شراگیم
ادامه ی بحث با آرش

((دوستان...با عرض پوزش...داشتم با اين دوست خوبمان آرش سرخ بحث قبلی را (نوشته مورخه ۳۰ بهمن ۸۴) در وبلاگ خودش پی می گرفتم که بس که اين آرش پرچانگی کرد پهنای باندش تمام شد و تا اخر اين ماه ميلادی وبلاگش مهر و موم شده است...اين آرش ما هم که کم طاقت است برايم يک ايميل زد و يک طومار فرستاد که اين جواب دندان شکن من به جواب آخر تو در صفحه نظرخواهی وبلاگم است...بيا و مرد باش و آن را در وبلاگت بگذار و جوابش را بده که بتوانيم بحث را دنبال کنيم...به هر حال گفتم فعلا که ما دچار گريپاچ روحی شده ايم و از آپديت خبری نيست...بگذار روی اين رفيقمان را زمين نيندازيم و در ضمن کمی هم رويش را کم کنيم...

نوشته اول طومار آرش عزيز است در جواب من که قرار بود در سايت خودش قرار بگيرد و نوشته دوم طومار من است در جواب او...اگر حوصله خواندن روده درازی های آرش و نيز در افشانی های من را نداريد اين نوشته را زير سبيلی در کنيد تا همين امروز و فردا چيزی باب دندان خودم و شما بنويسم...بديهيست که اين بحث در صفحه نظرخواهی همين پست تا انقلاب مهدی ادامه خواهد يافت...!))


تغییر جهان: با کدام نیرو؟ با کدام مجوز؟

ادامه‌ی بحث با شراگیم

بحث من با شراگیم عزیز به پیش می‌رود و جدا از نامهربانی‌های او که گاها اتفاق می‌افتد و چیزهایی که ناراحت‌ام می‌کند دوست دارم این‌جا بحث را دنبال کنم، در یک چیزی شبیه جمع بندی نکاتی که تا بحال شراگیم توضیح داده را و عقاید خودم را بنویسم و بعد با پرسیدن چند سوال از شراگیم کار را ادامه دهم. مسلم است که پیش از آن باید به حرف‌های شراگیم در کامنت قبلی‌اش برسم.

آیا دو مطلب قبلی من متناقض هم بوده‌اند؟

شراگیم معتقد است که تاکید من بر مستقل بودن جنبش کمونیسم کارگری از مارکس و انگلس و من حربه‌ای است که به قیمت عوض کردن حرف‌های خودم زده‌ام. خوب من با این مخالفم.

این یک بحث بدیهی است که حداقل می‌توانم ادعا کنم هر عضوی در حککا آن را می‌داند (به علت تاکید بسیار حکمت بر آن)، اتفاقا من در همان مطلب هم همین را تاکید کرده بودم و معلوم نیست شراگیم از کجایش در آورده که گویی من ناگهان و در برخورد با چیره‌دستی ایشان در بن بست افتاده‌ام و این مسئله (مستقل بودن کمونیسم کارگری از مارکسیسم) را از خودم درآورده‌ام.

به چند نقل قول من از مطلب اولی دقت کنید.

- "و داستان کمونیسم از همین‌جا آغاز می‌شود. بدون مارکس،‌بدون انگلس، بدون لنین و بدون هیچ کس دیگر. داستان کمونیسم از این‌جا آغاز می‌شود که همچون جوامع پیشین در این دنیا نیز کسانی هستند که این توحش و این جهنم را نمی‌خواهند و برای تغییر آن تلاش می‌کنند. این امر مستقل از اراده‌ی من و تو و "روشن‌فکران جاه طلب" است."

- " مارکس بنیان‌گذار کمونیسم یا کمونیسم کارگری نیست. اما کمونیسم کارگری چیست؟.............. تاریخ تمام جوامع تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی بوده است و در نظام سرمایه‌داری نیز طبقه‌ی کارگر علیه طبقه‌ی بورژوازی حاکم مبارزه می‌کند و مارکسیسم و تمام تئوری‌های مارکس و لنین و حکمت در توضیح این جنبش و تلاش برای پیشبرد آن هستند.

لنین، اسپارتاکوس جهان ماست که بردگان مزدی را در قیام علیه نظام موجود ره‌بری می‌کند!"

دقت کنید که من همین‌جا نیز در توضیح نقش مارکسیسم گفته‌ام "توضیح این جنبش" و "تلاش برای پیش‌برد آن"‌ و حرفی از "اختراع"‌و "ابداع" که نزده‌ام هیچ، همان چندخط بالاتر مفصلا این نوع دیدگاه را نقد کرده‌ام و در تعریف کمونیسم هم تاکید کرده‌ام که "بدون مارکس،....".

اما علتی که شراگیم فکر می‌کند من حرفم را عوض کرده‌ام این است که نگاهش به "جنبش" کلا غلط، غیرزمینی و متافیزیکی است. همین است که من می‌گویم او باید کمی بیش‌تر و دقیق‌تر حرف‌هایم را بخواند.

"اسپارتاکوس‌های تنها" یا جنبش‌های اجتماعی؟

و این‌جا می‌رسیم به بحث شیرین جنبش‌های اجتماعی که گره‌گاه اصلی است. به نظر من موضوع اصلی بحث و انحراف اصلی شراگیم از حقیقت همین‌جاست.

در ذهن شراگیم هیتلر و استالین و چنگیز آرمان‌خواهان قدرت‌طلبی هستند که هدف وسیله‌شان را توجیه می‌کند. به نظر شراگیم مشکل نه از آرمان‌ها و اهداف این‌ها که از "وسیله"ی بدشان بوده. من سعی کردم برای شراگیم توضیح دهم که برای مثال استالین چه جور آدمی است. سعی کردن نشان دهم که مشکل از خون خشن گرجی و بداخلاقی و قدرت‌طلبی او نیست مشکل از آرمان اوست. آرمان او صنعتی شدن روسیه است و برای این آرمان در آن مقطع و در آن کشور و با آن سرعت باید آدم کشت!‌ باید استبداد آورد!

همین طور در کشورهای دیگر جهان نیز مسئله این نیست که گویی آرمان‌خواهانی به قدرت رسیده‌اند و از "آرمان"های خود منحرف شده‌اند، مسئله اینست که اتفاقا به آرمان‌هایشان رسیده اند! آرمان‌شان همین بوده است. "جنبش"شان همین بوده است. آرمان و جنبش مائوئیسم نجات چین از یوغ فئودالیسم است و به آن هم می‌رسد.

اما شراگیم چه می‌گوید؟ شراگیم این بحث مرا که اسپارتاکوس اقلیت بوده است و لنین هم اسپارتاکوس بوده است به این معنی گرفته است که پس جنبش‌هایی مستقل از اراده‌ی لنین و اسپارتاکوس نبوده‌اند. در واقع شراگیم فرض گرفته است که یک "جنبش" حتما "عمومی" است و اکثریت مردم آن را به راه می‌اندازند.

این افسانه است....

همه‌ی جنبش‌های اجتماعی تاریخ نسبت به کل جامعه اقلیت بوده‌اند. "جنبش‌های اجتماعی" شراگیم جان، نه بابیت و بهاییت! جنبش اجتماعی یعنی خواستی که در درون جامعه وجود دارد و بعد از پس این خواست (که خواست یک عده‌ای است، نه خواست اکثریت)‌ شخصیت‌ها و رهبران و احزاب آن بیرون می‌آیند.

شراگیم جان،‌ قضیه این نیست که اسپارتاکوس برده‌ای تنهاست و دلش برای بقیه می‌سوزد و قیام می‌کند! قضیه اینست که به عللی تاریخی جنبشی علیه برده‌داری موجود است (در نزد گروهی از بردگان که اقلیت هستند)‌ و اسپارتاکوس آن را رهبری می‌کند.

در مورد مارکس قضیه بسیار پیچیده‌تر و در عین حال زیباتر است.

تو یک لحظه تمام تاریخ قرن بیستم را فراموش کن و در قرن نوزدهم متوقف شو. مارکس کیست؟‌ مارکس در ادامه‌ی غول‌های فلسفی غرب است. با این تفاوت که او این‌بار به جنگ اقتصاد، سیاست و فلسفه می‌رود و انصافا در هر سه‌ی این‌ها چنان کن فیکونی به راه می‌اندازد که به راحتی می‌توان همه‌ی آن‌ها را به دوره‌ی پیش از مارکس و پس از مارکس تقسیم کرد. اگر بخواهم آن تعبیری که از یاستین گوردر و دنیای سوفی به کار بردی را مثال بزنم، مارکس کسی است که کاملا از موهای آن خرگوش بالا می‌آید به تاریخ نگاه می‌کند و به جنگ فلاسفه می‌رود. هگل را از سر روی پایش می‌نشاند، آدام اسمیت و ریکاردو را نقد می‌کند و نتیجه می‌گیرد که سراسر تاریخ ، تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی بوده است و در جهان امروز مبارزه‌ی طبقاتی را بسیار ساده‌تر از گذشته و مبارزه‌ای دو سویه بین پرولتاریا و بورژوازی می‌بیند و مختصات جنبش پرولتاریا را توضیح می‌دهد و آن را ره‌بری می‌کند.

خلاصه‌ی کلام "ره‌بری"‌ به معنای خلق و ابداع نیست. "جنبش" هم به معنی اکثریت بودن نیست. بلکه جنبش‌های اجتماعی در دل جامعه وجود دارند و "رهبران" آن‌ها نیز عروج می‌کنند. مسلما یک جنبش می‌تواند انسانی یا ضدانسانی باشد،‌ عواقب "آرمان‌گرایی"‌ را نیز خود آرمان‌ها رقم می‌زند. آرمان‌های غیرانسانی هستند که جنایت می‌آفرینند و نه آرمان‌های انسانی با "وسایل" بد!

از همین رو بگذارید بازی شراگیم در این‌که حالا کردستان فرق دارد و "بقیه شهرهای ایران و جهان چه؟" را ادامه ندهیم. فقط متاسفانه باید بگویم شری جان این استفهام انکاری‌ات هم غلط از کار در آمد و متاسفانه درست است که هر روز در دنیا اعتصابی به پا می‌شود و آخرین نمونه‌ی بزرگ آن اعتصاب کارگران نیویورک و لندن بود. در ضمن در امریکای لاتین و برای مثال در هند کمونیست‌ها و احزاب کمونیست رهبران رسمی این اعتصاب‌ها هستند و در تمام دیگر کشورها نیز عکس مارکس و لنین در اعتصاب‌ها بلند می‌شود. در ضمن برای مثال در شهر لندن هر اعتراضی نود درصد شرکت‌کنندگان خود را با پرچم‌های سرخ و عکس‌های مارکس و لنین می‌یابد. از اعتراض به جنگ تا روز جهانی کارگر. این را از نزدیک و با تعجب شاهد بوده‌ام.

قبل از رفتن به قسمت جمع‌بندی باید بگویم بهرحال جک‌سازی شراگیم نمی‌تواند جوابش راجع به "گندهای کمونیست‌ها" (و در واقع دستاوردهای کمونیسم بورژوایی) را بدهد. بالاخره مرد حسابی آیا جمهوری اسلامی وضع مردم را به‌تر کرده است؟ چین و کوبای شبه‌سوسیالیستی چطور؟ عزیز جان، پاسخ سوال اول نه است و دومی بله دیگر. غلغلک و خنده کدام است. روز جهانی کارگر و روز جهانی زن چه؟ بگذریم فکر کنم به‌تر است یک‌راست برویم سر نتیجه‌گیری.

تغییر جهان: نظرات من و شراگیم

من این‌جا تحلیل و جمع‌بندی خودم و راه پیشروی بحث را می‌گویم. از شراگیم عزیز دعوت می‌کنم که ملاحظه‌هایش را مطرح کند. در ضمن امیدوارم حداقل بحث من راجع به جنبش‌های اجتماعی نظر شراگیم را تغییر دهد چون فکر می‌کنم بهرحال مشخص بود که حداقل دارم از چیز جدیدی (جدید برای او)‌ حرف می‌زنم و امیدوارم شراگیم عزیز این را ببیند.

خلاصه این است که شراگیم معتقد است که تاریخ مملو بوده است از "آرمان‌خواهان قدرت‌طلب" و معتقد است که کسانی ،‌حتی با قصد خوب، خواسته‌اند دنیا را مطابق آرمان‌هایشان تغییر دهند و به خاطر این تغییر سعی کرده‌اند "آدم‌های شرور" را از بین ببرند و برای همین در چیزی که او نوعی "بزکشی" (به فتح کاف) (یک ورزش افغانی که نوعی چوگان است که به جای توپ با لاشه‌ی بز بازی می‌شود) می‌نامد،‌ این آرمان‌گراها با هم دیگر نبرد کرده‌اند و قربانی‌شان انسانیت بوده است. شراگیم استالین و هیتلر و غیره را از مثال‌های خود می‌آورد. شراگیم کمونیسم را هم نوعی از همین آرمان‌گرایی می‌داند که طرف‌دارانش به نوعی معتقدند فرمولی برای تغییر جهان دارند و سعی می‌کنند به زور مردم را با هم "برابر" کنند. (این فرمول‌بندی آخری از شراگیم نیست اما خوب معروف است و فکر می‌کنم منظور شری هم همین باشد.)

شراگیم معتقد است که وارد شدن به سیاست و ساختن تحزب از همین رو شرکت در این "بزکشی" است و به علت این‌که انسان‌ها (از نظر او) ذاتا و به خاطر مکانیسم بدنی‌شان عاشق قدرت و شهرت و جاه‌طلبی هستند لاجرم به شکست و خون‌ریزی می‌انجامد. (این مکانیسم بدنی را من از لابه لای حرف‌های او استخراج کرده‌ام و مطمئن نیستم با این فرمول‌بندی موافق باشد)

اما در مورد چگونگی بهبود وضعیت دنیا در حال حاضر شراگیم اولا معتقد است که مردم جهان عموما خود حکومت‌های خود را انتخاب کرده‌اند و اگر بخواهند می‌توانند آن را از طریق رای گیری تعویض کنند. (منظور او در اروپای غربی و آمریکای شمالی است)

و در ضمن معتقد است که حکومت مذهبی خواست مردم خاورمیانه است و برای مثال ایرانی‌ها حکومت مذهبی، عراقی‌ها حکومت شیعه و فلسطینی‌ها حکومت حماس را انتخاب کرده‌اند. از آن طرف غربی‌ها هم لیبرالیسم را انتخاب کرده‌اند. (تز "خلایق هر چه لایق" هم در همین راستاست!)‌

شراگیم معتقد است که برای تغییر دنیا نباید به سیاست دست برد و اگر هم می‌خواهی کاری در بهبود دنیا بکنی باید در زمینه‌های ادبی و هنری فعالیت کنی و حداکثر کارهای شبه‌خیریه‌ای کنی و با آدم‌ها مهربان باشی.

شراگیم معتقد است که اگر قرار باشد اتفاقی بیافتد می‌افتد و تو نباید سعی در تغییر اوضاع بکنی. او معتقد است برده‌داری تاولی بر تاریخ بوده و خودش افتاده است و اگر قرار باشد نظام طبقاتی هم بیافتد، می‌افتد.

و اما نظرات من.

من در مقابل این‌ها معتقدم که اولا تاریخ جهان تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی و مبارازت جنبش‌های اجتماعی بوده است و نه تاریخ نبرد آرمان‌گراها. من معتقدم که جنایت‌کاران تاریخ را نمی‌شود با "قدرت‌طلبی‌شان"‌ توضیح داد و باید نگاه کرد که چه جنبشی و چه آرمان‌هایی را نمایندگی می‌کنند. این را در ابتدای همین مطلب توضیح دادم. من فکر می‌کنم مشکل تنها از "وسیله"‌ نیست، مشکل از "هدف" است. قضیه این نیست که کلا آرمان‌گرایی به شکست می‌انجامد یا نه، قضیه اینست که آن شخصیت‌های خون‌خواری که شراگیم از آن‌ها یاد می‌کند جنبشی ضدانسانی را پیش برده‌اند و عملی شدن اهداف آن جنبش نتایج ضدانسانی نیز به بار دارد. (برای مثال جنبش ناسیونالیسم صنعتی‌گرای روسیه به رهبری جوزف استالین)

من معتقدم که مردم دنیا، یعنی مردمی که هر روز به دنیا می‌آیند، حتما در سرنوشت خود دست دارند اما در شرایط داده شده‌ای به دنیا می‌آیند. من معتقدم رای‌گیری در کشورهای به اصطلاح "دموکرات" نه تنها نمی‌تواند به تعویض نظام بی‌انجامد که (صرف رای‌گیری) نمی‌تواند هیچ تغییر جدی را شامل شود. من معتقدم که حاکمان این دنیا، در لیبرال‌ترین کشورها هم، به زور پلیس و ارتش سرکارند و از همین رو هر گونه تغییر جدی و نیمه‌جدی تنها از یک مکانیسم امکان‌پذیر است و آن هم قیام و انقلاب یا خیابان است. منظورم از "خیابان" حضور مردم در خیابان‌ها و فشار به طبقه‌ی حاکمه است. منظورم از "تغییر" هم هرگونه رفرم ساده‌ای است. حتی تعطیل شدن دادگاه‌های شریعه در کانادا یا ممنوعیت حجاب کودک در فرانسه یا قانونی شدن ازدواج هم‌جنس‌گرایان و ... . من فکر می‌کنم تاریخ حرف مرا ثابت می‌کند و هیچ تغییر جدی از طریق صرف رای‌گیری انجام نشده.

من فکر می‌کنم مادامی که جهان سرمایه‌داری موجود است جنبش طبقه‌ی کارگر علیه آن، یعنی کمونیسم کارگری، نیز موجود است. این به این معنی نیست که تمام کارگران یا اکثریت آن‌ها با هم دقیقا هم نظرند و می‌خواهند کار خاصی انجام دهند، بلکه بدان معناست که جنبشی در این دنیا برای لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید (و نه برای برپا کردن یک دنیای خاص) موجود است. این جنبش توسط گرایش کمونیستی درون طبقه‌ی کارگر نمایندگی می‌شود.من فکر می‌کنم رهایی تمام بشریت به پیروزی این جنبش گره خورده است. من فکر می‌کنم هر درجه از آزادی‌، حتی آزادی‌های بورژوایی ، حتی جدایی مذهب از دولت و اصول کلاسیک لیبرالی به پیشروی این جنبش ربط دارد.

من فکر می‌کنم یکی از اولین قدم‌های پیشروی این جنبش در مبارزه‌ی طبقاتی کسب قدرت سیاسی است. طبقه‌ی کارگر باید قدرت را کسب کند. این قدرت از طریق حزب کمونیست، حزب نماینده‌ی طبقه‌ی کارگر،‌ کسب می‌شود. کدام حزب نماینده‌ي طبقه‌ی کارگر است؟ پاسخ ساده است. آن حزبی که منفعت کل این طبقه را نمایندگی می‌کند. منظور از منفعت چیزی جز همان "لغو مالکیت خصوصی" و پیش برنده‌ی این جنبش نیست.

من فکر می‌کنم در دنیای امروز هر کسی به دنبال ساده‌ترین تغییر است باید "سیاسی" باشد. این حقیقتی تلخ است. به این علت که حاکمان این دنیا که توسط مردم انتخاب نشده‌اند، با زور و پلیس و ارتش از حاکمیت‌شان دفاع خواهند کرد و باید از طریق "سیاست" آن‌ها را پایین کشید. من در بالا توضیح دادم که تنها مکانیسم تغییر واقعی در این دنیا قیام و انقلاب و خیابان است و به نظرم دنیا برای تغییر نیاز دارد که به خیابان بیاید!

من فکر می‌کنم بیش‌ترین نیاز جهانیان در حال حاضر توجه به سیاست، شدیدا سیاسی بودن و دنبال کردن سیاست و احزاب سیاسی، و حضور در خیابان‌ها برای تغییر اوضاع است. به قول شورشیان 1968 فرانسه "اسلحه‌ی ما سنگ‌فرش خیابان است!"‌

من فکر می‌کنم سرنوشت این دنیا به هیچ وجه از پیش معلوم نیست و هیچ چیز محتوم نیست. فکر می‌کنم همه چیز به عمل انسان‌های زنده و من و شراگیم بستگی دارد. فکر می‌کنم اگر مردم دنیا نجنبند شاید این دنیا در جنگ اتمی نابود شود. فکر می‌کنم که "باید به پا خواست، باید که پوئید، باید دوباره از شاخه روئید!"

من فکر می‌کنم (به قول حکمت) زیپ پوست هر انسانی را باز کنیم یک سوسیالیست دو آتشه پیدا می‌کنیم. یعنی به "انسان" بودن انسان‌ها معتقدم. ما هم مدام می‌خواهیم این زیپ پوست شراگیم را بکشیم پایین والا!

پیش برد بحث

شراگیم عزیز خواسته‌های من به طور مشخص از تو اینست:

1- لطفا به من بگو که تا چه حد با این جمع‌بندی من در تعریف عقاید خودم و خودت موافق هستی.

2- آیا حرف من را قبول نداری که بر خلاف صحبت‌های پیشین تو این نه یک سری "آرمان‌خواه قدرت طلب" که جنبش های مشخص اجتماعی هستند که تاریخ را رقم زده‌اند؟‌ در این صورت آیا نمی‌بینی که استالین اتفاقا بر اساس آرمان‌هایش عمل کرده است و مشکل نه از وسایل‌اش که از خود آرمان‌هایش بوده است؟

3- اگر تو فکر می‌کنی نباید "سیاسی" بود و به جای آن باید فقط "مهربان" بود و کارهای ادبی کرد، دو مسئله پیش می‌آید.

الف- در طول تاریخ کدام بهبود در زندگی آدم‌ها بدون قیام و انقلاب و مبارزه‌ی قهرآمیز مردم پیش رفته؟‌ راه عملی پیش‌برد تغییر در این دنیا چیست؟ الان مردمی که دارند با جمهوری اسلامی مبارزه می‌کنند باید چکار کنند؟

ب- بالاخره نظرت راجع به سال‌ها مبارزه برای حقوقی که تو ازشان استفاده می‌کنی چیست؟ مثلا به نظرت مبارزان حق رای زنان و بقیه حقوق زنان (که تاریخا تنها با مبارازت قهرآمیز به دست آمده) اشتباه می‌کرده‌اند؟ مبارزان حداقل کار 35 ساعت در هفته چطور؟ مبارزان حق آزادی بیان و عقیده چطور؟ به نظرت متفقین نباید هیتلر را که مردم آلمان انتخاب کرده بودند با ارتش بیرون می‌کردند؟

4- تو معتقد به "حقوق جهان‌شمول انسانی" هستی یا نه؟ منظورم این نیست که این اصول، اصول خاص و مثلا شش‌گانه‌ای باشند، منظورم این است که معتقد هستی که حقوق آدم‌های دنیا جهان‌شمول است و اگر "آزادی بیان" خوب است برای همه خوبست و اگر "حجاب"‌ اسارت است (برای مثال) برای همه اسارت است؟ ببین منظورم عصاره‌ی این حقوق است، معلوم است که مثلا حق سواحل مختلط برای مردم آفریقای مرکزی بی‌معناست!‌

5- آیا هنوز معتقد هستی که "شیوه ی اداره هر کشوری به مردم آن کشور مربوط است که آن هم با رای گیری به دست می آید"؟ من فرض می‌گیرم که از این منظورت کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی بوده است. یعنی به نظرت مردم آن جا می‌توانند انتخاب کنند که چه حکومتی داشته باشند و دنیا چطوری اداره شود؟ به نظرت ارتش و پلیس و پاسبان برای ایجاد "نظم" است و نه برای سرکوب مردم؟ در این صورت به نظرت علت عدم مجانی بودن بهداشت در آمریکا اینست که مردم آن را نمی‌خواهند؟ به نظرت علت وجود فقر در همه‌ی کشورهای پیشرفته اینست که منابع کم است یا یک‌سری آدمی زیاده‌خواهند یا چه؟ یا شاید اصلا حق فقرا همان است و کم‌تر تلاش کرده‌اند؟ خلاصه اولا به نظرت واقعا دنیا چقدر دست "مردم"‌ است و ثانیا پس چرا مشکلات دنیا حل نمی‌شود؟ اگر همه می‌خواهند فقر در آفریقا نباشد و جنگ هم نباشد چرا چند برابر پول گندم‌ را موشک می‌سازند؟ مهم‌تر از همه آیا به نظرت این حق سازمان تولید و تقسیم استفاده از منابع نیست که باید به دست مردم سپرده شود؟

6- می‌شود دلایل خودت برای "نوجوان بسیجی" خواندن مرا بیش‌تر تشریح کنی، مشابهات‌های ما را بگویی و یا لطف کنی و بگویی که دیگر به این اعتقاد نداری؟

7- به نظر تو دختران مو سیاه خوش‌گل‌ترند یا مو طلایی؟ نظر من به اولی است. فقط موهاشان را نمی‌گویم ها! بقیه را خودت بگیرJ‌ این هم برای تغییر مزاج و این‌که سوال‌ها هفت تا بشودJ

منتظر پاسخت خواهم بود، شری جان! در ضمن با خبر شدم از این‌که وب‌لاگ قرن شده‌ای! و صمیمانه تبریک می‌گویم و اگر کاری در طراحی صفحاتی که خواستی در وب‌سایت جدیدت درست کنی از دستم بر بیاید، خوش‌حال می‌شوم کمکت کنم. یک قضیه دیگر هم این‌که می‌خواهم در رادیوی بیست و چهار ساعته‌ی یک دنیای بهتر مشارکت کنی. در موردش با تو صحبت خواهم کرد. یک‌هو می‌بینی نخواسته و نادانسته داری جاده‌ی دنیای بهتر صاف می‌کنی!

و اما جواب من به نوشته آرش عزيز که قرار بود در صفحه نظرخواهی وبلاگ مرحومش قرار بگيرد :

آرش جان خيلی جنبش ها خارج از اراده ی تو و من و ديگران در اين دنيا وجود دارد...مثلا جنبش دادائيسم هم که این دوستمان در نظرخواهی مطلب قبلی ات خبر از راه اندازی رادیوی اینترنتی اش را داد یکی از آنهاست...جنبش های اسلامی هم از آن جمله اند...جنبش آنارشیستی هم...و هزاران حرکت و جنبش ریز و درشت اجتماعی و غیر اجتماعی دیگر...آيا به صرف اينکه يک جنبشی وجود دارد (صرف نظر از اينکه اين جنبش چقدر بين عامه ی مردم پایگاه دارد و چقدر مطابق با خواسته های عمومی مردم است ) به معنی این است که نشان دهنده یک خواسته ی به حق انسانی ست که پیش می رود و تاریخ را تغییر می دهد و بايد به آن پيوست؟ (ظاهرا به اين نتيجه رسيده ايم که کمونيسم يک جنبش « فراگير» مردمی (و حتی کارگری!) نيست...حالا قرار است که کم کم مردم و کارگران جهان متوجه اين تنها راه رستگاری بشر بشوند و در آينده فراگير شود)

اینها به کنار...برویم سراغ مساله کلیدی تر...تو بر چه اساسی می گویی که وقتی با آرمانی انسانی خواهان قدرت باشیم (مثل همین سوسیالیسم مورد بحثمان) با شیوه های انسانی و بدون پا گذاشتن بر روی همین انسانها این آرمان قابل تحقق است؟ یعنی به عبارت روشن تر چگونه اثبات می کنی که برای رسیدن به یک آرمان انسانی هر وسیله ی غیر انسانی ای توجیه نمی شود؟ نمونه تاریخی مشخصی سراغ داری یا قرار است شما اولین حزبی باشید که جهان را بدون کشتار انسانها و به نکبت کشیدن آن تغییر می دهد؟

استالین به کنار...از همان لنين عزيزت که مو لای درز آرمانهای سوسیالیستی و انسانی اش نمی رفت چند تا مثال برایت بیاورم...؟ اين قهرمان افسانه ای جنبش کمونيسم روسيه برای رسيدن به قدرت و باقی ماندن بر قدرت چه کارهایی کرد...؟ از کودتای بلشويکی اش بگير تا انحلال مجلس دوما و قتل عام و اعدام وحشیانه خانواده ی تزار سابق روسیه که در تبعید و تحت نظر به سر می برد...(تو را به خدا خون ت به جوش نیاید...یادت باشد که تو قرار است با آن نوجوان بسیجی که با شنیدن اینکه امام خمینی بالای چشمش ابروست دچار غش و ضعف می شود تفاوت داشته باشی!) تو که تاريخ انقلاب روسيه را حفظ هستی بايد اينها را بدانی...(البته امیدوارم و نیایی در جوابم چند شعر از مایاکوفسکی و دیگران در مدح لنین بنویسی!)...امممم... يا شايد هم اينها شايعاتی ست که سرمايه داری جهانی برای تخریب چهره مقدس لنین به راه انداخته است...بالاخره واقعیت به قدرت رسیدن و بر سر قدرت ماندن لنین چیست؟ تاریخ واقعی انقلاب روسیه کدام است؟ یک مشت دهقان و کارگری که جانشان به لب رسیده بود دور لنین جمع شدند و با بیل و کلنگ و آچار رفتند و کاخ زمستانی را گرفتند و حکومت جابرانه ی تزاری را سرنگون کردند؟ و بعد به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند؟


ماکسیم گورکی که رفیق گرمابه و گلستان لنین بود در مورد لنین در مقاله ای نوشت:

« لنین ، تروتسکی و رفقایشان از هم اکنون به زهر نفرت انگیز قدرت آغشته شده اند. شاهد این حقیقت تصمیمات شرم آوریست که علیه آزادی بیان و حقوق فرد که دموکراسی برای پیروزی آن ها آنقدر مبارزه کرده بود اتخاذ کرده اند. لنین و همدستانش مرتکب همه نوع پستی: قتل عام جلوی دروازه پتروگراد، تخریب مسکو، حذف آزادی بیان، بازداشت غیر قانونی، و همه نوع رذالت ها که زمانی مشخصه حکومت یک «استولی پین» بود شده اند...او جادوگر قدر قدرتی نیست بلکه توطئه گر بی پرواییست که شرف و جان پرولترها برایش ارزشی ندارد» و جایی دیگر در مقاله ای می نویسد: « به نظر نمی رسد که فاجعه ی غیر قابل احتراز، این اسیر تئوری و یارانش را متاثر کند. او از زندگی و پیچیدگیهایش چیزی نمی داند. طبقات رنجبر را نمی شناسد. هیچگاه با آنها زندگی نکرده است...طبقه کارگر به چشم لنین همان است که سنگ فلز به چشم یک کارگر کارخانه ذوب فلزات!»

این است آن انسان آرمانگرایی که هدفش بر خلاف هدف مائو و استالین و باقی رهبران جنبش های کمونیستی « انسانی!» بوده است...؟ نمیخواهم بحثمان به دادگاه برای محاکمه لنین تبدیل شود...ولی لنین همانی ست که وقتی مهشید اسمش را در ردیف استالین و خمر های سرخ آورد چهره ات از شدت خشم و ناراحتی مثل اسمت سرخ شد... جوری که انگار در کنار لنین زندگی کرده ای و او را از نزدیک می شناسی و می دانی که این وصله ها به او نمی چسبد...! به هر حال می دانم شرح حال لنین از زبان یک لنینیست چیز کاملا متفاوتی ست و تو حتما دوست داری آنها را بخوانی و بدانی...! اگر می بينی که وقتی صحبت از استبداد کمونيستی می شود خیلی ها استالين را مثال می زنند اين به خاطر اين نيست که لنین و دیگران جنايت نکردند و انقلاب و حکومتشان انقلاب و حکومت انسانی بوده است...به اين خاطر هست که جنايتهای لنين در مقابل درنده خویی های استالين زياد به چشم نمی آيد...!

لنین هم مثل هر انسان دیگری که در تاریخ مطرح شد موافقین و مخالفینی دارد...باید تاریخ را خواند...البته تاریخی که در آن فتح کاخ زمستانی رومانف ها یک اسطوره و سمبل رشادت و و جانفشانی و دلیری طبقه ی کارگر معرفی شده معلوم است که توسط همان کمونیستهایی نوشته شده که سالها بعد از انقلاب اکتبر حتی در عکسهای تاریخی انقلاب روسیه نیز (که اسناد مصور این واقعه تاریخی بودند) دست بردند...!

بگذریم...من فکر می کنم گره ی بحث اینجاست ( اگر خط به خط به مطالبت نمی پردازم لطف کن و آنها را که به نظرت جوابش در پیشبرد بحث مهم است بر رویشان تاکید کن تا ببینم چه هستند...)

به هر حال میخواهم بحث را خلاصه و ساده کنم...هرجا که عده ای جمع شوند و بخواهند با قبضه کردن قدرت از هر طریق برای بشریت نسخه بپیچند ناگزیر به دام استبداد و دیکتاتوری می افتند...ناگزیر مردم را به فلاکت می کشند...نمونه های تاریخی اش بسیار است...آنقدر هست که غیر از آن چیزی نیست...!چه آرمانشان انسانی باشد چه غیر انسانی...با ایدئولوژی نمیتوان به جای انسانها فکر کرد و برایشان نسخه پیچید و فتوا صادر کرد...علتش ساده است...اگر قرار به این بود که هر جنبشی در دنیا که خواهان سعادتمند کردن انسانهاست محق باشد به تغییر دادن دنیا من می رفتم و به یکی از جنبش های اسلامی می پیوستم که لااقل پایگاه مردمی هم در ایران داشته باشد...از همان جنبش هایی که می گویند اگر اسلام ناب محمدی در جامعه ای برقرار شود ال می شود و بل می شود و باید دست دزد را قطع کرد و ریشه ی فساد را خشکاند تا بتوان یک جامعه مثل دوران حکومت علی داشت!درست است تز هایشان یک مقدار دیکتاتوریست(البته شاید نه به اندازه آن حکومتی که قرار است شما تشکیل بدهید و اسمش دیکتاتوری پرولتاریاست!) ولی به هر حال برای گذر از یک جامعه ناسالم اسلامی به یک جامعه سالم اسلامی عبور از این مرحله الزامیست...!:) حرص نخور آرش جان...اینها حرفهای من نیست...حرفهای توست منتهی از زبان کسی که سعادت بشری را جور دیگری تعریف می کند...!هم اینها اگر به حکومت برسند طالبان می شوند و هم شما اگر شاخ داشتید ماتحت همین مردم را سوراخ می کردید (کما اینکه هر جا در طول تاریخ این شاخ بهتان داده شد به نام های مختلف سوراخ کردید!)

آهان...الان داشتم دوباره متنت را میخواندم که چیزی از قلم نیفتد...رسیدم به اینجا که:

«قبل از رفتن به قسمت جمع‌بندی باید بگویم بهرحال جک‌سازی شراگیم نمی‌تواند جوابش راجع به "گندهای کمونیست‌ها" (و در واقع دستاوردهای کمونیسم بورژوایی) را بدهد. بالاخره مرد حسابی آیا جمهوری اسلامی وضع مردم را به‌تر کرده است؟ چین و کوبای شبه‌سوسیالیستی چطور؟ عزیز جان، پاسخ سوال اول نه است و دومی بله »

این بله و نه را خودت گفتی؟ یعنی خودت سوال کردی و خودت جواب دادی؟ پس من این وسط چه کاره بودم؟جواب هر دو سوال تو بله است (البته اگر چشمم را به روی وضعیت فلاکت بار خیلی از کشورهای کمونیستی ببندم!) به طور مثال سطح سواد و بهداشت در ایران هم نسبت به سی سال پیش بهتر شده...علتش حکومت آخوندی نیست..علتش پیشرفتهای تکنولوژیست...خیلی چیزها بعد از روی کار آمدن آخوند ها در ایران به وجود آمده که قبل از آنها نبوده...ولی کردیتش به آخوند ها نمی رسد...همانطور که به کمونیستها نمی رسد...این که یک روز را به عنوان روز جهانی زن و کارگر مشخص کردند دستشان درد نکند...لابد پیش بینی کرده بودند که حکومتهای کمونیستی چه بر سر کارگرهای چینی و زنان کشورهای بلوک شرق می آورند و خواستند پیشاپیش از دلشان در آورده باشند! (بدبختی من این است تو سر بزنگاه که انحطاط جوامع کمونیستی را نشانت می دهم میگویی اینها کشورهای کمونیستی نیستند و کمونیسم واقعی چیز دیگریست که قرار است حالا ما بعدا پیاده اش کنیم! ولی جای دیگر از همانها برای من فاکت می آوری!)

آرش جان اجازه بدهی نوشته ات را خط به خط جواب ندهم...اعصابم خورد می شود...مثلا خط بعدی تو این می شود که ((شفاف سازی تو درباره جنبش های اجتماعی امیدوارهستی که نظر من را تغییر داده باشد...))خودت بگو ببینم تز تو در مورد این جنبش ها چه بوده که حالا قرار است من بگویم: «که اینطور...عجب...فکر نمی کردم اینگونه باشد پس با این حساب نظرم اشتباه بوده و باید آن را تغییر دهم...!»

ماجرا این بود که در نوشته قبلی برداشت من از سبک بیان مطلب تو این بود که جنبش اجتماعی سیل و یا رودخانه ایست که مستقل از تمام سردمداران و ته‌دمداران! به طور مثال ح.ک.ک وجود دارد و در مسیر خود به سمت محو سرمایه داری پیش می رود وحالا فهمیدم که خیر...سیل و رودخانه ای در کار نیست...یک آب باریکه ایست که حالا عده ای در آن شنا می کنند و قرار است کم کم سیل شود...!

خب حالا جان آرش بگو بدانم در اصل ماجرا چه فرقی کرد؟ تازه بدتر هم شد!حالا باید بیایی برای من توضیح بدهی که چطور این آب باریکه که گاه گداری صدایش از یک گوشه از جهان در می آید و هوادارانش چند تا پرچم سرخ را بلند می کنند انقدر تو را تحت تاثیر قرار داده که فکر می کنی این چهارتا و نصفی آدم تاریخ را ورق خواهند زد...!؟

خوب بگذار به « من معتقدم هایت » بپردازم:

من معتقدم اول‌:

این اولی را که تو معتقد نیستی...مارکس معتقد بود...حالا تو هم جایی این را خوانده ای...حالا مهم نیست...به حساب تو مینویسیم...جواب این را در همان سطرهای بالایی داده ام...(باید موضعت را صریح و واضح نسبت به لنین و چگونگی قدرت گرفتن و بر سر قدرت ماندنش بیان کنی...لنین که دیگر چنگیز و هیتلر و استالین نبود...آیا لنین در دوره حکومتش توانست انسانی رفتار کند؟ یا اینکه لنین هم اهداف و آرمانهای غیر انسانی داشت و دردش سوسیالیسم و نجات انسانها نبود؟

من معتقدم دوم:

شما شکر میل می فرمایید که معتقدید در کشورهای غربی شیوه رای گیری آزاد وجود ندارد و مردم باید به خیابانها بریزند و انقلاب کنند...این را چه کسی باید تشخیص دهد؟ تو یا مردمی که در آن کشور زندگی می کنند...!؟ حالا تو متافیزیکی برخورد می کنی یا من...؟پس در کشورهایی مثل دانمارک و سوئد و انگلیس و فرانسه با زور باطوم دارند بر مردم حکومت می کنند و صدایش را در نمی آورند...!! این فکر کنم از سخنان قصار یکی از لیدرهای ح.ک.ک باشد که برای عالم و آدم نسخه می پیچند...خودتان را در موضع خدایی می بینید! ببینم نظرت در مورد کشورهای دیگر چیست؟ در عراق هم به نظرت بهتر نیست مردم به خیابانها بریزند و یک حکومت کمونیستی تشکیل دهند؟ در کشورهای آفریقایی چطور؟

من فکر می کنم سوم:

من هم فکر می کنم رهایی تمام بشریت به ظهور امام زمان بسته است...! آمین.

من فکر می کنم چهارم:

.....

من فکر می کنم پنجم:

.....

.....

.....

من فکر می کنم آخر‌:

آرش جان زیاد فکر نکن...!:) تو را به خدا آن مغزت را آکبند نگه دار...حیف است...! کسی که صد تا مقاله از منصور حکمت و صد تا مقاله از مارکس حفظ است چه معنی دارد که اصلا فکر کند...؟دست به زیپ ما هم نزن آرش جان...خطرناک است...!:)

از سوالهایت که یک و دو را جواب داده ام...سوال سه جوابش این است که تمام این پیشرفتها حاصل جنبش های اصلاح طلب (و نه آرمانخواه و قدرت طلب!) بوده است...از مبارزات زنان برای کسب حق رای بگیر تا لغو برده داری و برابری سیاه و سفید هیچکدام از طریق تغییر در ساختارهای حکومتها به دست نیامده اند....یعنی هیچگاه زنان نیامدند که یک حکومت دیکتاتوری زنانه تشکیل بدهند و اصلا هرگز چنین قصدی هم نداشته اند...یا اینکه سیاهان بیایند حکومتی تشکیل دهند که در آن حکومت, سیاه پوستان امتیازات ویژه یا برابری با سفید ها داشته باشند...من با مبارزه و تلاش برای بهتر کردن دنیا مخالف نیستم...با کن فیکون کردن دنیا مخالفم...!مشکل من با شما این است که ایدئولوگ هایی هستید که برای رسیدن به قدرت چنگ و دندان تیز کرده اید...نه برای برابری و برادری...! تازه اگر نیتتان هم واقعا برابری و برادری باشد و فکر کنید که تنها راه آن کسب قدرت سیاسی ست من معتقدم هیچگاه برابری و برادری و هر آرمان بشری دیگری در قالب حکومت ها به منصه ظهور نمی رسد و نخواهد رسید...!اگر هم موفقیتی باشد مقطعی و زود گذر است...قدرت به نظر من ذاتا در خود شرارت دارد...همانطور که ماکیاول به چنین چیزی اعتقاد داشت...حکومت مثل یک شمشیر زهرآلود نفرین شده است...نحسی حکومت از این ناشی می شود که همواره بقای خود را (به دلایل منطقی!) از بقای انسان ها بالاتر می بیند...چه بخواهد و چه نخواهد برای بقای خود مجبور است خیلی ارزش ها و گاه انسان ها را قربانی کند...حتی در کشورهایی که حکومتهای کاملا دموکراتیک دارند هم به هر حال سیاست آلوده ی خیلی از زد و بند ها و روابط پشت پرده است... من معتقدم بهتر است این شمشیر نفرین شده (که البته وجودش گذیر ناپذیر است!) به دست کسانی بیفتد که کمتر قربانی از جامعه بگیرند...!خطرناکترین انسانها برای رسیدن به این شمشیر زنگی های « مست از باده ی ایدئولوژی » هستند...! از این واضح تر و کامل تر نمیتوانم این مطلب را بیان کنم...

در مورد سوال چهارمت مسلم است که معتقدم...ولی اگر آزادی بیان خوب باشد دلیل نمی شود که پورنو گرافی کودکان هم در این مقوله گنجانده شود...من با هر چیزی که انسانی باشد موافقم...

سوال ۵ - من معتقدم اگر در یک جامعه که به شیوه لیبرال دموکراسی اداره می شود مردم به بعضی حق و حقوق خود نمی رسند دلیل نمی شود بروند شیوه حکومتی خود را کمونیستی کنند تا به هیچکدام از حق حقوق خود نرسند...! واقعا چند نفر از مردم جوامع غربی دوست دارند در کشورهایی مثل چین یا کوبا یا کره شمالی زندگی کنند؟ (متاسفانه نمی شود به همه ی آنها دسترسی داشت و بهشان خر فهم کرد که بابا اینها کمونیستهای الکی هستند...اصلش پیش آرش ایناست...!!)

به هر حال من معتقدم با وجود تمام کمی ها و کاستی ها و تبعیض ها باز هم این مردم هر کشورند که شیوه ی اداره کشورشان را تعیین می کنند...(مگر اینکه حکومتهای دیکتاتوری داشته باشند که با ارعاب و تهدید و قدرت نظامی این اجازه را به آنها ندهند) حالا من از تو می پرسم...به نظر تو اگر یک همه پرسی آزاد از مردم آمریکا انجام شود و بگویند دلتان میخواهد حکومت کمونیستی ناب لنینی داشته باشید یا به همین شیوه کشورتان اداره شود چه جواب می دهند؟ چند در صد خواهان تغییر شیوه اداره کشورشان از لیبرال دموکراسی به کمونیستی هستند!؟

۶- آرش جان این سوال را از من نپرس...بگذار عکس العملت نسبت به چیزهایی که در مورد لنین بزرگوار گفتم مشخص شود بعدا در این مورد مفصل صحبت می کنیم...!

۷- مو مهم نیست...به قول معروف دختر باید اخلاق فاطمه زهرا را داشته باشد و هیکل جنیفر لوپز را...!

در آخر تا یادم نرفته محض اطلاعت بگويم که روز ۸ مارس به عنوان روز جهانی زن ابتکار لنين نبود...(آنطور که تو ادعا کرده بودی در جواب مهشید) و در سال ۱۸۹۰ کنگره بين المللی زنان سوسياليست در کپنهاک آن را تصويب کرد!(که نمونه ای از مبارزات غیر جاه طلبانه برای بهتر کردن دنیا ست)


توسط در February 28, 2006 1:30 AM | | نظرات (1)
وبلاگ قرن

آقا دارم می میرم از استرس...فهمیدین چی شد؟ نه بابا...حرم امام هادی را داغان کردند به من چه ارتباطی دارد...!؟این وصله ها به ما نمی چسبد...مساله این است که این جابلاگی من را به عنوان بهترین وبلاگ برگزیده ی قرن! انتخاب کرده است و یک هاست و دامین مجانی داده که بروم برای خودم دات کام شم...یعنی به من این امکان را داده اند که از زیر یوغ این پرشین بلاگ خودم را خلاص کنم...(منم عجب آدم بی وجدانی هستما...نزدیک سه سال است که مفت و مجانی از سرویس پرشین بلاگ استفاده می کنم و از صدقه سرش تا امروز کلی دوست دخترهای ترش و شیرین پیدا کرده ام و الان همچین می گویم «یوغ» هرکس نداند فکر می کند که رئیس پرشین بلاگ روزی یک مرتبه میامده و به من تجاوز می کرده و می رفته!)... داشتم می گفتم که تا یک هفته وقت دارم تصمیم بگیرم که از خانه ی نقلی قشنگم توی پرشین بلاگ نقل مکان بکنم به یک وبلاگ دوبلکس بر خیابان زعفرانیه...البته قضیه به این سادگی ها هم نیست...به یک مقدار مشورت شما احتیاج دارم :

1- اگه بخواهم این کار را بکنم چگونه می شود آرشیو اینجا رو منتقل کرد آنجا؟ لااقل همین نوشته هایی را که این بغل بهشان لینک داده ام را با چه کلکی می شود انتقال داد؟

2- اگر بخواهم یک قالب مشتی داشته باشم باید چه کسی را ببینم؟ کسی هست که بتواند یک قالب تک و هنری و در ضمن ساده برای من طراحی کند...؟(پولش را می دهم بابا!) یا اگر بخواهم یک صفحه ی نظر خواهی فارسی – انگلیسی مشابه صفحه ی نظر خواهی شبح خودمان یا شاید هم هاله داشته باشم که مثل باقالی بشود در آن نظر گذاشت باید دست به دامن (بلکمم دست به شلوار) چه کسی بشوم؟

3- به نظرتان دبلیو دبلیو دبلیو دات شراگیم دات کام خوب است یا یک چیز خفن تر برای آدرس خانه ی جدیدم پیدا کنم...چه می دانم...مثلا sh8un.comیا gh8un.com و یا یک چیزی در همین مایه ها...! خدا را چه دیدید...شاید فرجی شد و ما هم سری بین سرها در آوردیم!

4- این جابلاگی ها برایم یک قرارداد فرستاده اند که در آن تصریح شده که ما به شما سرویس رایگان می دهیم ولی در عوض آگهی های تبلیغاتی توی وبلاگتان می گذاریم...من چه کار کنم...؟ اگر پس فردا در و دیوار وبلاگ من را پر کردند با آگهی پفک نمکی و پوشک و نوار بهداشتی و گالینابلانکا من چه خاکی توی سرم باید بریزم؟

5- با این وبلاگرهای کون گشاد چه کنم که تا یک سال و اندی باید التماسشان کنم که تو را به خدا لینکی را که به اینجا داده اید منتقل کنید آنجا...!؟

6- اینها تا یکسال قرار است به من سرویس مجانی بدهند...اگر بعد از یک سال آمدند و وبلاگم را گرو برداشتند که یا اینقدر پول می دهی یا در وبلاگت را تخته می کنیم من دستم به کجای اسب حضرت عباس بند است آیا؟

7- به نظر شما آیا میتوان به کسی که می رود اینسان صبور, سنگین, سرگردان فرمان ایست داد؟

خلاصه کلام...احتیاج به همفکریتان دارم...من که این آخر عمری چشمم به زرق و برق دنیا دیگر نیست...هرچه میخواهم برای شما می خواهم...اگر بدانم که راحت ترید بیایید همین کلبه خرابه و سر من خراب شوید چشمم کور تا آخر عمر همینجا مینویسم...!ولی اگر فکر می کنید بهتر است دات کام شوم و این شتریست که روی همه ی وبلاگر های مطرح دیر یا زود می خوابد, به سوالات بالا جواب بدهید تا کمی از استرس م کاسته شود و بتوانم مثل آدم تصمیم بگیرم که چه خاکی بر سر کنم...!

توسط در February 23, 2006 8:09 PM | | نظرات (2)
بز کشی

اگر یادتان باشد حدود یک ماه و نیم پیش مطلب طنزی نوشته بودم با عنوان «ای گودزیلا...» که اتفاقا آن مطلب هنوز در دسترس است و هنوز آرشیو نشده است و اگر همین اسکرول سمت راست را کمی تکان دهید آن پایین ها پیدایش می کنید...البته طنز که نمی شود گفت و بیشتر یک شوخی و یا شاید کنایه بود به آرش سرخ عزیز که بحثهای خیلی جدی ای را در پی داشت...بحثهای صفحه نظر خواهی آن نوشته تازه گل انداخته بود که آرش یک دفعه استاپ داد و گفت که می رود که یک جواب مفصل و مستدل برای حرفهای من بنویسد و بازگردد...خوب ما هم گفتیم باشد و او هم رفت که جواب نقدهایی را که من بر حزب گرایی و سیاست زدگی نوشته بودم را بدهد و بیاید...به هر حال گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه بالاخره بعد از یک ماه و نیم دست منصور حکمت از آستین آرش نازنین بیرون آمد و امروز بالاخره چشم ما به جمال آن پاسخ تاریخی روشن شد که به صورت سرگشاده و در وبلاگ آرش منتشر شده بود...راستش اول میخواستم بروم و در نظرخواهی همانجا اول کلی بد و بیراه به آرش بگویم که یک ماه و نیم ما را گذاشتی سر کار و آخر سر هم بخش اعظمی از نوشته ات تکرار همان چیزهایی بود که عینا در نظرخواهی یک ماه و نیم پیش مطرح کرده بودی و جواب شنیده بودی و بعد هم شروع کنم به دفاع از خود که من کی گفتم که چنین است و چنان است و حزبی بودن و متعصب بودن چه ربطی به لویی پاستور دارد و آقای گودرزی و شقایق خانم دقیقا کجا و کی با هم آشنا شده اند که ما خبر نشدیم و...و...و... بعد دیدم خدا را خوش نمی آید و توی ذوق کسی نباید زد...و بهتر است جای اینگونه حالگیری کردن از دیگری به اصل مطلب پرداخت...
این بود که تصمیم گرفتم به جای آنکه بیایم و خط به خط به متن آرش (که خوب انصافا نکاتی گرچه تکراری ولی قابل بحث هم در آن بود) جواب بدهم و سطح بحث را به مصادیق بکشانم, بیایم و یکبار دیگر از ابتدا صورت مساله را طرح و تکرار کنم و در ضمن جمعبندی مختصری هم از آنچه گفتم و شنیدم داشته باشم ...(گرچه این را هم داخل پرانتز عرض کنم که به علت تالمات شدید روحی و روانی که امروز عصر نصیبم شد و این دختری که ما را استرپتیز کرده بود ساعتی قبل زنگ زد و گفت که میخواهد به ولایتش بازگردد و هرچه بین ما بود و نبود را (منجمله خاطره آن عمل شنیعی که با من کرد!) به خاطره ها بسپارد, حال و روز خوشی ندارم... ولی شاید لااقل فکر کردن به این مقولات حواسم را از آن ماجرا منحرف کند!)
سعی می کنم تا جایی که می توانم روشن و واضح بنویسم...گرچه گفتنی های زیادی قبل از طرح این بحث اینجا مطرح شده که خواندن انها قبل از خواندن این سطور واجب کفایی ست!

این دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم چگونه دنیایی ست؟ دنیای بدی ست؟ دنیای خوبی ست؟ باید تغییرش داد...؟ نباید تغییرش داد؟ باید یکدستش کرد...؟ نباید یکدستش کرد...؟ آیا یک فرمول جادویی برای سعادتمند شدن بشر وجود دارد که این فرمول در اختیار یک گروه خاص است؟ آیا این عده حق دارند آدمها را یک به یک بگیرند و این اکسیر سعادت را مثل داروی تلخ فلج اطفال در حلقوم بشریت بچکانند؟ اگر دارند از کجا این مجوز گرفته اند؟ آیا یک مجوز ازلی و ابدی بوده است که مثل اسلامگراها از جانب پروردگارشان و یا علمای دینیشان به آنها تفویض شده است و مو لای درزش نمی رود...یا اینکه یک عقل کل تاریخ بشریت به نام مارکس این مجوز را به آنها عطا کرده است؟ اگر بخواهم یک مقدار تخصصی تر و عمیق تر به ماجرا نگاه کنم آیا تلاش برای ایجاد یک جامعه سوسیالیستی ولو به زور سرنیزه مشابه تلاش برای ملغی کردن برده داریست...؟یعنی آیا می شود این آرش سرخ را گفت که اسپارتاکوس دوران ماست؟ این تنها نکته ایست که با وجود اینکه هیچگاه طرح نشد اما در این یک ماه و نیم گذشته ذهن من را به خود مشغول کرده بود...مسلم است تمام جریان ها و احزابی که برای قبضه کردن قدرت تلاش می کنند چنین داعیه ای دارند...هیچ حزبی نمی آید و بگوید که ما میخواهیم قدرت را داشته باشیم تا منافع طبقه خودمان را تامین کنیم...همه یک فرمول جادویی در اختیار دارند که ادعا می کنند قادر به خوشبخت کردن بشریت است...یکبار در نظر خواهی وبلاگ شبح نوشته بودم که این دنیا یک دشت وسیع است که عده ای سوار کار در آن مسابقه بز کشی می دهند...سوارها برای ربودن این لاشه ی عزیز در پهنه ای به وسعت تاریخ با هم کورس گذاشته اند و در هر برهه ای هرکدام آن را از دست دیگری قاپیده اند تا برنده ی مسابقه باشند...چه فرق دارد که برنده کیست؟ یک روز اسلامگراها پیروز می شوند و روز دیگر کمونیستها و روز بعد لیبرال ها و روزهای بعد کسان دیگر...کاپ و نشان افتخار است که در میان هلهله و شادی طرفداران هر تیم دست به دست می چرخد و انتهای هر مسابقه این لاشه ی بز که دست بر قضا اسمش بشریت است گوشه ی میدان مسابقه خاک گرفته و تکه پاره از یاد می رود...

چند روز پیش مطلب جالب و هیجان انگیزی میخواندم در روزنامه شرق از پوپر...هیجان انگیز از این لحاظ که همیشه فکر می کردم این فکرها خاص خودم است و برایم خیلی مهیج بود که حرفهای خودم را از زبان انسانهایی بشنوم که اسم و رسمی دارند...

قسمتی از این مصاحبه را عینا از روزنامه شرق مورخه دوشنبه 24 بهمن 1384 نقل می کنم:

سوال: شما زمانی بر این نظر بودید که در میان آرمانهای سیاسی, آنکه ادعای خوشبخت کردن بشریت را دارد شاید از همه خطرناک تر است. این را نیم قرن پیش از این به زبان آوردید. آیا هنوز بر سر سخن خود باقی مانده اید؟

پوپر: بله , واضح است که هنوز بر سر حرفم باقی ام. البته بدیهی ست که برای خوشبختی دوستان نزدیک باید تلاش کرد, ولی نه برای «بشریت». البته من در آن زمان این را هم اضافه کردم که تلاش برای برپایی بهشت بر روی زمین, همیشه راه به جهنم برده است. کسانی که می پندارند قادرند بشریت را سعادتمند کنند, آدمهای خطرناکی اند.

سوال: چرا معتقدید که این انسان ها خطرناکند؟ آدمی خواهی نخواهی امید به خوشبختی دارد و رویای زندگی بهتری را در سر می پروراند.

پوپر: اما این رویا, رویای خطرناکیست. چرا که آدمی پس از مدت کوتاهی تصور می کند که محق است « انسان های شرور» بی شماری را از میان بردارد تا دیگران را خوشبخت کند. به عبارت دیگر هدف وسیله را توجیه و تقدیس می کند.

سوال: معتقدید که این رویا در هر حال و ناگزیر راه به جهنم می برد؟

پوپر: تازه وقتی هم که این رویا به حقیقت پیوست همه بد و بیراه می گویند و ناسزا نثار دنیا می کنند. ما در دنیای خوبی زندگی می کنیم. در مقایسه با گذشته ها تفاوت از زمین تا آسمان است. با این همه هیچکس این واقعیت را به زبان نمی آورد و همه به دنیا بد و بیراه می گویند. واقعیت این است که متولیان دین و روشنفکران جاه طلب مدام مردم را وسوسه می کنند و فریب می دهند...

دقیقا همین است...متولیان دینی و روشنفکران جاه طلب...دعوا سر خوشبخت کردن من و تو نیست...حتی کسی که در لابراتوارش شبانه روز کار می کند تا با اکتشافش میلیونها انسان را در برابر بیماری و مرگ واکسینه کند محرک اصلی اش جاه طلبیست...ولی فرق او با کسی که داعیه قبضه کردن قدرت را دارد این است که او به هر حال برای بشریت خطرناک نیست...چون او نیازی ندارد که کسی را برای رسیدن به قله های افتخار و شهرت و حتی ثروت از سر راه بردارد...او کارش را می کند و من و تو از نتیجه کارش بهره می گیریم و موقعی که نامش برده می شود کلاهمان را به نشانه احترام و قدر دانی برمی داریم...انسان خود خواه تر از این است که خودش را فدا کند برای نجات دیگری! ...رنج کشیدن و جانفشانی برای نجات بشریت کار مسیح است که آن هم می گویند افسانه بود...نه کار من و تو و آرش سرخ و لیدر های گردن کلفت احزاب...!این آرشی که انقدر در مقیاس های کهکشانی غم بشریت را می خورد اگر یک روز بزند و بلیط بخت آزمایی اش یک میلیون دلار برنده شود چقدر از آن را حاضر است که به موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی واریز کند؟چقدرش را حاضریم بدهیم که یک حلبی آباد را در جنوب تهران به محلی برای زندگی انسانی صد خانوار تبدیل کنیم...؟به نظر اینها حساب بشریت از بشر جداست...بشریت برایشان اعتبار و مقام و شهرت و قدرت و مکنت و احترام اجتماعی و هزار چیز دیگر به همراه می آورد که این بشر مادر مرده نمی آورد...واقعا اگر این بودجه های نجومی که خرج تبلیغات برای احزاب در سراسر دنیا می شود برای تک تک افراد بشر خرج می شد امروز دنیای بهتری نداشتیم...؟ اگر صرف ساختن مدرسه و دانشگاه و درمانگاه و کتابخانه می شد به بشریت بیشتر خدمت می شد یا صرف تبلیغات آنچنانی و یارگیری و بازیهای سیاسی و...؟ می دانم چه می خواهید بگویید...می خواهید بگویید حزب شما فرمولی در اختیار دارد که اگر به قدرت برسد سرچشمه فقر و فلاکت را در دنیا میخشکاند...پس بهتر است که جای اینکه پول ها و وقتتان را خرج تک تک مردم کنید صرف رسیدن به قدرت و خدمت به بشریت کنید...من خدمتتان عرض می کنم که زرشک...!
شیوه ی اداره هر کشوری به مردم آن کشور مربوط است که آن هم با رای گیری به دست می آید...شما چه کاره اید که برای بشریت نسخه میپیچید؟ اگر در کشوری حکومت دیکتاتوری وجود دارد که رای گیری آزاد ندارد باز مشکل مردم همان کشور است که این حکومت را سرنگون کنند یا نکنند...خلایق هرچه لایق...آخوند ها باید خیلی وقیح باشند که بخواهند اروپا را زیر پرچم اسلام در بیاورند و شما هم خیلی باید وقیح باشید که بخواهید در ایران حکومتی بر سر کار بیاورید که یکی از اصولش الغای مذهب است...!بابا بگذارید مردم زندگیشان را بکنند...باور کنید اینجا یک عده هستند که به نام مذهب از مردم سواری بگیرند...سوارکارهای قابلی هم هستند...باور کنید این اسبی که من میبینم به شما رکاب نمی دهد مگر اینکه بعد از سوار شدن آنقدر بزنیدش که نیمه جان شود...! اگر مردم واقعا یک حکومت کمونیستی میخواستند که خاتمی با آن لباس روحانیتش دو دوره آنقدر رای نمی آورد...!
نمیخواهم بحث وارد مصادیق شود ولی دیدن این چیزها برایم تهوع آور است...وقتی آرش را می بینم که چطور سینه چاک می دهد که حزبیست و چطور برای توجیه حزبی بودن خودش از آدمهایی فاکت می آورد که هنرمند بوده اند و نویسنده بوده اند و حزبی هم بوده اند...!
وقت زیادی ندارم...باید بروم سر کار...این نوشته ها احتیاج به پرداخته شدن دارد...احتیاج به تکمیل شدن دارد...احتیاج به مطالعه بیشتر دارد...احتیاج به وقت دارد...اگر روزنامه نگار بودم یکهفته چنین نوشته ای را ورز می دادم...بدی وبلاگ همین است...مثل غذای آماده جویده و نجویده باید مطالب را قورت داد...حداقل من اینگونه هستم...نمیتوانم مطلب را نگه دارم تا برگردم و سر فرصت بازنگری و ویرایشش کنم...ولی اسکلت بحث درست است...مایه دار است...روکارش را باید یک ماله می کشیدم که وقت ندارم...آرش واقعا پسر خوبیست...خیلی وقتها به اینهمه پشتکاری که برای نوشتن و ترجمه و خواندن دارد حسودی ام می شود...تنها نکته منفی شخصیتش جاه طلبی بیش از حدش است که خوب در همه ی ما به نوعی وجود دارد...منتها جاه طلبی آرش خطرناک است...!
در انتها باز هم می گویم که این نوشته به همراه کامنتهای مطلب قبلی تکمیل می شود...یعنی اکثر حرفهایی را که آنجا زده ام دیگر اینجا تکرار نکرده ام...

همین!

توسط در February 19, 2006 10:30 PM | | نظرات (1)
هفته ای که گذشت

این یکهفته کلی اتفاقات خارق العاده افتاده است که یکی یکی برایتان تعریف می کنم...


اول اینکه گوش شیطان کر مثل اینکه کار گرین کارت ما هم افتاده روی غلتک...بالاخره بعد از سالها کار گره خوردگی و به مشکل برخورد کردن مادرم در بلاد کفر سیتی زن شد و همین امروز فرداست که برود و درخواست گرین کارتی را که قبل از سیتی زنی برای من نموده بود ترانسفر کند به بعد از سیتی زنی و این یعنی اینکه شاید تا یکسال دیگر (حالا چند ماه این ور و آن ور) من هم رسما سوار هواپیما شوم و بروم سواحل زیبای سندیگو بنشینم و چشم چرانی کنم و بعد با این دختر های نیمه لخت و کک و مکی سندیگویی طرح دوستی بریزم و چند تا آی میس یو و آی لاو یو هم به تنگشان بزنم و بعد هم یکیشان را که کمتر خاک بر سری کرده است به عقد خود در بیآورم و در تمام طول زندگی هم خودم را به خنگی بزنم که من زبان بلد نیستم و با این ترفند یک عمر خودم را در مقابل نیش زبان و حرفهای صد من یک غازش بیمه کنم...درست همان کلکی که لنی می زد با دوست دخترهای سویسی اش! (ر.ک کتاب خداحافظ گری کوپر)

دوم اینکه همین شنبه ی پیش فهمیدم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست...اگر شما هم مثل من روز 22 بهمن با دوچرخه تان می رفتید که یک سر و گوشی آب بدهید که ببینید چه خبر است متوجه می شدید که چرا این را می گویم...صحرای محشر بود این خیابانهای منتهی به میدان آزادی...اول اینکه از میدان انقلاب تا میدان آزادی کیپ به کیپ و شانه به شانه آدم راه می رفت... این از یمینش...از یسارش هم که تا نزدیک های فرودگاه همینجور زنها چادر به کمر زده و مردها یا حسین گویان می رفتند که دندان های آمریکا و انگلیس و دانمارک و فرانسه و آلمان و لهستان و... الی لیختن اشتاین رو توی دهانشان بریزند...جنوب میدان هم که سگ صاحبش را نمی شناخت...دیگر نرفتم ببینم تا کجا ولی از همه بدتر شمال میدان آزادی بود...از روی پل عوارضی که نگاه کردم سرگیجه گرفتم...از خود میدان تا زیر پل عوارضی و از آنجا به سمت بالا تا جایی که چشم کار می کرد آدم بود...واقعا نمی دانم اینها که بودند و چه بودند و از کجا آمده بودند...البته خب این تهران هم برای خود یک کشوری ست...اگر کرج و قم و توابع آن را هم اضافه کنیم و تبلیغات شبانه روزی را هم چاشنی اش کنیم می شود در یک ساعت یک و بلکه دو میلیون نفری را فقط در تهران یکجا جمع کرد...ولی به این نتیجه رسیدم که اگر زبانم لال ایران هم بخواهد به سرنوشت عراق دچار شود تا صد سال آینده ما ذخیره آدم برای انجام عملیاتهای شهادت طلبانه داریم...زنیکه هشتاد سالش بود و راه نمیتوانست برود ولی همچین گلویی پاره می کرد و برای آمریکا لغز میخواند که کم مانده بود بهش بگویم آخر آمریکا اگر فقط سیلین دیان ش بیاید ایران و جلوی تو بگوزد که تو را باد می برد...اینهمه اولدورم بولدورمت برای چیست؟
به هر حال من به این نتیجه رسیده ام که ایران همینی ست که هست...در ساختارش دست نمی شود برد الا اینکه بشود تقریبا نصف جمعیت آن را کشت و به زباله دانی انداخت...در همین تهران ما که خیر سرش پایتخت است 50 درصد مردم خر مذهبی اند...30 درصدشان هم اگر در شئونات زندگی مذهبی نباشند به مذهب عمیقا باور دارند و احترام می گذارند...باقی هم به هیچ مرام و مسلکی پایبند نیستند...ده روز از عاشورا گذشته هنوز از هر پنج ماشینی که در تهران رفت و امد می کند از یکی دارد صدای ناله و نوحه پخش می شود...این که تهران است وای به روز شهرستانها...!دلم برای اینهایی می سوزد که خارج گود نشسته اند و جوش میخورند و هی می گویند مردم متحد شوید...متحد شوید...! کدام مردم؟ اگر منظورتان همین مردمیست که من در کنارشان زندگی می کنم که اگر متحد شوند می روند زیر علم خامنه ای و رفسنجانی و خاتمی و کوفت و زهر مار سینه می زنند...نه اینکه بیایند یک دفعه کمونیست و یا شاه پرست شوند...یادم است دوستی می گفت آدم ها زیر بیست سالگی اگر کمونیست نباشند دل ندارند و بالای چهل سالگی اگر کمونیست باشند عقل ندارند....! ای بابا...این حرف ها سیاسی نیست ها...تحلیل اجتماعی ست!

سوم اینکه ولنتاین آمد و ما را رم از آن...! خدا رو شکر این دخترک کمی تا قسمتی اهل این قرتی بازیها نیست...من هم که نه دل و دماغ هدیه دادن دارم و نه هدیه گرفتن...اصلا بعد از حلی هیچ رابطه ای برای من رابطه بشو نبود...رابطه من و حلی خیلی ساده بود...حتی یک ماچ خشک و خالی هم بین ما نبود...باورتان می شود من در تمام یک سال و خورده ای که با حلی دوست بودم فقط یکبار... آن هم روز تولدش...آن هم در مرکز خرید گلستان...آن هم لپش را ماچ کرده باشم؟ امروز هر دختری که می آید توی زندگی ام روز اول فرنچ کیس نکنیم روز دوم می کنیم...! حالا کارهای دیگر به کنار...! به هر حال این دخترک به هیچ صراطی مستقیم نیست...این دومین نفریست که مثل بچه آدم بهش می گویم بیا و زنم شو و برایم ناز می کند...خنده دار نیست؟ هی می گوید من لیاقت تو را ندارم...!! می گویم...قبول...تو بله را بگو قول می دهم به اندازه ی لیاقتت با تو رفتار کنم...نهایتش این است که می کنمت مسئول شستن ظرفها و لباسها و گونی کشیدن کف آشپزخانه...!

چهارمین اتفاق و شاید مهمترین آن گم شدن گربه ام بود...الان یکماه است که من برای این گربه کلاس های طرح کاد گذاشته ام که اگر روزی مجبور شدم در خیابان رهایش کنم از گرسنگی و بی دست و پایی تلف نشود...اولین کار این بود که سبک غذا دادنش را عوض کرده ام...یعنی گاه گداری به جای اینکه غذایش را در ظرف مخصوصش بریزم و سر جای مخصوصش بگذارم و بعد کلی پیش پیش کنم و منتش را بکشم که آقا بیاید غذایش را بخورد گرسنه نگاهش می دارم و روزی یک بار غذایش را در سطل آشغال و در کیسه زباله می ریزم و بعد کیسه را گره می زنم و گوشه آشپزخانه می گذارم...الان دیگر کاملا یاد گرفته است که هروقت گرسنه اش بود اول برود سر وقت کیسه زباله و آن را پاره کند و اگر چیزی گیرش نیامد برود ببیند در ظرف غذایش خبری هست یا نه...! مرحله دوم طرح کاد رو هم از چند وقت پیش شروع کردم و عصرهایی که کاری ندارم با خودم می برمش خیابان چرخی...!روزهای اول به محض اینکه پایم را از خانه بیرون می گذاشتم چهار چنگولی به من می چسبید و رنگ صورتش می شد مثل گچ دیوار و انگار که میخواهم ببرم روی صندلی الکتریکی بنشانمش...در محوطه های بین بلوک هم به محض اینکه زمین می گذاشتمش دمش می شد مثل روباه و شاسی ش رو هم تا اونجا که میتوانست می آورد پایین و میخزید گوشه ای کز می کرد و قایم می شد...البته الان چند وقته که رفلکس هاش طبیعی تر شده...منتها پریروز که طبق معمول رفته بودیم هوایی بخوریم یک دفعه رم کرد و پا گذاشت به فرار...علتش هم صدای جیغ و داد دو تا گربه ی لات و بی پدر مادر بود که داشتن با هم دعوا می کردن و کارشون به فوحش و فوحش کاری کشیده بود...درد سرتان ندهم...نشان به اون نشان که آن روز عصر تا تاریک شدن هوا من هرچه دنبالش گشتم پیدایش نکردم...شب را تا صبح نتوانستم درست و حسابی بخوابم و همه ش نگران بودم که الان یعنی کجاست و دارد چه کار می کند و اگر گربه های دیگر نصفه شبی خفتش کنند چه و....
صبح روز بعد یک آگهی همراه با عکس تمام قدش چاپ کردم که هرکس این گربه را پیدا کرد بیست هزار تومان جایزه دارد...آن روز سر کار نرفتم...البته کار دیگری هم داشتم که مزید بر علت شد...به هر حال خوب که آگهی ها را همه جا چسباندم و داشتم به خانه برمی گشتم یک دفعه آقا را دیدم...! یک گوشه ای مثل این بچه یتیم ها کز کرده بود و از بس سیاه شده بود اصلا رنگ سفیدش قابل تشخیص نبود...نمی دانيد که چه حالی شدم...تا من را دید دوید و آمد طرفم و من هم با همان وضعیتی که داشت بغلش کردم و کلی ماچش کردم و دروغ نگویم یک خورده هم چشمهایم نمنمی شد...بردمش خانه و یک کنسرو ماهی با روغن زیتون برایش باز کردم و بعد هم بردمش حمام و با شامپو افتادم به جانش...!

الان همینجا جلوی مونیتور ولو شده و با چشمش این مکان نما را که هی با نوشته های من جلو می رود تعقیب می کند و گاه گداری هم از سر بی حوصله گی تقی با دست بر روی شیشه مونیتور می کوبد بلکه بتواند این مکان نمای متحرک عوضی را بگیرد یا لااقل متوقفش کند...گربه است دیگر...حالی اش نمی شود...توی این دنیا هرچیزی که تکانی بخورد به این بی شرف ربط پیدا می کند و این مسئول متوقف کردن و ادب کردنش است...!


اوه...چقدر زیاد شد...میخواستم ماجرای موبایل ثبت نام کردنم را هم بگویم...یک ماجرای عشقی داشتم توی صف ثبت نام موبایل که خیلی جالب بود...
اصل کاری را هم که تعریف نکردم...یک ماجرای توپ و اروتیک از کارخانه...خلاصه ش این است که در کارخانه ی ما دو تا کارگر که جفتشان هم زن و بچه دارند و حسابی هم سن و سال دار هستند و دست بر قضا کلی هم با هم سلام و عليک داريم در حال اعمال منافی عفت با یکدیگر مشاهده شده اند...! باورتان می شود؟ به قول دوستم دیگر به دیوار هم نمی شود اعتماد کرد...نگیرند ترتیبمان را بدهند خوب است!

توسط در February 17, 2006 10:19 PM | | نظرات (2)
استرپ تیز

این چهار روز تعطیلی رو زدم به مال گاو...یه شمال ناقابل هم نرفتم...از صبح تا شب توی خونه مثه این معتادا یا توی رختخواب بودم یا کانالهای مبتذل ماهواره رو نگاه می کردم و یا نشسته بودم و تو اینترنت چرخ می زدم...اینقدر خوابهای هشت الهفت این دو سه روزه دیدم که اگه بخوام در موردشون بنویسم رمان می شه...همین دو شب پیش داشتم خواب می دیدم که تو یه مسابقه بزرگ دوچرخه سواری شرکت کردم...نزدیک های خط پایان مسابقه بود که یکی از دوچرخه سوارا بهم نزدیک شد و گفت تو که اینهمه ادعات می شه پس چرا انقدر یواش رکاب می زنی...؟ همه دوچرخه سوارا اومدن ازت جلو زدن و رفتن...منم که خیلی مغرور بودم و حریف هام به نظرم خیلی ریز میومدن با یه پوزخندی گفتم من اگه فقط نیم ساعت آخر رو هم شروع کنم رکاب زدن همه اینایی رو که می گی ازم جلو زدن رو می گیرم...طرف هم که دید من اینو گفتم یه دفعه انگار دوپینگ کرده باشه و همچین گاز دوچرخه رو گرفت و رفت که من یه چند ده متری ازش عقب افتادم...منم رگ غیرتم یه دفعه به جوش اومد و گفتم پس بچرخ تا بچرخیم و شروع کردم دیگه این بار با همه قوا و کاملا جدی رکاب زدن...ولی چه فایده...اصلا اونجوریا که فکر می کردم نبود...اون آخری رو هم نتونستم بهش برسم چه برسه به بقیه...! دیگه صبر نکردم که آخر شدنم رو ببینم و با یه حرکت انتحاری از خواب بیدار شدم...موقع بیدار شدن همچین غیرتی شده بودم که دوچرخه رو زین کردم و رفتم تا تجریش و برگشتم...!

دیشبم خواب دیدم که این دوست دخترم اومده اینجا نشسته و داریم ورق بازی می کنیم...

اول بذارین خاطره ورق بازی کردنم رو با این دختره بگم تا بعد خوابه رو تعریف کنم...آخه یه بار واقعا تو عالم بیداری اومده بود اینجا و کلی بلوف بازی کردیم و از اونجایی که من تو بلوف زدن استادم هی زرت و زرت بهم می باخت...منم گفتم حالا که این هی داره می بازه چرا باهاش شرطی نزنم...اینه که گفتم من دیگه اینجوری بازی نمی کنم...سر یه چیزی بزنیم...اونم که از من پر ادعا تره برگشت گفت منم داشتم برات دون میپاچیدم که همین رو بگی...سر هرچی که بخوای باهات می زنم...!منم از اونجا که میخواستم حسابی حالش رو بگیرم و یه درسی بهش بدم و از طرفی هم میخواستم خودم یه فیضی برده باشم و در ضمن کلی بهش بخندم و تا سالهای سال بتونم دستش بندازم گفتم اوکی... هرکی باخت باید استرپ تیز کنه...!اونم از من پر رو تر گفت حرفی نیست...خلاصه بازی کردیم و عدل همون یه دست رو من باختم...! باورتون می شه؟ رفت جدی جدی یه چهارپایه گذاشت وسط پذیرایی و خودش هم یه صندلی برای خودش گذاشت و نشست روش و چون نیاز به موزیک بود ماهواره رو هم روشن کرد و گفت یالا برو رو چهار پایه بایست و همراه با رقص استرپ تیز کن...!
حالا از ما انکار و از اون اصرار...هرچی می گم بابا من شوخی کردم و اگه هم می باختی که عمرا نمیذاشتم استرپ تیز کنی اینو گفتم که یه کم بخندیم و اینا به خرجش نرفت که نرفت...کار به جایی رسید که جدی جدی عصبانی شد و داشت باهام به هم می زد و می گفت مردی که قولش قول نباشه و مثل سگ بزنه زیر شرطش به درد دوستی نمیخوره...! خلاصه دردسرتون ندم...من رفتم روی چهار پایه و همراه با آهنگ تصور کن سیاوش قمیشی که از پی.ام.سی پخش می شد تیکه تیکه لباسام رو در می آوردم و اون رو صندلی از خنده ریسه می رفت...منم هرچی کش می دادمش که طرف بلکه بی خیال شه و کار به کشف عورت دیگه نکشه خبری نبود که نبود...همینجوری نشسته بود و دلش رو گرفته بود و حالا نخند کی بخند و تازه یالا یالا هم می کرد...! دیگه من پی همه چیز رو به تنم مالیده بودم و دست برده بودم که اون یه تیکه رو هم در آرم و خلاص شم که حالا یا ترسید یا دلش به رحم اومد و گفت کافیه...!
منم بدو بدو لباس مباسام رو از رو زمین جمع کردم و رفتم تو اتاق و همه رو پوشیدم و سوت زنان انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه اومدم بیرون که تازه بدبختی من شروع شد و گیر داده بود که تو واقعا میخواستی آخری رو هم در آری؟ و تو خجالت نکشیدی جلوی یه لیدی جوان میخواستی هسته خرماهاتو بریزی بیرون و اگه من نگفته بودم بسه کشیده بودی پایین و...و...و...؟
یعنی اون روز من دو سه کیلو از دست این بشر وزن کم کردم...ولی از اون روز تا آخر عمرم هروقت آهنگ تصور کن سیاوش قمیشی رو بشنوم تمام موهای تنم سیخ می شه و حتما اونم با شنیدن این آهنگ یاد این ماجرا میفته و از خنده ریسه می ره...!
آهان...داشتم خوابم رو تعریف می کردم که مجبور شدم این خاطره تکان دهنده رو هم به عنوان پیش درآمدش تعریف کنم...آره...خواب دیدم نشسته بودیم و ورق بازی می کردیم و بازم سر استرپ تیز بود و دست بر قضا من بازی رو بردم و دقیقا همون بلاهایی رو که اون سر من آورد من سرش آوردم با این تفاوت که نشستم تا ته تهش نیگا کردم و اصلا هم نگفتم که بسه...من کلا خواب اروتیک زیاد نمی بینم و این اروتیک ترین خوابی بود که توی این چند سال اخیر دیده بودم...

البته یک خواب دیگه هم دیده ام که اون یک مقدار مفصل است ماجرایش...باشه طلبتون بعدا اگر حرف افتاد تعریفش می کنم...

توسط در February 11, 2006 10:15 PM | | نظرات (1)
کلاه لبه دار

تجربه ی وحشتناکی بود...بد ترین احساس عالم رو تجربه کردم...وحشتناک بود...دو ساعت پیش با دوچرخه می رفتم خونه ی دوستم...حول و حوش ساعت 9 شب بود...یه کلاه لبه دار سفید هم سرم بود...یه دفعه یکی از بغل سمت چپم گفت عجب کلاهیه و بلافاصله یه دستی قاپ زد کلاهم رو برداشت... یه موتوری بود که ترکش هم یه دختر خانمی نشسته بود...خیلی جا خوردم...فکر کردم حتما شوخی شون گرفته و چند متر جلوتر کلاهم رو می ندازن زمین و می رن پی کارشون...دختره برگشت یه نگاه به قیافه من کرد...لابد می خواست ببینه چه واکنشی نشون می دم...من فقط سرم رو تکون دادم...دختره یه خنده تلخی کرد و بعد موتوره گازش رو گرفت و رفت...شوخی نبود...باورم نمی شد...یه چند لحظه کنار خیابون ایستادم... دلم میخواست گریه کنم...نه به خاطر کلاه...آخه یه کلاه چه ارزشی داره...احساس خیلی بدی داشتم...باز اگه یه پسر جوون ترک موتور بود اینجور نمی شدم...شاید عصبانی می شدم و حتی ممکن بود فوحشی بدهم...هیچ توجیهی برای احساسم ندارم...ولی غم انگیز ترین اتفاقی بود که این چند وقته برایم افتاده...دارم سعی می کنم علت اینهمه غم رو بفهمم...احساسم دقیقا مشابه احساس کسی بود که بهش خیانت شده...تمام مدت توی خونه دوستم دلم میخواست گریه کنم...بلافاصله بعد از شام زدم بیرون...نمیتونستم یه جا بشینم...تمام طول راه برگشت چهره دخترک جلوی چشمم بود...احساسم دقیقا همان احساسی بود که وقتی متوجه خیانتهای کسی که دوستش داشتم شدم به آن دچار شدم...احساس می کردم قربانی یک لحظه خنده و تفریح آن دو شده ام...
مهم نیست...چیزی که زیاد دارم کلاه لبه دار...

به هر حال به عنوان یک لحظه ی بد در زندگی ام ثبت شد!

توسط در February 10, 2006 12:08 AM | | نظرات (1)
کدام صلح...کدام ملت؟

(مطلب زير برگرفته از وبلاگ عباس معروفی ست...گفتم شايد در داخل ايران خيلی ها به علت فيلترينگ نتوانند ان را بخوانند...به هر حال چون متن زير را يک متن سياسی نمی دانم و عباس معروفی را نيز يک سياسی نويس نمی شناسم آن را اينجا قرار می دهم...اگر يادتان باشد با خود عهد کرده بودم که بر سه حماقت خود غلبه کنم...يکی از آنها حماقت سياسی بود!)
کدام صلح؟ کدام ملت؟
اين مقاله را خطاب به همه‌ی دوستانم نوشته‌ام
و آن را به استادم، م. ع. سپانلو تقديم می‌کنم.


من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم.
من با کلام به جنگ تاريکخانه‌ها می‌روم، دروغ را افشا می‌کنم. از عشق می‌گويم، از زندگی، و خوشبختی بشر. من هنوز با ديدن تصوير کودکان جنگ به گريه می‌افتم. من انسانم، زبان تو می‌شوم، برای تو می‌نويسم، شايد تو نتوانی حرفت را بزنی. من کنارت می‌ايستم.
من نمی‌توانم بی خردی جمعی را خرد جمعی بخوانم!
نظام‌ توتاليتر و تماميت‌خواه آنهم از نوع سياه مذهبی‌اش تعادل روانی ندارد، و از همه تأييديه می‌خواهد. نخست اين تأييديه را از کره شمالی و سوريه و بلاروس می‌گيرد، سپس می‌خواهد شاعر و رييس جمهور سابق و بازيگر تئاتر و تربچه نقلی و سينماگر و اصلاح‌طلب و روزنامه‌نگار هم تأييدش کنند.
کوتوله‌هايی که با موشک نه متری وسط لنگ‌شان از زندانبان‌ها سان می‌بينند، می‌خواهند به بشريت گوشمالی بدهند، هيچ کدام از ما مردم را در هيچ کجای زندگی و وطن و سرنوشت به حساب نمی‌آورند، فقط برای ساختن بمب اتم همه را به ياری می‌خوانند و تأييديه جمع می‌کنند و اسمش را می‌گذارند خرد جمعی؟
مگر ديوانه‌ايم ما؟ يا نکند اين حکومتی‌ها ما را کودن فرض کرده‌اند؟ داشتن انرژی صلح‌آميز هسته‌ای حق هر ملتی است؟
ملت؟
کدام ملت؟ منظورت حکومت فعلی ايران است؟ همين حکومتی که منتقد داخل نظام را بر نمی‌تابد؟ همين حکومتی که تحمل ادبيات و وبلاگ و روزنامه و انتقاد را ندارد، همين حکومت سرکوبگر؟ همين حکومتی که سيرجانی شاعر را در زندان می‌کشد؟ همين حکومتی که طناب می‌اندازد به گردن شاعر؟ دروغ می‌گويد کسی که اين جنايت را گردن بخشی از حکومت می‌اندازد. کسی که در اعماق است، و کسی که در پاياب، هردو در آبند، جسدهای بادکرده.
نه! اين حکومت اگر به بمب صلح‌آميز اتمی مسلح شود، دمار از روزگار انسان و ايران و جهان در می‌آورد. اسم اين کار را هم می‌گذارد حق ملت.
اصلاً غم‌انگيز نيست شاعر و عضو کانون نويسندگان هم خواستار غنی‌سازی هسته‌ای شود؟ آيا او می‌تواند تضمينی بدهد که يک ديوانه مثل هيتلر دنيا را جهنم نمی‌کند؟ مگر همين جنايتکارها نبودند که هيروشيما را صاف کردند؟
يادت باشد: هرکس بمب اتم بسازد يا به فکر ساختنش باشد جنايتکار است.
اصلاً غم‌انگيز نيست روزنامه‌نگار ايرانی کبرا صغرا کند که بله، انرژی صلح‌آميز هسته‌ای حق ملت ماست؟ يعنی همه‌ی حق‌هامان را گرفته‌ايم؟ حق انتشار، حق زندگی، حق فکر کردن، حق دگر انديشيدن، حق نوشتن، حق... مگر حق‌ همه‌مان را کف دست‌مان نگذاشته‌اند؟
آقای شاعر! جناب هنرمند! خانم هنرپيشه! آقای تئاتری! حضرت روزنامه‌نگار!
من و تو نمی‌توانيم مدافع اسلحه و جنگ باشيم. من و تو بايد با تمام وجود دندان آن مارهای خطرناک را هم به ترفندی بکشيم. من و تو را چه فن آوری هسته‌ای؟ من و تو بايد افکار عمومی را به سوی صلح و "وداع با اسلحه" سوق دهيم. شعر بگو، فيلم بساز، داستان بنويس، افشا کن، نور بتابان، با يک مقاله دنيا را آگاه کن که چرا اسراييل سيصد تا کلاهک اتمی دارد. می‌خواهد چه کند اينها را؟ چرا ساخته است؟ و حالا از برنامه‌ی صلح‌آميز اتمی ديوانه‌های وطنی حمايت می‌کنی؟ بخدا قسم اينها تعادل روانی ندارند. کشتار سال شصت، اعدام‌های سال شصت و هفت، قلم شکستن‌ها و قلع و قمع مطبوعات يادت رفت؟ از برنامه اتمی حکومت اسلام ناب محمدی دفاع می‌کنی؟ آن هم زير چتر يک جمله‌ی دهن پرکن قلابی؟! «داشتن فناوری صلح‌آميز هسته‌ای حق هر ملتی است»؟
و هی می‌پرسی چرا همه دارند ما نداشته باشيم؟ تو اسمت روشنفکر است، يا ژنرال بوده‌اي تا به حال و من نمی دانستم؟ چرا حواست نيست؟ يارو دارد خودش را دکتر محمد مصدق جا می‌زند. برنامه‌ی بمب اتمش را دارد با ملی شدن نفت مقايسه می‌کند! مگر نگفتی کاش آن نفت را هم نداشتيم؟
مگر هنرمند نيستی عزيز من؟ کدام انرژی اتمی صلح‌آميز؟ کدام صلح؟ حالا که تمامی حق ما را بلعيده‌اند حمايت‌شان می‌کنی که هسته‌اش را بکوبند به سر بچه‌های من و تو؟
مگر يادت رفته هيتلر با چه شعاری قدرت گرفت؟ با سوسيال دموکراسی.
مگر يادت رفته خمينی روز ورودش به ايران در بهشت زهرا چه گفت؟ بفرما: «معنویات ما را بردند اینها. ما علاوه بر آنکه می‌خواهیم زندگی مادی شما مرفه بشود، معنویات شما را هم تأمین می‌کنیم. اتوبوس مجانی می‌شود. آب مجانی می‌شود. برق مجانی می‌شود... دلخوش نباشید به این مقدار...»
بمب اتم معنويات است؟ اينها به نوشته‌های من و تو رحم نکرده‌اند، شش سال است که گنجی را با فرهنگ عاشورايی‌اش تحمل نکرده‌اند، وکيل‌های مملکت را با تهديد و زندان و شکنجه از اطراف مطبوعات دور می‌کنند، روزی چند نشريه‌ی درون رژيم و حتا حزب‌اللهی را به دادگاه می‌کشند و به اتهام «تشويش اذهان عمومی» تخته می‌کنند، آنوقت خيال می‌کنی به زندگی و آبروی ما و ايران رحم می‌کنند؟
از اين ايدئولوژی خطرناک که می‌خواهد جهان را به ضرب بمب اتم ببرد در پناه اسلام حمايت می‌کنی؟
تو را به خدا نه!
يکبار زير لب اين جمله‌ها را خودت بخوان، توی دلت بخوان. بخوان. بخوان. اينها همه تويی:
من نويسنده‌ام، طرفدار بمب نيستم، چه هسته‌ای چه غير هسته‌ای.
من روزنامه‌نگارم، با هر نوع سلاحی مخالفم، چه صلح‌آميز، چه جنگ‌آويز.
من تئاتری‌ام، با هر ذهن ويرانگری می‌ستيزم.
اسلحه‌ی من قلم من است، من هيچ اسلحه‌ای را به رسميت نمی‌شناسم.

توسط در February 6, 2006 10:13 PM | | نظرات (1)
خود زنی

بابا اینجوری ها هم دیگر نیست...من گفتم کسی وارد زندگی ام شده که من را به فکر انداخته است...کی گفتم که او هم به فکر افتاده است که خودتان بریدید و خودتان دوختید...تقصیر من است که انقدر از خودم تعریف کرده ام که همه فکر می کنند براد پیتی چیزی هستم...اگر دماغ مرا می دیدید...! باور کنید توی سر مال نمیزنم ولی صد رحمت به دسته ی جارو...باور کنید هرکس را میخواهم ماچ کنم باید کلی جلو و عقب کنم تا یکوقت دماغم توی چشمش نرود...لامصب رشدش تمام هم نمی شود...غلط نکنم این خالی هایی که در وبلاگ می بندم باعثش است...
از چشم و ابرو دیگر نمی گویم...یک زمانی به من می گفتند شراگیم ابرو خمینی‌ای...مدرسه که می رفتم همه فکر می کردند که ابروی مصنوعی گذاشته ام و هی می گرفتند و می کشیدندش...اگر پاچه بز را دیده باشید می فهمید چه می گویم...
سایر اجزای صورتم هم هرکدام برای خود یک سازی می زنند...وقتی میخندم انگار که رونالدینهو جلوی شما ایستاده و لبخند می زند...یعنی تا آن ریشه ی دندان عقلم هم معلوم است...وقتی هم که نمی خندم باز هم یک لبخند نیمچه رونالدینهویی ضمیمه صورتم است که بلاهت خاصی به صورتم می دهد...(منظورم ملاحت بود!) صدایم هم که خدا رو شکر یک سور به نورمن ویزدوم زده است...انگار توی جفت سوراخهای دماغم چوب پنبه تپانده باشند... وقتی به کسی می گویم دوستت دارم تن صدایم جوریست که طرف از خنده ریسه می رود...کار به جایی رسید که از دوستم خواهش کردم بیاید و جای من برای پیامگیر تلفنم صدایش را ضبط کند...!
موهایم هم که به سیم ظرفشویی گفته است زکی...! در خانه وقتی ته قابلمه ای کبره بسته است و دیگر سیم هم جواب نمی دهد با سر می روم توی قابلمه...باور کنید همچین برق می افتد که از اولش هم نو تر می شود...
حالا نمی گویم گوش بَل بَلی هم هستم...ولی با این اجزای صورتی که من دارم یک جفت گوش بَل بَلی کم داشتم که ست م کامل شود...البته ایکاش بود...به هر حال هارمونی صورتم رعایت می شد...!
از نظر ریش و محاسن هم تقریبا در مایه های رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام خودمان هستم...حالا گیرم یک درجه پر پشت تر...ولی با کمی حوصله و دقت میتوان تعداد ریش های صورتم را دانه به دانه شمرد...!
...اصل کاری داشت فراموشم می شد...این پر چانه گی من یکی از دلایلش همین چانه ایست که دارم...باور بفرمائید آنقدر جلوست که به راحتی میتوانم بدون آینه چاه زنخدانم را ببینم...چند بار خواستم بروم چانه ام را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنم که قسمت نشد...
به هر حال از صورت که بگذریم به سر شانه ها می رسیم...شنیده اید که می گویند فلانی چهار شانه است؟ خوب من تقریبا یکچهارم شانه هستم...این شانه های باریک کمی پایین تر به یک کمر پهن می انجامد...فعلا شکمم سه طبقه است...ولی وقتی مینشینم یکی دو طبقه اضافه می شود...رویهمرفته شکمم بد نیست...یعنی باعث سرگرمی ست...گاهی وقتها که بیکار می شوم مینشینم برای خودم روی صندلی و یک تلنگری به شکم می زنم و تا ساعتها محو تماشای ارتعاشات و لرزش موج مانندش می شوم...انگار که سنگی را داخل برکه ای انداخته باشی...

کلا از نظر علمی بعضی مردها اندام سیبی شکل و بعضی اندامی گلابی شکل دارند...من هرچه جلوی آینه ایستادم و خودم را دید زدم دیدم نه سیب هستم و نه گلابی...بیشتر شبیه این کدو تنبل ها هستم که هسته هایش را در می آورند و بو می دهند...
صحبت از هسته شد یاد یک سری ماجراهایی افتادم...ای بابا...چه فکر می کنید...فکر می کنید از آن مرد هایی هستم که مولوی در مثنوی معنوی اش فرموده: ...آلت او همچو شاخ کرگدن؟ این خبر ها هم نیست...یک چیزی در مایه های آن پادشاهی هستم که آن سردار شاخ کرگدنی اش آن کنیزک معروف را برایش آورد...(شما مثنوی نمی خوانید به من چه ارتباطی دارد...! چشمتان کور بروید بخوانید تا منظورم را بفهمید!)
از همه اینها که بگذریم این اندام زیبا به یک جفت پای کج کت و کلفت ختم می شود...سبک راه رفتنم بیشتر راه رفتن پنگوئن های زیبای امپراطور را در ذهن تداعی می کند...دیگر پنگوئن امپراطور که می دانید چیست یا این را هم باید توضیح دهم؟ از آن پنگوئن های چاق و چله ی ساکن قطب جنوب...!
آهان...نافم را نگفتم...فقط این را بگویم که چند سال پیش یکی از دکمه های پ