شراگیم
خواندن این مطلب به شدت به افراد زیر 21 سال توصیه می شود!

ایمان و امان به سرعت برق می رفت که مومنین رسیدند...!
جایتان خالی ریختند و هرچه دیش و ال ان بی و سیم و کابل بود جمع کردند و بردند...! بهتر...ماهواره ها هم ماهواره های قدیم...وقتی تمام کانالهای پولی و کارتی قفل باشد و نشود بازش کرد همان بهتر که جمعش کنند...
دوره ماهواره بازی ما هم به سر رسیده بود...من معتقدم خیلی چیزها دوره های خاص خودشان را دارند که باید سپری شوند...یادم است آن روز اولی که اینترنت به خانه من آمد سر و ته م را می زنید یک دست به کیبورد و یک دست به خشتک مشغول سرچ و بالا و پایین کردن سایتهای سکسی بودم...برای منی که تا آن روز همچین چیزهایی ولو در خواب هم ندیده بودم دیدن یک زن با بیکینی در کنار دریا آنقدر نفس گیر و هیجان انگیز بود که گاه همانجا پای مونیتور از حال می رفتم...! به مرور که بیشتر خم و چم اینترنت دستم آمد با دیدن عکسهای زنان و مناظر سکسی تر، دیدن عکسهای کنار دریایی جاذبه اش را برایم از دست داد و کاملا عادی شد و بعد از گذشت مدتی دیگر دیدن اندام لخت زنها هم برایم عادی شده بود و بیشتر پوزیشن ها و رفتارها برایم جذابیت داشت تا حالتها و فیگور ها...!یعنی گاه تصویر زنی در لباس که در شرایط سکسی خاصی قرار دارد برای من بسیار هیجان انگیز تر از دیدن تصویر زن برهنه ای بود که فرضا صرفا به دوربین عکاسی زل زده بود...!
اینجاست که فلان شیخ پشم الدین حتی با شنیدن صدای زنها نیز تحریک می شود و فتوا می دهد که چون صدای زنها تحریک کننده است باید موقع حرف زدن از پشت در با نامحرم یک انگشتشان را کنج لپ شان بتپانند و حرف بزنند و فلان شیخ دیگر فتوا می دهد که دیدن روی زنان از مصادیق بارز تحریک کنندگی ست و زنها باید با روبنده بیرون بیایند و دیگری که نسبت به این دو کمی دنیا دیده تر است صرفا موها را تحریک کننده می داند و به پوشاندن موها امر میکند و همینطور بگیرید و بیایید تا برسید به خودتان که خیلی از شما بی برو برگرد اگر دختری را در خیابان ببینید که مانتوی کوتاه یا چسبان پوشیده یا یک وجب از بالای قوزک پایش معلوم است آب از لک و لوچه تان سرازیر می شود...!
همین دختر در چند کشور آن سو تر با سوتین می گردد و تا بیخ رانش نیز معلوم است و کسی چپ نگاهش نمیکند...فرق یک جامعه اسلامی با یک جامعه غیر اسلامی چیست؟ در کدام جامعه زن بیشتر امنیت و آسایش دارد؟
یک زمانی بود که من هشت ساعت در روز در سایتهای سکسی پرسه می زدم...امروز شاید هفته ای یکبار هم به صرافت این نیفتم که به فلان سایت جدیدی که فلان دوستم معرفی کرده است سری بزنم...حقیقت این است که من این مراحل را پشت سر گذاشته ام...یکبار از این درخت بالا رفتم و آنقدر از میوه های رنگارنگش خوردم که امروز دیگر به صرافت بالا رفتن از این درخت نمی افتم...ناراحت نیستم و احساس شرمندگی هم نمیکنم...اقتضای سنم بود...
در کشورهای غربی همه چیز از همان ابتدا مطرح می شود...جاذبه های سکسی همیشه وجود دارد اما در کشورهای پیشرفته اخلاق و عادات سکسی مردم (مردها) در جهتی هدایت و تربیت می شود که نقطه تحریک آن نه دیدن مو یا حتی اندام زنان که رفتارهای سکسی آنان باشد...در ایران اگر سر زده به خانه ای وارد شدی و دختر صاحبخانه ندانسته لخت از حمام خارج شد این منظره به عنوان سکسی ترین اتفاق زندگی ات در حافظه ات ضبط می شود و اگر موقعیت را مناسب ببینی حتی شاید بخواهی به هر نحوی او را در آن شرایط به چنگ بیاوری و از او کامجویی کنی... اما در مملکتی که عادات سکسی مردم در جهت صحیح هدایت شده باشد چنین منظره ای نه تنها جنبه ی تحریک کنندگی ندارد که شاید تنها به عنوان یک اتفاق غیر منتظره و یا حتی خنده دار قابل رفع و رجوع و بعدها یاد آوری باشد...
آنجا نقطه آغاز تحریک برای مردان وقتی ست که زنی به هر نحوی خواهان تحریک کردن و یا داشتن رابطه با آنها باشد و اینجا نقطه تحریک برای مردها وقتی ست که به هر نحوی یا صدای زنی را بشنفند یا موی زنی را ببینند و یا طرحی از اندامش را...!!
این است که آن مردی که شبها به نایت کلاپ می رود و پول میدهد و شوی استرپ تیز نگاه میکند این نمایش برایش جنبه هیجان انگیز و اروتیک دارد و همان مرد روز بعدش که به کنار دریا می رود با دیدن زنهایی که برهنه حمام آفتاب می گیرند دچار احساسات شب قبل نمی شود...!آنجا اوکی را که از زن بگیرند و یا رفتارهای سکسی زن را ببینند تازه خون به صورت و جاهای دیگرشان می دود و اینجا به محض اینکه زن را ببینند...! میخواهد این زن همکلاسی اش باشد یا مشتری مغازه اش یا همکارش یا هر چیز دیگری...فقط کافیست زن باشد تا بسته به ظرفیت آقایان با صدای خود یا با دو تار موی خود یا با طرز پوشش خود یا حتی موقعیت خود (اینکه در محلی با او تنها شود یا در ماشین کنار دستش بنشیند و...) او را دچار غلیانات جنسی کند...
واقعا در کدام جامعه زن از امنیت برخوردار است؟در کدام جامعه برای زن هویت و ارزش بیشتری قائل هستند؟ در ایران که زن تنها راهکار حفظ امنیتش و اینکه هدف رفتارها و مزاحمتهای جنسی قرار نگیرد این است که خود را در لا به لای مشتی پارچه مشکی بپوشاند و هرجا که می رود چهار دنگ حواسش را جمع کند که یک وقت با مردی در محیط در بسته ای تنها نماند و در اتومبیل چگونه بنشیند که مردی کنار دستش سوار نشود و با چه تن صدایی حرف بزند که برای دیگران تحریک کننده نباشد و... و یا در کشورهایی که زن در آن قبل از اینکه زن باشد یک انسان است که اختیار طرز حرف زدن و پوشش و همه چیزش با خودش است بدون اینکه نگران باشد کسی مزاحمتی برایش ایجاد می کند...؟
به خدا دیگر در بین حیوانات هم چنین چیزهایی منسوخ شده و حیوان ماده تا رفتارهای تولید مثلی نشان ندهد حیوان نر را بر نمی انگیزد...

خلاصه کلام...بروید فیلم سکسی ببینید...بروید روزی پنجاه تا عکس پورنو نگاه کنید...داستانهای سکسی بخوانید...هروقت دیدید که چیزی دلتان را زد سریع به سراغ چیزهای جدید بروید...از همان مایو و بیکینی شروع کنید... فوقش به فتیشیسم ختم می شود...! نترسید... ندانستن است که ترس دارد...به مرور سلیقه سکسی تان دستتان می آید... هیچ تابویی وجود ندارد...تخیلتان را قوی کنید...باور کنید بدن زنها آنقدرها هم که فکر میکنید چیز حیرت انگیز و خارق العاده ایی نیست...همه ی زنها مثل هم هستند...یکیشان را ببینید انگار همه شان را دیده اید...فقط سایزها کمی تفاوت میکند...از من بشنفید...یک زن به عنوان یک زن چیز زیادی برای عرضه کردن ندارد...ولی به عنوان یک انسان شاید داشته باشد!

توسط در August 31, 2006 5:54 AM | | نظرات (286)
دلتنگی

دو هفته تعطیلی ام هم درست مثل آن شکلاتهایی که مادر بزرگم برایم سوغاتی آورده بود و فکر می کردم حالا حالاها تمام نمی شود تمام شد و از امشب باید بروم سر کار...درست مثل همین عمری که فکر میکنم حالا حالاها تمام نمی شود... ولی می دانم یک روز همانقدر غیر منتظره و ناگهانی به این نتیجه خواهم رسید که آن هم در شرف تمام شدن است و باید این بدن نازنین را با همه زجری که در این سالها برای مراقبت و تزئین و نگهداری اش کشیده ام دو دستی تقدیم کرم ها و سوسکهای بهشت زهرا کنم و خلاص.
حوصله نیست...چند روز پیش شرح زندگی کرامت الله دانشیان را میخواندم...کرامت الله دانشیان کسی بود که 29 بهمن 1352 همراه خسرو گلسرخی اعدام شد...ترانه "بهاران خجسته باد" را که دیگر ختما همه تان شنیده اید دستپخت اوست...وقتی آنها را گرفتند دوازده نفر بودند...جرمشان توطئه برای ترور و یا گروگانگیری همسر شاه و ولیعهد بود...ده نفر دیگر که در مراحل مختلف بازجویی و در جریان دادگاه که مستقیما هم از تلویزیون پخش می شد اظهار ندامت کرده و خودشان را فریب خورده و نادم معرفی میکردند از اعدام نجات یافتند...تنها گلسرخی و دانشیان به خاطر پافشاری بر ابراز عقیده و آن دفاع شجاعانه اعدام شدند...در اینترنت خیلی به دنبال نشانه ای از سایر اعضای گروه سیمرغ گشتم...رضا علامه زاده...عباسعلی سماکار...طیفور بطحایی...رحمت الله جمشیدی...شکوه فرهنگ...ابراهیم فرهنگ...مریم اتحادیه...مرتضی سیاه پوش...فرهنگ قیصری...منوچهر مقدم سلیمی...بعضی از اینها متهمهای ردیفهای بالاتر از گلسرخی و دانشیان بودند که به خاطر همکاری و اظهار ندامت تخفیف گرفتند و حکم های اعدامشان به حبس ابد و یا چند سال زندان تغییر یافت و بعد از انقلاب هم به همراه سایر زندانیان سیاسی آزاد شدند...اما هرچه گشتم در اینترنت هیچ اثری از آنها نبود...در هیچ جا هیچ اثری از آنها نیست...شاید تمام آنها امروز مرده باشند...شاید هم پیرمردان و پیرزنانی باشند که کنج پارکها و خانه ها محو و زمینگیر شده اند...واقعیت این است که از این دوازده نفر دو نفر نجات یافتند...کدامیک از آن ده نفر وقتی که لحظه ی مرگش فرا برسد آرزو نمیکند که کاش سالها پیش به همراه گلسرخی و دانشیان اعدام می شد؟ آن نقطه پایانی به هر حال بر دفتر زندگی همه ما گذاشته خواهد شد...گلسرخی و دانشیان آنقدر باهوش بودند که بدانند بیست سال یا سی سال دیگر زنده بودن به حل شدن در تار و پود زندگی و ذلت اش نمی ارزد...آنها کمی زودتر از همقطاران خود رفتند اما چنان درخشان و بی نظیر رفتند که امروز بعد از سی سال هنوز طنین صدای گلسرخی در دادگاه در گوشهای سنگین زمان می پیچد که " من برای جانم چانه نمی زنم " و جز این حرف چه چیزی میتوانست او را جاودانه کند؟
دلم گرفته است...کاش آرمانی بود که به آن اعتقاد داشتم تا میتوانستم همه زندگی ام را وقف آن کنم...کاش باوری داشتم که حاضر بودم به خاطر آن زندگی کنم یا حتی بمیرم...ایستاده ام در کنج تاریکی از زندگی ام...نه نوری ست که به سوی آن پرواز کنم و نه شعله ای ست که در آن بسوزم...شاید این بزرگترین تراژدی قرن ما باشد که آرمانی وجود ندارد تا انسان سرگشته و ناامید از زندگی به دامانش آویزد و تمام بیمعنایی و پوچی زندگی اش را با آن و در آن معنا کند.
به هر حال روزگار بدیست...این سگ هار و نفرت انگیز را که نامش زندگیست باز کرده اند تا با دهانی کف آلود پارس کند و دندان نشانت دهد اما فضای ذهنت چنان یخ بسته است که نه تکه کلوخی از جنس آرمان پیدا میکنی و نه قلوه سنگی از جنس ایمان که با آن بر سر این سگ هار بکوبی و از شرش برای همیشه خلاص شوی...!


توسط در August 19, 2006 3:35 PM | | نظرات (71)
غیرت و بی غیرتی

داشتن تعصب و غیرت در ایران صد البته خوب است و هیچ روشنفکری در ایران پیدا نمی شود که اگر به او بگویند بی غیرت یا بی ناموس لبخند بزند و بگوید: "حق با شماست...من اعتقادی به این مساله ندارم که به خاطر وجود نازنین آن دو هسته ی خرما ! طبیعت وظیفه ی پاسبانی و حراست و نگهداری از بالا و پایین عزیزانم را برعهده من گذاشته باشد..."
حالا چرا یکدفعه مساله غیرت و تعصب را پیش کشیدم برمی گردد به اتفاقاتی که این چند روزه افتاد...از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که ده روزی از تعطیلات دو هفته ای تابستانی محل کار من می گذرد و پنجشنبه ی هفته ی پیش فرصتی شد تا به اتفاق یکی از دوستان راهی شمال شویم تا چند روزی را در جوار دوست دخترهایمان که هر دو شمالی هستند آسوده از دنیا و مافیها به سیر آفاق و انفس و تزکیه روح و روان بپردازیم و کمی تا قسمتی هم مدیتیشن نمائیم...دست بر قضا این دو نازنین که ذکر خیرشان رفت هر دو از دوستان قدیمی هم هستند و جانشان برای همدیگر در می رود و به قول معروف یک روحند در دو بدن تا جائیکه اگر کسی آنها را نشناسد خیال می کند که یک ده پانزده درصدی گرایشات لزبینی نسبت به هم دارند بس که وقت و بی وقت دست در کمر هم می انداختند و بیشتر از آنکه ما را بوسیده باشند یکدیگر را می ماچیدند...!
علی ایحال سه روز به یاد ماندنی را در جوار این عزیزان گذراندیم اما این بار موضوع انشا " تعطیلات خود را چگونه گذراندید" نیست که اگر بخواهم بنویسم بیشتر شبیه داستانهای سکسی می شود و اصلا مناسب حال و هوای این مجلس نیست و صد البته به شما هم ارتباطی ندارد...!
این دوست من که به اتفاقش عازم شمال شدم همسن و سال خودم است و در بازار برای خودش اسم و رسمی هم که نداشته باشد برو و بیایی دارد و به قول معروف دستش به دهانش می رسد و دوست دخترش را هم که به از دوست دختر من نباشد دختر بسیار دوست داشتنی و نازنینی ست عاشقانه دوست دارد و همین روزها قرار است عقدش کند و قال قضیه را بکند و فاتحه این رابطه عاشقانه را یک بار برای همیشه بخواند...!
دوست دختر من هم اگر بخواهم بیوگرافی مختصرش را بنویسم بیست و دو سه سالی سن دارد و دانشجوست و خداوکیلی آنقدر خوشگل و خوش ادا و لوند است که غیر ممکن است یک بار از خانه بیرون بیاید و ده ها متلک آبدار و یا درخواست ملتمسانه برای رد و بدل کردن شماره و از این قبیل امور نداشته باشد...!خلاصه کنم که اگر در مجلسی نشسته باشیم و این نازنین بنده هم حضور داشته باشد و آهنگ خوشگلا باید برقصن! اندی پخش شود هیچ کسی در حضور ایشان به خودش اجازه نمی دهد که جسارت کند و از جا بلند شود...!
این از این...خلاصه همه چیز خوب بود (البته به جز هوای گرم و شرجی شمال و حشرات نفرت انگیزی که گاه و بیگاه بنده را یک متر از جا می پراندند و اسباب شرمندگی می شدند و پشه های بی وجدانی که در این دو سه روز نیم لیتری از بنده خون کشیدند!) تا اینکه یک روز دوست دختر بنده در معیت دوست دختر این دوستمان قهقه زنان و شادان سر و کله شان پیدا شد و وقتی علت را جویا شدیم تعریف کردند که در مسیر که می آمدیم یک پیرمردی که قد کفتار پیری سن و سال داشت در تاکسی کنار دست دوست دختر بنده نشسته بود و در راه دستش را گذاشت روی پای دوست دختر بنده...آنقدر بانمک این ماجرا را تعریف کردند که من هم خواهی نخواهی خنده ام گرفت که ناگهان این دوست بنده رگ غیرتش شروع به جنبیدن کرد و زمین گشت شش آسمان گشت هشت و چنان الم شنگه ای به راه افتاد که بیا و تماشا کن...هرچه من التماسش می کردم که فلانی تو را به خدا بی خیال شو...یک پیرمرد که این حرف ها را ندارد و تازه دستش را روی پای دوست دختر بنده گذاشته است و به خدا دوست دختر شما دست نخورده است و وقتی خودش از این قضیه ناراحت نیست و برایش جنبه ی شوخی و خنده دارد شما چرا کاسه از آش داغ تر می شوی و خون خودت را کثیف می کنی و از این قبیل حرف ها، به خرجش نمی رفت که نمی رفت و می گفت دوست دختر شما هم مثل ناموس بنده است و اگر شما غیرت و تعصب ندارید بنده غیرت و تعصب دارم روی ایشان و خلاصه آن روز تا شب به همه ی ما زهر مار شد و کار به گریه و زاری کشید...
این ماجرا گذشت و من هم دیگر حرفی نزدم تا اینکه در راه برگشت که تنها شدیم یک بحث مفصلی با این دوستم در مورد معنا و مفهوم و فلسفه ی غیرتمندی و تعصب داشتم...از نقطه نظرات ایشان که بگذریم حرف من این بود که چه تفاوتهایی بین یک مرد و یک زن وجود دارد که مرد خود را محق میداند در تمام شئون و جنبه های زندگی یک زن خود را صاحب نظر و دخیل و ذینفع بداند که فرضا زن چه بپوشد...کجا برود...با چه کسی معاشرت کند...کجا بخندد...کجا نخندد...کجا آرایش کند...چقدر آرایش کند...کجا حرف بزند...کجا حرف نزند...اگر کسی به هر نحوی برایش مزاحمتی ایجاد کرد چه عکس العملی نشان بدهد...یعنی اخم و تخم کند...؟سرش را پایین بیاندازد و رد شود؟ داد و بیداد کند؟ با چنگ و دندان به مزاحم حمله کند؟و...
یعنی زن به خودی خود حق ندارد در مورد رفتارها و عکس العمل ها و طرز پوشش و آداب معاشرت و تمام مسائلی که مربوط به خودش، سلایقش، عقایدش و زنانه گی اش است در محیط های اجتماعی تصمیم بگیرد...؟چرا از دید یک مرد زن قبل از آنکه یک زن باشد ناموس اوست...؟یعنی زن برای خودش هویت و موجودیت مستقلی ندارد که خود راسا خوب و بد خود را تشخیص دهد و تصمیم بگیرد و باید به او گفته شود که چه بکند و چه نکند؟...
در کشورهایی مثل ایران مرد همانطور که خانه دارد...اتوموبیل دارد...کت و شلوار و کراوات دارد...کامپیوتر و میز و صندلی دارد...زن هم دارد...دوست دختر هم دارد...برای اتوموبیلش خرج میکند...رینگش را اسپرت می کند...صندلی هایش را چرم می کند...روغنش را عوض می کند تا اتوموبیل تحت فرمانش باشد...هر وقت خواست راه برود...هر وقت خواست بتواند با آن فخر بفروشد...هر وقت خواست ترمز کند و بایستد و خلاصه اسباب آسایش و آرامشش باشد... همانطور که برای اتوموبیلش خرج میکند برای زن و یا دوست دخترش هم خرج میکند...همانطور که انتظار ندارد وقتی پشت اتوموبیلش نشست اتوموبیل خارج از فرمان او حرکت کند از همسر و یا رفیقه اش هم انتظار ندارد که بعد از اینهمه خرج و مخارجی که برایش کرده است و می کند خارج از حیطه دستورات و رهنمودهای او رفتار و یا عکس العملی داشته باشد...! در ایران این یک اصل است...قانون است... عرف است که اگر پسری با دوست دخترش جایی رفت همیشه کسی که دست در جیب می کند او باشد...اصلا خنده دار است اگر با دوست دخترت بروی رستوران و بعد انتظار داشته باشی که او حساب کند...دوست دخترت این را توهین به خود میداند...! در زندگی مشترک هم مرد طبق قانون موظف است نفقه دهد...در ازای آن اختیار دارد امر و نهی کند...هروقت زنش نافرمانی کرد او را کتک بزند...اختیار دارد در آن واحد چند زن داشته باشد...اختیار دارد هروقت دلش خواست با پرداخت مبلغی زنش را طلاق دهد...اختیار دارد اگر زنش به او خیانتی کرد او را به قتل برساند...! یعنی مرد پول می دهد و در ازای این پولی که می دهد این چیزها را حق و حقوق خود میداند...و جالب است که در ایران نود درصد زنها خود را دانسته یا ندانسته به قیمتی که مرد برایشان تعیین کرده است می فروشند...
جالب بود که این دوست من برای تبرئه خودش از اتهام مرد سالاری می گفت بر خلاف تصور تو من به همسرم آزادی کامل می دهم...و مثال زد که فرض کن همسر من دوست دارد در یک مهمانی مشروب بخورد...من نمی گویم حق نداری مشروب بخوری...می گویم اگر میخواهی مشروب بخوری حرفی نیست...ولی با من بخور! یعنی بعد از مهمانی که رفتیم خانه آنقدر مشروب میخوریم که خفه شویم... (این آزادی که به همسرش میدهد مرا کشته!)
نگاه مرد سالار روشنفکر! می گوید نمی گویم آرایش نکن...میخواهی آرایش کنی؟ اوکی...برای من آرایش کن...!میخواهی برقصی...؟برای من برقص...میخواهی بلند بلند بخندی...؟جلوی دیگران نخند...پیش من آنقدر قهقهه بزن که کف کنی...!میخواهی شلوار پاچه کوتاه بپوشی...؟هیکلت قشنگ است میخواهی مانتوی کوتاه یا چسبان تنت کنی...؟حرفی نیست...برای من این کارها را بکن...
می بینید؟ در ایران زن کسی ست که در کنار مرد هویت می یابد...حتی این دید در بین خود زن ها هم وجود دارد...همین زن ها بیشتر از هر کسی مردها را متهم به بی غیرتی می کنند... همین زنها بیشتر از هر کسی انتظار دارند که مرد برایشان رگ گردنی شود...برایشان تعیین تکلیف کند...این را حق و وظیفه مرد می دانند...همانطور که انتظار دارند که برایشان طلا و جواهر بخرد...خرجشان کند...خانه و اتوموبیل و آسایششان را محیا کند...چه اشکالی دارد در ازای همه این چیزها بله چشم گو شوند؟ مگر همه ی ما در محیط اداره و کارخانه و بازار به هزار و یک نفر برای چند غاز بله چشم نمی گوییم و مگر از هزار و یک نفر حرف نمیشنویم...؟این هم کاسبی زن هاست...من اگر یک عمر هم بله چشم بگویم آنقدر نمیتوانم پس انداز کنم که یک آپارتمان 60 متری برای خودم بخرم...زنی که قرار است بدون پرداخت یک شاهی و بدون انجام هیچ کار خاصی یکشبه به خانه و ماشین و ویلا و رفاه برسد مگر دیوانه است که به کسی که معاشش را تامین میکند بله چشم نگوید...؟
این تراژدی زنهای ایرانی ست که دائم از حق و حقوق از دست رفته خود مینالند بدون آنکه نیم نگاهی به زیر بال خود بیندازند و ببینند تیر غیبی که اینچنین آنها را نسل اندر نسل گرفتار ساخته است از خود آنهاست...خود من وقتی به دوست دخترم می گویم اگر بخواهی زن من شوی باید کار خوب و مناسب داشته باشی و نیمی از هزینه های ازدواج و زندگی مشترکمان را تقبل کنی مسخره ام می کند و من را پرتوقع میداند و می گوید که اگر این حرفها را به پدرم بگویی گوز هم به تو نمی دهد چه برسد به دختر!
دوست دختر من دختر خوشگل و لوندی ست...شلوار برمودایی و مانتوی تنگ و چسبان میپوشد...گاهی لنز سبز می گذارد و اگر سر حال باشد در خیابان بلند بلند میخندد و حتی شوخی های آنچنانی میکند...اگر کسی در خیابان مزاحمش شود بسته به حال و هوایش یا چنان طرف را به باد فوحش می گیرد و بالا پایینش را یکی می کند و یا با خنده و جواب متلک را با متلک دادن سر و ته ماجرا را هم می آورد و یا اگر حوصله نداشته باشد با غرولندی می گذرد...اگر دلش بخواهد از کسی که میخواهد به او شماره ای دهد شماره را می گیرد و اگر هم نخواهد با کیف توی سر طرف می کوبد و آبرویش را می برد...دوست دختر من انسان عاقلی ست...خودش میداند که چه بکند و چه بپوشد و با چه کسانی معاشرت کند...هیچگاه نشده من برایش نسخه بپیچم که این کار خوب است و آن کار بد است...من به شعور و آزادی او احترام می گذارم...من او را همانطور که هست دوست دارم نه آنطور که مطابق میل من باشد...
دوست دختر من همیشه هرجا که می رویم دنگ خودش را حساب میکند مگر اینکه من به هر دلیلی از او بخواهم که مهمان من باشد (که معمولا کم پیش می آید!)...دوست دختر من میداند که قرار نیست در یک رابطه ی دو طرفه تمام خرج و مخارج روی دوش یک نفر باشد...دوست دختر من یک انسان کامل است و من هیچگاه خودم را قیم یا نگهبان یا مسئول رفتار و گفتار او نمیدانم...او خودش خوب میداند که اگر سوار اتوموبیل شد و پیرمردی کنار دستش نشست و پیرمرد به یاد ایام جوانی دستش را روی زانوی او گذاشت باید چه برخوردی کند...یعنی اگر واقعا برایش ماجرا جنبه توهین آمیزی نداشته و بیشتر خنده دار بوده من نوعی چه کسی هستم که رگ غیرتم قلمبه شود و فکر کنم آسمان به زمین آمده و به ناموس من تعدی شده و وظیفه ی من است که جای او عربده بکشم که آآآآی...به ناموس ما دست درازی شده...! (انگار که روی اتوموبیلم کسی خطی کشیده باشد!).... یعنی اگر من در ماشینی می نشستم و پیرزنی می آمد و دستش را روی پای من می گذاشت و من می آمدم این ماجرا را با خنده تعریف می کردم به نظر شما عاقلانه بود که دوست دخترم از شدت غیرت و تعصب کن فیکون شود؟
اشتباه نکنید...او بی نهایت برای من مهم است...اما من اهمیت دادن به او را در این نمی بینم که دائم شعور و شخصیت و اراده ی او را زیر سوال ببرم که اینجا برو و آنجا نرو و این کار را بکن و آن کار را نکن...در این نمیبینم که بی حساب و کتاب خرجش کنم و یا وعده ی خانه آنچنانی و ماشین آنچنانی و زندگی مجلل را به او بدهم...(حقیقت چون ندارم اینگونه نیستم ولی تجربه ام نشان داده که متاسفانه وقتی که داشته ام دیوانه وار و بدون چشمداشتی بخشیده ام!)
من او را دوست دارم بدون هیچ معامله و قرار دادی...او را به خاطر خودش و به خاطر خودم دوست دارم...احساسی که تا وقتی که باشد با او و فقط با او خواهم ماند.

بعد التحریر :
عذر خواهی و یک توضیح
ظاهرا نوشته بالا که نقدی بود بر روابط زن و مرد در کشورهایی مثل ایران موجب رنجش خاطر دوست همسفرم و یار نازنینشان گردیده است. ضمن عذر خواهی صمیمانه از این دو نازنین ذکر یک نکته را ضروری می دانم:
وبلاگ علاوه بر آنکه نوعی دفتر خاطرات روزانه است محلی ست برای بیان افکار و دلمشغولیهای نویسنده اش و نیز فرصتی ست برای تضارب اندیشه ها و گفتگو پیرامون مسائلی که به هر نحو ذهن صاحب وبلاگ را درگیر خود کرده است...نوشته قبل نه نقد و یا به چالش کشیدن یک شخص که نقد و بررسی یک نگرش و تفکر بود چرا که بر نقد و زیر ذره بین قرار دادن افراد هیچ هدفی مفروض نیست اما از نقد و دوباره خوانی و بحث پیرامون یک "نگرش" است که نقاط ضعف و قوت آن هویدا می شود و سره از ناسره مشخص می گردد...
نوشته ی قبل مطلعی داشت که در آن علت اینکه من به بحث تکراری غیرت و بی غیرتی (البته از نوع ناموسی اش) پرداخته ام توضیح داده شده بود و همین موضوع سبب شد که این دوست بزرگوار من تا انتهای بحث (یا لااقل در قسمتهایی از بحث) شخص خودش را مخاطب نوشته ها بداند و بالطبع از لحن نیش دار و حقیقت تلخ غیر قابل دفاعی که در تک تک سطور آن وجود داشت رنجیده خاطر شود...اما حقیقت این است که اشاره به این بزرگوار و ماجرای سفر دو روزه مان به شمال صرفا انگیزه ای برای ورود به بحث بوده و مطالب نوشته شده (مگر آن قسمتهایی که از این بزرگوار نقل قول کرده ام – و صد البته هم حرمت این بزرگوار کاملا حفظ گردیده -) ارتباطی با شخص ایشان نداشته و ندارد و صرفا نقدی ست بر بینشی غلط و متاسفانه رایج در روابط فیمابین زنان و مردان در کشوری که در آن زندگی میکنم.
به هر حال از نظر من شخصی کردن این موضوع و سختگیرانه ذره بین خرده گیری را بر روی بعضی کلمات و ترکیبات قرار دادن علاوه بر آنکه ارزش کل بحث و لزوم پاسخگویی و یا لااقل تعمق در مورد آن را لوث میکند حکایت آن مرد شتر گم گشته ای می شود که پی افسار می گشت!.

توسط در August 14, 2006 4:37 PM | | نظرات (88)
شراگیم دونالد...!

بد جوری بی خوابی زده به سرم...تا ساعت 12 شب همه چیز عادی بود...ساعتم رو کوک کردم که سر ساعت پنج و نیم صبح زنگ بزنه...معمولا وقتی صبح کارم همین حدود ها پا می شم و تا یه دهن دره ای بکنم و یه ذره کش و قوس بیام شده ساعت یک ربع به شیش...یک ربع به شیش پا می شم و اولین کاری که می کنم اینه که ماهواره رو روشن می کنم و میزنم یه کانال شو و صداش رو هم بلند می کنم و بعد می چپم توی حموم...در حموم رو نمی بندم تا صدای دمبل دیمبول تلویزیون رو بشنفم و یه کم زیر دوش قر بدم و سر حال بیام... وقتی از حموم میام بیرون دیگه هیچ اثری از خستگی و خواب آلودگی توی من نیست...بعدش اگه لازم بود صورتم رو اصلاح میکنم و از اون افتر شیو گرونه هم که خریدم یه ذره میمالم رو لپام و کله م رو هم به اندازه یه نخود از این ژل های خیس کننده می زنم که موهام وز نکنه و بعد لباسام و میپوشم و یه ذره ادکلن و می رم سر کار...برای همینه که توی محل کار من صبح ها از همه همکارام سر حال ترم و نه چشمهام قی داره و نه مثل معتادا روی صندلی م تا ساعت 9 چرت می زنم...!
امشب هم مثل اکثر شبها که صبح باید برم سر کار ساعت رو کوک کردم و راس 12 رفتم که بخوابم...من کلا آدم بدخوابی نیستم و اگه ذهنم درگیری خاصی نداشته باشه فوق فوقش یک ربعه قال قضیه کنده ست.
الان دارم فکر میکنم که چی شد این فکر یه دفعه مثل گردباد افتاد توی کله م و همه نورون مورون های مغزم رو گذاشت سر کار...کدوم فکر؟ به شرطی که مسخره م نکنین بهتون می گم...ببینین...شما که غریبه نیستین...یکی از کارهایی که من خیلی بهش علاقه دارم و تا حدودی هم توش مهارت دارم آشپزی کردنه...یکی از مهمترین دغدغه های زندگی من هم پول در آوردنه...خوب امشب داشتم یه جوری این دو تا رو به هم ربط می دادم...می دونین من دنیای ذهنی خیلی تاثیرگذاری دارم...یعنی خیلی وقتها همین که می گم حلوا احساس میکنم دهنم شیرین شده...امشب جای خواب مغزم پر بود از طرح ها و نقشه های آنچنانی که چطور می شه با پرداختن به هنر مورد علاقه م کسب در آمد کنم...
ببینین من بارها تو خیلی از ساندویچ فروشی های شیک و موفق تهران همه جور ساندویچی خوردم...همیشه هم دقت کردم که ببینم چه چیزهای این ساندویچ فروشی ها ایده آل هست و چه چیزهاییش توی ذوق می زنه...به غیر از هایدا و شاید آیدا که معروفیت و موفقیتشون رو به نظر من مدیون طرح ساده و ابتکاری ساندویچ سرد و نیز سرمایه گذاری کلانشون برای اضافه کردن شعبات بودن باقی اغذیه فروشی ها همه تقریبا به نظر من به خاطر کمبود ابتکار و خلاقیت اگر نگوییم ضرر میکنند جلوی سود بیشتر را برای خودشان می گیرند...
اگر تخیلات امشب من که تا الان که نزدیک 5 صبح است دست از سرم برنداشته به منصه ظهور برسد بعید میدانم در سطح تهران اغذیه فروشی ای بتواند با اغذیه فروشی شراگیم رقابت کند...البته اگر چنین چیزهایی محقق شود من اسم باکلاس تری برای مغازه ام پیدا میکنم...مثلا شراگیم برگر یا چه میدانم شراگیم دونالد...!
یک مغازه را در یکی از خیابانهای خوشنام تهران تصور کنید...(خود من خیابان های خیلی شلوغ را پیشنهاد نمیکنم...چون تجربه ثابت کرده است که اگر اسم در کنی (و صد البته اگر درست و با علاقه کار کنی اسم هم درخواهی کرد) اگر ته یک کوچه بن بست هم باشی ملت جلوی مغازه ات صف می کشند)...یک مغازه 40 یا 50 متری نبش خیابان میرزای شیرازی را در نظر بگیرید...خوب این مغازه من است...خیابان میرزای شیرازی را دوست دارم چون نسبتا خلوت است و از طرفی اکثر ساکنانش ارمنی هستند و کلا نسبت به فضای این خیابان نوستالژی دارم...قبل از شروع کار باید مغازه را با دقت و سلیقه باز سازی کرد...درب و نمای چوبی (ترجیحا قهوه ای سوخته) خیلی تاثیر گذار است...چیزی که در ایران کمتر مورد توجه قرار می گیرد همین چیزهاست...اکثرا فکر میکنند که ساندویچی یعنی 50 متر مغازه و یک یخچال و یک فر و یک اجاق و چند میز و صندلی...من برعکس...اصلا اینها را در رتبه دوم اهمیت می دانم...توجه کنید که مغازه من رستوران نیست و ساندویچی ست و همه صفای ساندویچی به دنج بودن و صمیمیت و تا حدودی سادگی محیط است...به هر حال یک آویز چوبی هم سر در مغازه نصب میشود که اسم مغازه را با خط خوش روی آن مینویسم...یک چراغ نئون آبی رنگ هم میتواند پشت شیشه های نیمه دودی مغازه نمای خوبی داشته باشد...وجود پرده (ولو فقط قسمت بالایی آن) در مطبوع شدن محیط خیلی موثر است و نیز استفاده از رنگهای گرم و همگون (مثلا ترکیب کرم و قهوه ای سوخته) تاثیر مثبتی بر روی مشتری دارد.
داخل مغازه نمای اصلی پیشخوانی ست که غذای مشتری روی آن گرم و حتی پخته می شود...یک سینک فلزی مرغوب و وسیع که از زیر حرارت میبیند و کنار آن شیشه های انواع روغن زیتون و روغن هسته انگور (به دلخواه مشتری جهت طبخ غذایش) قرار دارد و یک فر تر و تمیز برای ساندویچ های تنوری و یک سرخ کن بزرگ و جادار برای احیانا چیزهایی که نیاز به سرخ شدن دارند... داخل یخچال رول های نعل اسبی کالباس های کراکوف و سایر انواع کالباس های مرغوب (شخصا فرآورده های رباط و آندره را به سایر انواع سوسیس و کالباس ترجیح می دهم) _البته فراموش نکنید که من نزدیک یک سال در یک مغازه کالباس فروشی کار میکردم و وقتی میکویم رباط و آندره یک چیزی میدانم که می گویم! _ به همراه تکه های بزرگ و کوچک ماهی و مرغ زعفرانی و یا آغشته به آرد سوخاری که در سینی های مخصوص به خود چیده شده اند (چه کسی گفته ساندویچ مرغ سوخاری و ماهی طرفدار ندارد؟) و شاید هم میگو برای کسانی که به غذاهای دریایی علاقه دارند به همراه تکه های برش خورده استیک گوشت و انواع سالادهای متداول و یا تخصصی تر مثل سالاد اولویه و سالاد فصل و سالاد کلم و اندونزی و ...در ظرفهای شیک با بسته بندی پلمپ شده و انواع دلستر و آبمعدنی و احیانا آبمیوه های طبیعی...دقت کنید شعار مغازه "غذای سالم" است و نوشابه های قندی و تنقلاتی مثل چیپس راهی به این مغازه ندارند...دقت شود که برای طبخ و یا تف دادن مواد اولیه هم فقط از روغن زیتون و یا هسته انگور استفاده می شود.
کنار سینک سرخ کردن مواد که به طور کامل در معرض دید مشتری ست ظرفهای استیل مواد تهیه ساندویچ قرار دارد...دقت شود که تنوع مواد اولیه اگر کم باشد یک مشکل است و اگر هم زیاد باشد باز باعث سردرگمی مشتری می شود...فکر میکنم 8 سینک کافی ست (این سینکها همه به سیستمهای سرمایشی متصلند)...گوجه خورد شده...خیار شور خورد شده...قارچ خورد شده...پنیر پیتزای رنده شده...کاهوی خورد شده...سبزی های معطر خورد شده...کلم یا بروکلین خورد شده و در نهایت فلفل سبز خورد شده...البته میتوان دانه های ذرت و یا زیتون بدون هسته را نیز به اینها اضافه کرد...به هر حال چهار سینک کوچکتر هم برای سس ها باید تعبیه شود...سس قرمز (معمولی و تند و سس سفید و فرانسوی)
مهمترین نکته سر آشپزی ست که سفارش می گیرد...ظاهر و سر و وضع آشپز از همه چیز مهم تر است...آشپز باید خوش رو...جذاب...هیکل دار...آراسته و ترجیحا سن و سال دار باشد...اینکه هر بچه دماغویی را بگذاریم پشت دخل و یا بگذاریم که ساندویچ درست کند در شان اغذیه فروشی های میدان انقلاب است...به هر حال آشپز با لباس کامل و دستکش و صد در صد کلاه سفارش مشتریان را آماده می کند...حتی اگر کمی فرز هم باشد و بتواند با حرکات سریع و حتی نمایشی مواد اولیه را جلوی چشم مشتری خورد کند و به همراه روغن زیتون مثلا قارچها را تف دهد و یا تکه های گوشت را سرخ کند و با یک حرکت لای نان بگذارد برای خیلی ها جذابیت بیشتری دارد...کارگرها نیز باید حتی المقدور چهره و فیزیک مناسبی داشته باشند...باور کنید هروقت من می روم و یک مغازه ای سفارش غذا می دهم و یک گارسن 15-16 ساله لاغر مردنی می آید و با حالت رقت انگیزی سفارشم را می گیرد دلم آشوب می شود...حتی کارگری که با مشتری در ازتباط نیست و فقط پشت دخل یا قسمت آشپزخانه است هم باید فیزیک و اندام و مهمتر از هر دوی اینها سر و وضع مرتب و آراسته ای داشته باشد...!
به هر حال بعد از افتتاح مغازه و تعیین دکوراسیون خارج و داخل مغازه (که کاری بسیار وقت گیر، هزینه بر و مهم است) تمرکز فقط بر روی کیفیت و نیز نوآوری در طبخ و سرویس دهی قرار می گیرد...از طرفی جو مغازه نباید به گونه ای باشد که بیش از حد مشتری احساس کند که زیر ذره بین قرار گرفته است...این خیلی مهم است که مشتری در مغازه به دور از تعارف و تشریفات اضافی راحت باشد...حتی گارسن ها هم حق ندارند با تعارفات بی جا و احترام بیش از اندازه به مشتری باعث معذب شدن او بشوند...! خود من وقتی به مغازه ای می روم و می بینم مثلا صندوق دار با یک لبخند ساختگی و چاپلوسانه می گوید "فرمایش دیگه ای ندارید قربان؟" و یا اینکه "خواهش می کنم مهمان ما باشید" دلم میخواهد با مشت بزنم پک و پوزش را پایین بیاورم...فراموش نکنید این یک اصل است که هر جا که کیفیت نیست جای آن را زبان بازی و تعارفات بی جا و چاپلوسی می گیرد!
یک سیستم مدیریت کیفیتی دقیق و کارا باید بر کل پروسه ی تهیه و طبخ مواد غذایی نظارت داشته باشد...هیچ توهینی به مشتری بالاتر از این نیست که لای ساندویچش کاهوی آلوده و یا پلاسیده و یا گوجه ی لک و بدتر از آن گندیده قرار بگیرد...
باید دائم به فکر بهتر کردن مزه و کیفیت ساندویچ ها (البته بدون افزایش قیمت آن) و یا سس ها بود...(شاید به نظر نیاید ولی سالها من قبل از اینکه وارد یک مغازه ساندویچ فروشی شوم از پشت شیشه نگاه می کردم که ببینم چه سس هایی دارد و آیا در زدن سس خست به خرج می دهد یا نه!)...در مورد ساندویچها من خودم به این نتیجه رسیده م که ترکیب ساندویچ های تنوری (قارچ + پنیر پیتزا + فیله گوشت یا مرغ (یا کالباس آن) + گوجه و سس و کاهو و یا خیار شور) خیلی خوب و باب دندان است اما میتواند به مراتب با کمی ابتکار و یا تغییر بهتر شود...یا در مورد غذاهای پرسی با کمترین هزینه میتوان با گذاشتن با سلیقه ی چند دالبر پر پیاز و چند پر جعفری به نحو شگفت انگیزی غذایی مثل استیک گوشت را اشتها برانگیز تر کرد...

باورم نمی شود...ساعت الان زنگ زد...ساعت 5 و نیم صبح است...تازه داشت فک م گرم می شد...به هر حال این مطلب را همینجور نیمه کاره از من داشته باشید تا شاید اگر یک شب دیگر باز بیخوابی به سرم زد برایتان تکمیلش کنم.

توسط در August 2, 2006 6:59 AM | | نظرات (93)