فکرش را که می کنم می بینم هیچ تفاوتی نیست بین احساساتی که در مقاطع مختلف زندگی ام نسبت به زنان و دخترانی که وارد زندگی ام شده بودند داشته ام... همه ی آنها را بی کم و کاست دوست داشته ام...
تا اینجایش چیز غریبی نیست...ماجرا وقتی بغرنج می شود که می بینم زنان و دخترانی که در زندگی من بوده اند هیچکدامشان با دیگری شباهت محتوایی و حتی ظاهری نداشته اند...سفید و سبزه و قد بلند و قد کوتاه و چاق و لاغر و زشت و زیبا را یکسان دوست داشته ام همانطور که دوست دخترهای مغز فندقی ام را درست به اندازه آن دختری که فلسفه میخواند دوست داشته ام و آنی را که در عمرش یک بیت شعر نخوانده بود را به اندازه ی آنی که از روی شعرهایش می شناختمش...
وقتی متغیرها تا این اندازه متفاوتند و احساس ثابت می ماند باید به چیزی شک کرد...دیروز جواب این معما را یافتم...آن نیرویی که من را به سوی جنس مخالف می کشاند نیرویی نیست که از او ساتع می شود...این مغناطیس درون من است که کاه و براده ی آهن را یکسان می رباید...نه...اشتباه نکنید...مساله سوای تمایلات جسمی و جنسی ست...یک پدیده ی عجیب و مرموز...چیزی که تا به حال موفق به کشف چیستی اش نشده ام...شاید نوعی نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن...این که چرا این نیاز در رابطه با همجنس هایم اینگونه بروز نمی کند همان نکته مبهم قضیه است...دیگر به خودم که دروغ نمی گویم...پای جاذبه های سکسی در میان نیست...در روابطم این جاذبه ها در رتبه های بعدی اهمیت قرار می گیرند...یعنی هیچوقت نشده که برای کامجویی از کسی دندان تیز کنم و یا نقشه بکشم و یا حتی فکر و خیال کنم...اگر پیش آمده باشد به معنای واقعی کلمه "پیش آمده" و اگر هم نبوده افسوسش را نخورده ام...
به هر حال هرچه هست تمام روابط من تحت تاثیر این نیروی درونی ست که احساسات من را تحت کنترل دارد...ربطی هم به شما ندارد که کیستید و بابا ننه تان کیست و اتیکتتان چیست! فقط کافی ست سر راه من قرار بگیرید...یکهفته با هرکدامتان دمخور شوم چنان دوستتان خواهم داشت که خودتان هم باور نخواهید کرد...شاعر و نقاش و روزنامه نگار و فیلسوف و خاله خانباجی ندارد...زمانی فکر می کردم اگر قرار است روزی خاطرخواه کسی شوم باید چنین باشد و چنان نباشد...در این سالها هم خاطرخواه چنین ش شده ام و هم هواخواه چنانش...
ناگفته نماند که این قبیل احساسات (لااقل برای من) مکانیزم های کاملا مشخصی دارد...اولینش این است که افراد به همان سادگی که وارد قلبم می شوند به همان سادگی هم از آن خارج می شوند...یعنی وقتی درگیر یک رابطه هستم چنان داغ و آتشین هستم که خودم را هم به وحشت می اندازم و وقتی رابطه ای را تمام شده تلقی کنم چنان همه چیز ناگهان ساکت و ساکن می شود که انگار هیچگاه چنین شخصی وارد زندگی ام نشده بود...
دومین اصل این است که طرف هرچه دورتر و دست نیافتنی تر و حتی غیر منتظره تر باشد عزیز تر است...یعنی اگر یک روز زبانم لال یک خانوم جوانی من را حین رد شدن از خیابان زیر بگیرد شک نکنید که عاشقش می شوم و رضایت نمی دهم تا راضی به وصال شود...!! یا اصلا چرا راه دور بروم...همین عشقهای خیابانی...فکر می کنید اینهمه آدمی که هر روز در خیابانها از هر کس و ناکسی عشق گدایی می کنند همه لزوما انسانهایی تنها هستند که به دنبال یک همدم و یا حتی شاید یک همخوابه می گردند؟ خیر...مگر ممکن است آدمهایی با آن شکل و شمایل و سن و سال کسی در زندگیشان نباشد...مساله این است که لذت عشق ناشناخته ای که هر لحظه ممکن است از پیچ یک خیابان یا انتهای یک کوچه سر و کله اش پیدا شود بسیار بیشتر از لذت هم صحبتی و یا معاشقه با زنی ست که در خانه منتظرشان نشسته است...! وحشتناک است اما حقیقت دارد...چیزی که یک زن و شوهر را سالهای سال کنار هم نگاه می دارد عشق نیست... عادت است و محافظه کاری و مصلحت جویی و بعضا استیصال...!
اگر هاله هر روز هم بیاید و بنویسد که عاشق روری است و روری هم عاشق اوست من که باور نمی کنم...لااقل قسمت دومش را باور نمی کنم...(چون من زن نیستم و شاید واقعا این ظرفیت در زن ها وجود داشته باشد که سالهای سال با یک نفر باشند و عاشق بمانند)...شکی نیست که آن دو لحظات خوبی را با هم می گذرانند و همدیگر را دوست دارند...ولی عشقی که مد نظر من است از نوع دیگریست...!
اگر مردی محافظه کاری و یا باورهای عمیق اخلاقی و یا مذهبی در وجودش نباشد حتی اگر زیباترین زن دنیا را داشته باشد چون آن زن را متعلق به خود می داند دیگر احساسش به او از جنس عشق نخواهد بود (حتی اگر محافظه کاری و چنین باورهایی هم در وجودش باشد اینگونه خواهد بود) چرا که عشق مقصد نیست که مسیر ناشناخته ایست که قدم زدن در آن با همه ی بیم و امید هایش و با همه ی مناظر بدیعش است که لذت بخش است و به عشق تعبیر می شود...!
اشتباه نکنید...هیچ مردی روی تخت ارضا نمی شود...با قاطعیت می گویم...تمام لذت و انگیزه هرزه گردی همان جستجو و چانه زنی و بیم و امیدی ست که مرد برای لحظه وصال صرف می کند...اگر هرزه گردی به سکس تشبیه شود نقطه ارگاسمش آن لحظه ایست که زنی سوار ماشینت می شود و تو حین باز کردن باب آشنایی به سمت محلی برای کامجویی از او حرکت میکنی...!
...خودتان را گول نزنید...شوهر و یا دوست پسرتان دوستتان دارد...بهتان دلبسته است...تحمل دیدن ناراحتی شما را ندارد و هرکاری می کند که شما خوشحال و خوشبخت باشید...وقتی می گوید دلش برایتان تنگ شده از صمیم قلب این را می گوید...حتی شاید تصور زندگی بدون شما برایش غیر ممکن باشد...ولی همه ی اینها دلیل نمی شود که هرزه گردی نکند (یا لااقل این نیاز را نداشته باشد)...او مقصر نیست...او در کوچه و بازار به دنبال چیزی می رود که شما مطلقا نمیتوانید به او بدهید...کدام زنی را سراغ دارید که نگران روابط پنهانی شوهرش (ولو در درونی ترین لایه های ذهنش) نباشد...؟ من هم مثل شما از دیدن مردانی که در کوچه و خیابان جلوی پای هر زن و دختری ترمز می کنند در حالی که همسران و یا حتی رفیقه هایشان در جایی منتظر و دلبسته شان هستند احساس ناراحتی می کنم...البته نه به آن دلایلی که یک زن و یا خیلی های دیگر نسبت به این مساله واکنش نشان می دهند...! من از دیدن فیلمی که نقطه اوج آن (جستجوی عشق) در لجنزار دروغ و خیانت فیلمبرداری شود حالم به هم میخورد...فکر می کنم اگر کسی شریکی برای زندگی اش انتخاب کرد باید به آن درجه از رشد رسیده باشد که عشق را دیگر در وجود زنان جستجو نکند...چون در این صورت به دام هرزه گی...به دام دروغ...به دام خیانت...و به دام شهوات می افتد...
اگر این کار را هم کرد البته او را درک می کنم و این کارش را دلیل بر بد بودن ذاتی او نمی دانم...به دلیل انجماد نسوج مغزی اش می دانم...او رشد نکرده است...اولین احساسی که به من دست می دهد این است که دلم برای همسر و یا رفیقه اش می سوزد...درست مثل این است که ببینی زن زیبایی از روی ندانم کاری و اشتباه همسر مرد ناقص الخلقه ای شده است...(گرچه از کجا معلوم که همسران چنین مردانی از خودشان چپل چلاق تر نباشند!)...
اوه...چه می گفتم...چه شد که به اینجا رسید...؟ آهان...می گفتم به شما ربطی ندارد که من دلبسته تان می شوم (روی سخنم با جمیع دوست دخترهای سابق و فعلی ام است!)...فکر نکنید شاهکار خلقت بودید که من پسند کردمتان...اگر دختر بقال سر کوچه مان هم می بودید...اگر دائم یک دستتان در دماغتان می بود و با دست دیگر خودتان را میخاراندید...اگر صدایتان شبیه بوق هم می بود...اگر ابروهای پاچه بزی هم می داشتید...اگر یک زگیل گنده بر تارک دماغ بادمجانی تان هم می درخشید...باز هم این نیروی ناشناخته ی درونی من را به سمت شما می کشاند...باز هم تشنه ی آن محبت زنانه تان بودم...!
پ.ن: اگر گفتید این نوشته چه کم داشت؟ معلوم است...یک امضا در زیر آن به این صورت که : " ارادتمند: شری زی زی! "
پ.ن: سر دلم این حرف مانده است...من که دیگر وبلاگر بشو نیستم با این ماه به ماه آپدیت کردنم...به این بچه ولی سر بزنید...قبلا هم یکبار وبلاگش را معرفی کرده ام...جادویی مینویسد...جادویی!
این نیروی ناشناخته درونیت را من بخورم که اینقدر تو جیگری :)
August 21, 2007 3:31 PM
آقا بنده يه ايده ئولوژی سعدی وار دارم که ميگه :
به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار / که بر و بحر فراخ است آدمی بسيار / گرت هزار بديع الجمال پيش آيد / ببين و بگذر و خاطر به هيچکس مسپار / مخالط همه کس باش تا بخندی خوش / نه پايبند يکی کز غمش بگريی زار ...
من که خيلی اين حال شما رو پسنديدم . حالا می خواد ناشی از هرچي باشه . کمبود محبت مادری ٬ هرزه گردی و بی قيدی ... هر چی ... من با اينش حال می کنم که پابند نميشی .
June 23, 2006 2:23 PM
دو سه هفته پیش نشستم تمام آرشیو وبلاگت رو خوندم تنها به این دلیل که از سبک نوشته هات خوشم اومده بود و راست وحسینی می نوشتی.اما درباره این پست آخرت که اینهمه سر و صدا کرده نمی خوام از کسی دفاع کنم .اما یه چیز ی که فکر می کنم بشه گفت اینه که زنها هم به اون چیزایی که گفتی ممکنه فکر کند و یا اونا هم دنبال یه سری چیزایی جدید توی زندگیشون باشند اما عملگراییشون بعد از ازدواج کمتر میشه دلیلشم بابت یکسری تابوهایی که خودشون واسه خودشون می سازنند و خب تمام اینا باعث میشه که مردها راحت تر می تونند تجربه کنند.فقط همین.
خیلی دوست دارم دوباره بنویسی
June 20, 2006 1:12 PM
البته اين ها را که گفتم منظورم اين نبود که به شوهرم اعتماد ندارم يا او آدم متعهدی نيست: میخواستم بگویم اين ترسی است که در گوشمان خوانده اند و ما را از آن برحذر داشته اند. اين ترسی است که ناشی از عدم شناخت کامل نفر ديگر است؛ يا شايد ناشی از عدم اعتماد به نفس است که خيلی روزها گريبانم را می گيرد. فقط ميدانم که خيييييييييييييييييلی دوستش دارم و خيييييييييييييييييييييييييييييييلی از دوست داشتنش لذت ميبرم. اين هم خود عالمی دارد. تجربه اش کن.
June 18, 2006 9:50 AM
سلام شراگيم. اين ترس را خيلی از روزها داشته و دارم. چرا دروغ بگويم؟ خيلی روزها خودم هم از يکنواختی زندگيمان ترسيده ام و حالم به هم خورده است. ولی فکر ميکنم ما زنها اين قابليت را داريم که مادرانه دوست داشته باشيم و متعهد بمانيم. منظورم اين نيست که مردها متعهد نيستند و هرز می پرند! نه. منظورم اين است که ما می توانيم بيشتر از شما به يک نفر چنگ بزنيم و دنيايمان را؛ آرزوهايمان را؛ آينده امان را در او ببينيم. درست مثل بزرگ کردن فرزند است. مثل دلبستگی بيدريغ مادرانه است. (البته خيلی از روزها! گاهی هم تمام احساسات آدم غليان می کند و ترتيب همه چيز را به هم ميزند). برای من اينطور بوده است. خيلی از روزها از همه کارهايی که دوست دارم بکنم؛ همه گريزهايی که دوست دارم بزنم می گذرم و لذتهايم را فدای شوهرم ميکنم. ولی ميدانم که او اينطور نيست. او مثل من فکر نمی کند و گاهی این مسئله غرورم را غلفلک میدهد.
من قبول دارم که لذت يک چيز ناشناخته؛ يک احساس جديد؛ يک تجربه نو خيلی برای آدم هيجان انگيز است. من قبول دارم که خيلی وقتها خود آدم از اينهمه يکنواختی و روزمرگی و تکرار خسته ميشود ولی ترجيح می دهم همه اينها را فدای تصميمی که در لحظه ازدواج گرفته ام بکنم. اين هم شايد يک جور بزرگ شدن است و يک جورهایی هم لذت دارد.
در مورد احساس تو؛ من جايی خوانده بودم که بعضی از عشقهای مردانه به جنس مخالف از جنس عشقی است که به مادر خود داشته اند و نيازی که به آن توجه مادرانه داشته و دارند. شايد هم احساس يک کاوشگر مريخ است که تپش قلبش به هزار ميرسد تا بفهمد پشت فلان تپه مريخ چه ميگذرد.
June 18, 2006 9:10 AM
اه چقده بوقی تو شراگيم ! بودی اين طوری يا تا دسته رفتی تو حال و هوای خاله زنکی اين جوری شدی ؟ پسر جان دختر چی داره که آدم بخواد تريپ خاطر خواهی باهاش برداره حالام که برداشت تحليلشم کنه . ميدونم خودتو تحليل کردی اما ميدونی من اگه پسر بودم جی اف ام رو ميبردم دو دستی تقديم الیور کان ميکردم تبرک اش کنه برام ؟؟؟
June 16, 2006 3:25 AM
اه چقده بوقی تو شراگيم ! بودی اين طوری يا تا دسته رفتی تو حال و هوای خاله زنکی اين جوری شدی ؟ پسر جان دختر چی داره که آدم بخواد تريپ خاطر خواهی باهاش برداره حالام که برداشت تحليلشم کنه . ميدونم خودتو تحليل کردی اما ميدونی من اگه پسر بودم جی اف ام رو ميبردم دو دستی تقديم الیور کان ميکردم تبرک اش کنه برام ؟؟؟
June 16, 2006 3:19 AM
moarefi mikonam hal kon mle mahttp://www.hiddenhalf.persianblog.com/n nist:
faghat goosh kon
June 10, 2006 8:08 PM
shayad bavar nakoni ama to donya adamhaye bozorgi hastand ke to nemishenasi va man shenakhtam ama oonha ashegh boodand che saadati!!!!!!!!!!!!!!!!!!!m
June 10, 2006 8:05 PM
سلام شراگيم خان!........وب لاگت بی نظيره!.......کاش وبلاگر بمونی!.....خيلی لذت بردم.......با اجازه شمارو می لينکم...انگار وب لاگ دلخواهمو جستم!......سر بزن...نظر بده.......منتظرم قربان!........با احترام ارزو.........
June 9, 2006 10:31 PM
سلام
نميدونم چند سالتون هست نميخوام هم بدونم اين پست رو ديگه نخون فراوموش کن
۵۰ سالت شد بيا نگاهش کن و صادقانه بگو صادقانه ی صادقانه بگو که چه حسی داري
هاله خيلی قشنگ گفته تو پری از حسی که من اسمش رو ميزارم بی تجربگی يا آليس در سرزمين عجايب يا شراگيم در دنيای زنها هنوز عجايب زنها برات حل نشده نمیخوام دليلش رو بررسی کنم و بهت انگ بزنم اما بالای صد در صد مطمئن باش مردهای خیلی کمی طرز فکر تو رو از زمان
تين اجری به زمان بلوغ کامل فکری و ذهنيشون حمل ميکنند در غير اينصورت که پيجان سنگ روی سنگ بند نميشد و تو الان هنوز در ابديت داشتی دنبال پارتی می گشتی که بيايی اين دنیا ...يک چيز ديگه هيچ کس از ديدن بدش نمياد همينطوری که ديدن يک زن زيبا يا جالب يا حتی گدا می تونه توجه يک مرد رو جلب کنه توجه يک زن رو هم جلب ميکنه همينطور که مردها به ديدن رقاصه ها وخواننده های زن ميرند زنها هم ميرند و براشون غش و ضعف ميکنند و.....بگذریم
تو حسابی قاط زدی فقط خدا کنه تا وقتی تو قاطی دختری واقعا عاشقت نشه و ادمهای از جنس خودت سر راهت بياند تا کمی به هوش بيايی ويادت بياد تو انسانی ...و اون خلا بزرگ تو را بگيره تا بفهمی نيمه گمشده يعنی چی .....
June 6, 2006 2:54 PM
هيچ گونه اعتراض يا انتقادی بر اين نوشته وارد نيست!این مطلب حقيقت ناب مياشد و بس!
June 5, 2006 1:52 PM
اووووووووووَه !!!
ببین چه خبر است...بعضیها با بیل و کلنگ آمده اند تا جواب این پست را بدهند...متاسفانه آدم ها معمولا خودشان را گول می زنند...تمایلاتشان را سرکوب می کنند تا اثبات کنند عاشقند! وفادارند!و یا چه می دانم چه و چه هستند...آنوقت دچار روزمره گی و تکراریت می شوند و می زنند توی سر خودشان...حالا که یک آدم آمده روراست با خودش وشما به یک چیزهایی اعتراف کرده که نباید با پتک بزنید توی سرش ...هرچند شاید همین گول زدن ها برای اکثریت آدمها یک زندگی آرام و بی درد سر می سازد...اما همه که مثل هم نیسنتد...یا باید همرنگ جماعت شد...و یا اگر هم کسی نشد احتمالا خودش پی همه چیز را به تنش مالیده است دیگر...
June 5, 2006 12:01 PM
اين نيروی ناشناخته درونيت تا کی ميتونه کارايی داشته باشه؟؟اگه يه جايی وسط يه زندگی ۲نفره قطع بشه تکليف چيه؟؟؟همه چی تموم ميشه ؟...........يا اگر احيانا محبت زنانه طرف مقابلت هميشه مثه روز اولش نباشه اونوقت تو ميری سراغ يکی که محبتش تازه تر باشه؟؟مگه ميشه تو يه رابطه فقط يه نفر همه کاره باشه؟چرا ميگين به هيچ کدوم از دوست دختراتون ربطی نداشت که شما دلبسته شون شدين؟با اين حساب شما ميتونی به همه دل ببندين به من..به اون ..به هرکسی ...به هرکدوم از اين خانومهايی که ميان اينجا و کامنت ميذارن برات....ميتونين دوسشون داشته باشين و تشته محبت زنانه شون باشين!!!منم اولين احساسی که بعد از خوندن اين متن بههم دست داد اين بود که دلم به حال تمام دوست دختراتون سوخت...چون شما هر ان حتی وسط يه زندگی شايد بيخيالشون شدين و دلبسته کسی دیگه...زیادی به خودتون فکر میکنین و فقط خودتون رو در نظر میگیرین...من..من...من..در هر صورت خيلی زودتر از اينا ميخواستم اين کامنت رو براتون بذارم اما امان از دست اين بچه...که هی بهم گفت نميبينی کامنت کذاشته (هرکسی از ظن خود شد يار من....مهم نيست و و از اين حرفا)اما خب هرکاری کردم نتونستم اينا رو نگم حالا چه فرقی داره اول باشم يا اخر...موفق باشی رفيق..راستی حواس هست تو؟؟؟
June 4, 2006 1:19 AM
اگه پستای قبلی اين اقا رو خونده باشين می فهمين که مادرش از هفت سالگی بالا سرش نبوده برای همين عقده محبت زنانه داره والسلام.....
ازيه ادم عقده ای انتظاری جز اين نمی ره ....بيخود اينهمه قيل و داد راه نندازين فکر می کنه برا خودش ادميه
June 3, 2006 9:53 PM
حالم واقعن بد شد وقتی طرز فکرت رو دیدم، اه اه اه ...اسم تو رو نمیشه گذاشت مرد...مرد که هیچ، انسان هم نیستی...انسانیت در درونت مرده...نوشتی: " افراد به همان سادگی که وارد قلبم می شوند به همان سادگی هم از آن خارج می شوند..." ؛ قلبی نداری دیگه، خودت رو گول نزن.
کاراکتر شخصیتیت من رو بیشتر یاد گربه میندازه، هر روز به دنبال یک پارتنر بدون توانایی درک عمق یک رابطه ...
حتمن تا دیر نشده برو پیش روانپزشک، گرچه دیگه فایده ای نداره، به سطحی بودن عادت کردی.
June 3, 2006 8:17 PM
بلند شو کاسه کوزه ات رو جمع کن عمو! برو باقالي هاتو پاک کن ! خودت اصلا فهميدي چي نوشتي؟ بهتره اقلا يه بار بخونيش و دو زار بهش فکر کني! ببينم اصلا چند سالته؟
June 3, 2006 6:52 PM
نقدی بر زیتون و وبلاگش
=============
سلام
مخاطب من زیتون است و خوانندگانش ...
تا حالا وبلاگ زیتون رو خوندید ؟ (حتما خوندید دیگه).... کامنت ها و نظرات وبلاگش رو چطور؟ اونها رو هم خوندید ؟
من حدود یکسال و نیم و الی دوسالی هست که وبلاگ زیتون رو می خونم. وبلاگش
بد نیست معمولیه.. چیز هایی که توش مینویسه بعضی هاش بدرد بخوره و
بعضا مطالبش مطلقا بدرد نخور .. فقط واسه سر گرمی یا اینکه فقط وبلاگش رو بروز کرده باشه مینویسه ..
اکثر چیز هایی رو که مینویسه خاطرات هست (حالا راست و دروغش رو من نمی دونم) و به همین خاطر برای خودش یه شخصیت درست کرده (که ممکنه شخصیت واقعیش باشه و یا اینکه ساختگی )... اما شخصیتی که درست کرده چیز جالبی از آب در نیومده ! ( ازین لحاظ که با رفتارش متناقضه)
اون یه دختره ( و متاهل) و خیلی معمولی مثل بقیه مردم عامه ... همون چیز هایی که اونا میگن زیتون هم میگه . هرچی دغدغه خاطر مردم عامه هست زیتون هم اونا رو بیان میکنه ..اکثر مطالب بدرد بخور وبلاگش هم اجتماعی هست و از این لحاظ ارزشمنده...
اما به نظر من مثل مردم عامه از این چیز هایی که میگه زیاد چیزی سر در نمیاره و فقط بلده غر غر کنه ...بگه این بده اون کار بده این خائنه اون فلانه ...
اما اگه بهش بگی راهکارت چیه هیچی نمی فهمه .. مثل یه راننده تاکسی که سیاست خارجی ایران در قبال آمریکا رو مسخره میکنه ( آخه تو چی حالیته مردک ؟ تو از پشت پرده چه خبر داری ؟ )
حالا من اصلا حوصله ندارم که نقد شخصیتی کنم چون ممکنه این شخصیتی که ساخته اصلا دروغی باشه
اما این نوشته من فقط به خاطر کار اخیر زیتون هست ( منظورم سانسور کردن نظراتش هست)
حالا ممکنه شمایی که دارین این نوشته رو میخونین با نظر اتی که من تا حالا از شخصیت زیتون گفتم مخالف باشین اما اصلا در این مورد که زیتون یه آدم دو رو هست نمی تونین با من بحث کنید... چرا ؟ برای اینکه خودتون می تونید برین ببینین
این زیتون خانم عزیزی که دم از آزادی بیان و آزادی اندیشه و این حرفا میزنه به نظر شما چرا باید نظرات مخالفش رو سانسور کنه ؟
شاید جواب بدین یا خودش جواب بده که خوب کاری میکنه که فحش ها و حرف های رکیک رو پاک می کنه... خوب قبول .. اما نظرات مخالف که محترمانه بیان شده چرا دیگه از دست تیغ سانسور زیتون در امان نیستن ؟
آزادی اندیشه یعنی چه ؟ یعنی اینکه مقدسات بعضی ها را به تمسخر بگیریم ؟
تا به حال خودتان شاهد بوده اید که چندین مرتبه زیتون اینکار را انجام داده ... از حضرت محمد که مقدس برای چند صد میلیون نفره تا امام خمینی که حالا کار ندارم که امام محترم و مقدس هست یا نه ... اما بهر حال عده زیادی به امام و افکارش احترام میزارن ...
- به تمسخر گرفتن یک اندیشه یعنی خفه کردن آن اندیشه از جانب کسی که هیچ قدرتی ندارد
- کشتن و ترور صاحب اندیشه و پیروانش یعنی خفه کردن آن اندیشه از جانب کسی که قدرت دارد
می بینید ؟ فقط ظاهرش فرق داره اما باطن کار یکیه !!!
و زیتون خانمی که خودش رو مدافع آزادی اندیشه میدونه در واقع نوع اول خفقان اندیشه رو اعمال میکنه ( البته اعتقاد هم دارم که زیتون خودش متوجه نیست و اصلا معنی آزادی اندیشه رو نمی فهمه ! )
حالا اگر باز هم در این مورد با من موافق نیستید دیگر در مسئله رعایت آزادی بیان توسط زیتون نمی توانید با من مخالفت کنید چون خودتان می توانید آنرا شاهد باشید که زیتون نظرات مخالفش را سانسور میکند
اگر چندی قبل از این نظرات پست های زیتون رو میخواندید پر بود از نظرات مختلف اعم از تعریف ها و تمجید ها . چاپلوسی ها و پاچه خواری های حال بهم زن و همچنین نظرات مخالف محترمانه و مقادیری فحش و حرف های رکیک ....
اما خودتان هم اکنون میتوانید مشاهده کنید که نظرات وبلاگ زیتون را فقط پاچه خواری های حال بهم زن و تعرف ها و تمجید ها تشکیل میدهند... دیگر نه خبری از فحش ها هست و نه خبری از نظرات مخالف محترمانه ...
مثلا من خودم با نام مستعار "خانم طلا" نوشتم : وای عزیزم چقدر قشتگ مینویسی !
( وتایید شد ) و با نام مستعار اسرافیل نوشتم چرا نظرات رو سانسور میکنی ( و تایید نشد!)
کما اینکه خودتان هم میتوانید این مسئه را امتحان کنید... نظر مخالف بدهید ببینید توسط نویسنده وبلاگ تایید می شود یا نه !!!
( هرچند ممکنه الان تایید کنه برای اینکه ضایع نشه و من ضایع بشم... اما خوب دیگه دیر شده زیتون جان چهره واقعی شخصیتیت (چه واقعی و چه ساختگی ) حداقل برای مخالفان نظراتت بر ملا شده و من این رو دارم برای کسانی مینویسم که تا حالا با دقت به تو نگاه نکردن )
به نظر من خیلی تهوع آوره که آدم یه چیزی بگه و یه چیزه دیگه عمل کنه . به نظر من خیلی تهوع آوره که آدم از اکبر کنجی دفاع کنه و بعد نظرات مخالفش رو سانسور کنه
حالا اگه عمدی این کار رو میکنه که میشه آدم دو رو ! و اگه تحمل نظرات مخالف رو نداره و به این دلیل سانسور میکنه میشه همون مسئله ای که گفتم.. یعنی زیتون اصلا آزادی و بیان و این چیزا حالیش نیست فقط چون یه عده ای میگن این هم میگه !
بهر حال زیتون جان اگر وبلاگ میزنی و مطلب مینویسی باید تاب و تحمل نقد شدن و مخالفت رو هم داشته باشی.. وگرنه میشی دقیقا مثل همون کسانی که خودت بهشون خرده میگیری ...
حالا ممکنه بعضی از دوستان تو دلشون به من بخندند که چرا اینقدر مسئله رو جدی گرفتی ؟!!!
خوب ... نمی دونم دقیقا چرا ... شاید به این خاطر که یک ذره احساس خفه شدن صدا رو تجربه کردم و خواستم که فریادی بکشم ( حالا آدم یه ذره در اندازه خیلی خیلی خیلی کوچیک میفهمه که امثال اکبر گنجی چه زجر روحی میکشن !!! )
ویا شایدم به این خاطر که من وبلاگ زیتون رو دوست داشتم ( که حدود 2 سال اونو میخوندم) و به خاطر این کار زیتون خیلی ناراحت شدم و فهمیدم که اینم دروغ میگفت
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
والسلام
- زیتون جان این را هم برای تو مینویسم هم برای چند تا از وبلاگ های وبلاگستان !
June 3, 2006 4:02 PM
اینکه بين خانمهایی که میشناسی هیچ تفاوتی از نظر احساسی برات نداشتن خیلی وحشتناکه , اگه همه آدمها بخوان اینطور نظری داشته باشند پس چه فرقیه بین ادمهای عوضی که باهاشون برخورد داشتی با بقیه ای که از روی عاطفه و صداقت جلو امدن ؟؟؟؟
June 3, 2006 2:23 PM
شراگيم جان بيا و يكبار هم كه شده همه فلسفه هاو تفسيرها و تفكرات را كنار بگذار.
فلسفه تلاشي براي آوردن حقيقت به سطح شماست تا بتوانيد آنرا بفهميد در حالي كه طريقت رساندن شما به حقيقت است تا بتوانيد ببينيد...تا بتوانيد خودتان را ببينيد.
زندگي را به تمامي زندگي كن
در دنيا زندگي كن بي آنكه جزئي از آن باشي
همچون نيلوفري در آب
زندگي در آب و بدون تماس با آب.
June 3, 2006 11:57 AM
ميگم کاش بعضی دخترها می فهميدند وقت ازدواج اون زمانی نيست که ياد گرفته باشند برنج را چطور دم بياندازند و کاش بعضی پسرها می دانستند اگر کارت پايان خدمتشان توی جيبشان است و دستشان پيش بابا جان دراز نيست ديگر وقت زن گرفتن است ....شراگيم نوشته ات عالی بود
June 3, 2006 10:01 AM
بزارچندتا انتقاد از متنت بکنم مونده بود سردلم وقتشو نداشتم...
عشق يكي از دوپهلوترين مفاهميه كه ادم (خصوصان ادم امروزي)باهاش سروكارداره توي ادبيات دنيا اونقد كه راجع بش صحبت شده تعبير و تفسير شده راجع به هيچ چيز ديگه اي نشده حتي گاهي تا حد لوث كردنش پيش رفتن....
اينكه گفتي عشق مالكيت رو ازبين مي بره و عشق مقصد نيست بلكه راه ناشناخته ايست...رو يه بار ديگه بخون مطمئني اين همون تعريفيه كه از عشق داري و با چيزايي مثل ماجراجويي يا همون هرزه گردي قاطيش نكردي ...
چيزي كه هست اينه كه اگه كسي عاشق يكي باشه (گفتم عاشقا) حتي هرزه گردي ها هم در نهايت به اين نتيجه مي رسوننش كه هيچ كس توي دنيا مثل عشق خودش نيست...هرزه گردي و عشق با اينكه هميشه در كنا ر همن دوتا مفهوم كاملان متفاوتن فكر مي كنم اينا رو خودت هم (با قاطعيت!!!!)قاطي كردي
دوميش هم اينكه جايي كه گفتي چيزي كه يه زنو شوهرو كنار هم نگه مي داره يه(به طور كلي) به جمله اضافه كني بد نيست اين به طور كلي خيلي جاها به داد من رسيده!
خوب البته تو همون طور كه يه زن نيستي تا ظرفيت خانما توي يه رابطه رو بدوني متاهل هم نيستي تا باقاطعيت راجع به همه زنو شوهرا نظر بدي....
سوميش هم اينكه منو به فكر واداشتي مرسي
June 3, 2006 10:00 AM
هر زنی که دل به مردی می سپارد ، باید واقعییت پلی گامی بودن او را بپذیرد تا بتواند وی را در همه پیچ و خم های عشق با خود ببرد و تمامی لذاتی را که او در این و آن می جوید ، و نمی یابد ، به برکت عشق و درایت برای او فراهم آورد . اگر اغلب زندگی ها با عشق آغاز می شوند اما بدون عشق یا حتی تنفر به پایان می رسند، به این خاطر است که عاشق شدن زحمت و اراده ای نمی خواهد اما عاشق ماندن نیازمند آگاهی، تلاش ، گذشت و تغییر است . زن، باید بتواند برای محبوب باقی ماندن ، به مرور بر توانمندی ها و زیبایی های وجودی خود بیفزاید تا هر دم از باغ وجودش بری تازه برسد . حال آنکه اغلب زنان ، برای حفظ مرد محبوب خود به رفتارهای پلیسی و سو ءظن آمیز متوسل می شوند و می پندارند که حفظ دل مرد وابسته به امور بیرونی است . در صورتی که آزاد گذاشتن مرد و پروراندن هر چه زیبا تر و درخشان تر خویش ، بهترین جذبه را در آنان به وجود می آورد. باید چیزی در زن باشد که به مرد بگوید بیـــا! نه آنکه بندهایی در کار باشد که به او بگوید نرو !
همین طور، در مورد مردان نیز شرط محبوب ماندن و ماندگار شدن در دل زن ، پر جذبه تر شدن و کامل تر شدن شخصیت و رفتارهای اوست.
((وقتی چشم های من برای همیشه به دنبال تو خواهند بود.که تو هر چه زیبا تر پرواز کنی.))....بی عشق هم می توان زیست، حتی زیر یک سفق و تا پایان راه ، حتی بی کشمکش و درگیری . بی عشق هم می توان خود را در پناهگاه های درون پنهان کرد و ساکت و آرام از کنار زندگی گذشت. اما ما زاده نشده ایم که عمری در خود بخزیم تا لحظه ی مرگ .ما آمده ایم که از خود بیرون آییم و با دیگران بیامیزیم ، بشکفیم ، شادی کنیم و عشق را در جان هم بریزیم و تازه شویم و هر جا که لازم باشد ، ویران کنیم ، بشکنیم و دوباره بسازیم:
شکستن ، اگر عادت آسان آینه نبود که تکرار بیهوده ی زندگی این همه تازگی نداشت
June 3, 2006 9:49 AM
شری جان منکه نگفتم تو حرفی زدی، نوشتم هماونجا که بیهیچ دلیلی این یک عدد مروارید رو بهات هدیه کردم.
:)
June 2, 2006 7:27 PM
سلام...
سالها پيش توی بی بی اس ها فرسوده ای که آخرين روزهای حياتش را می گذراند يک دوست هم بحثی داشتم به نام شما اما نميدانم خودت هستی يا نه... بازهم بخاطرم هست رشته پزشکی می خواند... اگر درست بخاطر باشد.
June 2, 2006 4:23 PM
سلام. از شگفتزار پرتاب شدم اینجا.
خیلی جالب و آموزنده بود. کم پیش میاد که پرده کنار بره و آدما نگاهی به درون همدیگه بندازن.
:-)
June 2, 2006 10:55 AM
لاکوی عزيز: (۵۲)
ای بابا...به قول شاعر : هرکسی از ظن خود شد يار من...!
چی بگم والا...ملت برداشتهاشون رو از اين چند خط نوشته بيان می کنن...اگه بعضيا دچار کج فهمی شدن حتما قصور از منه که نتونستم پوست کنده و شسته رفته حرفم رو بزنم...حوصله هم ندارم بيام بيانيه بنويسم که من کی گفتم همچينه يا همچونه و من منظورم این بود و اون نبود...!
مهم نیست اصلا... به هر حال برام خوندن همه ی اين نظرات لذت بخشه...
June 2, 2006 1:10 AM
عجب بحثی به پا کردی شراگیمک! حالا بنشین و از این همه داد و بی داد سرسام بگیر...
June 2, 2006 12:16 AM
در ضمن ژيشنهاد می کنم فيلم سوته دلان مرحوم علی حاتمی رو اگه نديدين با دقت ببينيد.
June 1, 2006 9:10 PM
يه چيز ديگهآزراردهنده ترین فکر برای يک زن فاحشه اينه که هميشه و هر شب در بغل مردها خوابيده اما هيچ کس اون به خاطر خودش دوست نداشته.شما هم اگه به اونی برسی که به خاطر خودش دوسش داشته باشی ـ(نه به خاطر خودت)هيچ وقت فکر خيانت کردن و بودن با يک نفر ديگه به مخيله ات هم خطور نمی کنه.اگر هم هوسشو کردی تا پای عمل پيش نخواهی رفت.هر چند که قبول دارم تو اين دوره و زمونه مردای واقعی کم پيدا می شن.يک بار خانمي برای دلخوش کنک خودش می گفت : همه ی مردا يه دوره از اين چيزا(منظورش خیانت کردن به زنهاشون) دارن.يکی کمتر يکی بيشتر!
June 1, 2006 8:12 PM
افلاطون ميگه وصال مدفن عشقه چيزی که زن و شوهر های واقعی رو برای همه ي عمر کنار هم نگه می داره اول عشقه و بعد دوست داشتن.دوست داشتن قدمی فراتر از عشقه.اتفاقا همسر من عکس شما فکر می کنه.اون معتقده اگه مرد عاشق زنش نباشه و اونی که تو خونه منتظرش نشسته رو از ته دل دوست نداشته باشه راه برای خيانت کردن براش بازه.
June 1, 2006 8:05 PM
يه چيزي بگم؟؟؟ اگر براي شما ارضا شدن زمانيه که يه خانوم رو داريد به سمت خونه مي بريد، و در تخت و همخوابگي و سکس نيست، براي اکثر دختر/خانوم ها هم به جرات ميشه گفت اونجا نيست. و همون لحظه که براش بوغ زدي و يا صداش کردی به اون ارگاسم که مورد نظر شماست ميرسه، ديگه خدا به داد برسه اگر بهش بگي دوست دارم و ببوسيش... اينو نگفتم که بگي خوب اينو که ميدوني، نــــــه، اينو به اين خاطر ميگم که شباهت های خانومها با آقايون برات ملموس تر بشه تا تفاوت ها....پس بايد گفت يه خورده عقبي داداش. و اما اگر منظور شما نياز به محبت و گدايي کردن محبت زنانه ست! چرا راه دور ميري اخوي؟ از صبح تا شب مامان جون و خواهر جون احتمالن اون دورو برها هستند و از محبت کردن به پسر و يا برادشون مضايقه ای ندارن! همونها رو بچسب. تازه مهر و محبتشون هم واقعي تره و بهشون اطمينان بيشتری داری که هميشه هم در دسترس هستند و حتمن لازم نيست خونه خالی و مقدمات ديگه فراهم کني که تو راه رسيدن به خونه باز ارضا بشي....و ديگه اينکه فکر نکن شما با دختری که دوست شدی، هميشه شما اولين دوست پسرش بودی...شايد هم بودي ولي يادت باشه اون هم بعدش قراره با نفر بعدي دوست بشه و تازه وارد گود جنابعالی شده و کار کشته. شايد بگي اينجا ديگه براي تو مهم نيست. پس ميگم بدااااااا به حال اون بينوايي که بعد از تو با اون قراره دوست بشه و يا مصيبتا به اون دوست پسر و یا همسرش که قالشون گذاشته و کيفشون در محله ديگه ست...خانومها هم اگر بخوان و مثل شما ارزش خيلي چيزها رو بذارن زير پا اونوقت ميبيني که صداي خنده و عشق بازي شون رو ميتوني از اون سر شهر هم بشنوي ولي خوب نکته اينجاست که ارزشها متفاوته....مسئله آخر اينکه، شما هنوز نفهميدي برادر من جنس مخالف ازت چي ميخواد ولی هیییییییی فکر ميکني چه قدر هم ميدوني! بدا به حالت...
فقط بهت يه پيشنهاد ميکنم!!!داداش من تا کاسه محبتت خوب لبريز نشده، سراغ زن دائم نرو اخوي که اين ره که ميروي به ترکستان است...راستي بد هم نيست با يه روانشناس از نو آشنا با فرويد هم يه مشورتي بکني شايد گير کار به سالهاي قبل برگرده و کلن شخص الانت بي تقصيره....
June 1, 2006 4:11 PM
باید بگم رگها و هورمون های دوست داشن ات مشکل داشتن مگه میشه کسی رو دوست داشت و به فکر اش نگاه نکرد حالا قیافه پیش کش ....
June 1, 2006 2:52 PM
آقا شما هم خاطراتت رو تو این وبسایت بنویس بقیه هم فیض ببرند. ثواب داره:
http://ezdevaj-movaghat.blogsky.com/?PostID=16
June 1, 2006 11:51 AM
آقا شما هم خاطراتت رو توی این وبسایت بنویس بقیه هم فیض ببرند. ثواب داره:
http://ezdevaj-movaghat.blogsky.com/?PostID=16
June 1, 2006 11:49 AM
خيلي جالبه كه آقايون مشكلات خودشون رو در مورد برقراري ارتباط با جنس مخالف و تداوم اون رابطه به تمايل به داشتن هيجان و تنوع طلبي و و و ميكنند. چرا هيچ وقت به اين فكر نميكنند كه پارتنرشون هم همچين تمايلاتي رو داره؟ اگر فرقي وجود داشته باشه اينه كه اكثر خانمها به خودشون بيشتر بها ميدند و اگر رابطه اي را برقرار ميكنند به خودشون توي اون رابطه احترام ميگذارند و دلشون نمي خواد اون ارتباط رو به كثافت بكشونند وگرنه براي اونها هم هيچ كاري نداره كه هر روز هيجان بيشتري به زندگيشون بدن عليرغم اينكه طرف مقابلشون رو دوست دارن. آقايوني هم كه براي خودشون و رابطه اي كه برقرار ميكنند ارزش قائل هستند همانهائي هستند كه به عشقشون احساس تعهد و وفاداري دارند. در هرصورت همونطور كه گفتم اين موضوع درمورد اكثر خانمها صادقه نه همشون و حالا روز به روز تعداد خانمهائي كه از توجيه اقايون براي برقراري ارتباط با شخص سوم استفاده ميكنند و اون رو منطقي ميدونند بيشتر ميشه. فكر نمي كنم آقايون (قادر باشند) اعتراضي داشته باشند. از جمله خود شما، نه؟!!!!
June 1, 2006 11:24 AM
خيلي جالبه كه آقايون مشكلات خودشون رو در مورد برقراري ارتباط با جنس مخالف و تداوم اون رابطه به تمايل به داشتن هيجان و تنوع طلبي و و و ميكنند. چرا هيچ وقت به اين فكر نميكنند كه پارتنرشون هم همچين تمايلاتي رو داره؟ اگر فرقي وجود داشته باشه اينه كه اكثر خانمها به خودشون بيشتر بها ميدند و اگر رابطه اي را برقرار ميكنند به خودشون توي اون رابطه احترام ميگذارند و دلشون نمي خواد اون ارتباط رو به كثافت بكشونند وگرنه براي اونها هم هيچ كاري نداره كه هر روز هيجان بيشتري به زندگيشون بدن عليرغم اينكه طرف مقابلشون رو دوست دارن. در هرصورت همونطور كه گفتم اين موضوع درمورد اكثر خانمها صادقه نه همشون و حالا روز به روز تعداد خانمهائي كه از توجيه اقايون براي برقراري ارتباط با شخص سوم استفاده ميكنند و اون رو منطقي ميدونند بيشتر ميشه. فكر نمي كنم آقايون (قادر باشند) اعتراضي داشته باشند نه؟!!!!
June 1, 2006 11:19 AM
اون قسمتی که گفتی همه زنها نگران درونيات مردشون هستن در مورد من يکی که صدق نمی کنه که هيچچچچچچچچچ بلکه هم بر عکسه...
June 1, 2006 10:32 AM
یه جا چشمم خورده بود که نوشته بود از نشانه های بزرگ شدن اینکه دیگه پسر های سر کوچه رو نشناسی ... !!
June 1, 2006 4:45 AM
ديگه اونقدر به اين چيزا فک کردم که مخم تر زد...اگه موضوع سر رشد نکردن باشه که بايد بگيم نود و نه درصد مردای ايرانی به اون رشدی که ميگی نرسيدن..از جمله خودت...ولی زن ها هم اين وسط همچين رشد کرده نبودن ...ميدونی چيه؟...اگه نقطه ی ارگاسم مردها اون لحظه ای هست که شکاری گير مياره ...نقطه ی ارگاسم زن هم دقيقا همون لحظه ای يه که مردی بهش ميگه «دلم برات تنگ شده»...اه ...مخصوصا اگه احساساتی باشن...برای زن ها اون مردايی که ميگن دوست دارم ولی باهات ازدواج نمی کنم خيلی وحشتناک تر از اون مردایی هستن که ميگن من ازت متنفرم و نمی خوام ديگه ببينمت...می فهمی کدوم تيکه از حرفاتو گرفتم دایی جان؟...تو هم يکی از اون وحشتناک هايی...خب که چی؟...
اصلا بگو ببينم دوست داری يه دختری خيلی عاشقت باشه و برات بميره...نه..همچين کيف نمی کنی....نميدونم والا...منم هرچی نگاه می کنم ميبينم زندگی های زناشويی پايه و پيمونی به نام عشق ندارن ...هرچقد هم که خودشون رو گول بزنن و بگن داره ..نچ ...نداره...اصلا از همون قبايل وحشی هم که بگيريم ازدواج از سر عشق و عاشقی نبوده ...اصلا خودت می دونی ديگه برای يه سری سياست ها ی ديگه همچين سيستمی به پا شد....
ولی يک ميل ديگه هم وجود داره که همون طور که از اين نظرات معلومه نه من و تو داره ...نه زن و مرد...همون که ادبيات رو می سازه و اصلا هنر رو... اگه به هرزگی کشيده نشه .....................
يه چيزی بگم ...بيکارم امشب افتادم به اراجيف و خزعبلات:)
اون موقع ها که با هلی دوست بودی یادته ؟
اون موقع ها وبلاگت رو می خوندم و دوست داشتم ...نه هلی رو می شناختم و نه تو رو ...که هنوز هم نمیشناسم ...ولی از رابطتوون خوشم میومد...هلی خیلی دوست داشت به نظرم...بعد که باهاش به هم زدی دیگه بهم نچسبید بیام وبلاگت رو بخونم ...یه جورایی خوشم نیومد...تا مستون سال پیش...میبینی ما آدم ها با هم دیگه ارتباط داریم بدون اینکه متوجه باشیم ...اصلا مسئله سوار شدن و کولی گرفتن نیس...اونقدر هر کدوم از رفتارامون علت های عجیب غریب داره که خودمون هم نمی فهمیم .....زمستون سال پیش یه ماجرای داشتم شبیه ماجرای تو با هلی و نه دقیقا همون طوری یک کم وقیحانه تر ...
دوباره سراغی گرفتم ازت...وبلاگمو سر همین ماجرا زدم...یادته دایی جان؟!!
می خواستم ازت یه چیزایی بپرسم ..البته از خیلی ها پرسیدم ..ولی هنوزم فکر می کنم از بین کسایی که ...یا بهتر بگم مردایی که می تونم ازشون همچو سوال هایی بپرسم تو از همه بهتری ...چون بدجور بعضی وقتا شبیه اون میشی:)
ولی بعدش اونقدر همه چیز به هم پیچید که دیگه خودمم نمی دونستم چی میخوام بپرسم...بی خیال شدم...همین که نوشته هات رو می خونم خیلی برام نکته داره...مواظب باشیا چی مینویسی ..همین طوری رو هوا نگو...یه کسی که مشکلی داره ذره بین میذاره رو تک تک جمله هات...
نمیدونم این موضوع ها که آخرش هیچ وفت به هیچ جا نرسیده ارزش تایپ کردنو ...وقت گذاشتنو ...زر زیادی زدنو داره یا نه؟!...
کمکم می کنی؟ می تونی؟ مهربونی؟
June 1, 2006 2:08 AM
سلام شراگيم تو واقعا اينجوری برات متاسفم ديد ديگری نبست بهت داشتم واقعا که
June 1, 2006 1:46 AM
دايي جان...سلام..می دونی چيه؟....بدجور شبيه شی ..بدجور...فقط اون از تو يه کموکی بي تربيت تره...مثلا اون نقشه می کشه ...برعکس تو که ميذاری پيش بياد...
June 1, 2006 12:20 AM
هوممممممممم...اعتراف مي كنم كمي بيشتر از درك من بود...شايد يك روز دركش كردم...ولي مي شه به اسم عشق واسه هرزگي اعتبار (بخوانيد صدقه) جمع كرد ...مرزش خيلي نا محسوسه..نه؟؟اولين نوشته اي بود كه از اين وبلاگ مي خونم...فعلن دارم فكر مي كنم زندگي با اين همه تناقض چه قدر سخت مي شه ها...راست مي گي...هر آدمي صرف نظر از جنسيتش نياز داره دوست داشته شود و دوست بدارد(يكم زيادي يك جوري شد جمله) يك جايي خوندم كه عاشقي مي گفت : من عاشق عشقم نه معشوق..كجا بود؟؟آهان تو كتاب نوبت عاشقي مخملباف...
اما بعضي وقتها آدم از عاشقي خسته مي شه ...كي تا كي حوصله داره از اين جور دلهره ها داشته باشه...ديگه اينكه خودت يك بار ديگه متني كه نوشتي بخون تا به انبوهي تناقض در افكارت برسي(:دييييييي)
June 1, 2006 12:10 AM
سلام :)
برای دوچرخت نميخوای موتور بخری؟
فهميدم نشناختی(انقلاب رو ميگم) ولی من هم کتی عجله داشتم و نميتونستم صبر کنم!
تا بعد...
سامان
May 31, 2006 10:47 PM
خیلی خالصانه و بی ریا بود .
این مطلب را هم در مورد گزینش های ما در عشق از دیدگاه روانشناسی بخوانید:
http://mojgankahen.blogfa.com/
May 31, 2006 6:39 PM
راست میگی ... منم اینجوریم ... مخصوصا مطلبی که گفتی سکس زیبایی که یه خانوم رو میاری خونه نداره .. همیشه تو خونه که میومدیم من شوغی به ادامه کار نداشتم ...... مرسی
May 31, 2006 6:29 PM
از اصل به اين حسوديم شد كه ديگه نميتونم اينجور حرفاي دلمو گشاد گشاد بنويسم... الهي عشقت هيچ وقت گير نكنه رفيق! نميدونم اين دعاي خير بود يا نفرين..
May 31, 2006 4:42 PM
اما راجع به پستت
اينکه دخترايی که می شناسی برات هيچ فرقی با هم نداشتن و فقط تشنه محبت زنانه شون بودی چيزيه که فقط خودت دليلشو می دونی و می تونی ريشه يابيش کنی...همه ما از این نقطه ضعفای عاطفی داریم هیچ روانشناسی هم نمی تونه برامون حلش کنه...
طرز تفکرت و اینکه چقد راحت تونستی بیانش کنی خیلی جالب بود
وامااینکه اقایون به طور کلی هرزگی رو ویه هیجان یه عشق ناشناخته رو به خانمی که توی خونه ترجيح می دن کماکان يه حقيقته
درمقابل خانم (به طورکلی) دوست دارن يکی باشه که از سر کار به عشق اونا برگرده به خونه و حمايت و محبت صادقانشو بيکم وکاست بهشون ارزانی کنه!!!!
تحقيات منم راجع به اينکه چرا توی اين قضيه خانما و اقايون که گفته می شه نيازاشون باهم تناسب داره اينقد برعکس همن هنوز راه به جايی نبرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!
May 31, 2006 1:42 PM
سلام
يه اعتراف
پستای قبليت نشون می داد خوب بلدی بنويسی اما اين پست نشون می ده خوبم بلدی فکر کنی
تو برای اين که يه نويسنده خوب بشی هيچ چيز جز يه خودکار و چند برگه کاغذ نمی خوای ...
اين هميشه يادت باشه
May 31, 2006 1:30 PM
گند زدی !
۱)آينده زوجهای خوشبخت به خانم بازی آقايان کشيده نميشه (این مال طی نکردن درست نوجوانی و جوانی و نبودن انواع تفریح و بودن آخوند و کلا مستراحی به نام مملکت است) اگه نه آدم میزاد وقتی کسی رو دوست داشت با اون سکس داره نه اینکه مثل ماهی گوپی ؛ هر کی رو دید ...
۲)عشق تغییر میکند؛همیشه که رومئو و ژولیت نیستند.پا به پای هم کار میکنند؛ باهم تاصبح بچه مریض میخوابونند؛پول تحصیل جور میکنند شب جمعه به جمعه یه حالی از هم میپرسند و خلاصه هزار داستان دیگر . اینها همه عشق است.
May 30, 2006 7:51 AM
تو نشانه های اختلال شخصيت هيستر يانيک رو داری حتما به يه روانشناس مراجعه کن . هنوز دير نشده .
May 30, 2006 12:33 AM
۲ تا اعتراف:
اول با خودم عهد کرده بودم که دیگه سر به این وبلاگت(مون) نزنم چون کفرمو در می اوردی با این آپ کر دنت.....
دوم تو تمام این مدت ،این اولین بار بود که ۳ بار کامل متن رو خوندم تا تونستم یکم هضمش کنم........
May 29, 2006 4:56 PM
بعضی وقتها می خوام سر به تنت نباشه شری جون.الان هم يکی از همون وقتهاست!در اينکه مردها همشون...هستند که شکی نيست! اما فکر کنم تو از همه خطرناکتر ی! به نظر من با خودت رودرواسی داري.اين يعنی اینکه شعار ميدی.اگه واقعا راست ميگفتی از بين همه دوست دخترهات باااااايد يه دوست زشت،چاق،پر از زيگيل و پر نفخ داشته باشی! در حالیکه به نظر میاد نداشتی!البته کاملا موافقم که نیاز به دوست داشته شدن تورو به سمت زنها میبره!اما اگه دوام نداره شری، من میگم هوسه! فقط هوس مستونه زود گذر باشه.نه هيچ چيز ديگه!
May 29, 2006 4:47 PM
بعضی وقتها می خوام سر به تنت نباشه شری جون.الان هم يکی از همون وقتهاست!در اينکه مردها همشون...هستند که شکی نيست! اما فکر کنم تو از همه خطرناکتر ی! به نظر من با خودت رودرواسی داري.اين يعنی اینکه شعار ميدی.اگه واقعا راست ميگفتی از بين همه دوست دخترهات باااااايد يه دوست زشت،چاق،پر از زيگيل و پر نفخ داشته باشی! در حالیکه به نظر میاد نداشتی!البته کاملا موافقم که نیاز به دوست داشته شدن تورو به سمت زنها میبره!اما اگه دوام نداره شری، من میگم هوسه! فقط هوس میتونه زود گذر باشه.نه هيچ چيز ديگه!
May 29, 2006 4:47 PM
با اين همه حالی که به دوستدختر (های) بيچارهات دادی(که اگر زگیل داشتن و کجوکول بودن بازم فرقی نداشت برات ) تازه میگی زیزی هستی ؟ عجب !!! اينم جديده ؟ باهاتم اصلاًموافق نيستم که همه مردا نیاز به هرزگی دارن . همش برمیگرده به همون کمپلکسی که تو رو به دوست داشتن وادار میکنه و دیگری رو به دنبال هرزگی رفتن .ببخشید که کمی رک میگم. بقول خودت آدم بخودش نمیتونه دروغ بگه
May 29, 2006 3:57 PM
ميبيني!؟ من هم دلم براي همسران آن مردها ميسوزد.. شايد دل خود آن مردها هم براي همسران خودشان بسوزد... اما لعنت به اين هرزهگيها که بازهم آن قدر جذاب هستند که چشمان اين مردان را کور کنند!
May 29, 2006 1:58 PM
من اين روزا خيلی به اين موضوع فکر می کنم. کم کم دارم به اين نتيجه می رسم که بعد از ازدواج قطعا ديگه عشق نيست که زندگی رو سرپا نگه ميداره بلکه در بهترين شرايط دوست داشتنه بين دو طرفه. اين چيزايی که تو راجع به مردا گفتی می تونه راجع به زنها هم وجود داشته باشه. اصلا در آدم در طول عمرش يه چيزی هميشه باهاشه به اسم وسوسه. يه حسی که اگه مهار نشه ميشه خيانت و اين مختص مردها نيست فقط فرقش با زنها اينه که به دلايل مسائل تاريخی فرهنگی عرفی و اجتماعی و کمی تا حدودی ساختار فکری زنها جرات کمتری واسه اين جريان دارند. من فکر می کنم آدم می تونه در طول عمرش از آدمهای مختلفی خوشش بياد و بهشون علاقه هم پيدا کنه ولی عشق فرق داره. دليل هم نداره آدمی که عاشق شد تا آخر عمرش عاشق بمونه بلکه مجموعه ای از مسائل می تونه در شدتش تغيير ايجاد کنه. ولی من فکر می کنم بعضی چيزا تو زندگی آدمها دوره داره البته منظورم اين نيست که اين جور احساسا مختص سن خاصيه بلکه منظورم اينه که تو سنين مختلف متفاوته. مثلا توی زنها بعد از سن ۱۹ ۲۰ سالگی که احساسات خيلی قويه تو سن ۳۰ سالگی به دليل مسائل هورمونی اين جور جريانا به اوج خودش ميرسه. واسه اينه که معمولا دخترايی که ۳۰ سالشون ميشه که ازدواج نکرند يا دوست پسر خاصی ندارند از نظر رفتاری دچار اختلال ميشند اما درمورد مردها زياد نمی دونم که اوج و حضيضش دقيقا کی هست.
May 29, 2006 12:37 PM
اوهوم...حق با توست...اما فکر نکن که دختر ها و زنها این مسایل را نمی دانند...نمی دانم شاید چون عاطفی ترند خودشان را گاهی گول بزنند...اما هر کسی بیاید کمی روی این مساله درست فکر کند می فهمد که عشق در زندگی بعد از ازدواج کم کم جایش را به عادت می دهد...اگر هم عادت نشود در بهترین حالت تبدیل به دوست داشتن می شود...که البته از عشق بهتر و بی دردسر تر است...اما شوری که در عشق است همیشه هیجان انگیزتر و خواستنی تر است...مواردی که گفتی برای خانومها هم پیش می آید ...اینکه شاید دنبال هیجان یک عشق باشند حتی بعد از ازدواج و عادی شدن رابطه ی احتمالا پر هیجانی مه با شوهرشان داشته اند...اگر هم کسی دنبالش نباشد مطمین باش دیدگاهش در زندگی تغییر کرده یا طبقه بندی ارزشهایش بالا پایین شده...یا انقدر مشغول جنبه های دیگر زندگیست که دیگر یاد این یکی نمی افتد.. که البته برای دوام یک زندگی خوب مشترک یکی از این 3 باید اتفاق بیفتد..اما در زمینه ی اینکه آهن ربای درونت همه دختر ها را یکسان می رباید آینده ی درخشانی در این زمینه برایت نمی بینم ها...
May 29, 2006 11:54 AM
فکر کنم اين يکی از بهترين نوشتههات بود... شايد باورت نشه که چه اندازه باهات موافقم.
May 29, 2006 11:28 AM
آهان! من از اين لحن و از اين مدل نگاه خوشم اومد. حس هم می کنم که داری درست می گی بيشتر جاهاشو.
May 29, 2006 7:16 AM
فقط ازت میخوام که از طرف یک مرد هم قضاوت بکنی نه یک طرفه...اما یک چیزی رو بدن....عشقی که بهش نتونی دست پیدا بکنی قشنگ تره..!!!!و از نظر من عشق یک ظلمه که خدا اون رو آفریده...واقعا ظلمه....ظلمی که به همه بشر وارد شده...نمونه هاش فرهاد کوه کن..خسرو شیرین.لیلی و مجنون...ایا اینا به عشقشون رسیدن؟؟؟هرموقع اینا رسیدن من و تو امثال ما میرسن...موفق باشی و سربلند
May 29, 2006 3:08 AM
من خودم الان خارج از ایران دارم زندگی میکنم قبل از سال جدید خودمون که با همون دختر دوست بودم و فکر می کردم که اون هم فقط به من فکر میکنه همه کار کردم براش...از خرجی خودم میزدم که باهاش تلفنی صحبت کنم...که احساس تنهایی نکنه..اما آخرش چی شد؟!هیچ خیلی شیک خیانت کرد...و بعد از اون هم من سعی کردم که دیگه 1% اطمینانی که میتونستم به دختر بکنم رو نکنم...دقیقا مصداق حرف خودته مگه من رفیقه اون نبودم؟؟؟ مگه من دلبسته اون نبودم؟؟؟ اما ما اگه اینکارو بکنیم هرزه هستیم؟!
May 29, 2006 3:02 AM
من خودم الان خارج از ایران دارم زندگی میکنم قبل از سال جدید خودمون که با همون دختر دوست بودم و فکر می کردم که اون هم فقط به من فکر میکنه همه کار کردم براش...از خرجی خودم میزدم که باهاش تلفنی صحبت کنم...که احساس تنهایی نکنه..اما آخرش چی شد؟!هیچ خیلی شیک خیانت کرد...و بعد از اون هم من سعی کردم که دیگه 1% اطمینانی که میتونستم به دختر بکنم رو نکنم...دقیقا مصداق حرف خودته مگه من رفیقه اون نبودم؟؟؟ مگه من دلبسته اون نبودم؟؟؟ اما ما اگه اینکارو بکنیم هرزه هستیم؟!
May 29, 2006 3:00 AM
سلام..بعد از چندین ساله که برات کامنت میگذارم..و با کلیت حرفات مخالفم..اما از جهاتی هم درست میگی..چرا این رو نمیگی که همون دختری که سوار ماشینه همون مرد هرزه میشه کسی رو نداره؟...و آیا برای اون دختر هیچکسی منتظر نیست؟؟!؟!؟! به خود من خیانت شد...اما من آیا به کسی خیانت کردم که اینطوری جواب بگیرم؟؟ چرا منصفا برخورد نمکنی؟؟ چرا با این فکر نمکنی که شاید به اون مرد هم خیانت شده باشه؟! که اینکارو انجام میده؟!...
May 29, 2006 2:56 AM
من يه ۲تا سوال داشتم...ميشه بگی اين (به معنای واقعی کلمه)يعني جی؟؟و اينکه با اين تواصيف از درونياتتون جرا فکر کردين لازمه اخرش ذکر بشه:شری زی زی!!!!!!گرچه من بعد خوندن اين مطلب و قبل اين سوالات فقط گفتم:ععععععععععجب.......
May 28, 2006 8:54 PM
برای ادمهای مختلف فرق ميکنه بعضی ها با سکون . ارامش رضايت پيدا ميکنن بعضی ها هم مثل شما با بيقراری و شور و هيجان. بنابراين حرفاتون برای افرادی که جزو تایپ شخصيتی شما هستن ۱۰۰٪ درسته ولی برای بقيه نه. اينم بگم که معمولا افراد نرمال با بالاتر رفتن سنشون از مدل شخصيتی دوم در ميان و به مدب شخصيتی اول نزديکتر ميشن.
May 28, 2006 6:22 PM
من میدونم چرا اینجوری شدی
و
درمان دردت رو هم میدونم...
ولی
نمیگم!!!!
May 28, 2006 4:08 PM
شراگیم جان الان تو در سنی هستی که هورمونها در وجودت بیداد میکنند و اگر غیر از اینها که الان نوشتی فکر کنی موجب تعجب است ولی فکر کنم قبلا" هم بهات گفتم که زمانی که جفتات رو پیدا کنی (جفت ها! نه حتی زنی که فکر میکنی ایدهآلات است) - و این امر لزوما" واقعیت پیدا نخواهد کرد، تمام تفکراتات و احساسهای امروزت کن فیکن خواهند شد. البته هیچ اصراری در متقاعد کردنات ندارم چون شک ندارم خودت به آن خواهی رسید حتی اگر جفتات هیچ زمان از راه نرسد.
:)
May 28, 2006 4:04 PM
خوشم اومد بسيار صادقانه نوشتی با خودت هم تعارف نکردی....من میگم ارزش داره حتی اگه هر ماه یکبار بنويسی ....ولی بنويس از نوشتن دست نکش....يک جايی خوندم که آموزش نقاشی يعنی آموزش ديدن...درست دیدن ....نوشتن هم توی يه مايه هايی به همين منواله.....
شاد باشی
May 28, 2006 3:59 PM
تا حد زيادي با حرفهاتون موافقم . دختران هم اغلب در کنار شوهر و دوست پسری که دوست دارند عشق رو در جا های دیگه تجربه میکنند با مکانيسمی کم و بيش شبيه حرفهای شما .
و خوب اينهم که گفته ايد منشا عشق خودتون هستيد نه معشوق هم تقريبا برای همه مصداق داره . واسه همينه که هميشه ميگند
beauty is in eye of the beholder
salam
June 15, 2008 10:56 PM