نمی دونم چی باید بنویسم...یعنی این متنی رو که میخوام بنویسم نه در موردش فکر کردم که چه موضوعی داشته باشه و نه قراره ادیتش کنم و نه اصلا می دونم قراره پابلیش بشه یا نه...گاهی وقتها از اینهمه ننوشتن خودم می ترسم...کی باورش می شه که من توی هفته قبل چهار روز کامل تعطیل بودم و هیچ چیزی ننوشتم...حتی بد تر از اون هیچ چیزی نخوندم...فقط خدا می دونه توی سرم چی می گذره... گاهی وقتها زندگی به نظرم اونقدر پیش پا افتاده میاد که بزرگترین پیشامد هاش هم مثه تماشای تلویزیون از سر بیکاری میمونه...یعنی به نظرم هر وقت عشقم کشید می تونم کانال رو عوض کنم...همیشه همینجوری بودم...سه سال رفتم دانشگاه و تو بهترین رشته درس خوندم و بعد یه دفعه زد به سرم که فاز نمی ده...یه روز تصمیم گرفتم دیگه دانشگاه نرم...به همین سادگی...کانال رو عوض کردم...خدا رو شکر تا اونجایی هم که چشم کار می کنه توی زندگیم کسی نبوده که گوشم رو بکشه و بگه چی درسته و چی غلط و چی کار باید بکنم و چی کار نباید بکنم...صرفا دیدم حیف عمر منه که برم بشینم سر کلاس هایی که هیچ علاقه ای به هیچ چیزش ندارم و بعد هم بیام بشینم توی خونه و کتابهایی رو بخونم که هیچ جذابیتی برام نداره...ته این خط هیچ چیز به هیچ کس نمی دن...این رو مطمئن بودم!
الانم سر یه دو راهی دیگه م...یعنی اگه یه دفعه دیدین اومدم توی وبلاگم نوشتم که الان سه روزه یه زندگی مشترک رو شروع کردم زیاد تعجب نکنین...زندگی من خیلی ساده تر از این حرفاست...یه محرک لحظه ای و حتی یه احساس کنجکاوی ساده میتونه من رو توی راهی بندازه که همیشه ازش فراری بودم...راستش الان دیگه بدم نمیاد یه زندگی مشترک رو تجربه کنم...شاید انقدر شیرین باشه که بعد افسوس بخورم که چرا زودتر از این ها به فکرش نیفتادم و برعکس شاید از مهندسی برق هم تلخ تر و تهوع آور تر باشه...! به هر حال فعلا ازدواج برای من یک در بسته است...تا بازش نکنم نمیتوانم در موردش نظری بدهم...چند روز پیش داشتم از دوستی میپرسیدم که اگه در خونه ی خودت نشسته باشی و زندگی خودت را داشته باشی و بعد بهت یک در بسته را نشان دهند و بگویند که پشت این در خوشبختی و یا بدبختی مطلق به انتظارت ایستاده آیا این در را باز می کنی یا بدون توجه به آن به زندگی آرام خودت ادامه می دهی...!؟
به هر حال من مطمئنم که دیر یا زود به سراغ این در می روم و بازش می کنم فارغ از اینکه پشت این در چه چیزی انتظارم رو بکشه...مهمترین فاکتوری که برای ازدواج در نظر می گیرم ضربه پذیر نبودن طرف مقابل هست...به هر حال وقتی من دانشگاه را ترک کردم مطمئن بودم که رفتن من ضربه ای برای دانشگاه نخواهد بود...ولی اگر مجبور شوم انسانی را ترک کنم (هیچ چیز نمیتواند من را در رابطه و یا موقعیتی قرار دهد که از آن لذتی نمیبرم و یا در آن رشدی نمی کنم) باید مطمئن باشم که نبودن من خللی در زندگی او ایجاد نخواهد کرد...!(شاید برای همین است که در روابطم همیشه کسانی که یک زندگی مشترک ناموفق داشته اند برای ازدواج در اولویت بوده اند...چون به هر حال کسی که یکبار ازدواج می کند و جدا می شود دیگر آن نگاه رویایی را نسبت به ازدواج ندارد و اگر زندگی جدیدی را هم شروع کند کمتر وابسته می شود و به هر حال برایش جدایی (اگر احیانا پیش بیاید!) تعریف شده تر و پذیرفتنی تر است!)
به هر صورت این روز ها کسی وارد زندگی ام شده که به شدت من را به فکر انداخته است... زندگی من نقطه عطفی ندارد...همه اتفاقات در ردیف هم و پشت سر هم قرار می گیرند و یا تکرار می شوند...نمی توانم بگویم که رها کردن دانشگاه برایم بیشتر از آوردن این گربه (که قرار است دیگر در موردش چیزی ننویسم!) اهمیت داشت...زندگی من یک دوره دارد و آن همین دوره ایست که در آن زندگی کرده ام و زندگی می کنم و زندگی خواهم کرد...زمانی فکر می کردم که مهاجرت از ایران و رفتن به آمریکا میتواند نقطه عطفی برای زندگی ام باشد و من را وارد مرحله جدیدی از زندگی ام کند اما حالا می بینم که تمام اتفاقات زندگی از اهمیت یکسانی برخوردارند...ممکن است گاهی موقعیتهای ویژه ای برای رشد فراهم شود ولی هرگز هیچ اتفاقی در زندگی اهمیتی ندارد...زندگی با همه فراز و فرود هایش در یک نقطه محتوم ختم به خیر می شود و یا به قول شبح نازنین :
«وای اگر آن داس به دست خوش قد و بالا نبود, چه عذاب مکرری می شد, زندگی!»
این شبح هم از آن انسانهاییست که هرچه بیشتر از او دور شوی بیشتر تحسینش می کنی...یعنی بعضی وقتها آنقدر بزرگ است که حتما باید با فاصله بایستی و تماشایش کنی...داشتم امروز چند تا از نوشته های قدیمش را مرور می کردم...جایی نوشته بود:
«...یک درام موفق اینگونه است؛ هیچ کس برنده نیست همه به نحوی بازنده اند اما در عین حال هیچکس هم بازنده نیست همه به نحوی برنده اند...درست مانند خود زندگی.»
گفتم نمی دانم که این نوشته را پابلیش می کنم یا نه...الان تقریبا مطمئنم که این متن رو در وبلاگ قرار خواهم داد ولو به قیمت این که با این حرفها به بی مسئولیتی در زندگی و سبکسری متهم شوم...به هر حال زندگی من همین است...من فقط دلم میخواهد شیره ی این زندگی را تا ته بمکم...میخواهم مثل یک انار آب لمبو آنقدر فشارش بدهم که شکاف بردارد و تمام محتویاتش به دهانم بریزد!
نويسنده: آناهيتا
سه شنبه، 25 بهمن 1384، ساعت 15:19
سلام بار اولی بود که گذرم به وبلاگ شما افتاد. اميدوارم موفق باشی. ضمنا پيشنهاد می کنم قبل از ازدواج به فکر جدايی نباشی. بهتره بدنبال راهی باشی که اين در بسته رو شيشه ای بکنی و از قبل حداقل کمی از داخلش رو ببينی. اونوقت تصميمت عاقلانه تر می شه. در مورد ازدواج موفق چند تا نکته کوچيک تو وبلاگم نوشتم. اگه دوست داشتی سر بزن. راستی اجازه دارم لينکتو تو وبلاگم بذارم؟
E-mail: anahitaroshan@yahoo.com
URL: www.anahitaroshan.blogsky.com
نويسنده: roya
چهارشنبه، 12 بهمن 1384، ساعت 18:35
شراگيم جان سلام، گفتی کسی که يه بار ازدواج ميکنه نگاه رويايی نداره به زندگی! د، اشتبات همين جاست عزيز! فلسفه عشق لامصب همينه ديگه! هوش و عقل رو از سرت می پرونه. می خواد بار اول باشه يا بار صدم. فکر کنم جذابيتش هم به همين باشه. هيچوقت از تجربه قبليت درس نمی گيری.
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: negar
چهارشنبه، 12 بهمن 1384، ساعت 0:53
هميشه تجربه ها درای بسته رو باز ميکنن :) موفق باشی . بابا زندگی مشترک :)
E-mail: khaleesoskee@yahoo.com
URL: sooosk.persianblog.com
نويسنده: rajoo hendustani
سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 22:42
اها پس می خوای اين قسمت شيره زندگی رو هم امتحان کنی ، اگه خوشت اومد که هيچ اما اگه خوشت نيومد چی؟... تفش می کنی بيرون؟
E-mail: وارد نشده است
URL: www.hendustan.blogfa.com
نويسنده: fereshteh
سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 13:24
salam , meykhastam begam ke AB AGE YEJA BE EISTE MEYGANDE pas befekre hameyntor edame dadan nabash , say kon majara jo bashei va az heychei natarsei , donya ke be akhar nemeyrese , in ham mecle tajrobeyate deyge , movafagh va salamat bashi
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: شیدا ( آئینه ای ... )
سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 9:38
( آدم هائی که می گن تو زندگی مون به بن بست رسیدیم *)
E-mail: Sheida.Nehzati@Gmail.Com
URL: o0booshveg0o.co.sr
نويسنده: شیدا ( آئینه ای ... )
سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 9:32
راستي٬ دو راهی خيلی خوبه٬ دو راهي يعنی که راهی وجود داره !! ۲ تا راه ۳ تا رها ۴ تا ... !!! و اين توئی که بايد به شناختی برسی تا بتونی تصميم بگيري٬ دو راهی خيلی خوبه٬ يعنی ۲ تا گزينه که می تونی يکی از يکی بهتر باشه ( و يکی از يکی بدتر ) !! خوشحالی از اين ه که راه هست !!! ( شايد راه هميشه هست ) !!! اما بن بست !!!! نه اميدی نه راهی.. هميشه فکر می کردم اون ادم هائی که می گن و زندگی مون به بن بست رسيديم آدم هائی کوته فکری هستن که زندگی رو تنها از يه زاويه ی محدود نگاه می کنن اما حالا از خودم می پرسم چرا تو اين مدت نتونستم راه و زاویه ای برای بهتر ديدن پيدا کنم تا مسير های مخفی ( يا شايد هم خيلی آشکار ) درون اين بن بست های ظاهری ذهنم رو پيدا کنم !!!
E-mail: Sheida.Nehzati@Gmail.Com
URL: o0booshveg0o.co.sr
نويسنده: عليرضا
سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 8:40
خوب پس ديگه مسأله حله حله، هفته ي بعد يه زنگِ اساسي به ت مي زنم. راستي شري ديروز مي خواستم بگم سعي کن زياد سرِ دوراهي نموني که اصلا جاي راحتي نيست؛ البته مي دونم که خودت بهتر از من مي دوني ...
E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com
نويسنده: دومين ققنوس
سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 8:11
آره ... زندگی ات اونقدر ساده است که خيلی چيزها رو فراموش ميکنی حتی دوستای قدیمی رو، به سادگی!!!نميدونم چجوری از وبلاگ گردی به اينجا رسيدم. وقتی اينجا رو ديدم تنها کلمه ای به ذهنم رسيد اين بود «بی معرفت» !!!
E-mail: وارد نشده است
URL: secondphoenix.persianblog.com
نويسنده: شهـــــلا
سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 2:6
درود بر شما آقای زند؛ پس دیگه بهتون نگم شری آمریکایی؟! باشه خوشحالم از این تحولی که در زندگیت ایجاد شده ولی « ازدواج؟!» ولی اگر تصمیم ازدواج گرفتی باید قبول کنی که از پشت این در بسته هیچی معلوم نیست... در مورد شبح نیز با تو کاملن موافقم و خیلی دوست دارم که ایشون از اولین کسانی باشه که در ایران می بینمش... فدای تو دوست نازنینم و بدرود.
E-mail: وارد نشده است
URL: 21mehr.com
نويسنده: نازلی
سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 0:42
هشدار: مواظب باشيد. اين رودخونه جريانش خيلی تنده. بايد شناگر خوبی باشی تا جون سالم به در ببری. راستی مواظب باش زندگی زندگی مثه ابلمبو نچلونتت. با اينکه ميدونم تو هوشيار تر از اين حرفايی........
E-mail: nazkhatoon_100o001@yahoo.com
URL: وارد نشده است
نويسنده: شیدا ( آئینه ای ... )
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 23:3
حالا اين هائی که من گفتم چه ربطی به تکست تو داشت ؟؟
E-mail: Sheida.Nehzati@Gmail.Com
URL: o0booshveg0o.co.sr
نويسنده: شیدا ( آئینه ای ... )
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 23:2
هيس! متوجه سوتی خفنم شدم !!! البته اگر شما هم۳ تا ني نی بغل دستتون رو تخت مشغوله ورجه وورجه کردن باشن ( منظور از نی نی ۱ دونه پسر ۲۲ ساله و ۲تا دختر ۱۸-۱۷ ساله هست ) چراغ اتاغ هم مدام در حال روشن و خاموش شدن باشه و شيشه های اتاق درحال ترکيدن از صدای s آهنگ باشه بهتر از اين نمی تونستی تايپ کنی !!!
E-mail: Sheida.Nehzati@Gmail.Com
URL: o0booshveg0o.co.sr
نويسنده: sooski
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 22:11
شراگيم جون، منم دقيقا تو شرايط تو بودم وقتی تصميم به ازدواج گرفتم... همه چيز هم در ظرف ۵ روز از تصميم من قطعی و رسمی شد!! من چون در سن ۲ سالگيم زندگی پدر و مادرم از هم پاشيد و هر کدوم دنبال بخت خودشون رفتم فکر کردم ازدواج اون خلاء های روانی و عاطفی منو پر ميکنه! ولی از بخت بد و اينکه روی تصميمم بدليل شرايط سخت زندگی توی خونهء ناپدری و خيلی چيزهای ديگه خيلی زياد فکر نکردم، گير کسی افتادم که مثل يه شوک همهء آمال و آرزوهام رو دود کرد و فرستاد هوا! درست دم اومدنم به اين مملکت بود که همچين دست گلی به آب دادم و ناچار شدم طرف رو هم با خودم بيارم اينجا.. حالا بدبختيهای مهاجرت يه طرف و شوک اين تغيير ناگوار هم يه طرف... يه موقع فکر نکنی ميخوام پشيمونت کنم ها!! من همونطور که گفتم نه از ازدواجم و نه از جداييم، از هيچکدوم پشيمون نيستم!! فقط اين حال و هوات منو ياد خودم و اون روزهام انداخت... از صميم قلب برات آرزوی موفقيت ميکنم... آدم تا تجربه نکنه از کجا بدونه توی هندونه چه جوريه؟ :) با مهر، --سوسکی
E-mail: وارد نشده است
URL: sooski.persianblog.com
نويسنده: مینا
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 21:38
چه جالب. من هم همینجوری درس رو بی خیال شدم. ولی با تصمیم عجولانه برای ازدواج موافق نیستم. طرف مقابلت یه آدم با احساسات و عمر محدوده. خیلی فاکتورها می خواد. و کلی نصیحت های دیگه...
E-mail: mina@mina24.com
URL: blog.mina24.com
نويسنده: سوسن
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 20:56
شراگيم جوون بهترازدواج نکنی اين چه زندگی مشترکه که هنوز شروع نشده بفکرطلاقی
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: lusifer
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 20:28
چقدر قشنگ ميشه اگه اين آدم بتونه نقطه عطف زندگيت بشه
E-mail: وارد نشده است
URL: http://darkhishtansafarkon.blogfa.com/
نويسنده: سحر
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 20:3
کی ميدونه شايد تنها کسی که تو زندگی می بره تو باشی....کلا عقايدتunique بود
E-mail: وارد نشده است
URL: crypt.persianblog.com
نويسنده: ولنتاین
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 19:42
خوشبختی یا بدبختی نسبی هستن. اما یادت باشه که روابط انسانی فاکتوری داره به نام احساس. هم تو و هم طرف مقابلت تو این رابطه از احساستون مایه می ذارین. می تونی ادعا کنی خودت تو یه رابطه عاطفی ضربه پذیر نیستی؟! شانست می تونه این باشه که تلقی اون از زندگی مشترک با تلقی تو یکسان باشه. و اگه به انتهای خط رسیدین دوستانه ازت جدا بشه
E-mail: وارد نشده است
URL: valentine-2005.blogspot.com/
نويسنده: شوهر خاله
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 19:35
جناب روباه عزيز فکر ميکنم همراه دمتون طرز تفکر و ديد و متعاقبا برداشتتون از مسائل هم بريده شده! پيشنهاد من فقط بر اساس مسائل احساسی و روانی فرد بود و نه جبنه ی فیزیکی ( من هم معتقدم خانم هایی که زندگی مشترک رو تجربه نکردند ممکنه راحت تن به ازدواج با دورنمایی که شراگیم مطابق میلش ترسیم کرده، ندهند و به قول ایشون همون داشتن تفکر رویایی از زندگی مشترک مانع از پذیرش این موضوع بشه) یک مقدار به دیدتون و برداشتتون از مسائل وسعت بدید و انقدر پیرامون این مسائل ذهنتون رو خسته نکنید که از دیدن هر موردی سریعا نقطه نظرهای کور خودتون رو با بی انصافی تمام به بقیه تعمیم و انتقال بدید ..... ميخوايد ژست روشنفکری بگيريد ولی در واقع هنوز به اون رشد و آگاهی نرسيديد که با تلاش بيشتر اميدوارم برسيد. به هر حال مقابله با سرخوردگی هايی که جو حاکم بر جامعه برای امثال شما به ارمغان آورده کار دشواريست. انتظار بيشتر از اين از شما داشتن بنوعی ظلم است در حق شما!!
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: روباه دم بریده
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 19:6
راستی اين جريان گربهه انگاری بدجوری گريبانگيرت شده ها. تا يه چيزی ميگی زود ملت ميگن ديدی با گربهه چه کردی؟ حالا توبه کار شدی؟! ديدی گفتم آه حيوون زبون بسته ميگيردت...
E-mail: sepidefox@gmail.com
URL: foxkid.blogfa.com
نويسنده: روباه دم بریده
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 19:4
ولی اين خيلی خوبه که آدم از همون اول حد و حدود رو تا يه اندازه ای برای خودش و طرف مقابلش مشخص کنه هر چند زيادم به اين چيزا اعتباری نيست. احساسات و عواطف انسانی رو که نميشه کنترل کرد
E-mail: sepidefox@gmail.com
URL: foxkid.blogfa.com
نويسنده: روباه دم بریده
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 18:46
ببخشيد جناب شوهر خالهء عزيز . طرز تفکر جنابعالی خيلی گردو خاک گرفته قربان يه تکونی بهش بديد. خسته نباشيد. شراگيم . من اينو قبلا هم زياد توی وبلاگها ديدم. اين ملت توی اين نظرخواهی ها همشون نظرهای عجيب و غريبی که معمولا ارزوهاشون رو بيان ميکنه نه عملشون رو ، بيان ميکنن. ميشه به دلت رجوع کنی و ببينی کدوم طرف رو بگيری بهتره. اين طور که من متوجه شدم تو هميشه زنی مورد نظرت بوده که پخته تر و دنيا ديده تر باشه. چون خودت شايد از سنت بيشتر فکر ميکنی و عمل ميکنی. خوب اين چه اشکالی داره. اين روزها که دست اول و دست دوم رو هم از روی شناسنامه و بکارت نميشه تشخيص داد. پس به نظر من واژهءزن و دختر خيلی وقته که از مد افتاده. هر کسی بايد يارشو پيدا کنه.
E-mail: sepidefox@gmail.com
URL: foxkid.blogfa.com
نويسنده: شیدا ( آئینه ای ... )
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 18:16
داس يلند و خوش قد و بالا... !!! يعنی مثل من !!!! يعنی مثل ما !!
E-mail: Sheida.Nehzati@Gmail.Com
URL: o0booshveg0o.co.sr
نويسنده: nazanin
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 16:42
شری عزيز من عضو ديگه ی پاريزاتيس هستم راستش تازه به جمع خوانندگان وبلاگتون پيوستم و ممنوم که به وبلاگ من و دوستم سر زدين توصيه هاتونم روی چشمم و اينم بگم تا به حال سراغ طنز نرفته بودم و اگر نوشته هام ناپخته و پراکنده اس به خاطر همين موضوعه قبل از اينم ميخواستم برای همين متنی که نوشتين براتون کامنت بذارم اما ديدم شايد گفتن بعضی مسائل نه درست باشه و نه به من مربوط بشه احساس شما به زندگی بسيار شبيه احساس منه اما من هيچ وقت با احساسم زندگی نکردم....به هر حال از محبتت ممنون و هر وقت وقت کردين يه سری هم به ما بزنين .
E-mail: وارد نشده است
URL: www.parizatiss.persianblog.com
نويسنده: والنتين
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 16:1
سلام مرسی از نظرت . خوشم اومد خيلی رک گفتی . ممنونم . راستی شراگيم يعنی چی ؟ البته اگه فضولی نباشه . می شه وبلاتو توی لينکام بزارم ؟
E-mail: وارد نشده است
URL: zhuanita.persianblog.com
نويسنده: عليرضا
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 10:10
ثانيا همون طوري که مي بيني، اين متن ات رو همه خيلي هم جدي گرفته ن و با جديتِ تمام هم نظر داده ن. پس ديگه نبايد نگرانِ اين باشي که به «بی مسئولیتی در زندگی و سبکسری» متهم بشي. و صد البته اگه به من باشه، مي گم تو کارِ خودت و بکن و دربندِ اين نباش که کي چي فکر مي کنه در موردت.
E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com
نويسنده: عليرضا
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 10:7
اولا عارض ام خدمتِ شراگيم خانِ تپليِ خودم که در اين هوايِ سردِ برفي بنده شديدا تمايلات پيدا کرده ام به رؤيتِ شما؛ طوري که حاضرم يه کاره-بيکاره از اين خراب شده تا آن سرِ شهر بکوبم با پايِ پياده براي زيارت شما رنجِ سفر را به خود هموار کنم. البته در حضورِ اين جماعتِ حاضر و ناظر عهد مي کنم که عمرا هيچ نوع مسائلِ بي ناموسي و اسم شو نبر در ميان نبوده، قصد ما تنها تجديد ديدار و تجديد خاطره اي با آن دوستِ گرامي و شهرکِ محلِ سکونت شان مي باشد ... فدوي - حکيم آرمستوري
E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com
نويسنده: سارا
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 10:2
خاطر اصلاْنوع فکرشون واسشون فرقی نکنه اصلاْشروع يه زندگی که خيلی عواقب ديگه هم می تونه داشته باشه چه لزومی داره؟ تو رو خدا تو هرچی راحت تصميم گرفتی تو اين يکی اين کارو نکن چون اين دفعه طرفت خودت يا اشيا يا حيونای اطرافت نيست اين دفعه طرفت يه آدمه که قاعدتاْ هم بايد تو را با فکرات و عقايدت قبول داشته باشه !
E-mail: tar7680@yahoo.com
URL: وارد نشده است
نويسنده: سارا
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 10:2
اگه زندگی بخواد به اونروزی برسه که حس کنی طرفت را مثل گربه می بينی و فقط داری تحملش می کنی اونروز فاتحه اون زندگی خوندست پس واقعاْبه اين يه مقوله تو زندگيت اينجوری فکر نکن و وقتی سراغش برو که واقعاْ دلت خواست واست بمونه و واسش بمونی چون برگم يه روز از درخت خسته می شه ژاييز فقط بهونست من شخصاْدلم می خواد هميشه درخته باشم اين چيزی که تو می خوای که مطمئن باشی از اينکه بودن و نبودنت خللی تو زندگی طرف ايجاد نمی کنه با اقدام واسه ازدواج کمی غير منطقيه چون نمی خوام بگم عشق يعنی آويزون بودن از سر و گردن همديگه و راه نفس همديگرو بستن ولی به هر حال آدم يه جوجه رم يه هفته نگه داره اگه بره غصه می خوره تا چه برسه آدمی که خيلی از لحظاتت را قراره باهاش قسمت کنی فکر کنم خيلی نصيحت شد ولی واقعاْ منظورم اين نبود چون رو اين طرز فکر تو قبلاْکار کرده بودم دلم می خواست حرفامو به تو هم بگم وقتی بودن نبودن آدما به
E-mail: tar7680@yahoo.com
URL: وارد نشده است
نويسنده: sooski
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 9:27
شراگيم جان، فکر کردم از من کله داغتر تو دنيا نباشه که گويی هست... بعدشم خوشبختی و بدبختی هيچکدوم بصورت مطلق وجود نداره... همه شون نسبی هستن... حالا يه بار ديگه اين سوال رو بپرس، اگه نشستی جلوی يه در بسته که پشتش ميتونه «خوشبختی نسبي» يا «بدبختی نسبي» باشه، آيا اون در رو باز ميکنی يا نه؟ بالاخره ازدواج هم شتريه که در خونه خيليها ميخوابه، ولی خوشی و ناخوشي اش مطلق نيست، مثل هر چيز ديگه ای... من يکبار ازدواج کردم و ۵ سال بعدش به تصميم خودم جدا شدم... و از هيچکدوم از اين دو اتفاق پشيمون نيستم! علی الخصوص از جداييش که حسابی محکمترم کرد و منو از زير و رو ساخت... موفق باشی در تصميم گيری، با مهر، --سوسکی
E-mail: وارد نشده است
URL: sooski.persianblog.com
نويسنده: شوهر خاله
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 8:48
سر دو راهی ميشينم خودمو تنها ميبينم ... :) آقا جان به نظر من بهترين کار اينه که ازدواج موقت داشته باشی با اين خانم ... از قرار معلوم ايشون هم دختر نيستن نبايد مشکلی داشته باشن با ازدواج موقت.... اينجوری هم اينکه اون خانوم عمیقا دل نمیبندن هم اينکه شما اين دوره و اين در بسته رو باز کردی و از نظر گذرونی ... حالا اگه يه وقتی گوش شيطون کر!! لازم ديدی زندگی مشترک رو ادامه بدی ميتونی تمديدش کنی و حتی بری دائمش کنی .....البته اگر مثل گربه و ساير اتفاقات دلتو نزد :)
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: tejarat Internety
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 7:20
سلام . با نوع نگاهت موافقم . اما ببين اونم همين طرز فکرو داره .
E-mail: وارد نشده است
URL: avalekhat.persianblog.com
نويسنده: Mahin Milani
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 4:46
ای دلی ار عشرت امروز به فردا فکنی مایه ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد زندگی يعنی وصال و فراق. از بيم فراق از وصال گذشتن يعنی زندگی نکردن . درحال حاضر تو فقط بايد ازدواج کنی. از عواقبش هم نترسی. اگر لازم آمد بايد گذاشت و رفت. هر چيز را. سکون مرگ است و ترديد برادر مرگ. تجربه ولی زندگی است حتی بد ترين چيز را. فقط بايد بدانيم ازدواج چيزی ابدی نيست مثال هرچيز ديگر در زندگی می آيد و می رود. شايد هميشگی باشد فبها ولی هميشه بايد جايی برای آن گذاشت که تجربه ای دیگر جایش را بگیرد. اما اگر حالا فکر می کنی این بهترین کار است دل به آن بده. با تمام وجود این کار را بکن فکر کن کاری است ابدی و هرچه لذت به خودت و آن زن خوشبخت ببخش. زندگی ارزش استخاره ندارد. زندگی یک بازی است. ما آن را الکی جدی می گیریم. به هیچ کجا نخواهد رفت. دو روز است چشم به هم بگذاری تمام می شود. شیر یا خط نیانداز. یاعلی
E-mail: mm0@shaw.ca
URL: www.mahinmilani.blogspot.com/
نويسنده: هاله
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 3:46
"زندگی من یک دوره دارد و آن همین دوره ایست که در آن زندگی کرده ام و زندگی می کنم و زندگی خواهم کرد" .......... شراگیم جان حسابی روی دست دیل کارنگی بلند شدهای ها! :)
E-mail: وارد نشده است
URL: mithras.org
نويسنده: شمر
دوشنبه، 10 بهمن 1384، ساعت 2:59
ببين ازدواج دچار شدن به مازوخيزم است! يعنی عذاب ميکشی و بعدش هم نميتونی بدون اون عذاب زندگی کنی! بعد پنهان مردهاست (مازوخیزم!) مثلا ميگفتن زن بلاست و لی هيچ خونه ای بدون بلا نباشه ! این همون مازوخیزمه که میگم حالا دوست من اگه تنت به مورمور افتاده و احساس تنهايی ميکنی و از اين دسته توجيهات خود دانی. ۲۰۰۰۰ نسل پدران ماهم بيچارهها يه همچين مورمور شدنی داشتن (خدا بهشون آرامش ابدی بده! ) تا ما به وجود اومديم .ولی اون بيچاره ها که وبلاگ نويس نبودن تا از تجربه بقيه با خبر بشن . اگه رودرو صحبت ميکرديم (حالا شاید الگوی یه زندگی موفق هم بودم )ميگفتم خيلی خوبه يا موفق باشی يا مبارکه ولی داداش من دارم ميگم زندگی مشترک مساوی مازوخيزم! حالا اين بهترين حالتشه ! ممکنه ترجمه بشه مشاجره و جنگ و تحمل به خاطر بچه و ... حالا خود دانی اگه يهو ميخواهی همين طوری هرهری بپری وسط داستان .به قول برادران حزب اله (يا علی !) زیاد هم دنبال منطق و فلسفه و ... این چیزها براش نباش . منطق نداره ! کاری است احساسی ! اگه ۳۰-۳۲ سال رو رد کنی دیگه از این جور مرضها نمیگیری . ولی سخته دوست من!
E-mail: shemriran@yahoo.com
URL: وارد نشده است
نويسنده: negin
يكشنبه، 9 بهمن 1384، ساعت 23:54
سلام اقای شراگيم من زياد به وبلاگت سر ميزنم و خيلی کم برات کامنت ميذارم ولی اين دفعه واست کامنت گذاشتم چون وضعيت ما خيلی شبيه همه من هم تنها زندگی ميکنم و اگه جرات داشتم منم از دانشگاه هم انصراف ميدادم...سعی کن هميشه کاری رو بکنی که دوست داري و بدون که موفق ميشی...
E-mail: n_luminous_85@yahoo.com
URL: parizatiss.persianblog.com
نويسنده: @{}@
يكشنبه، 9 بهمن 1384، ساعت 23:44
اول......سلام ...راستش برای اين پست من نظری ندارم چون من نميدونم چی ميشه سالی يک بار سر ازيا وبلاگ جالبه شما درميارم و از مطالبش واقعا لذت ميبرم..اميدورام که هميشه موفق باشيد ...خدا يار و نگهدارت تا انشا ا... ببينيم چه ميشود
E-mail: azzzzzaddddd@yahoo.com
URL: http://ampul.blogfa.com/
کیری است.
June 3, 2006 10:46 PM