((دوستان...با عرض پوزش...داشتم با اين دوست خوبمان آرش سرخ بحث قبلی را (نوشته مورخه ۳۰ بهمن ۸۴) در وبلاگ خودش پی می گرفتم که بس که اين آرش پرچانگی کرد پهنای باندش تمام شد و تا اخر اين ماه ميلادی وبلاگش مهر و موم شده است...اين آرش ما هم که کم طاقت است برايم يک ايميل زد و يک طومار فرستاد که اين جواب دندان شکن من به جواب آخر تو در صفحه نظرخواهی وبلاگم است...بيا و مرد باش و آن را در وبلاگت بگذار و جوابش را بده که بتوانيم بحث را دنبال کنيم...به هر حال گفتم فعلا که ما دچار گريپاچ روحی شده ايم و از آپديت خبری نيست...بگذار روی اين رفيقمان را زمين نيندازيم و در ضمن کمی هم رويش را کم کنيم...
نوشته اول طومار آرش عزيز است در جواب من که قرار بود در سايت خودش قرار بگيرد و نوشته دوم طومار من است در جواب او...اگر حوصله خواندن روده درازی های آرش و نيز در افشانی های من را نداريد اين نوشته را زير سبيلی در کنيد تا همين امروز و فردا چيزی باب دندان خودم و شما بنويسم...بديهيست که اين بحث در صفحه نظرخواهی همين پست تا انقلاب مهدی ادامه خواهد يافت...!))
تغییر جهان: با کدام نیرو؟ با کدام مجوز؟
ادامهی بحث با شراگیم
بحث من با شراگیم عزیز به پیش میرود و جدا از نامهربانیهای او که گاها اتفاق میافتد و چیزهایی که ناراحتام میکند دوست دارم اینجا بحث را دنبال کنم، در یک چیزی شبیه جمع بندی نکاتی که تا بحال شراگیم توضیح داده را و عقاید خودم را بنویسم و بعد با پرسیدن چند سوال از شراگیم کار را ادامه دهم. مسلم است که پیش از آن باید به حرفهای شراگیم در کامنت قبلیاش برسم.
آیا دو مطلب قبلی من متناقض هم بودهاند؟
شراگیم معتقد است که تاکید من بر مستقل بودن جنبش کمونیسم کارگری از مارکس و انگلس و من حربهای است که به قیمت عوض کردن حرفهای خودم زدهام. خوب من با این مخالفم.
این یک بحث بدیهی است که حداقل میتوانم ادعا کنم هر عضوی در حککا آن را میداند (به علت تاکید بسیار حکمت بر آن)، اتفاقا من در همان مطلب هم همین را تاکید کرده بودم و معلوم نیست شراگیم از کجایش در آورده که گویی من ناگهان و در برخورد با چیرهدستی ایشان در بن بست افتادهام و این مسئله (مستقل بودن کمونیسم کارگری از مارکسیسم) را از خودم درآوردهام.
به چند نقل قول من از مطلب اولی دقت کنید.
- "و داستان کمونیسم از همینجا آغاز میشود. بدون مارکس،بدون انگلس، بدون لنین و بدون هیچ کس دیگر. داستان کمونیسم از اینجا آغاز میشود که همچون جوامع پیشین در این دنیا نیز کسانی هستند که این توحش و این جهنم را نمیخواهند و برای تغییر آن تلاش میکنند. این امر مستقل از ارادهی من و تو و "روشنفکران جاه طلب" است."
- " مارکس بنیانگذار کمونیسم یا کمونیسم کارگری نیست. اما کمونیسم کارگری چیست؟.............. تاریخ تمام جوامع تاریخ مبارزهی طبقاتی بوده است و در نظام سرمایهداری نیز طبقهی کارگر علیه طبقهی بورژوازی حاکم مبارزه میکند و مارکسیسم و تمام تئوریهای مارکس و لنین و حکمت در توضیح این جنبش و تلاش برای پیشبرد آن هستند.
لنین، اسپارتاکوس جهان ماست که بردگان مزدی را در قیام علیه نظام موجود رهبری میکند!"
دقت کنید که من همینجا نیز در توضیح نقش مارکسیسم گفتهام "توضیح این جنبش" و "تلاش برای پیشبرد آن" و حرفی از "اختراع"و "ابداع" که نزدهام هیچ، همان چندخط بالاتر مفصلا این نوع دیدگاه را نقد کردهام و در تعریف کمونیسم هم تاکید کردهام که "بدون مارکس،....".
اما علتی که شراگیم فکر میکند من حرفم را عوض کردهام این است که نگاهش به "جنبش" کلا غلط، غیرزمینی و متافیزیکی است. همین است که من میگویم او باید کمی بیشتر و دقیقتر حرفهایم را بخواند.
"اسپارتاکوسهای تنها" یا جنبشهای اجتماعی؟
و اینجا میرسیم به بحث شیرین جنبشهای اجتماعی که گرهگاه اصلی است. به نظر من موضوع اصلی بحث و انحراف اصلی شراگیم از حقیقت همینجاست.
در ذهن شراگیم هیتلر و استالین و چنگیز آرمانخواهان قدرتطلبی هستند که هدف وسیلهشان را توجیه میکند. به نظر شراگیم مشکل نه از آرمانها و اهداف اینها که از "وسیله"ی بدشان بوده. من سعی کردم برای شراگیم توضیح دهم که برای مثال استالین چه جور آدمی است. سعی کردن نشان دهم که مشکل از خون خشن گرجی و بداخلاقی و قدرتطلبی او نیست مشکل از آرمان اوست. آرمان او صنعتی شدن روسیه است و برای این آرمان در آن مقطع و در آن کشور و با آن سرعت باید آدم کشت! باید استبداد آورد!
همین طور در کشورهای دیگر جهان نیز مسئله این نیست که گویی آرمانخواهانی به قدرت رسیدهاند و از "آرمان"های خود منحرف شدهاند، مسئله اینست که اتفاقا به آرمانهایشان رسیده اند! آرمانشان همین بوده است. "جنبش"شان همین بوده است. آرمان و جنبش مائوئیسم نجات چین از یوغ فئودالیسم است و به آن هم میرسد.
اما شراگیم چه میگوید؟ شراگیم این بحث مرا که اسپارتاکوس اقلیت بوده است و لنین هم اسپارتاکوس بوده است به این معنی گرفته است که پس جنبشهایی مستقل از ارادهی لنین و اسپارتاکوس نبودهاند. در واقع شراگیم فرض گرفته است که یک "جنبش" حتما "عمومی" است و اکثریت مردم آن را به راه میاندازند.
این افسانه است....
همهی جنبشهای اجتماعی تاریخ نسبت به کل جامعه اقلیت بودهاند. "جنبشهای اجتماعی" شراگیم جان، نه بابیت و بهاییت! جنبش اجتماعی یعنی خواستی که در درون جامعه وجود دارد و بعد از پس این خواست (که خواست یک عدهای است، نه خواست اکثریت) شخصیتها و رهبران و احزاب آن بیرون میآیند.
شراگیم جان، قضیه این نیست که اسپارتاکوس بردهای تنهاست و دلش برای بقیه میسوزد و قیام میکند! قضیه اینست که به عللی تاریخی جنبشی علیه بردهداری موجود است (در نزد گروهی از بردگان که اقلیت هستند) و اسپارتاکوس آن را رهبری میکند.
در مورد مارکس قضیه بسیار پیچیدهتر و در عین حال زیباتر است.
تو یک لحظه تمام تاریخ قرن بیستم را فراموش کن و در قرن نوزدهم متوقف شو. مارکس کیست؟ مارکس در ادامهی غولهای فلسفی غرب است. با این تفاوت که او اینبار به جنگ اقتصاد، سیاست و فلسفه میرود و انصافا در هر سهی اینها چنان کن فیکونی به راه میاندازد که به راحتی میتوان همهی آنها را به دورهی پیش از مارکس و پس از مارکس تقسیم کرد. اگر بخواهم آن تعبیری که از یاستین گوردر و دنیای سوفی به کار بردی را مثال بزنم، مارکس کسی است که کاملا از موهای آن خرگوش بالا میآید به تاریخ نگاه میکند و به جنگ فلاسفه میرود. هگل را از سر روی پایش مینشاند، آدام اسمیت و ریکاردو را نقد میکند و نتیجه میگیرد که سراسر تاریخ ، تاریخ مبارزهی طبقاتی بوده است و در جهان امروز مبارزهی طبقاتی را بسیار سادهتر از گذشته و مبارزهای دو سویه بین پرولتاریا و بورژوازی میبیند و مختصات جنبش پرولتاریا را توضیح میدهد و آن را رهبری میکند.
خلاصهی کلام "رهبری" به معنای خلق و ابداع نیست. "جنبش" هم به معنی اکثریت بودن نیست. بلکه جنبشهای اجتماعی در دل جامعه وجود دارند و "رهبران" آنها نیز عروج میکنند. مسلما یک جنبش میتواند انسانی یا ضدانسانی باشد، عواقب "آرمانگرایی" را نیز خود آرمانها رقم میزند. آرمانهای غیرانسانی هستند که جنایت میآفرینند و نه آرمانهای انسانی با "وسایل" بد!
از همین رو بگذارید بازی شراگیم در اینکه حالا کردستان فرق دارد و "بقیه شهرهای ایران و جهان چه؟" را ادامه ندهیم. فقط متاسفانه باید بگویم شری جان این استفهام انکاریات هم غلط از کار در آمد و متاسفانه درست است که هر روز در دنیا اعتصابی به پا میشود و آخرین نمونهی بزرگ آن اعتصاب کارگران نیویورک و لندن بود. در ضمن در امریکای لاتین و برای مثال در هند کمونیستها و احزاب کمونیست رهبران رسمی این اعتصابها هستند و در تمام دیگر کشورها نیز عکس مارکس و لنین در اعتصابها بلند میشود. در ضمن برای مثال در شهر لندن هر اعتراضی نود درصد شرکتکنندگان خود را با پرچمهای سرخ و عکسهای مارکس و لنین مییابد. از اعتراض به جنگ تا روز جهانی کارگر. این را از نزدیک و با تعجب شاهد بودهام.
قبل از رفتن به قسمت جمعبندی باید بگویم بهرحال جکسازی شراگیم نمیتواند جوابش راجع به "گندهای کمونیستها" (و در واقع دستاوردهای کمونیسم بورژوایی) را بدهد. بالاخره مرد حسابی آیا جمهوری اسلامی وضع مردم را بهتر کرده است؟ چین و کوبای شبهسوسیالیستی چطور؟ عزیز جان، پاسخ سوال اول نه است و دومی بله دیگر. غلغلک و خنده کدام است. روز جهانی کارگر و روز جهانی زن چه؟ بگذریم فکر کنم بهتر است یکراست برویم سر نتیجهگیری.
تغییر جهان: نظرات من و شراگیم
من اینجا تحلیل و جمعبندی خودم و راه پیشروی بحث را میگویم. از شراگیم عزیز دعوت میکنم که ملاحظههایش را مطرح کند. در ضمن امیدوارم حداقل بحث من راجع به جنبشهای اجتماعی نظر شراگیم را تغییر دهد چون فکر میکنم بهرحال مشخص بود که حداقل دارم از چیز جدیدی (جدید برای او) حرف میزنم و امیدوارم شراگیم عزیز این را ببیند.
خلاصه این است که شراگیم معتقد است که تاریخ مملو بوده است از "آرمانخواهان قدرتطلب" و معتقد است که کسانی ،حتی با قصد خوب، خواستهاند دنیا را مطابق آرمانهایشان تغییر دهند و به خاطر این تغییر سعی کردهاند "آدمهای شرور" را از بین ببرند و برای همین در چیزی که او نوعی "بزکشی" (به فتح کاف) (یک ورزش افغانی که نوعی چوگان است که به جای توپ با لاشهی بز بازی میشود) مینامد، این آرمانگراها با هم دیگر نبرد کردهاند و قربانیشان انسانیت بوده است. شراگیم استالین و هیتلر و غیره را از مثالهای خود میآورد. شراگیم کمونیسم را هم نوعی از همین آرمانگرایی میداند که طرفدارانش به نوعی معتقدند فرمولی برای تغییر جهان دارند و سعی میکنند به زور مردم را با هم "برابر" کنند. (این فرمولبندی آخری از شراگیم نیست اما خوب معروف است و فکر میکنم منظور شری هم همین باشد.)
شراگیم معتقد است که وارد شدن به سیاست و ساختن تحزب از همین رو شرکت در این "بزکشی" است و به علت اینکه انسانها (از نظر او) ذاتا و به خاطر مکانیسم بدنیشان عاشق قدرت و شهرت و جاهطلبی هستند لاجرم به شکست و خونریزی میانجامد. (این مکانیسم بدنی را من از لابه لای حرفهای او استخراج کردهام و مطمئن نیستم با این فرمولبندی موافق باشد)
اما در مورد چگونگی بهبود وضعیت دنیا در حال حاضر شراگیم اولا معتقد است که مردم جهان عموما خود حکومتهای خود را انتخاب کردهاند و اگر بخواهند میتوانند آن را از طریق رای گیری تعویض کنند. (منظور او در اروپای غربی و آمریکای شمالی است)
و در ضمن معتقد است که حکومت مذهبی خواست مردم خاورمیانه است و برای مثال ایرانیها حکومت مذهبی، عراقیها حکومت شیعه و فلسطینیها حکومت حماس را انتخاب کردهاند. از آن طرف غربیها هم لیبرالیسم را انتخاب کردهاند. (تز "خلایق هر چه لایق" هم در همین راستاست!)
شراگیم معتقد است که برای تغییر دنیا نباید به سیاست دست برد و اگر هم میخواهی کاری در بهبود دنیا بکنی باید در زمینههای ادبی و هنری فعالیت کنی و حداکثر کارهای شبهخیریهای کنی و با آدمها مهربان باشی.
شراگیم معتقد است که اگر قرار باشد اتفاقی بیافتد میافتد و تو نباید سعی در تغییر اوضاع بکنی. او معتقد است بردهداری تاولی بر تاریخ بوده و خودش افتاده است و اگر قرار باشد نظام طبقاتی هم بیافتد، میافتد.
و اما نظرات من.
من در مقابل اینها معتقدم که اولا تاریخ جهان تاریخ مبارزهی طبقاتی و مبارازت جنبشهای اجتماعی بوده است و نه تاریخ نبرد آرمانگراها. من معتقدم که جنایتکاران تاریخ را نمیشود با "قدرتطلبیشان" توضیح داد و باید نگاه کرد که چه جنبشی و چه آرمانهایی را نمایندگی میکنند. این را در ابتدای همین مطلب توضیح دادم. من فکر میکنم مشکل تنها از "وسیله" نیست، مشکل از "هدف" است. قضیه این نیست که کلا آرمانگرایی به شکست میانجامد یا نه، قضیه اینست که آن شخصیتهای خونخواری که شراگیم از آنها یاد میکند جنبشی ضدانسانی را پیش بردهاند و عملی شدن اهداف آن جنبش نتایج ضدانسانی نیز به بار دارد. (برای مثال جنبش ناسیونالیسم صنعتیگرای روسیه به رهبری جوزف استالین)
من معتقدم که مردم دنیا، یعنی مردمی که هر روز به دنیا میآیند، حتما در سرنوشت خود دست دارند اما در شرایط داده شدهای به دنیا میآیند. من معتقدم رایگیری در کشورهای به اصطلاح "دموکرات" نه تنها نمیتواند به تعویض نظام بیانجامد که (صرف رایگیری) نمیتواند هیچ تغییر جدی را شامل شود. من معتقدم که حاکمان این دنیا، در لیبرالترین کشورها هم، به زور پلیس و ارتش سرکارند و از همین رو هر گونه تغییر جدی و نیمهجدی تنها از یک مکانیسم امکانپذیر است و آن هم قیام و انقلاب یا خیابان است. منظورم از "خیابان" حضور مردم در خیابانها و فشار به طبقهی حاکمه است. منظورم از "تغییر" هم هرگونه رفرم سادهای است. حتی تعطیل شدن دادگاههای شریعه در کانادا یا ممنوعیت حجاب کودک در فرانسه یا قانونی شدن ازدواج همجنسگرایان و ... . من فکر میکنم تاریخ حرف مرا ثابت میکند و هیچ تغییر جدی از طریق صرف رایگیری انجام نشده.
من فکر میکنم مادامی که جهان سرمایهداری موجود است جنبش طبقهی کارگر علیه آن، یعنی کمونیسم کارگری، نیز موجود است. این به این معنی نیست که تمام کارگران یا اکثریت آنها با هم دقیقا هم نظرند و میخواهند کار خاصی انجام دهند، بلکه بدان معناست که جنبشی در این دنیا برای لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید (و نه برای برپا کردن یک دنیای خاص) موجود است. این جنبش توسط گرایش کمونیستی درون طبقهی کارگر نمایندگی میشود.من فکر میکنم رهایی تمام بشریت به پیروزی این جنبش گره خورده است. من فکر میکنم هر درجه از آزادی، حتی آزادیهای بورژوایی ، حتی جدایی مذهب از دولت و اصول کلاسیک لیبرالی به پیشروی این جنبش ربط دارد.
من فکر میکنم یکی از اولین قدمهای پیشروی این جنبش در مبارزهی طبقاتی کسب قدرت سیاسی است. طبقهی کارگر باید قدرت را کسب کند. این قدرت از طریق حزب کمونیست، حزب نمایندهی طبقهی کارگر، کسب میشود. کدام حزب نمایندهي طبقهی کارگر است؟ پاسخ ساده است. آن حزبی که منفعت کل این طبقه را نمایندگی میکند. منظور از منفعت چیزی جز همان "لغو مالکیت خصوصی" و پیش برندهی این جنبش نیست.
من فکر میکنم در دنیای امروز هر کسی به دنبال سادهترین تغییر است باید "سیاسی" باشد. این حقیقتی تلخ است. به این علت که حاکمان این دنیا که توسط مردم انتخاب نشدهاند، با زور و پلیس و ارتش از حاکمیتشان دفاع خواهند کرد و باید از طریق "سیاست" آنها را پایین کشید. من در بالا توضیح دادم که تنها مکانیسم تغییر واقعی در این دنیا قیام و انقلاب و خیابان است و به نظرم دنیا برای تغییر نیاز دارد که به خیابان بیاید!
من فکر میکنم بیشترین نیاز جهانیان در حال حاضر توجه به سیاست، شدیدا سیاسی بودن و دنبال کردن سیاست و احزاب سیاسی، و حضور در خیابانها برای تغییر اوضاع است. به قول شورشیان 1968 فرانسه "اسلحهی ما سنگفرش خیابان است!"
من فکر میکنم سرنوشت این دنیا به هیچ وجه از پیش معلوم نیست و هیچ چیز محتوم نیست. فکر میکنم همه چیز به عمل انسانهای زنده و من و شراگیم بستگی دارد. فکر میکنم اگر مردم دنیا نجنبند شاید این دنیا در جنگ اتمی نابود شود. فکر میکنم که "باید به پا خواست، باید که پوئید، باید دوباره از شاخه روئید!"
من فکر میکنم (به قول حکمت) زیپ پوست هر انسانی را باز کنیم یک سوسیالیست دو آتشه پیدا میکنیم. یعنی به "انسان" بودن انسانها معتقدم. ما هم مدام میخواهیم این زیپ پوست شراگیم را بکشیم پایین والا!
پیش برد بحث
شراگیم عزیز خواستههای من به طور مشخص از تو اینست:
1- لطفا به من بگو که تا چه حد با این جمعبندی من در تعریف عقاید خودم و خودت موافق هستی.
2- آیا حرف من را قبول نداری که بر خلاف صحبتهای پیشین تو این نه یک سری "آرمانخواه قدرت طلب" که جنبش های مشخص اجتماعی هستند که تاریخ را رقم زدهاند؟ در این صورت آیا نمیبینی که استالین اتفاقا بر اساس آرمانهایش عمل کرده است و مشکل نه از وسایلاش که از خود آرمانهایش بوده است؟
3- اگر تو فکر میکنی نباید "سیاسی" بود و به جای آن باید فقط "مهربان" بود و کارهای ادبی کرد، دو مسئله پیش میآید.
الف- در طول تاریخ کدام بهبود در زندگی آدمها بدون قیام و انقلاب و مبارزهی قهرآمیز مردم پیش رفته؟ راه عملی پیشبرد تغییر در این دنیا چیست؟ الان مردمی که دارند با جمهوری اسلامی مبارزه میکنند باید چکار کنند؟
ب- بالاخره نظرت راجع به سالها مبارزه برای حقوقی که تو ازشان استفاده میکنی چیست؟ مثلا به نظرت مبارزان حق رای زنان و بقیه حقوق زنان (که تاریخا تنها با مبارازت قهرآمیز به دست آمده) اشتباه میکردهاند؟ مبارزان حداقل کار 35 ساعت در هفته چطور؟ مبارزان حق آزادی بیان و عقیده چطور؟ به نظرت متفقین نباید هیتلر را که مردم آلمان انتخاب کرده بودند با ارتش بیرون میکردند؟
4- تو معتقد به "حقوق جهانشمول انسانی" هستی یا نه؟ منظورم این نیست که این اصول، اصول خاص و مثلا ششگانهای باشند، منظورم این است که معتقد هستی که حقوق آدمهای دنیا جهانشمول است و اگر "آزادی بیان" خوب است برای همه خوبست و اگر "حجاب" اسارت است (برای مثال) برای همه اسارت است؟ ببین منظورم عصارهی این حقوق است، معلوم است که مثلا حق سواحل مختلط برای مردم آفریقای مرکزی بیمعناست!
5- آیا هنوز معتقد هستی که "شیوه ی اداره هر کشوری به مردم آن کشور مربوط است که آن هم با رای گیری به دست می آید"؟ من فرض میگیرم که از این منظورت کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی بوده است. یعنی به نظرت مردم آن جا میتوانند انتخاب کنند که چه حکومتی داشته باشند و دنیا چطوری اداره شود؟ به نظرت ارتش و پلیس و پاسبان برای ایجاد "نظم" است و نه برای سرکوب مردم؟ در این صورت به نظرت علت عدم مجانی بودن بهداشت در آمریکا اینست که مردم آن را نمیخواهند؟ به نظرت علت وجود فقر در همهی کشورهای پیشرفته اینست که منابع کم است یا یکسری آدمی زیادهخواهند یا چه؟ یا شاید اصلا حق فقرا همان است و کمتر تلاش کردهاند؟ خلاصه اولا به نظرت واقعا دنیا چقدر دست "مردم" است و ثانیا پس چرا مشکلات دنیا حل نمیشود؟ اگر همه میخواهند فقر در آفریقا نباشد و جنگ هم نباشد چرا چند برابر پول گندم را موشک میسازند؟ مهمتر از همه آیا به نظرت این حق سازمان تولید و تقسیم استفاده از منابع نیست که باید به دست مردم سپرده شود؟
6- میشود دلایل خودت برای "نوجوان بسیجی" خواندن مرا بیشتر تشریح کنی، مشابهاتهای ما را بگویی و یا لطف کنی و بگویی که دیگر به این اعتقاد نداری؟
7- به نظر تو دختران مو سیاه خوشگلترند یا مو طلایی؟ نظر من به اولی است. فقط موهاشان را نمیگویم ها! بقیه را خودت بگیرJ این هم برای تغییر مزاج و اینکه سوالها هفت تا بشودJ
منتظر پاسخت خواهم بود، شری جان! در ضمن با خبر شدم از اینکه وبلاگ قرن شدهای! و صمیمانه تبریک میگویم و اگر کاری در طراحی صفحاتی که خواستی در وبسایت جدیدت درست کنی از دستم بر بیاید، خوشحال میشوم کمکت کنم. یک قضیه دیگر هم اینکه میخواهم در رادیوی بیست و چهار ساعتهی یک دنیای بهتر مشارکت کنی. در موردش با تو صحبت خواهم کرد. یکهو میبینی نخواسته و نادانسته داری جادهی دنیای بهتر صاف میکنی!
و اما جواب من به نوشته آرش عزيز که قرار بود در صفحه نظرخواهی وبلاگ مرحومش قرار بگيرد :
آرش جان خيلی جنبش ها خارج از اراده ی تو و من و ديگران در اين دنيا وجود دارد...مثلا جنبش دادائيسم هم که این دوستمان در نظرخواهی مطلب قبلی ات خبر از راه اندازی رادیوی اینترنتی اش را داد یکی از آنهاست...جنبش های اسلامی هم از آن جمله اند...جنبش آنارشیستی هم...و هزاران حرکت و جنبش ریز و درشت اجتماعی و غیر اجتماعی دیگر...آيا به صرف اينکه يک جنبشی وجود دارد (صرف نظر از اينکه اين جنبش چقدر بين عامه ی مردم پایگاه دارد و چقدر مطابق با خواسته های عمومی مردم است ) به معنی این است که نشان دهنده یک خواسته ی به حق انسانی ست که پیش می رود و تاریخ را تغییر می دهد و بايد به آن پيوست؟ (ظاهرا به اين نتيجه رسيده ايم که کمونيسم يک جنبش « فراگير» مردمی (و حتی کارگری!) نيست...حالا قرار است که کم کم مردم و کارگران جهان متوجه اين تنها راه رستگاری بشر بشوند و در آينده فراگير شود)
اینها به کنار...برویم سراغ مساله کلیدی تر...تو بر چه اساسی می گویی که وقتی با آرمانی انسانی خواهان قدرت باشیم (مثل همین سوسیالیسم مورد بحثمان) با شیوه های انسانی و بدون پا گذاشتن بر روی همین انسانها این آرمان قابل تحقق است؟ یعنی به عبارت روشن تر چگونه اثبات می کنی که برای رسیدن به یک آرمان انسانی هر وسیله ی غیر انسانی ای توجیه نمی شود؟ نمونه تاریخی مشخصی سراغ داری یا قرار است شما اولین حزبی باشید که جهان را بدون کشتار انسانها و به نکبت کشیدن آن تغییر می دهد؟
استالین به کنار...از همان لنين عزيزت که مو لای درز آرمانهای سوسیالیستی و انسانی اش نمی رفت چند تا مثال برایت بیاورم...؟ اين قهرمان افسانه ای جنبش کمونيسم روسيه برای رسيدن به قدرت و باقی ماندن بر قدرت چه کارهایی کرد...؟ از کودتای بلشويکی اش بگير تا انحلال مجلس دوما و قتل عام و اعدام وحشیانه خانواده ی تزار سابق روسیه که در تبعید و تحت نظر به سر می برد...(تو را به خدا خون ت به جوش نیاید...یادت باشد که تو قرار است با آن نوجوان بسیجی که با شنیدن اینکه امام خمینی بالای چشمش ابروست دچار غش و ضعف می شود تفاوت داشته باشی!) تو که تاريخ انقلاب روسيه را حفظ هستی بايد اينها را بدانی...(البته امیدوارم و نیایی در جوابم چند شعر از مایاکوفسکی و دیگران در مدح لنین بنویسی!)...امممم... يا شايد هم اينها شايعاتی ست که سرمايه داری جهانی برای تخریب چهره مقدس لنین به راه انداخته است...بالاخره واقعیت به قدرت رسیدن و بر سر قدرت ماندن لنین چیست؟ تاریخ واقعی انقلاب روسیه کدام است؟ یک مشت دهقان و کارگری که جانشان به لب رسیده بود دور لنین جمع شدند و با بیل و کلنگ و آچار رفتند و کاخ زمستانی را گرفتند و حکومت جابرانه ی تزاری را سرنگون کردند؟ و بعد به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند؟
ماکسیم گورکی که رفیق گرمابه و گلستان لنین بود در مورد لنین در مقاله ای نوشت:
« لنین ، تروتسکی و رفقایشان از هم اکنون به زهر نفرت انگیز قدرت آغشته شده اند. شاهد این حقیقت تصمیمات شرم آوریست که علیه آزادی بیان و حقوق فرد که دموکراسی برای پیروزی آن ها آنقدر مبارزه کرده بود اتخاذ کرده اند. لنین و همدستانش مرتکب همه نوع پستی: قتل عام جلوی دروازه پتروگراد، تخریب مسکو، حذف آزادی بیان، بازداشت غیر قانونی، و همه نوع رذالت ها که زمانی مشخصه حکومت یک «استولی پین» بود شده اند...او جادوگر قدر قدرتی نیست بلکه توطئه گر بی پرواییست که شرف و جان پرولترها برایش ارزشی ندارد» و جایی دیگر در مقاله ای می نویسد: « به نظر نمی رسد که فاجعه ی غیر قابل احتراز، این اسیر تئوری و یارانش را متاثر کند. او از زندگی و پیچیدگیهایش چیزی نمی داند. طبقات رنجبر را نمی شناسد. هیچگاه با آنها زندگی نکرده است...طبقه کارگر به چشم لنین همان است که سنگ فلز به چشم یک کارگر کارخانه ذوب فلزات!»
این است آن انسان آرمانگرایی که هدفش بر خلاف هدف مائو و استالین و باقی رهبران جنبش های کمونیستی « انسانی!» بوده است...؟ نمیخواهم بحثمان به دادگاه برای محاکمه لنین تبدیل شود...ولی لنین همانی ست که وقتی مهشید اسمش را در ردیف استالین و خمر های سرخ آورد چهره ات از شدت خشم و ناراحتی مثل اسمت سرخ شد... جوری که انگار در کنار لنین زندگی کرده ای و او را از نزدیک می شناسی و می دانی که این وصله ها به او نمی چسبد...! به هر حال می دانم شرح حال لنین از زبان یک لنینیست چیز کاملا متفاوتی ست و تو حتما دوست داری آنها را بخوانی و بدانی...! اگر می بينی که وقتی صحبت از استبداد کمونيستی می شود خیلی ها استالين را مثال می زنند اين به خاطر اين نيست که لنین و دیگران جنايت نکردند و انقلاب و حکومتشان انقلاب و حکومت انسانی بوده است...به اين خاطر هست که جنايتهای لنين در مقابل درنده خویی های استالين زياد به چشم نمی آيد...!
لنین هم مثل هر انسان دیگری که در تاریخ مطرح شد موافقین و مخالفینی دارد...باید تاریخ را خواند...البته تاریخی که در آن فتح کاخ زمستانی رومانف ها یک اسطوره و سمبل رشادت و و جانفشانی و دلیری طبقه ی کارگر معرفی شده معلوم است که توسط همان کمونیستهایی نوشته شده که سالها بعد از انقلاب اکتبر حتی در عکسهای تاریخی انقلاب روسیه نیز (که اسناد مصور این واقعه تاریخی بودند) دست بردند...!
بگذریم...من فکر می کنم گره ی بحث اینجاست ( اگر خط به خط به مطالبت نمی پردازم لطف کن و آنها را که به نظرت جوابش در پیشبرد بحث مهم است بر رویشان تاکید کن تا ببینم چه هستند...)
به هر حال میخواهم بحث را خلاصه و ساده کنم...هرجا که عده ای جمع شوند و بخواهند با قبضه کردن قدرت از هر طریق برای بشریت نسخه بپیچند ناگزیر به دام استبداد و دیکتاتوری می افتند...ناگزیر مردم را به فلاکت می کشند...نمونه های تاریخی اش بسیار است...آنقدر هست که غیر از آن چیزی نیست...!چه آرمانشان انسانی باشد چه غیر انسانی...با ایدئولوژی نمیتوان به جای انسانها فکر کرد و برایشان نسخه پیچید و فتوا صادر کرد...علتش ساده است...اگر قرار به این بود که هر جنبشی در دنیا که خواهان سعادتمند کردن انسانهاست محق باشد به تغییر دادن دنیا من می رفتم و به یکی از جنبش های اسلامی می پیوستم که لااقل پایگاه مردمی هم در ایران داشته باشد...از همان جنبش هایی که می گویند اگر اسلام ناب محمدی در جامعه ای برقرار شود ال می شود و بل می شود و باید دست دزد را قطع کرد و ریشه ی فساد را خشکاند تا بتوان یک جامعه مثل دوران حکومت علی داشت!درست است تز هایشان یک مقدار دیکتاتوریست(البته شاید نه به اندازه آن حکومتی که قرار است شما تشکیل بدهید و اسمش دیکتاتوری پرولتاریاست!) ولی به هر حال برای گذر از یک جامعه ناسالم اسلامی به یک جامعه سالم اسلامی عبور از این مرحله الزامیست...!:) حرص نخور آرش جان...اینها حرفهای من نیست...حرفهای توست منتهی از زبان کسی که سعادت بشری را جور دیگری تعریف می کند...!هم اینها اگر به حکومت برسند طالبان می شوند و هم شما اگر شاخ داشتید ماتحت همین مردم را سوراخ می کردید (کما اینکه هر جا در طول تاریخ این شاخ بهتان داده شد به نام های مختلف سوراخ کردید!)
آهان...الان داشتم دوباره متنت را میخواندم که چیزی از قلم نیفتد...رسیدم به اینجا که:
«قبل از رفتن به قسمت جمعبندی باید بگویم بهرحال جکسازی شراگیم نمیتواند جوابش راجع به "گندهای کمونیستها" (و در واقع دستاوردهای کمونیسم بورژوایی) را بدهد. بالاخره مرد حسابی آیا جمهوری اسلامی وضع مردم را بهتر کرده است؟ چین و کوبای شبهسوسیالیستی چطور؟ عزیز جان، پاسخ سوال اول نه است و دومی بله »
این بله و نه را خودت گفتی؟ یعنی خودت سوال کردی و خودت جواب دادی؟ پس من این وسط چه کاره بودم؟جواب هر دو سوال تو بله است (البته اگر چشمم را به روی وضعیت فلاکت بار خیلی از کشورهای کمونیستی ببندم!) به طور مثال سطح سواد و بهداشت در ایران هم نسبت به سی سال پیش بهتر شده...علتش حکومت آخوندی نیست..علتش پیشرفتهای تکنولوژیست...خیلی چیزها بعد از روی کار آمدن آخوند ها در ایران به وجود آمده که قبل از آنها نبوده...ولی کردیتش به آخوند ها نمی رسد...همانطور که به کمونیستها نمی رسد...این که یک روز را به عنوان روز جهانی زن و کارگر مشخص کردند دستشان درد نکند...لابد پیش بینی کرده بودند که حکومتهای کمونیستی چه بر سر کارگرهای چینی و زنان کشورهای بلوک شرق می آورند و خواستند پیشاپیش از دلشان در آورده باشند! (بدبختی من این است تو سر بزنگاه که انحطاط جوامع کمونیستی را نشانت می دهم میگویی اینها کشورهای کمونیستی نیستند و کمونیسم واقعی چیز دیگریست که قرار است حالا ما بعدا پیاده اش کنیم! ولی جای دیگر از همانها برای من فاکت می آوری!)
آرش جان اجازه بدهی نوشته ات را خط به خط جواب ندهم...اعصابم خورد می شود...مثلا خط بعدی تو این می شود که ((شفاف سازی تو درباره جنبش های اجتماعی امیدوارهستی که نظر من را تغییر داده باشد...))خودت بگو ببینم تز تو در مورد این جنبش ها چه بوده که حالا قرار است من بگویم: «که اینطور...عجب...فکر نمی کردم اینگونه باشد پس با این حساب نظرم اشتباه بوده و باید آن را تغییر دهم...!»
ماجرا این بود که در نوشته قبلی برداشت من از سبک بیان مطلب تو این بود که جنبش اجتماعی سیل و یا رودخانه ایست که مستقل از تمام سردمداران و تهدمداران! به طور مثال ح.ک.ک وجود دارد و در مسیر خود به سمت محو سرمایه داری پیش می رود وحالا فهمیدم که خیر...سیل و رودخانه ای در کار نیست...یک آب باریکه ایست که حالا عده ای در آن شنا می کنند و قرار است کم کم سیل شود...!
خب حالا جان آرش بگو بدانم در اصل ماجرا چه فرقی کرد؟ تازه بدتر هم شد!حالا باید بیایی برای من توضیح بدهی که چطور این آب باریکه که گاه گداری صدایش از یک گوشه از جهان در می آید و هوادارانش چند تا پرچم سرخ را بلند می کنند انقدر تو را تحت تاثیر قرار داده که فکر می کنی این چهارتا و نصفی آدم تاریخ را ورق خواهند زد...!؟
خوب بگذار به « من معتقدم هایت » بپردازم:
من معتقدم اول:
این اولی را که تو معتقد نیستی...مارکس معتقد بود...حالا تو هم جایی این را خوانده ای...حالا مهم نیست...به حساب تو مینویسیم...جواب این را در همان سطرهای بالایی داده ام...(باید موضعت را صریح و واضح نسبت به لنین و چگونگی قدرت گرفتن و بر سر قدرت ماندنش بیان کنی...لنین که دیگر چنگیز و هیتلر و استالین نبود...آیا لنین در دوره حکومتش توانست انسانی رفتار کند؟ یا اینکه لنین هم اهداف و آرمانهای غیر انسانی داشت و دردش سوسیالیسم و نجات انسانها نبود؟
من معتقدم دوم:
شما شکر میل می فرمایید که معتقدید در کشورهای غربی شیوه رای گیری آزاد وجود ندارد و مردم باید به خیابانها بریزند و انقلاب کنند...این را چه کسی باید تشخیص دهد؟ تو یا مردمی که در آن کشور زندگی می کنند...!؟ حالا تو متافیزیکی برخورد می کنی یا من...؟پس در کشورهایی مثل دانمارک و سوئد و انگلیس و فرانسه با زور باطوم دارند بر مردم حکومت می کنند و صدایش را در نمی آورند...!! این فکر کنم از سخنان قصار یکی از لیدرهای ح.ک.ک باشد که برای عالم و آدم نسخه می پیچند...خودتان را در موضع خدایی می بینید! ببینم نظرت در مورد کشورهای دیگر چیست؟ در عراق هم به نظرت بهتر نیست مردم به خیابانها بریزند و یک حکومت کمونیستی تشکیل دهند؟ در کشورهای آفریقایی چطور؟
من فکر می کنم سوم:
من هم فکر می کنم رهایی تمام بشریت به ظهور امام زمان بسته است...! آمین.
من فکر می کنم چهارم:
.....
من فکر می کنم پنجم:
.....
.....
.....
من فکر می کنم آخر:
آرش جان زیاد فکر نکن...!:) تو را به خدا آن مغزت را آکبند نگه دار...حیف است...! کسی که صد تا مقاله از منصور حکمت و صد تا مقاله از مارکس حفظ است چه معنی دارد که اصلا فکر کند...؟دست به زیپ ما هم نزن آرش جان...خطرناک است...!:)
از سوالهایت که یک و دو را جواب داده ام...سوال سه جوابش این است که تمام این پیشرفتها حاصل جنبش های اصلاح طلب (و نه آرمانخواه و قدرت طلب!) بوده است...از مبارزات زنان برای کسب حق رای بگیر تا لغو برده داری و برابری سیاه و سفید هیچکدام از طریق تغییر در ساختارهای حکومتها به دست نیامده اند....یعنی هیچگاه زنان نیامدند که یک حکومت دیکتاتوری زنانه تشکیل بدهند و اصلا هرگز چنین قصدی هم نداشته اند...یا اینکه سیاهان بیایند حکومتی تشکیل دهند که در آن حکومت, سیاه پوستان امتیازات ویژه یا برابری با سفید ها داشته باشند...من با مبارزه و تلاش برای بهتر کردن دنیا مخالف نیستم...با کن فیکون کردن دنیا مخالفم...!مشکل من با شما این است که ایدئولوگ هایی هستید که برای رسیدن به قدرت چنگ و دندان تیز کرده اید...نه برای برابری و برادری...! تازه اگر نیتتان هم واقعا برابری و برادری باشد و فکر کنید که تنها راه آن کسب قدرت سیاسی ست من معتقدم هیچگاه برابری و برادری و هر آرمان بشری دیگری در قالب حکومت ها به منصه ظهور نمی رسد و نخواهد رسید...!اگر هم موفقیتی باشد مقطعی و زود گذر است...قدرت به نظر من ذاتا در خود شرارت دارد...همانطور که ماکیاول به چنین چیزی اعتقاد داشت...حکومت مثل یک شمشیر زهرآلود نفرین شده است...نحسی حکومت از این ناشی می شود که همواره بقای خود را (به دلایل منطقی!) از بقای انسان ها بالاتر می بیند...چه بخواهد و چه نخواهد برای بقای خود مجبور است خیلی ارزش ها و گاه انسان ها را قربانی کند...حتی در کشورهایی که حکومتهای کاملا دموکراتیک دارند هم به هر حال سیاست آلوده ی خیلی از زد و بند ها و روابط پشت پرده است... من معتقدم بهتر است این شمشیر نفرین شده (که البته وجودش گذیر ناپذیر است!) به دست کسانی بیفتد که کمتر قربانی از جامعه بگیرند...!خطرناکترین انسانها برای رسیدن به این شمشیر زنگی های « مست از باده ی ایدئولوژی » هستند...! از این واضح تر و کامل تر نمیتوانم این مطلب را بیان کنم...
در مورد سوال چهارمت مسلم است که معتقدم...ولی اگر آزادی بیان خوب باشد دلیل نمی شود که پورنو گرافی کودکان هم در این مقوله گنجانده شود...من با هر چیزی که انسانی باشد موافقم...
سوال ۵ - من معتقدم اگر در یک جامعه که به شیوه لیبرال دموکراسی اداره می شود مردم به بعضی حق و حقوق خود نمی رسند دلیل نمی شود بروند شیوه حکومتی خود را کمونیستی کنند تا به هیچکدام از حق حقوق خود نرسند...! واقعا چند نفر از مردم جوامع غربی دوست دارند در کشورهایی مثل چین یا کوبا یا کره شمالی زندگی کنند؟ (متاسفانه نمی شود به همه ی آنها دسترسی داشت و بهشان خر فهم کرد که بابا اینها کمونیستهای الکی هستند...اصلش پیش آرش ایناست...!!)
به هر حال من معتقدم با وجود تمام کمی ها و کاستی ها و تبعیض ها باز هم این مردم هر کشورند که شیوه ی اداره کشورشان را تعیین می کنند...(مگر اینکه حکومتهای دیکتاتوری داشته باشند که با ارعاب و تهدید و قدرت نظامی این اجازه را به آنها ندهند) حالا من از تو می پرسم...به نظر تو اگر یک همه پرسی آزاد از مردم آمریکا انجام شود و بگویند دلتان میخواهد حکومت کمونیستی ناب لنینی داشته باشید یا به همین شیوه کشورتان اداره شود چه جواب می دهند؟ چند در صد خواهان تغییر شیوه اداره کشورشان از لیبرال دموکراسی به کمونیستی هستند!؟
۶- آرش جان این سوال را از من نپرس...بگذار عکس العملت نسبت به چیزهایی که در مورد لنین بزرگوار گفتم مشخص شود بعدا در این مورد مفصل صحبت می کنیم...!
۷- مو مهم نیست...به قول معروف دختر باید اخلاق فاطمه زهرا را داشته باشد و هیکل جنیفر لوپز را...!
در آخر تا یادم نرفته محض اطلاعت بگويم که روز ۸ مارس به عنوان روز جهانی زن ابتکار لنين نبود...(آنطور که تو ادعا کرده بودی در جواب مهشید) و در سال ۱۸۹۰ کنگره بين المللی زنان سوسياليست در کپنهاک آن را تصويب کرد!(که نمونه ای از مبارزات غیر جاه طلبانه برای بهتر کردن دنیا ست)