دو هفته تعطیلی ام هم درست مثل آن شکلاتهایی که مادر بزرگم برایم سوغاتی آورده بود و فکر می کردم حالا حالاها تمام نمی شود تمام شد و از امشب باید بروم سر کار...درست مثل همین عمری که فکر میکنم حالا حالاها تمام نمی شود... ولی می دانم یک روز همانقدر غیر منتظره و ناگهانی به این نتیجه خواهم رسید که آن هم در شرف تمام شدن است و باید این بدن نازنین را با همه زجری که در این سالها برای مراقبت و تزئین و نگهداری اش کشیده ام دو دستی تقدیم کرم ها و سوسکهای بهشت زهرا کنم و خلاص.
حوصله نیست...چند روز پیش شرح زندگی کرامت الله دانشیان را میخواندم...کرامت الله دانشیان کسی بود که 29 بهمن 1352 همراه خسرو گلسرخی اعدام شد...ترانه "بهاران خجسته باد" را که دیگر ختما همه تان شنیده اید دستپخت اوست...وقتی آنها را گرفتند دوازده نفر بودند...جرمشان توطئه برای ترور و یا گروگانگیری همسر شاه و ولیعهد بود...ده نفر دیگر که در مراحل مختلف بازجویی و در جریان دادگاه که مستقیما هم از تلویزیون پخش می شد اظهار ندامت کرده و خودشان را فریب خورده و نادم معرفی میکردند از اعدام نجات یافتند...تنها گلسرخی و دانشیان به خاطر پافشاری بر ابراز عقیده و آن دفاع شجاعانه اعدام شدند...در اینترنت خیلی به دنبال نشانه ای از سایر اعضای گروه سیمرغ گشتم...رضا علامه زاده...عباسعلی سماکار...طیفور بطحایی...رحمت الله جمشیدی...شکوه فرهنگ...ابراهیم فرهنگ...مریم اتحادیه...مرتضی سیاه پوش...فرهنگ قیصری...منوچهر مقدم سلیمی...بعضی از اینها متهمهای ردیفهای بالاتر از گلسرخی و دانشیان بودند که به خاطر همکاری و اظهار ندامت تخفیف گرفتند و حکم های اعدامشان به حبس ابد و یا چند سال زندان تغییر یافت و بعد از انقلاب هم به همراه سایر زندانیان سیاسی آزاد شدند...اما هرچه گشتم در اینترنت هیچ اثری از آنها نبود...در هیچ جا هیچ اثری از آنها نیست...شاید تمام آنها امروز مرده باشند...شاید هم پیرمردان و پیرزنانی باشند که کنج پارکها و خانه ها محو و زمینگیر شده اند...واقعیت این است که از این دوازده نفر دو نفر نجات یافتند...کدامیک از آن ده نفر وقتی که لحظه ی مرگش فرا برسد آرزو نمیکند که کاش سالها پیش به همراه گلسرخی و دانشیان اعدام می شد؟ آن نقطه پایانی به هر حال بر دفتر زندگی همه ما گذاشته خواهد شد...گلسرخی و دانشیان آنقدر باهوش بودند که بدانند بیست سال یا سی سال دیگر زنده بودن به حل شدن در تار و پود زندگی و ذلت اش نمی ارزد...آنها کمی زودتر از همقطاران خود رفتند اما چنان درخشان و بی نظیر رفتند که امروز بعد از سی سال هنوز طنین صدای گلسرخی در دادگاه در گوشهای سنگین زمان می پیچد که " من برای جانم چانه نمی زنم " و جز این حرف چه چیزی میتوانست او را جاودانه کند؟
دلم گرفته است...کاش آرمانی بود که به آن اعتقاد داشتم تا میتوانستم همه زندگی ام را وقف آن کنم...کاش باوری داشتم که حاضر بودم به خاطر آن زندگی کنم یا حتی بمیرم...ایستاده ام در کنج تاریکی از زندگی ام...نه نوری ست که به سوی آن پرواز کنم و نه شعله ای ست که در آن بسوزم...شاید این بزرگترین تراژدی قرن ما باشد که آرمانی وجود ندارد تا انسان سرگشته و ناامید از زندگی به دامانش آویزد و تمام بیمعنایی و پوچی زندگی اش را با آن و در آن معنا کند.
به هر حال روزگار بدیست...این سگ هار و نفرت انگیز را که نامش زندگیست باز کرده اند تا با دهانی کف آلود پارس کند و دندان نشانت دهد اما فضای ذهنت چنان یخ بسته است که نه تکه کلوخی از جنس آرمان پیدا میکنی و نه قلوه سنگی از جنس ایمان که با آن بر سر این سگ هار بکوبی و از شرش برای همیشه خلاص شوی...!
سلام
متاسفم که انقدر دیر این وبلاگ رو پیدا کردم و مطالبش رو خوندم...شراگیم شما چند سال سن دارید؟ میخوام بدونم شما با داشتن چه اطلاعاتی به خودتون اجازه دادید راجع به آدم هایی که بهترین سالهای عمرشون رو صرف مبارزه بر علیه ظلم و بی عدالتی کردند اینطور نوشته و قضاوت کنید؟من راجع به پدر خودم منوچهر مقدم سلیمی حرف میزنم...شما از جریاناتی که به این افراد گذشته جز مطالبی چند که نوشته شده چی میدونید؟ آی آدمهای بعضا با ژست روشن فکری و مثلا پروبال بسته...باید اینو بدونید کسانی در ظاهر اظهارندامت کردند که میدونستند با کشت شدن اونها آب از آب تکون نمی خوره...باید موند و به مبارزه ادامه داد...اگر کرامت دانشیان اعدام شد به این دلیل بود که تعداد زیادی چریک مسلح تحت فرمان او بودند...کرامت باید اعدام میشد ...تصور من هم از گلسرخی یک قهرمان میهنیست...اما نه به این شدت که دوستان ذکر کردند...گلسرخی نه یک مبارز واقعا معتقد بلکه فقط شاعر خوبی بود که به در جریان یک اندیشه آزادی خواهانه قرار گرفته بود...گلسرخی تحت تاثیر افکار کرامت دانشیان عزیز در دادگاه بر روی حرف خود آن هم با آوردن مثال آزادگی از امام حسین اصرار کرد...پدر من سالهای زیادی از عمرش رو صرف مبارزه برای این مردم کرده...سالها اسیر زندان و شکنجه هایی بوده که اگر شما علی-نازنین یا شما مهشید بشنوید حتی نمی تونید باور کنید...از زمان طرح ترور شاه در کاخ گلستان که شمس آبادی کشته شد...پدرم همراه عده ای دستگیر زندانی و سالها شکنجه شد...همه ی سالهایی که مادر دردمند من بدون حضور شریک زندگیش من و برادر و خواهرم رو در شرایط سخت بزرگ کرد کجا بودید؟ پدر من حدود45 سال مبارزه کرده حدود 15 سال زندانی کشیده به خاطر شما مردمی که بلاخره به جای قدردانی لقب ضعیف و ترسو و ترحم انگیز بهش بدید؟ وای بر شمایی که اینطور نابخردانه و نادان راجع به مردان و زنانی که برای شما و فرزندانتون برای ایران عزیز تلاش کردند نظر میدید شماها که اینقدر بی مهابا به خودتون اجازه اظهار نظر میدید که یعنی بله ما هم هستیم (با عرض معذرت از بقیه نویسندگان ) برید بگردید دنبال مدارک مستندو درست...دلایل رو پیدا کنید نه اینکه با خوندن 2 تا کتاب و دیدن چند دقیقه از دادگاه و دفاعیات گل سرخی...اون هم با پخش هدفمند 2 شبه از تلویزیون اینطور قضاوت وداوری کنید و از کلمات تهی استفاده کنید...این مطالب رو بدون آمادگی قبلی نوشتم از سر غباری که از خوندن بعضی نوشته های این وبلاگ روی دلم نشست...در ضمن احساساتم رو کنترل کردم که مطلبی خارج از ادب ننویسم که امیدوارم موفق شده باشم...پدر من الان حالش بدک نیست و جز یک زندگی معمولی اما پر خاطره هیچ براش باقی نمونده...یا حق
August 13, 2007 5:10 AM
سلام
متاسفم که انقدر دیر این وبلاگ رو پیدا کردم و مطالبش رو خوندم...شراگیم شما چند سال سن دارید؟ میخوام بدونم شما با داشتن چه اطلاعاتی به خودتون اجازه دادید راجع به آدم هایی که بهترین سالهای عمرشون رو صرف مبارزه بر علیه ظلم و بی عدالتی کردند اینطور نوشته و قضاوت کنید؟من راجع به پدر خودم منوچهر مقدم سلیمی حرف میزنم...شما از جریاناتی که به این افراد گذشته جز مطالبی چند که نوشته شده چی میدونید؟ آی آدمهای بعضا با ژست روشن فکری و مثلا پروبال بسته...باید اینو بدونید کسانی در ظاهر اظهارندامت کردند که میدونستند با کشت شدن اونها آب از آب تکون نمی خوره...باید موند و به مبارزه ادامه داد...اگر کرامت دانشیان اعدام شد به این دلیل بود که تعداد زیادی چریک مسلح تحت فرمان او بودند...کرامت باید اعدام میشد ...تصور من هم از گلسرخی یک قهرمان میهنیست...اما نه به این شدت که دوستان ذکر کردند...گلسرخی نه یک مبارز واقعا معتقد بلکه فقط شاعر خوبی بود که به در جریان یک اندیشه آزادی خواهانه قرار گرفته بود...گلسرخی تحت تاثیر افکار کرامت دانشیان عزیز در دادگاه بر روی حرف خود آن هم با آوردن مثال آزادگی از امام حسین اصرار کرد...پدر من سالهای زیادی از عمرش رو صرف مبارزه برای این مردم کرده...سالها اسیر زندان و شکنجه هایی بوده که اگر شما علی-نازنین یا شما مهشید بشنوید حتی نمی تونید باور کنید...از زمان طرح ترور شاه در کاخ گلستان که شمس آبادی کشته شد...پدرم همراه عده ای دستگیر زندانی و سالها شکنجه شد...همه ی سالهایی که مادر دردمند من بدون حضور شریک زندگیش من و برادر و خواهرم رو در شرایط سخت بزرگ کرد کجا بودید؟ پدر من حدود45 سال مبارزه کرده حدود 15 سال زندانی کشیده به خاطر شما مردمی که بلاخره به جای قدردانی لقب ضعیف و ترسو و ترحم انگیز بهش بدید؟ وای بر شمایی که اینطور نابخردانه و نادان راجع به مردان و زنانی که برای شما و فرزندانتون برای ایران عزیز تلاش کردند نظر میدید شماها که اینقدر بی مهابا به خودتون اجازه اظهار نظر میدید که یعنی بله ما هم هستیم (با عرض معذرت از بقیه نویسندگان ) برید بگردید دنبال مدارک مستندو درست...دلایل رو پیدا کنید نه اینکه با خوندن 2 تا کتاب و دیدن چند دقیقه از دادگاه و دفاعیات گل سرخی...اون هم با پخش هدفمند 2 شبه از تلویزیون اینطور قضاوت وداوری کنید و از کلمات تهی استفاده کنید...این مطالب رو بدون آمادگی قبلی نوشتم از سر غباری که از خوندن بعضی نوشته های این وبلاگ روی دلم نشست...در ضمن احساساتم رو کنترل کردم که مطلبی خارج از ادب ننویسم که امیدوارم موفق شده باشم...پدر من الان حالش بدک نیست و جز یک زندگی معمولی اما پر خاطره هیچ براش باقی نمونده...یا حق
August 13, 2007 5:09 AM
سلام،
وقتی تنهائیم به اوج خودش میرسه این شعر بخاطرم میاد!
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من شرح هجران نکند قصد دل آزاری من ....
روزگاری که جنون رونق بازارم بود تو نبودی ......
شعر مرحومه خانم هدیه
میبینی دوست عزیز همه ما به نوعی درگیر این احساسات و افکار مشابه شما هستیم و در این لحظات فقط حضور یک شخصی که احساساتمان را درک کند کافیست تا از این تونل تنهایی هرچه سریعتر خارجمان کند! (بشرطی که این شخص فقط حضور و آرامش بهمراه داشته باشد!)
August 7, 2007 1:12 PM
...
چو من منزل نديده استم فراپيش
فساه است آنچه را گويم از اين بيش
***
چه بهتر زانكه بربندي لب و گوش
سپاري ره چو ما خاموش خاموش
***
چو بيني جملگان افسانه سازند
به آن افسانه نرد عشق بازند
***
تو نيز از بهر خويش افسانه اي چند
بساز و دل به آن افسانه ها بند
***
اينجا چراغي روشن است !!
April 18, 2007 5:44 AM
چه دلنشین می نویسی تمام حرفهای دل مارا .ذهن من خشکیده اندیشهام مرده حرفهای دلم را که از زبان تو می خوانم انگار قفل بسته ای بودم که باز میشوم.ذهن تاریکم روشن میشود .
March 16, 2007 12:46 AM
قشنگ نوشتی
منم خسته ام.....به وسعت تمام زندگی
بهش که فک میکنم نمیتونم 30 سال دیگه بشینم و منتظر مرگ باشم....البته اگه قرار باشه اینهمه عمر کنم قبل از مرگ فسیل میشم
February 14, 2007 2:43 PM
agha bebakhshid shoma ba man ezdevaj mikonid?/????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????
February 12, 2007 8:58 AM
salam. aghaye sahragim, shoma webloge kheili jalebi darid va kheili ham khoob minevisid.
mitoonam beporsam sharagim yani chi?
movafagh bashi.
January 27, 2007 1:57 PM
من نکته ای را در یادداشت علی آقا تصحیح کنم: آقای منوچهر مقدم سلیمی (هنرمند نقاش پیر که دلی بسیار جوان دارند) از سلامت کامل برخوردارند و در تهران زندگی می کنند.
موضع علی ( که نمی شناسمشان) را هم قبول دارم.
January 13, 2007 8:49 PM
شراگیم جان دست نوشتهای بسیار خوبی داری
امیدوارم در تمامی مراحل زندگیت موفق باشی
December 15, 2006 12:41 PM
بعضی قسمتها رو خوب اومدی ولی اینکه درمان این درد اینه که بریم فیلم سکسی ببینیم نیست.اروژا و امریکا نیومدن برا آگاهی مردم و بالا بردن فرهنگ بشین فیلم سکسی ببینن بلکه بالا بردن فرهنگ میسر نیست مگر با بالا بردن سطح تحصیل مردم و بالا بردن سلامتی روح و جسم مردم و این زمانی میسر میشه که رفاه اقتصادی بالا بره هر چی رفاه اقتصادی و درآمد سرانه یه کشور بالا بره سلامتی جامع بیشتر میشه چون مردم اینقد ژول دارن که برن تفریح کنن و برن دکتر واسه جسم و روحشون وقتی بهداشت روانی بالا بره دیگه امنیت میاد و همه چی مهیاست
وای چقدر حرافی کردم با اینکه روحیهم داغونه ولی تا دستم به کیبورد میرسه نطقم وا میشه.نمی دونم درست دارم کامنت ميذارم يا نه ولی به اون کسايی که فکر ميکنن چادر باعث ميشه از هرزگی مردا در امان باشن ميگم سخت در اشتباهين من خودم ديدم که به زنای چادری هم تنه زده شده و ۱۰۰۰۰ تا کار ديگه
September 6, 2006 9:31 PM
خورشيد مرده بود
خورشيد مرده بود و فردا
در ذهن كودكان
مفهوم گنگ گمشده اي داشت
آنها غرابت اين لفظ كهنه را
در مشق هاي خود
با لكه درشت سياهي
تصوير مي نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تكيده و مبهوت
در زير بار شوم جسد هاشان
از غربتي به غربت ديگر مي رفتند
و ميل دردناك جنايت
در دستهايشان متورم ميشد
گاهي جرقه اي جرقه ناچيزي
اين اجتماع ساكت بي جان را
يكباره از درون متلاشي مي كرد
آنها به هم هجوم مي آوردند
مردان گلوي يكديگر را
با كارد ميدريدند
و در ميان بستري از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه ميشدند
آنها غريق وحشت خود بودند
و حس ترسناك گنهكاري
ارواح كور و كودنشان را
مفلوج كرده بود
پيوسته در مراسم اعدام
وقتي طناب دار
چشمان پر تشنج محكومي را
از كاسه با فشار به بيرون مي ريخت
آنها به خود فرو مي رفتند
و از تصور شهوتناكي
اعصاب پير و خسته شان تير ميكشيد
اما هميشه در حواشي ميدانها
اين جانيان كوچك را مي ديدي
كه ايستاده اند
و خيره گشته اند
به ريزش مداوم فواره هاي آب
شايد هنوز هم در پشت چشمهاي له شده در عمق انجماد
يك چيز نيم زنده مغشوش
بر جاي مانده بود
كه در تلاش بي رمقش مي خواست
ايمان بياورد به پاكي آواز آبها
شايد ولي چه خالي بي پاياني
خورشيد مرده بود
و هيچ كس نمي دانست
كه نام آن كبوتر غمگين
كز قلب ها گريخته ايمانست
آه اي صداي زنداني
آيا شكوه يأس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟
آه اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صدا ها ...
September 2, 2006 1:14 AM
داغ آیینــه
در این برکه سکوت
من هستم و شکسته های دلم
و خاطراتی زخمی
چه داغ دلم تازه شد
کوچه باغی ست مرا
به وسعت آیینه
شقایق کاشته ام باز
در باغ آیینه
هزاران هزار
گیسوان ــ شقايق
اسیر ریسمان بــاد
دلم بی تاب
اسیر دست خستگی
روزمرگی ها چه نیشخند میزنند
نمیدانم از تبار کدام قصیده غم انگیزم
که بار هزار سال اندوه
بر پشت ناتوان دلم سنگینی میکند
جولای دوهزار و شش ...///
August 31, 2006 6:52 PM
دستنوشته های جالبی داری
بنازم به اينهمه حوصله و ظرافت..
مخلصيم...///
August 31, 2006 6:48 PM
hame in ha male in ke az khoda dori kardi.ba khoda bash hame chiz ro barat shirin mikone .
August 30, 2006 8:04 AM
يادت باشه فقط......کل ما رو تونست بخوابونه يه نفر ...من از اين زندگی جدا ميشم و ميرم و تو هيچی نميتونی بگی....
هيچ کس اينجا نيست به اين اقا تذکر بده؟؟؟
August 30, 2006 12:36 AM
سلام. ممنون که اومدی. وقتی مطلبتو میخونم یاد حرفی که ماهی سیاه کوچولو زده بود می افتم:
مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچارا با مرگ رو برو شدم .. که میشوم ..مهم نیست. مهم اینست که مرگ یا زندگی من چه اثری در مرگ یا زندگی دیگران داشته باشد.
August 28, 2006 1:16 PM
شری جونم خب راست ميگن ديگه بسه.
اخه تا کی پست تکراری بايد بخونن اين ملت.
هی برای خودت کلاس میزاری.هی میگی حسش نیست.وقتش نیست اینجوریه اونجوریه...هیچی بهش نمیگم هی ـ
من میخواستم از طرف شیرین جون کامنت بذارم اما اینا رو برات نوشتم....خب هرکی میخواد کامنت بذاره خودش بیاد به من چه!!
August 27, 2006 8:16 PM
مدت ها بود در وبلاگستان چيزی نخونده بودم که تکانم بده
خيلی در فکر فرو رفتم واقعا ازت ممنونم
فکر می کنم شاید همين پيدا کردن باوری که بتونه باعث ادامه زندگی یا انتخاب مرگ باشه خودش آرمانی بشه برای ادامه زندگيم
August 26, 2006 4:00 PM
نمی دونی وقتی پنجشنبه ديدم اينجا هک شده چه حالی شدم. اشکم داشت در ميومد. خدا رو شکر اینجابرگشت سر جای اصليش
August 26, 2006 2:29 PM
کی اپديت ميکنی شراگيم؟؟
عقده ای شدم انقدر اومدم چشمم خورد به اين واژه دلتنگی!!!!!!!
August 26, 2006 11:19 AM
متنت جالب و تأثیرگذار بود. دلتنگی هایم را بیشتر کرد! به کجا می رویم؟!
August 25, 2006 11:47 PM
سلام
آقا اگه درست می گشتی یه ردی ازشون پیدا میکردی.اینم آدرس رضا علامه زاده:
reza.malakut.org
August 25, 2006 12:10 PM
سلام
لطفا در مورد کسانیکه اظهار ندامت کردند کم لطفی نکن . در شرایط خاص آدم آدم است و هر کی به شکل خاص از موجودیت خود دفاع میکنن .
قهرمان پروری نکنیم اون چیزی که احتیاج به دفاع داره آرمان است نه افراد ... یاد گلسرخی و دانشیان گرامی باد
August 25, 2006 11:20 AM
شراگيم عزيز ....... مراقب بعضی از اين برادران حرامزاده باش که کارشون هک کردنه تعجب ميکنم چرا تو رو هک کردند خيلی بيکارند و شديدا نگران و وحشتزده ..... درضمن با نوشته جديد تخته سياه بيشتر موافقم نوشته قبلی مال هرکسی بود که خيلی OFF بود.
August 25, 2006 8:44 AM
پروشات عزيز (شماره ۳۷) :
جای شما خالی وبلاگ من امروز توسط يک شیر پاک خورده ای يک نيمچه هکی شده بود...!خدا را شکر ایشان زیاد قصد اذیت و آزار نداشتند و پسورد وبلاگ را دست نزدند و توانستم همه چیز را مرتب کنم و به حالت قبل در آورم... به هر حال هرچه بوده و نبوده زير سر همين برادرمان بوده است.
August 25, 2006 4:57 AM
سلام. امروز rss شما ping شده بود و توی Blogline یه جمله از یه نفر بنام مهرداد بود... طوری شده؟
August 25, 2006 3:45 AM
سلام شراگیم جان. امیدوارم شکلات زندگیات هیچوقت تمام نشود:)
اومدم بگم شکوه فرهنگ همون شکوه میرزادگیست که دیدم علی آقا دی کامنت ۲ گفته.
راستی تو بلدی بلاگ رولینگ تو وبلاگای بلاگفا بگذاری؟ در بلاگفا بیشتر از ۳۰ لینک نمیشه داد و اگر اسم کسی رو اضافه کنی یکی دیگه پاک میشه.
اما اگر بلاگ رولینگ رو همینجور کمپلت بذاری اون بغل خود به خود تموم لینکا درست میشه. چند نفر قیف اومدن که بلدن اما نتونستن.
تو بلدی؟ اگه بتونی آدرس لینکت هم درست میشه:))
August 25, 2006 2:39 AM
قصه گوی عزيز: (شماره ۳۴)
هيچکدام از جملات تخته سياه از من نيست..متاسفانه جملاتی رو که اسم راوی اون رو در اختيار ندارم بدون نام اينجا قرار می دهم...به هر حال ممنون از حسن نظرت...
August 25, 2006 1:54 AM
سلام شراگيم جان٬
اين جمله تخته سياهت بی نظيره... حرف نداشت واقعاْ. ببينم اين که ننوشتی که اين جمله از کی هستش يعنی از خودت هستش يا اينکه از يه شخص ناشناسه؟ خواستم بگم که نقش آدمهای خوب و يا حوادثی مثل زمين لرزه ها و آتشفشانها رو هم بايد در نظر گرفت ولی ديدم اين جمله اينقدر غالباْ و اکثراْ داره که هيچ ايرادی نمی شه بهش گرفت!
August 24, 2006 10:02 PM
آدما با حرفا و عملشون بزرگ ميشن نه تنها با حرف و گلسرخی يکی از اونا بود که حرف زد و عمل کرد و جاودانه شد
August 24, 2006 8:31 PM
رفيق، گوينده ي اين تخته سياه ات يادش رفته در مورد نقشِ خودِ تاريخ نويس ها بگه!
هرچند من به آدماي بزرگي هم که تاريخ رو ساخته ن ايمان دارم. به نيوتون ايمان دارم، و به اسلافِ بزرگ اش: گاليله و کپرنيک و کپلر؛ به کانت و دکارت؛ به مارکس و فرويد و داروين؛ به لاک و ولتر؛ به نيچه؛ به اينشتين؛ به مادر ترزا و خيلي هاي ديگه که اسم شون از قلم افتاد، يا من دانش ام به شناختِ اونا نرسيده...
البته چون گفته «اکثراً» رذل؛ ديگه حرفي از حاکماني مثلِ آبراهام لينکلن نمي زنم.
August 24, 2006 8:09 PM
حالا ديگه کامنت مارو پاک ميکنی با معرفت؟؟باشه اشکالی نداره...
August 24, 2006 11:16 AM
حالا ديگه کامنت مارو پاک ميکنی با معرفت؟؟باشه اشکالی نداره...
August 24, 2006 11:15 AM
سلام ..من دفعه اولم نیست که نوشته تو میخونم ولی دفعه اولم که دارم نظر میدم . بنظر من تو حق داری ما ها بی هیچ هیجان و التهاب کشداری داریم زندگی می کنیم آرمان واسمون مفهوم نداره چون مصداق خارجی برای چیز هایی که می خاهیم و اینکه کی باشیم که بعد از هفده هجده سال درس خوندن وجودمون تو جامعه لازم باشه...نداریم ولی بهت حق نمیدم که ندونی چه جور باید زندگی کنی ما بخاطر چیزهای بزرگی زنده هستیم اگه بدونیم...به من یه سری بزن اگه خواستی
"سالهای سرگردانی"
August 23, 2006 4:06 PM
چرا راجع به آشی به نام احمدی نژادکه حاصل دسپخت امثال خودت و همپالکی ها در ایران وسردمدارانتان مث عباس معروفی در خارج است حرفی نمی زنی . اگه شماها مواظب رفتار سیاسی تان بودید و می رفتین رای می دادین حالا دچار این مصائب نبودیم .
August 22, 2006 4:50 AM
چرا راجع به آشی به نام احمدی نژادکه حاصل دسپخت امثال خودت و همپالکی ها در ایران وسردمدارانتان مث عباس معروفی در خارج است حرفی نمی زنی . اگه شماها مواظب رفتار سیاسی تان بودید و می رفتین رای می دادین حالا دچار این مصائب نبودیم .
August 22, 2006 4:49 AM
شراگيم ميدونی از کدوم پست هات دوست دارم الان؟! يه چيزی مثل گزارش ۱۶ آذر...دلم برای خوندن يه مطلب اونجوری و خنديدن اونجوری تنگ شده...!!
August 21, 2006 5:44 PM
زمان و محيط انجام کار خيلی تاثير زيادی دارند .بعضی وقتها آدمها جوگير گير ميشند و يه کارهای ميکنند که شايد درصد زيادی به علت جو و تفکرات آنی باشد (اصولا هر انسانی سیر فکری دارد که تغییر میکند).من درمورد اين انسانهايی که شهيد ميشوند نظری نميدهم ولی اصولا کاری که بر اثر جو گير شدن باشد (نه پایه و اساس منطقی ) را تاييد نميکنم.حالا ميخواهد حزب باشدو ميهن پرستی باشد و غيرت بازی (خوراکه خودت!!)خدا و پيغمبر باشد و يا هر تفکری بر خلاف تمايلات خودپسندانه انسانها باشد به نظر من بعدا که از فضا دور ميشويم کمی (غیر عاقلانه ) ميشوند.بر عکس اگر درسمت حس خودخواهی (نه با بار منفی) انسانها باشد حد اقل بعداز گذشت زمان هم علت رفتار فرد را درک ميکنيم (و حتی در دل تایید ) هم ميکنيم.حتی اگر در ان زمان نام خيانت بر آن گذاشته باشند.(الان ما میتوانیم درک کنیم چرا ندامت نامه را امضا کردند ولی درک واضحی از حس آن دو نفر نداریم).
بهرحال نوشته ات ۲۰ است!
August 21, 2006 8:48 AM
شراگیم جان، از اسم کتاب و توضیحت خیلی ممنونم.
راستی یک چیز جالب، گویا قبل از انقلاب و همین اوایل انقلاب هم خیابانی به اسم گلسرخی بوده که بعد اسمش عوض شده. الآن نمیدونم اسمش چی شده. اما به هر حال جالبه که تو اون دوره اسم خیابان خسرو گلسرخی بوده.
در کل گلسرخی آدم دوستداشتنیای است. شخصیت جالبی داشته. یعنی میخوام بگم هنوز هم هست. همین!
موفق باشی.
August 20, 2006 5:44 PM
آرمان چيزيه که خودت واسه خودت درست می کنی. شخصیه
هر کی که آرمانش مال خودش بود تا آخر پاش وايساد
هر کيم که آرمانش مال دیگران بود يه جايی از راه خداحافظی کرد
شهادت در راه آرمان به نظر من مسخرست چون آرمان مال زندگی کردنه نه مردن
August 20, 2006 3:18 PM
شراگیم جان.
شکوه فرهنگ با اسم شکوه میرزادگی مینویسد الان . نمیدانم اسمش را عوض کرده یا اسمش دو قسمتی بود و قسمت دوم را استفاده میکند. او را در اینجا پیدا کن
http://www.puyeshgaraan.com/index.html
این وبلاگ علامه زاده است. در هلند است و فیلمسازی میکند نمایشنامه مصدق آخرین کارش بود.
http://reza.malakut.org/
بطحایی مدتی عضو شورای مفاومت بود فکر میکنم انگلیس است .
عباس سماکار سوئد در یوتبوری زندگی میکرد و الان به آلمان رفته و یکی از فعالین سیاسی در آنجاست.
از اینها خبر داشتم. راستش را بهت بگویم کمابیش از نظر سیاسی با همه هم مشکل دارم. یعنی با هیچ کسی رابطه شخصی ندارم و از هیچ کسی دفاع نمیکنم
اما شراگیم جان.
۱۲ نفر دستگیر شدند و دو نفر اعدام.
در آن زمان زنده ماندن در چنان شرایطی اظهار لهیه سیاسی و توبه و تملق گویی بود.
اینها چنین کردند و زنده ماندند . آنها نکردند و مردند.
همه ی آدمها یک جور نیستند شراگیم جان. همه شجاع نیستند. همه مقاوم نیستند. این ارزشگذاری ها از همان فرهنگ شهید پروری بیرون آمده.
راستی اگر خودمان ، من و تو ، در شرایط آنها قرار میگرفتیم ، چه میکردیم ؟مقاومت میکردیم و یا راه ساده تری را انتخاب میکردیم ؟
امروز و در این شرایطی که ما هستیم ، این جوابها ساده به نظر می ایند شاید. اما ....
شراگیم جان... من اینگونه قضاوت نمیکنم.
August 20, 2006 12:50 PM
نمی دونم چرا همیشه از روی یاد داشت تخته سیاهت می تونم حدس بزنم امروز با چه جور نوشته ای روبرو میشم.
جالب نیست ۱۲ سال درس خوندن و ۴ سال لیسانس هم روش هیچی از آدمهای بزرگ مملکتمون اطلاع نداریم. امثال مثل گلسرخی که پای آرمانهاشون بمونند کم پیدا میشند.
یادمه چند سال پیش وقتی کتاب ۵۳ نفر بزرگ علوی رو می خوندم فکر می کردم آیا خودم می تونستم اونهمه زندانی کشیدن رو بابت آرمان و یا هدفم تحمل کنم یا نه؟
August 20, 2006 12:08 PM
sheragem jan beveve ke kheylee khob menenese man az khondan neveshtehat kheylee lezat meebaram
August 20, 2006 11:04 AM
یه بچه دبستانی بودم که محاکمه گلسرخی و دانشیان رو از تلویزیون تماشا کردم . از سیاست و مبارزات چریکی چیز زیادی حالیم نبود . فقط صلابت و چشمان نافذ گلسرخی در ذهنم مونده که با چه شهامتی سینه سپر کرده بود در جلسات باصطلاح دفاعیه و شهر زیبائی از خودش که در اخر جلسه اونو زمزمه کرد : و روزی که خلق بداند هر قطره خون تو محراب می شود ای فدائی ای چریک ..... !
August 20, 2006 8:39 AM
چه بگويم سخنی نيست می وزد از سر اميد نسيمی ؛ ليک؛ تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به رهش نارونی نيست . چه بگويم سخنی نيست. در همه خلوت اين شهر ؛ اوا جز زموشی که دراند کفنی نيست. ور نسيمی جنبد؛ به رهش نجوا را؛ نارونی نيست چه بگويم؟ سخنی نيست.
August 20, 2006 7:34 AM
درضمن برای اين فضای منجمد شده ذهنت هم يه کاری بکن که بدجوری يخ بسته نور هست اميد هست و روشنايی تا دلت بخواد ..... کافيست که از سايه بيرون بيايی و بيتفاوت نباشی به انجه که در سرزمين تو ميگذرد. برای اينکه بدانی هنوز هم هستند و بيشمارانند انسانهايی که معنا و مفهوم زیبای زندگی و مبارزه رو دریافته اند و با تلاشی در خور تحسین بر این باورند که میتوان دنیای بهتری ساخت که شایسته نام انسان است به اين سايت سری بزن. IranTelegraf.com
August 20, 2006 7:18 AM
شراگيم عزيز..... تازه داشت يه جورايی ازت خوشم ميومد برای نوشته يست قبليت که خرابش کردی....... کلا با نگاه و ديدی که تو بزندگی داری موافق نيستم اولا که زندگی سگ هار نيست ولی سگهای هار بسيار دارد و اين وظيفه من و توی انسان است که فکری براش بکنيم زندگی بسيار زيباست و مفهوم عميق ان تاثيری است که ما بر زندگی ديگران ميتونيم داشته باشيم وبرای درک اين مفهوم ابتدا بايد هدفمندباشيم نسل تو ميتواند خسته باشد ولی حق ندارد نااميد و بی تفاوت تنها نظاره گر و مرثيه خوان باشد. انسانهای والايی که برای عقايد و ارمانهای انسانی و زمينی خودشون اگاهانه تاکيد ميکنم اگاهانه (نه ابلهان مغز شویی شده با کلیدهای بهشت بر گردن) يای در راه مبارزه با ظلم و ستم و استبداد گذاشتندوجان باختند انسانهای ارزشمندی بوده و هستندواز من و تو بيشتر عاشق زندگی بودند اگه نسل تو خودش رو به کوری و کری و خواب نزنه ميتونه هزاران کلسرخی و جزني هارو زنده در سياهچالهای نظام جنايتکار اسلامی و بيشتر از ان رو در گورستان خاوران ببيند که حتی نامی هم بر گور خود ندارند.
August 20, 2006 6:39 AM
سلام چرا نويسنده نميشی؟بنظرم خيلی از حرفهای نگفته رو در زمينه های مختلف به نحو کا مل و دوست داشتنی ميگی
August 20, 2006 4:37 AM
عاشق شو ور نه روزی
کار جهان سر آيد...
ناخوانده نقش مقصود
از کار گاه هستی ...
August 20, 2006 12:26 AM
مهرداد عزيز (شماره ۵) :
نام کتاب (( راوی بهاران)) نوشته انوش صالحی (نشر قطره) است...بيشتر کتاب حول دانشيان دور می زند و زياد در آن به گلسرخی و نقشش در نقشه سوء قصد به وليعهد اشاره نشده است...در مورد دانشيان نيز تا آنجا که من از جريان نوشته ها و محاکمه دستگيرم شد جرمش سنگین تر از سایر اعضای شبکه سیمرغ نبود...و علت اصلی اعدامش همان سرسختی و پافشاری بر آرمانهایی بود که سایر اعضای گروه برای نجات جانشان آنها را نفی کردند و توبه نامه نوشتند...به هر حال طرح ترور و يا ربايش وليعهد طرحی بود که فقط در مورد آن فکر و صحبت شده بود و هيچوقت زمينه اجرايی پيدا نکرده بود...!
August 19, 2006 11:00 PM
اين روزها حرفهای شاد هم خنده به لبهايم نمياورد اما با اين ابديتت دلم بسيار گرفت
August 19, 2006 9:58 PM
"ضعیف و ترسو و ترحم انگیز" شراگیم جان؟ فکر کنم هر کدام ازما رو ببرند پای دار به راحتی آب خوردن ندامتنامه امضا کنیم. خیلی راحت حکم میدهی ها، خودمونیم. :)
فکر کنم اگر خود گلسرخی رو هم امروز زنده بشه همین کار رو بکنه. خیلی از مبارزان کهنه الان میگن آرزو میکنیم به جای اینهمه آرمانگرائی ای کاش از قلم و زبانمان برای فرهنگ و آدمسازی استفاده کرده بودیم تا ساختن کوکتل مولوتوف و عملیات چریکی.
August 19, 2006 9:09 PM
شاید این بزرگترین تراژدی قرن ما باشد که آرمانی وجود ندارد تا انسان سرگشته و ناامید از زندگی به دامانش آویزد و تمام بیمعنایی و پوچی زندگی اش را با آن و در آن معنا کند.
اين جمله ات بی نظير بود. با تمام وجود لمسش کردم چون خودم بارها کمبودش رو تو زندگيم احساس کرده ام و حسرت خوده ام.
August 19, 2006 9:06 PM
سلام شراگیم عزیز!
خیلی ناامید نباش. من هم با علی موافقم. هر چند آرمانگرایی را نفی نمیکنم. اما شهادت را چرا. به نظرم شهادت یک جور تصور سرکوب آرمانهای نهتنها یک نفر بلکه یک ملت است.
هر چند در کتاب داد بیداد حاجبی، عطفه جعفری که تنها بازماندهی یک خانه تیمی بوده، مدتها بعد از بازداشت آرزو میکرده جای رفقایش شهید یا کشته میشد و البته فکر کنم حالا چنین فکر نکند. یعنی میخواهم بگویم فقط یک اتفاق است. وگرنه خودکشی هم در کار است.
اما در مورد دانشیان و گلسرخی، لطف میکنی نام کتابی را که خواندهای بنویسی. چیزی که در بعضی کتابها در مورد آنها نوشتهند، این است که آنها واقعاً قصد کاری نداشتهند و صرفاً شاه جهت ارعاب دیگران آنها را چنین محاکمه کرده و به همین خاطر هم جلسه دادگاه علنی بوده. اما خلاف تصور شاه، جلسه دادگاه عملاً نتیجه معکوس برای شاه داشتهست. به هر حال میخواهم بدانم واقعاً قصدی بوده یا نه. چون یک تحقیق هم در مورد گذشتهی چپ دارم، برایم مهم است.
موفق باشی.
August 19, 2006 8:19 PM
سلام. خواستم درباره شکوه و علامه زاده بنويسم که ديدم قبلا کسی نوشته. درباره گلسرخی به انگليسی مطلبی در سايت ايرانيان هست.
http://www.iranian.com/History/2003/March/Golesorkhi/index.html
August 19, 2006 8:10 PM
علی نازنین (شماره ۲) :
ممنون از اطلاعاتی که دادی...سایت رضا علامه زاده را پیدا کردم و نیز سایت شکوه میرزداگی را ( که چون من به دنیال شکوه فرهنگ بودم پیدایش نکرده بودم)...خیلی برایم جالب بود که بدانم بازماندگان آن واقعه امروز کجا هستند و چه میکنند...به هر حال اینها همه در زمان خود انسانهایی یک سر و گردن بلند تر از خیلی از هم نسلانشان بودند...اما وقتی همینها در کنار غولهایی مثل دانشیان و گلسرخی قرار می گیرند ضعیف و ترسو و ترحم انگیز جلوه میکنند...!وقتی میگویم بلند تر نسبت به کسانیست که درد را نمی بینند و یا جرئت فریاد زدن ندارند...کسی که درد را نمی بیند اصلا انسان نیست...کسی که درد را می بیند و فریاد نمی زند یا در ظلم ذی نفع است و یا ترسوست و کسی که بعد از فریاد زدن با اولین تازیانه توبه نامه مینویسد ضعیف و ترحم بر انگیز است...!
به هر حال زندگی برای خیلی ها آنقدرها هم مهم و با ارزش نیست که آدم به خاطرش شرافت انسانی و آرمانهایش را بفروشد و یا پای ضحاکنامه ای را امضا کند...چرا که غریزه زنده بودن و با چنگ و دندان برای چند روز بیشتر زندگی کردن مبارزه کردن چیزی ست که در تمام گونه های گیاهی و جانوری که فاقد شعور هستند به طور یکسان وجود دارد و لااقل از دید من چیز متعالی و ارزشمندی در آن نیست... این را حتی دانشیانی که اعتقادی به بهشت و حوری و غلمان هم نداشت میدانست...کسی که طبق غریزه ارزش هایش را برای چند ماه و چند سال زندگی بیشتر نفی میکند و یا همرزمانش را می فروشد هیچگونه و با هیچ فلسفه ای عملش توجیه پذیر نیست...
به هر حال خیلی دلم میخواست بدانم این گروه تواب امروز کجا هستند و چه میکنند...ظاهرا بعضی از آنها هنوز برای آزادی و برابری و آگاهی بخشی به نسلهای جدید مبارزه و تلاش میکنند اما از نظر من که یکبار آنها را در مواجهه با مرگ دیده ام دیگر آرمانهایشان چیزی جز لقلقه ی زبانشان به نظر نمی رسد.
August 19, 2006 6:15 PM
شراگیم عزیز / نمیدونم چند سالته / ولی این یادداشتت آنقدر اثر گذاشت که وادارم کند برم بالای منبر / آرمان البته چیز خوبی ست / اسمش هم روشه / یعنی آرزو / شاید هم دست نیافتنی / از این دو نفر، من گلسرخی را از نزدیک می شناختم / و از همان نسلم / الان که اینجا نشسته ام، فکر می کنم اگر گلسرخی زنده بود / خیلی بهتر بود / از این افرادی که تو نام برده ای برخی ها را که می شناسم هنوز زنده اند / و کم و بیش همین طور فکر می کنند که من / خانم شکوه میرزادگی(فرهنگ) / همان سال ها از شوهرش ابراهیم فرهنگ جدا شد / و حالا همسر اسماعیل نوری علاء ست / مقدم سلیمی، یک آذری بسیار نازنین، این سال ها بیمار در خانه است / رضا علامه زاده در هلند است و فیلمساز است و کارش هم خوبه / عباسعلی سماکار ساکن آمریکاست و نویسنده است (عجیب است که نام این دو تا را در اینترنت پیدا نکرده ای چون هر دو سایت دارند / مریم اتحادیه و طیفور بطحایی را هم میدانم که زنده اند / باری، بودن شراگیم، در هر شکل و شمایل، بهتر از نبودنش است / این تصور شهید شدن باید یک روز از فرهنگ ما محو بشود / ارمان هم، در حد آرزو، برای زیستن است / اگر قرار باشد زندگی برای آرمان داده بشود / بهتر است همان مذهب را برگزینیم، چون دست کم یک امیدی هست که آخرتی باشد، و بهشتی و حوری و غلمان! / فکر می کنم همه چیز در حد اعلای خودش / باید در خدمت زندگی باشد. / و گرنه من همان خاکم که هستم / پایان سخن رانی دانشمند محترم، اقای راشد!
سلام من نمي دونم كي اين رو نوشتي اما من اين رو 20 شهريور 86 خوندم و دلم مي خواهد اظهار تاسف كنم از اينكه هميشه كم خوانده ها و پر گفته ها علمدار صحنه شده اند به طرز تلقي شما كاري ندارم و به نگاهتان به جرياني كه به اعدام شهادت گونه كرامت دانشيان و خسرو گل سرخي انجاميد به انهم كاري ندارم اما در مورد شخصيت ها كه گفتيد نمي شناسيد
رضا علامه زاده با بردن نمايش مصدق به صحنه اداي دين كرد
خوشحالم كه ماند و صداي مظلوميت دكتر محمد مصدق را به گوش بسياري رساند
شكوه ميرزادگي همكار اسماعيل نوري علا و از فعالان عرصه دفاع از آرامگاه كورش كبير مي باشد
عباس سماكار نيز كتاب من يك شورشي هستم را در تو صيف همان وقايع نگاشت
ايرج جمشيدي نيز روزنامه آسيا را به دست انتشار سپرد كه تا كنون 2 بار توقيف شده است
لزوما هر جان باختني به مفهوم حقانيت نيست هر چند هر شهادتي و هر مرگ ايستاده اي و هر شجاعتي قابل ستايشي وصف نا پذير است
September 12, 2007 2:33 PM