تجربه ی وحشتناکی بود...بد ترین احساس عالم رو تجربه کردم...وحشتناک بود...دو ساعت پیش با دوچرخه می رفتم خونه ی دوستم...حول و حوش ساعت 9 شب بود...یه کلاه لبه دار سفید هم سرم بود...یه دفعه یکی از بغل سمت چپم گفت عجب کلاهیه و بلافاصله یه دستی قاپ زد کلاهم رو برداشت... یه موتوری بود که ترکش هم یه دختر خانمی نشسته بود...خیلی جا خوردم...فکر کردم حتما شوخی شون گرفته و چند متر جلوتر کلاهم رو می ندازن زمین و می رن پی کارشون...دختره برگشت یه نگاه به قیافه من کرد...لابد می خواست ببینه چه واکنشی نشون می دم...من فقط سرم رو تکون دادم...دختره یه خنده تلخی کرد و بعد موتوره گازش رو گرفت و رفت...شوخی نبود...باورم نمی شد...یه چند لحظه کنار خیابون ایستادم... دلم میخواست گریه کنم...نه به خاطر کلاه...آخه یه کلاه چه ارزشی داره...احساس خیلی بدی داشتم...باز اگه یه پسر جوون ترک موتور بود اینجور نمی شدم...شاید عصبانی می شدم و حتی ممکن بود فوحشی بدهم...هیچ توجیهی برای احساسم ندارم...ولی غم انگیز ترین اتفاقی بود که این چند وقته برایم افتاده...دارم سعی می کنم علت اینهمه غم رو بفهمم...احساسم دقیقا مشابه احساس کسی بود که بهش خیانت شده...تمام مدت توی خونه دوستم دلم میخواست گریه کنم...بلافاصله بعد از شام زدم بیرون...نمیتونستم یه جا بشینم...تمام طول راه برگشت چهره دخترک جلوی چشمم بود...احساسم دقیقا همان احساسی بود که وقتی متوجه خیانتهای کسی که دوستش داشتم شدم به آن دچار شدم...احساس می کردم قربانی یک لحظه خنده و تفریح آن دو شده ام...
مهم نیست...چیزی که زیاد دارم کلاه لبه دار...
به هر حال به عنوان یک لحظه ی بد در زندگی ام ثبت شد!
نويسنده: gadfly
سه شنبه، 25 بهمن 1384، ساعت 21:50
فکر می کنم کمتر دختری باشه که احساس مشابهی رو تجربه نکرده باشه. به عنوان يه پسر فکر کنم اين تجربه برای درک خيلی چيزا بهت کمک کنه.
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: surena
يكشنبه، 23 بهمن 1384، ساعت 15:16
اونقدر اعصابم خورد شد که ترجيح دادم ادامه ندم. مواظب خودت باش
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: surena
يكشنبه، 23 بهمن 1384، ساعت 15:13
از بلاها سر ما زياد اومده شری خان. توی يه شهری درس خوندم که مردمش وحشی بودن. موتوريهايی بودن که گوشت تنت رو ميکندن و با خودشون ميبردن. خودم يکبار که چه عرض کنم چندين بار شامل حالم شد. لعنتيا. خيلی از تهران دور نشو. يه شهر زير همين آسمون خدا بود اما باور کن شری تنها بيرون رفتن توی شب تو اون شهر دل شير ميخواست.
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: فری
شنبه، 22 بهمن 1384، ساعت 15:12
اينا رو وللش !! انرژی هسته ای حق مسلم ماست !!!
E-mail: وارد نشده است
URL: www.tahdig.blogfa.com
نويسنده: نازلی
شنبه، 22 بهمن 1384، ساعت 14:48
اینا همش به خاطر اينه که مردم تفريح درست ندارن . شايد دو خيابون بالاتر از تو يه چيز بدتر از کلاه رو واسه خنده دودر کرده باشن.
E-mail: nazkhatoon_100o001@yahoo.com
URL: وارد نشده است
نويسنده: سوسن
شنبه، 22 بهمن 1384، ساعت 10:26
شراگيم ميفهمم چی ميگی خيانت خيلی بده بد
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: Mahin Milani
شنبه، 22 بهمن 1384، ساعت 5:57
از کامنت تو متشکرم. فکر می کنم اين شعر موفق بوده است. يعنی گاهی نه هميشه شعر يک چيزی مثل نقاشی آبستره است. هرکس برداشت خودش را دارد. گاهی برداشت فرد با شاعر يکی در می آيد گاهی نه. همه چيز همين طور است. ببين همين اتفاق که برای تو افتاد در تو چه ذهنيتی ايجاد کرد در حالی که شايد برای کسی که کلاه تو را برداشته يک شوخی بسيار ژيش ژا افتاده باشد و اساسا بفکرش هم نرسيده باشد که به تو اين همه احساس بدی دست بدهد. درهر حال بد نیست هرکس برداشت خودش را بگوید بخصوص در مورد این شعر که اروتیک است. و من آگاهانه آن را ابهام آمیز نوشتم. گاهی شعر اروتیک صراحت می طلبد و گاهی مثل این یکی تا بال خیال ژرواز کند.
E-mail: mm0@shaw.ca
URL: www.mahinmilani.blogspot.com/
نويسنده: سحر!
جمعه، 21 بهمن 1384، ساعت 21:3
شراگيمم!!! مسخره می کنی؟ آيا!
E-mail: وارد نشده است
URL: crypt.persianblog.com
نويسنده: سحر!
جمعه، 21 بهمن 1384، ساعت 19:42
اگه يه بار بشينيم اسلايد زندگی مونو از نو ببينيم تازه می فهميم همش قربانی بوديم... قربانی تصميم گيری ها سياست ها تجربه ها خنده ها شوخی ها خودخواهی ها ديگران حتی بهترين دوستامون حتی ... بعضی هاشون انقدر پنهانن که تا دقت نکنيم نمی فهميم و بعضی انقدر تابلو و از اون بدتر از کسايی که نه دوست داريم باور کنيم نه می تونيم.... نمی دونم شايدم اين احساس من باشه يا زندگيه من!
E-mail: وارد نشده است
URL: crypt.persianblog.com
نويسنده: ما چارتا
جمعه، 21 بهمن 1384، ساعت 17:33
سلام اين يه دزدي شي ئي بوده حالا فکر کن توي خيابون همين جوري ولي دزدي جسمي بکنن يعني شرافتتو بدزدن فکرشو بکن!
E-mail: وارد نشده است
URL: fattaneh.persianblog.com
نويسنده: hani
جمعه، 21 بهمن 1384، ساعت 15:7
چيزی که زياده کلاه لبه دار چيزی که زياده حسای غريب که کمکم با همگی آشنا ميشيم...
E-mail: وارد نشده است
URL: www.balool.blogfa.com
نويسنده: شمر
جمعه، 21 بهمن 1384، ساعت 10:35
۱)خوش تیپ بودی احتمالا تو حس هم بودي حسوديشون شده !!!! ۲) يا ۲ قلپ زيادی خورده بودن يا ۲ پک زيادی کشيده بودن يا ۲..... ۳)برو خدا رو شکر کن مثلا بر اثر دست اون بابا با سر نرفتی تو جوب يا چشمت رو در نياوردن ۴)يکی از رفيقای منو تو تهران هايجک کرده بودن (شلوارشو از پاش در آوردن و دزدیدن ) جدی ميگم بخدا ! ۵)بذار به حساب فان و شوخي (شادابي ملت شهيد پرور رو ميرسونه) حالا ناجنس دختره اگه پشت موتور مثلا بهت چشمك ميزد ميومدي اينجا بنويسي؟ همش بدبختيهاتو ميذاري اينجا؟اون از گربه ات اون از بادمجون سرخ كردنت و شكل و شمايلت حالا اينم از اين!!!!اميدوارم يه كم از دلت دراومده باشه .بيخيال .در موردش فكر نكن .
E-mail: shemriran@yahoo.com
URL: وارد نشده است
نويسنده: extremum
جمعه، 21 بهمن 1384، ساعت 3:54
درکت می کنم.منم يه بار قرباني چند لحظه تفریح و خنده ۲ دختر مرفه بی درد فسقلی شدم.یه حالی داشتم.......از حیرت موندم چی کار کنم.شوکه شده بودم.چون تا بحال همچین اتفاقی برام پیش نیومده بود.با این که خیلی از اون فسقلی ها بزرگتر بودم ولی گریه ام گرفت.نمی دونم چرا.....برای هیچ کس هم تعریف نکردم ...الانم که يادم می ياد بغضم می گيره....شايد اين من نبودم که قربانی شدم ... متاسفانه ارزش ها و حرمت هاست که قربانی شده...اين نسل جديده که قربانی شده.....
E-mail: وارد نشده است
URL: وارد نشده است
نويسنده: rajoo hendustani
جمعه، 21 بهمن 1384، ساعت 2:13
جون شری ناراحت نشو ، فردا با دوچرخت برو تلافی کن ميتونی بری يه مقنعه بزنی يا مثلا يه امامه سفيد يا يه امامه مشکی هم باشه ديگه بهتر ........تشخيصش با خودته
E-mail: وارد نشده است
URL: www.hendustan.blogfa.com
نويسنده: پاریس
جمعه، 21 بهمن 1384، ساعت 0:41
اوه!
E-mail: وارد نشده است
URL: sonatt.persianblog.com/
نويسنده: mehrnoosh
جمعه، 21 بهمن 1384، ساعت 0:37
چيزی که زياده از اين احساس های بده که مردم به ادم نصيب ميکنن . اما اين که باز هم بينشون بود و دوسشون داشت هم مهمه هم سخت . / اما خدايی من يه بار با اصرار رفتم خونهء يه دوستم بعد ديدم مامانش هی داره غر ميزنه منم ساعت ۱ شب زدم بيرون و حدود ۲ رسيدم خونه اون موقع احساس يه .... ولش کن ... بعدأ برات تعريف ميکنم . اون موقع هم من قربانی خودخواهی يکی ديگه شدم ... خلاصه همينطوری ما قربانی ميشيم و قربانی ميکنيم ملت رو تا به کجا برسيم نمی دونم ..... سعی کن دورنش حلش کنی نه توجيه چون گره ميشه درونت !
E-mail: mostatile_gerd@yahoo.com
URL: medadsiah.persianblog.com
April 2, 2006 8:28 PM