شراگیم
عجایب سه گانه بندر عباس

بندر عباس یه شهر مثل سایر شهرهای ایرانه با سه تا فرق کوچولو…اولیش اینه که خودت رو هم بکشی نمیتونی اینجا موهای صاف و لخت داشته باشی…رطوبت هوا و گرمای زیاد مثل یه سشوار طبیعی به جون موهات میفتن و نتیجه می شه یه کله ی وز کرده که هر تار مو برای خودش یه سازی می زنه...دومین فرقش رو وقتی متوجه می شی که برای قضای حاجت مجبور شی یه سر به توالت های عمومیش بزنی...نه...مساله تمیزی و کثیفی توالت ها نیست...مساله فرهنگ توالت رفتن مردمونشه...اگه همه جای ایران سر سفره غذا برادر به برادر رحم نمی کنه اینجا سر توالت رفتن مردم اینجورین...دریغ از یه جو عاطفه...! به محض اینکه پات رو می ذاری تو یه توالت و هنوز زیپ شلوارت رو هم پایین نکشیدی می بینی یه نفر داره با مشت و لگد می کوبه توی در توالت و هوار می زنه که د یالله...قیچی کن بیا بیرون...!
من قبول دارم که بعضی وقتها که یه نفر می ره توی توالت عمومی و بیرون نمی آد نفر بعدی که منتظره بعد از یه پنج شش دقیقه که پشت در این پا اون پا می کنه حق داره یه تقه ای به در بزنه که طرف متوجه بشه که یه نفر توی نوبت ایستاده و زود سر و ته ماجرا رو هم بیاره و بیاد بیرون...ولی اینجا اصلا نقل این حرفها نیست...به جان خودم هر دو باری که من رفتم توی دستشویی به فاصله ده ثانیه همچین شروع کردن به کوبیدن در توالت که یه لحظه فکر کردم گشتاپو اومده عقبم...نه اینکه قصد و غرضی داشته باشن ها...نه...اصلا اینجا رسمه که هرکی وارد یه توالت عمومی می شه باید با مشت و لگد بیفته به جون درهای بسته تا یه در باز بشه...بعدش هم که تو با قیافه حیرت زده و مستاصل میای بیرون و انتظار داری که پشت در یه نفر با مشتهای گره کرده و صورت برافروخته منتظر ایستاده باشه با یه آدم خیلی مودب و سر به زیر مواجه می شی که موقع رد شدن از کنارت حتی ببخشید رو هم فراموش نمی کنه که بگه...!

به هر حال سومین عجایب اینجا هم گربه های خیلی خیلی خیلی لاغرشه...من دیروز یکیشون رو از نزدیک دیدم...یعنی حتی بهش دست هم زدم...قسم میخورم هیچ شباهتی به گربه نداشت...خیلی رقت انگیز بود...آدم رو یاد اردوگاههای مرگ نازیها مینداخت...نمی دونم علتش آب و هوای اینجاست یا مردمان اینجا حتی استخوانهای غذاهاشون رو هم میجون...

به هر حال الان حدود شش روزه که اینجام...روز دوم رفتیم قشم...یه شیشه عطر برای خودم خریدم که باعث شد کفگیرم بخوره ته دیگ...یکی نیست بهم بگه نونت نیست...آبت نیست...عطر خریدنت دیگه چیه...باور کنین هنوز دو ماه نیست که یه صد میلی ایزیمیاکه خریدم...ایندفعه بنا به سفارش دوستان دیویدوف گرفتم...نه..کول واتر نه...اکو...به نظرم بوش به اندازه اون ایزیمیاکهه پایدار نیست...حتی به خوبی اون هم نیست...یه دونه پیرهن بیشتر برای خودم نخریدم...امممم...دیگه یه دارت مغناطیسی هم خریدم...دو تا چاقو...یه قیچی مرغ بری 14 کاره...دو تا زیر پیرهنی...سه جفت جوراب...یه دست ورق...یه شیشه عطر تقلبی جوپ...! و یه سری خورده ریز دیگه...

راستی...دوچرخه م رو هم با خودم اوردم...عصرها باهاش می رم کل سواحل بندر عباس رو زیر و رو می کنم...رویهمرفته جاتون خالیه...بد نمی گذره...این دختر خاله م نمی ذاره آب ته دلم تکون بخوره...ولی با این حال دلم برای خونه م و برای کامپیوترم و برای کتابهام و برای همون دو تا و نصفی آدمی که گاه گداری بهم زنگ می زدن و مهمتر از همه برای گربه م تنگ شده...دورادور ازش خبر دارم...محیا می گه بیشتر اوقات توی حیاطه...می گه حالش خوبه...می گه فقط خیلی کثیف شده...آخی ی ی...دلم براش یه ذره شده...!
من برم دیگه...همه میخوان اینجا بخوابن...اینجا نمی شه زیاد کانکت شد...نظر خواهیم هم فعلا کما فی السابق مشکل داره...یعنی نظرات شمابرای نمایش داده شدن باید اول تائید بشن...یعنی اگه دیدین اینجا نوشته «صفر نظر» زیاد ذوق نکنین که اول شدین...چون ممکنه قبل از شما بیست نفر دیگه هم نظر گذاشته باشن و من نرسیده باشم که دونه دونه تائیدشون کنم...آخر عمری این پرشین بلاگ هم برای ما چه بازیهایی در می آره...!! من آخر نفهمیدم که باید چیکار کنم اگه نخوام نظرات شما از فیلتر تائید من رد بشن...ای بابا...بگذریم...تا بعد...

بعد التحرير: سيستم نظر خواهی درست شد...


توسط در March 26, 2006 11:46 PM | | نظرات (11)
معذرت خواهی


گندش بزنن اين پرشين بلاگ رو...!! الان اومدم ديدم بايد دونه دونه نظر های شما رو که برای نوشته قبلی گذاشته بوديد تائيد کنم...ببخشيد...هرچی دارم نگاه می کنم ميبينم گزينه ای برام نگذاشتن که اين فيلترينگ نظرخواهی رو بردارم...الان بيست تا نظر روی دستم مونده که با اين سرعت مزخرف اينترنت بندر عباس عملا دو تاش رو بيشتر نتونستم تاييد کنم...

تا دو هفته ديگه اثاث کشی می کنم می رم سايت جديدم...تا اون موقع بايد تحمل کنين ديگه...خلاصه ببخشيد!

توسط در March 21, 2006 11:57 PM | | نظرات (3)
...

گربه م رفت...یعنی نرفت...خودم دادمش به محیا...گذاشتمش توی یه سبد و ساکش رو هم بستم و بردم کت بسته تحویل صاحاب جدیدش دادم... این محیا خودش یه گربه داره که اسمش ملوک ه...ملوک حامله ست و چون پدر بچه ها مشخص نیست قراره گربه من (که محیا اسمش رو گذاشته نصرت!) بشه بابای بچه های ملوک...بیچاره گربه م...! محیا می گفت که ملوک هیچوقت پاش رو از خونه بیرون نگذاشته و معلوم نیست از کجا حامله شده...!بهش گفتم حتما روح القدس ترتیبش رو داده...!قبل ها هم می گن از این کارا کرده بوده...سابقه ش خرابه... به هر حال یه دونه از بچه هاش رو برای تبرک میبرم بزرگ می کنم...خدا رو چه دیدی...دوره آخر زمانه...هیچ بعید نیست بچه گربه هه جای میومیو شروع کنه به حرف زدن...می رم باش معرکه می گیرم و کلی به جیب می زنم...ای بابا...من هم آخر پیری و زهد و علم چه چیزهایی می گم...سنگ نشم خوبه!

دارم یه ده روزی می رم سفر...می رم بندر عباس...فردا صبح می رم و 12 فروردین بر می گردم...بار و بندیلم رو بستم...دریای جنوب می گن خیلی قشنگ تر از دریای شماله...به هر حال اگه ندیدمتون با اینکه با تمام وجود از این جمله بی معنا و مهمل بدم میاد ولی عیدتون مبارک باشه...اگه واقعا با این حرفا ارضا می شین صد سال هم به این سالها...بازم بگم؟

پ.ن: لحنم به آدمهای عصبانی و بی حوصله و کيشميشی که نميخوره؟


توسط در March 20, 2006 2:01 AM | | نظرات (2)
حرفهایی از سر بی دردی

از توی آشپزخونه بوی سگ مرده می آد...الان یکهفته ست که دست به ظرفها نزدم...جای جیش و گه این گربه هه رو هم خیلی وقته که عوض نکردم...کف آشپزخونه و در امتدادش تا توی پذیرایی و حتی توی اتاقم پره از خورده های پوست تخم مرغ هایی که گربه هه نصف شبا از توی سطل آشغال دو در می کنه...نمی دونم چه اصرار و علاقه ای به خورد کردن پوست تخم مرغ داره... توی این یه هفته حتی آشغالهام رو هم توی شوتینگ ننداختم... آشغالی ندارم که...چار تا قوطی کنسرو و یه مشت پوست تخم مرغ که این حرفا رو نداره...کثافت از در و دیوار این خونه داره می ره بالا...دور از جونم شده خوکدونی...گاهی وقتها از شدت بی حوصله گی حتی سیفون توالت رو هم نمی کشم...کف اتاقم انقدر ورق پاره و سی دی همینجور روی زمین پهنه که روزی نیست یکی دو تا از سی دی هام نمونه زیر پام و نشکنه...چه فرقی می کنه...بذار بشکنه...چند روز پیش یکی از دوستام زنگ زد که فلانی تو که آشنا داری و برات فیلم میاره بگو چند تا فیلم نیمه پورنو هم برای من بیاره...گفتم فیلم نیمه پورنو دیگه چیه؟ گفت از این فیلمها که موضوع دارن و توش آلت مالت نشون نمی دن...! گفتم بهش آخه مرتیکه من زنگ بزنم به این یارو چی بگم؟ بگم یه فیلم پورنو میخوام که توش آلت مالت نشون نده؟ گفت تو بگو نیمه پورنو خودش می دونه چی بده...! فکر آبروی ما رو که نمی کنه...الان چند ساله من مشتری این بابام...دیگه صحنه دار ترین فیلمهایی که ازش گرفتم تو مایه های "مخمل آبی" و " لولیتا" بوده...زنگ زدم به موبایلش...مثل همیشه کلی تحویلم گرفت...اولش روم نشد بهش بگم فیلم نیمه پورنو میخوام...گفتم فیلمهای "قرمز" و "سفید" کیشولوفسکی رو داری برام رایت کنی...؟گفت آره...همین دو تا؟ چیز دیگه نمیخوای...؟ یه ذره من و من کردم و آروم گفتم راستش یه دو تا فیلم نیمه پورنو هم اگه داری برام رایت کن...برای خودم نمیخوام البته...گفت چی...!؟ صدات قطع شد...یه ذره بلند تر گفتم فیلم نیمه پورنو...! ای مرده شور هرچی موبایله رو ببرن...بازم نشنید...می گفت صدات قطع و وصل میشه...فیلم نیمه چی میخوای؟چند دقیقه ای این ور من هی هوار می زدم: پورنو...سوپر...فیلم سکسی...آلت تناسلی نداشته باشه...! و اون ور هی اون می گفت الو...صدات ضعیفه...چی چی نداشته باشه...؟

من که دیگه تا آخر عمرم روم نمی شه برم ازش فیلم بگیرم...آدرس مغازه ش رو به این رفیقم دادم که فردا شب بره و بگه من از طرف فلانی اومدم و فیلم ها رو بگیره...اه...مرده شور این رفیقم رو ببرن...مرده شور این زندگی رو ببرن...

یه زمانی بود باز هرچند وقت یه دفعه چهار نفر پا می شدن میومدن اینجا و من به هوای اونها هم که شده یه دستی به سر و گوش این خونه می کشیدم...نه اینکه الان زنگ نزنن و نیان...چرا...ولی بزنم به تخته دیگه همه از دم سیبیل...منم کلا با مرد جماعت این حرفها رو ندارم که بخوام به خاطرشون تر تمیز کنم و جارو پارو کنم...همین دو روز پیش یکی از همکلاسی های سابقم که یه جورایی فابریک ترین رفیقم هم هست زنگ زد که فلانی میام عقبت بریم یه چیزی نشونت بدم...گفتم اوکی...سر ساعت با دویست و شیش سر و کله ش پیدا شد (پژو 206)...رفتیم درکه...این دوست من مهندسی عمران خونده و باباش هم توی همین کاره و بساز بفروشی می کنن و وضعشون حسابی توپه...الان چند سالی می شد که دورادور خبر داشتم درگیر ساخت یه مجتمع مسکونی کت و کلفت توی درکه ست...وقتی ساختمون رو بهم نشون داد دود از کله م بلند شد...قشنگ ترین ساختمونی بود که دیده بودم...یه نمای قشنگ شکلاتی و خیلی مدرن با آبنما و درختچه های نخل و نور پردازی عالی توی سینه کش کوه...داخل ساختمون هم طبقه همکف مخصوص اتاق بازی بود که میز بیلیارد و اسنوکر و چیزهای دیگه توش قرار می گرفت...یکی از واحد ها رو هم کرده بود دفتر کارش که رفتیم و یه نیم ساعتی نشستیم...واحد ها از صد و ده متری شروع می شد تا صد و چهل متری...هنوز خیلیهاش فروش نرفته بود و خالی بود...با توجه به متراژش فکر کنم از صد و پنجاه میلیون تومن شروع می شد به بالا...من آدم ندید بدیدی نیستم ولی اگه فقط یه دلیل داشته باشم که برم آمریکا اینه که پول جمع کنم و بتونم برگردم ایران و همچون خونه ای بخرم...یه جای دنج و خلوت...یه جایی که مال خودم باشه...یه جایی که یه پنجره ش رو به کوه باز می شه و یه پنجره ش رو به باغ های درکه...یه جایی که بشه تا سر حد مردن توش بدون دغدغه زندگی کرد...اون نیم ساعتی که اونجا بودیم برای گوشه گوشه ی خونه نقشه کشیدم...سه تا اتاق داشت...اونی که پنجره ش رو به کوه باز می شد رو می کردم اتاق خوابم...اون یکی که از پنجره ش کل باغات درکه و کل تهران زیر پام بود می شد اتاق کارم...یه میز تحریر خوشگل و جمع و جور و شاید یه میز کامپیوتر لازم داشت...تراس هم البته داشت...من که سیگاری نیستم ولی تراسش جون می داد برای سیگار دود کردن...جون می داد برای اینکه بعضی وقتها که هوس می کنی بساط باربکیو توش راه بندازی...یه دست مبل هم برای توی پذیرایی...درست بغل شومینه...من کلا از خونه هایی که کف ش سرامیک سفیده خوشم میاد...خنکی و تمیزی و رنگ سفید سرامیک ها بهم آرامش می ده...مطمئن نیستم که بخوام فرش بندازم توی پذیرایی...چیزی رو که مطمئنم اینکه که نصف دیوارهای پذیرایی باید بشه کتابخونه...یه کتابخونه بزرگ و سرتاسری چوبی که پر باشه از اونهایی که دوستشون دارم...امممم... برای آشپزخونه ش هم کلی نقشه دارم...یه گوشه آشپزخونه رو هم می کنم کتابخونه...انواع کتاب های آشپزی ایرانی و خارجی...من دوست دارم توی آشپزخونه م هم کتاب داشته باشم... کابینت ها و سینک ظرفشوییش باید از بهترین نوع باشه...من اصلا از آشپزخونه های شرتی پرتی خوشم نمی آد...بهترین سرویس چاقو و ظرف و ظروف رو براش میخرم...همینطور بهترین اجاق گاز و بهترین یخچال...میخوام وقتی که از کار اصلی م (که امیدوارم نوشتن باشه) فارغ می شم تفریحم این باشه که توی اون آشپزخونه برای خودم این ور اون ور برم و غذا درست کنم...عجب خونه ای می شد اگه مال من بود...یه جای امن...یه جای قشنگ...یه جای راحت... اوه...گور بابای دنیا...من اگه برم توی اون خونه دیگه فقط منتظر میمونم تا مرگ بیاد سراغم...

ای بابا...فعلا که من اینجام...تو یه سوئیت 45 متری اجاره ای با یه مشت خورده پوست تخم مرغ که همه جا پخش شده و یه گربه ی تخس و وحشی که همیشه ی خدا گرسنه ست و یه خروار ظرف کثیف و کلی بوی گند و یه مشت سی دی خش دار و شکسته که زیر پام فرش شده...

اممممم...مشکل من اینه که واقعا زندگی توی اون خونه برام قشنگه...ولی آرزوم نیست...من هیچ آرزویی ندارم.

توسط در March 9, 2006 8:36 PM | | نظرات (2)