شراگیم
« وبلاگ قرن | صفحه اصلی | حرفهایی از سر بی دردی »
ادامه ی بحث با آرش

((دوستان...با عرض پوزش...داشتم با اين دوست خوبمان آرش سرخ بحث قبلی را (نوشته مورخه ۳۰ بهمن ۸۴) در وبلاگ خودش پی می گرفتم که بس که اين آرش پرچانگی کرد پهنای باندش تمام شد و تا اخر اين ماه ميلادی وبلاگش مهر و موم شده است...اين آرش ما هم که کم طاقت است برايم يک ايميل زد و يک طومار فرستاد که اين جواب دندان شکن من به جواب آخر تو در صفحه نظرخواهی وبلاگم است...بيا و مرد باش و آن را در وبلاگت بگذار و جوابش را بده که بتوانيم بحث را دنبال کنيم...به هر حال گفتم فعلا که ما دچار گريپاچ روحی شده ايم و از آپديت خبری نيست...بگذار روی اين رفيقمان را زمين نيندازيم و در ضمن کمی هم رويش را کم کنيم...

نوشته اول طومار آرش عزيز است در جواب من که قرار بود در سايت خودش قرار بگيرد و نوشته دوم طومار من است در جواب او...اگر حوصله خواندن روده درازی های آرش و نيز در افشانی های من را نداريد اين نوشته را زير سبيلی در کنيد تا همين امروز و فردا چيزی باب دندان خودم و شما بنويسم...بديهيست که اين بحث در صفحه نظرخواهی همين پست تا انقلاب مهدی ادامه خواهد يافت...!))


تغییر جهان: با کدام نیرو؟ با کدام مجوز؟

ادامه‌ی بحث با شراگیم

بحث من با شراگیم عزیز به پیش می‌رود و جدا از نامهربانی‌های او که گاها اتفاق می‌افتد و چیزهایی که ناراحت‌ام می‌کند دوست دارم این‌جا بحث را دنبال کنم، در یک چیزی شبیه جمع بندی نکاتی که تا بحال شراگیم توضیح داده را و عقاید خودم را بنویسم و بعد با پرسیدن چند سوال از شراگیم کار را ادامه دهم. مسلم است که پیش از آن باید به حرف‌های شراگیم در کامنت قبلی‌اش برسم.

آیا دو مطلب قبلی من متناقض هم بوده‌اند؟

شراگیم معتقد است که تاکید من بر مستقل بودن جنبش کمونیسم کارگری از مارکس و انگلس و من حربه‌ای است که به قیمت عوض کردن حرف‌های خودم زده‌ام. خوب من با این مخالفم.

این یک بحث بدیهی است که حداقل می‌توانم ادعا کنم هر عضوی در حککا آن را می‌داند (به علت تاکید بسیار حکمت بر آن)، اتفاقا من در همان مطلب هم همین را تاکید کرده بودم و معلوم نیست شراگیم از کجایش در آورده که گویی من ناگهان و در برخورد با چیره‌دستی ایشان در بن بست افتاده‌ام و این مسئله (مستقل بودن کمونیسم کارگری از مارکسیسم) را از خودم درآورده‌ام.

به چند نقل قول من از مطلب اولی دقت کنید.

- "و داستان کمونیسم از همین‌جا آغاز می‌شود. بدون مارکس،‌بدون انگلس، بدون لنین و بدون هیچ کس دیگر. داستان کمونیسم از این‌جا آغاز می‌شود که همچون جوامع پیشین در این دنیا نیز کسانی هستند که این توحش و این جهنم را نمی‌خواهند و برای تغییر آن تلاش می‌کنند. این امر مستقل از اراده‌ی من و تو و "روشن‌فکران جاه طلب" است."

- " مارکس بنیان‌گذار کمونیسم یا کمونیسم کارگری نیست. اما کمونیسم کارگری چیست؟.............. تاریخ تمام جوامع تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی بوده است و در نظام سرمایه‌داری نیز طبقه‌ی کارگر علیه طبقه‌ی بورژوازی حاکم مبارزه می‌کند و مارکسیسم و تمام تئوری‌های مارکس و لنین و حکمت در توضیح این جنبش و تلاش برای پیشبرد آن هستند.

لنین، اسپارتاکوس جهان ماست که بردگان مزدی را در قیام علیه نظام موجود ره‌بری می‌کند!"

دقت کنید که من همین‌جا نیز در توضیح نقش مارکسیسم گفته‌ام "توضیح این جنبش" و "تلاش برای پیش‌برد آن"‌ و حرفی از "اختراع"‌و "ابداع" که نزده‌ام هیچ، همان چندخط بالاتر مفصلا این نوع دیدگاه را نقد کرده‌ام و در تعریف کمونیسم هم تاکید کرده‌ام که "بدون مارکس،....".

اما علتی که شراگیم فکر می‌کند من حرفم را عوض کرده‌ام این است که نگاهش به "جنبش" کلا غلط، غیرزمینی و متافیزیکی است. همین است که من می‌گویم او باید کمی بیش‌تر و دقیق‌تر حرف‌هایم را بخواند.

"اسپارتاکوس‌های تنها" یا جنبش‌های اجتماعی؟

و این‌جا می‌رسیم به بحث شیرین جنبش‌های اجتماعی که گره‌گاه اصلی است. به نظر من موضوع اصلی بحث و انحراف اصلی شراگیم از حقیقت همین‌جاست.

در ذهن شراگیم هیتلر و استالین و چنگیز آرمان‌خواهان قدرت‌طلبی هستند که هدف وسیله‌شان را توجیه می‌کند. به نظر شراگیم مشکل نه از آرمان‌ها و اهداف این‌ها که از "وسیله"ی بدشان بوده. من سعی کردم برای شراگیم توضیح دهم که برای مثال استالین چه جور آدمی است. سعی کردن نشان دهم که مشکل از خون خشن گرجی و بداخلاقی و قدرت‌طلبی او نیست مشکل از آرمان اوست. آرمان او صنعتی شدن روسیه است و برای این آرمان در آن مقطع و در آن کشور و با آن سرعت باید آدم کشت!‌ باید استبداد آورد!

همین طور در کشورهای دیگر جهان نیز مسئله این نیست که گویی آرمان‌خواهانی به قدرت رسیده‌اند و از "آرمان"های خود منحرف شده‌اند، مسئله اینست که اتفاقا به آرمان‌هایشان رسیده اند! آرمان‌شان همین بوده است. "جنبش"شان همین بوده است. آرمان و جنبش مائوئیسم نجات چین از یوغ فئودالیسم است و به آن هم می‌رسد.

اما شراگیم چه می‌گوید؟ شراگیم این بحث مرا که اسپارتاکوس اقلیت بوده است و لنین هم اسپارتاکوس بوده است به این معنی گرفته است که پس جنبش‌هایی مستقل از اراده‌ی لنین و اسپارتاکوس نبوده‌اند. در واقع شراگیم فرض گرفته است که یک "جنبش" حتما "عمومی" است و اکثریت مردم آن را به راه می‌اندازند.

این افسانه است....

همه‌ی جنبش‌های اجتماعی تاریخ نسبت به کل جامعه اقلیت بوده‌اند. "جنبش‌های اجتماعی" شراگیم جان، نه بابیت و بهاییت! جنبش اجتماعی یعنی خواستی که در درون جامعه وجود دارد و بعد از پس این خواست (که خواست یک عده‌ای است، نه خواست اکثریت)‌ شخصیت‌ها و رهبران و احزاب آن بیرون می‌آیند.

شراگیم جان،‌ قضیه این نیست که اسپارتاکوس برده‌ای تنهاست و دلش برای بقیه می‌سوزد و قیام می‌کند! قضیه اینست که به عللی تاریخی جنبشی علیه برده‌داری موجود است (در نزد گروهی از بردگان که اقلیت هستند)‌ و اسپارتاکوس آن را رهبری می‌کند.

در مورد مارکس قضیه بسیار پیچیده‌تر و در عین حال زیباتر است.

تو یک لحظه تمام تاریخ قرن بیستم را فراموش کن و در قرن نوزدهم متوقف شو. مارکس کیست؟‌ مارکس در ادامه‌ی غول‌های فلسفی غرب است. با این تفاوت که او این‌بار به جنگ اقتصاد، سیاست و فلسفه می‌رود و انصافا در هر سه‌ی این‌ها چنان کن فیکونی به راه می‌اندازد که به راحتی می‌توان همه‌ی آن‌ها را به دوره‌ی پیش از مارکس و پس از مارکس تقسیم کرد. اگر بخواهم آن تعبیری که از یاستین گوردر و دنیای سوفی به کار بردی را مثال بزنم، مارکس کسی است که کاملا از موهای آن خرگوش بالا می‌آید به تاریخ نگاه می‌کند و به جنگ فلاسفه می‌رود. هگل را از سر روی پایش می‌نشاند، آدام اسمیت و ریکاردو را نقد می‌کند و نتیجه می‌گیرد که سراسر تاریخ ، تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی بوده است و در جهان امروز مبارزه‌ی طبقاتی را بسیار ساده‌تر از گذشته و مبارزه‌ای دو سویه بین پرولتاریا و بورژوازی می‌بیند و مختصات جنبش پرولتاریا را توضیح می‌دهد و آن را ره‌بری می‌کند.

خلاصه‌ی کلام "ره‌بری"‌ به معنای خلق و ابداع نیست. "جنبش" هم به معنی اکثریت بودن نیست. بلکه جنبش‌های اجتماعی در دل جامعه وجود دارند و "رهبران" آن‌ها نیز عروج می‌کنند. مسلما یک جنبش می‌تواند انسانی یا ضدانسانی باشد،‌ عواقب "آرمان‌گرایی"‌ را نیز خود آرمان‌ها رقم می‌زند. آرمان‌های غیرانسانی هستند که جنایت می‌آفرینند و نه آرمان‌های انسانی با "وسایل" بد!

از همین رو بگذارید بازی شراگیم در این‌که حالا کردستان فرق دارد و "بقیه شهرهای ایران و جهان چه؟" را ادامه ندهیم. فقط متاسفانه باید بگویم شری جان این استفهام انکاری‌ات هم غلط از کار در آمد و متاسفانه درست است که هر روز در دنیا اعتصابی به پا می‌شود و آخرین نمونه‌ی بزرگ آن اعتصاب کارگران نیویورک و لندن بود. در ضمن در امریکای لاتین و برای مثال در هند کمونیست‌ها و احزاب کمونیست رهبران رسمی این اعتصاب‌ها هستند و در تمام دیگر کشورها نیز عکس مارکس و لنین در اعتصاب‌ها بلند می‌شود. در ضمن برای مثال در شهر لندن هر اعتراضی نود درصد شرکت‌کنندگان خود را با پرچم‌های سرخ و عکس‌های مارکس و لنین می‌یابد. از اعتراض به جنگ تا روز جهانی کارگر. این را از نزدیک و با تعجب شاهد بوده‌ام.

قبل از رفتن به قسمت جمع‌بندی باید بگویم بهرحال جک‌سازی شراگیم نمی‌تواند جوابش راجع به "گندهای کمونیست‌ها" (و در واقع دستاوردهای کمونیسم بورژوایی) را بدهد. بالاخره مرد حسابی آیا جمهوری اسلامی وضع مردم را به‌تر کرده است؟ چین و کوبای شبه‌سوسیالیستی چطور؟ عزیز جان، پاسخ سوال اول نه است و دومی بله دیگر. غلغلک و خنده کدام است. روز جهانی کارگر و روز جهانی زن چه؟ بگذریم فکر کنم به‌تر است یک‌راست برویم سر نتیجه‌گیری.

تغییر جهان: نظرات من و شراگیم

من این‌جا تحلیل و جمع‌بندی خودم و راه پیشروی بحث را می‌گویم. از شراگیم عزیز دعوت می‌کنم که ملاحظه‌هایش را مطرح کند. در ضمن امیدوارم حداقل بحث من راجع به جنبش‌های اجتماعی نظر شراگیم را تغییر دهد چون فکر می‌کنم بهرحال مشخص بود که حداقل دارم از چیز جدیدی (جدید برای او)‌ حرف می‌زنم و امیدوارم شراگیم عزیز این را ببیند.

خلاصه این است که شراگیم معتقد است که تاریخ مملو بوده است از "آرمان‌خواهان قدرت‌طلب" و معتقد است که کسانی ،‌حتی با قصد خوب، خواسته‌اند دنیا را مطابق آرمان‌هایشان تغییر دهند و به خاطر این تغییر سعی کرده‌اند "آدم‌های شرور" را از بین ببرند و برای همین در چیزی که او نوعی "بزکشی" (به فتح کاف) (یک ورزش افغانی که نوعی چوگان است که به جای توپ با لاشه‌ی بز بازی می‌شود) می‌نامد،‌ این آرمان‌گراها با هم دیگر نبرد کرده‌اند و قربانی‌شان انسانیت بوده است. شراگیم استالین و هیتلر و غیره را از مثال‌های خود می‌آورد. شراگیم کمونیسم را هم نوعی از همین آرمان‌گرایی می‌داند که طرف‌دارانش به نوعی معتقدند فرمولی برای تغییر جهان دارند و سعی می‌کنند به زور مردم را با هم "برابر" کنند. (این فرمول‌بندی آخری از شراگیم نیست اما خوب معروف است و فکر می‌کنم منظور شری هم همین باشد.)

شراگیم معتقد است که وارد شدن به سیاست و ساختن تحزب از همین رو شرکت در این "بزکشی" است و به علت این‌که انسان‌ها (از نظر او) ذاتا و به خاطر مکانیسم بدنی‌شان عاشق قدرت و شهرت و جاه‌طلبی هستند لاجرم به شکست و خون‌ریزی می‌انجامد. (این مکانیسم بدنی را من از لابه لای حرف‌های او استخراج کرده‌ام و مطمئن نیستم با این فرمول‌بندی موافق باشد)

اما در مورد چگونگی بهبود وضعیت دنیا در حال حاضر شراگیم اولا معتقد است که مردم جهان عموما خود حکومت‌های خود را انتخاب کرده‌اند و اگر بخواهند می‌توانند آن را از طریق رای گیری تعویض کنند. (منظور او در اروپای غربی و آمریکای شمالی است)

و در ضمن معتقد است که حکومت مذهبی خواست مردم خاورمیانه است و برای مثال ایرانی‌ها حکومت مذهبی، عراقی‌ها حکومت شیعه و فلسطینی‌ها حکومت حماس را انتخاب کرده‌اند. از آن طرف غربی‌ها هم لیبرالیسم را انتخاب کرده‌اند. (تز "خلایق هر چه لایق" هم در همین راستاست!)‌

شراگیم معتقد است که برای تغییر دنیا نباید به سیاست دست برد و اگر هم می‌خواهی کاری در بهبود دنیا بکنی باید در زمینه‌های ادبی و هنری فعالیت کنی و حداکثر کارهای شبه‌خیریه‌ای کنی و با آدم‌ها مهربان باشی.

شراگیم معتقد است که اگر قرار باشد اتفاقی بیافتد می‌افتد و تو نباید سعی در تغییر اوضاع بکنی. او معتقد است برده‌داری تاولی بر تاریخ بوده و خودش افتاده است و اگر قرار باشد نظام طبقاتی هم بیافتد، می‌افتد.

و اما نظرات من.

من در مقابل این‌ها معتقدم که اولا تاریخ جهان تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی و مبارازت جنبش‌های اجتماعی بوده است و نه تاریخ نبرد آرمان‌گراها. من معتقدم که جنایت‌کاران تاریخ را نمی‌شود با "قدرت‌طلبی‌شان"‌ توضیح داد و باید نگاه کرد که چه جنبشی و چه آرمان‌هایی را نمایندگی می‌کنند. این را در ابتدای همین مطلب توضیح دادم. من فکر می‌کنم مشکل تنها از "وسیله"‌ نیست، مشکل از "هدف" است. قضیه این نیست که کلا آرمان‌گرایی به شکست می‌انجامد یا نه، قضیه اینست که آن شخصیت‌های خون‌خواری که شراگیم از آن‌ها یاد می‌کند جنبشی ضدانسانی را پیش برده‌اند و عملی شدن اهداف آن جنبش نتایج ضدانسانی نیز به بار دارد. (برای مثال جنبش ناسیونالیسم صنعتی‌گرای روسیه به رهبری جوزف استالین)

من معتقدم که مردم دنیا، یعنی مردمی که هر روز به دنیا می‌آیند، حتما در سرنوشت خود دست دارند اما در شرایط داده شده‌ای به دنیا می‌آیند. من معتقدم رای‌گیری در کشورهای به اصطلاح "دموکرات" نه تنها نمی‌تواند به تعویض نظام بی‌انجامد که (صرف رای‌گیری) نمی‌تواند هیچ تغییر جدی را شامل شود. من معتقدم که حاکمان این دنیا، در لیبرال‌ترین کشورها هم، به زور پلیس و ارتش سرکارند و از همین رو هر گونه تغییر جدی و نیمه‌جدی تنها از یک مکانیسم امکان‌پذیر است و آن هم قیام و انقلاب یا خیابان است. منظورم از "خیابان" حضور مردم در خیابان‌ها و فشار به طبقه‌ی حاکمه است. منظورم از "تغییر" هم هرگونه رفرم ساده‌ای است. حتی تعطیل شدن دادگاه‌های شریعه در کانادا یا ممنوعیت حجاب کودک در فرانسه یا قانونی شدن ازدواج هم‌جنس‌گرایان و ... . من فکر می‌کنم تاریخ حرف مرا ثابت می‌کند و هیچ تغییر جدی از طریق صرف رای‌گیری انجام نشده.

من فکر می‌کنم مادامی که جهان سرمایه‌داری موجود است جنبش طبقه‌ی کارگر علیه آن، یعنی کمونیسم کارگری، نیز موجود است. این به این معنی نیست که تمام کارگران یا اکثریت آن‌ها با هم دقیقا هم نظرند و می‌خواهند کار خاصی انجام دهند، بلکه بدان معناست که جنبشی در این دنیا برای لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید (و نه برای برپا کردن یک دنیای خاص) موجود است. این جنبش توسط گرایش کمونیستی درون طبقه‌ی کارگر نمایندگی می‌شود.من فکر می‌کنم رهایی تمام بشریت به پیروزی این جنبش گره خورده است. من فکر می‌کنم هر درجه از آزادی‌، حتی آزادی‌های بورژوایی ، حتی جدایی مذهب از دولت و اصول کلاسیک لیبرالی به پیشروی این جنبش ربط دارد.

من فکر می‌کنم یکی از اولین قدم‌های پیشروی این جنبش در مبارزه‌ی طبقاتی کسب قدرت سیاسی است. طبقه‌ی کارگر باید قدرت را کسب کند. این قدرت از طریق حزب کمونیست، حزب نماینده‌ی طبقه‌ی کارگر،‌ کسب می‌شود. کدام حزب نماینده‌ي طبقه‌ی کارگر است؟ پاسخ ساده است. آن حزبی که منفعت کل این طبقه را نمایندگی می‌کند. منظور از منفعت چیزی جز همان "لغو مالکیت خصوصی" و پیش برنده‌ی این جنبش نیست.

من فکر می‌کنم در دنیای امروز هر کسی به دنبال ساده‌ترین تغییر است باید "سیاسی" باشد. این حقیقتی تلخ است. به این علت که حاکمان این دنیا که توسط مردم انتخاب نشده‌اند، با زور و پلیس و ارتش از حاکمیت‌شان دفاع خواهند کرد و باید از طریق "سیاست" آن‌ها را پایین کشید. من در بالا توضیح دادم که تنها مکانیسم تغییر واقعی در این دنیا قیام و انقلاب و خیابان است و به نظرم دنیا برای تغییر نیاز دارد که به خیابان بیاید!

من فکر می‌کنم بیش‌ترین نیاز جهانیان در حال حاضر توجه به سیاست، شدیدا سیاسی بودن و دنبال کردن سیاست و احزاب سیاسی، و حضور در خیابان‌ها برای تغییر اوضاع است. به قول شورشیان 1968 فرانسه "اسلحه‌ی ما سنگ‌فرش خیابان است!"‌

من فکر می‌کنم سرنوشت این دنیا به هیچ وجه از پیش معلوم نیست و هیچ چیز محتوم نیست. فکر می‌کنم همه چیز به عمل انسان‌های زنده و من و شراگیم بستگی دارد. فکر می‌کنم اگر مردم دنیا نجنبند شاید این دنیا در جنگ اتمی نابود شود. فکر می‌کنم که "باید به پا خواست، باید که پوئید، باید دوباره از شاخه روئید!"

من فکر می‌کنم (به قول حکمت) زیپ پوست هر انسانی را باز کنیم یک سوسیالیست دو آتشه پیدا می‌کنیم. یعنی به "انسان" بودن انسان‌ها معتقدم. ما هم مدام می‌خواهیم این زیپ پوست شراگیم را بکشیم پایین والا!

پیش برد بحث

شراگیم عزیز خواسته‌های من به طور مشخص از تو اینست:

1- لطفا به من بگو که تا چه حد با این جمع‌بندی من در تعریف عقاید خودم و خودت موافق هستی.

2- آیا حرف من را قبول نداری که بر خلاف صحبت‌های پیشین تو این نه یک سری "آرمان‌خواه قدرت طلب" که جنبش های مشخص اجتماعی هستند که تاریخ را رقم زده‌اند؟‌ در این صورت آیا نمی‌بینی که استالین اتفاقا بر اساس آرمان‌هایش عمل کرده است و مشکل نه از وسایل‌اش که از خود آرمان‌هایش بوده است؟

3- اگر تو فکر می‌کنی نباید "سیاسی" بود و به جای آن باید فقط "مهربان" بود و کارهای ادبی کرد، دو مسئله پیش می‌آید.

الف- در طول تاریخ کدام بهبود در زندگی آدم‌ها بدون قیام و انقلاب و مبارزه‌ی قهرآمیز مردم پیش رفته؟‌ راه عملی پیش‌برد تغییر در این دنیا چیست؟ الان مردمی که دارند با جمهوری اسلامی مبارزه می‌کنند باید چکار کنند؟

ب- بالاخره نظرت راجع به سال‌ها مبارزه برای حقوقی که تو ازشان استفاده می‌کنی چیست؟ مثلا به نظرت مبارزان حق رای زنان و بقیه حقوق زنان (که تاریخا تنها با مبارازت قهرآمیز به دست آمده) اشتباه می‌کرده‌اند؟ مبارزان حداقل کار 35 ساعت در هفته چطور؟ مبارزان حق آزادی بیان و عقیده چطور؟ به نظرت متفقین نباید هیتلر را که مردم آلمان انتخاب کرده بودند با ارتش بیرون می‌کردند؟

4- تو معتقد به "حقوق جهان‌شمول انسانی" هستی یا نه؟ منظورم این نیست که این اصول، اصول خاص و مثلا شش‌گانه‌ای باشند، منظورم این است که معتقد هستی که حقوق آدم‌های دنیا جهان‌شمول است و اگر "آزادی بیان" خوب است برای همه خوبست و اگر "حجاب"‌ اسارت است (برای مثال) برای همه اسارت است؟ ببین منظورم عصاره‌ی این حقوق است، معلوم است که مثلا حق سواحل مختلط برای مردم آفریقای مرکزی بی‌معناست!‌

5- آیا هنوز معتقد هستی که "شیوه ی اداره هر کشوری به مردم آن کشور مربوط است که آن هم با رای گیری به دست می آید"؟ من فرض می‌گیرم که از این منظورت کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی بوده است. یعنی به نظرت مردم آن جا می‌توانند انتخاب کنند که چه حکومتی داشته باشند و دنیا چطوری اداره شود؟ به نظرت ارتش و پلیس و پاسبان برای ایجاد "نظم" است و نه برای سرکوب مردم؟ در این صورت به نظرت علت عدم مجانی بودن بهداشت در آمریکا اینست که مردم آن را نمی‌خواهند؟ به نظرت علت وجود فقر در همه‌ی کشورهای پیشرفته اینست که منابع کم است یا یک‌سری آدمی زیاده‌خواهند یا چه؟ یا شاید اصلا حق فقرا همان است و کم‌تر تلاش کرده‌اند؟ خلاصه اولا به نظرت واقعا دنیا چقدر دست "مردم"‌ است و ثانیا پس چرا مشکلات دنیا حل نمی‌شود؟ اگر همه می‌خواهند فقر در آفریقا نباشد و جنگ هم نباشد چرا چند برابر پول گندم‌ را موشک می‌سازند؟ مهم‌تر از همه آیا به نظرت این حق سازمان تولید و تقسیم استفاده از منابع نیست که باید به دست مردم سپرده شود؟

6- می‌شود دلایل خودت برای "نوجوان بسیجی" خواندن مرا بیش‌تر تشریح کنی، مشابهات‌های ما را بگویی و یا لطف کنی و بگویی که دیگر به این اعتقاد نداری؟

7- به نظر تو دختران مو سیاه خوش‌گل‌ترند یا مو طلایی؟ نظر من به اولی است. فقط موهاشان را نمی‌گویم ها! بقیه را خودت بگیرJ‌ این هم برای تغییر مزاج و این‌که سوال‌ها هفت تا بشودJ

منتظر پاسخت خواهم بود، شری جان! در ضمن با خبر شدم از این‌که وب‌لاگ قرن شده‌ای! و صمیمانه تبریک می‌گویم و اگر کاری در طراحی صفحاتی که خواستی در وب‌سایت جدیدت درست کنی از دستم بر بیاید، خوش‌حال می‌شوم کمکت کنم. یک قضیه دیگر هم این‌که می‌خواهم در رادیوی بیست و چهار ساعته‌ی یک دنیای بهتر مشارکت کنی. در موردش با تو صحبت خواهم کرد. یک‌هو می‌بینی نخواسته و نادانسته داری جاده‌ی دنیای بهتر صاف می‌کنی!

و اما جواب من به نوشته آرش عزيز که قرار بود در صفحه نظرخواهی وبلاگ مرحومش قرار بگيرد :

آرش جان خيلی جنبش ها خارج از اراده ی تو و من و ديگران در اين دنيا وجود دارد...مثلا جنبش دادائيسم هم که این دوستمان در نظرخواهی مطلب قبلی ات خبر از راه اندازی رادیوی اینترنتی اش را داد یکی از آنهاست...جنبش های اسلامی هم از آن جمله اند...جنبش آنارشیستی هم...و هزاران حرکت و جنبش ریز و درشت اجتماعی و غیر اجتماعی دیگر...آيا به صرف اينکه يک جنبشی وجود دارد (صرف نظر از اينکه اين جنبش چقدر بين عامه ی مردم پایگاه دارد و چقدر مطابق با خواسته های عمومی مردم است ) به معنی این است که نشان دهنده یک خواسته ی به حق انسانی ست که پیش می رود و تاریخ را تغییر می دهد و بايد به آن پيوست؟ (ظاهرا به اين نتيجه رسيده ايم که کمونيسم يک جنبش « فراگير» مردمی (و حتی کارگری!) نيست...حالا قرار است که کم کم مردم و کارگران جهان متوجه اين تنها راه رستگاری بشر بشوند و در آينده فراگير شود)

اینها به کنار...برویم سراغ مساله کلیدی تر...تو بر چه اساسی می گویی که وقتی با آرمانی انسانی خواهان قدرت باشیم (مثل همین سوسیالیسم مورد بحثمان) با شیوه های انسانی و بدون پا گذاشتن بر روی همین انسانها این آرمان قابل تحقق است؟ یعنی به عبارت روشن تر چگونه اثبات می کنی که برای رسیدن به یک آرمان انسانی هر وسیله ی غیر انسانی ای توجیه نمی شود؟ نمونه تاریخی مشخصی سراغ داری یا قرار است شما اولین حزبی باشید که جهان را بدون کشتار انسانها و به نکبت کشیدن آن تغییر می دهد؟

استالین به کنار...از همان لنين عزيزت که مو لای درز آرمانهای سوسیالیستی و انسانی اش نمی رفت چند تا مثال برایت بیاورم...؟ اين قهرمان افسانه ای جنبش کمونيسم روسيه برای رسيدن به قدرت و باقی ماندن بر قدرت چه کارهایی کرد...؟ از کودتای بلشويکی اش بگير تا انحلال مجلس دوما و قتل عام و اعدام وحشیانه خانواده ی تزار سابق روسیه که در تبعید و تحت نظر به سر می برد...(تو را به خدا خون ت به جوش نیاید...یادت باشد که تو قرار است با آن نوجوان بسیجی که با شنیدن اینکه امام خمینی بالای چشمش ابروست دچار غش و ضعف می شود تفاوت داشته باشی!) تو که تاريخ انقلاب روسيه را حفظ هستی بايد اينها را بدانی...(البته امیدوارم و نیایی در جوابم چند شعر از مایاکوفسکی و دیگران در مدح لنین بنویسی!)...امممم... يا شايد هم اينها شايعاتی ست که سرمايه داری جهانی برای تخریب چهره مقدس لنین به راه انداخته است...بالاخره واقعیت به قدرت رسیدن و بر سر قدرت ماندن لنین چیست؟ تاریخ واقعی انقلاب روسیه کدام است؟ یک مشت دهقان و کارگری که جانشان به لب رسیده بود دور لنین جمع شدند و با بیل و کلنگ و آچار رفتند و کاخ زمستانی را گرفتند و حکومت جابرانه ی تزاری را سرنگون کردند؟ و بعد به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند؟


ماکسیم گورکی که رفیق گرمابه و گلستان لنین بود در مورد لنین در مقاله ای نوشت:

« لنین ، تروتسکی و رفقایشان از هم اکنون به زهر نفرت انگیز قدرت آغشته شده اند. شاهد این حقیقت تصمیمات شرم آوریست که علیه آزادی بیان و حقوق فرد که دموکراسی برای پیروزی آن ها آنقدر مبارزه کرده بود اتخاذ کرده اند. لنین و همدستانش مرتکب همه نوع پستی: قتل عام جلوی دروازه پتروگراد، تخریب مسکو، حذف آزادی بیان، بازداشت غیر قانونی، و همه نوع رذالت ها که زمانی مشخصه حکومت یک «استولی پین» بود شده اند...او جادوگر قدر قدرتی نیست بلکه توطئه گر بی پرواییست که شرف و جان پرولترها برایش ارزشی ندارد» و جایی دیگر در مقاله ای می نویسد: « به نظر نمی رسد که فاجعه ی غیر قابل احتراز، این اسیر تئوری و یارانش را متاثر کند. او از زندگی و پیچیدگیهایش چیزی نمی داند. طبقات رنجبر را نمی شناسد. هیچگاه با آنها زندگی نکرده است...طبقه کارگر به چشم لنین همان است که سنگ فلز به چشم یک کارگر کارخانه ذوب فلزات!»

این است آن انسان آرمانگرایی که هدفش بر خلاف هدف مائو و استالین و باقی رهبران جنبش های کمونیستی « انسانی!» بوده است...؟ نمیخواهم بحثمان به دادگاه برای محاکمه لنین تبدیل شود...ولی لنین همانی ست که وقتی مهشید اسمش را در ردیف استالین و خمر های سرخ آورد چهره ات از شدت خشم و ناراحتی مثل اسمت سرخ شد... جوری که انگار در کنار لنین زندگی کرده ای و او را از نزدیک می شناسی و می دانی که این وصله ها به او نمی چسبد...! به هر حال می دانم شرح حال لنین از زبان یک لنینیست چیز کاملا متفاوتی ست و تو حتما دوست داری آنها را بخوانی و بدانی...! اگر می بينی که وقتی صحبت از استبداد کمونيستی می شود خیلی ها استالين را مثال می زنند اين به خاطر اين نيست که لنین و دیگران جنايت نکردند و انقلاب و حکومتشان انقلاب و حکومت انسانی بوده است...به اين خاطر هست که جنايتهای لنين در مقابل درنده خویی های استالين زياد به چشم نمی آيد...!

لنین هم مثل هر انسان دیگری که در تاریخ مطرح شد موافقین و مخالفینی دارد...باید تاریخ را خواند...البته تاریخی که در آن فتح کاخ زمستانی رومانف ها یک اسطوره و سمبل رشادت و و جانفشانی و دلیری طبقه ی کارگر معرفی شده معلوم است که توسط همان کمونیستهایی نوشته شده که سالها بعد از انقلاب اکتبر حتی در عکسهای تاریخی انقلاب روسیه نیز (که اسناد مصور این واقعه تاریخی بودند) دست بردند...!

بگذریم...من فکر می کنم گره ی بحث اینجاست ( اگر خط به خط به مطالبت نمی پردازم لطف کن و آنها را که به نظرت جوابش در پیشبرد بحث مهم است بر رویشان تاکید کن تا ببینم چه هستند...)

به هر حال میخواهم بحث را خلاصه و ساده کنم...هرجا که عده ای جمع شوند و بخواهند با قبضه کردن قدرت از هر طریق برای بشریت نسخه بپیچند ناگزیر به دام استبداد و دیکتاتوری می افتند...ناگزیر مردم را به فلاکت می کشند...نمونه های تاریخی اش بسیار است...آنقدر هست که غیر از آن چیزی نیست...!چه آرمانشان انسانی باشد چه غیر انسانی...با ایدئولوژی نمیتوان به جای انسانها فکر کرد و برایشان نسخه پیچید و فتوا صادر کرد...علتش ساده است...اگر قرار به این بود که هر جنبشی در دنیا که خواهان سعادتمند کردن انسانهاست محق باشد به تغییر دادن دنیا من می رفتم و به یکی از جنبش های اسلامی می پیوستم که لااقل پایگاه مردمی هم در ایران داشته باشد...از همان جنبش هایی که می گویند اگر اسلام ناب محمدی در جامعه ای برقرار شود ال می شود و بل می شود و باید دست دزد را قطع کرد و ریشه ی فساد را خشکاند تا بتوان یک جامعه مثل دوران حکومت علی داشت!درست است تز هایشان یک مقدار دیکتاتوریست(البته شاید نه به اندازه آن حکومتی که قرار است شما تشکیل بدهید و اسمش دیکتاتوری پرولتاریاست!) ولی به هر حال برای گذر از یک جامعه ناسالم اسلامی به یک جامعه سالم اسلامی عبور از این مرحله الزامیست...!:) حرص نخور آرش جان...اینها حرفهای من نیست...حرفهای توست منتهی از زبان کسی که سعادت بشری را جور دیگری تعریف می کند...!هم اینها اگر به حکومت برسند طالبان می شوند و هم شما اگر شاخ داشتید ماتحت همین مردم را سوراخ می کردید (کما اینکه هر جا در طول تاریخ این شاخ بهتان داده شد به نام های مختلف سوراخ کردید!)

آهان...الان داشتم دوباره متنت را میخواندم که چیزی از قلم نیفتد...رسیدم به اینجا که:

«قبل از رفتن به قسمت جمع‌بندی باید بگویم بهرحال جک‌سازی شراگیم نمی‌تواند جوابش راجع به "گندهای کمونیست‌ها" (و در واقع دستاوردهای کمونیسم بورژوایی) را بدهد. بالاخره مرد حسابی آیا جمهوری اسلامی وضع مردم را به‌تر کرده است؟ چین و کوبای شبه‌سوسیالیستی چطور؟ عزیز جان، پاسخ سوال اول نه است و دومی بله »

این بله و نه را خودت گفتی؟ یعنی خودت سوال کردی و خودت جواب دادی؟ پس من این وسط چه کاره بودم؟جواب هر دو سوال تو بله است (البته اگر چشمم را به روی وضعیت فلاکت بار خیلی از کشورهای کمونیستی ببندم!) به طور مثال سطح سواد و بهداشت در ایران هم نسبت به سی سال پیش بهتر شده...علتش حکومت آخوندی نیست..علتش پیشرفتهای تکنولوژیست...خیلی چیزها بعد از روی کار آمدن آخوند ها در ایران به وجود آمده که قبل از آنها نبوده...ولی کردیتش به آخوند ها نمی رسد...همانطور که به کمونیستها نمی رسد...این که یک روز را به عنوان روز جهانی زن و کارگر مشخص کردند دستشان درد نکند...لابد پیش بینی کرده بودند که حکومتهای کمونیستی چه بر سر کارگرهای چینی و زنان کشورهای بلوک شرق می آورند و خواستند پیشاپیش از دلشان در آورده باشند! (بدبختی من این است تو سر بزنگاه که انحطاط جوامع کمونیستی را نشانت می دهم میگویی اینها کشورهای کمونیستی نیستند و کمونیسم واقعی چیز دیگریست که قرار است حالا ما بعدا پیاده اش کنیم! ولی جای دیگر از همانها برای من فاکت می آوری!)

آرش جان اجازه بدهی نوشته ات را خط به خط جواب ندهم...اعصابم خورد می شود...مثلا خط بعدی تو این می شود که ((شفاف سازی تو درباره جنبش های اجتماعی امیدوارهستی که نظر من را تغییر داده باشد...))خودت بگو ببینم تز تو در مورد این جنبش ها چه بوده که حالا قرار است من بگویم: «که اینطور...عجب...فکر نمی کردم اینگونه باشد پس با این حساب نظرم اشتباه بوده و باید آن را تغییر دهم...!»

ماجرا این بود که در نوشته قبلی برداشت من از سبک بیان مطلب تو این بود که جنبش اجتماعی سیل و یا رودخانه ایست که مستقل از تمام سردمداران و ته‌دمداران! به طور مثال ح.ک.ک وجود دارد و در مسیر خود به سمت محو سرمایه داری پیش می رود وحالا فهمیدم که خیر...سیل و رودخانه ای در کار نیست...یک آب باریکه ایست که حالا عده ای در آن شنا می کنند و قرار است کم کم سیل شود...!

خب حالا جان آرش بگو بدانم در اصل ماجرا چه فرقی کرد؟ تازه بدتر هم شد!حالا باید بیایی برای من توضیح بدهی که چطور این آب باریکه که گاه گداری صدایش از یک گوشه از جهان در می آید و هوادارانش چند تا پرچم سرخ را بلند می کنند انقدر تو را تحت تاثیر قرار داده که فکر می کنی این چهارتا و نصفی آدم تاریخ را ورق خواهند زد...!؟

خوب بگذار به « من معتقدم هایت » بپردازم:

من معتقدم اول‌:

این اولی را که تو معتقد نیستی...مارکس معتقد بود...حالا تو هم جایی این را خوانده ای...حالا مهم نیست...به حساب تو مینویسیم...جواب این را در همان سطرهای بالایی داده ام...(باید موضعت را صریح و واضح نسبت به لنین و چگونگی قدرت گرفتن و بر سر قدرت ماندنش بیان کنی...لنین که دیگر چنگیز و هیتلر و استالین نبود...آیا لنین در دوره حکومتش توانست انسانی رفتار کند؟ یا اینکه لنین هم اهداف و آرمانهای غیر انسانی داشت و دردش سوسیالیسم و نجات انسانها نبود؟

من معتقدم دوم:

شما شکر میل می فرمایید که معتقدید در کشورهای غربی شیوه رای گیری آزاد وجود ندارد و مردم باید به خیابانها بریزند و انقلاب کنند...این را چه کسی باید تشخیص دهد؟ تو یا مردمی که در آن کشور زندگی می کنند...!؟ حالا تو متافیزیکی برخورد می کنی یا من...؟پس در کشورهایی مثل دانمارک و سوئد و انگلیس و فرانسه با زور باطوم دارند بر مردم حکومت می کنند و صدایش را در نمی آورند...!! این فکر کنم از سخنان قصار یکی از لیدرهای ح.ک.ک باشد که برای عالم و آدم نسخه می پیچند...خودتان را در موضع خدایی می بینید! ببینم نظرت در مورد کشورهای دیگر چیست؟ در عراق هم به نظرت بهتر نیست مردم به خیابانها بریزند و یک حکومت کمونیستی تشکیل دهند؟ در کشورهای آفریقایی چطور؟

من فکر می کنم سوم:

من هم فکر می کنم رهایی تمام بشریت به ظهور امام زمان بسته است...! آمین.

من فکر می کنم چهارم:

.....

من فکر می کنم پنجم:

.....

.....

.....

من فکر می کنم آخر‌:

آرش جان زیاد فکر نکن...!:) تو را به خدا آن مغزت را آکبند نگه دار...حیف است...! کسی که صد تا مقاله از منصور حکمت و صد تا مقاله از مارکس حفظ است چه معنی دارد که اصلا فکر کند...؟دست به زیپ ما هم نزن آرش جان...خطرناک است...!:)

از سوالهایت که یک و دو را جواب داده ام...سوال سه جوابش این است که تمام این پیشرفتها حاصل جنبش های اصلاح طلب (و نه آرمانخواه و قدرت طلب!) بوده است...از مبارزات زنان برای کسب حق رای بگیر تا لغو برده داری و برابری سیاه و سفید هیچکدام از طریق تغییر در ساختارهای حکومتها به دست نیامده اند....یعنی هیچگاه زنان نیامدند که یک حکومت دیکتاتوری زنانه تشکیل بدهند و اصلا هرگز چنین قصدی هم نداشته اند...یا اینکه سیاهان بیایند حکومتی تشکیل دهند که در آن حکومت, سیاه پوستان امتیازات ویژه یا برابری با سفید ها داشته باشند...من با مبارزه و تلاش برای بهتر کردن دنیا مخالف نیستم...با کن فیکون کردن دنیا مخالفم...!مشکل من با شما این است که ایدئولوگ هایی هستید که برای رسیدن به قدرت چنگ و دندان تیز کرده اید...نه برای برابری و برادری...! تازه اگر نیتتان هم واقعا برابری و برادری باشد و فکر کنید که تنها راه آن کسب قدرت سیاسی ست من معتقدم هیچگاه برابری و برادری و هر آرمان بشری دیگری در قالب حکومت ها به منصه ظهور نمی رسد و نخواهد رسید...!اگر هم موفقیتی باشد مقطعی و زود گذر است...قدرت به نظر من ذاتا در خود شرارت دارد...همانطور که ماکیاول به چنین چیزی اعتقاد داشت...حکومت مثل یک شمشیر زهرآلود نفرین شده است...نحسی حکومت از این ناشی می شود که همواره بقای خود را (به دلایل منطقی!) از بقای انسان ها بالاتر می بیند...چه بخواهد و چه نخواهد برای بقای خود مجبور است خیلی ارزش ها و گاه انسان ها را قربانی کند...حتی در کشورهایی که حکومتهای کاملا دموکراتیک دارند هم به هر حال سیاست آلوده ی خیلی از زد و بند ها و روابط پشت پرده است... من معتقدم بهتر است این شمشیر نفرین شده (که البته وجودش گذیر ناپذیر است!) به دست کسانی بیفتد که کمتر قربانی از جامعه بگیرند...!خطرناکترین انسانها برای رسیدن به این شمشیر زنگی های « مست از باده ی ایدئولوژی » هستند...! از این واضح تر و کامل تر نمیتوانم این مطلب را بیان کنم...

در مورد سوال چهارمت مسلم است که معتقدم...ولی اگر آزادی بیان خوب باشد دلیل نمی شود که پورنو گرافی کودکان هم در این مقوله گنجانده شود...من با هر چیزی که انسانی باشد موافقم...

سوال ۵ - من معتقدم اگر در یک جامعه که به شیوه لیبرال دموکراسی اداره می شود مردم به بعضی حق و حقوق خود نمی رسند دلیل نمی شود بروند شیوه حکومتی خود را کمونیستی کنند تا به هیچکدام از حق حقوق خود نرسند...! واقعا چند نفر از مردم جوامع غربی دوست دارند در کشورهایی مثل چین یا کوبا یا کره شمالی زندگی کنند؟ (متاسفانه نمی شود به همه ی آنها دسترسی داشت و بهشان خر فهم کرد که بابا اینها کمونیستهای الکی هستند...اصلش پیش آرش ایناست...!!)

به هر حال من معتقدم با وجود تمام کمی ها و کاستی ها و تبعیض ها باز هم این مردم هر کشورند که شیوه ی اداره کشورشان را تعیین می کنند...(مگر اینکه حکومتهای دیکتاتوری داشته باشند که با ارعاب و تهدید و قدرت نظامی این اجازه را به آنها ندهند) حالا من از تو می پرسم...به نظر تو اگر یک همه پرسی آزاد از مردم آمریکا انجام شود و بگویند دلتان میخواهد حکومت کمونیستی ناب لنینی داشته باشید یا به همین شیوه کشورتان اداره شود چه جواب می دهند؟ چند در صد خواهان تغییر شیوه اداره کشورشان از لیبرال دموکراسی به کمونیستی هستند!؟

۶- آرش جان این سوال را از من نپرس...بگذار عکس العملت نسبت به چیزهایی که در مورد لنین بزرگوار گفتم مشخص شود بعدا در این مورد مفصل صحبت می کنیم...!

۷- مو مهم نیست...به قول معروف دختر باید اخلاق فاطمه زهرا را داشته باشد و هیکل جنیفر لوپز را...!

در آخر تا یادم نرفته محض اطلاعت بگويم که روز ۸ مارس به عنوان روز جهانی زن ابتکار لنين نبود...(آنطور که تو ادعا کرده بودی در جواب مهشید) و در سال ۱۸۹۰ کنگره بين المللی زنان سوسياليست در کپنهاک آن را تصويب کرد!(که نمونه ای از مبارزات غیر جاه طلبانه برای بهتر کردن دنیا ست)


توسط در February 28, 2006 1:30 AM |
نظرات
ناشناس   ( web | email )

نويسنده: jamal kamangar
شنبه، 20 اسفند 1384، ساعت 2:20

برای روشن شدن بحث من پیشنهاد میکنم بحث تحلیلی کورش مدرسی در انجمن مارس لندن در سال ۲۰۰۱ را تعقیب کنید . سرنخ خوبی به آن تاریخ است این بخش اول بحث است. لنينيسم، منشويسم و بلشويسم انقلاب روسيه ١٩١٧- ١٩٢٧ بررسي تحليلي کورش مدرسي پيشگفتار اين متن اديت و تنظيم شده بحثي است که طي سه سخنراني در انجمن مارکس لندن در سالهاي ۲۰۰۱ و ۲۰۰۲ ارائه شد و فايل هاي صوتي آن از طريق سايت انجمن مارکس – حکمت (www.marxhekmatsociety.com ) قابل دسترس هستند.

E-mail: jamalkamangar@yahoo.com
URL: www.jamalkamangar.blogfa.com


نويسنده: m
جمعه، 19 اسفند 1384، ساعت 21:44

جواب سوال ۷ خیلی بامزه بود !!! بقیه مطالب را نخوندم چون این بحث دیگه قدیمی است افرادی که معتقد به یک ایدئولوژی هستن همه افرادی متعصب افراط گرا و دیکتاتور در میان

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: ashk kochike
جمعه، 19 اسفند 1384، ساعت 11:56

برا چه ای دی آف گذاشتی ؟ آی ديمو باز برات ميذارم ...من آف از تو نداشتم

E-mail: raheleh_m_65@yahoo.com
URL: ashkenasim.persianblog.com


نويسنده: عليرضا
جمعه، 19 اسفند 1384، ساعت 2:32

خوندم شراگيم. همه شو؛ مثلِ هميشه. تا وقتي که تو داري حرفِ منو مي زني دليلي نمي بينم چيزي به ش اضافه کنم. تازه از من هم خيلي خيلي بيشتر مي دوني ... ادامه بده پسر !

E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com


نويسنده: ولنتاین
چهارشنبه، 17 اسفند 1384، ساعت 11:56

شما آپ نمی کنی؟؟؟؟؟

E-mail: وارد نشده است
URL: valentine-2005.blogspot.com


نويسنده: rajoo hendustani
دوشنبه، 15 اسفند 1384، ساعت 20:2

سلام ، حوصلم نشد همش رو بخونم . بعدا می خونمش

E-mail: وارد نشده است
URL: www.hendustan.blogfa.com


نويسنده: سحر
دوشنبه، 15 اسفند 1384، ساعت 17:22

راستش اصلا توی بحث نيستم و حال و هواش دستم نيست.. زياد هم بارم نمی شه ... فقط داشتم رد می شدم ديدم کامنت هات ۷۹ تاست گفتم يه کامنت بدم رند شه :ی... همين :پی

E-mail: وارد نشده است
URL: crypt.persianblog.com


نويسنده: ashk kochike
دوشنبه، 15 اسفند 1384، ساعت 10:2

ببين من الان دوباره کامنتت رو خوندم =)) =))‌نوشتی که دو هفته ديگه ميری من خودم هم ۲ هفته ديگه ميرم بعد تعطيلات مي آم .... اماااااااااااااااا ولش نکنی پيشيت رو هااااااااااا بيا من ببرمت براش سبد بخر با خودت ببرش برگردونش ...اگه با ماشين بررری که مشکلی نيس با هواپيما هم تحويل بار ميديش از اون جا به بعد يه بادگارد همراهيش ميکنه ...ولش نکنی هاااااااااااااااااااااااااا...غصه ميخوره دق ميکنه ولش کنی :(

E-mail: وارد نشده است
URL: ashkenasim.persianblog.com


نويسنده: آرش سرخ
دوشنبه، 15 اسفند 1384، ساعت 1:45

برای جمع بندی: 1- کشتارهای سال 18 تا 22 در روسیه در پاسخ به ترور سفید و جنگ داخلی تحمیلی روسیه است. کشته شدگان این جدال قربانیان مستقیم حمله‌ی سفیدها هستند حتی اگر توسط ترور سرخ کشته شده باشند. در ضمن این کشته شدگان را باید مثل کشته شدگان جنگ نگاه کرد. 2- لنین در دو بعد نقش مستقیمی در همه‌ی آن کشتارها ندارد. اولا او تصمیم‌گیرنده‌ی وحده نیست و اتفاقا این تروتسکی است که بر طرح‌های میلیتاریزه‌تر تاکید دارد و ثانیا او در 1918 ترور می‌شود و سپس چندباری سکته قلبی می‌کند و آرام آرام نقشش به صفر می‌رسد. از پایان جنگ به بعد و تشکیل اتحاد شوروی او دیگر به زحمت نقشی دارد و نامه‌ی معروفش که به "وصیت‌نامه‌ی لنین" معروف است و ادعانامه‌ای علیه استالین است نشان می‌دهد که زنده ماندن او چه عاقبت بهتری برای دنیا داشت. 3- لنین مبارز بزرگ آزادی و برابری است و این بخاطر عظمت انقلاب اکتبر است. لنین در زمان خود چنان الگوی آزادی است که در تمام دنیا بخش آزادی‌خواه را با او می‌شناسند. در ایران برای مثال تمام جنبش های آزادی‌خواه خود را بلشویکی معرفی می‌کنند. میرزا کوچک خان جنگلی تنها یک نمونه است. ملک الشعرای بهار و میرزاده عشقی برای مثال در وصف لنین شعر می‌گویند. انقلاب اکتبر حتی با وجودی شکستی که در اواسط دهه‌ی بیست می‌خورد (با تشکیل شوروی) باعث رادیکالیزه کردن تمام جهان می‌شود. تمام موج آزادی‌خواهی در قرن بیستم به همین علت به این انقلاب وصل است و از این روست که جنبش‌های متفاوتی خود را به اشتباه "کمونیست" معرفی می‌کنند. مثل جنبش دهقانی و ضد امپریالیستی در چین. 4- ما کمونیست‌ها پیامبر و امام نداریم!‌همه‌ی کارهای لنین مورد تایید من نیست. من با بحث حق ملل او کمی مشکل دارم (برای مثال). اما این یک واقعیت است که لنین کمونیسم را از دیدگاه‌های غیرکارگری نجات می‌دهد و نقش بسیار مثبتی در تاریخ جهان دارد. به قول گئورگ لوکاچ (مبارز بزرگ کمونیست و ضد شوروی) او بزرگترین مبارزی است که از جنبش انقلابی طبقه کارگر برخواسته است. (پس از مارکس) 5- برای مطالعه‌ی تاریخ آن روزها چندین منبع هست که من منابع زیر را پیشنهاد می‌کنم الف - دانش‌‌نامه‌ی ویکی پدیای انگلیسی روی اینترنت ب- کتاب تاریخ شوروی اثر ای اچ کار (سه جلد آغازین) ج- کتاب تاریخ انقلاب روسیه اثر لئون تروتسکی د-کتاب زندگی من اثر لئون تروتسکی ه- کتاب ده روزی که دنیا را تکان داد اثر جان رید و- تاریخ تحیلی انقلاب روسیه اثر کورش مدرسی (بحث کورش تفاوت لنینیسم و بلشویسم است که جالب است) ز- روسیه تحت رژیم بلشویکی (از 1919 تا 1924) از ریچارد پایپز (این یکی دیدگاهی منفی نسبت به بلشویسم دارد! جهت اطلاع شری ) __________________ _ شراگیم جان جواب تو را هم داده‌ام. در وبلاگم.

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: آرش سرخ
دوشنبه، 15 اسفند 1384، ساعت 1:26

و البته این را هم باید تاکید کرد که من به طور اتوماتیک با تمام کارهای لنین موافق نیستم. منتها به هیچ وجه نمی‌توان به لنین و اعمال او نگاه کرد و تصویری به جز "مبارز کبیر آزادی و برابری" گرفت. برای مثال من با نام‌گذاری "کمونیسم جنگی" مخالفم. به نظر من این ربطی به کمونیسم ندارد بلکه تحمیلی است که به کمونیست‌ها شده است. همانطور که بعدها بعضی‌ها نپ را با سوسیالیسم عوضی گرفتند! در ضمن باید این را هم اضافه کنم که لنین در زمان خود در بدترین حالت تصویری را داشت که مثلا امثال یاسر عرفات در دهه‌ي هفتاد داشتند و در تصویری واقع‌بینانه‌تر تصویر کسی مانند ماندلا را داشت. من مقاله‌ی واشینگتن پست در رسای مرگ لنین را ترجمه کرده‌ام. مقاله‌ی روزنامه‌ی رسمی آمریکایی. و جالب است ببنید که در همان مقاله با این‌که لنین را "دیکتاتور شوروی"‌خطاب می‌کند نمی‌تواند منکر این شود که در آزادی فنلاند چه نقش مهمی داشته است و در ضمن چه لوگوی آزادی خواهی و برابری طلبی برای دنیاست. واقعا اسفناک است که کسی نبیند که انقلاب اکتبر چگونه زندگی بشر در کره‌ی ارض را تغییر داد. یادم هست یکبار با شبح چت می‌کردم و می‌گفت واقعا بدون لنین مثلا کسی مثل شاملو هم نبود! (در بعد سیاسی) کسی مثل گلسرخی هم نبود!‌ کسی مثل حکمت هم نبود! این لنین است که یک قرن آزادی‌خواهی و برابری‌طلبی در رادیکال‌ترین شکل آن را در تمام دنیا شکل می‌دهد. و برای مثال حق رای زنان را واقعا تا حدود زیادی باید به پای لنین نوشت. در کتاب او لول (دبیرستان) انگلستان در وصف حق رای زنان یک سوال چهارگزینه‌ای هست که هرگز فراموش نمی‌کنم و آن در این مورد است که این کدام اتفاق است که بیش از همه در تسریع مبارزه برای حق رای زنان نقش دارد و پاسخش چیزی جز انقلاب اکتبر نیست...

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: آرش سرخ
دوشنبه، 15 اسفند 1384، ساعت 1:17

دنبال کردن جدال‌های درونی حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه در این زمینه خیلی جالب است. اختلافات بلشویک‌ها، منشویک‌ها،‌لنین و تروتسکی. (این‌ها را به عنوان چهار خط می‌گویم. لنین و بلشویک‌ها البته گاها یک خط بودند و گاها نه) لنین به شهادت تمام تاریخ نویسان بی‌طرف (ای اچ کار برای مثال) آدم "مستبد"ی نبود و اتفاقا خیلی اهل بحث و نظر بود. و دست بر قضا در تمام طول عمر او در بسیاری از مواقع اکثریت اعضای حزب بلشویک با او مخالف بودند. دنبال کردن مباحثات درونی حزب بلشویک پس از انقلاب اکتبر نشان می‌دهد که لنین گرچه به درست مدافع "ترور سرخ" هست اما با شکل و وسعت اجرای آن با تروتسکی گاها مخالف است و به نظر من این تروتسکی است که ترور سرخ را در بعد وسیعی مطرح می‌کند. (گرچه بهرحال این اقدامات تنها پاسخی به ترور سفید و جنگ داخلی است که علیه مردم روسیه افروخته اند) و در پایان یک نکته را نباید فراموش کرد. لنین در سپتامبر هزار و نهصد و هیجده توسط فانیا کاپلان، از اس آرها، ترور شد. از این به بعد او دیگر هرگز به صورت کامل در تصمیم‌گیری و رهبری نقش نداشت. (و قبل از آن هم گاها طرح‌هایش رای نمی‌آورد) و وقتی جنگ تمام شد و اتحاد شوروی تشکیل شد که لنین یکی دو تا سکته هم کرده بود و دیگر حتی توان تکلم هم نداشت و نهایتا افقی که همیشه با افق او متضاد بود در حزب بلشویک به پیروزی رسید.

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: آرش سرخ
دوشنبه، 15 اسفند 1384، ساعت 1:5

مهشید جان من عاشق سوال‌های مستقیم هستم و خدا پدرتان را بیامرزد که مستقیم پرسیدید! در مورد شما بخصوص تنها چیزی که ما نمی‌بینیم سوال‌های مستقیم است و معمولا فحش و بد و بیراه می‌شنویم. هر کسی از دوستان چنین سوال‌های مستقیمی مطرح کند پاسخ مرا خواهد شنید. من عقیده‌ی پنهان کردنی ندارم. و اما راجع به لنین پاسخ مشخص است. برنامه‌ی حزب بلشویک که در ابتدای به قدرت رسیدن اعلام کرد از آزادی‌خواهانه‌ترین برنامه‌های جهان در آن زمان بو.د چه می‌گویم؟ اصلا با فاصله‌ی بسیاری آزادی‌خواهانه‌ترین و پیشروترین برنامه‌ی جهان بود. مطالبات این برنامه در مورد حقوق زنان (برای مثال) تا دهه‌ی هفتاد میلادی در جایی مثل آلمان پیاده نشد. لنین و حزبش مجازات اعدام را لغو کرده بودند. منتها لنین پس از به قدرت رسیدن با یک پدیده مواجه شد. آن پدیده اسمش جنگ داخلی بود. یعنی سران دموکرات جهان! ارتش جمع کردند و ریختند توی روسیه و سعی کردند مردم را علیه لنین بسیج کنند. بخصوص که بلشویک‌ها تنها حمایت مردم مسکو و سن پترزبورگ را داشتند و سفیدها به حمایت بقیه امید بسته بودند. برای حفظ حکومت کارگران و مردم، حکومت انقلاب، باید به اقدامات جدیدی دست زده می‌شد.راحع به این‌که این اقدامات چه باشد از همان ابتدا اختلافات زیادی در حزب بود و بخصوص تروتسکی و لنین اختلاف داشتند. یکی از این اقدامات اعمال دوباره‌ی مجازات اعدام و سخت‌گیری در پروسه‌ی کار و تشکیل اردوگاه کار اجباری و غیره بود. کشته شدگان آن سال‌ها را باید مثل کشته‌شدگان در جنگ به حساب آورد. این جنگ صد درصد یک طرفه بود. اگر کشته شدگان ماجرای خلیج خوک‌ها در کوبا جز جنایات فیدل کاسترو به حساب می‌آیند، لنین را هم می‌شود به دلیل اعدام‌های آن سالها جانی خواند. اما حتی این نیز تمام قضیه نیست. حتی آن اعدام‌های ضد جنگ و چیزی که به "ترور سرخ" معروف بود را هم نمی‌شود فقط به پای لنین نوشت.... (ادامه در کامنت بعدی)

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: ashk kochike
يكشنبه، 14 اسفند 1384، ساعت 22:3

هفته ديگه ميری کی مي آيی کجا ميری اصلا ؟ چون من خودم هم مسافرم ....بعدم گربه ات چقدرشه؟؟؟ بچه گربه باشه گربه من تيکه پاره اش ميکنه .....گناه داره بابا ولش نکن ...بگو چند روزه ميری مي آيی شايد شد يه کاريش کرد اما اگه نشد هم ولش نکن ..منم ميرم مسافرت اما اين زنيکه يه سبد داره مخصوص با چفد و بست تو هم برا پيشيت از اونا بگير با خودت ببر !‌تازه پيشی تو که از ماله من پيشرفته تر بيرون هم رفته و اينا !‌...در هر صورت هفته ديگه بری کی مي آيی/؟ اينو بهگو تا من بگم :ي ...خوشحال ميشم ببينم اين پسر بی حيات رو =)) اگه دختره ما خفتش نکنه :))

E-mail: وارد نشده است
URL: ashkenasim.persianblog.com


نويسنده: شراگیم
يكشنبه، 14 اسفند 1384، ساعت 19:0

نازنين جان من هم با مهشيد موافقم...در ضمن جواب آرش را (که قرار بود ندهم) در همان وبلاگش دادم...يک مقدار مفصل تر از همیشه شد...بد نيست آن را بخوانی...

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: Mahshid
يكشنبه، 14 اسفند 1384، ساعت 13:45

نازنین جان شناختی از شما ندارم . اما عزیز ِ من کلی صحبت میکنی. انسان بزرگ یعنی چی ؟ اینکه بگن فلانی انسان بزرگی است به چه معنی است ؟ هیتلر هم کوچک نبود عزیز. دنیا را واقعا تکان داد. هفته ی پیش هانوفر بودم و ماکت این شهر بزرگ بعد از جنگ را دیدم. باور کن ساختمانهایی که سالم مانده بودند از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمیکردند. شهر داغان شده بود. و این فقط هانوفر بود. هیتلر مرد کوچکی نبود در تاریخ جهان. شخصا هم بسیار به علم بیان تسلط داشت. بابا اون همه آدم را به سادگی نمیشه فریب داد و گفت که سفید ، سیاه است و بر عکس. اون همه آدم را به سادگی نمیشه به اعمال غیر انسانی وادار کرد. برای اینکارها ، مرد بزرگی لازم است و هیتلر چنین بود. آیا بزرگ بودن یک ارزش است ؟ و اینکه بگیم فلانی بزرگ بود او را انسان خوبی جلوه داده ایم ؟ یادمان نرود که هیتلر به عدالت اجتماعی و سوسیالیسم نیز معتقد بود. زندگی بهتری را به شهروندانش وعده میداد.

E-mail: وارد نشده است
URL: zananeha.com


نويسنده: Mahshid
يكشنبه، 14 اسفند 1384، ساعت 13:38

آرش . والا ببین عزیز جان. بیا و خودت رو اینقدر تحویل نگیر. من اگر برای تو مینویسم. تو صد برابرش برای من مینویسی و از هولت دو بار دو بار سند میزنی. بیا و اینقدر برای خودت کوکاکولا باز نکن ، نفخ میکنی. این همه مینویسی ولی حرف اصلی ات را نمیزنی. نمیفهمم چرا اینقدر مسئله را میپیچانی. ازت پرسیدم اعدام ها و تبعید های زمان لنین را چگونه توجیه میکنی. چون خوب بکل که نمیتوانی آنها را نفی کنی. ها؟‌ اینطور که فهمیدم تو منظورت اینه که لنین چاره ای بجز اعدام و تبعید و مخالفان نداشت ؟ این درست است ؟ یعنی اعدام و تبعید مخالفانش با آزادیخواهی و دمکرات بودنش اصلا منافاتی نداشت. درسته ؟ ببین یک سوال است ، جوابش یا میتواند بله باشد یا نه. میخوام ببینم که تو میتونی مثل بچه خوب بدون توجیه کردن یه جواب بدی یا نه.

E-mail: وارد نشده است
URL: zananeha.com


نويسنده: 1
شنبه، 13 اسفند 1384، ساعت 20:56

به اين می‌گن آدمای پرچونه بی‌کار!!!!

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: انجمن فرهنگي هنري سايه (حسين)
شنبه، 13 اسفند 1384، ساعت 3:18

سلام لذت بردم از ديدن وبلاگ زيبا و مفيد شما خوشحال خواهم شد اگر به وبلاگ من هم سر بزنيد او در صورت تمايل به تبادل لينك خبرم كنيد ممنون

E-mail: mharefzadeh@yahoo.com
URL: www.saayeh.mihanblog.com


نويسنده: nazanin
شنبه، 13 اسفند 1384، ساعت 0:46

برديای عزيز .. مهم نيست که کی چی ميگه عملکردها و درصدهاست که مهمه... لنين انسان بزرگی بود وبرای ما بزرگ است ولی مقدس نيست چون ما همه انسانيم ولی بايد کل صحنه رو ديد با تاريکيها و روشناييهايش.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: بردیا
شنبه، 13 اسفند 1384، ساعت 0:34

آرش می گويد: « لنین در زمان خود الگوی آزادی و برابری و رفاه بود. این را از موافق تا مخالف قبول داشتند.» شراگيم در نوشته اش اشاره به سخنان ماکسيم گورکی (که شراگیم ادعا کرده دوست گرمابه و گلستان لنین هم ظاهرا بوده) کرده بود که با تند ترين جملات بر استبداد لنينی تاخته است. بالاخره آرش دروغ می گويد يا شراگيم يا ماکسيم گورکی؟

E-mail: وارد نشده است
URL: www.iranactors.com


نويسنده: nazanin
شنبه، 13 اسفند 1384، ساعت 0:32

مردم برای ازادی و رفاه اجتماعی به ميدان امده بودند عزيز وبعدا سرو کله معرکه گيران اسلامی ييداشد. ودر حالی که انقلابيون راستين سرگرم رژيم سلصنتی و مهره های رنگارنگش بودندفرصت خريدند و نيروهای ارتجاعی را بازسازی کردند

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: baradare basiji
شنبه، 13 اسفند 1384، ساعت 0:18

ساعت خواب! تا حالا ما فکر ميکرديم که استقلال آزادی (((جمهوری اسلامی))) از شعارهای اصلی مردم در زمان انقلاب بود.ببخشيد.همه اش زیر سر اين تحريف کنندگان تاريخ است که اينجوری تاريخ را عوض کرده اند که من بسيجی امروز فکر می کنم که خمينی زمان انقلاب عددی بوده است و پايگاه مردمی داشته است و اين چيزها...ببخشيد به هر حال

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: nazanin
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 23:45

بسيجی عزيز... انقلاب ۵۷ حرکتی بود برای ازادی و عدالت و حرمت انسانی و جنبش اسلامی محصول اين انقلاب نبود بلکه سلاحی بود که اگاهانه برای سرکوب اين انقلاب به دست يک اخوند مرتجع و جنايتکار بنام حمینی جلاد داده شد ۱تا فرزندان راستین انرا قصابی کنند که کردند وشماها ابزاری بودید ( شاید اکثرا نااگاه) که ازتون برای این کشتارها استفاده کردند .

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: نارنج
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 23:7

ماشالا به اينهمه انرژی.

E-mail: naarenj8@yahoo.com
URL: naarenj8.persianblog.com


نويسنده: baradare basiji
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 22:9

يک کلمه هم از مادر عروس (نازنین) :)) بنده باز هم به عنوان يک بسيجی مخلص عرض می کنم که بزرگترين شخصيتهای روشنفکری دهه ی هفتاد (مقارن با ظهور انقلاب اسلامی در ايران) در مدح خمينی کبير سخنانی گفته بودند. پس نور به قبر آقا ببارد ان شاءالله

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: baradare basiji
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 22:1

من هم حدس می زنم که خمينی بنده ی خدا هم نقشی در کشتارها و اعدامهای زمان حکومتش نداشته!اصلا اون بيچاره کی وقت اين کارها را داشت؟

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: nazanin
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 22:0

در ضمن شراگيم جان من ييغمبر نیستم و ييشگو يی نميکنم انسانم وبرای يک جامعه بهتر انسانی تلاش خودم رو ميکنم.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: nazanin
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 21:55

ارش عزيز.... بحث کردن با اينا حاصلی ندارد حالا تو هی بيا و طومار بنويس....سخن گويان بورژوا ميکوشند کل تجربه شوروی را به يای لنين بنويسندو يادشون ميره که در همان مقطع چقدر اورا ستوده اندلنين نماينده راستين برابری ازادي و انسانيت بود و ديکتاتوری و سرکوب ملی و اراجيفی از اين دست را با هيچ توجيهی نميتوان به او چسباند.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: آرش سرخ
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 20:29

مهشید جان می دانی این که تو می گویی ما خودمان را آپ تو دین کنیم یک کد رمز است. همه می دانند که کمونیست ها مدرن ترین و پیشروترین خواسته های انسانی را دارند. اما منظور تو از آپ تو دیت و دست برداشتن از مارکس و لنین پایان خواست آزادی و برابری است. منظور تو همان حرف جناب فوکویاما و پایان تاریخ است. منظور تو قانون جنگل سرمایه داری و بی ارزشی آرمان های انسانی که با مجسمه ی لنین پاینینش کشیدند است. منظورت اینست که "بی خیال" دنیا همینست دیگر! یا باید بکشی یا کشته شوی! ولی نه مهشید جان! عمرا! تا ما زنده هستیم, تا انسان زنده است و تا جهنم سرمایه داری به پاست ما به این بردگی تن نمی دهیم. ما قبول نمی کنیم که جای انقلاب اکتبر را تاچریسم و ریگانیسم بگیرد. ما قبول نمی کنیم آرمان های هفت هزار ساله ی انسان با جنگل سرمایه داری ختم شود. ما بیحقوقی و خشونت هرروزه به زن را قبول نمی کنیم. اگر کسی می تواند خودش را با این اوضاع "آپ تو دیت" کند و آرمان هایش را روی تاقچه بگذارد دارد به توحش خودش اعتراف می کند. ما ادامه ی تمدن پیشروی انسانی هستیم و به این جهنم سرمایه داری پایان خواهیم داد. به قول جان لنون :" شاید رویایی ام بخوانی اما من تنها نیستم" و باز به قول جان لنون :" سخت است که بتوان کسی را به طور مشخص تجسم آن آواز دانست (آواز ایمجین) ولی اگر دست من بود احتمالا نمی توانستم از لنین نام نبرم. و این بخاطر شباهت اسمی مان نیست!". (منبع: نشریه فرانت لاین, شماره ی 7 می 2004)

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: sarah
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 19:52

دایی جان!! ول کن این آرش سرخه رو !!! بهم بگو چه طوری عکس بذارم تو وبلاگ؟!... بگی ها...

E-mail: sarah_ms64@yahoo.com
URL: gonbadan.persianblog.com


نويسنده: آرش سرخ
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 17:28

مهشید جان! باور کن ما اینقدر آپ تو دیت هستیم که تو را وادار کنیم هر روز علیه مان بنویسی. باور کن اگر تو علیه لنین می نویسی بخاطر آن کمونیست هایی است که خودت می دانی در همان سوئد بغل گوشت با "کولی گری شان" با کنفرانس برلین شان و با 16 آذرها و اول مه هاشان از تهران و سنندج تا نیویورک و استکهلم به دنیا فریاد می زنند که کمونیسم نمرده است. کمونیسم نمرده است نه بخاطر لنین بخاطر قطعنامه ی دانشجویان در شانزده و بیست آذر, بخاطر کارگران شرکت واحد و بخاطر آرش سرخ که از یاد لنین دفاع می کند. مهشید جان, لنین در زمان خود الگوی آزادی و برابری و رفاه بود. این را از موافق تا مخالف قبول داشتند. می شود بگویی لنین کی اصلا وقت داشت که اردوگاه درست کند؟ لنین حتی یک روز هم در صدر اتحاد جماهیر شوروی نبود. در سال های اول انقلاب که جنگ داخلی بود و انتهایش هم که توسط کسانی مثل تو ترور شد و از تکلم هم بازماند. می شود بگی منبع محترمت در مورد این اردوگاه های سیبری کجاست؟ اگر در آن زمان لنین مجبور شد حکم اعدامی که خود ابتدا لغو کرده بود را دوباره بیاورد و اگر مجبور شد محدودیت هایی اعمال کند بخاطر جنگ تحمیلی سفیدها یعنی جنگ داخلی بود. مگر نه پیش از جنگ که به شهادت هر کتابی (و منجمله کتاب تاریخ شوروی ای ای اچ کار) آزادترین دولت تاریخ را داشت. به قول رزا لوکزامبورگ که خود از مخالفان لنین بود :"ین مطلب توقعی فوق انسانی از لنین و رفقایش است، ‌اگر انتظار داشته باشیم که آن‌ها تحت چنین شرایطی عالی‌ترین شکل دموکراسی، مثال‌زدنی‌ترین دیکتاتوری پرولتاریا و یک اقتصاد سوسیالیستی مطلوب را خلق کنند. با موضع قاطعانهٔ انقلابی‌شان، با قدرت عمل مثال زدنی‌شان و با وفادازی شکست ناپذیرشان به سوسیالیسم بین‌المللی،‌تحت این شرایط فوق‌العاده سخت، آن‌ها هرچه را که می‌توانسته‌اند انجام داده‌اند. خطر تنها هنگامی آغاز می‌شود که آنان امر مطلوب را به امر اخلاقی تبدیل می‌کنند و آن‌ها را به صورت مدلی از تاکتیک‌های سوسیالیستی به پرولتاریای بین‌المللی توصیه می‌کنند."

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: آرش سرخ
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 17:27

مهشید جان! باور کن ما اینقدر آپ تو دیت هستیم که تو را وادار کنیم هر روز علیه مان بنویسی. باور کن اگر تو علیه لنین می نویسی بخاطر آن کمونیست هایی است که خودت می دانی در همان سوئد بغل گوشت با "کولی گری شان" با کنفرانس برلین شان و با 16 آذرها و اول مه هاشان از تهران و سنندج تا نیویورک و استکهلم به دنیا فریاد می زنند که کمونیسم نمرده است. کمونیسم نمرده است نه بخاطر لنین بخاطر قطعنامه ی دانشجویان در شانزده و بیست آذر, بخاطر کارگران شرکت واحد و بخاطر آرش سرخ که از یاد لنین دفاع می کند. مهشید جان, لنین در زمان خود الگوی آزادی و برابری و رفاه بود. این را از موافق تا مخالف قبول داشتند. می شود بگویی لنین کی اصلا وقت داشت که اردوگاه درست کند؟ لنین حتی یک روز هم در صدر اتحاد جماهیر شوروی نبود. در سال های اول انقلاب که جنگ داخلی بود و انتهایش هم که توسط کسانی مثل تو ترور شد و از تکلم هم بازماند. می شود بگی منبع محترمت در مورد این اردوگاه های سیبری کجاست؟ اگر در آن زمان لنین مجبور شد حکم اعدامی که خود ابتدا لغو کرده بود را دوباره بیاورد و اگر مجبور شد محدودیت هایی اعمال کند بخاطر جنگ تحمیلی سفیدها یعنی جنگ داخلی بود. مگر نه پیش از جنگ که به شهادت هر کتابی (و منجمله کتاب تاریخ شوروی ای ای اچ کار) آزادترین دولت تاریخ را داشت. به قول رزا لوکزامبورگ که خود از مخالفان لنین بود :"ین مطلب توقعی فوق انسانی از لنین و رفقایش است، ‌اگر انتظار داشته باشیم که آن‌ها تحت چنین شرایطی عالی‌ترین شکل دموکراسی، مثال‌زدنی‌ترین دیکتاتوری پرولتاریا و یک اقتصاد سوسیالیستی مطلوب را خلق کنند. با موضع قاطعانهٔ انقلابی‌شان، با قدرت عمل مثال زدنی‌شان و با وفادازی شکست ناپذیرشان به سوسیالیسم بین‌المللی،‌تحت این شرایط فوق‌العاده سخت، آن‌ها هرچه را که می‌توانسته‌اند انجام داده‌اند. خطر تنها هنگامی آغاز می‌شود که آنان امر مطلوب را به امر اخلاقی تبدیل می‌کنند و آن‌ها را به صورت مدلی از تاکتیک‌های سوسیالیستی به پرولتاریای بین‌المللی توصیه می‌کنند."

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: ashk kochike
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 16:58

اااااااااااااااااا...بس نيست يعنی ؟ حوصله کل کل دارياااااااااااااااااااااااااا...ما به همون مطالبه گربه ايت هم راضييم

E-mail: وارد نشده است
URL: ashkenasim.persianblog.com


نويسنده: n
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 15:56

ايول رهگذر جان! اتفاقا يه سايت ميشناسم : www.actionplay.com! کاملا ورژن های جديد اين بازی ها رو معرفی کرده و توضیحاتی هم داده مبنی بر اینکه مثلا ديگه شما با آتاری نميتونی از اين بازی ها استفاده کنی ...يه دستگاه جديد آمده به اسم ( به ريش پدرت خنديدی) که مختص نسل جدید بازی هاییست که لیست کردید .... آره عزيز.

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: Mahshid
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 15:39

راستی یک نفر از این لنین پرستان میتونه برای من توضیح بده اگر لنین اینقدر به آزادی بیان و قلم و دوات و مدادتراش اعتقاد داشت ، آیا این تبیعد گاه سیبری را برای تفریحات زمستانی اهل قلم و اهل بیان راه اندازی مجدد کرده بود ؟ یعنی همه ی تبعید ها و اعدام های مخالفین و اهل اندیشه در آن موقع کشک بود ؟ واقعا دلم میخواهد توجیهات شما را در سال 2006 بدانم.

E-mail: mahshid.rasti@gmail.com
URL: zananeha.com


نويسنده: Mahshid
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 12:55

شری جان دیروز با چند تا از بچه ها اینجا رفته بودیم یه رستوران هندی و چای هندی مینوشیدیم ( چرا ما میگیم چای میخوری ؟ ) یکی از دوستان در یک سمینار بچه های توفان شرکت کرده بود و میگفت که یک نفر در آن سمینار بلند شد و گفت لنین در سال 1917 در فلان سمینار فلان گفته. این دوست ما بلند شد و گفت : راستی ما از 1917 نزدیکتر نداریم ؟ 1920 ؟ 1940 ؟ 1960 ؟ 1980 ؟ آخه بابا در سال 2006 هستیم و هنوز فاکت هایمان را از سال 1917 میاریم ؟ من مطمئن هستم که این آقایان اگر یک کامپیوتر 10 سال پیش را بهشان بدهند با والده محترم قهر میکنند و تا دو روز غذا نمیخورند. اما فاکت هایشان همه از نزدیک به یه قرن پیش است. آرش جان. من هم از محبوبیت لنین در شوروی سابق خبر دارم عزیز. احتمالا برای همین محبوبیت او بود که دختران تن فروش در مسکو مجسمه ی او را پاتوقی برای یافتن مشتری ( الان را نمیگم ها ، در زمان شوری سابق اینگونه بود ) انتخاب کرده بودند. باید محبوبیت لنین را از کسانی سوال کرد که جان خود را به خطر انداختند و از دیوار برلین گذشتند ، خیلی ها زنده نماندند. باید ارزش آزادی بیان در حزب کمونیست شوروی را از کسانی سوال کرد که به خاطر عقایدشان به سیبری تبعید شدند. در زمان خود لنین هم تبعید شدند. من فکر میکنم جمهوری اسلامی هم از آزادی بیان در ایده ئولوژی خودش دفاع میکند. در ضمن کار تو درست مثل جمهوری اسلامی است که مخالفانش را به آمریکا و انگلیس میچسباند. حالا چون من میگم لنین همپای هیتلر و استالین جنایت کرد ، طرفدار تاچر ( تاچر ؟ این رو هم آپ دیت نکردی ؟ ویندوزت را آپ دیت میکنی تو ؟ ) و بوش ( خوب شد به جای بوش نگفتی آیزنهاور ، انگار راجع به بوش آپ دیت هستی دوست کوچک ِ کوچک ِ کوچک ِ من.:) هستم ؟ خمینی کوچک ِ من ، ورودت را به عرصه انگ زنان تاریخ تبریک میگویم.

E-mail: mahshid.rasti@gmail.com
URL: zananeha.com


نويسنده: آرش سرخ
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 12:35

دموکراسی و انتخابات آمریکا از نگاه حکمت: يک زيبايى دموکراسى غربى براى توريست جهان سومى و شرق اروپايى و متفکرين و مفسرينى که به اين نظام از همان دريچه نگاه ميکنند، امکانى است که اين نظام براى خلاصى فرد از سياست و انتخاب يک زندگى غير سياسى فراهم ميکند. اين را آزادى اسم ميگذارند. سمبل هاى کليشه اى آزادى غربى در اين ديدگاه، محيطها و فعاليتها و مشاغلى هستند که در آنها خلاصى فرد از هر نوع دخالتگرى دولت و جامعه و متقابلا بى ميلى اش به هر نوع دخالت در امر دولت به چشمگيرترين شکل به نمايش در ميايد. 3 در اين تلقى حقيقت مهمى نهفته است. دموکراسى غربى سيستمى براى دخالت مردم در قدرت سياسى و اداره امور نيست، برعکس نظامى براى تضمين عدم دخالت مردم است. تصور کنيد در يک رژيم غير غربى براى سلب راى دو سوم مردم و دور کردنشان از انتخابات، چه دستگاه پليسى عريض و طويل و چه اختناق سياسى اى بايد سازمان يابد. تصور کنيد براى محدود کردن مقامات عالى کشورى به يک اليت سياسى از پيش معلوم چند ده نفره و محروم کردن عامه مردم، کارگران، زنان، اقليتهاى نژادى و غيره از حق تصدى مقامات عالى کشور، چه بساط شکنجه و اعدام و چه قوانين آشکارا تبعيض آميزى بايد علم شود. 4 حال به صحنه انتخابات آتى آمريکا نگاه کنيد. قريب دو سوم از مردم به پاى صندوقها نخواهند رفت. هيچ رئيس جمهورى در آمريکا با راى اکثريت مردم انتخاب نخواهد شد. صحنه سياسى کشور تحت تسلط دو حزب و فقط دو حزب است که جناحهاى دوگانه يک هيات حاکمه واحد و يک قشر ممتاز اقتصادى بالنسبه کوچک را نمايندگى ميکنند. براى شرکت بعنوان کانديد در انتخابات رياست جمهورى، لااقل شصت ميليون دلار پول لازم است. و البته انصافا هر کس که بتواند اين شصت ميليون را، چه از محل ارث پدرى و چه با بند و بست با محافل سرمايه دارى رنگارنگ و پيش فروش کردن سياستهاى دولت آتى، پيدا کند، ميتواند آزادانه خود را کانديد کند. در تمام طول حيات اين دموکراسى هرگز يک زن رئيس جمهور نشده و حتى کانديد رياست جمهورى نبوده است. رئيس سابق ستاد ارتش و قهرمان ملى ميداند که کانديد شدنش بعنوان يک "دورگه" توسط محافل بالا تحمل نميشود و ميتواند خطرات جانى در بر داشته باشد. هيچيک از سياستهايى که در طول چهار سال آينده قرار است به اجرا در آيد نه به راى گذاشته ميشود و نه حتى اساسا به اطلاع مردم ميرسد. مقامات مسئول نهادهايى بسيار حساس و تعيين کننده، نظير قضات ديوان عالى کشور، روساى ارتش و سازمانهاى پليسى و امنيتى، اصولا انتخابى نيستند. بعد از انتخابات، مردم، چه اقليت راى دهنده و چه اکثريت خاموش، کوچکترين مجرايى براى کنترل و بازخواست دولت و مقامات ندارند. نه فقط منتخبين توسط راى دهندگان قابل عزل نيستند، بلکه دوره حکومت روساى دولت و احزاب حاکم در غرب بطور متوسط از عمر اغلب ديکتاتورها و خونتاهاى نظامى در کشورهاى غير غربى عملا طولانى تر است. 5 آيا بايد در انتخابات آمريکا (يا چند ماه بعد از آن در انتخابات انگلستان) شرکت کرد؟ انتخاب ميان باب دول جمهوريخواه و کلينتون دموکرات، که برنامه رفاه اجتماعى محقر آمريکا را برميچيند و چندين ميليون کودک آمريکايى را در طى چهار سال آتى فقر زده و گرسنه به خيابان ميريزد، انتخاب ميان جان ميجر محافظه کار و تونى بلر، که از هم اکنون عليه حق اعتصاب کارگران شعار ميدهد و حتى به يک حداقل دستمزد ساعتى ٤ پوند در "بريتانياى کبير" انتهاى قرن راى منفى ميدهد، انتخابى بى نهايت دشوار و البته بسيار عبث است. اين انتخاب را نبايد پذيرفت. زمان آن رسيده که طبقه کارگر در اين کشورها دقيقا از وراى دموکراسى غربى راهى براى دخالت در سياست پيدا کند. منصور حکمت 6 اولين بار در شهريور ١٣٧٥، سپتامبر ١٩٩٦، در شماره ٢٢ انترناسيونال منتشر شد. این یکی از سرمقاله‌های حکمت برای انترناسیونال است و ربطی به آن اثر مشهور که گفتم یعنی "دموکراسی:تعابیر و واقعیات"‌ندارد.

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: آرش سرخ
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 12:30

شراگیم جان،‌بهتر است بروی و جواب مطلب آخرم را بدهی تا من تکلیفم روشن شود این کنایه‌ها راه به جایی نمی‌برد. لیبرالیسم در مقابل قرون وسطا آزادی است اما نه در مقابل آن چیزی که انسان‌ها می‌توانند باشند. در لیبرال‌ترین کشور دنیا نیز اگر من در طبقه‌ی کارگر به دنیا بیایم تنها به جرم به دنیا آمدن در خانواده‌ای فقیر نمی‌توانم از نعمات دنیا بهره‌مند شوم. پس "آزاد" نیستم. ازادی بدون برابری بی‌معناست. برای مثال همین آزادی بیان! در همان آمریکا اگر تو در طبقه‌ی کارگر به دنیا بیایی شاید هرگز نتوانی صدای خود را به گوش هیچ کسی برسانی و در همان کشور امپراتوری‌های مطبوعاتی هستند که ذهن مردم را کنترل می‌کنند. برای مردم هویت قومی می تراشند. سعی می‌کنند مدام در مخ مردم کنند که ترک‌ها ارمنی‌ها را کشتند، گرجی‌ها آبخازی‌ها را کشتند و آبخازی‌ها فلانی‌ها را. به قول آن فرد کروات که به تلخی می گفت: تا دیروز من نمی‌دانستم کروات هستم امروز با دیدن رسانه‌ها فهمیدم باید از همسایه ی صربم متنفر باشم! آری شراگیم جان! و هرچقدر هم که من و تو برویم داد بزنیم که نه آقا جان! این درست نیست. صدای ما به گوش او نمی رسد. این است فرق آزادی بیان من و تو با آزادی بیان سناتورهای آمریکا! البته نفس "دموکراسی" دیگر ربطی به لیبرالیسم هم ندارد و "دموکراسی لیبرال"‌ فقط روی کاغذ صورت داده شده‌ی دموکراسی بوده. در طول قرن بیستم ما بیشتر شاهد عروج دو نوع دموکراسی دیگر تحت عنوان دموکراسی غربی و دموکراسی خلقی بودیم که ربط زیادی به چگونگی حق رای افراد و غیره نداشتند. نفس طرفداری از پیمان ناتو، برای مثال، نمونه‌ی دموکراسی محسوب می‌شد!‌ یک نمونه‌ی درخشان این دموکراسی کودتای شیلی و کشتن سالوادور آلنده و دوران سیاه پینوشه بود. در نقد خود دموکراسی لیبرال هم باید خیلی کوتاه بگویم که ما طرفدار اداره‌ی جامعه توسط خود مردم هستیم. یعنی شرکت در شوراها. قبلا هم گفتم که همانطور که تو خودت غذا می‌خوری و خودت می‌خوابی ، خودت هم باید در اداره‌ی جامعه دخالت کنی نه که "نماینده"ای انتخاب کنی که این‌کارها را برایت انجام دهد! اداره‌ی جامعه بخشی از وجود بشر است که باید توسط خودش انجام شود. در ضمن می‌توان گفت که ما (جریان کمونیسم کارگری در ایران و عراق)‌از معدودترین جریانات جهان هستیم که حتی با نفس استفاده از کلمه‌ی دموکراسی مخالفیم. مارکس و لنین اینچنین نبودند. (به دلایل تاریخی) و امروز هم که من فکر نمی‌کنم چپی را بتوانی نشان دهی که با دموکراسی مخالف باشد. اما این ابتکار و تصمیم جسورانه‌ی حکمت بود که در پس فروپاشی شوروری و مسابقه‌ی خودشیرینی و ندامت و زیر پا گذاشتن ارمان‌های دیروز، در مسابقه‌ی عوض کردن نام کمونیسم و جا دادن یک جور دموکراسی در ترکیب آن، "تعابیر و واقعیات" دموکراسی را مطرح کند و اعلام کند که چرا دموکراسی بر سر آزادی انسان نیست که بر سر حکومت یک طبقه است و از همین رو پوچ است. حتما می‌دانی که من دوره‌ای با حکمت خیلی مخالف بودم و یکی از دلایل جذبم به او موضع واقعا حیرت‌انگیز و موشکافی دقیق او راجع به دموکراسی بود. به تو پیشنهاد می‌کنم اثر منصور حکمت "دموکراسی: تعابیر و واقعیات" را بخوانی."

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: شراگیم
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 9:25

نمردیم و فهمیدیم معنای عدالتچی یعنی آزادیخواه...! و نیز اینکه فهمیدیم در اندونزی واژه ی کمونیسم یعنی آزادی...ممنون آرش جان بابت اطلاعات ذیقیمتی که دادی...لابد آزادی از نوع لنینی دیگر...!آن هم آزادی بیان و مطبوعات...لابد یک چیزی مشابه آزادی ایست که هر روز در رادیو و تلویزیون دولتی ایران میشنویم و خاص جمهوری اسلامی ست...! فکر کنم باید یکبار دیگر نوشته های ماکسیم گورکی را که بزرگترین روزنامه نگار و نویسنده تاریخ روسیه است در مورد این آزادی به سبک لنین بخوانی... بابا اگر ما نخواهیم زیر بار آزادی از نوع کمونیستی اش برویم باید چه کسی را ببینیم؟اتفاقا نقطه تقابل دنیای غرب با کمونیسم سر همین دموکراسی ست که تو آن را مترادف با آزادی نمیدانی...!! (ای بابا...من هرچه میخواهم چیزی نگویم هی به من سیخونک می زند!)

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: آرش سرخ
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 3:47

شراگیم جان جهت اطلاع شما "آزادی" از همان ابتدا خواست کمونیست‌ها بوده است و دفاع از آزادی بیان و آزادی مطبوعات از همان ابتدا در آثار مارکس و لنین مشاهده می‌شود. یادم هست جن تئاتر شهر (که آنارشیست است) بحثی در مورد این داشت که چطور در دوره‌ی لنین آزادی در هنر باعث رشد آن در سطح جهانی شده است. (این را جهت بحث قبلی لنین جنایتکار هم می‌گویم) در بسیاری از کشورها (مثل اندونزی) حتی اسم "آزادی" با کمونیسم تداعی می‌شد و در خود ایران "عدالت‌چی" در ترادف با کمونیسم و به عنوان معادل فارسی آن به کار برده می‌شد. در ضمن در تمام طول جنگ سرد حتی همان قطب امپراتوری شرق، همان سرمایه‌داری دولتی که این اواخر دیگر تنها در بین عوام‌فریب‌ترین سخنگویان پیمان‌های ورشو و ناتو به آن "کمپ سوسیالیسم" گفته می‌شد در کشورهای غربی نماد آزادی و آزادی‌خواهی بود. برای مثال تمام جنبش های آزادی‌خواهانه که تو از آن‌ها به عنوان "جاه طلبانه" نام بردی به نوعی به این قطب وصل بودند و این تنها به این خاطر بود که نام کمونیسم با آزادی مترادف شده بود. هر بچه‌ای در خیابان امروز کمونیسم را با آزادی و برابری تداعی می‌کند. نصف مخالفان کمونیسم می‌گویند "خوب است اما نمی‌شود" و آن وقت شراگیم از شنیدن نام آزادی و کمونیسم در کنار هم یکه خورده است! جالب است! باید شعار حزب کمونیست کارگری را با صدای بلند به یاد شراگیم آورد! آزادی، برابری، حکومت کارگری!

E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/


نويسنده: شراگیم
جمعه، 12 اسفند 1384، ساعت 2:29

نازنین جان...آزادی؟ شوخی می کنی دیگر؟ شعار کمونیستها آزادی بوده؟ کدام آزادی؟اینها که همیشه برای آزادی های افراد چنگ و دندان تیز کرده اند...اصلا گیر اصلیشان سر همین آزادی ست...در ضمن همان مکتب واپسگرا و عقب افتاده هم با شعارهای انسانی و برابری و برادري به زعم تو ميليونها نفر را کشت...!امروز اگر به عملکرد خود نقد داشته باشند یعنی دیگر مشکل حل است؟ یعنی من اگر بیایم و بگویم اسلام ناب محمدی هنوز در هیچ جامعه ای اجرا نشده و اگر اجرا شود دنیا گلستان می شود تو حرف من را باور می کنی؟يعنی اگر فرقه ای در اسلام به عملکرد اين اسلام خونریز که تو می گویی نقد داشت محق است؟ یعنی آن اسلام را باید فراموش کرد و زمام حکومت را دست اینها داد؟تو باور می کنی؟

E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com


نويسنده: nazanin
پنجشنبه، 11 اسفند 1384، ساعت 22:41

درضمن تو نميتونی يک مکتب ييشرو و انسانی رو که شعارش ازادی و برابری انسانهاست با يک جريان وابسگرا و عقب افتاده مقايسه کنی درمورد مذاهب بخصوص مذهب اسلام که ميدونی ميليونها انسان کشته شدند تا اين طاعون نکبت در سرزمين من و تو شيوع بيداکند هم کمی حرف بزن بعد از ۱۴۰۰ سال بغير از کثافت و جهل و تعصب و فقروادمکشی چه دستاوردی برای جامعه بشری داشته ؟؟؟

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: nazanin
پنجشنبه، 11 اسفند 1384، ساعت 22:8

شراگيم عزيز....... خود اين رفقا که دارند داد ميزنند که عملکرد ۷۰سال گذشته چب رو قبول ندارند دقيقا درست ميگويی اما بايد ديد که کجای بايش مي لنگد؟؟؟؟ تو حالا گير دادی به اين....... ۷۰ سال در عمر تاريخ يعنی هيج ما از گذشته هامون مياموزيم

E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است


نويسنده: آرش سرخ
پنجشنبه، 11 اسفند 1384، ساعت 19:41

شراگیم جان، من قسمت نهایی بحث را نوشته‌ام و سوال‌های نهایی را مشخص کرده‌ام گرچه جواب تو به نازنین جدا در بعضی جاها عجیب می‌شود. مثلا راجع به دیکتاتوری پرولتاریا. من در مطلب آخر توضیح داده‌ام که چرا دیکتاتوری پرولتاریا دیکتاتوری است! (و دنیای الان در آزادترین کشورها دیکتاتوری بورژوازی است) منتهی تو واقعا فرق دیکتاتوری با استبداد و دسپوتیسم را نمی‌دانی؟ یعنی می‌دانستی اسپینوزا هم طرفدار دیکتاتوری آزادی است؟ در ضمن بعد از این همه زر زدن من راجع به جنبش‌های اجتماعی هنوز می‌گویی "خودجوش" و این را با کمونیسم متفاوت می‌دانی؟ و بعد یک سوال می‌دانستی جنبش سیاهان نیز نه از راه فرهنگی! که از راه مبارزه در خیابان بود؟ بگذریم فکر می‌کنم در مطلب اخیرم سوالات را مشخص پرسیده‌ام و جواب سرراست تو می‌تواند این بحث را تمام کند و حداقل معلوم باشد هر کسی از چه چیزی دفاع می‌کند. ولی در همینجا هم نازنین درست می‌گوید که جواب سوال 3 الف و ب را ندادی و راستش هنوز هم ندادی! همه مثال‌هایی که می‌آوری با مبارزه‌ی قهرآمیز پیش رفته‌اند. همه با خیابان و درگیری پیش رفته‌اند. و بخش ب هم عزیز جان هیتلر را نمی‌خواهد جواب بدهی. بخش های دیگر