شراگیم

1- هیچوقت نمیتوان زمان را متوقف کرد...تقریبا مطمئن هستم که یک روز بالاخره خواهم مرد... خدایا کٍی بود که وبلاگ زن رشتی را میخواندم...فکر کنم یک ماه پیش بود...زن رشتی اولین وبلاگر فارسی زبانی بود که مرد...سرطان داشت و می دانست که دیر یا زود به آخر خط می رسد و برای همین هم می نوشت... برای یک بار هم که شده بروید و وبلاگش را بخوانید...بهتان قول می دهم اثرش تا آخر عمر با شما خواهد بود...احساس می کنید چه زن بزرگی بود...چه انسان بی نظیری بود...همه ی ما بزرگ و بی نظیر می شویم وقتی که مرگمان را در یک قدمی ببینیم و آن را بپذیریم...من سه بار در زندگی ام وحشتناک گریه کردم...بار اول وقتی بود که سرگذشت لورکا (شاعر اسپانیایی) را میخواندم...وصف ساعتهای پایانی زندگی اش وقتی که می دانست قرار است اعدامش کنند...بار دوم وقتی بود که خبر اعدام یک دختر 16 ساله را به جرم فساد اخلاقی خواندم...اسمش عاطفه بود...در ملاء عام و جلوی چشمان هم محله ای ها و پدر بزرگش که از او شکایت کرده بود دارش زدند(البته ضابطین قوه قضاییه قسم میخوردند که 18 سالش بوده!)... و آخرین بار هم وقتی که وبلاگ زن رشتی را میخواندم...نوشته آخرش را (مورخه 1 اسفند) را بخوانید...آدم باید فیل باشد که گریه نکند...!

پ.ن: عنوان این نوشته ده دلیل برای دلتنگی بود...راستش میخواستم دلتنگی هایم را شماره کنم...حتی میخواستم کمی مزه هم لابه لایش بریزم که جبران این دو هفته تاخیر را کرده باشم...اولی را که نوشتم اشکم در آمد و نطقم کور شد...!
پ.ن: اینجوری هم نگاهم نکنین...همینه که هست!


توسط در July 29, 2006 9:41 PM | | نظرات (36)
ترش و شیرین

همیشه فکر می کنم کسی که نمیتواند طنز را بفهمد مثل کسی ست که به علت زکام یا هر بیماری دیگری نمیتواند مزه ی غذاها را به درستی تشخیص دهد...فرقی نمی کند در خورش بادمجانی که جلویش گذاشته ای غوره ریخته باشی یا نخود فرنگی و یا در خورش قورمه سبزی اش لیمو عمانی انداخته باشی یا سیب زمینی...!
به نظر من هر جمله ای یک جسم دارد و یک روح...انسانهای بی ذوق کسانی هستند که با دیدی صرفا ماتریالیستی به جملات نگاه می کنند...کلمات را می بینند و کاربرد آنها را در جملات می دانند...حتی ممکن است معنا و منظور گوینده را نیز به روشنی دریابند اما نمیتوانند ذوق و ظرافت و قریحه ی سرشاری که در پس یک جمله ی طنز آمیز وجود دارد را درک کنند...اینها کسانی هستند که اگر برایشان یک جمله از مثلا برنارد شاو بخوانی بر و بر نگاهت می کنند و وقتی دوباره آن را برایشان بخوانی نهایتا می گویند: آهان!
به امید اینکه شما جزء این دسته از افراد نباشید چند قاشق از این جملات ترش و شیرین و آب دهان پر کن را مهمان من باشید:

تقریبا همه نوابغ ادبی ما از دنیا رفته اند. کارلایل، تنیسون، براونینگ و جرج الیوت! من هم که حال چندان خوشی ندارم!
(ناشناس)

زن: این آقای وات همسایه بغلی ما، هر روز صبح موقع بیرون رفتن از خانه همسرش را می بوسد. حالا چه می شد که تو هم این کار را می کردی؟
مرد: آخه من که زن آن بنده ی خدا را نمی شناسم!
(آلفرد مک فوت)

من و همسرم در اتاقهای جداگانه ای میخوابیم، شام را جدا می خوریم. به تعطیلات جداگانه می رویم و خلاصه هر کاری از دستمان بر می آید می کنیم تا از هم جدا نشویم!
(رادنی دینجرفیلد)

جواز ازدواج به جواز شکاری می ماند که آدم را به صید یک غزال محدود می کند.
(اف.سی.فرانسیس)

از هر زوج متاهل دست کم یک نفرشان احمق است.
(هنری فیلدینگ)

دیپلماسی "عجب سگ ناز و مامانی ای! " گفتن است تا وقتی که سنگ و کلوخی گیر بیاوری!
(وین کاتلین)

عقل سلیم متاعی ست که بهتر از هر چیز دیگر در دنیا توزیع شده است چون همه فکر می کنند به اندازه کافی از آن بهره مندند.
(دکارت)

رقصیدن بیان عمودی یک اشتیاق افقی ست.
(برنارد شاو)

مردها و زن ها دست کم در یک مورد اتفاق نظر دارند. هیچ کدام به زن ها اعتماد ندارند.
(اچ.ال.منکن)

شخصا هیچگاه نتوانسته ام معنای فمینیسم را بفهمم الا اینکه هر وقت ابراز عقیده ای کرده ام که نشان می داد با روسپیها و تو سری خور ها فرق دارم اسم فمینیست بر من گذاشتند.
(ربکا وست)

من و زنم میخواستیم هر روز با هم صبحانه بخوریم. اما به ناچار از این کار صرف نظر کردیم، آخر زندگی مشترکمان در خطر بود.
(چرچیل)

سه چیز ارزش این را ندارد که دنبالشان بدوید: اتوبوس و زن و راه حل اقتصادی؛ اگر کمی صبر کنید یکی دیگر از راه می رسد.
(دریک هیت کوت آموری)

پند و اندرز را همیشه به دیگران رد می کنم، کار دیگری با آن نمیتوان کرد، این چیزها هیچوقت به درد خود آدم نمیخورد.
(برنارد شاو)

اول اسمها را فراموش می کنی. بعد کم کم چهره ها را. آنوقت به جایی می رسی که بالا کشیدن زیپ شلوارت را فراموش می کنی و دست آخر پایین کشیدنش را.
(لئو روزنبرگ _ در وصف پیری _ )

وقتی قیمت شمعها بیشتر از قیمت کیک تولدت شد بدان که دیگر وارد عالم پیری شده ای.
(باب هوپ)

ترجمه مثل زن است که اگر زیبا باشد به ندرت وفادار است.
(روی کامبل)

می پرسند راز طولانی بودن زندگی زناشویی ما چیست. ما هفته ای دو بار به رستوران می رویم: شمع کوچکی، شامی، موسیقی آرامی و رقصی. البته خانم شب سه شنبه می رود و من شب جمعه.
(ناشناس)

تیراندازی ارباب جوان معرکه بود، ولی خدا به پرنده ها رحم کرد.
(ناشناس _ لابد از قول یک آدم چاپلوس)

به نظر من زن ها مثل فیل هستند. دوست دارم آنها را تماشا کنم، اما نمیخواهم مال من باشند.
(و.س.فیلدز)

زنی که ازدواج نمی کند همان اشتباهی را مرتکب می شود که مردی که ازدواج می کند.
(دوژانوی)

جوانها خیال می کنند که پیرها احمقند. اما پیرها یقین دارند که جوانها اینطورند.
(موریس شپلن)

زن کسی ست که در کنار مرد می ایستد، در همه ناملایماتی که مرد اگر ازدواج نکرده بود نمی داشت.
(ناشناس)


پ.ن: منابع کتاب فرهنگ گفته های طنز آمیز (نشر معاصر) و فرهنگ غرغریون (نشرش در خاطرم نیست)
پ.ن: بدم نمی آید شما هم در قسمت نظرخواهی اگر جمله ی طنز قصاری به خاطر دارید و یا حتی گفتگو یا ماجرای طنز آمیزی داشته اید بنویسید.

توسط در July 9, 2006 9:25 PM | | نظرات (77)
امروز و فردا و پس فردا و پسان فردا...!

امروز و فردا و پس فردا و پسان فردا تعطیلم...در اصل امروز و فردا را مرخصی گرفته ام و باقی اش را هم یک جمعه است که تعطیل است و شنبه که چون شیفت شب هستم و 11 شب باید به سر کار بروم در اصل برای خودش یک روز تعطیل حساب می شود...مثل یک مرد رفتم توی اتاق رئیس و برگه ی تقاضای دو روز مرخصی استحقاقی ام را هم گذاشتم روی میزش...گفتم میخواهم با دوستانم به مسافرت بروم...دروغ گفتم...کدام دوست؟ همه زن گرفته اند و دو دستی چسبیده اند به زن و زندگیشان...چه کسی با من یالقوز مسافرت می رود...؟ اگر میگفتم حوصله شماها را ندارم و میخواهم کمی تنها باشم مرخصی که نمی داد هیچ توبیخ و درج در پرونده ام هم می کرد...یا شاید هم می نشست یک ساعت روانشناسی ام می کرد که بگو عمو جان دردت چیست...دردم چیست؟ نمیدانم...یادتان است نوشته بودم یک کاترین نامی را مادرم آن ور آب برای من نشان کرده که از طریق او کار رفتنم جلو بیفتد...دخترک هنوز ما را ندیده جا زد...بهتر...! این دخترهای امروزی آمریکایی همه شان قبل از ازدواج چهل تا بوی فریند گردن کلفت عوض کرده اند...از آن مدل مردهای اسپایس پلاتینیومی...! بدن من جواب نمی دهد...دختر باید چشم و گوش بسته باشد...جوری که وقتی بهش بگویی که کل ماجرا همین است باور کند...اگر زبانم لال در فیلم ضاله ای چیز دیگری هم دید و گفت که پس این چیست، بگویی که اینها فیلم است و جلوه های ویژه است و اصل و طبیعی اش همین است که نزد ماست و سریع موضوع را عوض کنی...حالا نه اینکه فکر کنید زبانم لال من عیب و ایرادی داشته باشم ها...نه به حضرت عباس...اصلا این حرفها چیست؟ راستش ته دلم هم رضا نبود به این وصلت...مساله این نیست که حالا که دستم به گوشت نمی رسد پیف پیف کنم...همین الان هم لب تر کنم صد تا دختر آمریکایی الاصل سیتی زن می ریزند سرم که تو را به ارواح خاک جدت بیا و ما را بگیر...نقل این حرف ها نیست...ولی من با همین هایی که زبانشان را می فهمم هزار و یک مشکل دارم...به مادرم هم گفتم...مشکل من این است که مادرم از آن زنهای دست و پا دار نیست که در هر مجلسی که می روند و می آیند به دخترها به چشم "عروس گلم" نگاه کنند و بعد تا دختره به خودش بیاید خودش ببرد و خودش بدوزد...والا در سن دیه گو چوب توی سر سگ بزنی دختر ایرانی ریخته که می میرند برای پسر با کمالاتی مثل من! مادرم این چیزها را خاله زنک بازی می داند...چه کار کنم دیگر...لامصب بس که با کلاس است...به پسرش رفته است...فکر می کند دخترها باید بیایند و بگویند ببخشید...شما احیانا یک پسر جوان خوشتیپ آتیه دار در ایران ندارید که بخواهید کار آمدنش را تسریع کنید که ما برویم زنش بشویم؟
بگذریم...داشتم می گفتم چهار روز تعطیلی دلنشین پیش رو دارم...میخواهم بنشینم کنج خانه و برای خودم دل ای دل کنم...کتابی...خلوتی...شعری...سکوتی...
یا نه...شاید یک طرفی بروم...فعلا دست به نقد تر از همه چیز آپدیت کردن این بی صاحب است...چه فایده...می دانید...شما آدمهای خوبی هستید...این وبلاگ مرده است...وبلاگی که لااقل یکهفته به روز نشود می شود مثل هر عضوی از بدن که یکساعت جریان خونش را قطع کرده باشی اول سرد می شود، بعد کبود می شود و بعد آرام آرام می میرد...فقط آدمهای مرده نسبت به مسائل اینطور بی تفاوت می شوند...زمانی بود در این وبلاگستان درندشت پشه می پرید من می فهمیدم...فلان وبلاگر ازدواج کرد...فلانی را گرفته اند...فلانی بچه دار شده است...فلانی دیگر نمی نویسد...فلانی دانشگاهش تمام شد...فلانی به فلان کشور مهاجرت کرد...یا چه می دانم فلانی دپرشن گرفته است و...و...و...
محال بود وبلاگی که این بغل لینکش را گذاشته ام وبلاگش را به روز کند و من نروم و نخوانم که چه نوشته است...محال بود کسی برایم کامنتی بگذارد و من در جوابش نروم کامنت بگذارم...محال بود جایی جنبشی و تظاهراتی و بگیر و ببندی باشد و من خودم را نخود آن آش نکرده باشم...فکرش را بکنید...به خاطر ناآرامی های چند وقت پیش کردستان رفتم سقز و آمدم... ولی حالا چه...؟ دنیا را آب ببرد من را خواب برده است...خب حق بدهید وقتی می گویم مرده ام...شاید به قول فروغ آنقدر مرده ام که هیچ چیز دیگر مرگ مرا ثابت نمی کند!
ولی شما آدمهای خوبی هستید که ول کن جنازه ی من هم نیستید...دمتان گرم...

پ.ن: یک سوال...در مورد اینترنت ADSL...کسانی که در تهران از این سرویس اینترنت استفاده می کنند آیا راضی هستند؟ به دنگ و فنگ و هزینه اش می ارزد؟ سرعت دانلودش چقدر است؟ قطع و وصلی و داون بودن سرور و فیلترینگش مثل همین اینترنت های معمولی ست؟

توسط در July 5, 2006 9:53 AM | | نظرات (34)