شراگیم
« ... | صفحه اصلی | دل صاحبمرده »
ماهی...!

از خواب که بلند شدم بی هوا دلم هوس ماهی کرد...این روزها کمربندم را محکم و عزمم را جزم کرده ام که پولهایم را جمع کنم...یعنی اول ماه هرچه میگیرم می گذارم بانک و چس مثقالش را نگه می دارم برای خورد و خوراکم...الحمدلله این روزها دوست دختر خرج تراش هم ندارم و سینما و کافی شاپ و این قبیل قرتی بازیها فعلا تعطیل است...یکی هست که آن هم بنده خدا 231 کیلومتر آن ور تر است و ترکشش فعلا به ما نمی گیرد...! گفتم می روم یک کنسرو ماهی 500 تومانی میخرم و با نان لواش و گوجه فرنگی یکجوری خودم را ارضا می کنم...شلوارم را پوشیدم و رفتم میدان تره بار...فقط کنسرو شیلانه داشت که میگفت 900 تومان...داشتم برای خودم حساب و کتاب می کردم که چشمم افتاد به ماهی های تازه...نا غافل پرسیدم حلوا سیاه کیلو چند؟ و طرف هم ناغافل یکی را برداشت و برایم گذاشت توی کیسه که سه هزار تومان...رویم نشد که بگویم نمیخواهم...دو کیلو و سیصد گرم...پولش را دادم و دادم برایم پاک کرد و آمدم بیرون...حساب که کردم دیدم 5 و دو دهم برابر بیشتر از خرج پیش بینی شده ی روزانه ام خرج کرده ام...آب از سرم گذشته بود و راستش دلم هم نمی آمد ماهی حلوا سیاه به این خوشگلی را با نان لواش بخورم...رفتم در مغازه ی برنج فروشی...برنج دودی را می گفت کیلویی دو هزار تومان...برنج دیگر هم داشت کیلویی هزار و دویست تومان...با خودم لج کردم و یک کیلو برنج دودی گرفتم...تز من این است : " حال نکن ولی اگر زبانم لال خواستی حال کنی درست و حسابی حال کن..." در اجرای این سیاست بعد رفتم و نیم کیلو زیتون سیاه اسپانیایی...نیم کیلو لیموترش...سبزی خوردن و سبزی پلویی پاک کرده...یک دلستر لیمویی و یک نوشابه فانتای قوطی...یک پاکت چیپس و یک ماست چکیده با موسیر خریدم...دیگر حساب نکردم که چند برابر خرج روزانه ام شد...آمدم خانه و دو ساعت بعد برای خودم سفره ای پهن کرده بودم که بیا و تماشا کن...از این سر میز تا آن سر میز...شاهانه...یکی از تخصص های من سفره آرایی ست...یعنی با چهار تا دانه هویج و دو تا برگ کلم و دو پر گوجه و از این قبیل چیزهای چسکی چنان سفره ی رنگینی میچینم که انگار بوقلمون سرخ کرده سر سفره است...(باور نمی کنید؟ این عکس شاهدش...البته این مربوط به چند ماه پیش است و عکس هم وقتی گرفته شده که آن دو نفری که در بک گراند سفره میبینید حسابی به خدمت سفره رسیده بودند...ولی با این حال باز هم چیزی از شکوه و عظمت سفره کاسته نشده است...!)
بگذریم...الان که حساب می کنم می بینم تا بیست روز دیگر نباید چیزی خرج کنم...فکر هم نمی کنم تا مدتها اصلا گشنه ام شود...جایتان خالی به قصد کُشت خوردم...مثل یک خرس تیر خورده افتاده بودم به جان سفره...از من به شما نصیحت...ماهی را میخواهید سرخ کنید قبل از آن با نمک زیاد آن را مالش دهید...بگذارید کمی نمک به خورد گوشت برود...این باعث می شود گوشت ماهی هم مزه دار و هم سفت شود...بعد ان را بشوئید و بگذارید کمی آب آن برود...قبل از اینکه به آن ارد سوخاری بزنید کمی فلفل سیاه و یا هر ادویه ای که دوست دارید روی آن بپاشید...من از دو دسته آدم حالم به هم میخورد...اول آدمهایی که دیگران را احمق فرض می کنند (گرچه دیگران واقعا احمق باشند!) و دوم آدمهایی که پخت و پز را شرتی پرتی و بدون هیچ سلیقه واحساس و ابتکاری انجام می دهند...!
یک چیز دیگر هم میخواستم بگویم که یادم رفت...

بعد التحریر:
آهان...یادم آمد...راجع به نوشته قبلی ام بود...مساله سیاسی نیست...بیخود شلوغش نکنید...مساله شخصی با درونمایه های عاطفی – سکسی ست...! به شما هم اصلا ربطی ندارد!

توسط در April 26, 2006 9:48 PM |
نظرات
رز   ( web | email )

سلام بابا با سلیقه خوب قبل از خوردن عکس می گرفتی نه حالا تا همه با ظرف های خالی روبه رو نشوند واحساس خوردن در آنها بیشتر بشه طرح های جدید تری بده.(البته با ظرف پر)2یا3 روز دیگه شاید بهت سر بزنم


May 30, 2007 11:34 AM
[url=[url=http://medical.frankthesaint.com/southwestern-medical-school-dallas-854.html]southwestern   ( web | email )

[url=[url=http://medical.frankthesaint.com/southwestern-medical-school-dallas-854.html]southwestern medical school dallas[/url]][/url]


November 19, 2006 8:36 PM
car audio   ( web | email )

http://car-audio-bkzb.blogspot.com >car audio


November 17, 2006 12:05 AM
vegas red casino   ( web | email )

vegas red casino - http://banner.vegasred.com/cgi-bin/redir.cgi?id=N&member=negev&profile=review


August 1, 2006 10:13 PM
محمود   ( web | email )

جالب بود ولی دلچسب نبو د ولی در کل آدم الافی هستی


July 1, 2006 11:19 AM
pasparty   ( web | email )

I like your site


June 5, 2006 11:26 AM
snymrik   ( web | email )

I just don't have anything to say right now.


June 5, 2006 11:25 AM
vahidoo   ( web | email )

بابا آشپز ، بابا خوش خوراک
دلمون تنگتون رفته رفیق


May 8, 2006 4:38 PM
اويد   ( web | email )

سلام...اين نوشته ات تعليقيه ديگه ........................اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


May 8, 2006 1:49 PM
Ellen   ( web | email )

Well done!
My homepage | Please visit


May 8, 2006 1:41 AM
sayeh   ( web | email )

---نوش جوونت---


May 7, 2006 1:30 PM
AzizJon.Com   ( web | email )

بهترين سايت ايرانی که جديدترين موزيک ها . آموزش های گوناکون . نرم افزار ها . بازی . فال و خود شناسی . اخبار روز و روزنامه ها . فيلم ايرانی . مذهبی و لينک های روزانه دارد سايت عزيز جون دات کام است . www.Azizjon.com


May 7, 2006 11:58 AM
نرجس   ( web | email )

شراگيم احساس نمي‌:ني آمدي تو خونه جديد يه خورده تنبل شدي! دير به دير مي‌‹ويسي؟!


May 7, 2006 11:18 AM
جمال کمانگر   ( web | email )

سلام شراگيم! به به به اين همه سليقه!ولی به جای فانتا يه شراب سفيد ميچسبيد!!
به من سری بزن!


May 6, 2006 2:12 PM
جمال کمانگر   ( web | email )

سلام شراگيم! به به به اين همه سليقه!ولی به جای فانتا يه شراب سفيد ميچسبيد!!
به من سری بزن!


May 6, 2006 2:10 PM
nazanin   ( web | email )

نيما جان شراگيم يک اسم محلی کوهيايه های شمال ايران است و معنی ان یعنی شير کوهستان . درضمن اسم يسر زنده یاد نيما يوشيج یدر شعر نو هم شراگيم است.


May 6, 2006 8:39 AM
نیما   ( web | email )

آقای شراگیم؛ لطفاً معنی لغوی شراگیم را برای من ایمیل کنید. بینهایت سپاسگزارم. من منتظر ایمیل شما هستم


May 6, 2006 12:03 AM
خورشيد   ( web | email )

گرسنمههههههههههههههههههه!


May 3, 2006 5:49 PM
sara   ( web | email )

شراگيم بسه جون خودت ...الان چند وقته دارم ميام اما هر دفعه فقط بوی اين ماهی سرخ کردس که به مشامم ميرسه ....بوی ماهی وبلاگت رو برداشته تو رو خدا يه چيز ديگه بنويس ....گفتم يه چيز ديگه بنويس هااا نری يه چيزه ديگه بپزی


May 3, 2006 4:19 PM
پاییز دل   ( web | email )

گاهی وقتها خدا ميرسونه ، شايد اون اولش خودتم فکر نميکردی که الکی الکی از يه تن ماهی بيافتی به يه غذای به اين خوبی و مفصلی ، فکر بقيه روزا رو هم نکن ، خدا روزی رسونی ، ميرسونه ! به شرطی که به اين موضوع ايمان داشته باشيم !


May 3, 2006 12:15 PM
موخی   ( web | email )

سلام شری خان....
بابا با وفا!!
ما ۳۰ کيلومتر اينورتريم ها!!
ما رو هم تحويل بگير
يه سری به ما بزنی خوشحال ميشيم!!!
آشپزی تم خيلی خوبه ما از قبلاْ قبولت داشتيم!!


May 3, 2006 10:51 AM
ارکید   ( web | email )

اون جمله ی آخر بوبن رو بی خیال بشیم بهتره


May 2, 2006 6:42 PM
ارکید   ( web | email )

سلام :)...من یک تازه وارد هستم...البته مدتهاست وبلاگتو می خونم...اما در پشت صحنه بودم...حالا چند وقته که اومدم در خط مقدم...با اجازه لینکت رو هم گذاشتم...بی شک خوشحال می شم که تو هم لینکم کنی...تا بعد شاد باش :)


May 2, 2006 1:18 AM
Saghariii   ( web | email )

به نظر من هم آدم وقتی می خواد حال کنه بايد اساسی حال کنه و ديگه به ضررش فکر نکنه ...


May 1, 2006 5:15 PM
نرجس   ( web | email )

خدا نصيبت نكنه با شكم گرسنه يه متن تماماً شكمويي بخوني!!! ديگه حساب خرج روزانه از دستت مي‌پره!


May 1, 2006 5:14 PM
مرجان   ( web | email )

گرسنه ام شد


May 1, 2006 12:39 AM
نرگس   ( web | email )

نوش جان . بعضی وقتا مخصوصا در اوج بی پولی اين ولخرجيها حسابی مزه ميده


April 30, 2006 7:33 PM
الف - ب   ( web | email )

جالب بود ... ملت رو سرکار گذاشته این برادرمون . راستی نوش جان .


April 29, 2006 5:04 PM
mah   ( web | email )

میتونی مطمئن باشی یه زنی گیرت میاد که حتما تو آشپزی شرتی پرتیه ... چشمک... گفتم ما شانس نداریم بلا ملا سرت بیاد ... آقای بادمجان بم


April 29, 2006 4:10 PM
ناشناس   ( web | email )

چی می شه بهت گفت؟
هنوز نمی فهمی با آيات قرآن نبايد شوخی کرد. اون هم شوخی به اون رکيکی؟
منظورم اون اس ام اسی است که تو وبلاگ شبح گذاشته بودی. هرکی می گه بذار بگه تو چرا بیشتر ترویج می کنی؟


April 29, 2006 3:21 PM
ناشناس   ( web | email )

هميشه شادنوش بنوش:)


April 29, 2006 9:50 AM
Aries Pisces   ( web | email )

سلام...خیلی با مزه توصیف کردی:))
من هم آشپزی خیلی دوست دارم و نکته اون که اگه به ماهی در حال سرخ یا کباب شدن آب پیاز بزنی معرکه میشه...
شاد باشی.


April 29, 2006 3:38 AM
تازه وارد   ( web | email )

شراگيم جان به نظر من تو يك جايي بايد ميان چيزايي كه مي خواهي و چيزايي كه فكر مي كني بهتره خودت رو ازش محروم كني هماهنگي برقرار كني... اين تقريباً توي خيلي از نوشته هاي تو به چشم مياد ...ايده‌آل هات يك چيزي‌اند خواسته هاي منطقي ات يك چيز ديگه... اين دوگانگي حتي تو خورد و خوراك و تصميم بر سر خوردن يا نخوردن هم خودشو نشون ميده ....سر عشق و هوس...بي نيازي و ميل به زندگي لوكس داشتن...و حتي يك جورايي بودن يا نبودن...بالاخره همه ي اين تناقضات در وجود يك آدم وحدت پيدا ميكنن ...براي اين كه خودت راحت‌تر زندگي كني بهتره يك جايي اينا رو باهم آشتي بدي يا اين كه بخشي رو كه در واقع تو نيستي و سعي ميكني به زور بشي تكليفش رو يكسره كني ...اين به معناي اين نيست كه آدما همه يك موجود يكدست و بي تناقضند ولي هر چه زودتر تكليف اين تناقضها مشخص بشه روال زندگي آدم روشنتر مي شه ...راه آدم معلوم تر ....خودشو به همون چيزي كه مي خواد اختصاص مي ده ...اميدوارم نوشته ام شبيه فال گيرها نشده باشه...احساسم از خوندن وبلاگت اين بوده ....بيان احساس هم كه دست كم اين جا هنوز قدغن نشده....


April 29, 2006 1:31 AM
ashk kochike   ( web | email )

تو هر دفعه که ميری ميدون تره بار همين ميشه ها باز چاره ات نميشه !‌...


April 28, 2006 9:47 PM
negar   ( web | email )

خييييييلی کرکری دست پختت رو ميخونی . من تورو به يه دويل جوانمردانه دعوت ميکنم ... الان موسيقی فيلم خوب بد زشت بايد پخش شه . تازهههههههههههه بايد منو دعوت کنی دست پختت رو بخورم


April 28, 2006 2:58 PM
حامین   ( web | email )

يه بطر Red wine هم میزاشتی کنارش و حسابی آمرزیده میشدی...خوشم اومد از میزت! دوست داشتم..


April 28, 2006 12:23 AM
نسرین   ( web | email )

راستی یادم رفت بگم نقطه ی مشترک وبلاگ من و تو همین تخته سیاه یه که از بوبن کنار دیوارمون داریم :)...بعدشم این نظرخواهیت چرا هیچ مشخصاتی رو حفظ نمی کنه؟


April 27, 2006 11:59 PM
نسرین   ( web | email )

بابا هنرمند! بابا آشپز! بابا سفره آرا! بابا سبزی پلو با ماهی :) ...نوش جان شراگیم.ایشالا که یه پول قلمبه بیاد دستت و همیشه همینجوری خوش گذرون باشی :) البته همراه همونی که ۲۳۱ کیلومتر ازت دوره :)


April 27, 2006 11:57 PM
سوسن   ( web | email )

نوش جوونت راستی خدا رو شکرندزديدنت نکنه بردند پست اوردند بچه ازبس بی پول بودی


April 27, 2006 10:49 PM
tala   ( web | email )

راستی اون کسی که ۲۳۱ کيلومتر دوره ازتو اگه در يه وجبی تو هم باشه باز ترکشش به تو نميگيره....


April 27, 2006 4:52 PM
tala   ( web | email )

به به ....واقعا تبريک داره چنين ادم هنرمندی....شما همه چيز تمومی با اين حساب.لازم شد حتما خدمتتون برسم.


April 27, 2006 3:52 PM
nazlii   ( web | email )

چه فايده همه اينايی که گفتی.وقتی کسی نباشه که بگه :بابا شراگيم اين همه هنرتو قربون ........راستی درست و حسابی حال کردن تو فقط در همین محدوده است؟؟؟!
در مورد بعدالتحریرت هم با قصه گو موافقم...


April 27, 2006 3:10 PM
surena   ( web | email )

شری جان سلام. خسته نباشی از آشپزی.
اقا تو هم عين خودمی. من هم اون زمان که ميخواستم صرفه جويی کنم يهو از يه جايی چنان از دستم در ميرفت که به گرد پاش هم نميرسيدم. الان هم همينطورم. توی جردن همه مغازه دارا منو ميشناسن از بس ازشون آت و آشغال خريدم. خواهرم يه بار باهام اومده بود کفش بريده ببود که همه چرا اينقدر با من صميمی هستن. خب پول واسه شون خرج ميکنم تحويل ميگيرن.
اينم بگم ماهی رو خوب خريدی اما برنج دودی ديگه خوب خوبش کيلو هزار و شيشصد بيشتر نيست. البته بخاطر چهارصد تومن نميگم به اين خاطر گفتم که هواست باشه برای دفعه بعد.
راسی
نوش جونت اون حلوا سياهی که خوردي


April 27, 2006 2:10 PM
nazanin   ( web | email )

وای شری جون چه سفره باسليفه و اشتها برانگيزی چيده بودی ( بیمعرفت تنها تنها خب۰مارو هم دعوت میکردی ) واقعا بايد به مامان جونت تبريک گفت با داشتن يسر کدبانويی چون تو...... . ما که حسابی گشنمون شد . درضمن گذاشتن این عکس تحریک کننده در یک کشور افت زده که اکثر مردم فقیر هستند معصییت داره بچه جان.


April 27, 2006 11:46 AM
بچه مخفي   ( web | email )

ببينم در اون تز ِ قشنگتون، نگنجونديد که وقتي خواستي زبونم لال حال کني، يه مهمونم دعوت کني و تنهايي حال نکني؟!؟:((


April 27, 2006 10:41 AM
فرزانه   ( web | email )

ای بمیری با اون درونمایه عاطفیت ،ملتو ذوق مرگ کرد ی حالا از عاطفه حرف میزنی.
حالا که اینجوریه با ملت میایم سرت خراب میشیم که بهمون آشپزی یاد بدی.دندت نرم میخواستی اینهمه داد و هوار راه نندازی.


April 27, 2006 10:11 AM
قصه گو   ( web | email )

اول از همه خيلی سخت نگير شراگيم جان. يه بسته تخم مرغ حالا بگير روزی يه تخم مرغ بخوری از گرسنگی نميری٬ تز من اينه " اگر از گرسنگی بميری تمام پولهای بيل گيتس را هم که داشته باشی به جز خرج کفن و دفنت هيچيش به کارت نمياد!"
در مورد اون مسئله شخصی سکسی هم که نوشته بودی به ما هيچ ربطی ندارد٬ تو خودت ما رو داخل کردی و گفتی برای کمک بهت به ۱۱۰ زنگ بزنيم حالا طلبکار هم شدی!! رو را برم....


April 27, 2006 3:14 AM
شهلا   ( web | email )

آقا اگر از اين همه سليقه ء شما خبر داشتم/ دعوتت را برای شام رد نميکردم.


April 27, 2006 2:23 AM
Sheida   ( web | email )

سلام... لاقل به وبلاگ جديدم سر بزن... شراگيم خان بی معرفتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!!!!!!!!!


April 27, 2006 1:15 AM
گیله دختر!   ( web | email )

ای بـــابـــااااااا...توهم هی آشپزیتو به رخ ما بکشااا...خوش به حال زن احتمالیت پس نه؟ نمی دونم چرا با تموم هارت و پورتی که گاهی وقتا داری به نظرم می یاد کوچولویی...کودک درونت حسابی بیداره نه؟


April 26, 2006 11:36 PM
گوشزد   ( web | email )

يادم باشد يک بار برايت دستور تهيه گوشت لا پلو را بنويسم تا بدانی که دود از کنده بلند می‌شود!!


April 26, 2006 10:55 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.