اگر یادتان باشد حدود یک ماه و نیم پیش مطلب طنزی نوشته بودم با عنوان «ای گودزیلا...» که اتفاقا آن مطلب هنوز در دسترس است و هنوز آرشیو نشده است و اگر همین اسکرول سمت راست را کمی تکان دهید آن پایین ها پیدایش می کنید...البته طنز که نمی شود گفت و بیشتر یک شوخی و یا شاید کنایه بود به آرش سرخ عزیز که بحثهای خیلی جدی ای را در پی داشت...بحثهای صفحه نظر خواهی آن نوشته تازه گل انداخته بود که آرش یک دفعه استاپ داد و گفت که می رود که یک جواب مفصل و مستدل برای حرفهای من بنویسد و بازگردد...خوب ما هم گفتیم باشد و او هم رفت که جواب نقدهایی را که من بر حزب گرایی و سیاست زدگی نوشته بودم را بدهد و بیاید...به هر حال گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه بالاخره بعد از یک ماه و نیم دست منصور حکمت از آستین آرش نازنین بیرون آمد و امروز بالاخره چشم ما به جمال آن پاسخ تاریخی روشن شد که به صورت سرگشاده و در وبلاگ آرش منتشر شده بود...راستش اول میخواستم بروم و در نظرخواهی همانجا اول کلی بد و بیراه به آرش بگویم که یک ماه و نیم ما را گذاشتی سر کار و آخر سر هم بخش اعظمی از نوشته ات تکرار همان چیزهایی بود که عینا در نظرخواهی یک ماه و نیم پیش مطرح کرده بودی و جواب شنیده بودی و بعد هم شروع کنم به دفاع از خود که من کی گفتم که چنین است و چنان است و حزبی بودن و متعصب بودن چه ربطی به لویی پاستور دارد و آقای گودرزی و شقایق خانم دقیقا کجا و کی با هم آشنا شده اند که ما خبر نشدیم و...و...و... بعد دیدم خدا را خوش نمی آید و توی ذوق کسی نباید زد...و بهتر است جای اینگونه حالگیری کردن از دیگری به اصل مطلب پرداخت...
این بود که تصمیم گرفتم به جای آنکه بیایم و خط به خط به متن آرش (که خوب انصافا نکاتی گرچه تکراری ولی قابل بحث هم در آن بود) جواب بدهم و سطح بحث را به مصادیق بکشانم, بیایم و یکبار دیگر از ابتدا صورت مساله را طرح و تکرار کنم و در ضمن جمعبندی مختصری هم از آنچه گفتم و شنیدم داشته باشم ...(گرچه این را هم داخل پرانتز عرض کنم که به علت تالمات شدید روحی و روانی که امروز عصر نصیبم شد و این دختری که ما را استرپتیز کرده بود ساعتی قبل زنگ زد و گفت که میخواهد به ولایتش بازگردد و هرچه بین ما بود و نبود را (منجمله خاطره آن عمل شنیعی که با من کرد!) به خاطره ها بسپارد, حال و روز خوشی ندارم... ولی شاید لااقل فکر کردن به این مقولات حواسم را از آن ماجرا منحرف کند!)
سعی می کنم تا جایی که می توانم روشن و واضح بنویسم...گرچه گفتنی های زیادی قبل از طرح این بحث اینجا مطرح شده که خواندن انها قبل از خواندن این سطور واجب کفایی ست!
این دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم چگونه دنیایی ست؟ دنیای بدی ست؟ دنیای خوبی ست؟ باید تغییرش داد...؟ نباید تغییرش داد؟ باید یکدستش کرد...؟ نباید یکدستش کرد...؟ آیا یک فرمول جادویی برای سعادتمند شدن بشر وجود دارد که این فرمول در اختیار یک گروه خاص است؟ آیا این عده حق دارند آدمها را یک به یک بگیرند و این اکسیر سعادت را مثل داروی تلخ فلج اطفال در حلقوم بشریت بچکانند؟ اگر دارند از کجا این مجوز گرفته اند؟ آیا یک مجوز ازلی و ابدی بوده است که مثل اسلامگراها از جانب پروردگارشان و یا علمای دینیشان به آنها تفویض شده است و مو لای درزش نمی رود...یا اینکه یک عقل کل تاریخ بشریت به نام مارکس این مجوز را به آنها عطا کرده است؟ اگر بخواهم یک مقدار تخصصی تر و عمیق تر به ماجرا نگاه کنم آیا تلاش برای ایجاد یک جامعه سوسیالیستی ولو به زور سرنیزه مشابه تلاش برای ملغی کردن برده داریست...؟یعنی آیا می شود این آرش سرخ را گفت که اسپارتاکوس دوران ماست؟ این تنها نکته ایست که با وجود اینکه هیچگاه طرح نشد اما در این یک ماه و نیم گذشته ذهن من را به خود مشغول کرده بود...مسلم است تمام جریان ها و احزابی که برای قبضه کردن قدرت تلاش می کنند چنین داعیه ای دارند...هیچ حزبی نمی آید و بگوید که ما میخواهیم قدرت را داشته باشیم تا منافع طبقه خودمان را تامین کنیم...همه یک فرمول جادویی در اختیار دارند که ادعا می کنند قادر به خوشبخت کردن بشریت است...یکبار در نظر خواهی وبلاگ شبح نوشته بودم که این دنیا یک دشت وسیع است که عده ای سوار کار در آن مسابقه بز کشی می دهند...سوارها برای ربودن این لاشه ی عزیز در پهنه ای به وسعت تاریخ با هم کورس گذاشته اند و در هر برهه ای هرکدام آن را از دست دیگری قاپیده اند تا برنده ی مسابقه باشند...چه فرق دارد که برنده کیست؟ یک روز اسلامگراها پیروز می شوند و روز دیگر کمونیستها و روز بعد لیبرال ها و روزهای بعد کسان دیگر...کاپ و نشان افتخار است که در میان هلهله و شادی طرفداران هر تیم دست به دست می چرخد و انتهای هر مسابقه این لاشه ی بز که دست بر قضا اسمش بشریت است گوشه ی میدان مسابقه خاک گرفته و تکه پاره از یاد می رود...
چند روز پیش مطلب جالب و هیجان انگیزی میخواندم در روزنامه شرق از پوپر...هیجان انگیز از این لحاظ که همیشه فکر می کردم این فکرها خاص خودم است و برایم خیلی مهیج بود که حرفهای خودم را از زبان انسانهایی بشنوم که اسم و رسمی دارند...
قسمتی از این مصاحبه را عینا از روزنامه شرق مورخه دوشنبه 24 بهمن 1384 نقل می کنم:
سوال: شما زمانی بر این نظر بودید که در میان آرمانهای سیاسی, آنکه ادعای خوشبخت کردن بشریت را دارد شاید از همه خطرناک تر است. این را نیم قرن پیش از این به زبان آوردید. آیا هنوز بر سر سخن خود باقی مانده اید؟
پوپر: بله , واضح است که هنوز بر سر حرفم باقی ام. البته بدیهی ست که برای خوشبختی دوستان نزدیک باید تلاش کرد, ولی نه برای «بشریت». البته من در آن زمان این را هم اضافه کردم که تلاش برای برپایی بهشت بر روی زمین, همیشه راه به جهنم برده است. کسانی که می پندارند قادرند بشریت را سعادتمند کنند, آدمهای خطرناکی اند.
سوال: چرا معتقدید که این انسان ها خطرناکند؟ آدمی خواهی نخواهی امید به خوشبختی دارد و رویای زندگی بهتری را در سر می پروراند.
پوپر: اما این رویا, رویای خطرناکیست. چرا که آدمی پس از مدت کوتاهی تصور می کند که محق است « انسان های شرور» بی شماری را از میان بردارد تا دیگران را خوشبخت کند. به عبارت دیگر هدف وسیله را توجیه و تقدیس می کند.
سوال: معتقدید که این رویا در هر حال و ناگزیر راه به جهنم می برد؟
پوپر: تازه وقتی هم که این رویا به حقیقت پیوست همه بد و بیراه می گویند و ناسزا نثار دنیا می کنند. ما در دنیای خوبی زندگی می کنیم. در مقایسه با گذشته ها تفاوت از زمین تا آسمان است. با این همه هیچکس این واقعیت را به زبان نمی آورد و همه به دنیا بد و بیراه می گویند. واقعیت این است که متولیان دین و روشنفکران جاه طلب مدام مردم را وسوسه می کنند و فریب می دهند...
دقیقا همین است...متولیان دینی و روشنفکران جاه طلب...دعوا سر خوشبخت کردن من و تو نیست...حتی کسی که در لابراتوارش شبانه روز کار می کند تا با اکتشافش میلیونها انسان را در برابر بیماری و مرگ واکسینه کند محرک اصلی اش جاه طلبیست...ولی فرق او با کسی که داعیه قبضه کردن قدرت را دارد این است که او به هر حال برای بشریت خطرناک نیست...چون او نیازی ندارد که کسی را برای رسیدن به قله های افتخار و شهرت و حتی ثروت از سر راه بردارد...او کارش را می کند و من و تو از نتیجه کارش بهره می گیریم و موقعی که نامش برده می شود کلاهمان را به نشانه احترام و قدر دانی برمی داریم...انسان خود خواه تر از این است که خودش را فدا کند برای نجات دیگری! ...رنج کشیدن و جانفشانی برای نجات بشریت کار مسیح است که آن هم می گویند افسانه بود...نه کار من و تو و آرش سرخ و لیدر های گردن کلفت احزاب...!این آرشی که انقدر در مقیاس های کهکشانی غم بشریت را می خورد اگر یک روز بزند و بلیط بخت آزمایی اش یک میلیون دلار برنده شود چقدر از آن را حاضر است که به موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی واریز کند؟چقدرش را حاضریم بدهیم که یک حلبی آباد را در جنوب تهران به محلی برای زندگی انسانی صد خانوار تبدیل کنیم...؟به نظر اینها حساب بشریت از بشر جداست...بشریت برایشان اعتبار و مقام و شهرت و قدرت و مکنت و احترام اجتماعی و هزار چیز دیگر به همراه می آورد که این بشر مادر مرده نمی آورد...واقعا اگر این بودجه های نجومی که خرج تبلیغات برای احزاب در سراسر دنیا می شود برای تک تک افراد بشر خرج می شد امروز دنیای بهتری نداشتیم...؟ اگر صرف ساختن مدرسه و دانشگاه و درمانگاه و کتابخانه می شد به بشریت بیشتر خدمت می شد یا صرف تبلیغات آنچنانی و یارگیری و بازیهای سیاسی و...؟ می دانم چه می خواهید بگویید...می خواهید بگویید حزب شما فرمولی در اختیار دارد که اگر به قدرت برسد سرچشمه فقر و فلاکت را در دنیا میخشکاند...پس بهتر است که جای اینکه پول ها و وقتتان را خرج تک تک مردم کنید صرف رسیدن به قدرت و خدمت به بشریت کنید...من خدمتتان عرض می کنم که زرشک...!
شیوه ی اداره هر کشوری به مردم آن کشور مربوط است که آن هم با رای گیری به دست می آید...شما چه کاره اید که برای بشریت نسخه میپیچید؟ اگر در کشوری حکومت دیکتاتوری وجود دارد که رای گیری آزاد ندارد باز مشکل مردم همان کشور است که این حکومت را سرنگون کنند یا نکنند...خلایق هرچه لایق...آخوند ها باید خیلی وقیح باشند که بخواهند اروپا را زیر پرچم اسلام در بیاورند و شما هم خیلی باید وقیح باشید که بخواهید در ایران حکومتی بر سر کار بیاورید که یکی از اصولش الغای مذهب است...!بابا بگذارید مردم زندگیشان را بکنند...باور کنید اینجا یک عده هستند که به نام مذهب از مردم سواری بگیرند...سوارکارهای قابلی هم هستند...باور کنید این اسبی که من میبینم به شما رکاب نمی دهد مگر اینکه بعد از سوار شدن آنقدر بزنیدش که نیمه جان شود...! اگر مردم واقعا یک حکومت کمونیستی میخواستند که خاتمی با آن لباس روحانیتش دو دوره آنقدر رای نمی آورد...!
نمیخواهم بحث وارد مصادیق شود ولی دیدن این چیزها برایم تهوع آور است...وقتی آرش را می بینم که چطور سینه چاک می دهد که حزبیست و چطور برای توجیه حزبی بودن خودش از آدمهایی فاکت می آورد که هنرمند بوده اند و نویسنده بوده اند و حزبی هم بوده اند...!
وقت زیادی ندارم...باید بروم سر کار...این نوشته ها احتیاج به پرداخته شدن دارد...احتیاج به تکمیل شدن دارد...احتیاج به مطالعه بیشتر دارد...احتیاج به وقت دارد...اگر روزنامه نگار بودم یکهفته چنین نوشته ای را ورز می دادم...بدی وبلاگ همین است...مثل غذای آماده جویده و نجویده باید مطالب را قورت داد...حداقل من اینگونه هستم...نمیتوانم مطلب را نگه دارم تا برگردم و سر فرصت بازنگری و ویرایشش کنم...ولی اسکلت بحث درست است...مایه دار است...روکارش را باید یک ماله می کشیدم که وقت ندارم...آرش واقعا پسر خوبیست...خیلی وقتها به اینهمه پشتکاری که برای نوشتن و ترجمه و خواندن دارد حسودی ام می شود...تنها نکته منفی شخصیتش جاه طلبی بیش از حدش است که خوب در همه ی ما به نوعی وجود دارد...منتها جاه طلبی آرش خطرناک است...!
در انتها باز هم می گویم که این نوشته به همراه کامنتهای مطلب قبلی تکمیل می شود...یعنی اکثر حرفهایی را که آنجا زده ام دیگر اینجا تکرار نکرده ام...
همین!
نويسنده: شراگیم
جمعه، 5 اسفند 1384، ساعت 0:1
اوه...آرش جان ببخشيد...سر قضيه مهشيد و حرفهايی که زدی عصبانی بودم...الان که دوباره کامنتم را خواندم ديدم تند حرف زده ام...به هر حال من از اول هم که با تو وارد بحث شدم حرفم اين نبود که چرا به حزبی ها می گويند متعصب...اصلا اين چيزی نيست که بشود در موردش بحث کرد...یعنی ارزش بحث ندارد...به هر حال اگر واقعا از اول حرف تو اين بوده و خواستی در مورد اين بحث کنی من متوجه اين قضيه نبوده ام...فکر می کنم بحثمان در همين مسيری که جلو می رود اصولی تر و منطقی تر است تا بحث بر سر اينکه چرا به کمونيست ها متعصب می گويند!واقعا نمی فهمم که چه نتيجه ای قرار است از اين فاز بحث گرفته شود که انقدر تو رويش زوم کرده ای؟؟اگر نتیجه مطلوب تو این است که حزبی بودن معادل متعصب بودن نيست که همين الان من تسليمم...فرض می کنيم که چنين باشد...خب حالا چه چيزی تغيير کرد؟اين قضيه چه نقطه ی عطفيست در اين مباحثات ما؟
E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com
نويسنده: آرش سرخ
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 23:1
شراگیم جان، امیدوارم من به اندازهی سنم اما تو هم حداقل یک ذره فکر کن و چهار خط بنویس. عزیز جان، بحث بر سر این نبود که چرا من متعصبم، اصلا یادت هست چرا داریم همهی اینها را بحث میکنیم؟ یادت هست عنوان مطلب اول من چه بود؟ "دربارهی تعصب".و توضیح دادم که این اتهام هیستریک اتفاقی نیست و به همهی کمونیستها وارد میشود و بعد از تو خواستم که بگویی چرا تحزب به طور کلی تعصب میآورد، جدا عجیب و غریب است! یعنی واقعا یادت رفته؟ در ضمن شراگیم جان، اصطلاح توپ در زمین تو بودن از سادهترین اصطلاحات است که منظور از آن اینست که نوبت تو است جواب بدهی و ربطی به توپ بازی ندارد. متاسفانه ، بخصوص در این کامنت اخیر، تو به طرز زنندهای خود را بالاتر تصویر میکنی. این شیوهی بحث نیست عزیز. برو بحثهای مارکس با فلان فیلسوفک را ببین و ببین چگونه با او برابر برخورد میکند. واقعا الان به بعضی جملههایت نگاه می کردم، گفتم کدام یک بچه گانه تر است؟ "شیوه ی اداره هر کشوری به مردم آن کشور مربوط است که آن هم با رای گیری به دست می آید." اگر تو این یک خط را برای هر کسی نوشتی و آن را قبول کرد من حاضرم همینجا هر چه تو گفتی قبول کنم. خلاصهی کلام اینکه از آن بالا بیا پایین. در ضمن اگر من تومار مینویسم بخاطر اینست که همهی نکات تو را پاسخ دهم و در ضمن جملههایم را دقیق مینویسم. (بر خلاف تو) بهرحال پاسخ را خواهم داد و فقط خواستم بگویم بهتر است یادت نرود که دو تا رفیقیم و بحث میکنیم. یک کمی بیا پایین و به حرفهایم گوش بده. از ته قلبت. به قول لنین:" تئوری خاکستری است، دوست من. اما سبز، درخت جاودان زندگی است."
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: گلابتون
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 19:19
ببين عمو جان! وقتی تو اينجوری آپ می کنی من مجبورم نخونده نظر بدم... بعداْ می خونم.
E-mail: وارد نشده است
URL: mahii.persianblog.com/
نويسنده: شراگیم
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 17:56
آرش عزيز جوش نيار...مهشيد رفته مسافرت و فکر هم نمی کنم که برگردد علاقه داشته باشد که نظر تو را در مورد اينکه چقدر چپ است بداند...پس زياد به خودت زحمت نده...اما در مورد تعصب تو...من نمی دانم چرا انقدر اصرار داری که بحث را از اصل به فرع بکشانيم...چند بار هم در طول گفته هايت اشاره کردی که خوب ديگر برويم سراغ تعصب من و حالا دیگر باید شراگیم بگوید که به نظرش چرا من متعصبم و از این قبیل حرف ها...روانشناسی رفتاری (گفتاری) تو چه گره ای از بحث ما را باز می کند؟ من اگر جواب آن قسمت از حرفهايت را نداده ام دليلش اين نيست که آنها را نخوانده ام يا جوابی برايش ندارم...دليلش اين است که موضوع بی اهميتی ست...واقعا فکر می کنی برای کسی مهم باشد که بيايد و نظر من را در مورد متعصب بودن تو بخواند...مثل اين است که تو حين يک بحث يک جا بگويی که شراگيم انسان بد اخلاقی ست و من بحث اصلی را رها کنم و گير بدهم که الا و بلا بايد توضيح بدهی که چرا می گويی من بد اخلاقم...! و ثابت کن که من بد اخلاقم و برهان بیاور که من بد اخلاقم و خلاصه کل بحث را با شخصی کردن موضوع لوث کنم... بگذار خلاصت کنم...اگر جايی حين گفتگو تو را متعصب خطاب کرده ام از بيخ و بن اشتباه کرده ام...انقدر اين موضوع بی اهميت و شخصی را کش نده...نشان بده که بيشتر از سن و سالت رفتار می کنی...! در ضمن آرش جان من مثل تو علاقه ای به طومار نويسی ندارم...(گرچه گاهی از سر ناچاری نوشته هایم طومار می شود) من فقط قسمتهايی از حرفهايت را پاسخ می دهم که احساس کنم نکات کليدی بحث است و پيگيری آنها ميتواند راهگشا باشد...والا هيچ دليلی ندارد که اگر تو ۱۰ صفحه در جواب من می نويسی من هم ۱۰ صفحه در جواب تو بنويسم...حالا اگر فکر می کنی نکته ی مهم و تعيين کننده ای را طرح کرده بودی و من آن را دور زدم و جواب ندادم صراحتا اعلام کن تا ببينم چه چيزی را از قلم انداخته ام که پاسخش ممکن بود برای ادامه ی این بحث تعیین کنده باشد...!(امیدوارم نگویی تعصب من!) در آخر آرش جان...بحث توپ بازی نيست...ديگر از من گذشته که بخواهم با تو توپ بازی کنم...اگر هرجا حس کنم که جواب هايت چکشی و یا از سر لجبازی ست و بحث برای تو جنبه ی توپ بازی پیدا کرده است خودم را از ادامه اين بحث کنار می کشم!
E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com
نويسنده: ali
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 15:57
سلام يادته با چرخ اومده بودی اصفهان ؟ اگه خدا بخواد عيد ميخواهيم بريم جنوب اگه پايه ای سر بزن و آره ديگه
E-mail: وارد نشده است
URL: kolahzard.blogsky.com
نويسنده: آرش سرخ
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 14:0
شراگیم جان،پاسخ تو بسیار ناقص بود و جواب بسیاری نکات مرا ندادی. اشتباهاتی را هم کردی و پاسخ اشتباهات قبلی خود را هم ندادی. بهرحال جوابت این حسن را داشت که من الان میتوانم یک مطلب دیگر بنویسم و این دفعه کاملا توپ را بیاندازم در زمین تو و از تو سوال کنم. در ضمن نمیدانم چرا مدام جواب سوالم راجع به تعصب مرا نمیدهی. این موضوع اصلی بحث بوده است. در ضمن حتی این گمان برم داشت که شاید مطلبم را کامل نخواندهای و از این خیلی ناراحت شدم. چون بهرحال من برای نوشتن آن ده صفحه وقت زیادی صرف کردم. پاسخت را خواهم داد. همین امشب. در یک شب دلپذیر دیگر. امیدوارم، شراگیم عزیز، که به حرفهایم گوش دهی و "کل کل" نکنی و واقعا کمی فکر کنی.
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: آرش سرخ
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 13:55
جالب است! این کامنت آخر مهشید را باید طلا گرفت جنایات "لنین و استالین و خمرها". واقعا که افسوس بر "چپ پسا استالین" افسوس بر خودباختگان ، افسوس و اندوه بر شکستخوردگان. میگویند تاریخ را فاتحان مینویسند باید اما اضافه کرد که تاریخی که شکست خوردگان مینویسند هزار بار بدتر است زیرا چیزی نیست جز همان اولی در لباس نوحه و تعزیه. کسی که نام لنین را کنار استالین و پل پوت بیاورد جز افسوس لایق چیزی نیست. مهشید جان، تو بیجا میکنی اگر هشت مارس را جشن بگیری، چون همان لنین جنایتکار آن را نهادینه کرده است. تو بیجا میکنی اگر بروی و رای بدهی چون همان جنایتکار رای به زنان را در جهان پیاده کرد. کثیفترین جناحهای بورژوازی از دایرهالمعارفها تا کتابهای تاریخ همگی بر این واقفند که لنین در زمان خود از نظر خود بورژوازی یک مبارز آزادی و برابری بود، در بدترین حالت چیزی مثل چه گوارای دههي 60 و کسانی چون عرفات در دههی 80 و نلسون ماندلا در دههی 90. واقعا شرمآور است. امروز و با این حرف مهشید واقعا باری از روی دوشم برداشته شد. اگرلنین، تجسم آزادی و برابری در قرن بیستم، دلیل اصلی اینکه اصلا چیزی به نام آزادیخواهی در قرن بیستم وجود داشت، جنایتکار است، حتما منصور حکمت و آرش سرخ و آذر ماجدی و بقیه هم جز همان جنایتکاران هستند.(کسانی که مهشید معمولا روزی یکبار بهشان فحش میدهد را مثال زدم) به دیالوگ مهشید نگاه کنید و یاد اخطار اخیر شورای اروپا راجع به اینکه چرا هنوز احزاب کمونیست آزاد هستند بیافتید. این مککارتیسم است! این آنتی کمونیسم عریان است! شراگیم جان، میبخشید که وبلاگت را به چنین حرفهایی آغشته کردم اما وقتی کسی که خود را چپ بداند اینطور راجع به لنین بنویسد، واقعا جز شرم و افسوس چیزی نصیبش نیست.
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: ashk kochike
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 12:51
پس=> قرار من و تو ،تو چين چين دامن عشق =)) بيا هم گربه هامونو مزدوج کنيم هم خودمونو =))... من برا گربه ام هم يه دامن چين چين ميدوزم اون دو تا هم برن تو چين دامن عشق خودشون
E-mail: وارد نشده است
URL: ashkenasim.persianblog.com
نويسنده: Mahshid
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 11:42
شری جان. مسافرم و بايد چمدان را ببندم. ببخش که بعد از سوال برنگشتم و جوابت را بخوانم.از بابت قفل و کليد وبلاگ هم ممنون. مسئله ای نيست. همينجور هم ميشود نوشت. در رابطه با درسهايم نوشته ها و نطق های هيتلر را ميخوانم. در قسمتی چيزی ديدم که برق از سرم پريد: اگر يک نفر را بکشی ، آدمکش محسوب ميشوی . با کشتن هزاران نفر ، تاريخ جهان را ميسازی. شايد همين هاست که در همين سوئد دمکراتيک هم هنوز راجع به جنايات لنین و استالين و خمرها و همه ی ديگرانی که به نام ايدئولوژی و دين ميکشتند آهسته صحبت میشود.
E-mail: mahshid.rasti@gmail.com
URL: zananeha.com
نويسنده: آرش سرخ
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 8:42
در پاسخ به کامنت آخری: عزیز جان, قضیه شیوه ی بحث نیست. قضیه تفاوت بحث با فحش های چاله میدانی و عربده کشی های مهشید است که خودش هم تا حدودی به آن اعتراف کرده است. در ضمن عزیز جان، مطمئن باش که من به دنیا با چشمان باز نگاه میکنم. یک لحظه که هیچ، بسیاری از لحظات به این فکر میکنم که شاید فکرم تغییر کند. مطمئن باش که من فقط برای همین بحث میکم که شاید شراگیم درست بگوید و شاید فکر مرا تحت تاثیر قرار دهد. منتهی تا الان که اینطور نبوده و فکر میکنم حرف خودم درست بوده. راجع به اینکه حرفهایم را کپی پیست کردهام بهتر است بگویی کجای مشخص را منظورت هست. تهمت زدن آن هم بدون نام و نشان مسئولیت دارد، عزیز جان.
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: name
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 1:30
آرش هی مياد می گه ببينيد من و شراگيم داريم مثل آدم بحث می کنيم، شراگيم بر خلاف مهشيد بلده بحث کنه. بعد بريد وبلاگش می بينيد خود شراگيم هم براش نوشته من نمی دونم با تو چطوری بحث کنم آقا! فقط بلد است اين آرش هی بيايد حرف های افراد حزب به علاوه ی حرف های مارکس و انگس و چند مارکسيست ديگر را کپی پيست کند و حتی منبعش را ذکر نکند (در بيشتر مواقع) و به عنوان حرف های خودش جا بزند! با خودش نمی رود فکر بکند. حتی اصطلاحات روزمره ش هم از افراد حزبش کپی کرده (همان آشپزخانه و ...). از خودش بی خود شده. خودش را گم کرده. با خودش فکر نمی کند که شايد يک دهم درصد امکان اين که طرف مقابلش درست بگويد هست! چشمانش قابل به ديدن اين که او هم امکان دارد اشتباه کند نيستند.
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: آرش سرخ
پنجشنبه، 4 اسفند 1384، ساعت 1:8
شراگیم جان یه جواب دادم ببینم کی مییاد روش جواب بیاره:) از شوخی گذشته یه چیزایی نوشتم!
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: ashk kochike
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 23:8
چيزه ميخواين جا کم اورردين منم کامتينگمو بدم يه وقت مطلب قطع نشه ! !هی ميگم الانا شری بايد آپ کنه نگو تو کامنتينگ پست جديد رو نوشتی !..ببين ما صبر ميکنيم گربه اتون از حالت مميز بودن خارج شه چون ميخوايم از يه خانواده اصیل گربه بستونيم ...گربه رو هم ميکنيم داماد سر خونه !...برا خيلی مهمه که بابای گربه افکار سياسی داشته باشه !...( بابای گربه منظور همون خاله شری ه ...خاله شری؟ يا عمو شری؟ ) ... ببين من گربه امو مي آرمA5 يه مذلی ميارمش که نفهمه برا چی اوردمش تو هم داماد و بيار يه جوری حفت و جور کنيم همو ببينن ببينيم علف به دهن بزی شيرين ميآد يا نه ( بزی کيه الان دقيقا اين وسط ؟)...
E-mail: وارد نشده است
URL: ashkenasim.persianblog.com
نويسنده: آرش سرخ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 21:36
فکرهای جدی دارم و اس جی را به حال خود میگذارم. اما راجع به قصه گوی عزیز. خواستم سوالشان را پاسخ بدهم. قصه گو جان،من چند فاکت را خدمتتان بگویم و آن هم اینکه در اوج قدرت شوروی نیز نه تنها اکثریت کسانی که خود را کمونیست میدانستند با آن مخالف بودند و از آن به عنوان "سرمایه داری دولتی" یا "بوروکراسی اداری" یاد میکردند (جدا از اینکه من با این تعابیر موافق یا مخالف باشم) حتی خود غرب نیز در زمان اوج شوروی را معادل کمونیسم نمیدانست. من مقالهی واشینگتن پست را ترجمه کردهام که چطور در زمان استالین از مارکس فاکت میآوردند که بگویند شوروی و چین با مارکسیسم متفاوتند. بحث تفاوت لنینیسم و مارکسیسم (که البته خزعبل است) از بحثهای کلاسیک بورژوازی بوده است. در واقع این فریبی بود که پس از دههی 90 شروع شد. فریاد "کمونیسم مرد" فریادی به صد کشتن کمونیسم بود و گواهی بر زنده بودنش! در واقع نه فقط برای کشتن کمونیسم بلکه باری کشتن هر آرمانخواهی، برای رسیدن به عمارت باشکوه پایان تاریخ، برای فوکویامائیسم! پس امیدوارم این را از من قبول کنید که حداقل ما شوروی را کمونیستی نمیدانستیم. هیچ جای دیگر را هم اینطور نمیدانستیم و تحلیلی راجع به هر کدام داریم که چرا اسم کمونیستی را انتخاب کردهاند. کمونیسم ما کمونیسم کارگری بوده که من در مطلب اخیر خودم از آن صحبت کردهام. کمونیسم کارگری مختصرا یعنی جنبش کارگران علیه دنیای موجود که خارج از ارادهی من و شما موجود است. ما نیز همیشه تلاش میکنیم این جنبش را به پیروزی برسانیم و امروز فکر میکنم واقعا دیگر به بربریت کشیده نشدن انسان به پیروزی این جنبش رقم خورده است. اما یک نکتهی دیگر باید گفت که همان جنبش شبه سوسیالیستی این کشورها وضع بسیار بهتری برای آنها فراهم کرده بود. (نسبت به اقتصاد بازار) امروز به اروپای شرقی و لهستان و اکراین و گرجستان و ارمنستان نگاه کنید و ببینید که پس از رفتن شوروی به چه روزی افتادهاند. (این به معنای دفاع از شوروی نیست، به معنای دیدن حقایق است) در ضمن یک سوال هم از شما دارم. ایران مدعی دموکراسی است. آمریکا هم با حمله به عراق همینطور. چرا از دموکراسی دفاع میکنید؟
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: قصه گو
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 21:20
سلام شراگيم جان٬ يک خواهش کوچولو: لطفاْ برای يه مدتی پست جديد نگذار! اين دعوای نظر خواهی وبت داره خيلی بامزه می شه٬ هر دو طرف دارن با پنبه سر می برن! خدا می دونه من هر روز صبح با چه شوقی ميام کامنتهات رو می خونم عزيز! درضمن جهت سوژه ادامه بحث: يکی از اين طرفدارای محترم کمونيسم لطفاْ برای من شرح بده که وقتی که کشورهای کمونيستی اين طور شکست خورده اند و مثلا مهمترين صادرات تعدادی از کشورهای اروپای شرقی از شدت بيچارگی فا*حشه به کل دنیاست چرا شما عزيزان همچنان نسخه برای بشر می پيچيد؟
E-mail: وارد نشده است
URL: ilena.persianblog.com
نويسنده: SJ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 18:3
آرش جان ادرار بچه تا پنجاه سالگی پاک است!! :) با اين حساب تکليف شما روشن شد، چه ده سالت باشد و چه پنجاه سالت توفیری نمیکند! :) ... اينم گفتم تا در بامزگيم شک نکنی... و اما آرش عزيز اصلا قصد رنجاندن شما را نداشتم، متاسفم اگر ناراحت شدید، ترجیحا شما را به حال خودتان میگذارم ... راستش هرچه میگذرد چشمانم بیشتر گرد میشود! کسی که داشتن يک دکترا را -مخصوصا اگر در سن بيست و يک سالگی باشد- مجوز انجام هر غلطی ميداند! وامصيبتا دارد!... در ضمن فقر جز تباهی نويد چيز ديگری را نميدهد که مارکس در شکل آکادميکش آن را به جهان عرضه کرد آقای مطالعه!! :) اين مارکس يک دوست مثل شما داشته باشد به دشمن نياز ندارد با اين دفاع کودکانه تان! ;) موفق باشيد.
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: آرش سرخ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 16:58
و اما شراگیم جان، من به سرعت تو نیستم و اجازه میخوام پاسخت را تا یکی دو روز آینده بنویسم. منتهی یک نکته را گویا اشتباه فهمیدهای. من استالین را ستایش نکرده بودم. توضیح داده بودم. من به طور اتوماتیک از هر آدمی که هزاران انسان کشته باشد نمیتوانم تعریف کنم و در ضمن کسی که صنعتی سازی روسیه را پیش گرفته باشد مورد تایید من نیست. منتها اگر از زاویه سرمایهداری نگاه کنیم استالین باید مدال طلای سرمایهداری بگیرد! و نشان دادم که در واقعیت هم دشمنانش کمونیستها بودند و رفقایش کادتها. در ضمن من فکر کرده بودم ( و هنوز فکر میکنم) تو کمونیسم را نمیشناسی و اگر حرفهایی که من نوشتم را میدانستی که دیگر بدتر! چون وقتی کمونیسم را نقد میکنی این حرفها را نقد نمیکنی. بهرحال در این مورد بیشتر خواهم نوشت. حالا که سوالات را مطرح کردهای به تر است. راستی دوست داشتم از خودت بپرسی چرا کارل مارکس در نظرسنجی بی بی سی بزرگترین فیلسوف قرن میشود؟ آن هم با این همه تبلیغات و این همه "رو شدن دست"کمونیستها. منتظر مطلب کاملم باش. و مرسی از صحبتهایت. برای دیدن فحاشیهای مهشید هم به وبلاگش مراجعه کن.
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: آرش سرخ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 16:53
شراگیم جان، از پاسخت ممنونم. اول راجع به دوست بامزهمان اس جی بنویسم. اس جی جان، درود بر تو! اولا در نقد به مارکس لامصب خوب جایی رفتهای و من هم از هرزه گردیها و غلط کردنهایش با مستخدمهی خانواده سراغ دارم و به نظر من یک هیئت تشکیل بده و برو تریر و بن و برلین و هرجا که مارکس زندگی کرده و آنجایی که در بیست و یک سالگی دکترا گرفته و آن خانههایی که با فقر در آنها زندگی کرده و کودکانش را به علت گرسنگی از دست داده است و خلاصه اواخر عمر که در لندن زیسته است را تحقیق کن تا بفهمی که زیر سر ما کمونیستها چه خبر است. راجع به من هم همینطور. اولا سنم واقعا مشکوک است. کسی چه میداند؟ شاید هجده را دروغ میگویم؟ شاید شانزده را هم دروغ گفتهام، شاید اصلا پیرمردی هستم و شاید اصلا به دنیا نیامدهام و شاید هم امام زمانم و آمدم ایمان شما را محک بزنم. خلاصهی کلام اینکه خوب جایی پا گذاشتهای و در همین راه در تحقیق در روابط جنسی من و مارکس و لنین برو که این خیلی مهمتر از نقد عقاید است. اگر خواستی تست ادرار یا اسپرم هم بدهم بگو در خدمتم!
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: SJ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 14:20
به عنوان مثال اگر با هرزه گردی های مارکس و زندگی نکبت بار وی آشنا نمیشدم مشکل پی به ماهیتش میبردم! به هر حال کسی که خود را تا خرخره در لجن غرق کند چاره ايی جز ماترياليست شدن و نابودی ندارد. اين آگاهی باعث ميشود در دام سليقه ی شخصی افراد برای برداشت های آزادم از زندگی اسير نشوم... اين صحبت ها ترجيحا به عنوان پيشنهاد ارائه شد تا نقد جنابعالی.... راستی سن شما سالی سه است؟! يعنی در هر سال سه سال رشد ميکنید؟!! يحتمل شير زياد نوش جان می فرماييد :) ايرادی ندارد به هر حال نوشيدن شير بهتر است از خواندن کتاب های هک ;)
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: SJ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 14:18
آرش عزیز سنگر گرفتن شما پشت نسرین خانمی که بر حسب اتفاق با عقیده ی شما همسوست نشاندهنده ی ذهن نابالغ شماست که پشت هر اتفاق نظر و رای مثبتی که به نفعتان است جبهه ميگيريد، نشانگر رشد ناقص شخصيت شماست که هنوز در عوالم کودکی به سر میبرید و بدنبال حامی و پشتيبان هستيد (فراموش که نکرديد؟) و موارد مشابه! نه جانم بنده ترجیح میدهم به آنچه که هستی و در غالب رفتارت نمایان میشود بیشتر توجه کنم تا چیزهایی که میخوانی... چرا که در نهایت همان مطالب هم باید با ذهن «شما» پردازش شود... وقتی ذهن شما به بلوغ کافی نرسیده باشد پردازش شما بر روی مسائل هم اعتبار چندانی ندارد ... اگر خواندن آثار افراد یا مکتبهایشان برای شناخت ایشان شرط لازم باشد، شناختن روحیات و جزئیات زندگیشان شرط لازم و کافیست که بدون آن درک صحیح و منطقی و بی غرض حاصل نمیشود ...
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: SJ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 14:16
آرش جان اولا که بنده علاقه ایی به نقد کردن شما ندارم ولی اگر زمانی تصمیم به نقد شما گرفتم ترجیحا روی مسائلی دست میگذارم که یقینا مال خود شما باشد... امتیاز نقد مسائلی که مطرح کردید به همان عده ایی برمیگردد که بنیانگذارانش بودند و در مورد شما هم همان نقد سیبیلت کافیست جانم. کسانی که باید نقد میشدند در نوشته ایی که برای آن کامنت میگذارم به روشنی نقد شده اند ... فقط چیزی که از ارزش نوشته میکاهد این است که روی صحبت آن با شماست ...ای بابا چهارتا ورق که سهل است شما بفرماييد تمام کتاب ها و مقالات عالم، وقتی پردازش لازم بر روی مطالب دريافتی وجود نداشته باشد و اطلاعات خام به همان شکل و بدون بازنگری و تامل منعکس بشود فاقد هرگونه ارزش است! ديگر حفظ کردن چهار خط کتاب و مقاله و ... که کار شاقی نيست! از بر کردن کلمات از عهده ی طوطی و ... هم بر میاید، بابت آن به خود نبالید.
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: آرش سرخ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 12:29
ظاهرا شناسنامه و سن و سال و مکان زندگی و رنگ پشت لب و غیره برای منتقدان حرف های من از ماهیت حرف هایم و حتی تعداد صفحاتی که کتاب خوانده ام مهم تر است. جناب اس جی، سن مرا که 18 ساله هستم را به تدریج از شانزده به چهارده و پانزده و بعد ده تقلیل دادهاند و بعد با تحلیلهایی درخشان امر فرمودهاند که اطلاعاتم "ناپرداخته" است و "طوطی وار" حرفهای دگران را تکرار میکنم. معلوم نیست اگر قضیه تکرار طوطیوار است، چرا من طوطی یک سری شدم و چرا نمیآیید حرفهای همان آموزشدهندگان طوطی را نقد کنید. بهرحال بهتر است این دوستان کمی مطالعه کنند و در ضمن تصمیم بگیرند حرفهای مرا نقد کنند. گرچه خانم مهشید به خوبی نشان داده است که بسیار راحتتر است آدم به جای خواندن ایدئولوژی آلمانی و مانیفست کمونیست در فایلهای خانوادگی و شناسنامهی طرف جستجو کند. همچنان که برای نقد حکمت تنها کاری که اهمیت ندارد خواندن آثار اوست و مهمتر ازآن اطلاع از رابطهی نامشروع فلان کادر حزب با دیگری و احتمالا رابطهی مارکس با مستخدمهاش است! دوستان عزیز،رشد کنید، کمی رشد کنید.
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: SJ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 11:6
حزبی که آرش سخنگوی آن شود حال و روزش معلوم است ... مثل این است که سکان کشتی را دست بچه ی ده ساله بدهیم ... مسلم است بچه ی ده ساله قدرت بدنی و تجربه ی کافی ندارد برای این امر مگر اینکه سوار کلک باشد! (یک کلک هم که دیگر این حرفها را ندارد) قدرت ذهنی هم درست مانند قدرت بدنی دوره های خاصی را برای رشد و بلوغ میطلبد... پسرک تازه پشت لب سبز شده ایی که دو کلام حرف قلمبه سلمبه یاد میگیرد که نمیشود سخنگوو.... میشود طوطی! تعجبم بيشتر از شماست که اين بازی را راه انداختيد! راستی آرش جان يک «اين» از متنی که از شما آوردم حذف کردم به قرينه ی معنوی، گفتم بگم یه وقت مدیونت نشم!! :) ;)
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: SJ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 11:2
به نظرم آرش خیلی شیرین حرف میزند، بگذارید حزب سرش با شیرین زبانی های آرش گرم باشد. ((با شما موافقم که ضدزنانه است اگر از کفگیر و اینها استفاده شود که امیدوارم شراگیم از آن استفاده نکند.)) اين يکی دیگه آخرش بود آرش جان:) بقدری خنديدم که اشکم درامد! :) خلاصه نهایتش این است که چهارتا غربت نشین درد کشیده هم با مزخرفات آرمانی برای یک مشت خاک و چرندیات وطن پرستی حنجره پاره میکنند و همتاهای اسلامگرای خودشان را که اینبار به جای سنگ و چوب و خاک به خدا و پیغمبر دل بسته اند مورد لعن و نفرین قرار میدهند و با آرش و حزبش هم صدا میشوند! ای بابا خیلی سخت میگیرید... به هر حال این عده هم باید سرشان گرم باشد ... بی انصافی نکنید، انقدر سرگرمی هایشان را به ابتذال نکشید! ...
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: SJ
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 10:56
:)) من موندم تو کار اين جماعت ... از همه بيشتر تو کار آرش که خوب البته چون سن و سالی ندارد نميشود بيش از اين ازش انتظار داشت ... به هر حال يک جوانک چهارده پانزده ساله ( الان صدای اعتراضش بلند ميشود که نخيييير آلبالو گيلاسا که شکوفه کنند شانزده سالم تمام ميشود! ) هنوز به اون درک کامل از جهان پيرامونش نرسیده است.... البته من قصد ندارم شعور و استعداد ایشون رو ببرم زیر سوال، برعکس معتقدم زمانی که به بلوغ فکری برسد به احتمال زیاد آینده ی درخشانی دارد در جهت اهدافش (حالا خوب یا بدش بماند) ... اما مسئله ی بلوغ فکری رو نمیشه نادیده گرفت ... اطلاعات آرش خام است، پردازش کامل بر روی آن صورت نمیگیرد ... تنها کاری که از حالا باید یاد بگیرد و رویش کار کند این است که طوطی وار حرف های دیگران رو تکرار نکند که در آینده بتواند حرفی از خودش داشته باشد ....
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: هاله
چهارشنبه، 3 اسفند 1384، ساعت 10:44
این شد. با خیلی از حرفهات موافقام.
E-mail: وارد نشده است
URL: mithras.org
نويسنده: آرش سرخ
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 22:13
ننه قمر جان، 1- کفگیر را شراگیم به کار برده است نه من. من نوشتم ظرف های آشپزخانه که اصطلاح معروفی است که اتفاقا من اولین بار در آثار کورش مدرسی دیدم که تازه دارد راجع به دعوای تروتسکی و لنین حرف می زند. فکر میکنم یک اصطلاح انگلیسی باشد که منظورش کثیفی ظرفهای آشپزخانه است با شما موافقم که این ضدزنانه است اگر از کفگیر و اینها استفاده شود که امیدوارم شراگیم از آن استفاده نکند. 2- من به این دلیل از مهشید در اینجا نوشتم که مهشید اینجا راجع به من کامنت گذاشته است. 3- من نگفتم کسی ایشان را تحریم کنند. گفتم به نظر من، باید ایشان محکوم شوند. به دلیل رفتار ضد انسانی! و اما شری جون خودمون! اولا والا به خدا من خبر از "یک دوست" ندارم. ولی خوب حرفهای منطقی زده و خدا بیامرزدش!در ضمن هر جوری بود جوابت را سرهم کردم و روانهی بازار! قدم رنجه کن و بخوان!
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: ننه قمر
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 21:23
بازهم آرش جان٬ شما که می گی به خاطر افرادی مثل شما زنها داخل آدميزاد شدن چرا همين جور می گی فلانی "کفگير کشه" و "ماهيتابه پرت می کنه". مگه سرو کار داشتن با کفگير و ماهتابه نشونه دون پايگيه؟ چرا نمگی "فلانی آچار پيچ گوشتی پرت می کنه!" شراگيم جان٬ اگر از اين کامنتهای من ناراحت شدی واقعا متاسفم. اگر بدت اومد پاکشون کن. در ضمن حرفهات و بحثهايی که در نظر خواهيت کردی بی نظيرن عزيز. موفق باشی .
E-mail: وارد نشده است
URL: nane-ghamar.persianblog.com
نويسنده: ننه قمر
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 21:12
آرش جان٬ واقعا از تو که به منطقی بودنت می بالی تعجب می کنم. يعنی چه که آمدی در نظر خواهی يکی ديگه به يه وبلاگ نويسی٬ که به هر دليلی قبولش نداری٬ کلی فحش دادی و بعدش خودت حکم دادی که بايد همگی فلانی رو تحريم کنيم؟! اين دقيقا همان آرمانگرايی زورچپان است که شراگيم از آن ناليده! اول از همه بگم که من در عمرم يکبار هم وب مهشيد رو نخووندم برای همين لطفا نگو که من از سينه چاکان او هستم که بهت گير دادم. دليل اينکه از کارت بدم اومد اينه که در چار ديواری يکی ديگه اومدی همه جور کلفتی بار يه شخص ثالثی کردی٬ اگر با مهشيد مشکل داری و ميگی کفگير کشه برو مثل يه مرد در وبلاگ خودت و خودش اينها رو بگو عزيز.
E-mail: وارد نشده است
URL: nane-ghamar.persianblog.com
نويسنده: آرش سرخ
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 20:58
شراگیم جان، من یک کامنت خیلی طولانی برایت گذاشته بودم که رفته است. فاک ایت! اعصابم خرد شد. ببین من جوابت را دارم مینویسم و بخدا همین امشب بخاطر تو دویست صفحه کتاب خواندم! آخر لامصب من تا در ایدئولوژی آلمانی را باز میکنم باید تا تهاش را بخوانم! :)) حالا 5 صفحه نوشتم و بقیه اش هم مال فردا. راجع به مهشید باید بگویم که این تاریخ طولانی تر از این حرفهاست و در این دفعهی آخر مهشید کاری کرد که واقعا چندشآور و کثیف بود. او شروع کرد به موقعیت شخصی من حرف زدن و چون میداند که من علنی نیستم و نمیتوانم از خودم دفاع کنم هر مزخرفی میخواست گفت، من با آدمهای متلکانداز مشکلی ندارم. حرفم را میزنم. بالاخره معلوم میشود چه کسی متلک انداز است و جه کسی منطقی حرفش را می زند. منتها مهشید با کثیفترین و ضدانسانی ترین ادبیات به من حمله کرده و وقتی یادم میآید چه قدر منطقی برایش حرف زدم و چند بار چندتا از دوستإاشتنیترین آدمهای وبلاگستان بهم گفتند که مهشید جنبهی بحث را ندارد و من گفتم که نه و اینطور کسی را محکوم نکنید،واقعا حالم بد میشود. من مدام گفتهام ما همه رفیق هستیم و انسان هستیم و بیایید بحث مان را بکنیم اما مهشید با کامنتهای آخرش هیچ مرزی را به جا نگذاشت. من تا همین چند روز پیش واقعا آرزو داشتم روزی بتوانم بروم سوئد و دوستانی مثل او را ببینم او همهی این ها را نابود کرد. رابطهاش با بقیه را هم یک به یک دارد خراب میکند، امیدوارم روزی نبیند که خودش مانده و حوض کولیان حکمتپرست و آرش بسیجی!
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: شراگیم
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 20:26
آرش جان الان ديدم که همين يکی دو روز پيش هم رفته بودی و برای مهشيد کامنت گذاشته بودی...کامنتت هم خيلی خوب و مودبانه و منطقی بود و اتفاقا با «مهشيد جان» هم شروع می شد...من فکر کردم انقدر بين تو و مهشيد شکر آب است که سايه ی هم را با تير می زنيد...ما را فيلم کرده ای ديگر...نه؟ به هر حال اگر واقعا اينگونه که می گويی بود که تو در طول تاریخ مباحثاتت با مهشید منطقی بحث کرده ای و مهشيد به رویت زهرا وار کفگیر کشیده است این که هنوز هم می روی و برایش کامنت منطقی می گذاری و دیدگاههایش را نقد می کنی یک مقدار عجیب است...! به هر حال من قبول دارم که مهشید خیلی اطو کشیده وارد بحث با تو نمی شود و گاه و بیگاه در صحبتهایش نیش و کنایه می زند و تو را دست می اندازد (که فکر می کنم علت نوشتن پست آخرش هم همین بود که تصمیم دارد منبعد حتی اگر حرفهای تو به نظرش ارزش بحث مستدل و منطقی را نداشت به قول خودش با کنایه زدن از تو حالگیری نکند)...حقیقت این است که گوشه و کنایه زدن مهشید را نمی شود به پای فالانژ بودن مهشید گذاشت...من هم خیلی وقتها که به نظرم به صحرای کربلا می زنی ترجیح می دهم با متلک حال ات کنم که پرت و پلا می گویی تا با منطق و آمار و ارقام بگویم که حرفت اشتباه است...يکی اش همين حرفهايی که در مورد جو موجود داخل ايران می زنی که واقعا ارزش بحث ندارد...به هر حال بیخیال...اینها همه حاشیه است...!
E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com
نويسنده: شراگیم
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 19:57
آرش جان من مو به مو در جريان دعوای تو و مهشيد نبوده ام...يعنی اينها که می گويی برای من تازگی دارد که تو به نقد مهشيد پرداخته بودی و مهشيد جای جواب به سمت تو ماهيتابه پرت کرده است...!(اتفاقا همیشه فکر می کردم که این مهشید بوده که به عملکرد ح.ک.ک و طرفدارانش نقد داشته است (و حتی نقد هم نه...اعتراض داشته و این اعتراض را با گوشه و کنایه زدن ممکن است نشان داده باشد) و همواره به سمتش کفگیر پرت شده است...) به هر حال اين دعوا (اگر واقعا بشود اسمش را دعوا گذاشت...چون هنوز فکر نمی کنم که اصولا مهشيد با کسی که همسن فرزندش هست دعوايی داشته باشد) ارزش باز شدن و من چه گفتم و او چه گفت را ندارد...مهشيد از نظر من انسان آزاد اندیش و دوست داشتنی ای هست...اصرار ندارم تو هم همين نگاه را به مهشيد داشته باشی...ولی اين انتظار از تو می رود وقتی يکنفر می خواهد تيرگی ای را بزدايد تو شروع به تقلا و انگشت اتهام به سوی این و آن گرفتن و گل آلود کردن آب نکنی...بگذار این کدورت ها ته نشین شود و بتوانید مثل دو انسان یکدیگر را دوست داشته باشید...گرچه به رفتار مهشيد هم مثل هر انسان دیگری ميتوان انتقاد کرد ولی در حال حاضر به نظر من بهتر است به مسائل مهمتری پرداخت...هیچکدام از ما بی عیب نیستیم!
E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com
نويسنده: آرش سرخ
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 18:27
شراگیم عزیز،اولا باید بگویم که به خاطر کامنت مهشید رفتم و وبلاگش را خواندم نمیخواهم برایش آنجا بنویسم ولی واقعا رقت آور است که بحث من و تو را با حرفهای خودش مقایسه میکند. من و تو داریم با هم بحث میکنیم و خوشحالم که تو بحث میکنی و حرفهایت را میزنی و صمیمانه بحث میکنیم. این بحث دو تا آدم با هم ، دو رفیق با هم است. مهشید چون زهراخانمهای دانشگاه در جواب حرفهای منطقی من فحاشی میکند، به موقعیت خانوادگیام اشاره میکند، حرفهایی خالی از هرگونه احساس انسانی مینویسد و بعد هم میگوید که معذرت خواهی نمیکند و از رفتار خودش ناراحت است! میگوید که از محبت دور شده گرچه تمام حرفهایش از نفرت پر است گویا اصلا نمیداند چیزی به نام مهربانی هم وجود دارد ، گویا نمیفهمد که کسی که برایش مینویسد هم یک انسان است که میشناسد... میدانی چیست؟ در تمام زندگیام نتوانستهام به انسانی که میشناختهام اینچنین بنویسم. بحث من و تو برایم بسیار با ارزش است و حتی اگر نتوانم قانعت کنم یا قانع شوم ارزش بسیاری برایم دارد، اما باید بگویم که مهشید بخصوص با این بحثهای آخر دیگر سطح و ارزش خودش را تا پایین ترین فالانژهای اسلامی پایین آورد. او یکی از منتقدان حرفهای من،یا صاحب عقیدهای دیگر نیست، او انسانی بی ادب، بدون احترام انسانی ، و در اوج ابتذال است. انتظار من از تو و از همهی وبلاگستان این است که او را محکوم کنند. اگر یک نگاه به کامنتهای تمام تاریخ وبلاگش بکنی دو تصویر دقیقا مشخص است و من با جرات این را میگویم. یکی من که با ادب و احترام و رعایت اصول بحث کردهام و خط به خط حرفهای مهشید را ، حتی جکهایش را ، نقد کردهام و مهشید که مانند زهراخانمهای جلوی دانشگاه ظرفهای آشپزخانه را به سویم پرت کرده.
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: شراگیم
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 11:50
مهشيد جان جواب سوال آخر را بدهم که من از اديتور اينگونه ميتوانم بدون اينکه خودم را تکه تکه کنم حرفم را بزنم...ولی اين آرش را نمی دانم چه کلکی سوار می کند...! به هر حال اگر خواستی بگو پسورد وبلاگم را بهت بدهم بری و هرچه ميخواهد دل تنگت بدون ترس از تکه تکه شدن بنويسی...!:) در مورد حرفهايت هم دقيقا حرف من همان حرف توست...وقتی آرمانگرايی واجد صفاتی که تو گفتی شد نام دیگرش آرمانگرایی قدرت طلبانه است که ویژ ی اش این است که آرمانش را به دیگران خر فهم و در صورت خر فهم نشدن زور چپان کند... و اين است که پوپر می گوید خطرناک است...! (ولی به جان خودم من نمی دانستم پوپر قبلا چنين حرفهايی زده است...والا خودم را سبک نمی کردم که حرفهايی که قبلا گفته شده را تکرار کنم!)
E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com
نويسنده: شراگیم
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 11:33
آرش عزيز...قبل از اینکه خودت را در لباس اسپارتاکوس ببینی که با شمشیری در دست به جنگ برده داری و تباهی می روی و بعد داد سخن بدهی که اگر انسانهای آرمانخواهی مثل تو نبودند بشر امروزی در توحش و نکبت و بدبختی قرن های گذشته به سر می برد بگذار آنسوی سکه آرمانخواهی را هم نشانت بدهم...اسپارتاکوس را می بینی ولی چنگیز و اسکندر و هیتلر و موسولینی و فرانکو و استالین و بن لادن و نسل کشی های آنچنانی و خمر های سرخ و انصار حزب الله و الی ماشاءالله را نمی بینی...!؟ مخوف ترین انسانهای تاریخ همواره آرمانخواه ترین انسانهای تاریخ بوده اند...(لازم نیست یادآوری کنم که آرمانخواهی به معنای مورد بحث ما...یعنی انسان آرمانگرایی که خواهان قدرت باشد و برای رسیدن به این هدف هر وسیله ای را توجیه کند! انسان آرمانگرا در آن صورت است که هیولا می شود...) آرش جان حرکت شما از نوع قيام اسپارتاکوس نيست و تو هم اسپارتاکوس نیستی...اسپارتاکوس يک درد بود که فریاد شد و شما فريادی هستيد که درد خواهيد شد...! چیزی که شما را به فریاد زدن وا میدارد شهوت قدرت و شهرت و جاه طلبیست و نه درد که این درد اگر درد باشد باید صدای فریاد را از میان کارگران کارخانه مان بشنوم و نه از یک عده فوکول کراواتی آن ور مرز نشین که می دانند اگر از این نمد برایشان کلاهی هم دوخته نشود (که همان لیدرهای حزبت خوب می دانند که شعار یک ایران کمونیستی بیشتر شبیه یک لطیفه است تا یک آرمان!) همینقدر هست که جیبشان و ایضا زندگیشان در دیار غربت خالی نمی ماند (به هر حال آدم لیدر یک حزب باشد و توی تلویزیون غم بشریت را بخورد بسیار آبرومند تر و ارضا کننده تر از این است که برود رستوران باز کند و با مشتری ها سر و کله بزند...!) گناه کسی را نمی شویم و نمی خواهم وارد مصادیق اين بحث شوم...ان شاء الله که گربه است و تمام دوستان مبارز آن ور آب و حتی اين ور آب درد کشيده هستند و يا لااقل درد را می فهمند که اينجور خونشان به جوش آمده... و خب اينکه در کارخانه های داخل ايران و ايضا کل جهان کارگران با آرامش مشغول کارند و صدايشان در نمی آيد و اگر گاه گداری هم اعتراض و اعتصابی هست به دير پرداخت حقوق ها و بد مزه بودن غذا و کم بودن دستمزد و زیاد بودن ساعت کار و نداشتن بیمه است و با کمی مذاکره و چند هزار تومان این ور و آن ور به تفاهم می رسند و بر می گردند سر کارشان و نیز اینکه گاه گداری هم بدون اجازه ی شما از زندگیشان لذت می برند از کم شعوری و حماقت خودشان است...! آرش جان مساله اين است که اين توهم است که بايد نظام طبقاتی فرو بريزد...در کره شمالی که فرو ريخت سرانه مصرف گوشت در آن کشور به ازای هر نفر به چند صد گرم در سال رسيده است...حالا تو بيا و بگو نه...آن کمونیسم نبوده...اين که قرار است ما پياده کنيم کمونيسم واقعيست...ولی بحث بر سر اين نيست...کشورهايی که با شيوه ليبرال دموکراسی هم اداره می شوند و اتفاقا از نظر معيشتی به علت انگيزه ای که برای کار و توليد در آن کشورها وجود دارد بسيار پيشرفته تر و مرفه تر از نمونه های کمونيستي موجود هستند اين حق را ندارند که آرمانهايشان را به کشورهای کمونيستی تحميل کنند... آرش جان مساله اصلی و کلیدی این است که قیاس کردن مبارزه حزبی آن هم از نوعی که شما انجامش می دهید با قیام اسپارتاکوس و سایر مبارزات به حق و عدالتخواهانه در طول تاریخ از اساس اشتباه است...اسپارتاکوس تاولی بود بر یک زخم چرکین به نام برده داری که آنقدر بزرگ شد تا ترکید...( همان برده داری هم از دل آرمانگرایی انسانهای آرمانخواه و قدرت طلب بیرون آمده بود!)....فریادی بود از سر یک درد...قیام اسپارتاکوس قیامی برای رها شدن از یوغ بردگی بود و نه برای نشستن بر مصدر قدرت...! اگر واقعا معتقدی که شما هم بر سر زخم چرکینی به نام سرمایه داری فریاد می زنی پس چرا نمی گذاری این طاول خودش بترکد...؟ اين جهنمی که تو می گويی مقصرش سرمايه داريست دقيقا کجاست؟پايتخت کدام کشور اروپايی منظورت است؟ آلمان...؟ فرانسه...؟ انگليس؟ يعنی تمام کارگرهای کارخانجات بی شمار آمريکا و اروپا يک زندگی جهنمی نکبت بار دارند و صدايشان در نمی آيد؟ مقصر فقر و فلاکتی که در قاره ی آفريقا گريبان ميليونها نفر را گرفته است هم همين نظام بی همه چيز سرمايه داريست؟علت شکست خوردن انقلاب های کارگری و دوره ی سیاه حکومت استالینی در شوروی و تجربه های ناموفق دیگر کشورهای شبه کمونیستی به قول شما هم همین موش دوانی سرمایه داران بوده است...؟ باقی مشکلات بشريت چه؟ سوراخ شدن لايه اوزون و آتش گرفتن جنگلها و افزايش روز افزون خشونت و فحشا و مواد مخدر و انقراض گونه های گياهی و جانوری و تروریسم بین المللی هم گردن همينهاست...؟ آن وقت شما حلال تمام اين مشکلات هستيد؟ اسلامگرا ها هم که می گويند کليد همه اين مشکلات پيش آنهاست و همه فتنه ها زیر سر شرق و غرب و بی تقوایی و دور شدن از ریسمان الهی ست...غربی ها هم که الکی خوشند... سرمایه دارش که آدم نیست و کارگرش هم اندازه ی بز حالی اش نمی شود...والا چرا یک نفرشان نمی آید بگوید دم این کمونیستها گرم که انقدر هوای ما را دارند...چشم سفید ها...!! حتما باید با زور دگنک و گلوله خیر و صلاحشان را حالیشان کنید...همانگونه که غربی ها دموکراسیشان را حالی ما می کنند...!
E-mail: وارد نشده است
URL: www.sandiego.persianblog.com
نويسنده: Mahshid
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 11:20
هر کی بگه چه جوری بدون تيکه تيکه شدن اين همه تو اين نظرخواهی مينويسه يه جايزه داره.
E-mail: وارد نشده است
URL: www.zananeha.com
نويسنده: Mahshid
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 11:20
فکر میکنم انقلاب اسلامی دقیقا همین را نشان داد. انقلاب شوروی هم . و يا بسياری حرکت های ديگر که به اميد خوشبختی مردم آغاز ميشود. راه را نميشناسم ، اما بی راهه ها را که ادعای خوشبختی انسان را دارند خوب شناخته ام. آنقدر سن گذرانده ام که بدانم که نمیدانم. اما میبنم که هم سنان من همچنان با نادانی در زمین خدا نعره میکشند و حقیقت را از آن خود میدانند. با خلايق هر چه لايق هم اصلا کنار نمی آيم. ای کاش روزی راه را بيابم. راستی برخورد تو را بيشتر از خودم قبول دارم. فکر ميکنم حال يه بنده خدا را گرفتن چيزی را نه برای او حل ميکند و نه برای من. توجیح پذیر نیست. نامهربانی دیگران نبايد موجب شود من از مهربانی دور بيافتم.
E-mail: وارد نشده است
URL: www.zananeha.com
نويسنده: Mahshid
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 11:19
امروز که به گذشته ام نگاه ميکنم ، ميبنم که زمانی اينچنين بودم. دوران کودکی ام که تقريبا تا بيست و چند سالگی طول کشيد. آن روزها به سادگی ميتوانستم مخالف خودم را خفه کنم. در کلام يا اگر پيش می آمد حتی به صورت حقيقی. امروز که به گذشته ی خودم نگاه ميکنم ، هر بسيجی و سپاهی را ميفهمم . فکر ميکنم آنها نيز به خاطر آرمانهايشان حاضر بودند سر من را ببرند. و من نيز اگر در موقعيتش قرار ميگرفتم همين کار را ميکردم. اين حرف پوپر را بسيار قبول دارم که ميگويد : کسانی که می پندارند قادرند بشریت را سعادتمند کنند, آدمهای خطرناکی اند. چرا که آدمی پس از مدت کوتاهی تصور می کند که محق است « انسان های شرور» بی شماری را از میان بردارد تا دیگران را خوشبخت کند. به عبارت دیگر هدف وسیله را توجیه و تقدیس می کند.
E-mail: وارد نشده است
URL: www.zananeha.com
نويسنده: Mahshid
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 11:15
شری جان. من با آرمانگرايی مخالف نيستم. فکر میکنم در این دنیای مادی آرمانگرایان ، همان رویاگرایان ترانه ی جان لنون هستند که هر چه بیشتر باشند بهتر است. اما آرمانگرايانی که فکر ميکنند حقيقت پيش آنهاست و بس مشکل سازان جامعه هستند. از آنها که نسخه میپيچند و هر که اين نسخه را استفاده نکند خر است را بر سر در خانه هايشان ميزنند ، به شدت ميترسم.
E-mail: وارد نشده است
URL: www.zananeha.com
نويسنده: آرش سرخ
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 7:59
دو چیز هست که هرگز با هم همخوانی نداشته نیاز به نوشتن و توضیح دادن و بیان حرف هایم و وقتی که برای آن ها دارم. بحث هایی که این جا می شود جدا جالب است و دوست دارم جواب همه را بدهم. حتما این کار را خواهم کرد. امیدوارم هر چه سریعتر که وقتم اجازه دهد. ولی این جا می خواهم یک نکته راجع به جناب پوپر و دوستان ضد آرمان گرایی بگویم و آن اینست که هر نفس شان مدیون آرمان های من و امثال من است که از اسپارتاکوس تا کنون زندگی بشر را بهتر کرده است. بدون این آرمان ها زن در حال حاضر حق زندگی نداشت (چه برسد به حق رای) بدون این آرمان ها در برده داری و قرون وسطی زندگی می کردیم و چه تلخ است که هر چه در نوشته هایم گفته ام این جا اثبات می شود, چه تلخ است که بورژوازی جهانی هرچند در سطحی کوچک توانسته به یک سری این خزعبل را بقبولاند که گویا مبارزه ی طبقات تمام شده و پایان تاریخ به رهبری بورژوازی رسیده. این فوکویامائیسم جدا درد آور است. من خواهم نوشت ولی بگذارید این را هم بگویم که همه ی این فکرهای دوستان محترم اما میلیون ها آدم دنیا که این کثافت و این اوضاع فجیع را نمی خواهند, میلیون ها نفر در سراسر دنیا که جهنمی که سرمایه داری از پایتخت های اروپا و آمریکا تا روستاهای آفریقا و آمریکای لاتین به پا کرده را نمی خواهند به خزعبلات شما در باره ی آرمان گرایی گوش نمی دهند و برای تغییر این جهان به میدان خواهند آمد. قرار نیست ما بشریت را آزاد کنیم. قرار نیست کسی از بیرون بشریت آن را آزاد کند. نمی توان اومانیست بود و بعد ادعا کرد که "آرمان خواهی" بد است و در این صورت معلوم نیست اگر انسان مقدس است و ذات انسان ارزش دارد پس چطور باید برای آینده ی بهتر این انسان تلاش کرد. بگذریم خواندن این حرف ها درد آور است. هر چند که از هر جنبشی و در دل هر خبری می توان فهمید که این تفکر قرون وسطایی در لباس پست مدرنیسم هر روز دارد جای خود را از دست می دهد. در ضمن این نکته را هم بگویم که بعضی حرف های شراگیم را قبول دارم و این ها نقد به مائوئیسم است و نه به کمونیسم و مارکسیسم. بعضی از این حرف ها را من خودم زده ام. و در ضمن جدا قول می دهم تا آخر این هفته ی میلادي مطلبم را بنویسم. قول انسانی!
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: yedoust
سه شنبه، 2 اسفند 1384، ساعت 2:18
شرگیم جان برادر فکری به حال آرشیوت بکن باز نمیشود. چرا؟
E-mail: yedoust@gmail.com
URL: yedoust.blogspot.com
نويسنده: ashk kochike
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 22:48
الان من پارازيتم يا نازنين ؟:ی
E-mail: وارد نشده است
URL: ashkenasim.persianblog.com
نويسنده: ashk kochike
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 22:46
يه چند پاراگرافه متن رو خوندم ما چون فقيريم نميتونيم مطلب به اين درازی رو آنلاين بخونيم !...اما منم يه مدت از همين سوال ها که تو کله ات هس تو کلهم بود يعنی هنوزم هست حتی خيلی بد تر از اين سولايی که پرسيدی به هيچ جا که نرسيدم هچ از نصف جاها هم بريده شدم ...
E-mail: وارد نشده است
URL: ashkenasim.persianblog.com
نويسنده: nazanin
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 22:45
اساس سوسياليزم انسان است و انسان يعنی تجسد وظيفه......
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: nazanin
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 22:41
توصيه ميکنم بری سايت حکمتيست ها( منشعبيون حکک ) و باافکار منصور جکمت در رابطه با حقوق و ازاديهای فردی و مدنی بيشتر اشنا شوی تا شاید این ترس از امدن کمونیستها برای الغای مذهب درتو بریزه . جو ناامیدی رو با این کلی گویی ها دامن نزن ما جق نداریم که ناامید باشیم.
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: ashk kochike
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 22:38
ايول بچه محل ! ...منم اکباتون !بيا و برا گربه هامون عروسی بگيرم =)) دمه دفتر بسيجB3خوبه ؟....حالا خدا رو چه ديدی ( ديدی؟ )) يهو اومديم و فاميل هم شديم
E-mail: وارد نشده است
URL: ashkenasim.persianblog.com
نويسنده: nazanin
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 22:33
شراگيم عزيز دارم ميرم سفر و مدتی نميتونم برات کامنت بدارم بايد بگم خيلی نااميدی ودر بعضی زمينه ها شدیدا نااگاه مفصل برات توضيح خواهم داد چرا
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: عليرضا
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 15:51
حالا که همه رو خوندم، حرف ام رو مي زنم. مي دوني پسر؟ اين چيزيه که اين روزا کمتر مي شه پيداش کرد و خوشبختانه تو داري ش: يادته يا زماني سرِ دعوايِ آرمانگرايي، اون موقع که به همه مي گفتي عروسکِ کوکي و از همه ي دنيا عصباني بودي، به ت گفتم که اومانيسم براي من از هر مرام و مکتب و اعتقاد و آرماني مهم تره؟ حالا خوشحال ام که مي بينم حرف هاي پوپر رو داري اينجا مي نويسي و خوشحال ام که قبول شون داري. آره ! اين وسط، هيچي به اندازه ي «بشر» ارزش نداره؛ هيچ آرمان و بهشت و جهنمي، نبايد ارزشِ «انسان» رو پايمال کنه؛ و هر مکتب و مرامي که اين کار رو کرد -هرکي !- از نظرِ من حرفِ بيخود مي زنه و تقلب مي کنه ! آخرش هم مي گم که کلي لذت بردم، خوب مي نويسي پسر! دست ات درست ...
E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com
نويسنده: maria
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 13:33
سلام وبلاگ جالبی داری . خوشحالم که با شما آشنا شدم . موفق باشی
E-mail: وارد نشده است
URL: http://www.khabenimroozi.persianblog.com/
نويسنده: عليرضا
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 8:36
شري من الان سرِ کارم و خودت ميدوني که خوندن وبلاگِ آدمِ رذلي مثلِ تو، اون هم سرِ کار، از اهمِ واجبات است؛ و البته اين واجبات مطلقا ربطي به مرحوم حاج سعيد نداره. چون حرفاي هميشه براي من حرفِ حساب بوده، ترجيح مي دم سرِ فرصت بخونم. اينو هم نوشتم که نگي اين همسايه ي سابقِ ما بي معرفت و تو-زرد از آب در اومد...
E-mail: وارد نشده است
URL: www.armstory.com
نويسنده: نيما
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 8:29
دوست عزيز سلام، من در جريان بحث پيشين شما نبودم. به طور معمول هم به راحتى به خصوص براى بحثى که درگيرش نبوده ام کامنت نمى گذارم. اما چيزى که باعث شد اينجا دست به کامنت بشوم، نقل قولى بود که از پوپر داشتيد. البته من اين مصاحبه را پيش از اين ديده بودم (يادم نيست کجا) و اگر کسى يکى دو کتاب از پوپر را فقط ورق زده باشد، با اين موضع ايشان آشناست. به هر حال خواستم به عنوان يک نکته تکميلى بگويم، اين موضع ايشان که تلاش براى ساختن بهشت روى زمين هميشه به جهنم کشيده شده، صرف نظر از آن جنبه روان شناسى که شما گفتيد، باز معتبر است. منظور اين که فرض کنيد بهترين و پاک ترين و خير خواه ترين آدم روى زمين چنين قصدى داشته باشد. اصل تلاش براى ساخت آرمان شهر به جنگ و جنايت منتهى مى شود. اين ريشه در خود آرمان گرايى دارد، نه در روحيه آرمان گرا. به عبارت ديگر بهترين انسان ها هم اگر به دنبال ساخت جامعه اى ايده آل بروند، اگر مجال بيابند ديکتاتور خواهند شد. يک نمونه دم دست (از آيت الله خمينى مى گذرم) امام على است. دوران حکومت على فقط به جنگ هاى داخلى گذشت و دست آخر خودش هم قربانى آن شد، در حالى که در پاکى و عدالت و صداقت او شکى نيست …
E-mail: nimaghadimi1@yahoo.com
URL: lanternblog.com
نويسنده: tejarat internety
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 8:16
سلام . خوبی؟ راستش يه کمشو خوندم . برا همين اظهار نظر الکی نميکنم . فقط بگم دنيای هرکی با ديگری فرق داره و نوع ساختنش هم همسنطور .
E-mail: وارد نشده است
URL: avalekhat.persianblog.com
نويسنده: قصه گو
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 4:43
بازهم سلام٬ این بار در مورد پستت: حرفهايی که زدی متاسفانه به طرز درد آوری درست بود. اينکه از بين اين همه افراد بشر هيچ کی دلش برای بقيه آدمهای نوعی دور و برش نسوخته و همه در پی منافع خودشونن. ولي باید اين رو بگم که اون آدمهای دور و بری هم خودشون به شدت مقصرند. در بين ما آدمها وقتی که يکی دلش برای بقيه می سوزه و شروع به فعاليت برای بقيه می کنه و به خاطر کارهای خوبش کم کم طرفدار و مريد پيدا می کنه يه سری دور و برش رو می گيرن که دائم قربان صدقه اش می رن و اون بیچاره رو با این کارشون فاسد و خواهان توجه اطرافیان می کنن. بعد هم يه سری که به اسم بشريت ولی برای منافع خودشون دور اون شخص رو می گيرن و از اهداف خودش دورش می کنن و به اهداف طمع کارانه خودشون نزديکش می کنن وخلاصه به فساد و بی راه می کشوننش. این می شه که یه حزبی که در ابتدا با نه سری اهداف بی نظیر تشکیل شده بعد از مدتی به بیراهه می ره! چقدر بد نوشتم! اميدوارم منظورم رو درک کرده باشی .
E-mail: وارد نشده است
URL: ilena.persianblog.com
نويسنده: قصه گو
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 4:8
سلام شراگيم جان٬ من واقعآ متاسفم که رابطه ات با دوستت بهم خورد. اميدوارم که من و اون حرفام باعثش نشده باشيم. اگر اينطوره بي نهايت معذرت می خوام٬ واقعا قصد فضولی و بين بهم زنی نداشتم. اميدوارم که بعد از اين اتفاق از اينکه من هنوزم به وبت می آيم و کامنت می گذارم عصبانی نشی. ولی جدای از اينها شايد اگه به اين فکر کنی که بالاخره دوستت با دل و عقلش به يه نتيجه ای رسيده و تصميم قطعی گرفته و تکليف تو و خودش رو مشخص کرده حالت کمی بهتر بشه. اميدوارم هر چه زودتر کسی رو پيدا کنی که حسابی از تنهايی درت بياره.
E-mail: وارد نشده است
URL: ilena.persianblog.com
نويسنده: آرش سرخ
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 3:34
شراگیم عزیزم، از صمیم قلب متاسفم که دوستت ترکت کرده است. امیدوارم اوقات سختی به تو نگذرد و زود آن چیزی که میخواهی اتفاق افتد. جوابت زیبا و انسانی است و مشخص است که خواستهای حرفهایت را توضیح دهی و این برای من ستایش برانگیز است. من حتما این را هم نه در یک ماه و نیم آینده که در همین امروز پاسخ خواهم داد و فکر میکنم بحث جهت خوبی بگیرد و امیدوارم تا جایی که به وقت من و تو لطمه نخورد بتوانیم ادامهاش دهیم. فقط این را بگویم که پوپر که گفتی دقیقا مثالی از همان متفکران بعد از جنگ سردی است که من در نقدشان نوشته بودم. عزیز جان برایت خواهم نووشت. فقط اینجا یک نکته را به علی و تو بگویم که به نظر من مردم در جهان انتخاب نمیکنند که چه میخواهند و دموکراسی پوچ است. زیرا که بر آزادی انسان نیست و هنوز بر سر حکومت یک طبقه است. بگذریم! خواهم نوشت! جواب را بگذار به مطلب بعدی نه به این کامنت. در ضمن باز هم آرزو میکنم که زود حالت خوب و جور شود و این همه غصهی مونثات را نخور.
E-mail: arash_redcat@yahoo.com
URL: www.redarash.com/
نويسنده: سهند
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 3:23
راديو دادا نخستين راديوي 24 ستعنه ي مستقل اينترنتي افتتاح شد .... راديو دادا صداي نسل عصيان فرياد عاصي اين قرن است www.radiodada.co.sr www.dadaman.5u.com
E-mail: وارد نشده است
URL: radiodada.co.sr
نويسنده: سعيد حاتمی
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 2:4
راستی دات کام شدنت هم مبارکه. البته شايد خودت هنوز بی خبری: jablogi.com
E-mail: weblog@1saeed.com
URL: weblog.1saeed.com
نويسنده: بلاگ نيوز
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 1:58
اگر بلاگ نيوز فيلتر بود: 1irani.com
E-mail: admin@blognews.ir
URL: blognews.ir
نويسنده: سعيد حاتمی
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 1:57
سلام، تو بلاگ نيوز به اين يادداشتت لينک دادم، ولی جون عزيزت (گربهات) سيستم آرشيو وبلاگت رو درست کن. شاد باشی
E-mail: weblog@1saeed.com
URL: weblog.1saeed.com
نويسنده: کولی شرقی
دوشنبه، 1 اسفند 1384، ساعت 1:39
راستش زياد بود نخوندم........از در ديوار هم انقدر مصيبت می باره که حسسسسسسس دوره کردنش نيست/ من هميشه ميام اينجا ... حرفهات منطقي اکثرن همين شاد باشی
E-mail: kolyesharghy@gmail.com
URL: kolyesharghy.blogspot.com
نويسنده: علی
يكشنبه، 30 بهمن 1384، ساعت 22:49
کوتاه بیا شراگیم جان / حرف هایت آنقدر منطقی هستند که دیگر نیازی به داد و بیداد ندارد / اصولن وقتی اندیشه ای از حد و حدود واقعیت فراتر رفت و به آرمانخواهی رسید / بصورت مذهب در می آید / مثل کمونیسم استالینی / از لحظه ای که کسی خواست بهشت را روی زمین بسازد / باورش نکن، که به جهنم می بردت / آن که به آرمان فکر می کند، از فکر به انسان تهی می شود / به همین دلیل هم در جبهه های چپ و راست / هر جا به بشر وعده ی جهانی آرمانی داده شده است / میلیون ها انسان عین پشه کشته شده اند / و لذات زنده بودن را برای یک موهوم از دست داده اند./ با این حرفت سخت موافقم که "بگذارید مردم خود انتخاب کنند چه می خواهند" / نهایت مسوولیت هر انسان / بیان اعتقادات و نظراتش هست / کسی که تمایل دارد عقایدش را به مردم بچپاند / برای شعور و آگاهی مردم ذره ای اعتبار و احترام قایل نیست!
E-mail: ali.ohadi@gmail.com
URL: www.iruniha.persianblog.com
April 2, 2006 8:19 PM