فکرش را که می کنم می بینم هیچ تفاوتی نیست بین احساساتی که در مقاطع مختلف زندگی ام نسبت به زنان و دخترانی که وارد زندگی ام شده بودند داشته ام... همه ی آنها را بی کم و کاست دوست داشته ام...
تا اینجایش چیز غریبی نیست...ماجرا وقتی بغرنج می شود که می بینم زنان و دخترانی که در زندگی من بوده اند هیچکدامشان با دیگری شباهت محتوایی و حتی ظاهری نداشته اند...سفید و سبزه و قد بلند و قد کوتاه و چاق و لاغر و زشت و زیبا را یکسان دوست داشته ام همانطور که دوست دخترهای مغز فندقی ام را درست به اندازه آن دختری که فلسفه میخواند دوست داشته ام و آنی را که در عمرش یک بیت شعر نخوانده بود را به اندازه ی آنی که از روی شعرهایش می شناختمش...
وقتی متغیرها تا این اندازه متفاوتند و احساس ثابت می ماند باید به چیزی شک کرد...دیروز جواب این معما را یافتم...آن نیرویی که من را به سوی جنس مخالف می کشاند نیرویی نیست که از او ساتع می شود...این مغناطیس درون من است که کاه و براده ی آهن را یکسان می رباید...نه...اشتباه نکنید...مساله سوای تمایلات جسمی و جنسی ست...یک پدیده ی عجیب و مرموز...چیزی که تا به حال موفق به کشف چیستی اش نشده ام...شاید نوعی نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن...این که چرا این نیاز در رابطه با همجنس هایم اینگونه بروز نمی کند همان نکته مبهم قضیه است...دیگر به خودم که دروغ نمی گویم...پای جاذبه های سکسی در میان نیست...در روابطم این جاذبه ها در رتبه های بعدی اهمیت قرار می گیرند...یعنی هیچوقت نشده که برای کامجویی از کسی دندان تیز کنم و یا نقشه بکشم و یا حتی فکر و خیال کنم...اگر پیش آمده باشد به معنای واقعی کلمه "پیش آمده" و اگر هم نبوده افسوسش را نخورده ام...
به هر حال هرچه هست تمام روابط من تحت تاثیر این نیروی درونی ست که احساسات من را تحت کنترل دارد...ربطی هم به شما ندارد که کیستید و بابا ننه تان کیست و اتیکتتان چیست! فقط کافی ست سر راه من قرار بگیرید...یکهفته با هرکدامتان دمخور شوم چنان دوستتان خواهم داشت که خودتان هم باور نخواهید کرد...شاعر و نقاش و روزنامه نگار و فیلسوف و خاله خانباجی ندارد...زمانی فکر می کردم اگر قرار است روزی خاطرخواه کسی شوم باید چنین باشد و چنان نباشد...در این سالها هم خاطرخواه چنین ش شده ام و هم هواخواه چنانش...
ناگفته نماند که این قبیل احساسات (لااقل برای من) مکانیزم های کاملا مشخصی دارد...اولینش این است که افراد به همان سادگی که وارد قلبم می شوند به همان سادگی هم از آن خارج می شوند...یعنی وقتی درگیر یک رابطه هستم چنان داغ و آتشین هستم که خودم را هم به وحشت می اندازم و وقتی رابطه ای را تمام شده تلقی کنم چنان همه چیز ناگهان ساکت و ساکن می شود که انگار هیچگاه چنین شخصی وارد زندگی ام نشده بود...
دومین اصل این است که طرف هرچه دورتر و دست نیافتنی تر و حتی غیر منتظره تر باشد عزیز تر است...یعنی اگر یک روز زبانم لال یک خانوم جوانی من را حین رد شدن از خیابان زیر بگیرد شک نکنید که عاشقش می شوم و رضایت نمی دهم تا راضی به وصال شود...!! یا اصلا چرا راه دور بروم...همین عشقهای خیابانی...فکر می کنید اینهمه آدمی که هر روز در خیابانها از هر کس و ناکسی عشق گدایی می کنند همه لزوما انسانهایی تنها هستند که به دنبال یک همدم و یا حتی شاید یک همخوابه می گردند؟ خیر...مگر ممکن است آدمهایی با آن شکل و شمایل و سن و سال کسی در زندگیشان نباشد...مساله این است که لذت عشق ناشناخته ای که هر لحظه ممکن است از پیچ یک خیابان یا انتهای یک کوچه سر و کله اش پیدا شود بسیار بیشتر از لذت هم صحبتی و یا معاشقه با زنی ست که در خانه منتظرشان نشسته است...! وحشتناک است اما حقیقت دارد...چیزی که یک زن و شوهر را سالهای سال کنار هم نگاه می دارد عشق نیست... عادت است و محافظه کاری و مصلحت جویی و بعضا استیصال...!
اگر هاله هر روز هم بیاید و بنویسد که عاشق روری است و روری هم عاشق اوست من که باور نمی کنم...لااقل قسمت دومش را باور نمی کنم...(چون من زن نیستم و شاید واقعا این ظرفیت در زن ها وجود داشته باشد که سالهای سال با یک نفر باشند و عاشق بمانند)...شکی نیست که آن دو لحظات خوبی را با هم می گذرانند و همدیگر را دوست دارند...ولی عشقی که مد نظر من است از نوع دیگریست...!
اگر مردی محافظه کاری و یا باورهای عمیق اخلاقی و یا مذهبی در وجودش نباشد حتی اگر زیباترین زن دنیا را داشته باشد چون آن زن را متعلق به خود می داند دیگر احساسش به او از جنس عشق نخواهد بود (حتی اگر محافظه کاری و چنین باورهایی هم در وجودش باشد اینگونه خواهد بود) چرا که عشق مقصد نیست که مسیر ناشناخته ایست که قدم زدن در آن با همه ی بیم و امید هایش و با همه ی مناظر بدیعش است که لذت بخش است و به عشق تعبیر می شود...!
اشتباه نکنید...هیچ مردی روی تخت ارضا نمی شود...با قاطعیت می گویم...تمام لذت و انگیزه هرزه گردی همان جستجو و چانه زنی و بیم و امیدی ست که مرد برای لحظه وصال صرف می کند...اگر هرزه گردی به سکس تشبیه شود نقطه ارگاسمش آن لحظه ایست که زنی سوار ماشینت می شود و تو حین باز کردن باب آشنایی به سمت محلی برای کامجویی از او حرکت میکنی...!
...خودتان را گول نزنید...شوهر و یا دوست پسرتان دوستتان دارد...بهتان دلبسته است...تحمل دیدن ناراحتی شما را ندارد و هرکاری می کند که شما خوشحال و خوشبخت باشید...وقتی می گوید دلش برایتان تنگ شده از صمیم قلب این را می گوید...حتی شاید تصور زندگی بدون شما برایش غیر ممکن باشد...ولی همه ی اینها دلیل نمی شود که هرزه گردی نکند (یا لااقل این نیاز را نداشته باشد)...او مقصر نیست...او در کوچه و بازار به دنبال چیزی می رود که شما مطلقا نمیتوانید به او بدهید...کدام زنی را سراغ دارید که نگران روابط پنهانی شوهرش (ولو در درونی ترین لایه های ذهنش) نباشد...؟ من هم مثل شما از دیدن مردانی که در کوچه و خیابان جلوی پای هر زن و دختری ترمز می کنند در حالی که همسران و یا حتی رفیقه هایشان در جایی منتظر و دلبسته شان هستند احساس ناراحتی می کنم...البته نه به آن دلایلی که یک زن و یا خیلی های دیگر نسبت به این مساله واکنش نشان می دهند...! من از دیدن فیلمی که نقطه اوج آن (جستجوی عشق) در لجنزار دروغ و خیانت فیلمبرداری شود حالم به هم میخورد...فکر می کنم اگر کسی شریکی برای زندگی اش انتخاب کرد باید به آن درجه از رشد رسیده باشد که عشق را دیگر در وجود زنان جستجو نکند...چون در این صورت به دام هرزه گی...به دام دروغ...به دام خیانت...و به دام شهوات می افتد...
اگر این کار را هم کرد البته او را درک می کنم و این کارش را دلیل بر بد بودن ذاتی او نمی دانم...به دلیل انجماد نسوج مغزی اش می دانم...او رشد نکرده است...اولین احساسی که به من دست می دهد این است که دلم برای همسر و یا رفیقه اش می سوزد...درست مثل این است که ببینی زن زیبایی از روی ندانم کاری و اشتباه همسر مرد ناقص الخلقه ای شده است...(گرچه از کجا معلوم که همسران چنین مردانی از خودشان چپل چلاق تر نباشند!)...
اوه...چه می گفتم...چه شد که به اینجا رسید...؟ آهان...می گفتم به شما ربطی ندارد که من دلبسته تان می شوم (روی سخنم با جمیع دوست دخترهای سابق و فعلی ام است!)...فکر نکنید شاهکار خلقت بودید که من پسند کردمتان...اگر دختر بقال سر کوچه مان هم می بودید...اگر دائم یک دستتان در دماغتان می بود و با دست دیگر خودتان را میخاراندید...اگر صدایتان شبیه بوق هم می بود...اگر ابروهای پاچه بزی هم می داشتید...اگر یک زگیل گنده بر تارک دماغ بادمجانی تان هم می درخشید...باز هم این نیروی ناشناخته ی درونی من را به سمت شما می کشاند...باز هم تشنه ی آن محبت زنانه تان بودم...!
پ.ن: اگر گفتید این نوشته چه کم داشت؟ معلوم است...یک امضا در زیر آن به این صورت که : " ارادتمند: شری زی زی! "
پ.ن: سر دلم این حرف مانده است...من که دیگر وبلاگر بشو نیستم با این ماه به ماه آپدیت کردنم...به این بچه ولی سر بزنید...قبلا هم یکبار وبلاگش را معرفی کرده ام...جادویی مینویسد...جادویی!