تمام شد...همه چیز تقریبا به همان صورتی در آمده که میخواستم...من فکر می کنم وبلاگ هرچه ساده تر باشد خوانش و نیز کار کردن با آن راحت تر است...خودم وقتی به بعضی از این وبلاگهای هفت رنگ می روم که موقع آمدن و رفتن پیغام فدایت شوم برایم می نویسند و یا نوشته ها از بالا و پایین و یمین و یسارش مرتبا رژه می روند یا رنگ جیغ روی رنگ جیغ به کار برده است و یا حتی وبلاگهایی که آهنگ پس زمینه دارند می روم انگیزه ی خواندنشان را از دست می دهم...دقیقا همان احساسی بهم دست می دهد که موقع برخورد با دخترهای هفت قلم آرایش کرده به آن دچار می شوم...فکر می کنم کسی که روزی سه ساعت جلوی آینه بایستد قاعدتا حرفی برای گفتن ندارد...به هر حال اینها را گفتم که هی نگوئید اینجا رنگ و رو رفته است...خودتان را هم بکشید دیگر من دست به هیچ کجای قالب این وبلاگ و یا صفحه نظرخواهی اش نمی زنم...بماند اینکه این روزها خودم هم حرفی برای گفتن ندارم...حتی برای نوشتن روزمرگی ها هم انگیزه ای نیست...به خانه که می رسم اگر کاری نداشته باشم (که معمولا دارم) ترجیح می دهم روی تختم بیفتم و یک نوکی به روزنامه هایی که سر راه خریده ام بزنم و بعد هم بروم بنشینم روی مبل جلوی ماهواره و در حال خوردن چیپس و ماست کانالهایش را بالا و پایین کنم...این روزها توان تمرکز کردن ندارم... دائما بی قرارم...محال است بتوانم نیم ساعت یک جا بند شوم و مثلا کتابی بخوانم...در محل کار همکارم به من می گوید مرغ سر کنده...! حق دارد...دائما در حال قدم زدن در طول اتاق محل کارم هستم...گاه گداری هم زیر لب با خود یک جمله را تکرار می کنم...این روزها ورد زبانم این جمله بوبن است : "هیچ باوری نداشتن...منتظر چیزی نبودن...امید داشتن به اینکه روزی اتفاقی بیفتد..." شرح حال من است...انگار که در یک چاه بی انتها رها شده باشی...وقتی که سقوطی سالها به طول می انجامد دیگر اسمش سقوط نیست...معلق بودن است...کسی که سقوط می کند منتظر است...منتظر دستی که نجاتش دهد و یا منتظر زمینی که با آن برخورد کند...اما کسی که معلق است منتظر چیزی نیست...فقط با خود می گوید کاش اتفاقی بیفتد ...کاش غیر منتظره ای به وقوع بپیوندد...برخورد با زمین نتیجه محتوم هر سقوطی ست که انتظار کشیده می شود ولی معلق بودن هیچ سرانجامی _ که انتظار کشیده شود _ نخواهد داشت...فقط یک معجزه میتواند انسانی را که معلق است نجات دهد...یک غیر منتظره.
اگر گاهی به مادرم اصرار می کنم که پرونده من را در اداره مهاجرت آمریکا هرچه زودتر به جریان بیندازد برای این است که از معلق بودن خسته شده ام...برای این است که مدتهاست اعتقاد به معجزه را از دست داده ام...برای اینکه دلم میخواهد انتظار چیزی را بکشم که قابل انتظار کشیدن باشد و از نظر منطقی نمیتوان منتظر یک غیر منتظره بود.
زمانی بود که با هرکسی آشنا و دوست می شدم به چشم همان معجزه و یا اتفاق غیر منتظره ای نگاهش می کردم که امیدوار بودم زندگی ام را دگرگون کند...هرکس وارد زندگی ام می شد فکر می کردم همان کسی ست که قرار است این ریسمان نامرئی را که من را در میان چاه زندگی ام معلق نگه داشته است پاره کند...ولی هرکسی که آمد خود را به من آویخت بدون آنکه این طناب را پاره کند و نتیجه اش جز رنج مضاعف برای من که وزن او را نیز به همراه وزن خود باید معلق در میان این چاه تحمل می کردم نبود...مدتهاست که این خیالبافیها را کنار گذاشته ام...دیگر دیگران را اینگونه ارزیابی و رتبه بندی می کنم که کدام کمتر قوز بالا قوز می شود و کدام بیشتر...
چند روز پیش فیلم ده را می دیدم...ساخته عباس کیارستمی...احساسم بعد از تماشای این فیلم وصف ناشدنی بود...داستان این فیلم شباهت وحشتناکی به زندگی من داشت و جالب اینکه شخصیت اصلی این فیلم هم عجیب شبیه مادرم بود...تن صدا...ژستها...حرفها...حرکات...و افکار...همه برای من آشنا بود...زمانی که پدر و مادر من از هم جدا شدند من درست همسن و سال آن پسرک بودم...من هنوز همسن و سال آن پسرکم...اعتراف بدیست...می دانم... ولی من هنوز هم احتیاج به محبت و توجه مادرم دارم...دلم میخواهد مادرم فقط و فقط مال من و متعلق به من باشد...دلم میخواهد همه ی حواس و دلمشغولی و دغدغه و نگرانی اش من باشم...دلم میخواهد همه محبتش را یکجا نثار من کند...یک چیزی درون من هست که در همان سالها رشدش متوقف شده...یک قسمتی از شخصیت من یک کودک هفت ساله است...من پنجاه سالم هم بشود باز با دیدن این فیلم با آن پسرک احساس همذات پنداری می کنم و باز هم وقتی مادر آن پسرک سعی در توجیه کردن منطقی اتفاقات می کند دلم میخواهد مثل آن پسرک گوشم را بگیرم و با خشم فریاد بکشم و او را متهم کنم که خودخواه بوده است...
این یک واقعیت است که پولی که مادرم برایم گاه گداری میفرستد قبل از اینکه نیازهای مالی ام را مرتفع کند نیازهای عاطفی ام را ارضا می کند...این که بدانم او هست و در عمل به من اهمیت می دهد...این که بدانم به من فکر می کند...این که بدانم سالی یکبار هم که شده چند هزار دلار را که میتواند به هزار زخم بزند و یا لااقل با آن برود لاس وگاس و یا هرجای دیگر و کلی خوش بگذراند برای من می فرستد تا راحت تر از پس مخارج زندگی ام بر بیایم قلبم را فشار می دهد...دلگرمم می کند...راضی ام می کند...پس او هست...پس من هنوز برای او مهم هستم و الا چرا باید دلارهای نازنینش را برای من بفرستد؟ حالا شما بگویید فلانی بچه ننه است...بگویید خرس گنده خجالت نمی کشد هنوز نگاهش به دست مادرش است...شما نمیتوانید بفهمید!
این فیلم سوای حس نوستالژیکی که با آن داشتم از هر نظر به عقیده من یک شاهکار بود...چیزی که مطمئنم این است که پسرک بازی نمی کرد و حرفهایش با شخصیت اصلی فیلم (که معتقدم مادر واقعی او بود) بدون اطلاع از وجود و یا روشن بودن دوربین و کاملا طبیعی بیان می شد...به هر حال هنر کارگردانهایی مثل کیارستمی و یا مجید مجیدی اینگونه بازی گرفتن از نابازیگر هاست...
توصیه می کنم این فیلم را ببینید.
HI! I love this place!
ambien http://vvarder.cba.pl/ambien.html hydrocodone http://partizzanka.cba.pl/hydrocodone.html lorazepam http://partizzanka.cba.pl/lorazepam.html
May 17, 2006 3:30 AM
من اينجا يه پيام گذاشته بودم اون قبلا ها ولی نيست که.
شری جان. من تنها با همين قسمت فيلم ده کيارستمی مشکل داشتم. اينکه پسر بچه مردان را نمايندگی کند و سمبل مردسالاری در جامعه باشد.
پسر بچه سمپاتی به دست می آورد و نميتواند پيام را برساند. بيننده خيلی ساده دلش به حال او ميسوزد و مادر را که برای آزادی اش تلاش ميکند و زن خانه نيست مقصر ميداند.
سمبلهای فيلمهای کيارستمی خيلی کلاسيک هستند. اما اينجا و پسر بچه نميتواند حرف را برساند.
وقتی پسرک هر بار که سوار ماشين ميشود از مادر ميخواهد او را به خانه ی مادربزرگ ببرد (خانه ی مادربزرگ سمبل سنت و عادت ) بايد بيننده خيلی هوشيار باشد که اين سمبل ها را درک کند و به فکر غذای خوشمزه مادربزرگ به جای غذای حاضری مادر نباشد.
خلاصه استفاده از پسرک نارسا بود به نظر من...
April 27, 2006 2:27 PM
راستی يادم رفت بگم اين قالب جديدت زيباتره... همينجوری ساده و تميز نيگهش دار!
April 27, 2006 4:46 AM
تو به هیچ وجه بچه ننه نيستی شراگيم جان. من هم احساس مشابهی رو از سن ۲ سالگی نسبت به پدرم تجربه کردم و تا روزی که زنده بود هرگز نفهميدم که آيا مرا به عنوان فرزندش هرگز دوست داشت يا نه؟ و اين سوال تا ابد در ذهن من خواهد ماند و من تا ابد در بخشی از هويتم همان دخترک ۲ ساله باقی خواهم ماند...
باهات موافقم خيلی.
April 27, 2006 4:42 AM
کی گفته سکوت علامت رضاست؟؟؟؟ سکوت مرگبار علامت نارضايتی ست . کجايی تو شراگيم فیلسوف وبلاگستان چرا اب نميکنی؟
April 16, 2006 12:20 PM
سلام و هميشه در سلام / من دوست آن مردم كه ديگر با دوچرخه نمي آيد همراه تن پوشي قرمز ... / سلام شراگيم دلم برايت تنگ شده بود . خانه نو مبارك ... در ضمن همچنان پاي پياده همراه دوچرخه فارغ از صداي باران هستي يا سرگرم سير در كائنات / دوستت دارم و مواظب خودت باش / لازم به ذكر براي خنم ها كه بنده دختر نيستم و نفس راحت بكشيد ... از رقيب خبري نيست / هميشه در سلام باش شراگيم
April 15, 2006 5:25 PM
عجیب منو یاد قاصدک اخوان انداخت ...
باید خونده باشیش ...
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما
گرد بام و درِ من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ، باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب!
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی !
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...
بغضی شدم ...
April 15, 2006 1:08 AM
سلام ...
اولین باره که میخونم نوشته ات رو ...
شاید بیشتر حسّت رو درک می کنم ...
یادم نمیره وقتی حرف از ازدواج مادرم به میون اومد چطوری دیوونه شده بودم و سیگار پشت سیگاری بود که روشن میشد و دود میشد بی اونکه بفهمم ...
و حتی در مورد جمله ی بوبن ...
April 15, 2006 1:05 AM
قالبت که خيلی هم خوبه !...فيلم رو نديدم ...و نميتونم احساسات رو درک کنم !....اما چه خوبه که ميتونی به خودت اميدواری بدی ...
April 14, 2006 8:28 PM
راستش خيلی وقت است که می خوانمت هميشه هم با خودم می گويم من واين آقا گاهی به هم خيلی شبيه می شويم خيلی...بخصوص وقت تلخ شدن و بغض کردن....اين نيز بگذرد؟
April 14, 2006 8:17 PM
درود
شراگيم عزيز منزل نو مبارك
اميدوارم اينجا هم مثل آنجا!محلي باشد براي دلتنگيهاي ما موفق باشي وباز هم خوب بنويسي قالب وبلاگت هم خيلي زيبا ست در عين سادگي
April 13, 2006 2:30 PM
درود
شراگيم عزيز منزل نو مبارك
اميدوارم اينجا هم مثل آنجا!محلي باشد براي دلتنگيهاي ما موفق باشي وباز هم خوب بنويسي قالب وبلاگت هم خيلي زيبا ست در عين سادگي
April 13, 2006 2:29 PM
درود
شراگيم عزيز منزل نو مبارك
اميدوارم اينجا هم مثل آنجا!محلي باشد براي دلتنگيهاي ما موفق باشي وباز هم خوب بنويسي قالب وبلاگت هم خيلي زيبا ست در عين سادگي
April 13, 2006 2:28 PM
به جان خودم دلت برای گربهه تنگ شده روت نمیشه به محيا بگی:) آره؟
April 13, 2006 2:15 AM
چه غلطا:)))))
شراگيم خره دات نت مبارک:))
خیلی خوب و خوشگل شده اینجا...
ببین. من با هر کسی شوخو نمیکنم ها:) یعنی نباید ناراحت بشی;)
April 13, 2006 2:10 AM
احساس معلق بودن رو خوب ميفهمم چند وقتيه كه بدجور گريبانم رو گرفته..فيلم ده رو ديدم يادمه تمام مدت تلاشم اين بود كه خودم رو بذارم جای هر دوتاشون تا بهتر دركشون كنم ولی نميدونم چرا در آخر مادر رو بهتر ميفهميدم
April 12, 2006 11:03 PM
آخي!
باورت ميشه ؟!! تا 10 دقيقه داشتم گريه ميكردم.
ولي سخت نگير....عمر خيلي كوتاهه،،،،،،،براي همه چيز توي دنيا يه راه حلي هست،بجز مرگ...خوبه....خوبه
April 12, 2006 4:11 PM
شراگيم عزيز
به نظر می زسه مشکل تو حقيقتا از اين آويزون بودنته. اينکه فکر می کنی قراره بری ولی کارت هم هنوز درست نشده و طبيعتا زمان ميبره.در هر لحظه از زندگيت در ناخودآگاهت اين فکر تکرار ميشه. نميتونی يک تصميم قطعی بگيری. چون نميدونی تا کی موندنی هستی. اين نهايت بی انگيزگی رو برات مياره. خوب تا کی؟ توجه داشته باش که دقيقا چه سالهايی از زندگيت رو داري با اين حال و هوا ميگذرونی.
زمان رو به مقاطع کوچيک تقصيم کن و بی توجه به قبل و بعد اون مقطع فقط کاری رو بکن که براش در اون حيطه ی زمانی برنامه ريزی کردی. به کليات و تصميم گيری های کلان هم نپرداز. فقط جزييات. با زمان بندی محدود.
April 12, 2006 10:20 AM
اگه قول بدی دايی خوبی باش قول ميدم ژان کريستف رو برات بيام....می خوايش؟
April 12, 2006 12:48 AM
شراگیم عزیزم،
عجیب و راستش اسرار انگیز است که هیچ چیز مانند "ارتباط با آدمها"باعث "خوشحالی" آدمها نمیشود. ( طبق تحقیقات علما!)
عجیب و زیبا و خیلی حقیقی است که آدم بدون عشق از و به اطرافیانش چیزی نیست. ( و برای همین این جهان سرمایهداری و "رقابت" با انسان متناقض است و برای همین است که ما کمونیستیم)
شراگیم جان، من امیدوارم هرچه زودتر مادرت کارت را درست کند و در کل خوشبینم که بتوانی به آمریکا بروی. اما باور کن هر جای دنیا که باشیم یک دنیا آرزو هست که میتوان با آنها زندگی کرد و برایشان تلاش کرد. هر وقت که فکر کردهام آرزویی ندارم و خیلی بدون خواسته و "معلق" هستم تنها چشیدن طعم یک شیرینی چنان تمام وجودم را پر کرده که تمام آن حرفها و غمها فراموش شده.
راستی من فیلم ده را ندیدهام اما بازیگر اصلی آن، خانوم مانیا اکبری، را از نزدیک دیدهام و بعید میدانم فیلم داستان واقعی زندگیاش باشد.
در ضمن من هم راجع به ساده بودن وبلاگها موافقم و واقعا به نظرم قالب عالی داری گرچه از مقایسهی عقبماندهات با "هفت قلم آرایش"نتوانستم متاسف نشوم.
حالا اگر فکر میکنی در این نظرخواهی خیلی حرف زدم بیا به وبلاگم ببین و چقدر نوشتهام!حالا تو که حال خواندن همهاش را نداری حداقل بیا و یک نیم نگاهی بیانداز!
April 11, 2006 11:27 PM
وای شراگيم تو ديگه نرو تو رو خدا بابا اين مملکت خالی شد همه جا خالی ميکنن شبشيد تو و هرکسی که من از نزديک ميشناسم و شايد نميشناسم.
وای تو خيابون از کنار هرکی رد ميشم ميگه دارم ميرم ديگه کارم درست شده رفتم فرم پر کردم يا کاش ميشد من هم ميرفتم.
اما من نميخوام برم نميخوام ميتونم اما نميخوام اگه هممون ول کنيم بريم ايران ميشه همونی که اونا ميخوان :((
ببخشيد فکر کنم زيادی حرف زدم
بای
موفق باشی عزيزم چه اينجا چه امريکا چه قطب شمال
April 11, 2006 5:18 AM
چقدر احساسم بات نزديكه
همون حس معلق بودنو ميگم
واقعا برام جالب بود
April 10, 2006 5:57 PM
سلام.... خوبین؟؟ شناختی؟؟ صددرصد مگه میشه منو یادت بره!!!!! دیروز البته دیشب، توی وسایل انبار شده دنبال کتاب خاطرات ثریا میگشتم چشمم به یه کارت افتاد که یه خرس کوچولوی لیمویی با زمینه صورتی رنگ روش بود و توش نوشته شده بود www.sandiego.persianblog.com تولدت مبارک شراگیم....... بعضی وقتا توی خاک و خل و گرد و غبار ِکتابای انباری شده گشتنم جالبه ها...... اعتراف میکنم دلم خیلی برای نوشته هات تنگ شده بود.....
April 10, 2006 3:09 PM
ربطی به 50 ساله شدن و خرس گنده شدن نداره به نظر من. تو هرسنی هم که باشی بازم گاهی وقتها دلت بغل گرم مامانت رو میخواد و محبتی روکه خالصانه نثارت میکنه واصلا" قابل مقایسه با محبت و عشق هیچ کس دیگه ای حتی همسر یا عشق آدم. یه جوری بی ریاس و صادقانه و بی توقع .
April 10, 2006 12:04 PM
۶-۷ سال پيش که برای اولين بار کتاب غيرمنتظره رو خوندم ديدم حسی که نسبت به زندگی دارم دقیقا همين چند جمله هست : «هیچ باوری نداشتن. منتظر چیزی نبودن. امید داشتن به اینکه روزی اتفاقی بیفتد.» تو همه تقويم هام اين جمله ها رو می نوشتم و هر جا کم می آوردم به خودم ياد آوریشون می کردم و بدتر از همه اینکه هر موردی رو که با حساب کتاب می شد ازش نتيجه درست درمون گرفت پس می زدم چون غيرمنتظره نبود! حالا بعد از مدتها گيجی به اين نتيجه رسيدم که از بس منتظر غير منتظره بودم که زمان حال رو از دست دادم. به نظرم به غير از اين نوع گذروندن روزها و معلق بودن دو کار ديگه فقط می شه کرد : يا مثل خيلی ها به بی خيالی زد و به سطحی ترين صورت ممکن روزها رو گذروند( در بی فکری مطلق) يا به صورت ديناميکی ( حتی در مواردی به زور!) در حال تعریف و انجام پروژه بود تا بلکه بشه منتظر چيزی شد که قابل انتظار کشيدن باشه!
April 10, 2006 12:49 AM
شراگيم عزيز برعكس بعضي از دوستاي عزيز من با شما هم ذات پنداري مي كنم.براي يك لحظه فكر كردم شايد از دفتر خاطرات من اين متن رو كش رفتين ولي تنها فرقش اينه كه مادر من به يه جاي دورتر سفر كرده.
قصه گوي عزيز معلق بودن و قوز داشتن كسي دست خودش نيست كه بخواد با يه تكان و حركت از اين وضعيت نجات پيدا كنه و راستشو اگه بخواين ديگه ناي غر زدن هم ندارم كه اي شايد دواي دردم بشه.
April 9, 2006 12:06 PM
سلام شری. خوفی؟
چه خبر آقا. منزل نو مبارک. ايشالله هر چه زودتر بری بههمونجايی که آرزوشو داری. يا يکی از همون خونه هايی که توش هزار تا نقشه کشيده بودی. يادته که. توی چند تا پست قبلی نوشته بودی. فکر کنم سمت در بند.
April 9, 2006 10:09 AM
حالا.. برویم سر حرفت. اینکه می گویی پنجاه سالت بشود باز هم همان پسر بچه هفت ساله هستی که دلش می خواهد مادرش تا آخر دنیا مال خودش باشد... این را حسابی می فهمم. چیزهایی هست که با آدم می مانند و هرگز هم رها نمی کنند. اگر به خیال خودت پرتابشان کرده باشی تا آخر دنیا هم، برای هر چیز مزخرفی که دلت بگیرد، مثل بومرنگ برمی گردند و می خورند توی ملاجت و منگت می کنند! نمی دانم. شاید بزرگترین جنگ آدمها با همین کم آوردنها باشد، با همین چاله ها، سیاهچاله ها که هیچ وقت پر نمی شوند.
April 9, 2006 2:03 AM
دايي جون عزيزم ...چي شده؟...مي دونم الان هرچي بگم تو كتت نميره ...بسكه سرتق و غدي...عين خودم..بچه حلالزاده به داييش ميره ديگه.من اين جور موقع ها ميزنم تو خط رمان ...اهلش هستي؟؟ يه رمان محشر بهت معرفي كنم مي خوني؟...
ژان كريستف مال رومن رولان 4جلدش رو كه بخوني يه چيزي دستت مياد كه سر پا نگهت ميداره..انگيزه كه چه عرض كنم ..زندگي ميده...
April 9, 2006 12:39 AM
سلام شراگيم جان٬
ببخشيد من زيادی تو کارت دخالت کردم. اميدوارم هنوز باهام آشتی باشی. به اميد خوندن پستهای جديد و صميميت. راستی از گربه ات چه خبر؟ بابا شد يا نه؟
April 8, 2006 10:17 PM
سلام شراگيم جوون دست درد نکنه حالا اینجوری شد ؟اولا و ثانيا چقدربداخلاق شدی خونه ی جديد اومدی بايد خوش اخلاقتربشی بدتر شدی ؟وثالثا اينقدر سخت نگير درست می شه معجزه دردستهای ماست زندگی فراز ونشيب داره اگرحس ميکنی در نشيبی پس نوبت فراز هم می رسه /کامنت دونيت که درست شد رنگش هم خوبه دستت درد نکنه تو خوشگل باشی نترشی اينجا مشکلی نداره
April 8, 2006 9:51 PM
جاده ها با خاطره قدمهای تو بيدار ميمانند که روز را بيشباز ميرفتی هرجند سييده تورا از ان ييشتر دميد که خروسان بانک سحر کنند. ياد شاملوی بزرگ گرامی باد.
April 8, 2006 9:08 PM
سلام عزيز جان.
بالاخره کار خودت رو کردی ها ؟
ولی خودمونيم قشنگ شد خيلی
مبارک باشه.
April 8, 2006 8:01 PM
دوستان عزيز.... امروز شنيدم که اراذل و اوباش چمهوری نکبت اسلامی شبانه رفته اند و مقبره شاعر ازادی شاملوی عزيز رو تخريب کردند ایا کسی از چگونگی این خبر اطلاعی دارد؟
April 8, 2006 7:54 PM
قصه گوی عزيز(۱۷ الی۲۲):
تنها چيزی که الان به مزاجم نمی سازد اين است که يکی شروع به نصيحت و ارشاد و يا سرزنشم کند و من بیایم و بگویم چنین نیست و چنان است...اصلا توی کت م نمی رود اين حرفها...! پس ضمن تشکر ویژه از شما برای توجهی که نشان دادی خواهش می کنم من را از ادامه اين بازجويی معاف کن...با تشکر.
April 8, 2006 5:27 PM
امید داشتن به اینکه روزی اتفاقی بیفتد.
***
اميدورام هيچ وقت ناميد نباشيد. به سايت ما هم سری بزنيد.
April 8, 2006 5:17 PM
اون جمله ی بوبن واقعا معنی تمام زندگيه/ يه جمله هس ميگه: و من ديگر هرگز ها را می شمارم بعد تو/تو ديگر هرگز برق را نخواهی ديد....// يه همچين چيزی بود.از کتاب فراتر از بودن/..گفتم بهت بگم / خوشت مياد
April 8, 2006 11:26 AM
لازم شد حتما برم و اين فيلم ۱۰ رو ببينم.... توصيه من بتو اينه که بزرگ شو و اين ريسمان نامريی که همانا بند ناق تو و مامان جانت است رو قطع کن بايد رو خودت کار کنی شدیدا شری جان قراره هرکسی در روی زمين با ياهای خودش راه بره رويايی نباش . درضمن تازمانی که تو نخوای هیچ اتفاقی قرار نیست بیافته نجات دهنده در گور خودخفته است ادم عاقل ارزو نميکنه غمل ميکنه.
April 8, 2006 11:16 AM
دو مساله تو این پست تحسین برانگيزه:
۱-آگاهی کامل و تسلط به وضعيت کنونی(خصوصا در توضيحی که در کامنت داده بودی-چون عموما آدما وقتی تو حالت تعليق هستن حتا خودشون هم نمیدونن که تو حالت تعليقن و فقط به حالت گيجی دست و پا ميرنن)
۲-بیان صادقانه و روان احساسات.
April 8, 2006 10:49 AM
باز از يه موضوع ساده زدي تو کار ِ تعريف کردن زندگيت!!
April 8, 2006 9:33 AM
برام جالبه که بدونم يعنی واقعآ قبلن اين حس مرغ سرکنده بودن رو نداشتی؟ والا من از ۲۳ سال زندگيم حدودا ۲۰۰ سالش رو که يادم مياد همينجوری بودم! کسی هم پيدا نميشه سرمون رو ببره و راحتمون کنه...
April 8, 2006 9:16 AM
يه چيزی در مورد قالبت بگم؟رنگ و روش خيلی خوبه ولی اولآ لينکهات نصفه مياد و بعدشم بعضی وقتها متن هم نصفه مياد...البته بعد از يکی دو بار رفرش کردن درست ميشه...سوم هم اينکه يادته در مورد تبليغات جابلاگی نگران بودی؟؟!! گالينابلانکا و اين چيزا؟!! الان اومدم اينجا ديدم تبليغ درمان پروستاته مردم از خنده...!!!
April 8, 2006 9:15 AM
دیروز این پیغام رو برات نوشتم (نفر چهارم بودم اون وقت!!) اما مشکلی پیش اومد و فرستاده نشد. حالا دوباره می نویسمش. ده رو من حدود دو سال پیش دیدم و از دید متفاوتی با تو بهش نگاه کردم و خیلی خیلی چسبید. هنوز هم اون قسمتی که میگه: تا بچه ایم آویزون ننه بابا ایم، بعد آویزون دوست پسر و شوهر ، بعدش آویزون بچه مون، کارمون ... آخی ما تا کی می خوایم آویزون این چیز و اون چیز باشیم؟ ... مدام تو سرم صدا می کنه! خلاصه که آره واقعا شاهکاره در نوع خودش. دید تو هم خیلی جالب و جدید بود. در ضصن این دو تا همون طور که حدس زدی مادر و پسر واقعی هستن و ظاهرا در زندگی واقعی هم دچار مسائلی مشابه. راستی آدرست رو عوض کردم. امیدوارم این پیغام بدون مشکل ارسال بشه که حال ندارم دوباره این همه رو بنویسم!
April 8, 2006 8:05 AM
شراگيم: به نظرم جزء معدود افرادی هستی که زندگی و دنيا رو درست ديدن و شجاعت بيان آن را رک و پوست کنده دارند!
چی کار بايد کرد؟ پستانکهايی كه براي آرام كردن هستند مثل (خدا ؛ پیغمبر ؛ ماوراء طبیعه ؛ ...) رو آيا ميشود مکيد؟(خیلیها میتونن ).آيا تا حالا توجه کردی هيچ موجودی غير از انسانها نميخندد و گريه نميکند؟ دنيا رو همانطور که هست قبول ميکنند .زجر ميکشند ؛ ميخورند؛از بچه دفاع ميکنند . بعدشم بدون گريه و يا حتی خاطره جوانی و ... ميميرند. اين حقيقت زندگی است . بايد پذيرفت و آرام آرام تحمل کرد.متاسفانه ما انسانها يه کمی زيادی برای اين دنيا فکر ميکنيم و فلسفه میبافیم . خيلی خيلی ساده تر از اين حرفاست. فقط ياد بگيريم فراموش کنيم.(در اين دنيا زخمهاييست که چون خوره .....). بهتره فراموش كردن را ياد گرفت اگه نه بايد به جمع دوستان پيوست.(هدايت؛ موريسن؛ آندرسن و ....!)
April 8, 2006 4:59 AM
هيچکس نميتو نه به عقب برگرده و شروع جديدی داشته باشه ولی هر کسی می تونه از حالا شروع کنه تا پايان جديدی بسازه .
خداوند قول روز بدون درد ، خنده بدون غم ، آفتاب بدون باران را نداد اما توان برای انروز ، آسايش برای گريه و نور برای راه را قول داد .
April 8, 2006 3:15 AM
منم با قصه گو موافقم که اینور دنیا خبری نیست. زندگی بهتره ولی با تلاش خیلی خیلی بیشتر از ایران. به همین دلیله که میگم منتظر معجزه یا اتفاق خاص نباش؛ زندگی خیلی ساده تر یا سرراست تر از این حرفاست.
April 8, 2006 2:55 AM
ببخشيد شری جان٬ خيلی تند و يه دنده نوشتم. اگر دوست نداری من ديگه اين بحث رو ادامه بدم يه کلمه بگو و من تمومش می کنم. قربانت
April 8, 2006 2:07 AM
در ضمن يه جنبه منفی حرفات که اصلا خوش ندارم بنويسم ولی ديگه...
فرض کن اتفاقی که منتظری بياد زندگيت رو عوض کنه يه اتفاق منفی باشه( مثلا خدای نکرده٬ زبونم لال..يه بيماری لا علاج) با اين وضعی که برای خودت ساختی فکر کنم اون موقع ديگه بری يه تير خالی کنی تو سرت و خلاص ديگه !!!مگه نه!!!
فراموش نکن اتفاقات هميشه مثبت نيستن و در ضمن خودمون می تونيم زمينه رو برای به وقوع پيوستن خيلی از اتفاقات فراهم کنيم و لازم نيست دستمون رو بگذاريم زير چونه مون و دعای افتادن اتفاق رو از مفاتيح بخونيم!!!
April 8, 2006 2:03 AM
شما که نميخوای چيزی را تغيير بدی...چرا پرسيدی؟..در ضمن آدمها را نخواه که چيز عجيبی در زندگيت بوجود بيارن..چون اونها هم برای همين باهات اغلب دوست ميشن...(منظورت از رنگ تند تو وبلاگ که وبلاگ من نبود؟!).تا بعد..
April 8, 2006 2:01 AM
تو مثل آدم گرسنه ای هستی که در يه گوشه نشسته و از گشنگی و کم غذايی احساس سيری کاذب می کنه. يه سری افراد ميان از کنارت رد می شن و می گن يه کيلو متر اون ور تر دارن به همه غذا می دن و تو با خودت می گی ... ای بابا من که گرسنه نيستم بی خودی واسه چی برم... در ضمن شنيده ای که ممکنه يه اتفاقی بيفته و مثلا يکی بياد کولت کنه و ببردت اونجا... حالا ممکنه این شخص یا اصلا نیاد یا اگر هم اومد تو رو تا یه قسمتی از راه بیشتر نبره ! بالاخره خودت هم باید یه تلاشی بکنی خیر سر عُمر!!من می گم پاشو خودت رو يه تکونی بده٬ يه کم راه برو اون وقت بهتر می فهمی که آيا گرسنه ای يا نه؟ اگر گرسنه نباشی بر می گردی سر جات می شينی٬ اگر هم باشی به راهت ادامه می دی!
April 8, 2006 1:57 AM
دوم بيا تصور کنيم که فردا يه فرشته ای از آسمان افتاد پايين و صاف اومد دم خانه تو و گفت من اومدم که تو عاشقم بشی!! چه تضمينی هست که اين عشق اثر کنه و تو رو به فعاليت بندازه؟ فرض کنيم که اثر هم کرد٬ عشق يه چيز گذراست يک سال يا دوسال طول می کشه و بعدش بايد با يه نوع جديد محبت وعلاقه جايگزين بشه. چه تضمينی هست که تو بعد دو سال از حالات هم بی حوصله تر نباشی. تازه دقت کن که اگر يکی از اين دو سناريو پيش بياد با توجه به تصوراتی که در فکرت از اونها ساختی اگر در اين دو هم شکست بخوری هيچ می دونی چقدر از زندگی بيزار می شی!!
April 8, 2006 1:49 AM
شراگيم جان حرفهایت مثل حرفهای بچه ای هستش که داره با خودش لجبازی می کنه. مثل این که حرفهام رو درست نفهمیدی. من می گم که تا خودت نخواهی و حرکتی به خودت ندهی چیزی در زندگیت عوض نمی شود. می گویی که منتظر یه اتفاق استثنایی هستیُی٬ بگذار جنبه خوبش را بررسی کنیم : فرض کن که فردا نامه آمد دم خانه ات که می توانی بروی آمريکا٬ چه تضمينی هست که آنجا خوشت بيايد؟ چه تضمينی هست که با اين روحيه ای که برای خودت ساخته ای آنجا هم بعد يه هفته دچاره استرس نشوی؟ من به عنوان کسی که در ينگه دنيا زندگی می کنه بهت می گم عزيز جان که دلت رو صابون نزن و تصورات رويايی از اينجا برای خودت نساز. اينجا بهتر از ايران هست ولی بهشت به هيچ عنوان نيست.
April 8, 2006 1:41 AM
شراگیم عزیز، اول اینکه این فقط مشکل تو نیست. دوم اینکه معجزه وجود نداره سوم اینکه ما ایرانی ها خیلی فکر میکنیم( یک کم از این آمریکاییها یا کاناداییها یاد بگیریم فقط به سطح زندگی چسبیدن نمیگم الواطی میکنن بلکه از کمترین لذت هم بهره میبرن) چهارم اینکه من وبلاگ زیبای" دندان یه آدم مرده" رو نه فقط برای متن بلکه به خاطر آهنگ بسیار قشنگ زمینه اون دوست دارم پنجم اینکه اینجا، اونجا، با معجزه یا بدون اون فرقی نمیکنه ما ها (حداقل من) به امید نیاز داریم تعریفی هم از امید نداریم. شاد باشی.
April 8, 2006 1:00 AM
...ولی هرکسی که آمد خود را به من آویخت بدون آنکه این طناب را پاره کند و نتیجه اش جز رنج مضاعف برای من که وزن او را نیز به همراه وزن خود باید معلق در میان این چاه تحمل می کردم نبود...مدتهاست که این خیالبافیها را کنار گذاشته ام...
April 8, 2006 12:09 AM
شراگيم جان خيلی ملموس .صادقانه و باشجاعت احساست را بيان کردی . بسيار درک ميکنم که چی ميگی .
April 7, 2006 11:15 PM
قصه گوی عزيز (۸-۵):
حرف من اين نيست که کسی بيايد و زندگی ام را تغيير دهد...حداقل اين است که اين تفکر را همانطور که نوشته ام مدتها پیش کنار گذاشته ام...
مشکل من اين است که آرزوهايم آنقدر کم رنگ و بی رمقند که هيچگاه انگيزه ی حرکت به سمت خود را در من بيدار نخواهند کرد...یک اتفاق غیر منتظره شاید بتواند نگاه من را به زندگی تغییر دهد...شاید بتواند انگیزه ای را در من بیدار کند که به سوی هدفی رهسپار شوم...اين غير منتظره شايد عشقی باشد که وارد زندگی ام می شود...شايد درست شدن کارم و رفتن به آمریکا باشد و یا هرچيز ديگری که روال يکنواخت زندگی ام را به نحوی تغيير دهد...
اول بايد اشتها ايجاد شود و بعد به سراغ غذا رفت...توقع نداشته باش که وقتی از تصور غذا دچار حالت تهوع می شوم و یا اینکه حداقل میلی به آن ندارم برای به دست آوردنش به آب و آتش بزنم...!
April 7, 2006 10:55 PM
bozorge kochik ya kochik bozorg , zande aziz harfat inbar delneshin bood shayad be inkhater ke darde moshtareke khili az mahast . bishtare vaghta be webloget sar mizanam vali in dafe khastam salami bedam va khaste nabshi kocheki be in doste bozorg begam . azizam darde man va to, darde ma, hasele dardhaye ejtemae mast va rahe halesh ham dar rahe hale ejtemae . midonam ke khob mifahmi chi migam , tak tak nemitonim bare hamdigario be dosh bekeshim, vali mitonim hamegi baham hamrah bashim ta mojezhee ke man to va hame montazershim ba dastane khodomon be haghighat beersonim .are yik taagheer boniadi , yik enghelab mitone tamame moaalagh bodan haro be sobat beresone. be omid on roz va be onide inke hich kodaki az refah asayesh va arameh door nashe va dorane zeebaye kodaki ra gharghe dar shadi va poyaee begzaronan.
April 7, 2006 10:52 PM
اين پستت وحشتناک دلنشين بود شايد چون بسيار صادقانه بود شايد چون نگفتنی هات بود شايد چون چيزايی بود که همه نمی فهمند. من شرايط تو رو نداشتم ولی خيلی فهميدم. اون حالت تعليقش رو هم حسابی لمس کردم واين واقعيت که به آدما ديگه به چشم معجزه نگاه نکنم...
April 7, 2006 10:09 PM
خونه و سال نو مبارک!اميدوارم امسال از اين معلق بودن در بیای معجزه شاید یه وقتی اتفاق بیفته که اصلا انتظار نداری! فيلم ده هم واقعا جالبه و بيشتر ديالوگ ها واقعا بداهه بوده!
April 7, 2006 9:16 PM
آدما نمی تونن واسه همديگه معجزه کنن اما کمک چرا! ميشه کمک کرد و کمک گرفت. اما یه نکته مهم! می دونی خیلی وقتا ندانسته در مقابل کمک گرفتن مقاومت می کنیم؟ خیلی وقتا از دست و پا زدن در وضعیت موجود لذت می بریم. به زبون می گیم که ناراضی ام اما در عمل، حتی وقتی دستی به طرفمون دراز میشه تلاشی در جهت بهبود اوضاع نمی کنیم. (این مربوط به پاراگراف سوم ت بود)
در مورد پاراگراف پنجم، یجورایی خوبه که یه مُسکِن پیدا کردی واسه زخمت اما مُسکِن فقط درد رو آروم می کنه، درمان نمی کنه.
April 7, 2006 8:22 PM
وای چقدر جفنگ گفتم. غالب وبت هم حرف نداره ساده و عالی. دستش نزن خدا عمرت بده. فقط من پستهای قبلیت مثل سفر بند عباس و اینها رو که قبلاً می دیدم نمی بینم!! عجیبه.... ببخشید که سرت رو درد آوردم...
April 7, 2006 8:20 PM
بارها گفتی که آرزویی نداری. به نظر من خیلی هم آرزو داری ولی ترسویی! یعنی اینکه اولش تو دلت خیلی چیزا رو می خوای ولی وقتی مغزت بهش فکر می کنه می بینی راه رسیدن به این چیزها خیلی سخته و احتمال اینکه بهش برسی کمه و بعدش مغزت برای اینکه به خودت و شخصیتت ضربه نخوره شروع می کنه تو رو بر علیه اون آرزو واکسینه کنه!!! شروع می کنی فکر کنی اون چیز برات اهمیتی نداره چون اگر بگی خیلی هم برام مهمه ولی هیچ جوری من بهش نمی رسم خرد می شی. خلاصه با خودت رو راست باش٬ ترس و بی حالی و غرغر کردن رو هم بگذار کنار. کسی با غر زدن به جایی نمی رسه. به جز ما زنها که غر زدن دوای تمام دردامونه و البته فکر نکنم تو زن باشی( البته می تونی باشی ولی باید یه عمل ناقابل بکنی!)
April 7, 2006 8:17 PM
اينکه بدنبال کسی باشی که لطف کنه بياد زندگيت رو برای رضای خدا عوض کنه حماقت محضه! فراموش نکن که هر کسی مشکلات خودشو داره و چندان عاقلانه نيستش که از کسی بخوای بياد با وجود مشکلاتش به فکر راه حل برای تو باشه.
اگر من می خواستم يه توصيه بهت بکنم می گفتم بشين سنگات رو با خودت وابکن! ببين تو زندگيت چی می خوای٬ دوست داری چه تغييری برات اتفاق بيفته٬ دوست داری به کجا برسی؟ اگر اين سوالها جواب ندارن و همون جايی هستی که دوست داری باشی که ديگه سودی تو زجر کشيدن و مرغ سر کنده بودن نيست! برو حالت رو بکن. اگر دوست داری به جای ديگه ای برسی ببين چکار بايد بکنی تا به اونجا برسی و خودت رو تکون بده و با انرژی دنبالش باش.
April 7, 2006 8:08 PM
سلام شراگيم جان٬
نميدونم راجع به نوشته ات چی بگم. اصلا نمی خوام سرزنشت کنم٬ بر عکس می خوام بگم که دلم سوخت. نه اينکه تو نيازی به دلسوزی من داشته باشی يا اصلاْ برات اهميتی داشته باشه ولی من به عنوان يه آدم از ناراحتی و پوچی يه دوستم( من به تو مثل يه دوست علاقه دارم می خوای بخواه می خوای نه) غمگين شدم.
راستش يه جمله در قرآن هستش که تنها جمله ای هستش که از اين کتاب دائم تو گوش من زنگ می زنه. معنيش اينه که خدا هيچ قومی رو تغيير نمی ده مگر اينکه خود اون قوم خواهان تغيير باشن. اين حکايت تو هستش. اگر تغيير می خوای بايد دنبالش باشي٬ بايد بخوای که زندگيت تغيير کنه.
April 7, 2006 8:01 PM
شراگيم جان
از نظر روانشناسی وقتی در مرحلهای از مراحل رشد روانی دچار اضطراب شوی به يک مرحله قبل پسرفت میکنی که آرامش روانی داری و در آن مرحله میمانی.
اين حالت که regression نام دارد الان با يک روانکاوی به خوبی قابل درمان است و نتيجه اش رشد و بلوغ روانی است و آثار مثبت زيادی بر روی روحيهات خواهد داشت.
حتما به يک دکتر روانشناس (و نه روانپزشک) مراجعه کن.
April 7, 2006 6:33 PM
از نوشته هات واقعا خوشم مياد ....مخصوصا سفر نامه هات ....سفر به بندر عباست حسابی منو خندوند.....
لینک جدیدت اضافه شد....در ضمن سال نو هم مبارک و سال خوبی برات آرزو میکنم
راستش مدتها بود که یه فیلم درست و حسابی ندیده بودم تا اینکه یک هفته پیش این فیلم دستم اومد و کلی حال کردم .
دلیل اصلیشم بابت اینه که من مثل اون زن فکر می کنم و عملا حرفهای من از دهن اون زن بیرون میومد. شاید دلیل این همذات پنداری اینه که من معتقدم ادمها باید در حال زندگی کنند و تنها یه باره که آدم مثلا 30 ساله میشه و باید از این 30 سالگی نهایت استفاده رو ببره.
به نظر خودم اون پسر بچه نماینده بیشتر مردان ایرانی بود که دوست دارند مورد توجه باشند و دوست دارند شریک زندگیشون تنها وتنها به اونها تعلق داشته باشه و دنیای شخصی واسه خودش نداشته باشه.
در هر حال از اینکه اینقدر صادقانه و شفاف می نویس کلی کیفور شدم.
June 1, 2006 4:42 PM