شراگیم
دو راهی

نمی دونم چی باید بنویسم...یعنی این متنی رو که میخوام بنویسم نه در موردش فکر کردم که چه موضوعی داشته باشه و نه قراره ادیتش کنم و نه اصلا می دونم قراره پابلیش بشه یا نه...گاهی وقتها از اینهمه ننوشتن خودم می ترسم...کی باورش می شه که من توی هفته قبل چهار روز کامل تعطیل بودم و هیچ چیزی ننوشتم...حتی بد تر از اون هیچ چیزی نخوندم...فقط خدا می دونه توی سرم چی می گذره... گاهی وقتها زندگی به نظرم اونقدر پیش پا افتاده میاد که بزرگترین پیشامد هاش هم مثه تماشای تلویزیون از سر بیکاری میمونه...یعنی به نظرم هر وقت عشقم کشید می تونم کانال رو عوض کنم...همیشه همینجوری بودم...سه سال رفتم دانشگاه و تو بهترین رشته درس خوندم و بعد یه دفعه زد به سرم که فاز نمی ده...یه روز تصمیم گرفتم دیگه دانشگاه نرم...به همین سادگی...کانال رو عوض کردم...خدا رو شکر تا اونجایی هم که چشم کار می کنه توی زندگیم کسی نبوده که گوشم رو بکشه و بگه چی درسته و چی غلط و چی کار باید بکنم و چی کار نباید بکنم...صرفا دیدم حیف عمر منه که برم بشینم سر کلاس هایی که هیچ علاقه ای به هیچ چیزش ندارم و بعد هم بیام بشینم توی خونه و کتابهایی رو بخونم که هیچ جذابیتی برام نداره...ته این خط هیچ چیز به هیچ کس نمی دن...این رو مطمئن بودم!
الانم سر یه دو راهی دیگه م...یعنی اگه یه دفعه دیدین اومدم توی وبلاگم نوشتم که الان سه روزه یه زندگی مشترک رو شروع کردم زیاد تعجب نکنین...زندگی من خیلی ساده تر از این حرفاست...یه محرک لحظه ای و حتی یه احساس کنجکاوی ساده میتونه من رو توی راهی بندازه که همیشه ازش فراری بودم...راستش الان دیگه بدم نمیاد یه زندگی مشترک رو تجربه کنم...شاید انقدر شیرین باشه که بعد افسوس بخورم که چرا زودتر از این ها به فکرش نیفتادم و برعکس شاید از مهندسی برق هم تلخ تر و تهوع آور تر باشه...! به هر حال فعلا ازدواج برای من یک در بسته است...تا بازش نکنم نمیتوانم در موردش نظری بدهم...چند روز پیش داشتم از دوستی میپرسیدم که اگه در خونه ی خودت نشسته باشی و زندگی خودت را داشته باشی و بعد بهت یک در بسته را نشان دهند و بگویند که پشت این در خوشبختی و یا بدبختی مطلق به انتظارت ایستاده آیا این در را باز می کنی یا بدون توجه به آن به زندگی آرام خودت ادامه می دهی...!؟
به هر حال من مطمئنم که دیر یا زود به سراغ این در می روم و بازش می کنم فارغ از اینکه پشت این در چه چیزی انتظارم رو بکشه...مهمترین فاکتوری که برای ازدواج در نظر می گیرم ضربه پذیر نبودن طرف مقابل هست...به هر حال وقتی من دانشگاه را ترک کردم مطمئن بودم که رفتن من ضربه ای برای دانشگاه نخواهد بود...ولی اگر مجبور شوم انسانی را ترک کنم (هیچ چیز نمیتواند من را در رابطه و یا موقعیتی قرار دهد که از آن لذتی نمیبرم و یا در آن رشدی نمی کنم) باید مطمئن باشم که نبودن من خللی در زندگی او ایجاد نخواهد کرد...!(شاید برای همین است که در روابطم همیشه کسانی که یک زندگی مشترک ناموفق داشته اند برای ازدواج در اولویت بوده اند...چون به هر حال کسی که یکبار ازدواج می کند و جدا می شود دیگر آن نگاه رویایی را نسبت به ازدواج ندارد و اگر زندگی جدیدی را هم شروع کند کمتر وابسته می شود و به هر حال برایش جدایی (اگر احیانا پیش بیاید!) تعریف شده تر و پذیرفتنی تر است!)

به هر صورت این روز ها کسی وارد زندگی ام شده که به شدت من را به فکر انداخته است... زندگی من نقطه عطفی ندارد...همه اتفاقات در ردیف هم و پشت سر هم قرار می گیرند و یا تکرار می شوند...نمی توانم بگویم که رها کردن دانشگاه برایم بیشتر از آوردن این گربه (که قرار است دیگر در موردش چیزی ننویسم!) اهمیت داشت...زندگی من یک دوره دارد و آن همین دوره ایست که در آن زندگی کرده ام و زندگی می کنم و زندگی خواهم کرد...زمانی فکر می کردم که مهاجرت از ایران و رفتن به آمریکا میتواند نقطه عطفی برای زندگی ام باشد و من را وارد مرحله جدیدی از زندگی ام کند اما حالا می بینم که تمام اتفاقات زندگی از اهمیت یکسانی برخوردارند...ممکن است گاهی موقعیتهای ویژه ای برای رشد فراهم شود ولی هرگز هیچ اتفاقی در زندگی اهمیتی ندارد...زندگی با همه فراز و فرود هایش در یک نقطه محتوم ختم به خیر می شود و یا به قول شبح نازنین :
«وای اگر آن داس به دست خوش قد و بالا نبود, چه عذاب مکرری می شد, زندگی!»

این شبح هم از آن انسانهاییست که هرچه بیشتر از او دور شوی بیشتر تحسینش می کنی...یعنی بعضی وقتها آنقدر بزرگ است که حتما باید با فاصله بایستی و تماشایش کنی...داشتم امروز چند تا از نوشته های قدیمش را مرور می کردم...جایی نوشته بود:
«...یک درام موفق اینگونه است؛ هیچ کس برنده نیست همه به نحوی بازنده اند اما در عین حال هیچکس هم بازنده نیست همه به نحوی برنده اند...درست مانند خود زندگی.»
گفتم نمی دانم که این نوشته را پابلیش می کنم یا نه...الان تقریبا مطمئنم که این متن رو در وبلاگ قرار خواهم داد ولو به قیمت این که با این حرفها به بی مسئولیتی در زندگی و سبکسری متهم شوم...به هر حال زندگی من همین است...من فقط دلم میخواهد شیره ی این زندگی را تا ته بمکم...میخواهم مثل یک انار آب لمبو آنقدر فشارش بدهم که شکاف بردارد و تمام محتویاتش به دهانم بریزد!


توسط در January 29, 2006 11:33 PM | | نظرات (2)
آخرین مطلب گربه ای

الان یکی دو هفته ست که ما فقط داریم همدیگه رو تحمل می کنیم...نه اینکه جای من رو تنگ کرده باشه ها...نه...فقط دیگه خوشم نمیاد ازش...وقتی که سر کارم که که سر کارم وقتی هم میام خونه یه تیکه غذایی می ندازم جلوش و خودم می رم توی اتاق و در رو می بندم...اونم از قیافه ش پیداست که حوصله من رو نداره...وقتی که خونه م لابد توی دلش می گه این مرتیکه کی می ره سر کار که انقدر جلوی چشمم نباشه...! هه...! مسخره نیست...؟ از توی جوب در آوردمش و حالا برای من آدم شده...! فکر می کنه من نوکر باباشم...یه موقع بود یه دونه هسته انار مینداختم جلوش تا شب با همون سرش گرم بود و بی سر و صدا باهاش بازی می کرد...الان روزی نیست که یا قابلمه رو از سر گاز نندازه یا گوشه کتابهام رو دندون دندون نکنه...پرده پذيرايی و مبل نازنين من هم که شده تاب و سرسره آقا... این محیا هم الان یک ماهه که می گه میام و می برمش و هنوز که هنوزه خبری ازش نيست...تازه بیاد هم بعید می دونم این گربه بهش پا بده...یک پاچه ورماليده ايه که دومی نداره...همین چند روز پیشا مریم اومده بود ببرتش...همچین فت و فینی بهش کرد و همچین بادی انداخت توی اون دمش که منی که از ببر بنگالش نمی ترسم کپ کردم چه برسه به اون بنده خدا...نه اینکه غریبه ترس باشه ها...نه...شاهدم همین رفیقم علی که گفتم خیلی خر شانسه...گربه هه از سر و کول خودش و خانومش وقتی میان اینجا بالا می ره...ولی این دختره که اومد ببرتش حضرت عباسی انگار جن دیده باشه...حالا نمی دونم به خاطر تیپ و آرایش خفن این دختره بود یا اینکه واقعا فهمیده بود که اومده بکنتش توی گونی و ببرتش...!
به هر حال فوق فوق فوقش من تا دم عید بتونم نگهش دارم...عید دارم می رم مسافرت...تا اونموقع اگه کسی نیومد ببرتش یه اردنگی می زنم توی کونش و میندازمش بیرون...والّله...! بدهکارش که نیستم...همین که از آب و گل در آوردمش و سه ماه زمستونی بهش پناه دادم باید کلاهش رو بندازه بالا...!
به هر حال برای بار آخر می گم...خیلی جدی هم می گم...هرکی این گربه رو ببره یک وعده ناهار بعلاوه ی دو حلقه سی دی شو و یا فیلم (هر نوع فیلمی که فکرش رو بکنین!) به انتخاب خودش مهمون منه...اممممم...دو تا بلیط استخر هم بهش می دم...فقط برای اینکه مطمئن شم که همین که پاش رو از در گذاشت بیرون گربه هه رو ول نمی ده توی خیابون باید به محض اینکه رسید خونه به من زنگ بزنه و من صدای گربه م رو از پشت گوشی بشنوم...والا من راضی نیستم و اون ناهاری رو که توی خونه من خورده از گوشت سگ مرده ی ارمنی هم حروم تر می شه بهش...بعدا نگین که نگفتی ها...!

پانویس مرتبط:
این آخرین مطلب گربه ای منه...اصلا دیگه گربه دیدی ندیدی...خودمم بعضی وقتها از اینهمه جلف بازی توی وبلاگم خجالت می کشم...یکی نیست بهم بگه آخه مرتیکه...برو یه نیگا تو آینه به خودت بنداز...خوب...که چی؟ رفتم انداختم...خیلی هم خوشتیپم...یه کم فقط شیکم دارم اونم با ورزش درست می شه...نه اینکه حاالا فکر کنین شبیه بامشادم ها...یه کم...امممم...چه جوری بگم...؟ اگه یه آدم معمولی زیاد آش بخوره چه شکلی می شه؟ من آش نخورده اون شکلیم...اممممم...دیگه هیچ نقصی ندارم...اوکی بابا...دماغم هم توی آفسایده...نه اینکه حالا سه متر توی آفساید باشه ها...یه ابسیلون توی آفسایده...کمک داور باید خیلی دندون گرد باشه تا آفساید دماغ من رو بگیره...ولی خدا وکیلی به جز این دو تا که گفتم دیگه مو لای هیچ درزی م نمی ره...!
چی می گفتم؟ آهان...وبلاگم هم نه تنها جلف نیست که خیلی هم سنگينه...! فقط یه کم باید گربه ش رو کم کنم...

پانویس غیر مرتبط:
یارب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت


توسط در January 21, 2006 12:37 AM | | نظرات (2)
آی آدمها

آدمها بعضی هاشون درست مثل کامپيوتر هايی می مونن که درست اسمبل نشدن...بعضياشون ۵۰۰ گيگ هارد دارن پر از اطلاعات گرانبها منتها با يه سی.پی.يوی pentium1 دويست و سی و سه مگا هرتزی! ناقابل و بعضيای ديگه شون يه سی پی يوی pentium 4 فول کش ۳.۸ گيگا هرتزی دارن با يه هارد ۸۰۰ مگا بايتی نيمه خالی!

البته اين رو هم بگم که نود درصد آدمها خوشبختانه درست اسمبل شدن ولی متاسفانه سی.پی.يو رو از اولی گرفتن و هارد رو از دومی...! در هر حال قطعاتشون با هم هماهنگه...به درد هيچ کاری نميخورن و البته ادعايی هم ندارن..
البته اون دو دسته ای هم که بالا توصيف کردم عملا به درد هيچ کاری نمی خورن منتها ادعاشون اونجای آسمون رو پاره می کنه...!

امروز عصر به اين نتيجه رسيدم...

توسط در January 17, 2006 12:40 AM | | نظرات (3)
مصائب زندگی

امروز از صبح مثل سگ سوزن خورده دویده ام...اگر بگویم که از صبح چه کارهایی کرده ام باورتان نمی شود...
دیشب دوستم را با همسرش دعوت کرده بودم که برای شام بیایند اینجا...همان دوستم که گفته بودم خانومش شاعر است و داستان کوتاه مینویسد و خلاصه صاحب کرامات و کمالات است...(در مورد خر شانس بودن این دوستم قبلا گفته بودم که چطور اول زندگی با این سن و سال کم, خانه و ماشین اش از آسمان رسید و یک همسر پری رو و فرشته خو نیز نصیبش شد...حالا امروز آمده به من می گوید که یکی از بستگانش که از گنده های نظام است او را مسئول خرید 1000 دستگاه کامپیوتر برای یک سازمان دولتی کرده است...و ظاهرا از این هزار کامپیوتری که برای این سازمان قرار است بخرد چیزی حدود پنجاه میلیون تومانش (حداقل!) به عنوان پورسانت نصیب او می شود...خر شانسی را می بینید...!؟ حالا من دویست و پنجاه هزار تومان برای یک مسابقه سوال طرح کرده ام فکر می کنم که چیز غول را شکسته ام!)
دیروز عصر به هوای تدارک شام برای این دوستم رفتم میدان میوه و تره بار...اول چشمم افتاد به بادمجان ها و تصمیم گرفتم برای شام خورش بادمجان درست کنم...(من فوق تخصص در پختن این غذا دارم) ...به کارگری که آنجا بود گفتم بی زحمت دو کیلو از این بادمجان ها به ما بده...ایشون هم نامردی نکرد و یه کیسه به این بزرگی را پر از بادمجان کرد و به دستم داد...گفتم زیاد است...لطفا کمش کن...! با همان لهجه معروف کردی کارگرهای تره بار گفت مگر نگفتی دو کیلو...!؟ این دو کیلو و نیمه...! دیدم به خاطر نیم کیلو ضایع است که الم شنگه راه بیاندازم و دندان گردی کنم, گفتم خیلی خوب...پس دو کیلو هم از این کدوهات بده...ولی این دیگر نشود دو کیلو و نیم ها...! گفت باشد و سه کیلو هم برایم کدو ریخت...! من اصلا حوصله و وقت و اعصاب و در ضمن روی چانه زنی سر این چیزها را ندارم... کیسه ها را گرفتم و رفتم کشیدم و حساب کردم... آمدم بیرون تازه یادم افتاد که این دوست من ناز و عشوه دارد و کدو و بادمجان نمی خورد...! گفتم عیبی ندارد...حالا که دیگر نمیتوانم بروم پس بدهم...اینها را برای خودم درست می کنم و می روم برای آنها کرفس میخرم...کرفس چیزی ست که معمولا همه دوست دارند و میخورند...رفتم دو تا از این کرفس های گردن کلفت را انتخاب کردم و یک کیلو هم سبزی نعناع جعفری گرفتم و راهی خانه شدم...!
به خانه که رسیدم به دوستم زنگ زدم که فلانی سر راه که می آیی یک نوشابه هم بگیر و در ضمن اشاره کردم که برای شام خورش کرفس درست خواهم کرد...این دوستم هم نه گذاشت و نه برداشت که کرفس!؟ اه اه اه اه...من اصلا کرفس که میخورم کهیر می زنم...!
حالا من مانده بودم که با اینهمه بادمجان و کدو و کرفس چه بکنم...علی ایحال برای شام خوراک مرغ درست کردم (التبه خوراک مرغ به سبک خودم...جوری درست کرده بودم که این دوستم که بدخوراک ترین آدم روی زمین است آخر شام با ناله به من می گفت که فلانی خدا لعنتت کند...دارم می ترکم...ولی انقدر خوشمزه ست که نمیتوانم دل بکنم!)
به هر حال مهمانی آن شب برگزار شد و به خیر و خوشی تمام شد...غرض این بود که بگویم امروز از صبح که بلند شدم داشتم ریخت و پاش های دیشب را مرتب می کردم و ظرف های شام را می شستم...این کار که تمام شد مرغ هایی را که دیروز با عجله خریده بودم و فقط قسمتی از آن را درست کرده بودم بعد از خورد کردن و تمیز کردن و شستن و بسته بندی داخل فریزر گذاشتم و بعد نوبت رسید به سبزی های نعناء و جعفری که پاک کنم و بشویم و خورد و بعد سرخ کنم و آنها را هم داخل فریزر بتپانم کنم (این ها را سر سری نخوانیدها...به خدا هرکدام از این مراحل برای نابود کردن یک انسان کافی ست!) و بعد تازه نوبت به کرفس ها رسید که آنها را هم بعد از طی مراحل فوق (شستن و خورد کردن و سرخ کردن و بسته بندی) راهی فریزر کنم...
درد سرتان ندهم...همه ی اینها که گفتم یکطرف... پوست کندن و نمک زدن و بعد شستن و خشک کردن و در نهایت سرخ کردن بادمجانها آن هم با آن حجم, یک طرف!
کدو ها را دیگر نمی گویم...!
اصلا من برای چی خودم را خسته می کنم...؟برای کی دارم این ها را تعریف می کنم...؟ یک عده بی درد دور و بر من را گرفته اند...! شما که یک دانه خیار رو نمی توانید پوست بکنید چه می فهمید من چه می گویم...! برای شما بادمجان و کدو فقط توی بشقاب و کنار برنج تعریف شده ست...! شما چه میدانید وقتی آدم با یک شورتک کنار اجاق گاز یک لنگه پا ساعتها ایستاده باشد و بعد یک دفعه روغن داغ شتک بزند روی پوست لطیف شکمش چه حالی می شود...شما چه می دانید چگونه پشت چاقو موقع خورد کردن سبزی کف دست آدم رد می اندازد...اصلا توی عمرتان مرغ پاک کرده اید؟

کاش لااقل زن بودم و دلم خوش بود که حالا شوهرم از سر کار می آید و وقتی دید که من اینهمه زحمت کشیده ام یک دستی به سر و گوشم می کشید و یک عدد ماچ مشتی از لبهای مثل قلوه ام می کرد و خستگی را حسابی از جسم و جانم بیرون می آورد...ولی کو؟
خسته و خراب اینجا نشسته ام و دارم برای شما که یک کلام از حرف های من را نمی فهمید و درک نمی کنید روضه میخوانم ..!


توسط در January 13, 2006 10:00 PM | | نظرات (1)
ای گودزیلا

خیلی جالب است...نمی دانم چقدر در جریان دعوای دوستان طرفدار حزب کمونیست کارگری با آقای هادی خرسندی هستید...جریان این است که هادی خرسندی چند وقت پیش مطلبی نوشت و گوشه و کنایاتی به زعمای قوم و خط مشی ح.ک.ک (همان حزب کمونیست کارگری) زد...این حزب کمونیست کارگری هم چیزی ست در مایه های انصار حزب الله خودمان...یعنی یک عده کله داغ (شاهد باشید که نگفته ام کله خراب ها...بعدا نیایند بگویند فلانی هم به حزب فحاشی کرد!) جمع شده اند دور هم و یک منصور حکمت نامی را کرده اند امام غائب خود و هرکس به مقدساتشان اهانتی کند را از بیضتین آویزان می کنند... من خود به شخصه بارها شاهد بودم که همین مهشید بی نوای ما که آزارش به مورچه هم نمی رسد (و تازه بیضه هم ندارد!) را این جناب آرش خان معروف به آرش سرخه (که دست بر قضا می شناسمش و از دوستان خوبم هم هست) چنان سر و ته یکی کرد و کنده اش را کشید و فتیله اش را پیچاند که من گفتم حتم این مهشید چند سال پیش در غذای منصور حکمت مرگ موشی چیزی ریخته بوده و آن بیچاره را شهید کرده و امروز که گندش در آمده اینچنین آرش سرخ مختار گونه به خونخواهی آن امام همام برخاسته است!
تازه این آرش سرخی که می گویم ته تاغاریشان است...وقتی می گویم جالب است از این نظر می گویم که یک زمانی بود تا مهشید می آمد و گوشه و کنایه ای به ح.ک.ک می زد آرش عزیز به نمایندگی حزب و به عنوان سخنگوی حزب و مسئول کوبیدن مشت محکم بر دهان استکبار جهانی (البته در رده ی مگس وزن!) ایشان را با شديد ترین الحان مورد تفقد قرار می دادند و در آخر هم این بیت زیبا را برایش می نوشتند که «ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست... »
چند روز پیش که جوابیه آرش سرخ به مطلب هادی خرسندی را در سایت دیدگاه خواندم یک لحظه دهانم از تعجب باز ماند...بابا آرش سرخ گوگوری مگوری ما کجا...؟هادی خرسندی که خیلی ها او را در طنز از عبید زاکانی هم بالاتر می دانند کجا...!؟ پیش خود گفتم همان شور حسینی که حسین فهمیده را به زیر تانک عراقی انداخت عاقبت آرش عزیز ما را به زیر چیفتنی مثل هادی خرسندی انداخته است...!
... شور حسین است چه ها می کند...

القصه...هادی خرسندی هم نامردی نکرد...نه بوقی...نه چراغی...نه ترمزی...زرتی آمد و از روی آرش نازنین ما و ساير همقاطارانش رد شد! (البته من اطلاعی ندارم که باقی شهدا رده ی سازمانی شان مثل آرش فهميده ی عزيز شکار مگس بوده و با دست خالی به زير تانک رفتند و يا شکار تانک بوده و با دست پر به ديدار منصور حکمت شتافتند!)
به هر حال یکی نیست که به اين هادی خرسندی پدر نامرد بگويد که «ای گودزیلا ! عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست!...برو با هم قد خودت بازی کن!»

بعد التحرير: آرش سرخ عزيز سوای عقايد مزخرف حزبی و تعصبات چرند سازمانی اش انسان بسيار دوست داشتنی و خوبی ست...اميدوارم از خواندن متلک های من زياد ناراحت نشود! (البته کسی که اسير متلک های هادی خرسندی شود ـ که اين هم خود افتخاريست! ـ ديگر باقی متلک ها برايش بی مزه و پيش پا افتاده می شود!)


توسط در January 7, 2006 11:04 AM | | نظرات (1)
خرگوش و شعبده باز

شعبده باز کلاه را نشان تماشاگران می دهد، کاملا تهی ست، ولی ناگهان خرگوشی از آن بیرون می جهد. بسیاری از آدمیان به جهان با دیده ی تعجب و ناباوری همسانی می نگرند.

در مورد خرگوش، خب می دانیم که شعبده باز به ما حقه زده است و دلمان می خواهد بفهمیم که این کار را چگونه می کند. ولی در مورد جهان موضوع کمی متفاوت است. میدانیم که جهان حقه و نیرنگ نیست، چون خودمان در آنیم، بخشی از آنیم. در واقع ما خود خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه در می آید. شاید هم بهتر باشد که کل جهان کائنات را به آن خرگوش سفید تشبیه کرد. ما که در اینجا زندگی می کنیم شپشکهای ریزی در لابه لای موهای آن خرگوش به حساب می آئیم. منتها فیلسوف ها سعی می کنند از این موهای نازک بالا بروند و مستقیم در چشم شعبده باز بنگرند.

با آنکه مسائل فلسفی مربوط به همه ماست همه ما فیلسوف نمی شویم. بیشتر مردم به دلایل گوناگون چنان در چنبره ی زندگی روزمره گیر می افتند که شگفتی جهان از یادشان می رود. (به اعماق موهای خرگوش می خزند، آنجا راحت می لمند و بقیه ی عمر همانجا می مانند!)

خلاصه اینکه خرگوش سفیدی از کلاه شعبده باز در می آید. از آنجا که خرگوشی بی اندازه بزرگ است این شعبده بازی میلیاردها سال طول می کشد. آدمیزاد در نوک موی نازک این خرگوش چشم به جهان گشود و به همین جهت از ناممکنی این تردستی حیران است. ولی رفته رفته پا که به سن می گذارد از موها پایین و پایین تر می خزد، و در همانجا باقی می ماند و دیگر خود را به خطر نمی اندازد و به نوک شکننده ی مو نزدیک نمی شود. فقط فیلسوفانند که تن به این راه پر مخاطره می دهند و دورترین زوایای زبان و هستی را می کاوند. بعضی البته فرو می افتند، اما دیگران دو دستی صخره ها را می چسبند و به سوی کسانی که گرم و نرم در ژرفا جا خوش کرده اند و مدام تنور شکم می تابند، فریاد می زنند:

« خانمها، آقایان، ما در فضا، در وسط زمین و هوا معلقیم!» ولی کسی این پایین به آنها اعتنا نمی کند و در بین خود می گویند: « چه مردمان مزاحمی!» و به صحبتهای همیشگی خود ادامه می دهند: « لطفا آن ظرف کره را بده به من. سهام شما امروز چقدر بالا رفت؟ گوجه فرنگی کیلویی چند است؟ شنیده اید پرنسس دایانا دوباره آبستن است؟»

پ.ن: متن بالا قسمتی از مقدمه ی کتاب دنیای سوفی نوشته ی یوستین گردر هست...یادم است وقتی بار اول این متن رو خواندم چنان دچار هیجان شدم که بلافاصله اون رو در قطع آ 4 تایپ کردم و پرینت گرفتم و همیشه توی کیفم سی چهل برگ از اون رو حمل می کردم و به هرکسی که می شناختم یک برگ می دادم...هنوز هم به نظر من ساده ترین و زیباترین و کامل ترین متن برای فهم این نکته است که فلسفه چیست و چرا باید فلسفی بود...

پ.ن: خوشبختانه امروز عصر پروژه ی سوال ها را تحویل دادم و خلاص...! سخت تر و وقت گیر تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم...ولی به هر حال تمام شد...بزرگترین حسن این کار دوره کردن اجباری سه جلد دایره المعارف و یک جلد لغتنامه به این کلفتی (کدوم کلفتی!؟) بود...

پ.ن: راستی...تا یادم نرفته...بین من و گربه ام هم همه چیز خوب و رو به راه است...آن کدورتی هم که بین مان پیش آمده بود فراموش شد...خط و نشانی که برایش کشیده بودم جواب داد و تا امروز که دست از پا خطایی نکرده...یک پارچه آقاست...تنها عادت زشتی که دارد و باید ترک کند یکی مکیدن انگشتها و یا لاله ی گوش من است و دیگری پریدن توی یخچال است به محض اینکه در آن را باز می کنم که این دومی واقعا کفر من را در می آورد...به هر حال هرچه باشد بهتر از ریدن کف اشپزخانه است...به مرور زمان این هم درست می شود.

توسط در January 1, 2006 10:06 PM | | نظرات (2)