شراگیم
« خاطرخواهی...! | صفحه اصلی | امروز و فردا و پس فردا و پسان فردا...! »

آخیش ش ش ش...
وبلاگ نویسی یعنی همین که هر وقت عشقت کشید وبلاگت را به روز کنی و هیچ کسی نتواند یخه ات را بگیرد که تا به حال کجا بودی...این روزها همین هم برای خودش غنیمتی ست...هفته ی پیش از باشگاه بدنسازی محله مان زنگ زدند خانه که چرا ده روز است به باشگاه نیامده ای...فکرش را بکنید...دیگر آدم اختیار تن و اندام خودش را هم ندارد...باشگاه با کلاس که ثبت نام کنی همین می شود...بی کلاس هایش هم که قربانش بروم پاتوق یک مشت راننده کامیون و گنده لات های محترم محله است که مراعات هیچ چیزی را نمی کنند...اولین باری که من آلت یک مرد غریبه را از نزدیک دیدم سالها پیش در یکی از همین باشگاه ها بود...(و البته آخرین بارش هم بود!)...بی شرف ها در رختکن جلوی چشم آدم لخت می شوند...! منی که با شلوارک ورزشی هم رویم نمی شود در باشگاه ورزش کنم چطور میتوانم چنین چیزهایی را تحمل کنم...؟حرف هم بزنی فکر می کنند آدم ندیده است و خجالتی ست و بیشتر رویت زوم می کنند... البته من مشکلی ندارم...ولی بعضی ها عقده ی نودیسم دارند انگار...باشگاه با کلاس هم که پول خون پدرشان را که می گیرند هیچ انگار مدرسه است و آدم یکهفته نرود باید جواب پس بدهد...نه اینکه فقط باشگاه باشد ها...همه جا همین طور است...ده روز نروم بقالی محل خرید کنم یا یکماه سر و کله ام را در سلمانی سر پاساژ صفا ندهم چنان چپ چپ نگاهم می کنند که انگار ارث پدرشان را خورده ام...باز هم دم این وبلاگ گرم...لااقل اینجا کسی نیست که میخ به کونت کند که کجا بودی و چرا دیر به دیر آپدیت می کنی و قس علی هذا...!
نه اینکه نباشد ها...ولی لااقل اینجا همه ی غر غر ها به یک کلیک بند است...فقط کافیست ضربدرش را بزنی...کلا فضای اینترنت برای من یک فضای ایده آل است که با روحیاتم همخوانی دارد...یعنی اگر قرار بود آدم وسواسی و مبادی آدابی باشم اصلا این وب نویسی و وبگردی ها به من نمی چسبید...یعنی اینکه هر روز فکر و ذکرم این باشد که خب...مثلا سوژه ی روز تظاهرات زنان و یا جام جهانی فوتبال است و باید به قول انشاهای دوران دبستان قلم در دست بگیرم و درباره این موضوع بنویسم... یا اینکه وبلاگ حتما باید هر چند روز یکبار به روز شود تا ویزیتورهایش را از دست ندهد و یا اینکه فلانی آمد و در وبلاگم کامنت گذاشت پس من هم باید بروم در وبلاگش کامنت بگذارم و فلانی به من لینک داد و من هم باید لینک بدهم و فلانی ایمیل زد و من باید جواب بدهم و...
نه...اینجا من از هفت دولت آزادم...هیچ بایدی در کار نیست...این است که گاهی وقتها شخصیت مجازی ام توی ذوق می زند...خیلی وقتها همین مادر نازنینم به من انتقاد می کند که چرا در مورد فلان مساله ی روز چیزی ننوشته ای و یا چرا در بحثی که در فلان وبلاگ جریان دارد شرکت نکردی و چرا به فلان وبلاگ سر نزدی و جواب من همیشه این است که حس ش نبود...!

توسط در June 20, 2006 8:58 PM |
نظرات
Beni J   ( web | email )

آره داداش حس ش نيست


July 4, 2006 6:43 PM
جوجو   ( web | email )

می دونم زود به زود نمی نویسی ولی هر روز میام و اون نوشته روی تخته سیاه رو می خونم و کیف می کنم و میرم.
البته من فکر می کنم این موضوع واسه هر دو طرف قضیه صدق کنه.


July 4, 2006 11:37 AM
سیده شیدا   ( web | email )

چه زود گذشت
چه زود آئينه ام زنگار بست..


July 4, 2006 2:47 AM
shaghayegh   ( web | email )

موفق باشيد


July 3, 2006 3:53 AM
dddd   ( web | email )

دمت قيژ


July 3, 2006 2:59 AM
گوگي   ( web | email )

راستي شري جون، نگفتي بچگي اون گنده بك تو باشگاه با التش تو رو چيكار كرد؟


July 1, 2006 12:53 PM
ترسا   ( web | email )

بی خیال ! این جا فقط خودت را عشق است.
وبلاگ یکی از تنها حوزه هایی ست که هم شدیدا عمومی ست هم خیلی خیلی شخصی.
توی لین دوره زمانه هم که باید فقط خودت را عشق باشد.
مگر نه؟


June 30, 2006 11:24 PM
نازنين   ( web | email )

اينجا هم دست خودتان نست!...
باور کنيد...
باراتی باشيد.


June 30, 2006 5:02 AM
aboozaran   ( web | email )

ابوذران


June 29, 2006 8:07 PM
sabah   ( web | email )

سوم تير و تحريمي‌ها
نه اينكه حرفي نمانده باشد، برعكس ناگفته‌هاي زيادي هست از آن يك هفته‌ي تب‌آلود كه ختم شد به سوم تير. راستش خيلي دوست ندارم راجع به سوم تيرِ پارسال حرف بزنم چون مي‌ترسم چيزهايي بگويم كه راجع به حريم شخصي-خصوصي افراد يا گروه‌ها بشود و روز از نو روزي از نو!

يك كمي را در آن يادداشتي كه براي رفتن علي نوشتم -با احتياط- آورده‌بودم، با يك عكس كه به اندازه كافي گويا بود. يك توضيح نسبتا مفصلي هم داده‌بودم راجع به آن حمايت‌نامه مشهور كه آن هم اينجاست.

يك‌ذره حرف هم در مورد تحريمي‌ها داشتم كه ديدم محمد قوچاني در سرمقاله شرق امروز گفته. پس وقتتان را نمي‌گيرم:

«در هر انتخاباتى گروهى از مردم وجود دارند كه به هر دليل راى نمى دهند. اينان بدون شك درخور احترام هستند كه گم شده خود را در احزاب موجود نمى يابند. همچنان كه برخى نخبگان يا روشنفكران ترجيح مى دهند به سياستمداران اعتماد نكنند. گروهى ديگر اما كسانى هستند كه به صورت سازمان يافته راى نمى دهند و ديگران را نيز توصيه به راى ندادن مى كنند و حتى راى دادن ديگران را تحقير مى كنند. اينان همان كسانى هستند كه گونه هاى منقرض شده شان به انقلاب خلق باور داشتند و گونه هاى جديدشان به ارتش آمريكا ايمان دارند. راى ندادن البته يك حق است همان گونه كه راى دادن. آن كسى كه راى مى دهد در خطاى منتخب خود شريك مى شود بنابراين جرات شراكت در خطا را بايد داشته باشد اما كسى كه راى نمى دهد در نفى مبهم و كلانى شريك مى شود كه بى معنى است. ميان كسانى كه راى نمى دهند تا اعتراض كنند و خيل عظيم كسانى كه راى نمى دهند چون حال راى دادن ندارند در عالم «واقع» تفاوتى وجود ندارد. راى ندادن زمانى معنادار مى شود كه يك سازمان سياسى مشخص با تحليل مشخص به اين نتيجه برسد و پيروان آن سازمان در جامعه نيز بدان گوش بسپارند. اما هنگامى كه در جامعه اى غيرحزبى همواره بيش از پنجاه درصد مردم راى مى دهند تحريم جز انفعال دستاوردى ندارد. انفعالى كه به سود انسداد سياسى است.» نقل از وبلاگ محمود فرجامي
http://farjami.debsh.com/


June 27, 2006 10:52 PM
لاکو   ( web | email )

تو بگو ببینم اگر این دنیای مجازی نبود کجا انقدر تحویلت می گرفتند ؟...خوب شخصیتی از خودت ساخته ای شیطان..خووووووووب


June 27, 2006 7:16 PM
بابا محمد   ( web | email )

و ... ديگر خسته ام ... از هرچه حقيقت و مجاز و ...


June 27, 2006 1:38 PM
نرجس   ( web | email )

خوب ديگه دنياي مجازي اين مدليه ديگه!!!۱ ناراحتي؟۱


June 27, 2006 11:39 AM
علی   ( web | email )

خانه ی تازه مبارک


June 27, 2006 1:50 AM
ناشناس   ( web | email )

شراگيم عزيز ..... سبک نوشتن تورو خيلی دوست دارم صميمی و بی غل و غش مينويسی خود خودتی ... مهربان و صادق... ووحشتناک دوست داشتنی . ولی مواظب ادمهای حسود و عقده ای هم باش این شماره ۳۱ نیکی کیه؟ چرا اينقدر در مورد تو چرت و يرت نوشته ؟؟ برام خیلی عجیبه بهرحال بی خيالش ماکه تورو دوست داریم و خودت هم میدونی که طرفدار زیاد داری.


June 26, 2006 9:05 AM
رضا   ( web | email )

سلام
وبلاگ خوبي داري . من بطور اتفاقي به وبلاگ شما امدم . و وبلاگ شما رو سيو كردم سر فرصت كامل بخونم . راستي نظر شما در مورد تبادل لينك چيه ؟
منتظرتون مي مونم . وبلاگ معصوم وبلاگي از جنوب (بوشهر ) منتظرت بيا حتما.
باي تا هاي


June 25, 2006 10:04 AM
معلمی از بهشت   ( web | email )

سلام.با اجازه بهتون لينک دادم.ممنون بابت تخته سياه.انگار کار هر بز نيست خرمن کوفتن.اينايی که شما گفتی انجام بدم از عهده ي من بر نمياد.


June 24, 2006 9:25 PM
نیکی   ( web | email )

دغل ،مزخرف، بی شخصت. (اینا فحش نیست .توصیف شخصیت توست.و خیلی چیزهای دیگه میشه بهت گفت .میشه کاملن منطقی و آرام بهت اثبات کرد که تو همین ها هستی.برو خودت رو عوض کن.)


June 24, 2006 8:30 PM
نیکی   ( web | email )

به هر حال تازگی ها که خیلی مزخرف شدی.یااینکه مزخرف بودی و الآن اون طوری شدی که دیگه نمیتونی با هنر زبون بازی و زبون ریختن مخفیش کنی.


June 24, 2006 8:22 PM
نیکی   ( web | email )

شراگیم من فکر می کنم تو چون خیلی بی کسی (و کسی رو نداری که با هاش حرف بزنی) اینجا رو پیدا کردی تا از خودت تعریف کنی.و با این حد اقل خودت را ،راضی نگه داری.


June 24, 2006 8:15 PM
ناشناس   ( web | email )

سارا جان ببخشيد ولی اين چه کثافتيه که تو باهاشی و با حرفای اين حالا دلتم بهش خوش ميکنی؟


June 24, 2006 8:03 PM
merikhi   ( web | email )

سلام.
خب داداش حالا این باشگاهه کجاس ما که تو این شهر درندشت دربه در دنبال یه جای با کلاسیم که به این هیکل تنبل یه تکونی بده....


June 24, 2006 6:53 PM
sarah   ( web | email )

سلام
من خيلی دير به دير مييام سراغت اما وقتی مييام هرچی نوشتی رو ميبلعم.
در مورد او چيزی که تو پست قبليت نوشنی من دارم يه نمنش رو تجربه ميکنم هرکاری از دستم بر ميياد واسش انجام ميدم اما اون همچنان دنبال دخترهای ديگه است. ميدونی من خيلی خوشگل نيستم يعنی رويهم رفته چيز خاصی نيستم معموليه معمولی اما خيلی دوستش دارم نميدونم بر اساس خواست خدا اون اصلآ معمولی نيست يه ادم کاملآ خواستنيه کسی که هرجا بره و هر کاری بکنه دختر و زن از سن ۱۶ سال تا ۴۵ سال همه مجذوبش ميشن و اين منو خيلی عذاب ميده. ديشب ميگفت دخترا خيلی بد شدن اونا که خوشگلن دنبال پسرهای پولدارن اونا هم که پولدارن دنبال پسرهای خوشگلن گفتم خوب که چی گفت هيچی نميخواهم ناراحتت کنم اما تهران همچی هم بد نميگذره. و اين منو دقيقآ کشوند به يه گرداب عصبی کننده. ببين کاملآ رسمی وقتی با کسی بيرونه بهم ميگه مثلآ ميگه من الان با مريم بيرونم نميتونم باهات حرف بزنم وای چه عذابی ميکشم من؟ هيچکس نميدونه. اما حالا که اين رو خوندم يه کمی درک کردم که دست خودش نيست با اينکه ميتونه اين کارها رو نکنه اما ترجيح ميده انجام بده و هم حال منو بگيره و هم خودش رو تو حس و حال يه عشق ناشناخته بندازه.
اگه خواستی چيزی در اين مورد برام بنويسی بفرست به ايميلم مرسی شرا جان.
بای


June 24, 2006 5:43 PM
sarah   ( web | email )

سلام
من خيلی دير به دير مييام سراغت اما وقتی مييام هرچی نوشتی رو ميبلعم.
در مورد او چيزی که تو پست قبليت نوشنی من دارم يه نمنش رو تجربه ميکنم هرکاری از دستم بر ميياد واسش انجام ميدم اما اون همچنان دنبال دخترهای ديگه است. ميدونی من خيلی خوشگل نيستم يعنی رويهم رفته چيز خاصی نيستم معموليه معمولی اما خيلی دوستش دارم نميدونم بر اساس خواست خدا اون اصلآ معمولی نيست يه ادم کاملآ خواستنيه کسی که هرجا بره و هر کاری بکنه دختر و زن از سن ۱۶ سال تا ۴۵ سال همه مجذوبش ميشن و اين منو خيلی عذاب ميده. ديشب ميگفت دخترا خيلی بد شدن اونا که خوشگلن دنبال پسرهای پولدارن اونا هم که پولدارن دنبال پسرهای خوشگلن گفتم خوب که چی گفت هيچی نميخواهم ناراحتت کنم اما تهران همچی هم بد نميگذره. و اين منو دقيقآ کشوند به يه گرداب عصبی کننده. ببين کاملآ رسمی وقتی با کسی بيرونه بهم ميگه مثلآ ميگه من الان با مريم بيرونم نميتونم باهات حرف بزنم وای چه عذابی ميکشم من؟ هيچکس نميدونه. اما حالا که اين رو خوندم يه کمی درک کردم که دست خودش نيست با اينکه ميتونه اين کارها رو نکنه اما ترجيح ميده انجام بده و هم حال منو بگيره و هم خودش رو تو حس و حال يه عشق ناشناخته بندازه.
اگه خواستی چيزی در اين مورد برام بنويسی بفرست به ايميلم مرسی شرا جان.
بای


June 24, 2006 5:38 PM
MaD   ( web | email )

ای بی شرف های بی ناموس


June 23, 2006 6:22 PM
نوشا   ( web | email )

حالا کدوم باشگاه ميری؟ انرژي؟ به نظر من که تنها باشگاه باکلاس محلمونه!


June 22, 2006 2:54 PM
جوجو   ( web | email )

جایی خونده بودم که :" اگر باورداشتهای خود را به دیگران بگوئید نباید انتظار داشته باشید که آنان بر طبق آنها رفتار کنند." و این موضوع رو زمانی بیشتر و عمیق تر درک کردم که پست آخر وبلاگتو خوندم و دیدم دربند هیچ تقید زوری نیستی. خوشحالم که همیشه واسه دل خودت می نویسی .


June 22, 2006 1:18 PM
نسرین   ( web | email )

شراگیم جان خوبی دنیای مجازی به همینه که " باید" ماید نداریم!
البته همیشه هم اینجوری نیست! هستن کسانی که می آیند و باز برای آدم تعین تکلیف می کنند و همون باید و شایدهای دنیای حقیقی رو کشوندن به اینجا!!
راستی، بابا تخته سیاه! بابا ساموئل راجرز :)


June 21, 2006 11:11 PM
ولنتاين   ( web | email )

درسته شراگيم هيچ بايدي در كار نيست! تو هم راحت باش!


June 21, 2006 9:15 PM
معلمی از بهشت   ( web | email )

باور بفرماييد من ناشی نيستم هم کامنتدانی شما گير دارد و ارو ر هم حواسم به گزارش فردوسی پور از بازی بود.


June 21, 2006 7:48 PM
معلمی از بهشت   ( web | email )

انگار کمی زود قضاوت کردم.حالا که وبلاگ جناب میداف را می خوانم می خوانم می بينم واقعا جای تعريف دارد.راستی من اگر بخواهم تخته سياهی مثل شما داشته باشم بايد چه کنم.؟


June 21, 2006 7:46 PM
معلمی از بهشت   ( web | email )

انگار کمی زود قضاوت کردم.حالا که وبلاگ جناب میداف را می خوانم می بينم واقعا جای تعريف دارد.رزاستی من اگر بخواهم يک تخته سياه مثل تخته سياه شما داشته باشم چه کنم؟


June 21, 2006 7:44 PM
معلمی از بهشت   ( web | email )

انگار کمی زود قضاوت کردم.حالا که وبلاگ جناب میداف را می خوانم می بينم واقعا جای تعريف دارد.رزاستی من اگر بخواهم يک تخته سياه مثل تخته سياه شما داشته باشم چه کنم؟


June 21, 2006 7:44 PM
معلمی از بهشت   ( web | email )

اين آقای ميداف چه قدر واسه خودش نوشابه باز کرده.تو وبلاگستان خیلی ها مثل شما هستن.


June 21, 2006 7:26 PM
tala joon   ( web | email )

سلااااااااااااااااااااااااااام مهندس!
اين صداقتت منو کشته...
اما خودمونیما حالا فهمیدی هی مردم منتظرن که نوشته هاتو بخونن داری کلاس میذاری؟؟؟ارهههههههههههههههههه؟؟؟
(الان تو دلت نگی من اصلا منظورم این نبود .)شوخی کردم مهندس جان تو عالم خویشاوندی که این حرفا رو نداریم داریم؟؟؟؟


June 21, 2006 4:38 PM
parmida   ( web | email )

سلام
پيام روي تخته سياهتان خيلي قشنگ و واقعي است .


June 21, 2006 1:47 PM
.....   ( web | email )

من اولين بار خارج از ایران توی رختکن باشگاه افراد برهنه ديدم که در حال گپ زدن بودند بدون خجالت. اينجا از بدن برهنشون خجالت نمی کشند


June 21, 2006 8:58 AM
تجارت اينترنتي   ( web | email )

سلام . حالا خودشو ناراحت نکن . خوشيم به خوشيه رفقا


June 21, 2006 7:53 AM
دختر ساروي   ( web | email )

سلام شراگيم خان!..اول بگم که خيلی خوشحالم کردی بهم سر زدی..
دوم بگم که همون جوری که امر کردين مث ادم خوندم، نه تين ايجری و لاويانه..!
سوم اينکه، شراگيم ؟؟ پس چرا ننوشتی؟؟
ببين ! خيلی ها منتظرن که تو بنويسی..
چهارم اينکه من در دانشگاه يه همکلاسی به نام -لاله زند -داشتم!اون هم کام میخوند.. با شما نسبتی داره؟؟
اخه يه جورايی شبيه تو بود..خوب فکر ميکرد..خوب مينوشت..خيلی بی پرده حرفاشو ميزد..مث تو..
ميدونی چرا از وبلاگت خيلی خوشم مياد..چون بر خلاف ۹۹٪ وبلاگر هاشخصيتت ساختگی نيس!
برا دلت چيز مينويسی..به خودت و بقيه دروغ نمی گی..
مطمئنم که شراگيم واقعی فرق زيادی با شراگيم مجازی نداره!..و اين خيلی خوبه..مث وبلاگهای ديگه ادم سر کار نيس!
حرفاو نظراتت واقعيه..نمونه ش پست قبلی..۲۰ دفعه خوندمش..ببين من چه پر چونم!!!بخشيد که اين همه فک زدم..
راستی؟ با اجازه لينکيدمت...
من هر روز اپم..تونستی سر بزن..
ممنونم...دختر ساروی..


June 21, 2006 7:41 AM
sanaz   ( web | email )

Same thing here. The gym I go to, everyone walks about naked in the locker room. I guess we are not used to nudity, so I'm always uncomfortable. About the update thing too, I wish you did it more frequently; but, it's 4divari, and thus ekhtiari. I like your weblog.


June 21, 2006 5:22 AM
عليرضا   ( web | email )

من تو رو مي شناسم شراگيم، مي دونم چه رذلي هستي ! اين حرفا رو هم برو براي اونا بزن که نمي شناسن ات ... p:


June 21, 2006 2:19 AM
Tata   ( web | email )

خب که چی؟


June 21, 2006 2:09 AM
سوسن   ( web | email )

سلام شراگيم حرفهايت اين دفعه ات خيلی درست بود همينه که می گی حالا چرا ننوشتی ؟


June 21, 2006 1:38 AM
پرستو   ( web | email )

درست می گویی این سوال و جواب ها در عالم مجازی معنی دیگری دارد. اگر خواننده وبلاگت سوال کند که چرا دیر به دیر آپدیت می کنی منظورش بازخواست کردن یا سر از کارت درآوردن نیست.فقط اینکه از این دیر به دیر نوشتنت کمبودی را احساس می کند. کمبود یک نوشته خوب. یک موضوع جدید.چه می دانم همین ها که می نویسی و اگر ننویسی من یکی دلتنگشان می شوم.


June 21, 2006 12:51 AM
RahiL   ( web | email )

اينی که رو تخته سياه نوشتی خیــــــــــــــلی باحاله!


June 20, 2006 11:57 PM
حمید / میداف   ( web | email )

شراگیم جان
الحق که خوش بحالت من اگر یک هفته از به روزم بگذرد ملت کلاهم را تا گردنم پایین می کشند. از کامنت تا ایمیل پشت سر هم می پرسند حالا شد ۸ روز حالا شد ۱۰ روز پس کی به روز می کنی . یا اینکه کجایی ؟ زنده ای یا مرده ؟ مریضی یا سالم؟ این را به شوخی نمیگم ها...و این سؤالها و پرس وجوها در حالی است که هر مطلب من تقریبن به درازای یک متر است و برای شش ماه نیک آهنگ کوثر کفایت می کند. خودم فکر می کنم خُب حالا برای یک هفته راحت شدم ولی مطلبی را که من ۳ هفته رویش تحقیق کرده ام این مسلمونها در عرض چند دقیقه از اول تا آخرش را می خوانند و تازه اشتهای شان باز می شود و می پرسند بقیه اش کو ؟ واله با لله خوش به حال تو...
خوش به حالت ...


June 20, 2006 11:35 PM
مهرداد   ( web | email )

آفرین شراگیم جان!
همین رو می‌خواستی دیگه؟ اگه این‌جا هم گیر نمی‌دادند، حال گیربازار می‌شه، می‌گی نه نگاه کن!


June 20, 2006 11:16 PM
roya   ( web | email )

شراگيم گندش رو در آوردی تا حالا کجا بودی ها؟


June 20, 2006 9:15 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.