شراگیم
« شراگیم دونالد...! | صفحه اصلی | دلتنگی »
غیرت و بی غیرتی

داشتن تعصب و غیرت در ایران صد البته خوب است و هیچ روشنفکری در ایران پیدا نمی شود که اگر به او بگویند بی غیرت یا بی ناموس لبخند بزند و بگوید: "حق با شماست...من اعتقادی به این مساله ندارم که به خاطر وجود نازنین آن دو هسته ی خرما ! طبیعت وظیفه ی پاسبانی و حراست و نگهداری از بالا و پایین عزیزانم را برعهده من گذاشته باشد..."
حالا چرا یکدفعه مساله غیرت و تعصب را پیش کشیدم برمی گردد به اتفاقاتی که این چند روزه افتاد...از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که ده روزی از تعطیلات دو هفته ای تابستانی محل کار من می گذرد و پنجشنبه ی هفته ی پیش فرصتی شد تا به اتفاق یکی از دوستان راهی شمال شویم تا چند روزی را در جوار دوست دخترهایمان که هر دو شمالی هستند آسوده از دنیا و مافیها به سیر آفاق و انفس و تزکیه روح و روان بپردازیم و کمی تا قسمتی هم مدیتیشن نمائیم...دست بر قضا این دو نازنین که ذکر خیرشان رفت هر دو از دوستان قدیمی هم هستند و جانشان برای همدیگر در می رود و به قول معروف یک روحند در دو بدن تا جائیکه اگر کسی آنها را نشناسد خیال می کند که یک ده پانزده درصدی گرایشات لزبینی نسبت به هم دارند بس که وقت و بی وقت دست در کمر هم می انداختند و بیشتر از آنکه ما را بوسیده باشند یکدیگر را می ماچیدند...!
علی ایحال سه روز به یاد ماندنی را در جوار این عزیزان گذراندیم اما این بار موضوع انشا " تعطیلات خود را چگونه گذراندید" نیست که اگر بخواهم بنویسم بیشتر شبیه داستانهای سکسی می شود و اصلا مناسب حال و هوای این مجلس نیست و صد البته به شما هم ارتباطی ندارد...!
این دوست من که به اتفاقش عازم شمال شدم همسن و سال خودم است و در بازار برای خودش اسم و رسمی هم که نداشته باشد برو و بیایی دارد و به قول معروف دستش به دهانش می رسد و دوست دخترش را هم که به از دوست دختر من نباشد دختر بسیار دوست داشتنی و نازنینی ست عاشقانه دوست دارد و همین روزها قرار است عقدش کند و قال قضیه را بکند و فاتحه این رابطه عاشقانه را یک بار برای همیشه بخواند...!
دوست دختر من هم اگر بخواهم بیوگرافی مختصرش را بنویسم بیست و دو سه سالی سن دارد و دانشجوست و خداوکیلی آنقدر خوشگل و خوش ادا و لوند است که غیر ممکن است یک بار از خانه بیرون بیاید و ده ها متلک آبدار و یا درخواست ملتمسانه برای رد و بدل کردن شماره و از این قبیل امور نداشته باشد...!خلاصه کنم که اگر در مجلسی نشسته باشیم و این نازنین بنده هم حضور داشته باشد و آهنگ خوشگلا باید برقصن! اندی پخش شود هیچ کسی در حضور ایشان به خودش اجازه نمی دهد که جسارت کند و از جا بلند شود...!
این از این...خلاصه همه چیز خوب بود (البته به جز هوای گرم و شرجی شمال و حشرات نفرت انگیزی که گاه و بیگاه بنده را یک متر از جا می پراندند و اسباب شرمندگی می شدند و پشه های بی وجدانی که در این دو سه روز نیم لیتری از بنده خون کشیدند!) تا اینکه یک روز دوست دختر بنده در معیت دوست دختر این دوستمان قهقه زنان و شادان سر و کله شان پیدا شد و وقتی علت را جویا شدیم تعریف کردند که در مسیر که می آمدیم یک پیرمردی که قد کفتار پیری سن و سال داشت در تاکسی کنار دست دوست دختر بنده نشسته بود و در راه دستش را گذاشت روی پای دوست دختر بنده...آنقدر بانمک این ماجرا را تعریف کردند که من هم خواهی نخواهی خنده ام گرفت که ناگهان این دوست بنده رگ غیرتش شروع به جنبیدن کرد و زمین گشت شش آسمان گشت هشت و چنان الم شنگه ای به راه افتاد که بیا و تماشا کن...هرچه من التماسش می کردم که فلانی تو را به خدا بی خیال شو...یک پیرمرد که این حرف ها را ندارد و تازه دستش را روی پای دوست دختر بنده گذاشته است و به خدا دوست دختر شما دست نخورده است و وقتی خودش از این قضیه ناراحت نیست و برایش جنبه ی شوخی و خنده دارد شما چرا کاسه از آش داغ تر می شوی و خون خودت را کثیف می کنی و از این قبیل حرف ها، به خرجش نمی رفت که نمی رفت و می گفت دوست دختر شما هم مثل ناموس بنده است و اگر شما غیرت و تعصب ندارید بنده غیرت و تعصب دارم روی ایشان و خلاصه آن روز تا شب به همه ی ما زهر مار شد و کار به گریه و زاری کشید...
این ماجرا گذشت و من هم دیگر حرفی نزدم تا اینکه در راه برگشت که تنها شدیم یک بحث مفصلی با این دوستم در مورد معنا و مفهوم و فلسفه ی غیرتمندی و تعصب داشتم...از نقطه نظرات ایشان که بگذریم حرف من این بود که چه تفاوتهایی بین یک مرد و یک زن وجود دارد که مرد خود را محق میداند در تمام شئون و جنبه های زندگی یک زن خود را صاحب نظر و دخیل و ذینفع بداند که فرضا زن چه بپوشد...کجا برود...با چه کسی معاشرت کند...کجا بخندد...کجا نخندد...کجا آرایش کند...چقدر آرایش کند...کجا حرف بزند...کجا حرف نزند...اگر کسی به هر نحوی برایش مزاحمتی ایجاد کرد چه عکس العملی نشان بدهد...یعنی اخم و تخم کند...؟سرش را پایین بیاندازد و رد شود؟ داد و بیداد کند؟ با چنگ و دندان به مزاحم حمله کند؟و...
یعنی زن به خودی خود حق ندارد در مورد رفتارها و عکس العمل ها و طرز پوشش و آداب معاشرت و تمام مسائلی که مربوط به خودش، سلایقش، عقایدش و زنانه گی اش است در محیط های اجتماعی تصمیم بگیرد...؟چرا از دید یک مرد زن قبل از آنکه یک زن باشد ناموس اوست...؟یعنی زن برای خودش هویت و موجودیت مستقلی ندارد که خود راسا خوب و بد خود را تشخیص دهد و تصمیم بگیرد و باید به او گفته شود که چه بکند و چه نکند؟...
در کشورهایی مثل ایران مرد همانطور که خانه دارد...اتوموبیل دارد...کت و شلوار و کراوات دارد...کامپیوتر و میز و صندلی دارد...زن هم دارد...دوست دختر هم دارد...برای اتوموبیلش خرج میکند...رینگش را اسپرت می کند...صندلی هایش را چرم می کند...روغنش را عوض می کند تا اتوموبیل تحت فرمانش باشد...هر وقت خواست راه برود...هر وقت خواست بتواند با آن فخر بفروشد...هر وقت خواست ترمز کند و بایستد و خلاصه اسباب آسایش و آرامشش باشد... همانطور که برای اتوموبیلش خرج میکند برای زن و یا دوست دخترش هم خرج میکند...همانطور که انتظار ندارد وقتی پشت اتوموبیلش نشست اتوموبیل خارج از فرمان او حرکت کند از همسر و یا رفیقه اش هم انتظار ندارد که بعد از اینهمه خرج و مخارجی که برایش کرده است و می کند خارج از حیطه دستورات و رهنمودهای او رفتار و یا عکس العملی داشته باشد...! در ایران این یک اصل است...قانون است... عرف است که اگر پسری با دوست دخترش جایی رفت همیشه کسی که دست در جیب می کند او باشد...اصلا خنده دار است اگر با دوست دخترت بروی رستوران و بعد انتظار داشته باشی که او حساب کند...دوست دخترت این را توهین به خود میداند...! در زندگی مشترک هم مرد طبق قانون موظف است نفقه دهد...در ازای آن اختیار دارد امر و نهی کند...هروقت زنش نافرمانی کرد او را کتک بزند...اختیار دارد در آن واحد چند زن داشته باشد...اختیار دارد هروقت دلش خواست با پرداخت مبلغی زنش را طلاق دهد...اختیار دارد اگر زنش به او خیانتی کرد او را به قتل برساند...! یعنی مرد پول می دهد و در ازای این پولی که می دهد این چیزها را حق و حقوق خود میداند...و جالب است که در ایران نود درصد زنها خود را دانسته یا ندانسته به قیمتی که مرد برایشان تعیین کرده است می فروشند...
جالب بود که این دوست من برای تبرئه خودش از اتهام مرد سالاری می گفت بر خلاف تصور تو من به همسرم آزادی کامل می دهم...و مثال زد که فرض کن همسر من دوست دارد در یک مهمانی مشروب بخورد...من نمی گویم حق نداری مشروب بخوری...می گویم اگر میخواهی مشروب بخوری حرفی نیست...ولی با من بخور! یعنی بعد از مهمانی که رفتیم خانه آنقدر مشروب میخوریم که خفه شویم... (این آزادی که به همسرش میدهد مرا کشته!)
نگاه مرد سالار روشنفکر! می گوید نمی گویم آرایش نکن...میخواهی آرایش کنی؟ اوکی...برای من آرایش کن...!میخواهی برقصی...؟برای من برقص...میخواهی بلند بلند بخندی...؟جلوی دیگران نخند...پیش من آنقدر قهقهه بزن که کف کنی...!میخواهی شلوار پاچه کوتاه بپوشی...؟هیکلت قشنگ است میخواهی مانتوی کوتاه یا چسبان تنت کنی...؟حرفی نیست...برای من این کارها را بکن...
می بینید؟ در ایران زن کسی ست که در کنار مرد هویت می یابد...حتی این دید در بین خود زن ها هم وجود دارد...همین زن ها بیشتر از هر کسی مردها را متهم به بی غیرتی می کنند... همین زنها بیشتر از هر کسی انتظار دارند که مرد برایشان رگ گردنی شود...برایشان تعیین تکلیف کند...این را حق و وظیفه مرد می دانند...همانطور که انتظار دارند که برایشان طلا و جواهر بخرد...خرجشان کند...خانه و اتوموبیل و آسایششان را محیا کند...چه اشکالی دارد در ازای همه این چیزها بله چشم گو شوند؟ مگر همه ی ما در محیط اداره و کارخانه و بازار به هزار و یک نفر برای چند غاز بله چشم نمی گوییم و مگر از هزار و یک نفر حرف نمیشنویم...؟این هم کاسبی زن هاست...من اگر یک عمر هم بله چشم بگویم آنقدر نمیتوانم پس انداز کنم که یک آپارتمان 60 متری برای خودم بخرم...زنی که قرار است بدون پرداخت یک شاهی و بدون انجام هیچ کار خاصی یکشبه به خانه و ماشین و ویلا و رفاه برسد مگر دیوانه است که به کسی که معاشش را تامین میکند بله چشم نگوید...؟
این تراژدی زنهای ایرانی ست که دائم از حق و حقوق از دست رفته خود مینالند بدون آنکه نیم نگاهی به زیر بال خود بیندازند و ببینند تیر غیبی که اینچنین آنها را نسل اندر نسل گرفتار ساخته است از خود آنهاست...خود من وقتی به دوست دخترم می گویم اگر بخواهی زن من شوی باید کار خوب و مناسب داشته باشی و نیمی از هزینه های ازدواج و زندگی مشترکمان را تقبل کنی مسخره ام می کند و من را پرتوقع میداند و می گوید که اگر این حرفها را به پدرم بگویی گوز هم به تو نمی دهد چه برسد به دختر!
دوست دختر من دختر خوشگل و لوندی ست...شلوار برمودایی و مانتوی تنگ و چسبان میپوشد...گاهی لنز سبز می گذارد و اگر سر حال باشد در خیابان بلند بلند میخندد و حتی شوخی های آنچنانی میکند...اگر کسی در خیابان مزاحمش شود بسته به حال و هوایش یا چنان طرف را به باد فوحش می گیرد و بالا پایینش را یکی می کند و یا با خنده و جواب متلک را با متلک دادن سر و ته ماجرا را هم می آورد و یا اگر حوصله نداشته باشد با غرولندی می گذرد...اگر دلش بخواهد از کسی که میخواهد به او شماره ای دهد شماره را می گیرد و اگر هم نخواهد با کیف توی سر طرف می کوبد و آبرویش را می برد...دوست دختر من انسان عاقلی ست...خودش میداند که چه بکند و چه بپوشد و با چه کسانی معاشرت کند...هیچگاه نشده من برایش نسخه بپیچم که این کار خوب است و آن کار بد است...من به شعور و آزادی او احترام می گذارم...من او را همانطور که هست دوست دارم نه آنطور که مطابق میل من باشد...
دوست دختر من همیشه هرجا که می رویم دنگ خودش را حساب میکند مگر اینکه من به هر دلیلی از او بخواهم که مهمان من باشد (که معمولا کم پیش می آید!)...دوست دختر من میداند که قرار نیست در یک رابطه ی دو طرفه تمام خرج و مخارج روی دوش یک نفر باشد...دوست دختر من یک انسان کامل است و من هیچگاه خودم را قیم یا نگهبان یا مسئول رفتار و گفتار او نمیدانم...او خودش خوب میداند که اگر سوار اتوموبیل شد و پیرمردی کنار دستش نشست و پیرمرد به یاد ایام جوانی دستش را روی زانوی او گذاشت باید چه برخوردی کند...یعنی اگر واقعا برایش ماجرا جنبه توهین آمیزی نداشته و بیشتر خنده دار بوده من نوعی چه کسی هستم که رگ غیرتم قلمبه شود و فکر کنم آسمان به زمین آمده و به ناموس من تعدی شده و وظیفه ی من است که جای او عربده بکشم که آآآآی...به ناموس ما دست درازی شده...! (انگار که روی اتوموبیلم کسی خطی کشیده باشد!).... یعنی اگر من در ماشینی می نشستم و پیرزنی می آمد و دستش را روی پای من می گذاشت و من می آمدم این ماجرا را با خنده تعریف می کردم به نظر شما عاقلانه بود که دوست دخترم از شدت غیرت و تعصب کن فیکون شود؟
اشتباه نکنید...او بی نهایت برای من مهم است...اما من اهمیت دادن به او را در این نمی بینم که دائم شعور و شخصیت و اراده ی او را زیر سوال ببرم که اینجا برو و آنجا نرو و این کار را بکن و آن کار را نکن...در این نمیبینم که بی حساب و کتاب خرجش کنم و یا وعده ی خانه آنچنانی و ماشین آنچنانی و زندگی مجلل را به او بدهم...(حقیقت چون ندارم اینگونه نیستم ولی تجربه ام نشان داده که متاسفانه وقتی که داشته ام دیوانه وار و بدون چشمداشتی بخشیده ام!)
من او را دوست دارم بدون هیچ معامله و قرار دادی...او را به خاطر خودش و به خاطر خودم دوست دارم...احساسی که تا وقتی که باشد با او و فقط با او خواهم ماند.

بعد التحریر :
عذر خواهی و یک توضیح
ظاهرا نوشته بالا که نقدی بود بر روابط زن و مرد در کشورهایی مثل ایران موجب رنجش خاطر دوست همسفرم و یار نازنینشان گردیده است. ضمن عذر خواهی صمیمانه از این دو نازنین ذکر یک نکته را ضروری می دانم:
وبلاگ علاوه بر آنکه نوعی دفتر خاطرات روزانه است محلی ست برای بیان افکار و دلمشغولیهای نویسنده اش و نیز فرصتی ست برای تضارب اندیشه ها و گفتگو پیرامون مسائلی که به هر نحو ذهن صاحب وبلاگ را درگیر خود کرده است...نوشته قبل نه نقد و یا به چالش کشیدن یک شخص که نقد و بررسی یک نگرش و تفکر بود چرا که بر نقد و زیر ذره بین قرار دادن افراد هیچ هدفی مفروض نیست اما از نقد و دوباره خوانی و بحث پیرامون یک "نگرش" است که نقاط ضعف و قوت آن هویدا می شود و سره از ناسره مشخص می گردد...
نوشته ی قبل مطلعی داشت که در آن علت اینکه من به بحث تکراری غیرت و بی غیرتی (البته از نوع ناموسی اش) پرداخته ام توضیح داده شده بود و همین موضوع سبب شد که این دوست بزرگوار من تا انتهای بحث (یا لااقل در قسمتهایی از بحث) شخص خودش را مخاطب نوشته ها بداند و بالطبع از لحن نیش دار و حقیقت تلخ غیر قابل دفاعی که در تک تک سطور آن وجود داشت رنجیده خاطر شود...اما حقیقت این است که اشاره به این بزرگوار و ماجرای سفر دو روزه مان به شمال صرفا انگیزه ای برای ورود به بحث بوده و مطالب نوشته شده (مگر آن قسمتهایی که از این بزرگوار نقل قول کرده ام – و صد البته هم حرمت این بزرگوار کاملا حفظ گردیده -) ارتباطی با شخص ایشان نداشته و ندارد و صرفا نقدی ست بر بینشی غلط و متاسفانه رایج در روابط فیمابین زنان و مردان در کشوری که در آن زندگی میکنم.
به هر حال از نظر من شخصی کردن این موضوع و سختگیرانه ذره بین خرده گیری را بر روی بعضی کلمات و ترکیبات قرار دادن علاوه بر آنکه ارزش کل بحث و لزوم پاسخگویی و یا لااقل تعمق در مورد آن را لوث میکند حکایت آن مرد شتر گم گشته ای می شود که پی افسار می گشت!.

توسط در August 14, 2006 4:37 PM |
نظرات
مریم   ( web | email )

من هم همیشه با این مسئله غیرت مشکل داشتم
و به هیچ عنوان با پسر غیرتی نمی تونم کنار بیام


December 1, 2007 12:15 PM
کریم - ک - ک   ( web | email )

سلام...من توی تلویزیون برنامه حیات وحش دیدم اختاپوس میخواست جفت گیری کنه برا اینکه از دید بقیه حیوانات دریایی مخفی بمونه یک مایع کاملا سیاه رنگی شبیه مرکب از خودش پخش کرد ..وقتی اختاپوس هم روی خانمش غیرت داره ......من نمیدونم تو این حرفا رو از کجات در میاری...حتما تعجب می کنی من گاهی موافق حرفات هستم گاهی مخالف...من همیشه حرف خوب رو تحسین میکنم....در آخر بگم یکی گاهی از اسم من سو ء استفاده میکنه بجای من پیام میده ..مثل کپی قبلی...
کریم - ک - ک از قزوین



July 3, 2007 9:17 PM
کریم - ک-ک از قزوین   ( web | email )

فقط يه چيز می تونم بگم اونم اينکه نه به دوست دخترت که دقيقا به خودت به خاطر طرز تفکرت تبريک می گم. آدمايی که فکر می کنن روشنفکر هستند و با اجدادشان تومنی دوزار تفاوت دارند خيلی زيادند ولی اکثرا اگه دقت کنی می بينی همونه که کمی رنگ و لعاب امروزی به خودش گرفته. ولی برای اينکه واقعا درست و منطقی فکر کنی بايد وقت و انرژی زيادی صرف کرده باشی تا به حقيقت به اين ديدگاه رسيده باشی. واقعا لذت بردم


July 3, 2007 8:54 PM
کریم - ک-ک   ( web | email )

فقط يه چيز می تونم بگم اونم اينکه نه به دوست دخترت که دقيقا به خودت به خاطر طرز تفکرت تبريک می گم. آدمايی که فکر می کنن روشنفکر هستند و با اجدادشان تومنی دوزار تفاوت دارند خيلی زيادند ولی اکثرا اگه دقت کنی می بينی همونه که کمی رنگ و لعاب امروزی به خودش گرفته. ولی برای اينکه واقعا درست و منطقی فکر کنی بايد وقت و انرژی زيادی صرف کرده باشی تا به حقيقت به اين ديدگاه رسيده باشی. واقعا لذت بردم


July 3, 2007 8:53 PM
elham   ( web | email )

hamatorast migid bakhoda
vali zana khob bazi mardaro khar mikonanaaaa age ma naboim shomha he jor arza mishodin haan?/????????????hannn??????????????????? are bgir injash koe hahahaha'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''


May 14, 2007 12:00 AM
انسان خاکی   ( web | email )

با سلام. راجع به درستی یا اشتباه بودن متنت نمی تونم نظری بدم چون خودم مدتهاست درگیر این افکار هستم و فکر کنم هنوز اینقدر مطالعه نکرده ام که نظر بدم ولی با اجازه قسمتی از متنت را در وبلاگم نقل کردم.موفق باشید


March 1, 2007 11:06 AM
...   ( web | email )

خیلی خیلی از این طرز فکر شما خوشحالم.جای امید واریه.اما شما 1 در 1000 مرد ایرانی هستید.


February 23, 2007 3:31 AM
sadaf   ( web | email )

ey vala khosham oomad be in migan adam baba joon cheghad bokon nakon age ba age ba ye bafar doost shodi labod ye chizisho doost dashti akhe ooni ke mikhad sar ta paye heykale adamo avaz kone az aval be khatere chi oomade boode jolo?


November 16, 2006 4:07 PM
Acrisioniades   ( web | email )

http://tramadols.gergv.info/tramadol-medication.html ">tramadol medication


November 9, 2006 3:24 AM
علی   ( web | email )

jaleb bud omid varam to karetun movafaghtar bashid.mr30


October 28, 2006 1:11 AM
ناشناس   ( web | email )

من از اين مطالب خيلی خوشم امد


October 24, 2006 3:43 PM
د   ( web | email )

فقط میتوانم بگویم جواب زن خواهر مادر وناموسفروشی مثل تو سکوت است و اگر این اراجیفی که تو از ان به عنوان تمدن و.... یاد کرده ایتمدن و ... است حیوانات از تو و امثال تو متمدنتر هستند


October 7, 2006 12:08 PM
mahbobe   ( web | email )

اقای عزيز اگه اين کامنت رو ميذارم منظورم بی احترامی به شما نيست وفقط نظرم را می گويم:
در اينکه دوست دختر شما خانم با شعور وخوبی است شکی نيست ولی خود شما بيشتر مثل زالو يا انگليد .اين درسته که تمام مخارج همسرتان نبايد گردن شما باشد ولی اگر قراره هيچ کدام از مسائل او به شما مربوط نباشه پس فکر کرديد شما جز در رختخواب به چه دردی می خوريد(البته اگه نگید که اونجا هم خودش باید مشکلش رو حل کنه).البته فکر می کنم اين از تفکر مدرن شما نيست .مسله اينه که شما نمی خواهيد به خاطر هيچکس خودتونو تو زحمت بيندازيد وگرنه حتی حیوانات هم وقتی کسی برای شريکشان مزاحمت ايجاد کنه
عکس العمل نشان می دهند...خدا وکيلی پس به چه دردی می خوری؟


September 20, 2006 1:57 AM
Payam   ( web | email )

به فيلم های مطرح شده در توضيح ۸۳ قسمتهايی از فيلم crash را هم ميتوان اضافه کرد.
به هر حال اين هم از مشخصات بعضی از ما ايرانی ها است : يا چهل ستون يا بی ستون


September 13, 2006 5:08 PM
ناشناس   ( web | email )

جالبه به جديدا انقدر سايتهاي جديد كه همش به نحوي در جهت كوبيدن جامعه ايراني است ديدم
وحتي سايتي كه علنا نوشته هاي سلمان رشدي را مطرح
ميكرد كه ديدن سايت تو برام عجيب نبود فكر ميكنم همه تون
د ر يك جهت حركت مي كنيد تبليغ سكس شايد در ابتدا موفق بشيد اما در نهايت شكست
ميخوريد تاريخ اين و نشون داده


September 10, 2006 11:37 AM
tagh   ( web | email )

... دوست نداشته باشه و یا حتی لحظاتی به اون فکر نکنه.یه اماری یه جا خوندم که ۷۵ درصد ادمها دوست دارن تجربیات گذشته خودشونو بصورت عملی یاد اوری کنن ( حا لارانجام می دن یا نه بحث دیگریه )
در ضمن اگه نگاهی به قوانین طبیعی و فیزیولوژی و منش نر ها ماده هابندازی می بینی یه سری قوانین ساریه (نمی گم درسته ولی وجود داره) مثل جدل نر ها سر یه ماده. یا قضیه ناز و نیاز (کتاب جنس دوم دوبوار رو بخون) از روی این ها ندیده نمیشه گذشت
بااون دوستمون موافقم که یه ذره باینری و ارسطویی و یا این یا اون میبینی پیچیدگی و نسبی بودن احوالات انسان تو ی روابطش رو توی فیلمایی مثل چشمان باز-بسته کوبریک یا اخرین تانگو در پاریس برتولوچی یا ماه تلخ پولانسکی و توی رمان های کوندرا مخصوصن بار هستی میتو نی لمس کنی فکر کنم یه ذره رادیکال با این مساله برخورد میکنی و جای تعجب هم نداره چون همیشه اوانگارد ها برای فاصله گرفتن از وضع موجود رادیکال بر خورد می کنن.
ممنون برا نوشته خوبت


August 30, 2006 11:28 PM
ناشناس   ( web | email )

سلام
دوست عزیز . با این که بحث رو شیرین و کامل بازکردی من تو رو تو یه فضا ی اتوپیایی و عقل زده می بینم. قضایا تا حد دو دو تا چهار تا ساده شدن وهمه مطلق فرض شدند ونسبی بودن احساسات انسان ها با هم در نظر گرفته نشده
دوست شما عاشق شما هست وتو هما ا ز این موضوع اطلاع داری اما این دلیل نمی شه دوست های قبلیشو دوست نداشته ب


August 30, 2006 11:00 PM
elahe hamidi   ( web | email )

شاعر ميگه: اگه غيرت اينجوريه؟ايهاالناس! من بی غيرتم!!


August 30, 2006 4:42 PM
شراگیم   ( web | email )

اه...چقده گفتم به هر حال!!


August 29, 2006 5:17 PM
شراگیم   ( web | email )

مرسی محمد جان...به هر حال من واقعا احساسم از منطقی که برای زندگيم دارم پيروی ميکنه...به هر حال خجالت کشيدن رو فراموش کن...مهم ترين چيز اينه که برای عملی که انجام می دی پشتوانه فکری و نظری داشته باشی...اگه غير از اين باشه خجالت آوره...به هر حال خواستی در گوشم آدرس وبلاگت رو بگو...:)


August 29, 2006 5:15 PM
محمد - 20 ساله   ( web | email )

الان كه رفته بودم سراغ نوشته هاي قديميت٬ ديدم تو اولين نوشته هات هم آثار ؟ غيرتي تووت بوده. البته اونجا به شوخي مطرحشون كردي.

http://www.sharagim.net/2003/02/

هلاگيم هم خدا رو شکر يه چند وقته با يه پسره دوست شده الانم از غيبت مامان بابای پسره استفاده کردن و رفته
خونه پسره دارن کارای خوب خوب (بد بد سابق!) ميکنن

در ضمن واقعا قلم خوبي داري... مي دونم تا حالا اين جمله رو از ۱۰۰۰ نفز شنيدي ولي بذار منم ۱۰۰۱ ميش باشم!


August 29, 2006 4:26 AM
محمد - 20 ساله   ( web | email )

راستي ۱۰۰٪ با اين نوشته موافقم:

تاریخ گزارشی غالبا دروغ از وقایعی غالبا بی اهمیت است که به دست حاکمانی اکثرا رذل و سربازانی اکثرا احمق ساخته و پرداخته می شود.

ناپلئون هم ميگه:
History is a set of lies agreed upon

ای کاش می تونستم نظرت رو درباره ی مسائل اعتقادی و مذهبی هم بدونم.


August 28, 2006 10:24 PM
محمد - 20ساله   ( web | email )

شراگيم جان٬
هر چند که خيلی نميشناسمت و قبلا هم خيلی کم به وبلاگت سر ميزدم... ولی اين نوشتت خيلی توجه من رو به خودش جلب کرد.
آخه من هم يه موقع هايی چند سال پيش تصميم گرفته بودم همه چيز رو منطقی ببينم٬ اگرچه بر خلاف احساسات باطنيم باشه... اون موقع ها عقايدی اين چنين (مثل شما) پيدا کرده بودم! ای کاش می تونستم الان لينک بحثی رو که تو يکی از فروم ها بر سر همين موضوع با بقيه انجام داده بودم رو اينجا هم بذارم... يادمه اون موقع ها دچار تضاد درونی شده بودم... آخه من يهو تصميم گرفته بودم همه چيز رو فقط منطقی ببينم... یه انقلاب درونی در من در حال وقوع بود... واقعا سخت بود... حتی يادمه يه مدت افسردگی گرفته بودم... ولی هنوز هم که هنوزه موقع عمل به اين موارد در باطنم زجر می کشم٬ انگار دارم با خودم می جنگم! مثلا وقتی همکلاسی خواهرم باهاش خيلی صميمی حرف ميزنه و ميگن می خندن٬ شايد ظاهرا؛ عکس العملی نشون ندم ولی در باطن زجر می کشم!

چيزی که می خوام ازت بپرسم اينه که آيا شما هم اینجور موقع ها احساس ظاهريت با احساس باطنيت تضاد داره و يا اينکه براتون خيلی عادی هستش؟

راستش من احساس باطنيم از اينکه خواهرم با همکلاسيش می خنده ناراحت نميشه٬ بيش تر از اين ناراحت ميشم که با بقيه متفاوت هستم... يا ممکنه بقيه بهم بگن بی غيرت و يا ...

ولی وقتی منطقی فکر می کنم می بينم رفتار خواهرم به من هيچ ربطی نداره... همونطوری که من دوست دارم با دوست دخترم راحت باشم... بايد اين حق رو به اون(خواهرم) هم بدم... اون هم آدمه... اون هم نيازهاي عاطفي داره....

من انقدر از حرف ديگران درباره ی اين طرز تفکرم می ترسم که الان می خوام آدرس سايت و ايميلم رو که نوشتم پاک کنم تا مبادا کسی بفهمه من کی هستم! به نظرت واسه اين که يه آدم مثل تو شهامت گفتن ديدگاه منطقيشو پيدا کنه بايد چی کار کنه؟


August 28, 2006 10:11 PM
سورمه   ( web | email )

من با همه حرفهات موافقم اما یه چیزی را در مورد پسر ها می دونی؟ اونها هیچوقت ارزش دختر را که دنگ خودش را می ده نمی دانند. و همیشه یه جوری قالش می گذلرند. این چیزی که به یقین می گم . می دانی تازگی ها به این نتیجه رسیدم برای پسرهای ایرونی دقیقا همون دختر خوبه که تیغشون بزنه ،اونم تا خرخره . اگر یه ذره ملاحظه شونو بکنی و بخواهی اینجوری فکر کنی که دلیلی ندارد همیشه اون خرج کنه کلاه طرف پس معرکه است . ظرفیت چیز خوبیه که خدا به پسر جماعت ندارد .راستی نثرت هم خیلی باحال بود .


August 28, 2006 6:28 PM
mahyar   ( web | email )

انچه که نوشتی و از ان دفاع ميکنی.کاملا صحيح و منطقيه.اما در جامعه امروز ايران که تمام زير ساختهای فرهنگی و... در ان خرابه و مصداق (خشت اول جون نهد معمار کج.تا ثریا میرود دیوار کج)هست.این رویائیه که عملی نیست ومثل یه برجه که بخواهی بر پایه خشتی بسازی.


August 24, 2006 1:36 AM
sooski   ( web | email )

واقعيتی رو نوشتی که نمی‌شه در ميان بسياری از ايرانيان منکرش شد.


August 19, 2006 1:48 AM
صدف   ( web | email )

خيلی دوست داشتم مطلبت را شوهرهای سنتی ايرانی می خوندن شايداززبان يک مرد براشون قابل هضم تر باشه


August 18, 2006 8:05 PM
عليرضا   ( web | email )

درسته که قلمِ تو خيلي تلخ و نيشداره، ولي بدجوري صادقانه س؛ و به نظرم اين به اون مي ارزه. متأسفانه ممکنه اين قلم، خيلي ها رو ناراحت کنه که تو هم اهلِ گفت-و-گو هستي و توضيح؛ تا 30 سال بعد هم ادامه پيدا کنه، پايه اي. مي شناسم ات!


August 18, 2006 9:38 AM
محمد توكلي   ( web | email )

سلام.
خواهشا به اين نظرسنجي سراسري از وبلاگستان لينك بدهيد .
از همكاري شما متشكريم.
لينك مطلب :
http://blog.jablogi.com/archives/2006/08/post_6/


August 18, 2006 9:00 AM
غزل   ( web | email )

شراگيم جان،
با طرز فکرت کاملاً موافقم . خوشحالم که اينگونه مي انديشي.
در ضمن گمان کنم تعاريف و برداشت ها از کلمه غيرت متفاوت مي باشد. البته کاملاً‌ متوجه منظور تو شدم. اما بطور نمونه مثلاً من غيرت را آن مي دانم که اگر گرسنه اي ديدم بي تفاوت از کنار آن نگذرم و نخواهم که انساني گرسنه بماند و براي‌ سير کردنش تلاش کنم... غيرت را آن مي دانم که با بديها و زشتي‌ها از طريق خوبي و نيکي مبارزه کرد و از کنار آن نگذشت....
من فکر مي کنم غيرت تعريف شده در جامعه ما که اجازه مالکيت بر جسم ديگري را مي دهد، و چون نمي توان با زور روح کسي را مالک شد، ‌ناشي از ترس، بي اعتمادي و همچني بدنامي( بازهم بدنامي در معناي عمومي جامعه ما) و دلايلي از اينگونه مي باشد. غيرتمندان ما از شنيدن آنکه بايد کلاهشان را بالاتر بگذارند، لحظه اي آرام ندارند!!! و اين تنها بخاطر فرهنگ عقب افتاده، نداشتن قوه تشخيص و منطق مي باشد. اين را هم بگويم که اين تنها به ايران محدود نمي شود،‌در ايران و اطراف آن بخاطر وجود قواني اسلامي بيشتر به چشم مي آيد... در خارج از آن محدوده هم اگر قوانين بدين صورت نبود،‌ محشري بپا مي شد که در تاريخ هم يافت نمي شد. اينجا هم بر اثر گذشت زمان و آموزش بيشتر، کمي بهتر شده،‌اما حل نشده است.
بهرحال بحثي است بسيار گسترده که دلايل بيشمار مذهبي و تاريخي و ... دارد.
اما خودمانيم شراگيم جان،‌ بسياري‌ از مردان هستند که مايلند کلاهشان همان پايين بماند، چرا که قدرت را در زورگويي و ابراز خشونت مي دانند و فراموش مي کنند که قدرت هرکس در رفتار، دانش و شخصيتش نهفته است نه در زبانش و هستند زناني که از پايين بودن کلاه مردشان،‌خشنودند...
من نه فمنيست هستم و نه معني آن را مي دانم، اما اين روزها زياد اين کلمه را مي شنوم، و نه آخر سر فهميدم که بالاخره مفتخر شدن به آن عزت است يا ذلت؟! چراکه مسئله اصولاً دفاع از زنان نيست، بلکه از ارزشها و انسانيت است و مرداني که خود را اسير اين گونه افکار کرده اند نيز به حمايت و آموزش نياز دارند و بيشتر از هرکس ديگر ي خود را زجر مي دهند و دائم در دنيايي از توهم و ترس دست و پا مي زنند.
اين را مي دانم آن گونه که تو نيز گفتي بايد به هر کس جدا از نوع جنسيتش، به عنوان يک انسان که داراي عقل و شعور و اراده است نگاه کرد و اگر به خود حق هرگونه رفتار و انديشه اي را مي دهيم،‌بايد اين حق را هم براي ديگران قائل باشيم و تحمل پذيرش آن را داشته باشيم و تا اين بديهيات را نياموزيم،‌مبارزه براي هر گونه تغييرات اساسي و کلي،‌از ديد من،‌بيهوده است.


August 18, 2006 3:28 AM
پروشات   ( web | email )

شراگيم عزيز اين بحث شما و اين همه نظری که روی نوشته اصليتون اومده نشون ميده که ما آماده ايم عوض بشيم.
هرچند هنوز جای پيشرفت زياده. اين غيرت يا بی غيرتی بايد دو طرفه باشه. من دوست سابقم اين مشکل رو داشتم که وقتی بهش ميگفتم برام مهم نيست با دخترای ديگه بگردی یا بخندی؛ باور نمیکرد. و بعد از اينکه کلی امتحانم کرد و مطمئن شد دائم در جواب ميگفت: مگه دوستم نداری؟ من آخرش نفهميدم که اعتماد چه ربطی به دوست نداشتن داره؟ من همونقدر که از خودم مطمئن بودم به اون هم اعتماد داشتم. اما بالعکس حتی وقتی من با دوستان دانشگاه بيرون ميرفتم کلی دچار مشکل ميشديم و بساط دلخوريش پهن بود. که دوستهای من با "اون" سنخيتی ندارند و نميخواد من باهاشون بگردم! (معلومه چرا سابق نه؟)


August 18, 2006 1:38 AM
Mahshid   ( web | email )

جواب سوالت اين است که همانقدر که تو اونورا ميای منم اينورا ميام :)

در مورد دوست دخترت (‌ماجرافيکشن که نبود ؟ ها ؟ آخه يه خورده تناقض درش بود . مثلا اونجا که وقتی بهش ميگی بايد در هزينه زندگی شريک باشه مسخره ات ميکنه به آنها که بعدش گفتی نميخونه )
اميدوارم او آنقدر که گفتی عاقل باشد و بتواند درک کند که تفاوت تو با ديگر مردان از روی بی احساسی ات نسبت به او نيست و به خاطر انديشه ی آزادت است.
اين تله ای است که بسياری از زنان در آن مي افتند. تعصب های خرکی مردان را نمودی از عشق و دلباختگی ايشان ميداندند و اگر مرد تعصب به خرج ندهد برايشان اين سوال پيش می آيد که طرف لابد دوستم ندارد.
تو يه مهمونی يه خانم ایرانی روشنفکر و خواننده در اينجا يه هو فريادش بزرگ شد که آهای ..يه مرد اينجا پيدا نميشه به اين آقا يه چيزی بگه که منو دستمالی نکنه. وقتی من بهش گفتم تو که اينقدر بلند ميتونی داد بزنی چرا سر خود مرده داد نميزنی همه منو همچی نگاه کردند که انگار جن ديدند. ضمن اينکه يه مرد هم داوطلب شد که نقش سوپر من را اينجا بازی کند.
بعضی وقتا از اين برخوردهای زنها حالم به هم ميخورد.


August 17, 2006 4:17 PM
Juli   ( web | email )

چه دقيق به هدف زدي . موضوع اين متن چيزی بود که من مدتهاست توش غرقم و متاسفانه ريشه اش از يک بحث منطقی و يک تفاهم دو طرفه عميقتره.
ريشه توی احساست و آموختهايی که يه دختر ۲۳ ساله ۲۳ سال شب و روز توی اين فرهنگ و محيط باهاش زندگی کرده. عمق اين وابستگی زن به مرد متاسفانه انقدر زياده که زن برای خودش هم بدون مرد تعريف نشده. اين اون چيزیه که باعث ميشه زن به گفته تو طالب غيرت باشه. ياد گرفته با غيرت مردش موجوديت پيدا کنه. یاد گرفته و یه عمر باهاش زدگی کرده. و از طرفی انقدر همیشه پاسداری شده که ناتوان از استقلاله. میدونم که خیلی از خانمها با خوندن این جمله رگ غیرتشون میزنه بالا و با تمام قوا می خوان ثابت کنن که چقدر در زندگی مستقل بودن. ولی اگر یه نفس عمیق بکشین و به این فکر کنین که چه قدر برای اثبات استقلالتون تلاش کردین میبینین که چه قدر خودتون بهش اعتقاد ندارین. هیچ زنی برای اثبات جنسیتش تلاش نمیکنه چون برای خودش مسلًمه . اونچه که برای اثباتش تلاش میکنیم اون چیزیه که خودمون باور نداریم. پذیرفتن این حقایق با همه سختیش آسونترین بخش این بحثه. اصل سختی در تغییر اون احساساتی که بیست و چند سال با تن و روحت اجین شده و به خوردت رفته. اون ناتوانی مضمن که يک زن رو حتی از لحاظ اقتصادی وابسته به يه مرد ميکنه. به اميد روزی که بتونيم استقلال حقيقی رو بدون تلاش و بدن شعار زندگی کنيم.
از اينکه کل متن رو به حالت جمع نوشتم معذرت ميخوام. اگر جزو استثناءها هستين صحبت من با شما نبوده. ولی اگر اين حرفها بهتون بر خورد بدونين که جزو اين جمعين.


August 17, 2006 1:27 PM
mohamad   ( web | email )

سلام
از نوع نوشتنت خیلی خوشم اومد
من که تازه کارم باید یاد بگیرم
خوشحال میشم به وبلاگ ما هم سر بزنید


August 17, 2006 3:40 AM
عروسک کوکی   ( web | email )

سلام شراگيم خوب!
مرسی ازراهنماییت.....من دقيقا می خوام برم پيش فروغ!!!خدا کنه تا آخر تابستون بتونم برم....خيلی دوست دارم که اونجا رو ببينم..........مرسی بازم از لطفت.....


August 16, 2006 8:15 PM
سید حسن نصرالله   ( web | email )

اگر با خواهرت هم همين کار رو ميکردن همين جواب رو ميدادی؟(رگ گردنو ميبينی؟!) ... والله چی بگم اين طرز تفکر تو خون زن ها و دخترای ماس و همچنين مرد ها.. پيدا کردن همچين دختری مثل يافتن مورچه سياه روی سنگ سياه در شبی تاريک و ظلمانيست (امام علی !!!!)


August 16, 2006 7:05 PM
mahsa   ( web | email )

موضوع بحثتون شايد به نظر خيلی تکراری و کليشه‌ای بياد ولی واقعيت اينه که خيلی پيچيده است. شايد به اندازه‌ی عادت‌های رفتاری و سلايق تک تک ما ادما تنوع داشته باشه.من با اکثر نظراتتون تو اين پست موافق بودم ولی فکر می‌کنم يه نکته کوچولو ولی مهم‌رو فراموش کردين و اونم اينه که يه سری از ما ادما(اين خصوصيت بيشتر تو خانوما وجود داره) تو خيلی از مواقع نياز به حمايت و پشتيبانی داريم و شايد تنها چيزی که مارو تو اون لحظه اروم ميکنه و احساس مهم بودن و اهميت داشتن رو به ما ميده همين جانبداری و ساپرتيه که از طر ف عزيزانمون ميشيم که شايد اين برخورد از دور يه جور غيرتی شدن تهوع اور باشه ولی واسه ما تو اون لحظه لذت‌بخش و ارضاکننده است.البته بايد بگم هر چيزی يه حدی داره و بنا بر عادت‌های رفتاری طف مقابلمون بايد عکس‌العمل نشون بديم.حالا نميدونم تا چه حد با نظر من موافقيد...
راستی يه چندين ماهی ميشه که با وبلاگتون اشنا شدم ولی اولين باری بود که کامنت گذاشتم. اجازه هست ليکتون کنم؟؟


August 16, 2006 4:45 PM
کفتار   ( web | email )

دور زدن با ماشین آدم
بهتر از
خط انداختن رو ماشین آدم

تصور کنید زمانی را که
با ماشین آدم دور می زنند خط هم می اندازند


August 16, 2006 3:25 PM
Niki   ( web | email )

استقلال در تصمیم گیری از واجباته. زن و مردش فرق نمی کنه.
هر کی مسئول زندگی خودشه
هیچ چیزی هم نفرت انگیزتر از مردایی نیست که محیط زندگی رو واسه زنشون انقدر تنگ می کنن که انگار دستاشونو گذاشتن دور گردنشون دارن خفشون میکنن

ولی شراگیم جان همه چی انقدام صفر و یک نیست

پ ن. این چه رو تخته سیاه؟


August 16, 2006 2:47 PM
شراگیم   ( web | email )

نازنين عزيز (شماره ۴۶ و ۴۷) :
سرافراز فرموديد...:) حرفهايت از نظر من کاملا اصولی و صحيح است و به هر حال تا وقتی که رابطه بين دو جنس رابطه فروشنده و خريدار باشد همين آش است و همين کاسه...!


August 16, 2006 1:07 PM
شراگیم   ( web | email )

عروسک کوکی عزيز (شماره ۴۲) :
ممنون از لطفت...در های ظهير الدوله روزهای پنجشنبه و جمعه (اگر اشتباه نکنم ۱۰ تا ۱۲ و ۲ تا ۴ ) بر روی مراجعين باز است...البته در مورد ساعاتش مطمئن نيستم و بار آخری که آنجا رفتم تابلوی مربوط به ساعات و روزهای بازديد را برداشته بودند و فکر کنم یک حرکت خزنده ای شروع شده که به کل ظهیرالدوله فراموش شود کما اینکه در همان مواقعی هم که تابلوی ساعت بازدید آویزان بود اگر در ساعت مقرر هم می آمدی هیچ تضمینی نبود که بتوانی داخل بروی و خلاصه هر بار یک بامبولی برایت درست میکردند...به هر حال تا چند ماه پيش اينگونه بود...روزهای پنجشنبه مخصوص بازديد خانوم ها و روزهای جمعه برای بازديد آقايان است (!!!!) و به هر حال اگر با دوست پسر يا برادر يا هر مردی خواستی به آنجا بروی بايد حتما دم خادم آنجا را که يک پيرزن صد و خورده ای ساله است را ببينی و چند هزار تومانی در جيبش بگذاری تا راهتان دهد...!
اما مسيرش اينگونه است که بايد به تجريش بروی و از ميدان تجريش تا ميدان قدس نمنمک که پياده بروی ضلع شمالی ميدان قدس خيابانی ست که ماشينهای خطی نميدانم کجا اکثرا ابتدايش منتظر مسافر هستند و اگر بگويی ميخواهم ظهير الدوله بروم راهنماييت ميکنند و سر ظهيرالدوله پياده ات ميکنند...از ماشين که پياده شدی (سر خيابان ظهيرالدوله) چند ده متری داخل خيابان که بروي در انتهای خيابان؛ دست راستت پله ميخورد و به پايين می رود و انتهای پله ها سر در قبرستان (يا خانقاه) ظهيرالدوله را ميتوانی ببينی...
آنجا علاوه بر قبر فروغ که بايد بگردی و پيدايش کنی قبر کلی از مشاهير و بزرگان ادب و هنر اين مملکت هم وجود دارد که گشتن به دنبال قبر فروغ را برای کسانی که بار اولشان است به آنجا می روند لذتبخش ميکند !
(يکی نيست به من بگويد مرتيکه مگر دنبال قبر کسی گشتن لذت دارد!؟)


August 16, 2006 1:02 PM
nazanin   ( web | email )

در ادامه بايد بگم که يايه و اساس يک رابطه درست بین مردو زن صداقت است و راستی.... ..چرا این موضوع ساده رو بسیاری از مردهای ما درک نمیکنند که در ازادی مطلق خواستن برای کسی که دوستش داریم عشق به مفهوم واقعی خود شکوفا میشود و نه در اسارت و تملک


August 16, 2006 11:01 AM
nazani   ( web | email )

شراگيم عزيز درود برتو وهمه انسانهايی که درکی عميق از عشق و ازادی وزن دارند... بسيار زيبا و گويا نوشته بودی اين تلقی نادرست از زن بعنوان ارضاکننده مرد و وابستکی سرنوشت زن به مرد هزاران سال است که در جوامع مردسالار جا افتاده است و اديان اين نابرابری و فرودستی را توجيه و تحکيم ميکنند طبق تعاليم يوسيده اديان الهی گناه از زن سرچشمه ميگيرد..... همه ميدونيم که نياز جنسی يس از ميل به غذا خوردن و اشاميدن قوی ترين و طبيعی ترين انگيزه بشری است ودر مرد و زن يکسان است اينها واقعيات بديهی و زيبای زندگی هستند و نبايد موجب شرم و انکار قرار بگيرندو جهالت مذهبی منکر انست وزن را صرفا وسيله ای برای ارضای تمايلات جنسی مردان و توليد مثل ميداندو همان ناز و نياز که بدرستی بهش اشاره کردی خواستن مرد و نخواستن زن و بهمين دليل هم هست که هر زمان که صحبت از ازادی و برابری ميشود بيضه اسلام و رگهای گردن اين نرينه های متحجر ورم ميکند و ميگويند ازادی زن فساد است و اخلاقيات را از بين ميبرد.


August 16, 2006 10:37 AM
ناشناس   ( web | email )

پس چی؟؟ سکس مفتی ؟؟؟:دی


August 16, 2006 1:15 AM
قصه گو   ( web | email )

دوم اينکه تو همه چيز رو باينری می بينی يعنی يا آزادی کامل و اينکه هيچ دخالتی در زندگی هم نداشته باشين و يا اينکه طرف زنش رو (يا شوهرش رو) توی زندان بندازه مبادا با کسی رفت و آمد کنه و به غيرت طرف بر بخوره. راستش فکر می کنم مشکل از تو نباشه مشکل اينه که در ايران کلمه غيرت يک بار منفی و احمقانه پيدا کرده.
من شخصاْ با هم کلاسها و هم گروه های پسرم برای نوشيدن کافی و چای می رويم... با هم بگو بخند داريم... حتی تا جايی که نزديک بود سر پوشيدن مايو در روز presentation با يکی از اونها شرط بندی کنم که خدا دين اسلام را بيامرزد به بهانه حرام بودن شرطبندی آن را منتفی کردم!!
ولی اينها را نبايد با لاس زدن و دنبال لقمه جديد بودن اشتباه کرد. من می گويم طبيعی است که دوست پسر من غيرت (با بار مثبت کلمه) داشته باشد و دوست نداشته باشد من دائم به دنبال لقمه جديد باشم و اينکه من هم دوست داشته باشم که او دائم دنبال دخترهای جديد و به قول معروف حرمسرا داشتن نباشد. البته اگر اشتباه نکنم خود تو هم در جوابی که در ۳۴ دادی اين موضوع را قبول داری که بين مسائل روزمره زندگی و مسائلی که آدم را به قول معروف غيرتی می کند فاصله زيادی هست.


August 15, 2006 9:54 PM
قصه گو   ( web | email )

شراگيم جان اول در مورد ساده لباس پوشيدن خودم بگويم که من طبق عادت زندگی اينجام در ايران هم بيش از حد ساده لباس می پوشيدم(طوری که دخترخاله هام بهم می گفتن امل!). مرحله بعدی می شد چادر و روبنده و با اينحال خيلی متلک و غيره شنيدم... راستش را بخواهی مشکل از بعضی پسرهای بی فرهنگ ايرانی است که به هر موجود مونثی سو قصد دارن از دختر گرفته تا گربه و گنجشک!
مسئله دوم اينکه دوست پسر من در ايران با من نبود و علاوه بر آن خوب من رو مي شناسه و با شخصيت تر از اونيه که با کسی دست به يقه بشه. من گفتم که من هم احساس rape شدن می کردم چه برسه به دوست پسرم. نگفتم که اون با من بود و جنجال می کرد!


August 15, 2006 9:40 PM
عروسک کوکی   ( web | email )

سلام.......۳ساله که می خونم وبلاگت رو ولی تا حالا برات کامنت نذاشتم........چقدر خوب نوشتی شراگيم جان....خيلی خوشحال شدم که کسی رو ديدم که بعضی حرفاش با من مشترکه........ولی الان غرض از نوشتن اين کامنت يه سوال بی ربط به نوشتت بود که خيلی وقته دنبالشم و چون تو می دونی جوابش رو دارم ازت می پرسم.....از اکباتان چطوری می تونم برم ظهيرالدوله؟اونجا هر کسی رو راه می دن؟؟؟؟ببخشيد که بی ربط بود اما واقعا لازم دارم!اگه جواب بدی ممنون می شم.........ضمنا خوش به حال تو و دوست دخترت......


August 15, 2006 8:38 PM
ستاره   ( web | email )

شراگيم عزيز
آفرين ای ول دقيقاٌ باهات هم عقيده ام . ما زنها خودمونو زير دين مردها ميبريم و تعصبات بيجا و دخالت های بيدليلشونو پای عشق و علاقه و غيرت ميزاريم و يادمون ميره خودمونو فروختيم.
ولی حالتم بگيرم . خجالت نميکشی دنگی حساب ميکنی. پول دو تا ناهار و شام و دو تا نسکافه و قهوه نميکشمت که.خودت حساب کن اسکروووووووووووووووچ


August 15, 2006 5:38 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

اسم پستشم همین بود ایهاالناس من بی غیرتم http://www.sharagim.net/2003/09/post_3.html
دوستان غیرتی پیشنهاد میکنم بخونن راستی باز دمت گرم تو ۱ برنامه ریختی واسه تعطیلاتت.........


August 15, 2006 4:44 PM
tannaz   ( web | email )

خوب گفتی خيلی مثل تو با اين طرز فکر کمه من شايد ۱ نفر ديگرو فقط اينجوری ديده باشم!


August 15, 2006 4:42 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

یادش بخیر اون روزایی که تازه پیدات کرده بودم داد زده بودی ایهاالناس من بی غیرتم .... توصیه میکنم برای دوستان اسم پستی که مرتبط با این پست هست رو بگو چون من اسمشو یادم نیست به این رفیق ما راحت تر بگن بی غیرت....غیرت مرد ایرانی = هرکاری میخوای بکن به من نگو یا حداقل من نفهمم ....اقایون غیرتمند فکر میکنن براشون تعریف نمیکنن خانوماشون همه چی رو براه نه؟ شری واقعا چه لزومی داشت دوست نارت برات این داستانو تعریف کنه؟ چرا مثل همه دخترا که روزی چند تا از این اتفاقا براشون میوفته لا تا کام برای طرف مقابل تعریف نمیکنن برخورد نکرد ؟!


August 15, 2006 4:35 PM
عليرضا   ( web | email )

چشام درد گرفت شري! جواب ات به کامنت ها، از خودِ متن ات بيشتر بود... ببين، من تقريبا به طورِ کامل باهات موافق ام. فقط اگه اون کمونيست رو هم کنار مي ذاشتي، مي شدي يه رفيق فابريک!


August 15, 2006 3:44 PM
شراگیم   ( web | email )

شماره ۳۳ عزيز‌ :
اول از همه باور کنيد من نميدانم چه کسی هستيد...آی پی تان را هم چک کردم چيزی دستگيرم نشد...از سبک نوشته تان البته حدس ميزنم ممکن است سعيد ممتيک معروف باشيد که من مخلص معلومات و کشته مرده ی گوشه کنايه ها و نيش زبانش هستم...اگر حدسم درست است که خوشحالم که قدم رنجه کردید و نظرخواهی بنده را مزين فرموديد...
اما در مورد فرمايشاتتان در اينکه مکانيزمی طبيعی وجود دارد که همه فعاليتهای فیزیکی و حتی روحی ما را تحت الشعاع قرار ميدهد شکی نيست...کسی که خشمگين می شود برافروختگی اش بر اثر ترشح آنی آنزيمها و هورمونهای خاصی در بدنش است...اما همين فرد خشمگين می تواند خوار مادر طرفش را يکی کند يا اينکه ميتواند به نوعی ديگر عکس العمل نشان دهد...
اين ايده که زنان چيزی دارند که مردان خواهان آنند يعنی پذيرفتن اين اصل که زن ناز است و مرد نياز...يعنی می رسیم به همان ديد لوکس و تجملی نسبت به زن داشتن...همانطور که من به خانه و ماشین و خوراک و پوشاک نیاز دارم به زن هم نیاز دارم و باید برای رفع این نیاز بهایی بپردازم...من اصلا تا نتوانی به من چنین چیزی را ثابت کنی آن را نمیپذیرم چرا که اگر من برای ديدن دوست دخترم به شمال رفتم یکماه قبل از من ايشان برای ديدن من به تهران آمده بود...اگر من اینجا از دوست دخترم تعریف میکنم و او را زیبا و دوست داشتنی میدانم او هم متقابلا همین ها را در مورد من به دوستانش می گوید...من نميدانم کدام قانون علمی ست که زن ها را سراسر ناز ميداند و مردها را سراسر نياز...!
روسپيگری را مثال زدی...من فکرميکنم اينکه بيشتر زنان به عرضه کردن خود می پردازند و مردان برای تصاحب آنان بهايی می پردازند دليل بر رسيدن به اين اصل نيست که پس زن چيزی برای عرضه دارد که مرد برای رسيدن به آن بايد بهايش را بپردازد (حالا يا اين بها جان کندن برای تامين معاش زن باشد خواه پرداخت وجه نقد برای يکبار همخوابگی يا همان روسپيگری خودمان)...زيرا اولا اين يک اصل نيست و در خیلی از ممالک دنیا مردان خود فروش نیز به فروش تن و بدن خود به زنانی که خواهان آن هستند مشغول هستند و در ثانی این تلقین و تربیت است که نسل اندر نسل رفتارهای ما را به سمت و سویی کشانده است که امروز اکثر زنان می پندارند چیزی برای عرضه دارند که مردان در قبال استفاده از آن باید بهایش را بپردازند...چه کسی میتواند ادعا کند که در جریان یک همآغوشی زن کمتر از مرد لذت می برد؟چه کسی میتواند ادعا کند که زن کمتر به مرد نیاز عاطفی و روحی و روانی و جنسی دارد؟ پس پایه های این اصل بر چه بنیادی استوار است که زن ناز است و مرد نیاز؟
به هر حال برای من اینگونه استدلال قابل قبول نیست که بر پایه مشاهدات موجود (که مثلا اگر زنی در شهری غریب سرگردان شود بیشتر از یک مرد غریب به او پیشنهاد جا و سرپناه داده می شود) به اصلی برسیم که حقیقت (و نه واقعیت) داشته باشد...یعنی اگر قرار بر قیاس اینگونه بود همین زندگی اکثر زنان ایرانی که عمری را مثل مرغان خانگی در کنج خانه های شوهرانشان می آسایند و خرجی شان را می گیرند و حرف شنوی هم دارند و همین که اکثر مردان ایرانی خود را موظف به امر و نهی و مراقبت از نوامیس خود میکنند و قس علی هذا کافی بود که دیگر مساله ای طرح نشود که دال بر روشنفکری و یا چیز دیگری باشد.


August 15, 2006 2:33 PM
کودک پاک   ( web | email )

من به تو افتخار ميکنم شری جونم.


August 15, 2006 2:04 PM
شراگیم   ( web | email )

معلمی از بهشت عزيز (شماره ۲۶) :
اينکه شب عروسی کسی بخواهد با همسر من برقصد به نظر من چيز عجيب غريب و خيلی ناراحت کننده ای نيست...به هر حال عروس در شب عروسی با خيلی از مهمانان ممکن است برقصد و چنين چيزی اصلا در خيلی از مجالس عروسی رسم است و در نتيجه قابل قبول...
اما اينکه بخواهد با دوست پسرهای سابقش دوری در شهر بزند خب مطمئنا زياد برای من خوشايند نيست (به خصوص اگر بدانم که دوست پسرهای سابقش آدمهای ناباب يا کوچه بازاری و چیپی بوده باشند)...اما نکته اينجاست که آيا من اين حق را دارم که به صرف اينکه مساله ای خوشايند من نيست امر و نهی کنم که حق نداري چنین کنی و یا باید چنان کنی.
اولين چيزی که ذهن من را آن موقع به خودش مشغول ميکند اين است که چه چيزی باعث شده که همسر من بخواهد زمان و وقتش را با دوست پسرهای سابقش بگذراند...آيا مساله خاصی وجود دارد که من در جريان نيستم...يا فقط ميخواهند به ياد ايام گذشته دوری با هم بزنند و خاطرات گذشته را مرور کنند...در چنین شرایطی مساله ای که مرا اذیت میکند این است که مبادا چیزی وجود دشته باشد که همسرم آن را از من پنهان کرده باشد...ولی اگر به هر نحوی یقین داشته باشم که چنین چیزی نیست و رابطه ما همچنان صادقانه و عاشقانه است دلیلی برای نگرانی و حسادت وجود ندارد...و باز هم تاکید میکنم صرف اینکه من نگران باشم یا حسادت کنم دلیل بر این نمی شود که حق امر و نهی به خودم بدهم...
بگذار یک خاطره را برایت تعریف کنم...من حدود یک سال پیش دوست دختری داشتم که اولین کسی بود که در زندگی ام وارد شد و من با همه وجود میخواستم با او ازدواج کنم...در مدت سه ماهه دوستی مان از هیچ چیزی کم نگذاشتم...بعد از مدتی این دوست من که چند سالی هم از من بزرگتر بود و از نظر تحصیلات هم خیلی از من بالاتر بود به من گفت قرار است یکی از دوستان قدیمی اش از آمریکا به ایران بیاید و یکماهی هم بماند و از آنجا که در تهران آشنایی ندارد این یکماه را در آپارتمان من خواهد بود...خب من به هر حال برایم ثقیل بود که ببینم یک مرد دیگر شب و روزش را با دوست دخترم و در خانه او می گذراند...از او خواستم لااقل من را به او معرفی کند تا او بداند که من دوست پسر تو هستم (فکرمیکردم در این صورت اگر آن شخص آدم حسابی باشد به احترام اینکه دوست من دوست پسر دارد از آمدن به آن خانه صرف نظر میکرد و یا لااقل به خود اجازه نمیداد که در مدت اقامتش به دوست من نظری داشته باشد)...اما اين دوست من اين پيشنهاد را هم نپذيرفت و گفت زندگی شخصی من به او ارتباطی ندارد و نمیخواهم متوجه شود که من با کسی ارتباط و دوستی دارم...
من میتوانستم آن موقع دو پای خودم را در یک کفش کنم که محال است بگذارم چنین اتفاقی بیفتد و ال میکنم و بل میکنم و حق نداری و حس ميکنم اگر پافشاری ميکردم ميتوانستم او را (ولو به اجبار) از تصميمش منصرف کنم...اما من به خودم اين اجازه را نميدادم که برای کسی که به اندازه من از قوه فهم و شعور برخوردار است امر و نهی کنم و خيلی راحت به او گفتم اين شرايط برای من قابل تحمل نيست و به هر حال با شرايطی که تو برای زندگيت تعيين کرده ای من نميتوانم اينگونه ادامه دهم...و خيلی متمدنانه و بدون جنگ و دعوا و مرافعه از هم جدا شديم...حالا شما بگوئيد تو اهميت ندادی و لابد دوستش نداشتی و از این قبیل حرفها...اما من میگویم من دقیقا چون دوستش داشتم و آرزویم این بود که آنگونه که میخواهد زندگی کند به جای باید و نباید کردن به او از او جدا شدم...!


August 15, 2006 12:48 PM
خودت داني كي هستم   ( web | email )

قربانت گردم. تمامي رفتارهاي شما و دوستتان در رابطه با موضوع بحث يك رفتار تحميلي است كه دانش بيولوژي از آن بعنوان رفتارهاي توليد مثلي ياد مي كند و ربطي به تعقل و ژرف انديشي شما يا دوستتان ندارد. اگرچه تعقل در تعديل همه رفتارهاي ربوتيك ما حتي در سيستمهاي عصبي سمپآتيك (سيستم عصبي غير ارادي) همانند واكنش به عطسه و سرفه مي تواند نقشي داشته باشد. آيا غير اين است كه خود شما بخاطر همان دو تا هسته خرماي ناقابل كه توليد هورمون تستوسترون را رها نمي كند موجب شد به شمال بروي تا در كنار دوست دخترت خوشگلت لختي بياسائي. فكر مي كني اگر آن دو تا هسته خرما در اثر حادثه‌اي اوراق مي شد هيچ تفكري شما را به اينهمه تحسين از دوست دخترت وا مي داشت؟

اين حقيقتي در حيطه دانش است كه زنان ناخواسته چيزي دارند كه مردان ناخواسته خواهان آنند. به اين خاطر است كه هيچ زني در شهري غريب، درمانده نمي ماند چرا كه خواهان بسياري دارد از طرفي ديگر بنقل از دوست دخترت هيچكسي براي مردي در شهر غريب حاضر نيست گوزي هم خرج كند. برعكس اگر آن دو هسته خرماي ناقابل نبود برعكس گفته دوست دخترت، حاضر نبودي براي خواسته هيچ زني گوزي هم خرج كني يا خودت را به رنج اندازي. اما چون هست، مردان به ناچار براي بدست آوردنش مجبورند بهائي بپردازند. كه اين بها گستردگي متنوعي دارد از رنج پذيرش بسياري از مسئوليتهاي زندگي مشترك آغاز مي شود تا پرداخت مالي بصورت روسپيگري براي كاهش موقت از فشار هورموني.
باري اين سخن از باب تائيد يا تكذيب گفتار شما يا دوستتان نيست. بلكه يادي از حقيقتي بود تا بداني كه قلم فرسائي در اين خصوص كه ” آزاد انديشم و حاضر به خرج براي زنان نيستم“ روشنفكري نيست بلكه مبارزه با جرياني طبيعي است كه مغلوب ميدانش از پيش مشخص است.



August 15, 2006 11:40 AM
مهرداد   ( web | email )

سلام شراگیم جان
ببین آقا جان! این همه گفتی که چی؟ پس ناموس اسلام چی می‌شه؟ حالا من هی هیچی نمی‌گم. ولی فقیه چیزی نمی‌گه. انصار حزب‌الله چیزی نمی‌گه. ارهابیون هم به‌ت کاری نداره. قرار نیست که دیگه شورت اسلام رو پایین بکشی. اصلاً همین شماهایید که می‌خواید انقلاب مخملی کنید دیگه. جواب خون شهدا رو چی می‌دین؟ هان؟
از این حرف‌ها بگذریم. توجه کن، من به فمنیست‌های هوچی کاری ندارم. اما این زنانی که کلی درباره‌شان نوشتی، هیچ وقت خدا نمی‌آن از حقوق نداشته یا از دست‌رفته‌شان بگویند یا بنویسند. حالا به دلایلی که در همان حد زیاد است که گفتی. زنانی که معترضند این تیپی نیستند و صرفاً زن هم نیستند. دیگر این‌که به هر رو نباید از غیرت مردان نتیجه‌ی وارونه گرفت. این‌جا خیر چیست؟ کرامت انسانی؟ شخصیت زن به عنوان انسان؟ ببین، فکر کنم این مورد بحث باشد. اما چون در جامعه و ادبیات مردسالار می‌نویسی از غیرت و بی‌غیرتی نوشته‌ای. زن فمنیست یا به‌تر زن معترض، کرامت و شخصیت خود را در آزادی انتخاب و به کل استقلال و آزادگی می‌داند. او خود را بالغ و عاقل می‌داند که قدرت تصمیم‌گیری و انتخاب و دفاع از خود دارد. و اگر به حق‌ش تخطی می‌شود، اشکال و اشتباه متوجه او نیست بلکه متوجه جامعه‌ی بیمار و رشدنیافته است. اما در ادبیات مردسالار این موضوع را مرد تعیین می‌کند. اوست که با غیرت خود کرامت برای زن به ارمغان می‌آورد. اوست که دستور عفاف می‌دهد و اوست که مانند دوست‌ت است. دیگر این‌که فعالان زنان هم که شعار برابری می‌دهند، بیش‌تر به زنان می‌گویند که به کرامت و شخصیت نهفته‌ی خود آگاه شوند. زیر سؤال بردن این تیپی حرف‌ها و حرکت آن‌ها مثل این است که از چاپلوسی و جاسوسی کارگری کل اعتراض‌های کارگری را زیرسؤال ببریم.
به هر حال ببخشید که من رگ غیرتم برای فمنیست‌ها زد بالا!
موفق باشی.


August 15, 2006 10:21 AM
amin   ( web | email )

شراگيم عزيز كاملا با نظرت موافقم و خودم پس از ۸ سال زندگي مشترك هرگز بدون اينكه همسرم از من سوالي كرده باشه يا نظرم رو بپرسه در نحوه پوشش و رفتارش و ... دخالت نكرده و نمي كنم . چرا كه اعتقاد دارم ايشون يك آدم عاقل هست و با توجه به شاغل بودنش جامعه رو هم خوب مي شناسه و خودش مي تونه به راحتي در مورد مسايل مربوط به خودش تصميم بگيره و صد البته اگر نياز به مشورت در موردي ديد اون رو با من مطرح كنه


August 15, 2006 9:44 AM
دى ناز   ( web | email )

شراگیم وقتی نظرات رو می خونم بیشتر پی به ریشه این افکار به اشتباه جا افتاره بین مردم می برم. من غیرت و تعصب نسبت به همسر دوست دختر و فرزند دختر رو با دوست داشتن اونها خیلی متفاوت میبینم. البته یه نکته رو بگم فکر نکن این حس فقط از طرف مرد به زن وجود داره ها نه اتفاقا زنها هم همچین حسی نسبت به مردهاشون دارن اما وجه تمایز این حس در نوع بروزش هست که در مردها خیلی راحت تر و حاد تر و تند تر نمایش داده میشه و در زنها چیزی شبیه مراقبت از شوهر یا حسادت بروز داده میشه و نکته دیگه هم در این باره فرهنگ ماست که این حس رو از طرف مرد قبول می کنیم و حتی به این اندازه دوست داشتن شوهر یا دوست پسرمون هم افتخار می کنیم و همچنین برای مردم هم قابل قبول تره اما اونچه که من می خوام بگم اینه که کی گفته که اگه شب عروسی اگه داماد زنش رو بدون حجاب و با آرایش کنار دستش بشونه این یعنی که دوسش نداره کی گفته که اگه مردی واسه زنش تعیین تکلیف نکنه که چی بپوش چه جوری بخند کجا برو کجا نرو اینا میشه علاقه به زن.
نه خیر موضوع اینجاست که این نوع مردها به زن به چشم یه کالا نگاه می کنند اما از نوع لوکس که فکر می کنن دائم باید مواظبش باشند که خط نیفته. حالا جالبیش اینه که همین دسته از مردان با غیرت هر غلطی که خودشون کرده باشند عیب نیست و نشان از بی غیرتی شون نداره ولی درمورد زنشون جیزه!!!
من یه دوستی دارم که خیلی هم دختر خوشگل و تحصیلکرده ایه البته سنش یه کم بالا رفته ولی هنوز ازدواج نکرده چند وقت پیش یه خواستگار واسش اومده از ینگه دنیا آمریکا. این آقا حدود 40 سال سن داره و نزدیک 25 ساله که اونجا زندگی می کنه حالا تا اینجا مساله ای نیست ولی آقا فتوا فرمودند به این خانوم که من تو زندگیم تا حالا سکس داشتم و کم هم نبوده اما بکر بودن زنم خیلی برام مهمه و یه اصل محسوب میشه. حالا تا آخر قضیه برید جلو سکس داشتن این آقا برای خودش هیچ مشکلی نبوده ولی واسه زنش جیزه و خیلی جالبه که داره واسه گذشته زنش هم غیرت به خرج میده.
اینه که من می گم ایرانی جون به جونش کنی ایرانیه حتی اگه مریخ هم بره اون ته ته ته هممون ایرانیه.


August 15, 2006 8:50 AM
معلمی از بهشت   ( web | email )

زوجی جوان که به شدت عاشق هم بودند برای فرار از مشکلات مالی حاضر میشوند پیشنهاد میلیونر سالخورده‌ای را قبول کرده تا زن جوان یک شب با او بگذراند در قبال گرفتن یک ملیون دلار و همین همبستر شدن زن با آن مرد سبب پشیمانی شوهر جوان میشود (حتی در جامعه ای مثل آمریکا این قلمبه شدن رگ و احساس هم به نوعی در مورد همسر-نامزد- دوست دختر یا هر اسمی که میشه روش گذاشت دیده میشه.)


August 15, 2006 2:35 AM
معلمی از بهشت   ( web | email )

پیشنهاد بیشرمانه (به انگلیسی: ‎Indecent Proposal‏) (۱۹۹۳م) یک فیلم درام آمریکایی است به کارگردانی آدرین لین به هنرپیشگی، دمی مور و وودی هرلسون.

بودجه این فیلم ۳۸٬۰۰۰٬۰۰۰ دلار آمریکا و مدت نمایش آن ۱۱۸ دقیقه‌است.


August 15, 2006 2:32 AM
معلمی از بهشت   ( web | email )

در ضمن مثل دفعه ی قبل پيشنهاد می کنم فيلم زيبای (پیشنهاد بی شرمانه)را اگر نديده ايد حتما ببينيد.عميق و با تامل.


August 15, 2006 2:24 AM
معلمی از بهشت   ( web | email )

سلام جناب شراگيم عزيز.فکر کنم عاقبت اين بحث بشود مثل پست خاطر خواهي ات.به قول معروف به تعداد آدمها عقيده و نظر هست در باره ی اين موردی که مطرح کردی.هر کس بنا به شعور و تربيت و اعتقادش برداشت به خصوصی دارد.فرض کنيم مردی در شب عروسی عروسش را نيمه برهنه و آرايش کرده کنار دستش بنشاند و به عالم و آدم نشانش بدهد.به خيال خودش هم خيلی روشنفر مابانه رفتار کرده و به حقوق و آزادی زنها هم احترام گذاشته.خيلی ها ممکن است بی تفاوت باشند.خيلی ها ممکن است مرد را بی غيرت بدانند.بعضی ها به جسارت و روشنفکری مرد احسنت بفرستندو ...و اين همه بر می گردد به برداشهای آزاد انسانها.ممکن است من وقتی پيرمردی در تاکسی دستش را روی پايم بگذارد(کما این که چندی قبل نزدیک بود چنین اتفاقی برایم رخ بدهد)عملش را خيلی شنيع و نوعی بی احترامی به خودم بدانم و پيرمرد را خوکی پير فرض کنم اما اين عمل از ديد دوست دختر شما يک شوخی خيلی با مزه به نظر آيد.شما هنوز زندگی متاهلی را شروع نکرده ايد.هر چند که بارها تجربه ی روابط جنسی داشته باشيد و با دوست دخترتان سالها زندگی کرده باشيد اما تا به قول معروف سندش به نامتان نخورده باشد رگ غيرتتان هيچ گاه قلمبه نخواهد شد.خداييش اگر بعد از ازدواج با اين عزيزه ی محبوبه در همان شب عروسی مردی بخواهد با او برقصد قبول می کنيد؟يا مثلا دوست پسرهای سابقش بخواهند با اين عروس زيباو لوند دوری در خیابان بزنند بدون معيت شماچنين اجازه ای از طرف شما صادر می شود؟در مورد بحث مالی و زن بله قربان گو بودن هم دقيقا به ماله تفاهم و علاقه ی دو طرف بر می گردد.


August 15, 2006 2:21 AM
ُسوسن   ( web | email )

سلام شراگيم جوون موضوع خوبی را عنوان کردی جای بحث زيادی دارد و زياد نميشود به کارخانم ها ايراد گرفت چون وقتی نظام اجتماعی جوری رغم خورده که زنان ما ازهمه طرف درتنگايند بايد يه سری ازرفتارها را ازسوی خانمها طبيعی دانست اما ازطرفی به توانايی خانمها ايمان دارم اگربخواهند ميتوانند باکمی سختی روی پای خود بايستند و نگذارند چون برده باانان برخورد شود چرا بايد يک مرد ازهمه نوع حقوق وازادی برخورد دار باشد اما يک زن جيره مواجب بگير / اما دراينجا ودرجامعه ی کنونی درجايی که حقوق اوليه ی زن ازاو منع ميشود بهتراست خودرا محق بدانند وازمردان حق خود را بگيرند البته اين به اين معنانيست که کوتاه بيايند و چشم وبله قربان بگويند نه بايستند ومطالبه ی حق کنند اگر ندادند عزت نفس خودرا زيرپا نگذارند چشم پوشی کنند البته دامنه بحث پيرامون اين موضع وسيع است


August 15, 2006 1:46 AM
شراگیم   ( web | email )

قصه گوی عزيز (شماره ۲۱) :
غيرت يک ذره و دو ذره ندارد...اگر اعتماد متقابل وجود داشته باشد ديگر اين بحث ها منتفی ست...ولی مساله اصلی این است که در روابط ما اکثرا این عنصر وجود ندارد و به خاطر پیش زمینه های ذهنی غلط و حسادتهای بی پایه و اساس و نداشتن اعتماد به نفس دائما نگرانیم و اگر معشوقمان با مرد يا زنی احساس راحتی کرد و گفت و خنديد سریع آدرنالین خونمان بالا می رود و گوشهایمان تیز می شود و فکر میکنیم حتما کاسه ای زير نيم کاسه است...من خودم به شخصه انقدر نسبت به خودم و به احساس پارتنرم اطمينان دارم که بگو و بخند های دوستم را با اطرافیانش (که کم هم نیست!) به پای چيزی نگذارم و مطمئن باشم که دوستم همانقدر که به من نیاز عاطفی دارد به معاشرت با دیگران نیز نیاز دارد و بنا بر طبیعت سرزنده و شادابش ممکن است در دانشگاه يا محل کار يا هرجای ديگر با همکلاسيها يا همکارانش خيلی راحت و صميمی و بگو بخند هم باشد... اين قسمتی از شخصيت اوست و من حق ندارم به خاطر بدبينی يا حسادتهای نابه جا و بی مورد (که ريشه اش نه در خاطرخواهی که در رشد نيافتگی ست) دائما برای او خط و نشان بکشم که با فلانی حرف نزن يا با بهمانی بگو و بخند نداشته باش و يا هر چيز ديگر......(اینکه حالا ممکن است همکاران یا همکلاسی هایش آدمهای بی ظرفیتی باشند و فکر کنند که او دارد به قول کوچه خیابانی "پا می دهد" داستان دیگریست و مسلم است اگر من به دوست دخترم اطمینان داشته باشم مطمئن هم هستم که اولین کسی که بخواهد پا را از گلیمش فراتر بگذارد سر جایش خواهد نشاند!) همانطور که اگر جایی با دختری گفتم و خندیدم این را توهین به شخصیت و شعور و احساس خود میدانم که دوستم برگردد و من را متهم به خیانت یا بی تعهدی کند و برایم خط و نشان بکشد...!
به هر حال من ترجيح می دهم بدون بستن دست و پای خودم يا طرف مقابلم به او نشان دهم که دوست داشتن و وفاداری هيچ منافاتی با اينگونه برخوردها و مسائل روزمره ندارد...البته زمانی هست که ممکن است واقعا ما نسبت به احساس پارتنرمان به خود مطمئن نباشیم و ممکن است واقعا طرف مقابل به نحوی بخواهد رابطه دیگری را شروع کند که باز هم به نظر من باید طرفین صادقانه مسائل یا نگرانی های خود را مطرح کنند و اگر سوء تفاهم است آن را رفع کنند و اگر واقعا از هم خسته شده اند (یا یکی از طرفین این احساس را دارد) صادقانه موضوع را بیان کنند و در مورد آینده دوستی یا زندگی مشترکشان تصمیم بگیرند...ولی در هر صورت باز هم جایی برای پلیس بازی و داد و بیداد و امر و نهی و غیرت ورزی...وجود ندارد...
حساب دو دو تا چهار تاست...اگر یکی از طرفین از رابطه ای دلزده شود و به خاطر بی مسئولیتی یا هوسبازی یا هرچیز دیگر تصمیم بگیرد سر در آخور دیگری فرو کند با امر و نهی و تهدید و غیرت به خرج دادن نمیتوان احساس او را تغییر داد و همه چیز را درست کرد...آن زندگی به هر حال از دست رفته است و آن مرد یا زن را اگر با زنجیر هم ببندی باز هم آن مرد یا زن عشق را در وجود دیگری جستجو خواهد کرد...اگر هم که چنین چیزی نباشد که دیگر جای نگرانی نیست...! یعنی در هر حال غیرت به خرج دادن و امر و نهی کردن چیزی را عوض نخواهد کرد...
من که هیچوقت حاضر نیستم به قیمت زیر سوال رفتن احساس و شعور و صداقتم متوجه این شوم که طرف مقابلم برایم ارزش قائل شده است و به قولی روی من تعصب و غیرت دارد...همینطور که هیچگاه گیر ندادن ها و انگشت اتهام به سوی من نگرفتن های طرف مقابلم را حمل بر بی توجهی یا بی علاقه گی او نسبت به خودم نمیکنم...!
در مورد قسمت دوم (يا در اصل سوم) فرمايشتون عرض کنم که اگر واقعا انقدر از نيش نگاه و متلک ديگران در عذاب بوديد به راحتی ميتوانستيد با يک پوشش ساده تر حجم قابل ملاحظه ای از اين rape ! های روزانه رو کاهش بدین...اینکه در ایران (و شاید در خیلی جاهای دیگر) دخترانی که بیشتر به سر و وضعشان می رسند بیشتر متلک میشنوند حرفی درش نیست ولی مساله این است که من نوعی به عنوان دوست پسر یا همسر شما این حق را دارم که بگویم منبعد حق نداری شلوار پاچه کوتاه بپوشی یا منبعد حق نداری در فلان خیابان رفت و آمد کنی ؟ یا اصلا به نظر تو حکومت طالبان حق داشت که همه زنان را مجبور کند که با چادر و روبنده بیرون بیایند تا دیگر نه از هم قابل تمیز باشند و نه کسی متلکی به آنها بیندازد و نه توجه کسی را به خود جلب کنند...؟
ببینم این دوست پسر بیچاره شما که انقدر برای شما غیرتی می شد شما را تحت فشار میگذاشت که چه بپوش و چه نپوش و یا دائما با اراذل و اوباش و اهالی محل دست به گریبان بود؟ تو خودت به عنوان یک دختر دوست داشتی که هرکس فرضا به تو گفت که " کجا می ری خانم خوشگله؟" جوابش را از دهان دوست پسرت بشنود یا اینکه خودت سعی می کردی مساله را به نوعی (حالا یا با اخم و یا با بد و بیراه و یا با لبخند و یا بی اعتنایی) حل و فصل کنی...؟
من فکر میکنم همانطور که اگر دختری در خیابان به من متلکی نسبت به مدل مو یا مدل ریش یا طرز پوششم بیندازد (حالا یا برای مسخره کردن و خندیدن و یا برای باز کردن باب دوستی و یا هر چیز دیگری) من انتظار ندارم که دوست دخترم بیاید و به من بگوید که دیگر حق نداری با این ریش در خیابان قدم بزنی یا موهایت را این مدلی درست کنی...اگر خوشم نیاید از متلکها و برایم غیر قابل تحمل باشد مطمئنا خودم تغییراتی را در ظاهرم خواهم داد و اگر مشکلی با این مساله نداشته باشم یا بتوانم با آن کنار بیایم دیگر به هیچ کسی در این دنیا ربطی ندارد که من چه مدل مویی را می پسندم و یا چه مدل ریشی را دوست دارم!


August 14, 2006 11:40 PM
پرگلك   ( web | email )

آقا