شراگیم
« خط و نشان | صفحه اصلی | ای گودزیلا »
خرگوش و شعبده باز

شعبده باز کلاه را نشان تماشاگران می دهد، کاملا تهی ست، ولی ناگهان خرگوشی از آن بیرون می جهد. بسیاری از آدمیان به جهان با دیده ی تعجب و ناباوری همسانی می نگرند.

در مورد خرگوش، خب می دانیم که شعبده باز به ما حقه زده است و دلمان می خواهد بفهمیم که این کار را چگونه می کند. ولی در مورد جهان موضوع کمی متفاوت است. میدانیم که جهان حقه و نیرنگ نیست، چون خودمان در آنیم، بخشی از آنیم. در واقع ما خود خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه در می آید. شاید هم بهتر باشد که کل جهان کائنات را به آن خرگوش سفید تشبیه کرد. ما که در اینجا زندگی می کنیم شپشکهای ریزی در لابه لای موهای آن خرگوش به حساب می آئیم. منتها فیلسوف ها سعی می کنند از این موهای نازک بالا بروند و مستقیم در چشم شعبده باز بنگرند.

با آنکه مسائل فلسفی مربوط به همه ماست همه ما فیلسوف نمی شویم. بیشتر مردم به دلایل گوناگون چنان در چنبره ی زندگی روزمره گیر می افتند که شگفتی جهان از یادشان می رود. (به اعماق موهای خرگوش می خزند، آنجا راحت می لمند و بقیه ی عمر همانجا می مانند!)

خلاصه اینکه خرگوش سفیدی از کلاه شعبده باز در می آید. از آنجا که خرگوشی بی اندازه بزرگ است این شعبده بازی میلیاردها سال طول می کشد. آدمیزاد در نوک موی نازک این خرگوش چشم به جهان گشود و به همین جهت از ناممکنی این تردستی حیران است. ولی رفته رفته پا که به سن می گذارد از موها پایین و پایین تر می خزد، و در همانجا باقی می ماند و دیگر خود را به خطر نمی اندازد و به نوک شکننده ی مو نزدیک نمی شود. فقط فیلسوفانند که تن به این راه پر مخاطره می دهند و دورترین زوایای زبان و هستی را می کاوند. بعضی البته فرو می افتند، اما دیگران دو دستی صخره ها را می چسبند و به سوی کسانی که گرم و نرم در ژرفا جا خوش کرده اند و مدام تنور شکم می تابند، فریاد می زنند:

« خانمها، آقایان، ما در فضا، در وسط زمین و هوا معلقیم!» ولی کسی این پایین به آنها اعتنا نمی کند و در بین خود می گویند: « چه مردمان مزاحمی!» و به صحبتهای همیشگی خود ادامه می دهند: « لطفا آن ظرف کره را بده به من. سهام شما امروز چقدر بالا رفت؟ گوجه فرنگی کیلویی چند است؟ شنیده اید پرنسس دایانا دوباره آبستن است؟»

پ.ن: متن بالا قسمتی از مقدمه ی کتاب دنیای سوفی نوشته ی یوستین گردر هست...یادم است وقتی بار اول این متن رو خواندم چنان دچار هیجان شدم که بلافاصله اون رو در قطع آ 4 تایپ کردم و پرینت گرفتم و همیشه توی کیفم سی چهل برگ از اون رو حمل می کردم و به هرکسی که می شناختم یک برگ می دادم...هنوز هم به نظر من ساده ترین و زیباترین و کامل ترین متن برای فهم این نکته است که فلسفه چیست و چرا باید فلسفی بود...

پ.ن: خوشبختانه امروز عصر پروژه ی سوال ها را تحویل دادم و خلاص...! سخت تر و وقت گیر تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم...ولی به هر حال تمام شد...بزرگترین حسن این کار دوره کردن اجباری سه جلد دایره المعارف و یک جلد لغتنامه به این کلفتی (کدوم کلفتی!؟) بود...

پ.ن: راستی...تا یادم نرفته...بین من و گربه ام هم همه چیز خوب و رو به راه است...آن کدورتی هم که بین مان پیش آمده بود فراموش شد...خط و نشانی که برایش کشیده بودم جواب داد و تا امروز که دست از پا خطایی نکرده...یک پارچه آقاست...تنها عادت زشتی که دارد و باید ترک کند یکی مکیدن انگشتها و یا لاله ی گوش من است و دیگری پریدن توی یخچال است به محض اینکه در آن را باز می کنم که این دومی واقعا کفر من را در می آورد...به هر حال هرچه باشد بهتر از ریدن کف اشپزخانه است...به مرور زمان این هم درست می شود.

توسط در January 1, 2006 10:06 PM |
نظرات
بماند   ( web | email )

خیلی مسخره بود لا اقل چند تا شعبده بازی یاد بده


October 19, 2006 2:51 PM
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: tik
شنبه، 17 دى 1384، ساعت 10:3

سلام دوست من اين کتاب خيلی عالی است . منم خوندمش محشره . بهت پسشنهاد می دم کتاب شاخهای زرينو بخونی می دونم خوشت می اد .

E-mail: وارد نشده است
URL: tik1984.blogfa.com


نويسنده: ghazal
جمعه، 16 دى 1384، ساعت 12:18

خط اول را که خواندم ياد لذت ۱۴ سالگی افتادم با روپوش و مقنعه روی تخت خواب افتاده بودم لواشک ليس می زدن و دنبال خرگوشه و افلاطون پدر سوفی و باقی قضايا صفحه های کتاب رو ورق می زدم.پول دار شدی واسه گربهه گلوله کاموا بخر.بنده هم يک روز بعد از گشتن کل خانه ديدم يخچال داره ميو ميو می کند.علاج پيدا کردی به من هم ياد بده

E-mail: وارد نشده است
URL: www.aghaghiyahayekabood.persianblog.com


نويسنده: sara
چهارشنبه، 14 دى 1384، ساعت 13:48

دیر به دیر میای این طرفا نمی خوای واسش یه اسم آبرو دار پیدا کنی؟

E-mail: وارد نشده است
URL: inbus.blogspot.com


نويسنده: عليرضا
چهارشنبه، 14 دى 1384، ساعت 11:20

(شري اينجا رو تو نخون!) خدمتِ خوانندگانِ‌ محترم هم عرض شود که کلاه-بردار بودنِ اين داداشِ ما يک امر متعلق بر محال است که بر جميعِ حالات؛ به انتفايِ مقدم صحيح مي باشد. اينو گفتم که يه وقتي خودش جدي نگيره فکرِ کلاه-برداري به سرش بزنه. (اينو بخون شري!) اين کاره نيستي داداش !

E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com


نويسنده: عليرضا
چهارشنبه، 14 دى 1384، ساعت 11:16

ببين اول اش که اومدم اين متن ات رو بخونم، يه لحظه احساس کردم گربه هه رو هم ردش کردي و رفتي يه خرگوش آوردي. بعدش چه مي دونم؟ تو هم که مثلِ من خداي توجيه و سفسطه هستي؛ لابد مي خواستي بگي با اين خرگوشه مي توني شعبده بازي بکني و درآمدي یه هم بزني و معروف بشي و فردا-پس فردا جاي ديويد کاپرفيلد رو هم بگيري -راستي از اين يارو کاپرفيلد ديگه خبري نشد؟ من فکر مي کنم اين کشفِ رفيق مون جلال مقامي بود؛ بعد هم غيب اش زد؛ مثلِ بقيه ي بچه معروف هايي که صدا و سيماي ما کشف مي کنه- بعدش مي خواستي بگي که اين کار از دايرة المعارف سودِ بيشتري داره و با کلاس تر هم هست و به جاي 10 سال مي توني 2 ماهه ماشين و خونه بخري ... راستي تو که اين قدر مي خواي زود پولدار بشي، برو تو کارِ اين گلدکوئيست و اين چيزا. به اندازه ي کافي که زبون داري و شکرِ خدا کلاه بردار هم که هستي !! شرايطِ اوليه پس جوره. مي مونه يه کم مشکلاتِ فلسفي -که مي دونم داري- و اونم فقط با فکر کردن به برقِ سکه هاي طلا فراموش مي شه... برو ديگه مرتيکه !

E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com


نويسنده: کایلین
چهارشنبه، 14 دى 1384، ساعت 4:35

سلام پسر مهربون راستی از هاله چه خبر یک مدت گمت کردم نفهمیدم جریان تو و هاله را راستی من به تو و کتاب خوندنت افتخار می کنم خیلی آقا و ماهی به منم سر بزن برات فرشته های عشق دعا می کنن

E-mail: وارد نشده است
URL: www.ikan.blogfa.com


نويسنده: بابا محمد
سه شنبه، 13 دى 1384، ساعت 15:16

کشته مردهء اون کامنت اولی‌م که نيما نوشته !! راستی ... نگفتی چندتا سوال طرح کردی و چقدر پول و کی قراره گيرت بياد؟

E-mail: Baba_Mohamad@Hotmail.com
URL: BabaMohamad.Tk


نويسنده: رویا
دوشنبه، 12 دى 1384، ساعت 20:36

الحمدالله که پیشی سر به راه شده. متن فلسفی بسی چسبید. سلیقه ات تو این جور کتابها خوبه . حالا من برای بار نمی دونم چندم،‌وبلاگ سابقم رو که دیلیت کردم یه وبلاگ تازه باز کردم ! اگه دوست داشتی سری بزن. ( من همونم که برخلاف بادو یادداشت ها و....محض یادآوری ! )

E-mail: وارد نشده است
URL: nagozir.blogspot.com


نويسنده: فرانك
دوشنبه، 12 دى 1384، ساعت 18:22

آخ خ خ ... آدرس لينکت ؟؟؟!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: faranak0002.persianblog.com


نويسنده: فرانك
دوشنبه، 12 دى 1384، ساعت 18:0

سام.... بالاخره فرانک کمی خرفت لينک دادن رو هم ياد گرفت.... شراگيم رو هم فراموش نکرد... پيش ما هم بيا...ميووووو

E-mail: وارد نشده است
URL: faranak0002.persianblog.com


نويسنده: tejarat Internety
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 19:21

سلام . وصف کتابشو شنيدم . موفق باشی

E-mail: mohammad_alr@yahoo.com
URL: avalekhat.persianblog.com


نويسنده: ولنتاین
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 15:47

منظوررم نوک مو بود

E-mail: valentinein2005@gmail.com
URL: valentine-2005.blogspot.com/


نويسنده: ولنتاین
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 15:45

حالا تکلیف اونی که از نوک خرگوشه پرت می شه پایین چیه؟! تو به گربه بیچاره گرسنگی می دی؟

E-mail: valentinein2005@gmail.com
URL: valentine-2005.blogspot.com/


نويسنده: گیله دختر
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 13:14

به به نیومدی نیومدی یهو با دست پر اومدیاا..__ متن خرگوشه رو می گم __ خیلی باحال بود...در مورد اون دایرت المعارفها هم خیلی دلت بخواد که این توفیق اجباری نصیبت شد..در ضمن فکر نمی کنم اگه اون گربه ی بد بخت زبون داشت و این اختیارو داشت که از خونه ت بره بازم باهات راه می اومد...واسه خودت فکر می کنی رابطه تون حسنه شده دیگه از دل اون بیچاره خبر نداری که...... راستی...یه سرم بیا اونورا

E-mail: وارد نشده است
URL: unormal.blogfa.com


نويسنده: puya
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 13:9

سلام شراگیم عزیز ! چه روون و با احساس و تیزبین می نویسی ! روز ت سر خوش و گربه یی !

E-mail: وارد نشده است
URL: farhanjideh.blogspot.com


نويسنده: marzieh
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 12:47

و يه راستی کوچولوی ديگه بگم و برم !!! من به جای تايپ اين متنک کپی ٬ پيست کردم ... اميدوارم که راضی باشی!!!!!!!!!!!! اين راحت تره.........

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sarzamin-e-tanhayi.persianblog.com


نويسنده: marzieh
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 12:46

راستی ياد اين شعر افتادم : و رسالت من اين خواهد بود تا دو استکان چای را ميان اين جنگ خونين به سلامت بگذرانم تا چشم در چشم با خدای خويش بنوشم ........

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sarzamin-e-tanhayi.persianblog.com


نويسنده: marzieh
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 12:44

می دونی شری عزيز يواش يواش داريم به خودمون می باورونيم که خرگوشامون دارن کچل ميشن و بايد بريم و يه جای ديگش منزل کنيم!!!!!!!!! حالا يه جايی در همان نزديکيهاش خوبه ؟؟!!!! آره ........ زندگيهامون اين شده که روز به روز دنبال يه جای امن تر و گرم تر بگرديم تا جاهای جديد تر و گمنام تر ........ داريم يواش يواش خودمون رو گول ميزنيم که ديگه هيچ چيز برای کشف کردن و يافتن و ديدن نمونده ؟!!!! .......

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sarzamin-e-tanhayi.persianblog.com


نويسنده: شاهزاده ي سرطاني
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 7:53

دنياي سوفي رو خوندم و همين تكه رو منهم نوشتم و در آرشيو دو سال پيش وبلاگم هست شري. جالبه به اين ميگن سليقه ي جمعي؟! يا شايد چيز ديگه ميگن به همون كلفتي كه خودت گفتي!

E-mail: rahavi2003@yahoo.com
URL: mahoordad.persianblog.com


نويسنده: Virus
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 1:26

من هرگز درباره ی آینده فکر نمی کنم . چون خودش به زودی از راه خواهد رسید == آلبرت اینشتین

E-mail: DataBus@Tebyan.org
URL: DataBus.persianblog.com


نويسنده: عرفان
يكشنبه، 11 دى 1384، ساعت 0:41

سلام. خسته نباشيد قربان! اين پرينتهايی که از مقدمه اين کتاب واسه ملت گرفتين هم همينجوری به فونت ايتاليکه؟!؟ گردنمون درد گرفت تا تموم شد! راستی تولد فروغ هم نزديک است! خواستم اولين کسی باشم که بهت تبريک ميگم! از همين الان به فکر يه مطلب توپ واسش باش! بدرود!

E-mail: وارد نشده است
URL: english82.persianblog.com


نويسنده: tannaz
شنبه، 10 دى 1384، ساعت 22:35

خسته نباشي ،بايد اين کتاب دنيای سوفی رو حتما بخونم،به پيشی سلام برسون!

E-mail: tannaz_nz@yahoo.com
URL: zemzemeye-tanhaii.persianblog.com


نويسنده: mahnameye kishnegar
شنبه، 10 دى 1384، ساعت 22:33

سلام . وبلاگ خوبی دارين به ما هم سر بزنين

E-mail: kish_kishnegar@yahoo.com
URL: kishnegar.mihanblog.com



April 2, 2006 8:51 PM