگير يكي بياد بهت بگه تو اداره اسمت به عنوان چت باز ماهر و حرفه اي در رفته در حالي كه دو تا خانوم هستين تو يه اداره دراندشت و بقيه همه مذكر از نوع خبيث و باز در حالي كه هنوز اكانت اينترنت نداري و باز بدترش كه مسئول مافوقت توبيخت هم بكنه بابت اين موضوع و كنارش هم همون بدبياري ريز و درشت خودت تو بودي چيكار مي كردي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

E-mail: azin_sin@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: elahe
دوشنبه، 5 دى 1384، ساعت 2:13

من ميدونستم تو نه با ادما راه ميای نه با حيوانات.....چی کارت کنم بچه ها ؟

E-mail: وارد نشده است
URL: yemshan.persianblog.com


نويسنده: گیله دختر
يكشنبه، 4 دى 1384، ساعت 11:5

به هوووش بااااشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و به گوووووووووووووش که من آپدیت کردم!!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: unormal.blogfa.com


نويسنده: پاریس
يكشنبه، 4 دى 1384، ساعت 3:31

خیلی حس و حالت خوبه. من هم دلم برا گرب هه سوخت هم برا تو

E-mail: وارد نشده است
URL: sonatt.persianblog.com/


نويسنده: شیدا ( آئینه ای برابر آئینه ات می گذارم تا ... )
شنبه، 3 دى 1384، ساعت 12:21

من تصميم به قتلت گرفتم !!!!!!!!!

E-mail: Sheida.Nehzati@Gmail.com
URL: o0booshveg0o.persianblog.com


نويسنده: UnKnown Soldier
جمعه، 2 دى 1384، ساعت 15:49

ميدونم رفيق تو از اين کارای بی ناموسی نميکنی اگه ونوس های اغواگر اغوا ت نکنن . خيالی نيست . ديروز اول ديماه نتونستم برم رو ديوار بيلاخ بکشم ! اينو به فال اين ميگيرم که آلمان رفتنم يه سال عقب خواهد افتاد . اين هم خيالی نيست . ميگم گربه هه رو روزی يه ساعت بنداز تو اتاق درو ببند در خلال اين مدت کله خری کن و ويتگنشتاين بخون . اول يه نگاه به لينک نوشته های جدی آرشيوت بکن و بعد بسم اله ، درب شيشه مربا رو ببند ! نميدونم الان کجاها سير ميکنی اما اگه انعکاس موذی ديوارهای شيشه ای ظرف مربا به چشمت خورده پيشنهاد ميکنم شروع کن کوبيدن به در و ديوار رو .

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: عباس رضائی
جمعه، 2 دى 1384، ساعت 15:45

ابعاد کودک آزاری وسیع است، تا جای که باید تمام موضع های دیگر را تحت تاثیر قرار دهد. اما گویا کسی دیگر نمی خواهد به وجدانش رجوع کند. کسی نمی خواهد درد را ببیند. کسی نمی خواهد فریاد در گلو خفته کودکان را بشنود. آیا با شرکت نکردنتن در این کمپین و حتی منعکس نکردن آن بر این باورید که نمی شود کاری کرد؟ آیا کودکان اکنون دیگر مسئله شما نیستند؟ آیا می توانید مدعی باشید که مردم ایران لیاقتشان بیشتر از فرهنگی است که حکومت حاکم کرده است؟ آیا می توانید کودکانتان را شاد ببینید و این همه کودک آزاری را تحمل کنید و بی تفاوت باشید؟ آیا دنیا تا این اندازه ماشینی و غیر انسانی شده است که کودکان را می شود قربانی کرد و بی تفاوت بود؟ آیا فکر نمی کنید روزی باید به وجدان خود جوابگو باشید؟ به بشریت متمدنی که از این درد و این فاجعه بی خبر مانده است؟ بله سخنم با شما است! شما ای که دارید این متن را می خوانید! به گوشه های از این فاجعه نگاه کنید. و خود را در این کمپین شریک کنید.

E-mail: abbas_rezaei2004@yahoo.com
URL: javanx.blogsky.com


نويسنده: بابا محمد
جمعه، 2 دى 1384، ساعت 0:42

راستی ... يه زمانی قرار بود برنامهء کوه و ... بگذاری، چه شد ؟؟؟

E-mail: Baba_Mohamad@Hotmail.com
URL: BabaMohamad.Tk


نويسنده: بابا محمد
جمعه، 2 دى 1384، ساعت 0:39

خداييش خيلی سوزش داره ... از جون و دل واسه‌شون مايه بگذاری، اون‌وقت پررو پررو دو قورت و نيم‌شون هم باقی می‌مونه و در آخر بدهکار هم می‌شی ...؛ بی‌خيال ... چه کردی شب يلدار رو ؟

E-mail: Baba_Mohamad@Hotmail.com
URL: BabaMohamad.Tk


نويسنده: شراگیم
پنجشنبه، 1 دى 1384، ساعت 21:40

جناب آقای شراگيم شيرازی زند...اولا که شرک خودتی...ديگر خودمانی ترين دوست دخترهايم وقتی ديگر خيلی دختر خاله می شدند شری صدايم می کردند...در ثانی ما خيلی مخلصيم...به برادر زاده گل تان ابلاغ بفرماييد که ما هستيم در خدمتشان...! (محض اطلاع دوستان عرض شود که اين آقای شراگيم شيرازی زند که هم شباهت اسمی با بنده دارد و هم به نوعی شباهت فاميلی در اورکات پيدا کردم...به از من نباشد پسر خوبی ست...خلاصه اگر قرار باشد يکی به عجايب هفتگانه جهان اضافه شود همين تشابه اسمی ماست...!!)

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: عباس رضائی
پنجشنبه، 1 دى 1384، ساعت 19:34

لطفا از اين کمپین حمایت کنید. کودکان این قربانیان جامعه چشم به حمایت ما دوخته اند

E-mail: abbas_rezaei2004@yahoo.com
URL: javanx.blogsky.com


نويسنده: شراگیم
پنجشنبه، 1 دى 1384، ساعت 14:35

چطوری شرک؟!! ديشب جات خالی همه جا بحث من و تو بود هرکی يچيزی ميگفت بهشون گفتم اين داستان اينقدر که واسه من جالبه واسه تو نيست !!! ولی ياسی کوچولومون از من پرسيد عمو يعنی من يک عمو شراگيم ديگه هم دارم ؟!! ولی من نميدونستم چی جوابشو بدم....

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: شیدا ( آئینه ای برابر آئینه ات می گذارم تا.. )
پنجشنبه، 1 دى 1384، ساعت 0:56

اين لينک کار می کنه .. !!

E-mail: Sheida.Nehzati@Gmail.com
URL: o0booshveg0o.persianblog.com


نويسنده: شیدا ( آئینه ای برابر آئینه ات می گذارم تا.. )
پنجشنبه، 1 دى 1384، ساعت 0:46

من نمی دونم چرا باهات لج هستممممممممممممممم

E-mail: Sheida.Nehzati@Gmail.com
URL: o0booshveg0o.co.sr


نويسنده: شیدا ( آئینه ای برابر آئینه ات می گذارم تا.. )
پنجشنبه، 1 دى 1384، ساعت 0:45

اين شبه چله ای اين توصيفات خرابکاری گربه ات باعث شد سر عاجيل ها دلی از اذا ( ازا ... عذا ... عزا .... عضا... عظا.... :-& )

E-mail: Sheida.Nehzati@Gmail.com
URL: o0booshveg0o.co.sr


نويسنده: ولنتاین
چهارشنبه، 30 آذر 1384، ساعت 16:23

شراگیم بهتر شدی تا الان؟ یلدا بهت خوش بگذره. به گربه‌ات هم یه حالی بده از دلش دراد. اسم نداره؟

E-mail: valentinein2005@gmail.com
URL: valentine-2005.blogspot.com/


نويسنده: gadfly
چهارشنبه، 30 آذر 1384، ساعت 15:40

دستت درد نکنه حقش بوده بچه رو بايد تربيت و تاديب کرد.

E-mail: gadfly_mad@yahoo.com
URL: www.z-factor.blogspot.com


نويسنده: یکتاا
چهارشنبه، 30 آذر 1384، ساعت 12:12

یه وقت نیای وبلاگ من سر بزنیااااا !!! حالا وقتی از اونجا حذفت کردمو ویزیتورات نصف بلکه ثلث شد می فهمی!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: unormal.blogfa.com


نويسنده: رویا
چهارشنبه، 30 آذر 1384، ساعت 12:9

منو ببین که از خوندن پست قبلیت احساساتی شدم که چه قشنگ با حیوونا تا می کنی ...!

E-mail: وارد نشده است
URL: storiesandnotes.blogspot.com


نويسنده: marzieh
چهارشنبه، 30 آذر 1384، ساعت 9:44

راستش رو بگم شنبه شده بودم عين گربه تو .... که رئيس عزيز!!! بياد و عقده های درونيشو سر من خالی کنه!!!!!!!!! نه فقط من بلکه بادش به ۲ تا از همکاران ارجمند ديگه هم گرفت ... واسه همين دلم به حال گربت سوخت .. يعنی دلم بيشتر به حال خودم سوختش ... درسته که اون کار اشتباهی رو انجام داده ولی شايد اگر در موقعيت ديگه ای بودی و اون اينکارو ميکرد يه جور ديگه تنبيهش ميکردی .. نه ... مثلاْ‌ يه هفته بهش کوکتل پنير نمی دادی!!!! ولی جدای همه چيز حس همدردی منو بپذير که منم بدتر از تو دارم می بينم که دنيا بد جوری دست کياست!!!!!!!!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sarzamin-e-tanhayi.persianblog.com


نويسنده: marzieh
چهارشنبه، 30 آذر 1384، ساعت 9:39

می دونی قدر شناسی توی محيط های کاری ديگه باب شده!!!!!!!!!! باور کن هر چی بيشتر دل بسوزونی و از رو محبت کارهايی رو انجام بدی ميشه وظيفت ... اين رو بدون که تو تنها نيستی که سر کار خيلی قدرتو می دونن!!!.... از اول هفته که اومدم کارخونه با رئيس کذائيمون يه کل کل حسابی داشتم (يعنی اون با من داشت!!) حالا در چه صورتی ؟؟ در صورتيکه همه به من ميگن تو فعال ترين خانوم مجموعه هستی!!! تا اينکه ديگه نگهبان ساختمون روبرويی ميگفت: شما چقدر تو روز کار ميکنيد !! چقدر راه ميريد!!! اکثراْ هم شبها رو تا ۸ می موندم که کارامو رديف کنم!!! در حال حاضر هم دارم کار ۳ نفر رو انجام ميدم (يه موقعهايی هم ميشم ۴ نفر!!!!!) اونوقت جای تشکر (که بخوره تو فرق سرشون!!) ميان و داد و دعوا هم راه می ندازن... اونوقت هم ميگن چرا يه عده ای دل به کار نمی دن؟؟‌ خوب به خاطر اينه که ماها که دل می سوزونيم و وجدان کاری داريم اينجوری ازمون قدردانی ميشه !!!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sarzamin-e-tanhayi.persianblog.com


نويسنده: رز
چهارشنبه، 30 آذر 1384، ساعت 3:27

سلام. بيشتر وقتها آروم ميام و نوشته هاتو ميخونم. موافق يا مخالف طبعم باشه فرق نميکنه... ساده مينويسی و جذاب.. و چون میبینم که در این خیل مشتاقانت اینقدر علاقه مند داری دیگه زحمتت نمیدم و بی اينکه برايت بنويسم ميرم. اما حتی در اون زمانهايی که متنت رو میخوندم و می اندیشیدم ايکاش لحنت اينقدر سرد يا اهانت بار نبود نسبت به چيزهايی که هنوز براي من تقدسشونو دارند... نديده بودم که بحدی عصبانی بشی که لحنت رنگ خشونت واقعی بگيره و يک حيوون رو هدف خشمت کنی ! اونهم شمايی که انگار ارتباطت با حيوانات به از آدمهاست( که شايد حق داری اگه اينطور هم باشه). باری دوست عزیز برات آرزوی آرامش و شادمانی ميکنم و اميدوارم مشکلات ريز و درشتی که داری همه بزودی رفع شوند... در خاتمه اینو اضافه کنم که فکر کنم این ایده گربه نگهداشتن از نظر بهداشتی چندان صحيح نباشه حتی اگر حيوون بيچاره رو هر روزحموم کنی...

E-mail: وارد نشده است
URL: rosydream.persianblog.com


نويسنده: آیلین
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 23:29

دهههههههههه . ديگه نيبنم دست رو بچم بلند کنيا . پسر بد !!! وگرنه ....... اين خط اين نشون

E-mail: وارد نشده است
URL: azalia1362.persianblog.com


نويسنده: كتي
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 23:26

شراگيم جان فکر کنم از بس فشارش دادی اينطوری شد ! ;) مرسی و اين دفعه زير گلوشو از طرف من يک کمی ناز کن که ويرانی به بار نياره!!! :)

E-mail: وارد نشده است
URL: shahreman.blogfa.com


نويسنده: شادي
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 21:51

ای بابا.همش زير سر اين آلودگی هواست.عالم و آدم پاچه ميگيرن(بلا نسبت شما البته :D) ولي جدي اين عصبي شدن ها يه بخشيش ماله هوا است.گربه ي بي نوا رو به فلاكت ننداز ;)

E-mail: وارد نشده است
URL: dokhtaryaznaslesevom.persianblog.com


نويسنده: یکتاا
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 19:18

والا من شنیدم می گن اتفاقهای بد مثل موج می مونه...یکی پس از دیگری باید منتظرش موند....حالا کار نداریم درستو غلطشو!ولی اگه هی بشینی و به بد بختیایی که آز زمین و زمان واسط نازل می شه فکر کنی و به همون رمین و زمان با هر چی که توش هست بد و بیراه بگی مطمین باش بدترشم واسط نازل می شه.این یکی رو علاوه بر اینکه شنیدم خودمم هزار بار تجربه کردم.همچین باید بی خیالی طی کنی و جلوش __همون بلا ملاهه رو می گم _ کم نیاری...خودش از رو می ره آحتمالا. حالا اومدیمو اینا هیچکدوم جواب نداد. به درک ! کم کمش اینه که اعصاب خودت کمتر خورد می شه. ...در ضمن یه چیز دیگه. گربه ی بی نوا رو آوردی خونت هر وقت خوشی قربون صدقه ش می ری هر وقت ناخوشی بدبخت می شه کتک خور تو!!!! ای بابااا...خوشم نیومداا...

E-mail: وارد نشده است
URL: unormal.blogfa.com


نويسنده: شیوا
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 14:40

تازه دلت بسوزه من بالاخره گربمو رد کردم رفت .دادمش به يکی حالا برو يه فکری برای خودت بکن از همين الان هم اعلام ميکنم که روی من هيچ حسابی نکن! اهم

E-mail: shiva_lotf@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: شیوا
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 14:39

تازه اين که چيزی نيست اگه مثل من بيچاره يه شب که خواب بودی با دست و پای گهی ميومد روی صورتت و فردا صبح ميديدی که خانم توی آشپزخونه و حمام و توالت ريده و با همون دست وپای گهی روی مبل و فرش و تختخواب و البته صورت جنابعالی اومده و بايد تا سه روز همه چی رو ميشستی و بازم هر کی ميزسيد ميگفت خونت بوی گه ميده و کاشف به عمل مياومد که ايشون روی موکت می شاشن و هرز گاهی حالی هم به گلدونا ميدن چيکار می کردی از همه بدتر اينه که با اين همه خانمی و تشخص مجبور شی به يه پسره وبلاگ نويس التماس کن که بابا بيا اين گربه من مال ت و اونم به روی مبارک نياره و بره برای خودش يه گربه بخره!

E-mail: shiva_lotf@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: شیوا
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 14:32

دلم خنک شد يادت چقدر التماس کردم بيا اين گربه منو بگير

E-mail: shiva_lotf@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: mARYAM
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 14:26

خوشم مياد از گربه ی ريدو! ی تو که سفيدی در و ديوار مطبخ تو با آنارشيسمش مهمور ميکنه تخمشم نيست . به جاش سوال مسابقه در نمياره عينهو شاعراي متفلسف که آرمانهاشون رو بار دوچرخه ميکنن و با يه موزيک خالتور تا قله های نور ، تا عقده های کور ميرن . روز اول زمستون ( فردا ) شب برو ديفالpathway اکباتان رو ببین ! این یکی رو منصفانه با نئو نازیست های متعصب تقسیم کنید . و سهم ما را هم بدهید .

E-mail: وارد نشده است
URL: unknownsoldier1984.blogspot.com


نويسنده: soodi
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 13:42

baba enghad khodeto aziyat nakon bikhi

E-mail: gholeydoon57@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: نورمحمدي
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 12:26

سلام دوست عزيز, من تبادل لينك انجام دادم شما هم چنانچه دوست داشتيد اقدام نماييد ممنونم نشاني تبادل لينك:http://www.oshagh.com/weblogs.htm

E-mail: oshagh@oshagh.com
URL: www.oshagh.com/


نويسنده: جودي
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 12:22

مثل من باش ريلکس، هر ماه کاغذ ورود و خروج مرا چک مي کنند، آخرش هم اخطار مي فرستند و مي گويند از حقوقت کم مي کنيم اما من باز هم ککم نمي گزد... راستي ميشه بگي کدوم مسابقه است که برم و شرکت کنم جايزه اش هم نصف نصف

E-mail: وارد نشده است
URL: www.jodie.persianblog.com


نويسنده: عليرضا
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 10:25

در مورد سياست کردنِ آن جانورِ بي ادب، بنده با کلنل هامين شديدا توافق دارم؛ و حقيقتاً نفهميدم منظورِ از ارسالِ رونوشتِ ساعتِ دخول و خروجِ شما به کارگاه چه بوده است. شايد بهتر باشد عريضه اي نوشته، تقديم کنيد تا حسابِ آن راپورتچي را هم کفِ دست اش بگذارند....

E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com


نويسنده: شراگیم
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 10:15

مرسی سه نقطه جان...يکی نيست به من بگويد مرد حسابی مگر آب است که تصفيه بشود...!از آن سوتی های سال بود...! به هر حال اصلاح شد

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: ولنتاین
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 9:36

شراگیم جان همه یه وقتایی بد میارن. پشت هم اتفاقایی میفته که اعصاب آدمو می ریزه به هم. اما دوباره همه چی روبراه می شه. امیدوارم تا الان حالت بهتر شده باشه. می فهمم وقتی خونه رو به اون حال و روز دیدی چه حالی شدی! آخه پدر جان بچه آدمیزاد هم یه وقت خونه رو کثیف می کنه حالا اینکه پیشی بوده. دوباره باهاش آشتی کن. خودتم یه وقتایی اشتباه می کنی خب!

E-mail: valentinein2005@gmail.com
URL: valentine-2005.blogspot.com/


نويسنده: ...
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 8:42

تصفيه نه جانم تسويه! انقدر کلمات قلمبه سلمبه ياد گرفتی که اين کلمه های پيش پا افتاده يادت رفته؟

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: Hamin
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 7:57

ايول حال کردم!!! گربه واسه زدنه ديگه! بزن خوار مادرش رو يکی کن...البته به نا حق نزنش...اگه خبطی ازش سر زد بزن بکشش!

E-mail: Hamin.chob@Gmail.com
URL: Haminpersia.persianblog.com


نويسنده: tejarat Internety
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 6:55

سلام . ميدونی چيکار کن . يادم نيس نره يا ماده . اما ببندش بعدش يه جنس مخالفشو بده گل گاوزبون بخوره عشوه کنان جلو راه بره . اون موقع حتی به حرف مياد ميگه يا صاحب گه خوردم فقط منو با اين ۵ دقيقه تنها بذار . هرچی بگی ميگم چشم . امتحان کن

E-mail: mohammad_alr@yahoo.com
URL: avalekhat.persianblog.com


نويسنده: بی بی
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 6:27

تو اين همه سالی که خواننده ی وبلاگت هستم هيچوقت پيش نيومده بود که ببينم از کوره در رفتی. پس تو هم مثل ما آدمی و گاهی عصبانی می شی و بر اوضاع مسلط نيستی؟ نفس عميق بکش وقتی عصبانی هستی و بشمار و نفست رو نگه دار.

E-mail: وارد نشده است
URL: bibi.blogsome.com


نويسنده: شمر
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 5:29

خوب عزيزم چشم ميخوری ديگه . هی ميگی گربه ام اينجوره اونجوره خوب چشم ميخوره مياد وسط آشپزخونه ميرينه به الک! ميگه درآمدم اينه اونه خوب مقدمات اخراجت فراهم شد! بابا زار بزن!بگو ندارم ! بگو گربمه ام داره ميمره !پشماش ريخته! بعد همه چی درست ميشه! ولی خودمونيم عصبانی ميشی باحالتر مينويسی! ايشالا گربه ات هر روز وسط آشپزخونه کيک درست کنه! اونوقت تو هم ميشی راسل!(البته تو ژانر کمدی) راستی مسئله شانس و پول و ... یه مقداری ریتمیک است یعنی مثلا دو هفته رو شانسی و دو هفته بد شانسی!ولی درست میشه. موفق باشي

E-mail: shemriran@yahoo.com
URL: وارد نشده است


نويسنده: عالیجناب منتقد
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 2:42

:) خوب لابد کاغذ ورود و خروجت رو چک می کنن که بهت پروموشن بدند ») آخر سال میلادی :))) واسه گربت هم یه کلاس بگذار هم خودت یاد بگیری با حیوون خونگی بیچاره چطوری سر کنی هم اون یاد بگیره از زیر دست جونورایی مثل آدمیزاد !!! زنده بیرون بیاد

E-mail: godischocko@yahooodot.com
URL: MontagheD.blogspot.com


نويسنده: ghazal
سه شنبه، 29 آذر 1384، ساعت 0:51

يک کم عاطفه در وجود تو پيدا نمي شه ؟ تو آدمی و اون حيوان چه طور انتظار داری که يک بچه گربه دو روزه به تو و قوانين تو عادت کنه بعد هم يادت باشه گربه ممکنه از اسهال بميره .خوشت می آيد وسط هال يک نعش گربه پيدا کنی ؟گربه رو هر روز نشور موهاش دسته دسته می ريزه ؟ خيلی پاستوريزه ای فقط دست و پا و کونش بشور/

E-mail: aghazenapeyda@yahoo.com
URL: www.aghaghiyahayekabood.persianblog.com


نويسنده: شبرو
دوشنبه، 28 آذر 1384، ساعت 23:16

سلام

E-mail: وارد نشده است
URL: shma.persianblog.com


نويسنده: nana
دوشنبه، 28 آذر 1384، ساعت 23:8

شراگيم گرامی - جانم برايت بگويد از قسمت گربه ات خيلی خنديدم و واقعيتی را بيان کردی در مورد گربه ها و آن اين است که گربه ها درست بر عکس سگ ها که بی خود و بی جهت همواره احساس گناه دارند ابدا فاقد اين احساس هستند و به قدری مغرور هستند که حاضر نيستد حتی شرمندگی کثافت کاری خود را هم قبول کنند و دو قورت و نيمشون هم باقيست ...بنابراين نکته بسيار خوبی را متوجه شدی به همين دليل به تو پيشنهاد ميکنم که اين گربه را زير نظر بگير و سعی کن مقاديری روانشناسی رفتاری از او برايمان بنويسی به هر حال بسيار خنديدم مرسی. نانا

E-mail: hamzadd2000@yahoo.com
URL: www.nanazola2.blogspot.com


نويسنده: عزیزدوردونه
دوشنبه، 28 آذر 1384، ساعت 22:12

آقا جان گربه برای شاشیدن جایی غیر از سطل خاک نمیره گاهی چیزی رو میخوره که بهش نمیسازه (مخصوصا تو بچگی) و برمیگردونه شاید این برگردونده و نشاشیده بهر شکل یا تو رعایتش رو بکن یا ولش کن بره جونور نگه داشتن دردسر داره حالا بزار شروع کنه به پشم و پیلی ریختن خودت پشیمون میشی :))

E-mail: وارد نشده است
URL: hichkas.com


نويسنده: tannaz
دوشنبه، 28 آذر 1384، ساعت 22:11

خسته نباشی واقعا!گاهی اينجوری ميشه ديگه يک کم شکلات بخور برای شادی خوبه:)گربه گناه داشته اخی! ديگه نزنش انجمن حمايت از حيوانات ميان ميبرنش!اگه يه روز نباشه جای خاليش رو بدجور حس می کنی !

E-mail: tannaz_nz@yahoo.com
URL: zemzemeye-tanhaii.persianblog.com


نويسنده: شهـــــلا
دوشنبه، 28 آذر 1384، ساعت 21:56

دیــــــــــــــــوووووووووووووووونه / گربه بد بخت رو خریدی که خلع هورمون یت رو سرش خالی کنی؟! خیلی بدی...

E-mail: وارد نشده است
URL: 21mehr.com


نويسنده: نسرین
دوشنبه، 28 آذر 1384، ساعت 21:48

مرد حسابی گربه ی بیچاره رو آوردی زندونی کردی حق ریدن هم نداره؟!...ای بابا خب گربه داری این مشکلات رو هم داره.حیوونی خب لابد مجبور شده! والا ما آدمها هم نمیتونیم خودمون رو کنترل کنیم چه برسه به این حیون بیچاره! حالا چی بهش دادی که اسهال گرفته؟

E-mail: وارد نشده است
URL: meinexile.blogspot.com



April 2, 2006 8:53 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.