بد جوری بی خوابی زده به سرم...تا ساعت 12 شب همه چیز عادی بود...ساعتم رو کوک کردم که سر ساعت پنج و نیم صبح زنگ بزنه...معمولا وقتی صبح کارم همین حدود ها پا می شم و تا یه دهن دره ای بکنم و یه ذره کش و قوس بیام شده ساعت یک ربع به شیش...یک ربع به شیش پا می شم و اولین کاری که می کنم اینه که ماهواره رو روشن می کنم و میزنم یه کانال شو و صداش رو هم بلند می کنم و بعد می چپم توی حموم...در حموم رو نمی بندم تا صدای دمبل دیمبول تلویزیون رو بشنفم و یه کم زیر دوش قر بدم و سر حال بیام... وقتی از حموم میام بیرون دیگه هیچ اثری از خستگی و خواب آلودگی توی من نیست...بعدش اگه لازم بود صورتم رو اصلاح میکنم و از اون افتر شیو گرونه هم که خریدم یه ذره میمالم رو لپام و کله م رو هم به اندازه یه نخود از این ژل های خیس کننده می زنم که موهام وز نکنه و بعد لباسام و میپوشم و یه ذره ادکلن و می رم سر کار...برای همینه که توی محل کار من صبح ها از همه همکارام سر حال ترم و نه چشمهام قی داره و نه مثل معتادا روی صندلی م تا ساعت 9 چرت می زنم...!
امشب هم مثل اکثر شبها که صبح باید برم سر کار ساعت رو کوک کردم و راس 12 رفتم که بخوابم...من کلا آدم بدخوابی نیستم و اگه ذهنم درگیری خاصی نداشته باشه فوق فوقش یک ربعه قال قضیه کنده ست.
الان دارم فکر میکنم که چی شد این فکر یه دفعه مثل گردباد افتاد توی کله م و همه نورون مورون های مغزم رو گذاشت سر کار...کدوم فکر؟ به شرطی که مسخره م نکنین بهتون می گم...ببینین...شما که غریبه نیستین...یکی از کارهایی که من خیلی بهش علاقه دارم و تا حدودی هم توش مهارت دارم آشپزی کردنه...یکی از مهمترین دغدغه های زندگی من هم پول در آوردنه...خوب امشب داشتم یه جوری این دو تا رو به هم ربط می دادم...می دونین من دنیای ذهنی خیلی تاثیرگذاری دارم...یعنی خیلی وقتها همین که می گم حلوا احساس میکنم دهنم شیرین شده...امشب جای خواب مغزم پر بود از طرح ها و نقشه های آنچنانی که چطور می شه با پرداختن به هنر مورد علاقه م کسب در آمد کنم...
ببینین من بارها تو خیلی از ساندویچ فروشی های شیک و موفق تهران همه جور ساندویچی خوردم...همیشه هم دقت کردم که ببینم چه چیزهای این ساندویچ فروشی ها ایده آل هست و چه چیزهاییش توی ذوق می زنه...به غیر از هایدا و شاید آیدا که معروفیت و موفقیتشون رو به نظر من مدیون طرح ساده و ابتکاری ساندویچ سرد و نیز سرمایه گذاری کلانشون برای اضافه کردن شعبات بودن باقی اغذیه فروشی ها همه تقریبا به نظر من به خاطر کمبود ابتکار و خلاقیت اگر نگوییم ضرر میکنند جلوی سود بیشتر را برای خودشان می گیرند...
اگر تخیلات امشب من که تا الان که نزدیک 5 صبح است دست از سرم برنداشته به منصه ظهور برسد بعید میدانم در سطح تهران اغذیه فروشی ای بتواند با اغذیه فروشی شراگیم رقابت کند...البته اگر چنین چیزهایی محقق شود من اسم باکلاس تری برای مغازه ام پیدا میکنم...مثلا شراگیم برگر یا چه میدانم شراگیم دونالد...!
یک مغازه را در یکی از خیابانهای خوشنام تهران تصور کنید...(خود من خیابان های خیلی شلوغ را پیشنهاد نمیکنم...چون تجربه ثابت کرده است که اگر اسم در کنی (و صد البته اگر درست و با علاقه کار کنی اسم هم درخواهی کرد) اگر ته یک کوچه بن بست هم باشی ملت جلوی مغازه ات صف می کشند)...یک مغازه 40 یا 50 متری نبش خیابان میرزای شیرازی را در نظر بگیرید...خوب این مغازه من است...خیابان میرزای شیرازی را دوست دارم چون نسبتا خلوت است و از طرفی اکثر ساکنانش ارمنی هستند و کلا نسبت به فضای این خیابان نوستالژی دارم...قبل از شروع کار باید مغازه را با دقت و سلیقه باز سازی کرد...درب و نمای چوبی (ترجیحا قهوه ای سوخته) خیلی تاثیر گذار است...چیزی که در ایران کمتر مورد توجه قرار می گیرد همین چیزهاست...اکثرا فکر میکنند که ساندویچی یعنی 50 متر مغازه و یک یخچال و یک فر و یک اجاق و چند میز و صندلی...من برعکس...اصلا اینها را در رتبه دوم اهمیت می دانم...توجه کنید که مغازه من رستوران نیست و ساندویچی ست و همه صفای ساندویچی به دنج بودن و صمیمیت و تا حدودی سادگی محیط است...به هر حال یک آویز چوبی هم سر در مغازه نصب میشود که اسم مغازه را با خط خوش روی آن مینویسم...یک چراغ نئون آبی رنگ هم میتواند پشت شیشه های نیمه دودی مغازه نمای خوبی داشته باشد...وجود پرده (ولو فقط قسمت بالایی آن) در مطبوع شدن محیط خیلی موثر است و نیز استفاده از رنگهای گرم و همگون (مثلا ترکیب کرم و قهوه ای سوخته) تاثیر مثبتی بر روی مشتری دارد.
داخل مغازه نمای اصلی پیشخوانی ست که غذای مشتری روی آن گرم و حتی پخته می شود...یک سینک فلزی مرغوب و وسیع که از زیر حرارت میبیند و کنار آن شیشه های انواع روغن زیتون و روغن هسته انگور (به دلخواه مشتری جهت طبخ غذایش) قرار دارد و یک فر تر و تمیز برای ساندویچ های تنوری و یک سرخ کن بزرگ و جادار برای احیانا چیزهایی که نیاز به سرخ شدن دارند... داخل یخچال رول های نعل اسبی کالباس های کراکوف و سایر انواع کالباس های مرغوب (شخصا فرآورده های رباط و آندره را به سایر انواع سوسیس و کالباس ترجیح می دهم) _البته فراموش نکنید که من نزدیک یک سال در یک مغازه کالباس فروشی کار میکردم و وقتی میکویم رباط و آندره یک چیزی میدانم که می گویم! _ به همراه تکه های بزرگ و کوچک ماهی و مرغ زعفرانی و یا آغشته به آرد سوخاری که در سینی های مخصوص به خود چیده شده اند (چه کسی گفته ساندویچ مرغ سوخاری و ماهی طرفدار ندارد؟) و شاید هم میگو برای کسانی که به غذاهای دریایی علاقه دارند به همراه تکه های برش خورده استیک گوشت و انواع سالادهای متداول و یا تخصصی تر مثل سالاد اولویه و سالاد فصل و سالاد کلم و اندونزی و ...در ظرفهای شیک با بسته بندی پلمپ شده و انواع دلستر و آبمعدنی و احیانا آبمیوه های طبیعی...دقت کنید شعار مغازه "غذای سالم" است و نوشابه های قندی و تنقلاتی مثل چیپس راهی به این مغازه ندارند...دقت شود که برای طبخ و یا تف دادن مواد اولیه هم فقط از روغن زیتون و یا هسته انگور استفاده می شود.
کنار سینک سرخ کردن مواد که به طور کامل در معرض دید مشتری ست ظرفهای استیل مواد تهیه ساندویچ قرار دارد...دقت شود که تنوع مواد اولیه اگر کم باشد یک مشکل است و اگر هم زیاد باشد باز باعث سردرگمی مشتری می شود...فکر میکنم 8 سینک کافی ست (این سینکها همه به سیستمهای سرمایشی متصلند)...گوجه خورد شده...خیار شور خورد شده...قارچ خورد شده...پنیر پیتزای رنده شده...کاهوی خورد شده...سبزی های معطر خورد شده...کلم یا بروکلین خورد شده و در نهایت فلفل سبز خورد شده...البته میتوان دانه های ذرت و یا زیتون بدون هسته را نیز به اینها اضافه کرد...به هر حال چهار سینک کوچکتر هم برای سس ها باید تعبیه شود...سس قرمز (معمولی و تند و سس سفید و فرانسوی)
مهمترین نکته سر آشپزی ست که سفارش می گیرد...ظاهر و سر و وضع آشپز از همه چیز مهم تر است...آشپز باید خوش رو...جذاب...هیکل دار...آراسته و ترجیحا سن و سال دار باشد...اینکه هر بچه دماغویی را بگذاریم پشت دخل و یا بگذاریم که ساندویچ درست کند در شان اغذیه فروشی های میدان انقلاب است...به هر حال آشپز با لباس کامل و دستکش و صد در صد کلاه سفارش مشتریان را آماده می کند...حتی اگر کمی فرز هم باشد و بتواند با حرکات سریع و حتی نمایشی مواد اولیه را جلوی چشم مشتری خورد کند و به همراه روغن زیتون مثلا قارچها را تف دهد و یا تکه های گوشت را سرخ کند و با یک حرکت لای نان بگذارد برای خیلی ها جذابیت بیشتری دارد...کارگرها نیز باید حتی المقدور چهره و فیزیک مناسبی داشته باشند...باور کنید هروقت من می روم و یک مغازه ای سفارش غذا می دهم و یک گارسن 15-16 ساله لاغر مردنی می آید و با حالت رقت انگیزی سفارشم را می گیرد دلم آشوب می شود...حتی کارگری که با مشتری در ازتباط نیست و فقط پشت دخل یا قسمت آشپزخانه است هم باید فیزیک و اندام و مهمتر از هر دوی اینها سر و وضع مرتب و آراسته ای داشته باشد...!
به هر حال بعد از افتتاح مغازه و تعیین دکوراسیون خارج و داخل مغازه (که کاری بسیار وقت گیر، هزینه بر و مهم است) تمرکز فقط بر روی کیفیت و نیز نوآوری در طبخ و سرویس دهی قرار می گیرد...از طرفی جو مغازه نباید به گونه ای باشد که بیش از حد مشتری احساس کند که زیر ذره بین قرار گرفته است...این خیلی مهم است که مشتری در مغازه به دور از تعارف و تشریفات اضافی راحت باشد...حتی گارسن ها هم حق ندارند با تعارفات بی جا و احترام بیش از اندازه به مشتری باعث معذب شدن او بشوند...! خود من وقتی به مغازه ای می روم و می بینم مثلا صندوق دار با یک لبخند ساختگی و چاپلوسانه می گوید "فرمایش دیگه ای ندارید قربان؟" و یا اینکه "خواهش می کنم مهمان ما باشید" دلم میخواهد با مشت بزنم پک و پوزش را پایین بیاورم...فراموش نکنید این یک اصل است که هر جا که کیفیت نیست جای آن را زبان بازی و تعارفات بی جا و چاپلوسی می گیرد!
یک سیستم مدیریت کیفیتی دقیق و کارا باید بر کل پروسه ی تهیه و طبخ مواد غذایی نظارت داشته باشد...هیچ توهینی به مشتری بالاتر از این نیست که لای ساندویچش کاهوی آلوده و یا پلاسیده و یا گوجه ی لک و بدتر از آن گندیده قرار بگیرد...
باید دائم به فکر بهتر کردن مزه و کیفیت ساندویچ ها (البته بدون افزایش قیمت آن) و یا سس ها بود...(شاید به نظر نیاید ولی سالها من قبل از اینکه وارد یک مغازه ساندویچ فروشی شوم از پشت شیشه نگاه می کردم که ببینم چه سس هایی دارد و آیا در زدن سس خست به خرج می دهد یا نه!)...در مورد ساندویچها من خودم به این نتیجه رسیده م که ترکیب ساندویچ های تنوری (قارچ + پنیر پیتزا + فیله گوشت یا مرغ (یا کالباس آن) + گوجه و سس و کاهو و یا خیار شور) خیلی خوب و باب دندان است اما میتواند به مراتب با کمی ابتکار و یا تغییر بهتر شود...یا در مورد غذاهای پرسی با کمترین هزینه میتوان با گذاشتن با سلیقه ی چند دالبر پر پیاز و چند پر جعفری به نحو شگفت انگیزی غذایی مثل استیک گوشت را اشتها برانگیز تر کرد...
باورم نمی شود...ساعت الان زنگ زد...ساعت 5 و نیم صبح است...تازه داشت فک م گرم می شد...به هر حال این مطلب را همینجور نیمه کاره از من داشته باشید تا شاید اگر یک شب دیگر باز بیخوابی به سرم زد برایتان تکمیلش کنم.
I believe this one applies "Unless each man prodiuses more than he receives, increases his output, there will be less for him than all the others", doesn't it?
May 29, 2007 1:14 AM
ایِِِِِــــــــــول واقعآ چه قدرت تخیلی داری پسر !!! خیلی جالب میشه فقط بگو کی ایشالا راه میندازیش که میخوام افتتاحش کنم.
December 16, 2006 3:04 PM
سلام عزيزم.وبلاگ جالبي داري و از اون قشنكتر افكرته. اولين باريه كه بهت سر ميزنم ولي خيلي به دلم نشست . به اين كار اقدام كن. من حس قويي دارم و احسهس موفقيت در افكارت گرفتم . موفق باشي.
August 25, 2006 10:40 PM
مثل اينکه دير رسيدم مغازه را بستهای!
در پرواز دادن کبوتران خيال خيلی خبرهای...ما را هم همراه خود میکشانی تا آسمانهايت.
در هر حال اميدوارم که يکی از آنها بر بامی بنشيند و تو را هم بنشاند.
August 13, 2006 9:19 AM
شراگيم عزيز اين تکنيکهاييکه ميخوای برای جلب مشتری به کار بگيری خيلی خوبه اما يادت باشه نو نيست چون چندين سال پیش توسط ری کراک . صاحب امتياز رستورانهای زنجيره ای مک دونالد اجراش کرده . تازه به اين خصوصياتی که تو گفتی يعنی تميزی و کيفيت سرعت رو هم اضافه کن. سعی کن بتونی واسه مغازه ات يه پنجره رو به خيابون هم بزنی که راننده ها بدون پياده شدن از ماشين خريدشونو بکنن و برن . شايد لااقل اين يه کار نو باشه تو ايران
August 13, 2006 8:07 AM
خب محض اطلاع، یه آرتا برگری هست که می تونین طبخ سفارشتون رو تماشا کنین.
August 11, 2006 7:33 PM
سندرم حاد توهم وبلاگ نویسی(SAWS) چیست؟
متن کاملشو از اینجا بخون :
August 10, 2006 6:32 PM
بسيار عالی ...با اين حرفها ثابت کرديد که در آشپزی واقعا مهارت داريد...و به نکته جالبی هم اشاره کرديد که هر جا کيفيت نيست جاش رو تعارفات اضافه و تملق و چاپلوسی ميگيره ! هر چه ساده تر و در عين حال تک و منحصر به فرد باشه ميتونه موفقتون کنه ...همین تبلیغ غذای سالم خودش کلی طرفدار داره ... مراقب رقبا هم باشید !
August 10, 2006 11:55 AM
سلام...خو بذار ليست رو نگاه کنم...دو تا از اين...يه دونه هم از اين...دوتا هم از اون...اگه سس خردل هم اضافهکنی خوبه من دوس دارم!...اينجوری که تو تصوير کردی می خوای يه شعبه مکدونالد تو تهران بزنيا...بعدشم...بدوبر حموم و گرنه مث معتادها بايد تا ساعت۹ چرت بزنی!!! :دی ...يا حق...
August 10, 2006 3:01 AM
من دارم به اين فکر ميکنم که توکه نخوابيدی؟ پس چطوری ميری سر کار؟
August 10, 2006 1:13 AM
مرسی که به وبلاگم سر زدی . بعضی وقت ها يه کلمه يه جمله به بهترين شکل حال و هوای آدم رو بيان ميکنه که اون موقعست که اشک هم جاری ميشه
August 9, 2006 11:57 AM
سلام... اول که من از اون دسته خواننده هايی هستم که بابت حظی که از نوشته ميبرم چيزی نميپردازم و کامنتی نميزارم! بگذريم که اين يکبار هم که خواستم کامنت بزارم از جمعه تا حالا طول کشيد! (اين internet account من با سايت شما مشکل داره گمونم... مدام DC ميشدم.
حالا غرض از مزاحمت اينکه بگم: اين ايده خيلی عاليه ولی شايد بعنوان کسی که تو کار غذاست بتونم بگم که خيلی کار مشکليه که آدم بتونه استانداردهای ذهنيش رو تو کار غذا پياده کنه. يعنی از دور همه چی خوبه ولی توی کار عملاْ هزار و صدتا مسئله پيش مياد. بخصوص که اينجا از ماده اوليه نميشه اطمينان داشت.
راستی يه رزومه براتون ميفرستم بابت شغل مسوول فنی رستوران... استخدامم ديگه نه؟
August 7, 2006 12:18 PM
Well the second sharagim or sheragim that I ‘ve heard. My cousin calls himself the later
And man what is it on your board
Speechless
August 6, 2006 9:01 PM
منم یه مزاحم داشتم اونم از امریکا!!!
آی پی شو بلاک کردم راحت شدم از زبون نیش دار و بی ادبانه اش....
August 6, 2006 6:47 PM
چه دوست تگزاسی بی ادبی...!! چرا اي پی دوستمون رو قفل نميکنی؟! بهتر نيست؟ لااقل خيال اونم راحت ميشه...
August 5, 2006 4:24 PM
دختر ساروی عزيز (شماره ۶۴) :
با چک کردن آی پی ها به راحتی ميتوان فهميد که کامنتها را چه کسانی گذاشته اند...من نميدانم در سيستم بلاگفا هم امکان چک کردن آی پی ها وجود دارد يا خير...اگر بتوانی به من آی پی کسی که برايت کامنتهايی را که گفته ای می گذارد بدهی دقيقا به تو می گويم که از کجا (کدام کشور و کدام شهر و حتی کدام ISP ) برایت پیغام گذاشته است...به هر حال کاش برایم حرفهایش را ای میل می کردی...برایم جالب است که بدانم این آقا یا خانوم چگونه اینگونه متوجه این مسائل شده است که من ارمنی یا یهودی هستم و قس علی هذا...
علی ایحال برای نمونه کسی که برای من کامنتهای توهین آمیز می گذارد یک نفر است که از تگزاس آمریکا به اینترنت وصل می شود...دیشب دو کامنتش را که خیلی بی سر و ته بود پاک کردم...الان هم کامنتهای 65 و 56 متعلق به اوست...به هر حال من نمیدانم ایشان از آن سر دنیا چگونه اینهمه کینه از من به دل گرفته است...
August 5, 2006 2:25 PM
جهت افزودن بار فرهنگی وبلاگت لطف کن کمی به نوجوانان توصیه کن در انتخاب رشته تحصیلی به تمایلات درونیشون رجوع کنند تا مثل این مهندس ما دچار وهم نشن....
پ.ن: من ۲سال تو ساب وی کار کردم (اونجا هرکی متخصص یک چیز بود من متخصص پیچیدن ساندویچ بودم ولی قول میدم کارو نپیچونم)اگر گارسون استخدام داشتی رزومه بدم ......
August 5, 2006 2:15 PM
شراگيم اسم جالبی نيست بهتر است اسم دوست دخترت را روی ساندويچی بگذاری هم خرش می کنی هم شايد اسم دوست دخترت زيباتر باشد در ضمن اگر دوست پسرای سابق دوست دخترت مشتریتون بشوند جای سوزن انداختن توی ساندویچی تان نیست شاید اگر هر روز برای یک دهم دوست پسرای سابق دوست دختر تان ساندویچ درست کنید کلی هنر کرده اید .!!!!!!!دوست دخترت برکت دارد مشتری جمع کن هست قدرشو بدون ...
August 5, 2006 7:56 AM
سلام شراگيم عزيز:
از جوابی که به شماره ۵۶ دادی خوشم اومد..
خدا پدرتو بیامرزه که اقلا معنی جاکش را براش جا انداختی!!
دیگه اینکه این یارو ۵۶ نه ادرس برقی داشت نه وبلاگ!
اومدم اینو بهت بگم برای من یه کامنت اینجوری اومد که هیچ نام و نشونی نداشت و کلی ازت بدگویی کرد..اولین بار نیست!
برای پست قبلیم ۳ تا از این کامنت ها اومد به خدا قسم که اصلا تاییدش نکردم و کلی ازت بد گفت..
احساس میکنم نویسنده ش ۱ نفر هست..
کسی که بسیار با تو خصومت داره و ازت متنفره(من واقعا معذرت می خوام ازت)..
چون خیلی اتیشش تند بود ..یه بار گفت یهودی هستی..یه بار گفت مسیحی و خیلی چیزای عجیب دیگه..که البته زندگی شخصی هر کس به خودش مربوطه..
ومن به عنوان کسی که وبلاگتو واقعا دوست دارم میخوام که از قلم توانای تو لذت ببرم با توجه به نگاه موشکافانه و ظریف تو به خیلی از مسائل پیرامونمون..و به من چه که مذهب تو چیه و یا چه کسانی در زندگی تو هستن..ویا چه کارایی داری میکنی..
و به خدا اصلا هدف نویسنده این کامنت ها رو نمیدونم که احتمال ۹۵ در صد همین ۵۶ هست که اینجا بی نام و نشون واسه تو هم کامنت گذاشته..دقت کن..کامنتش خصمانه ست و فقط خواسته یه چی گفته باشه و اعصابی خورد کرده باشه..
ویکی از دلائلی که اومدم این کامنت رو بذارم این بود که حتا ۱٪ تاکید میکنم ۱٪ فکر نکنی این یارو ۵۶ من هستم..من نظراتمو میگم با ذکر ادرس میلو وبلاگم نه اینجا هر جای دیگه ای..واز بحث و مناظره و جوابهای تو لذت میبرم..
این حق من و امثال من(که طرفدار وبلاگت هستیم) هست که یه جورایی تا حدی مارو بشناسی و به این کامنت های بی نام و نشون وقعی نذاری..و اشتباه نگیری یه وقت!!
و من از این خانومی که این کامنت هارو میذاره عاجزانه می خوام اقلا ادرس میلشو بنویسه ویا نیتش رو از اینکار..
نمیدونم چرا اما احساس میکنم کامنت دونی تورو دنبال میکنه و احیانا کامنت دونی خوانندگان دائمیت رو..وامیدوارم شهامت به خرج بده و با ذکر ادرس میل اینجا ودر وبلاگ من کامنت بگذاره..
August 5, 2006 7:36 AM
سلام شراگيم عزيز:
از جوابی که به شماره ۵۶ دادی خوشم اومد..
خدا پدرتو بیامرزه که اقلا معنی جاکش را براش جا انداختی!!
دیگه اینکه این یارو ۵۶ نه ادرس برقی داشت نه وبلاگ!
اومدم اینو بهت بگم برای من یه کامنت اینجوری اومد که هیچ نام و نشونی نداشت و کلی ازت بدگویی کرد..اولین بار نیست!
برای پست قبلیم ۳ تا از این کامنت ها اومد به خدا قسم که اصلا تاییدش نکردم و کلی ازت بد گفت..
احساس میکنم نویسنده ش ۱ نفر هست..
کسی که بسیار با تو خصومت داره و ازت متنفره(من واقعا معذرت می خوام ازت)..
چون خیلی اتیشش تند بود ..یه بار گفت یهودی هستی..یه بار گفت مسیحی و خیلی چیزای عجیب دیگه..که البته زندگی شخصی هر کس به خودش مربوطه..
ومن به عنوان کسی که وبلاگتو واقعا دوست دارم میخوام که از قلم توانای تو لذت ببرم با توجه به نگاه موشکافانه و ظریف تو به خیلی از مسائل پیرامونمون..و به من چه که مذهب تو چیه و یا چه کسانی در زندگی تو هستن..ویا چه کارایی داری میکنی..
و به خدا اصلا هدف نویسنده این کامنت ها رو نمیدونم که احتمال ۹۵ در صد همین ۵۶ هست که اینجا بی نام و نشون واسه تو هم کامنت گذاشته..دقت کن..کامنتش خصمانه ست و فقط خواسته یه چی گفته باشه و اعصابی خورد کرده باشه..
ویکی از دلائلی که اومدم این کامنت رو بذارم این بود که حتا ۱٪ تاکید میکنم ۱٪ فکر نکنی این یارو ۵۶ من هستم..من نظراتمو میگم با ذکر ادرس میلو وبلاگم نه اینجا هر جای دیگه ای..واز بحث و مناظره و جوابهای تو لذت میبرم..
این حق من و امثال من(که طرفدار وبلاگت هستیم) هست که یه جورایی تا حدی مارو بشناسی و به این کامنت های بی نام و نشون وقعی نذاری..و اشتباه نگیری یه وقت!!
و من از این خانومی که این کامنت هارو میذاره عاجزانه می خوام اقلا ادرس میلشو بنویسه ویا نیتش رو از اینکار..
نمیدونم چرا اما احساس میکنم کامنت دونی تورو دنبال میکنه و احیانا کامنت دونی خوانندگان دائمیت رو..وامیدوارم شهامت به خرج بده و با ذکر ادرس میل اینجا ودر وبلاگ من کامنت بگذاره..
August 5, 2006 7:36 AM
سلام...هر سيری گرسنه ميشه با اين متن...شما به جای وقت تلف کردن تو هر شرکت بازرگانی ..مشاور تغذيه يا نويسنده ميشدی....الان اينجا نبودی... تا بعد
August 5, 2006 1:32 AM
شماره ۵۹ :
خواستم اين کامنت را پاک کنم اما نگران شدم که با توجه به اينکه خودت خود خواسته اين کامنت را از وبلاگت با حذف و ويرايش هايی اينجا کپی کرده ای حذفش نوعی بی احترامی به شما باشد...
اول که خيلی متاسفم که همچين کامنتی را دريافت کرده ای...دوم اينکه حتی يک در هزار هم فکر نکن که اين کامنت را يکی از خواننده ها و بدتر از آن دوستان من و بد تر از هر دوی اينها دوست دختر من گذاشته باشد...آن بنده خدا اصلا نميداند زيتون کيست و اصلا هيچ وبلاگی را نميخواند...آن قضيه هم بيشتر برايش جنبه شوخی داشت تا اينکه از دست کسی ناراحت شده باشد...به هر حال از فحوای کلام نويسنده ی اين کامنت به خوبی مشخص است که ايشان قبل از اينکه دوست من يا وکيل مدافع دوست دختر من باشد دشمن شما و قبل از آن دشمن قسم خورده ی زيتون است...به هر حال زيتون با توجه به معروفيتش دوستان و دشمنان زيادی دارد...من حدس ميزنم با توجه به سبک نگارش اين شخص (که بيشتر تکيه و تمرکزش بر روی حضور و کامنت گذاری شما در وبلاگ زيتون است و نه چيز ديگر) خواسته به اين طريق دق دلی ای را که از زيتون و احيانا از شما به خاطر اينکه زيتون را ميخوانيد يا برایش کامنت می گذارید يا احیانا در يکی از دعوا معارفه های وبلاگ زيتون (که کم هم نيست) جانب زيتون را گرفته ايد خالی کند...
به هر حال من از طرف خودم به خاطر اين کامنت از تو نازنين معذرت ميخواهم و مطمئنم همانطور که گفتم نویسنده این کامنت قبل از اینکه خواننده وبلاگ من باشد خواننده وبلاگ زیتون و نیز خود شما بوده است.
August 4, 2006 6:58 PM
----------------------------------------
این کامنت بنا به خواسته نویسنده پاک گردید
----------------------------------------
August 4, 2006 5:49 PM
قابل توجه شماره ۵۶:
اولا که فکر کنم شما در فهم معنی کلمه جاکش مشکل داريد...جاکش لزوما به کسی اطلاق نمی شود که اعضای خانواده اش را در اختيار ديگران قرار دهد...البته فکر میکنم که شما آنقدر از سواد و معلومات بهره مند باشید که متوجه این مساله باشید منتها از شعور لازم خیر...متاسفانه شما به شدت ذهنیت چاله میدانی دارید...(ذهنیتی که در هر بحث و جدلی با ربط و بی ربط پای خواهر و مادر طرف مقابلش را وسط می کشد و فکر میکند اگر نسبت به خواهر و مادر و خانواده کسی هرزه گویی کند او را ضایع و محکوم کرده است) .
اين که روسپی گری جرم است و اينکه مجازات آن چيست چيزی نيست که من در مورد آن صحبت کرده باشم...چيزی که مسلم است این است که يک دختر ۱۶ ساله را نميتوان روسپی دانست و چيزی که مسلم تر است اين است که هيچ انسانی را نميتوان به خاطر چنين جرمی (اگر جرم باشد) اعدام کرد...!
من هیچ جای صحبتم بر خلاف ذهن بیمار شما کسانی که در آن مراسم اعدام حضور داشتند را کسانی ندانسته ام که زنان خانواده شان روسپی بوده اند...(خط دوم و سوم نوشته ات را یکبار دیگر بخوان)...شاید دلیل اینهمه جوش و خروش شما این باشد که در آن مراسم بوده اید و به علت کج فهمی و یا پیش زمینه های فکری خاص! که من از آن بی اطلاعم بر شما مشتبه شده است که من گفته ام مادر یا خواهرتان فلان هستند...!آخر پدر آمرزیده جاکشی چه ربطی به مادر و خواهر شما دارد؟ مثل اینکه من بگویم فلانی قصاب است و تو بگویی یعنی فلانی مادر و خواهرش را قصابی می کند؟
شده است ماجرای چوب و گربه دزده...!
بگذریم...محض اطلاعت بگویم که جاکش کسی ست که شرایط و امکانات و مکان را برای روسپی گری محیا می کند...
در شعر من کلمه ((انبوه جاکشان)) همه ی آن کسانی بودند که با تجمع و سکوتشان و مساعد کردن زمینه ؛ جسم یک دختر ۱۶ ساله را برای آخرین همخوابگی اش (این بار با طناب دار!) تا پای قربانگاه همراهی کردند...!
فاحشه ای کوچک را
آماده می کنند
تا در میدان اصلی شهر
با مرگ همبستر شود
انبوه جاکشان به تماشا نشسته اند
ساعتی بعد
فاحشه کوچک
آسوده تر از همیشه
با باد می رقصد
آخرین بوسه
بوسه ی طناب بر گردنش.
August 4, 2006 2:29 PM
شراگیم جان و قتی که فحشا و خودفروشی و روسپیگری در نظر تو جرم نیست و مساله ای نیست
و فواحش و خودفروشان را نباید مجاذات کرد پس شما جرا از لغت " جا* کش " که برای توصیف مردانی که زنان آنها روسپی هستند استفاده می کنید!!! اگر زنان خانواده ات خودشان را در اختیار مردان بیگانه قرار بدهند . اگر اجازه بدهید آنوقت جا*کش هستید و اگر بی تفائت باشید و میوه وشیرینی برای پذیرایی از مردانی که با زنان خونواده ات رفت و آمد دارند فراهم کنی!!! و خودت را جا * کش ندانی این دومی به منطق تو نزدیکتر است
August 4, 2006 1:28 PM
این شراگیم یعنی چی ، معنیش چیه ؟
این شراگیم که وه گوند یعنی چه ؟
August 4, 2006 1:26 PM
اميدوارم اين کامنتت يک شوخی باشه و گرنه بيش از فهميده تصورت کرده بودم! به هر شکل اينطور هم که نباشه تقصير از زود قضاوت کردنه من است.
August 4, 2006 11:32 AM
در ضمن لازم نيست به دوست دخترت چيزی در مورد کامنت من بگی جانم! اگر چيزی در موردش پرسيد بگو : اين بابا قصه گو Gay هستش خودش رو به جای دختر جا می زنه و حسابی خودت رو بزن به کوچه علی چپ!!
August 3, 2006 9:17 PM
Oooops!.... ببخشيد شری جان من اين کامنتت رو بعد از اينکه کامنتم رو ارسال کردم ديدم.... ولی به خدا منظورم خدای نکرده توهين به دوست دخترت نبود٬ بدون شک ايشون خيلی دختر خانم با کمالاتی هستند. به خدا....
منظورم کلی بود... همه ما دخترها گاهی يه رفتارهای جالبی از خودمون نشون می ديم... من اين قسمتش رو موشکافی کردم!
August 3, 2006 9:13 PM
شراگيم جان وقتی که اون کامنتت مبنی بر اينکه دوست دخترت چطوری دپرست کرده بوده رو خوندم هم خيلی دلم سوخت هم خيلی خنديدم!
يعنی تو بعد از يه عمر دوست دختر داشتن هنوز نمی دونی که اين عادت تمام دوست دخترهاست که توی ذوق دوست پسرشون بزنن؟! واقعاْ که در مورد دخترها هيچ چيز نمی دونی!!
اين موضوع فقط مال دوست دخترهای ايرانی نيست ها٬ همه جای دنيا همين طوره!
چند وقت پيش هم گروهی بيچاره ام اومده بود پکر و دپرس! می گم شان (Shawn) چی شده؟ می گه : دوست دخترم فلان چيزها رو در مورد کارهام بهم گفته و زده توی ذوقم! می گم: از نظر من که کارت خيلی هم خوبه! می گه : دوست دخترم که چیز دیگه می گه! بهش می گم : آخه نادون تو مگه نمی دونی دخترها همیشه توی ذوق دوست پسرهاشون می زنن. ما دخترها معتقدیم که همین که افتخار دادیم دوستتون شدیم از سرتون هم زیاده دیگه نباید زیادی پر روتون کنیم و دم به دقیقه ازتون تعریف کنیم!! تازه این جوری بیشتر تلاش می کنین و بیشتر مراقب رفتاراتون می باشین!! طرف چشماش گرد شده بود٬ باورش نمی شد که موضوع اینقدر ساده باشه.
به شان هم گفتم به تو هم می گم: وقتی که دوست دخترت از این حرفها می زنه از این گوش بشنو از اون یکی بده بیرون. فقط مواظب رفتارت باش که پررو نشی که باهات بهم بزنه!!
مواظب خودت باش
August 3, 2006 9:06 PM
اوه...اصلا اين دخترها چشم ندارند همديگر را ببينند (قابل توجه کامنت ۴8 و ۴۲)...دوست دختر من هم یک دختری ست مثل همه ی شماها...با همان افکار و احساسات و جذابیتها و ادا اطوارها و بعضا حسادتهای زنانه... حالا گیرم کمی از خیلی از شماها جذاب تر و دلپذیر تر... او هم هروقت وبلاگ من و بعضی کامنتها را میخواند شبیه همین ها را می گوید...منتها به جای کوته فکر می گوید گری گوری...!(البته بلا نسبت همگی!)...دختر است دیگر...(من که معنی درست گری گوری را آخر نفهمیدم...!)
باور کنید اینهمه سال از خدا عمر گرفته ام دو دختر را ندیده ام که احساسات خصمانه نسبت به هم نداشته باشند... وای به حال وقتی که پای يک تحفه ی نطنزی مثل من هم وسط باشد...! باور کنيد سر هم را می برند...حالا اين دوست دخترم که خوب است...خداوکيلی روشنفکر است...گاه گداری اگر پیغام عاشقانه ای ببیند کمی جوش می آورد...البته خودش هم می داند که مو لای درز من نمی رود...
يک دختری بود آن قبل ها که کاری نداشت ارتباط من با يک دختر (وقتی می گويم دختر از دختر ۹ ساله بگير تا زن ۵۵ ساله!) چگونه است...کاری ست...؟وبلاگی ست...؟کلامی ست...؟عشقی ست...؟ چنان خوار مادر اوليامخدرات مربوطه را مورد عنايت قرار می داد که انگار مچشان را با من در رختخواب گرفته است...!
بگذريم...خلاصه ديگر نبينم کسی اينجا به دوست دختر ما چپ نگاه کند!
August 3, 2006 9:02 PM
يادته از اول بهت گفتم فکر کنم رفتی با اين تين ايجرها دوست شدی؟؟حالا به حرفم رسيدی.....با شماره ۴۲ موافقم...ببين از من شاکی نشي.گرچه به نظر مياد روشنفکر باشی.اما اخه ادم برای چی بايد بزنه تو ذوق يکی مثه تو.
August 3, 2006 5:15 PM
نمی دونم چرا خانم های خواننده ی بلاگت از جمله تخته سياهت اين همه شاکی شدن؟! از ديد من تو درست گفتی البته کامل نگفتی فقط قسمتی از مسئله رو با تساحل بيان کردی. مثلا اينکه خيلی از ازدواج ها در ابتدا دليلشون سکس نبوده برای علاقه در کنار عشق بودن بوده و صرفا در اون لحظات دو طرف يا لااقل يکيشون به سکس فکر نميکرده اما در مورد ادامه ی زندگی مشترک راستش در مورد هر دو جنس چيزی که گفتی با وجودی که همه ی قضيه نيست اما نقش عمده ای رو بازی ميکنه. در مورد خانم ها که همينطوره وقتی همسر رو به هر دليل ديگه دوست ندارند همون جريان سگ خوره!! که تو کامنتی که خودت اينجا گذاشتی مطرح ميشه. اما باز هم ميگم اين فقط ديدن ماجرا از يک ميدان ديد هست، از جايی که خودت تا جايی که من فهميدم ازدواج نکردی خيلی نميشه بيش از اين ازت انتظار داشت چون لمسش نکردی و به اصطلاح توی گود نبودی. در ضمن به هر دو جنس با جمله ات به يک ميزان توهين کردی(اگر بشه به بیان حقیقت توهین گفت!) کلی باهات حرف دارم اما ديگه بيخيال، باشه واسه دفعه های بعدی
August 3, 2006 2:27 PM
و توی هر ساندويچ هم ۴ پر گوجه فرنگی اعلا ميزاری و ميدی دست مشتری ولی بعد از ۶ ماه که همون گوجه فرنگی ميشه ۱۵۰۰ تومن تو چند تا راه داری...۱-ساندويچت رو بدی ۱۷۰۰ تومن...به جای ۴ پر گوجه فرنگی اعلاء ۲ پر بزاری...و بهترين و مردمی ترين راه اينه که بری گوجه فرنگی کيلويی ۷۰۰-۸۰۰ تومن بخری و قيمت ساندويچت رو حفظ کنی...حالا کدوم راه رو انتخاب ميکنی؟!!
August 3, 2006 1:58 PM
من عرض کرده بودم که اين فکرای تو برای ايران خيلی عاليه چون کسی تو ايران (تا جايی که من خبر دارم) اين کار رو نکرده و ميتونه بنيانگذار يک سبک باشه تو ايران ولی نه با اون حالاتی که تو بهشون فکر ميکنی و در سر داری...که مثلآ بزرگترين ايرادش گرون نکردن قيمت ساندويچ هاست که به نظر من عملی نيست...يعنی نميتونی در ايران کيفيت رو نگه داری در صورتی که نخواهي قيمت رو هم تغيير بدی...به عنوان مثال تو شال و کلاه ميکنی و ميری بازار و گوجه فرنگی رو ميخری ۱۰۰۰ تومن و ساندويچ رو ميفروشی ۱۵۰۰تومن==>در بعدی
August 3, 2006 1:54 PM
شراگيم چرا جديدآ من رو کودن فرض ميکنی؟؟؟؟!!! مرد حسابی واسه پست قبلی که بعله ولی يعنی من يادم نيست واسه کدوم پست کامنت ميزارم..؟؟؟!! ای بابا حالا مهم نيست دوباره ميگم خوب...
August 3, 2006 1:46 PM
wow!! چقده من از تو خوشم اومد! چقده حيفم اومد تو اين مدت که چند جايی کامنت هات رو ديدم به بلاگت سر نزدم! خيلی با سلايقت نزديکم. يک پست ۳ روز پيش زدم بی شباهت به اين پستت نيست. راستی نمی خواهم ميونت رو با دوست دخترت بهم بزنم اما خيلی کوتاه فکر و سطحی است نه به گمونم بهت بياد! حالا نياد کله ام رو بکنه :)) مشتريت شدم شديد هم بلاگت هم ساندويچی باصفات. شاد باشی
August 3, 2006 1:46 PM
داره لجم ميگيره از اين حرفات.......راستی تو که کودک پاکی بودی اين حرفا چيه؟؟؟؟
من که دستم به تو ميرسه بالاخره...........
August 3, 2006 11:53 AM
آدرس: بزرگراه رسالت نرسیده به میدان رسالت ( از سمت سید خندان دارم آدرس میدم!) خیابان 16 متری دوم جنوبی. ( بعد از چهار راه مجیدیه اولین خیابون 16 متری اوله دومیش 16 متری دوم، اگه با ماشین میری 16 متری دوم یه طرفه است باید از 16 متری اول بری پایین و از دوم بیایی بالا) روبروی دبیرستان دخترانه فاطمیه ( از هر کی بپرسی نشونت میده خیلی قدیمیه)... ساندویچ آنی... نورپردازی جالبی داره اگه شد با لباس روشن برو خیلی جالب تر میشه...اگه شب بری که خیلی بهتر میتونی ببینی.... حتمأ به چنگال ها و لباس و کفشت و البته حرکات دست آشپز و تزئینات و طرز سس ریختنش روی سالاد دقت کن... جلوی در یه برد موکتی روی دیواره که پر از کارتهای مختلفه... از تاکسی سرویس گرفته تا تعمیرگاه ماشین و لباس فروشی....
سیب زمینی هاش هم با بقیه جاها فرق میکنه.. اگه یه ظرف سیب زمینی خالی هم سفارش بدی بد نیست گرچه با ساندویچت سیب زمینی هم میده ...
اما گفته باشم ها... نسبت به ساندویچیهای دیگه قیمتش خیلی بالاست... اول به منو و قیمت ها نگاه کن بعد به جیبت بعد سفارش بده... ( تقصیر من نیست ها از بس از بی پولی و اینا نوشتی گفتم هشدار بدم بعدأ نگید نگفتم!) مثلأ ساندویچ بیف استراگانف داره حدود 5500 -6000 تومنه.... هات داگش فکر کنم 3 تومن بود....
این ایده ی دستمال سر به جای کلاه آشپزی هم عالیه...
اگه خوشت اومد خبر بده که خوشحال شم...
August 3, 2006 11:21 AM
حامین جان (۲۹):
فکر کنم برای نوشته قبلی بود که سه تا کامنت گذاشته بودی که هر سه هم سر جایش است...به هر حال اینجا من کامنت دشمنانم را هم تا آنجا که مقدور باشد پاک نمی کنم...چه برسد به دوستان!
August 3, 2006 5:57 AM
آهان...يک چيز ديگر هم کشف کردم...الان ساعت ۳ و پنجاه و چهار دقيقه صبح به وقت تهران است...اينجا زده ۴ و پنجاه و دو...!
August 3, 2006 4:54 AM
یک توضيح کوچک در مورد جمله ی روی تخته سیاه بدهم و بروم که دارد مسابقه بوکس نشان می دهد از دوبی تی وی...(امروز از سر کار که رسيدم ـ حدود ساعت ۴ بعد از ظهر ـ خوابيدم و نتيجه اين شد که نزديک سه صبح (الان که اینها رو می نویسم حدود سه و نیمه) بيدار شدم و ديگه هیچ رقمه خوابم نبرد)
اين جمله به نظر من اگر اهانت آميز باشد يا بار منفی خاصی داشته باشد برای آقايون است و نه خانوم ها...راستش خودم هم زياد به اين جمله اعتقاد ندارم (يعنی اصلا معتقد نيستم که زن ها بعد از ازدواج و در بحبوحه یک رابطه سکسی ذهنیتشان این است که فرضا سگ خورد...!! )...ولی معتقدم اين جمله ديد متعالی تر و کاملتر زن ها را نسبت به مقوله ازدواج در مقابل بوالهوسی و کوته انديشی بعضی مردها نشان می دهد...
به هر حال اين را نوشتم که از دل بعضی ها که از دو پست قبل تر دل چرکین بودند در بیاورم اما انگار بد تر شد...!اصلا این زن ها به هیچ صراطی مستقیم نیستند...ازشان تعریف کنی یا بدشان را بگویی فرقی نمی کند...هی جبهه می گیریند و میخواهند آدم را در منگنه بگذارند...همین امروز عصر (یعنی دیروز عصر) که از سر کار رسیدم خانه دوست دخترم زنگ زد و برایش تعریف کردم که دیشب تا صبح بیدار بودم و خوابم نبرد و وقتی علتش را پرسید تا آمدم برایش توضیح بدهم که چه فکرهایی در سرم بود نه گذاشت و نه برداشت و چنان توی ذوق نداشته ام زد که پاک دپرس شدم...! ...که لياقتت همين است و شانس ما را ببين که هرکس به تور ما ميخورد بی کلاس است و خاک بر سرت که ميخواهی با اينهمه ادعا ساندويچی باز کنی و همان به درد اين ميخوری که فلافل دست مردم بدهی و من زن ساندویچ فروش نمی شوم و ...
اوه...باور کنيد با اینکه زیاد هم جدی نمی گفت گريه ام گرفت...آخر من با اينهمه احساسات پاک و خالص و با ذوق و شوق ميخواستم برايش تعريف کنم که چه ايده هايی ديشب در ذهنم هی مانور می داد و نمی گذاشت بخوابم و اين برخورد او بود...من هم از لجم هرچه گفت ناراحت شدی؟ و جان شراگیم شوخی کردم و بابا اصلا غلط کردم محل نگذاشتم و زودی خداحافظی کردم زنگ تلفن را هم کم کردم و پتو را کشيدم روی سرم و هرچه هم که دوباره زنگ زد که معذرت خواهی کند خودم را زدم به خواب...!
اه...آمدم یک توضیح کوتاه بدهم خیر سرم...اين مسابقه بوکس هم تمام شد...! :(
August 3, 2006 4:52 AM
خب حالا اين ساندويچيت کی شروع به فعاليت ميکنه :ي من که الان اسيد معدم ترشح کرده اساسی با اينکه ساعت نزديک ۱ اما حس ميکنم بايد برم به چيزی بخورم ... در مورد جوابی که به دختر ساروی دادی مطمينی که الان که از اون حادثه گذشته و تو هم اونجا نبودی داری اين بيانات اتشين رو اعلام ميکنی؟
August 3, 2006 1:58 AM
سلام شراگيم زند عزيز . خوبی ؟ خوشی؟ سلامتی؟ از قديم ( ۲ سال پيش) ميومدم هر وقت بلاگت به روز ميشد ميخوندمش البته اون موقع ها يه بلاگ داشتم که اسمش زولبيا بود که هنوزم نمیدونم چرا فیلتر شد بگذريم ... نميدونم چرا هميشه با چيزا يی که تعريف ميکردی حال ميکردم کلا خيلی خوشم ميومد تا اينکه خورد به کنکور و کام تعطيل... در هر صورت بعد کنکور اومدم يه سر به بلاگت زدم و گفتم به ارشيو يه سر بزنم يه ان به خودم اومدم ديدم ای دل غافل کل ارشيو ( تو اين ادرس جديدت تا ۲/۲۰۰۳) رو گرفتم و همين جوری دارم ميخونم ... سفر نامه ها خاطرات همش خيلی جالب بود اما من اون متن های بحث های دينی که کردی رو واقعا از ته دل دوست دارم و ميخوام پرينتش بگيرم و کپی کنم به هر کی رسيدم يه دونه بدم به نظرم خیلی خیلی جالب و فوق العاده بحث ميکنی خيلی مستدل اما وقتی جواب های عاليت منو به وجد مياره سعی کردم از همه مطالبت استفاده کنم( راستی تو سفر نامه گيلانت در مورد اردک ماهی نوشتی که زياد محبوب نيست و ارزون و اين حرفا والا طرف ما ( مازندران) اين ماهی ميگن چکاب که يکی از مرغوب ترين و صد البته گرون ترين ماهی هاست شايد اون چيزی که ديدی اردک ماهی نبود) بازم ميگم مطالبت خيلی خيلی خوبه و اميدوارم که زود به زود تر اپديت کنی ( يادمه اون مطلبی که نوشته بودی چند تا سکانس داشت در مورد گرفتن پورسانت و اينا رو برده بودم واسه بچه ها خوندم همه کلی حال کردن منم ديگه ديدم اينا اين قد خنديدن ديگه به رويه مبارک خودم هم نياوردم که اين از بلاگ شما گرفتم ( باور کن اولش ميخواستم بگم ولی ديگه اينا اين قد خنديدن روم نشد))حس ميکنم خيلی روده درازی کردم فقط خواستم بگم من تمام ارشيوت رو هم خوندم بهت تبريک ميگم به خاطر فکرت و قلمت... راستی اين گرين کارتت هم سوژه خندس ها من چون مطالب رو پشت هم ميخوندم ديدم از سال ۲۰۰۳ ميگی ايشالله تا سال ديگه حاضره پس اين سال ديگه کی مياد؟ ما که منتظريم ايشالله کارت زود تر راه بيفته بری به کار و زندگيت برسی ( اينو قبلا برات فرستادم اما چون واسه پست يکی مونده به اخرت دادم اشتباهی گفتم دوباره بدم که اگه نخوندی بخونی )
August 3, 2006 1:54 AM
شراگيم عزيز.... اول بايد بگم که از جوابت به شماره ۲ خيلی خوشم امد ودر اين مورد بايد بگم که جانا سخن از زبان ما ميگويی ........ واما در مورد تخته سياهت شديدا اعتراض دارم .. زن يک عضو جنسی نيست و رابطه جنسی يک رابطه دو طرفه است که هر دو نفر از ان لذت ميبرند.... و شايد زنها بيشتر متاسفم که هنوز بعضی از مردان ما اين ديد ارتجاعی رو نسبت به زن دارند.... به هرحال سکس رو هميشه و هردو جنس ميتوانند بخرند ولی داستان ازدواج مقوله ای ديگر است.
August 2, 2006 11:46 PM
شراگیم ایده ات حرف نداره اگه بتونی عملیش کنی.می دونی آدم از هرچی بگذره از شکمه نمی گذره،اینه که واقعن پول در آوردن توی رستوران و ساندویچی و چیزهای مربوط به شکمه!
این همه ذوق و هنر داری چرا دست به کار نمی شی؟ همچین مغازه ای فکر نکنم سرمایه ی آنچنانی هم بخواد.می دونی اگه مغازه بزنی و بعد آدرسش رو بدی چقدر از خواننده هات و بلاگرها به بهانه ی دیدن خودت هم شده میان اونجا :) وقتی هم اومدن مجبورن یه چیزی بخورن دیگه و صد البته اگه به همین با کیفیتی باشه مشتری دائم می شن :)
در ضمن یه فضولی هم بکنم در مورد کامنت دختر ساروی،ماه پیشونی از کوه سقوط کرده بود و طفلک جوانمرگ شد.الان ۵ سالی شده،خیلی قبل ترها از زن رشتی بود.خدایش بیامرزد.
August 2, 2006 11:32 PM
من فکر کنم با این تفکرات ناب یا همون یک ماه اول ورشسکت می کنی یا کلی کارت می گیره. در ضمن آخر پستت نوشته نوشته شده توسط شراگیم زند در ساعت 06:59 ساعت سیستمت جلو افتاده؟!
August 2, 2006 10:40 PM
شراگيم چرا کامنتهای من پاک شده؟؟ صبح کامنت گذاشتم اونم نه يکی بلکه ۳ تا...چی شده؟؟؟
August 2, 2006 8:59 PM
من پست قبلی و جديدتون رو با هم خوندم...شما خيلی غير قابل پيشبينی هستی.!واقعا کاراتون معلوم نيست چطوريه؟؟؟اما من در هر صورت مرده اين اخلاق شمام.يعنی اگه فردا تو خيابون چشم بخوره به شراگيم برگر اصلا تعجب نميکنم...بين ايده هات و عمل کردن بهشون فاصله ای فکر نکنم وجود داشته باشه....راستی اين تخته سياهت يعنی چی اونوقت؟؟باهاش موافقی؟؟؟
راستی شما از کی حرف شنوی داری؟؟؟؟ميخوام يکی پيدات بشه تاثيرگذار باشه روت يکمی ارشادت کنه....قضيه تو صف موندن ما هم پس با اين حساب مثه اون قضيه کماکان به قوت خودش باقيه....
August 2, 2006 8:54 PM
شراگيم جان من می دونم که تو کلاْ روحيه طنز و خوش مشربی داری ولی جمله روی تخته سیاهت به جای طنز توهین بود (توجه کن که فاصله بین طنز و توهین خیلی کمه و خوبه آدم این فاصله کم رو طی نکنه!)
قبول دارم که این وب تو هستش و چار دیواری اختیاری ولی من به عنوان خواننده وبت برات احترامی قائلم که دوست ندارم به خاطر هیچ و پوچ از بین بره.
در مورد ساندويچ فروشيت هم من تا جايی که به ياد دارم کار شکم يکی از پردر آمدترين کارهاست٬ جداْ اگر دنبالش رو بگيری و روش وقت بگذاری مطمئنم که در آينده خيلی شراگيم دونالد می گيره! (راستی من خودم يه کم غذا خوردن تو جايی که معنی اسمش شير خشمگين باشه برام سخته نمی شه يه کم اسمش رو لطيف تر انتخاب کنی؟!)
August 2, 2006 8:45 PM
خنده ام می گیرد..همین دیروز در بلاگم خودم را متهم کردم که خیلی عجولم ،اما دقیقا یک چشمه از عجول بودنم را همینجا به نمایش گذاشتم...آن از اینکه به جای یک بار ۲ بار یک نوشته را پست کردم آن هم از اینکه اصلا من می خواستم در باره ی آن نوشته ی تخته سیاهت چیزی بگویم نه شراگیم برگر و این حرفها...
خیلی جالب است که تو! همیشه مردها را آزاده تر ! از زنان می بینی..البته تا هستند زنانی که کوته فکریشان فکر شما مردها را بلندتر نشان می دهد ، باید هم بشینیم و بخوانیم نوشته هایی مشابه تخته نوشته ات ...متاسفانه زنها برای مردهایی چون تو یا وسیله ای برای رفع نیازند...یا بتی که از بالا و از دور باید به آن بنگرید تا نزدتان اعتبار داشته باشند
August 2, 2006 7:02 PM
شراگيم خان ... صبح اول صبحی خوب نيست ملت را گرسنه بکنی ... اين مدل ساندويچی که می گی اينجا تو بلاد کفر شبيه اش هست به اسم subway از مامانت بپرسی بهت می گه.. ولی يک کم با مال تو فرق داره .. تو ساب وی همه غذاها از قبل آماده است و فقط گرم ميشه.. ولی ايده تو بسيار عالی است .. من جای تو باشم با کسی شريک می شوم و ايده ام را اجرا می کنم .. از کسی که با ساب وی کاملا آشناست هم می تونی کل مراحلش را بپرسی.. شريکش را پيدا کن آدرست را بده کلی برات مشتری جور می کنيم... برم يک چيزی بخورم بدجوری گشنه ام کردی ..
August 2, 2006 7:00 PM
درود بر تو
میگم تو همچین با اشتها و سلیقه این پیشنهاد ها را نوشتی اونی که ندیدتت فکر میکنه عجب، دستی به چونه اش میکشه و میگه :
این شراگیم باید بسیار زیاد فراوان خیکی باشه ها...دی...
...
ببین پیشنهاد یک سس یونانی خوشمزه هم من برای اغذیه فروشیت دارم.
اینجا به آن میگن ؛سات سیکی؛
که اشتهای مشتری را خیلی بالا میبره
با ماست چرب و کوارک و سیر تازه و کمی سبزیجات معطر است.
حالا اینبار اومدم(اون بار که نشد)
به امید خدا همدیگر رو میبینیم و برایت شرح کاملش را میدهم.
فدای تو
بدرود.
August 2, 2006 6:43 PM
دختر ساروی عزیز : (شماره ۲)
مثال مناسبی نزدی...کشته شدن مشکوک و یا حتی اعدام یک مبارز سیاسی خیلی فرق دارد با اعدام یک دختر ۱۶ ساله در ملاء عام...میدانی چه کسانی را در ملاء عام اعدام میکنند؟ کسانی که عموم مردم نسبت به اعدامش بی تفاوت باشند و یا حتی خواهان اعدامش باشند...والا هیچ حکومتی با علم به اینکه یک اعدام ممکن است خشم و انزجار مردم را برانگیزد آن را در ملاء عام اجرا نخواهد کرد...اوج این تراژدی اینجاست که عاطفه را در جلوی چشمان هم شهری ها و هم محله ای هایش به دار کشیدند...اوج این فاجعه اینجاست که در مراسم اعدام این دختر ۱۶ ساله هزاران نفر (بخوان انبوه جاکشان!)هیجان زده و یا شاید بی تفاوت نظاره گر حفه شدن تدریجی او بودند...فرق است بین اعدام یک زندانی سیاسی با اعدام یک دختر ۱۶ ساله...مثل این است که در خیابان ببینی کسی کودکی را روی زمین خوابانده و کارد کشیده تا سر از تنش جدا کند و تو بگویی چون اگر جلو بروم جانم در خطر خواهد بود جلو نمی روم و شاهد کشته شدن آن کودک می شوی و توجیه ت هم این است که کسی حق ندارد به تو خرده بگیرد چرا که هر روز صد ها کودک در عراق یا لبنان کشته می شوند و کسی خودش را به خطر نمی اندازد تا شاید جان بعضی از آنها را نجات دهد...این قیاس از اصل اشتباه است...کسی که شاهد اعدام یک دختر ۱۶ ساله است اگر دیوانه نشود و با تمام وجود نعره نکشد و خود را به آب و آتش نزند تا او را نجات دهد انسان نیست...اصلا دیوانگی مگر کجا کاربرد دارد؟ حالا اینکه دوستان تو در لباس خبرنگاری و برای تهیه گزارش رفته بودند باز هم به نظر من خیلی با انسانیت فاصله دارد که همانجا از شدت خشم و اندوه دچار جنون نشدند و دوربینهایشان را به زمین نکوبیدند و لباسهایشان را پاره نکردند...محال است اگر من در چنین موقعیتی قرار بگیرم بتوانم سکوت کنم...محال است...به دور از انسانیت است وقتی در مقابل چنین جنایتی قرار می گیریم مصلحت اندیش شویم...اصلا نمی شود انسان بود و در مقابل منظره اعدام یک دختر ۱۶ ساله مصلحت اندیش بود...
به هر حال هنوز هم تراژدی بزرگ این مرگ این است که زمانی که دخترک را با جرثقیل بالا می کشیدند آخرین منظره ای که دید هزاران نفر از هم محلی ها و همشهری ها و خبرنگارانی! بود که عاملین قوه قضائیه به درستی تشخیص داده بودند که تماشای آن اعدام نه تنها برایشان ناخوشایند و غیر قابل قبول نیست (و بالطبع برای حکومت بار منفی ندارد!) که از ساعتها قبل برای دیدن آن اعدام (و شاید هم برای تهیه گزارش!!) از سر و کول همدیگر بالا رفته بودند...!
August 2, 2006 5:55 PM
ببين شراگيم من اصلا شوخی موخی ندارم ها . شريک نمی خوای؟ به نظرم ايده فوق العاده ايه. خلاصه که من موضوع رو جدی گرفتم و اگه بعد از بيدار شدن هنوز ايده هات به قوت خودشون باقي بودن من پايه ام! D:
August 2, 2006 5:36 PM
سلام خیلی خوشم اومد اخه یکی از ارزوهام(البته ارزو که نه من ارزویی ندارم یکی از خواسته هام) این که یه مغازه اغذیه فروشی داشته باشم.سلیقه منم خیلی مثل توست.خواستی بگو با هم باز کنیم.(:
August 2, 2006 4:34 PM
سلام. مدتهاست اینجا رو میخوانم از جریان سفر نامه و روزنامه همشهری و قبل تر از اون... اما اولین باره که پیغام میگذارم.... چند ماه قبل بطور اتقاقی با همسرم به یک مغازه ی بسیار کوچک ساندویچی کشیده شدیم.... اونقدر محیط اونجا جذاب بود که حرف نداشت... اگه خواستی آدرس میدم بری اونجا رو ببینی ... خیلی روی ما تأثیر گذاشت.. با اینکه ساندویچ هاش خیلی گرون بود اما ما ناراحت نشدیم... یه جوون ارمنیه که یه نفره داره اونجا رو میگردونه .. خوش استیل ... با تی شرت نایکی و یه دستمال سر خوشگل و دستکش جراحی!!! آنچنان با استیل خیارشورها و کاهو و کلم رو جلوی چشم مشتری خرد میکنه که آدم کیف میکنه فقط به دستاش نگاه کنه.....بقیه اش رو خودت ببین... ایده هات شبیه اونه.... البته مغازه ی اون کامل تره... شاید بقیه ی فکرتو که بنویسی ببینم دقیقأ مثل خودشی....
August 2, 2006 3:41 PM
هنوز نخوندم ژستت رو اما در مورد تخته سياهت جمله جالبيه اما هميشه صادق نيست.
August 2, 2006 2:57 PM
منم معترضم به تخته سياهت! ازدواج -و کلاْ هر نوع commitment و partnership- بهاييه که هر دو می پردازن برای نیازهای روحی و جسمی وگرنه کیه که دلش نخواد محدود نشه و privacy و سکوتش مورد تهدید قرار نگیره!
ایده ت هم جالب بود! اگه عملی ش کنی خوب میشه.
:)
August 2, 2006 12:26 PM
Dooste aziz,
In sare donya hamchin maghazehaie hast be name subway ke kam o bish hamin chiza ro daran, va baraye ghazaye salem tabligh mikonan va besiar movafagh ham hastan. omidvaram betuni rahesh bendazi va barat arezuye movafaghait mikonam.
August 2, 2006 12:22 PM
آدم عاقل....شراگیم جان آخه ايده به اين خوبی رو که به کسی نميگن اونم توی به وبلاگ به این شلوغی..... الان يکی ديگه ميره کپی ميکنه اون مغازه ترو ....اون موقع دوباره بشين ايده جديد پيدا کن.... زودتری دست بکار شو.....ايده ات حرف نداره پسر ...:-))
August 2, 2006 11:53 AM
اینجا تو این مملکتی که یه ÷ر کالباس خوشمزه ÷یدا نمیشه جیگرم کباب شد این ÷ست رو خوندم الانم مثل چی گرسنه ام حالا دیگه کی می تونه شب سو÷ و سبزی ÷خته بخوره؟؟؟؟:(
August 2, 2006 11:38 AM
در اعتراض به قتل اکبر محمدی
گفتگو با بینندگان
برنامه زنده کانال جدید
برنامه ای از شیوا محبوبی
چهارشنبه ٢ اوت، ١١ مرداد
٦ و نیم تا ٨ و نیم عصر به وقت اروپای مرکزی
تلفن تماس مستقیم با استودیو:
+1-323 2742 718
شماره فاکس:
+1-323 2742 722
این برنامه را میتوانید همزمان در سایت
www.pamtv.com
مشاهده کنید
August 2, 2006 11:32 AM
خدا ميدونی چه حالی می کنم ميام اينجا اول صبحی ميبنم روی تخته سياهت يه حرف درست و حسابی نوشته است و مطلبی که دارم می خونم يه چيز جونداره.
من آدم شکمويی هستم .بهت قول ميدم اگه اين شراگيم دونالد يا شراگيم برگرت راه بيفته از رشت بلند ميشم ميام تهران تا ببينم اينهمه غذای خوشمزه ای که گفتی چه مزه ای داره.
از تو به يک اشاره از ما به سر دويدن
August 2, 2006 11:07 AM
فکر کنم ارزشش رو داشت که بیدار بمونی! راستی منم به تخته سیاهت معترضم!
August 2, 2006 10:58 AM
حالا کی راه ميفته؟ تو شب بعدی که بی خواب ميشی؟!! حالا خوبه تو نصف شب که خوابت نبرده اين فکرا رو می کنی ما تو بيداری اين توهمات رو در طول روز داريم.
August 2, 2006 10:48 AM
به مقدار بسيار متنابعي!!! با افكارت موافق هستم. ميميرم واسه جايي كه خوب و دنج و غذاي خوب داشته باشه. خواستي اين كارو بكني حتماً بگو، دكورش با من
August 2, 2006 10:37 AM
ميبخشی که کامنتام دوتايی شد. ولی خواستم بگم که تخته سياه ايندفعه ات يکمی آدمو دل چرکين ميکنه. قبول دارم که جملات قصار جالبند ولی کاش بعضی تفکرات رو به اين سادگی رواج نديم. ممنون ازت.
August 2, 2006 10:29 AM
حالا اين ساندويچی رو نميشه توی شهرک خودمون بزنی که ما نخوايم ايتهمه راه تا ميرزای شيرازی بياییم؟ :) اگه زودتر به فکر می افتادی شايد الان توی ب۱ بجای اينکه بوف در حال شعبه زدن باشه شراگيم دونالد داشتيم!
August 2, 2006 10:07 AM
بابا اول صبحی توی اين شرکت دربو داغون دهنم آب افتاد حالا کی مغازه می زنی ببينيم اينقدرا هم با سلیقه هستی يا نه
August 2, 2006 8:44 AM
اول بگم که دهنمو صبحيه اب انداختی با اين پستت!!..
يک نصيحت: شب ها شام سبک بخور که اينجوری دچار توهم نشی پسر...
ديگه اينکه علت مرگ ماه پيشونی رو نميدونم چی بوده..اما اگه بخوای ادرس وبلاگشو دارم..
واما... تو همیشه انقدر زود راجع به دیگران قضاوت میکنی؟؟ دوستان من که در محل اعدام عاطفه حضور داشتن روزنامه نگار یه روزنامه که مال استان ماست بودن! خودشونم بیچاره ها خیلی منقلب بودن..واینکه گفتی چرا خاک اونجارو به توبره نکشیدن! باید بگم که اگه من یا شما اونجا بودیم میتونستیم اینکارو بکنیم؟؟؟؟
اکبر محمدی فوت شده..شما خاک زندان اوین رو به توبره کشیدی؟؟ یا اینکه اصلا میتونی اینکارو بکنی دوست من؟؟ایا ما میتونیم کاری برایرامین جهانبگلو بکنیم؟؟
خیلی چیزا از حیطه قدرت ما خارجه..ومانهایتش میتونیم فقط اهی بکشیم و شعری بنویسیم..
خوب تهیه گزارش و روزنامه نگاریم شغله...منتهای مراتب اینکه اونا بی رگ و بی وجود نیستن که گفتی ..بنا بر موقعیت شغلی مثل همه ما یه چیزایی رو باید شاهد باشن و دم بد نیارن..انقدر زود قضاوت نکن..
ودیگه اینکه شعری که برام نوشتی چند خط اخرش زیباوتاثیرگذار بود..ممنونم..
پ.ن: چقدر تو رئوفی پسر!!!!
ببخشید من سواد ندارم .چون حوصله ی خوندن مطالب شما رو نداشتم نظری ندارم.ببخشید.
July 30, 2007 8:16 PM