دو سال یا ده سال...مساله این است!
دیروز از کسی شنیدم که اگر مادری که سیتی زن آمریکاست برای فرزند پسر بالای 18 سال (و البته مجرد) خود فرمهای مربوطه را پر و تقاضای گرین کارت کند بین 8 تا 10 سال طول می کشد تا گرین کارت برای آن شخص بیاید...
کسی که این مطلب را به من گفت انسان موجهی بود و با اطمینان کامل حرف می زد و ادعا داشت که چند نفر از بستگانش همین شرایط را داشته اند و الان سالهاست که در انتظار روادید ورود به امریکا به سر می برند...می گفت سریعترین راه برای گرفتن اقامت امریکا ازدواج با یک آمریکائیست که آن هم ممکن است تا دو سال پروسه زمانی اش طول بکشد...!
این حرفها برای من که شمارش معکوس برای رفتن به آمریکا را شروع کرده بودم غیر قابل تصور و بیش از حد دردناک بود...یک لحظه پیش خودم فکر کردم نکند واقعا چنین باشد و مادرم برای دلخوش کردن من به خیال خود با دروغهای مصلحت آمیز سعی داشته که انتظار و زندگی را برای شاخ شمشادش آسانتر کند...(مادرم به من گفته بود که تا دو سال بعد از اقدام کردن برای من گرین کارت من حاضر خواهد شد و در صورت ازدواج با یک تبعه آمریکا این پروسه زمانی شش ماهه خواهد بود.)
برای من بی اندازه مهم است که بدانم حدودا تا چند سال دیگر ایران خواهم بود...اگر کسی در این زمینه اطلاعاتی دارد و یا با منابع و افرادی در تماس است که میتواند اطلاعات موثق برای من بگیرد دریغ نکند...به خدا انقدر ها هم نازک نارنجی نیستم که اگر حتی بدانم تا اخر عمر محکوم به زندگی در این ویران سرا هستم دچار افسردگی و احیانا جنون شوم...فوق فوقش دوچرخه ام را بر میدارم و با یک شعار دهان پر کن راه میفتم دور دنیا و تازه کلی هم معروف می شوم و هر روز برایتان از دیدنی ها و اتفاقات سفرم مینویسم...شاید هم بروم زن بگیرم و چهار دستی بچسبم به همین زندگی سگی...! به هر حال مواجهه با تلخترین واقعیت ها هم بهتر از سر فرو کردن در برف است...
تو را به خدا یکی به من بگوید من چند سال دیگر ایران هستم.
بعد التحریر:
با عرض شرمندگی حدود 48 ساعت به علت تمام شدن پهنای باند این وبلاگ قابل دسترس نبود که با هماهنگی که با عزیزان جابلاگی به عمل آمد این مشکل مترفع شد.
بعد از دو روز آمدم و پانزده کامنتی را که قبل از آوت آف ریچ شدن وبلاگم برایم گذاشته بودید خواندم...ای بختم سیاه...! شما که همه آیه یاس خوانده اید...باور کنید اگر زبانم لال قرار باشد تا ده سال یا حتی پنج سال دیگر همین آش باشد و همین کاسه، خودم با همین دستها خودم را خفه میکنم...
یک اولتیماتوم برای مادرم:
48 ساعت بعد از خواندن این نوشته فرصت داری که یا بروی در ده کوره های اطراف سندیگو بگردی و یک دختر ترشیده ی مکزیکی تبعه آمریکا پیدا کنی و چندهزار دلار به او بدهی و راضی اش کنی بیاید به صورت مصلحتی یا غیر مصلحتی یا هر کوفت دیگری که خودش میداند با من ازدواج کند...(کوبایی هم باشد قبول است...) ...و یا اینکه بروی جلوی کاخ سفید یا چه میدانم اداره ایمگریشن آنجا تحصن کنی و اگر لازم شد شلوغ بازی در بیاوری و حتی خنچ بکشی و گیس بکنی بلکه دلشان نرم شود و نوبت من را جلو بیاندازند...شوخی هم ندارم...عمرم را که از سر راه نیاورده ام...اگر باز هم پشت گوش بیاندازی و بیخیال بازی در بیاوری به همان شیرخشکهایی که به خوردم داده ای قسم می روم معتاد و ولگرد و انگل اجتماع می شوم...!
...بعدا نگی که نگفتی!
توسط در September 30, 2006 7:39 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (60)
یک نامه...یک پاسخ...
ظاهرا هنوز پس لرزه های آن نوشته 31 آگوست ادامه دارد...چند روز پیش یک ایمیل داشتم از دخترخانومی که امیدوارم مشت نمونه خروار نباشد...به هر حال بدون هیچ توضیح اضافه ای متن نامه ایشان و جوابی را که به آن نامه دادم اینجا قرار می دهم...شما خود حدیث مفصل بخوانید از این نه چندان مجمل:
سلام وعرض ادب ويك معذرت خواهي به اين بزرگييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
شرمنده ام وظاهرا حرفم شما رو ناراحت كرده ولي قصد اهانت نداشتم.گفتم كه وقتي نظراتتون رو خوندم اونطور فكر كردم وتازه وقتي پست غيرت وبي غيرتي رو خواندم جواب بدي دادم.البته نظرم عوض نشده ولي امروز كه جواب شما رو خواندم فكر كردم بهتره يكم بيشتر پستهاي شما رو بخونم واينكار رو هم كردم .هم در مورد دانشيان وگلسرخي وهم پستي كه براي 21 ساله ها ممنوع كرديد.
وقتي نظرتونو در مورد اون دو شهيد وهمقطارنشون خوندم به شما احنست گفتم ،راستش هميشه از اينكه نسل ما وجوانترها نسبت به كسانيكه براي اعتقادشان كشته مي شوند (چه ايراني وچه غيره .چه مجاهد وچه به اصطلاح منافق)بي تفاوت هستند ويا حتي كلمات ركيك به كار مي برند دلم مي گرفت.از قدر شناسي شما خوشم اومد ولي نمي دونم چطوركسي كه آرزوي داشتن يك اعتقاد و داره اونم اعتقادي كه بشه به خاطرش جنگيد .جان داد مي تونه اينقدر مادي باشه كه حاضر به خاطر چند ميليون پول شخص مورد علاقه اش رو از دست بده.شما نوشتيد كه اگر دوست دخترت شرايط 50-50شما رو قبول كنه مي تونه با شما ازدواج كنه.اصلاچطوريه كه شما بايد سر سختانه سر حرفتان بمونيد ولي خانم وخانواده بايد به خاطر شما از خواسته هاشون كنار بكشن.
برام سخته قبول كنم كه حالا كه يك مرد پيدا شده كه حداقل توي حرفاش زن رو فقط از ديد جنسي نگاه نمي كنه وفكر نمي كنه هر زني دم دستش بود بدون در نظر گرفتن نظر طرف مقابل براي رفع نياز اونه؛شرطش براي ازدواج داشتن يك كار خوب براي خانمه.واقعا اگر دوست دختر شما با اين محاسن ارزنده كه گفتي ،كار خوبي پيدا نكنه باهاش ازدواج نميكني يا اصلا برات مهم نيست در چه شرايط ومحيطي بايد كار كنه.من با توجه به نظرات تمام پولكي شما به اين نتيجه رسيدم كه از نظر اين اقا كار خوب مساوي درامد خوبه بدون در نظر گرفتن بقيه شرايط.
...
حالا دارم به شما مي گم بله حرف شما متين :مردها قرار نيست كه بخاطر يك مسله طبيعي مسئول بالا وپايين عزيزانشان باشند واتفاقا من هم كمي اينو قبول دارم چون فكر مي كنم به عنوان يك زن بالغ وكسي كه بخاطر كارش بايد در جامعه طردد كنه بايد بلد باشم چطور از خودم دفاع كنم وچه عكس العملي در برابر ديگران نشان بدم واز اينكه كسي بخاطر من رگ گردنش بزنه بيرون اصلا خوشم نمياد ولي اين دليل نميشه كه فكر كنم همسرمدر برابر من مسوليتي نداره.
آقاي عزيز عشق داشتن ودوست داشتن محترمه ولي براي به دست اوردنشان بايد بهايي پرداخت ؛شما پرداخت مالي رو قبول نداريد پس حداقل بايد در رفتار يا تعهد از خودتان مايه بگذاريد ويك مطلب ديگه در پست ديگري نوشتيد كه مادرتان تا الان كرايه خانه شما را مي داده خب چطور شما انتظار داريد مادرتان كه شايد شما به عنوان يك فرزند هيچ فايده خاصي براش نداريد كرايه خونه شما رو بده ولي همسرتان كه هم از نظر جسمي روحي وعاطفي براي شماست هيچ خرجي برايتان نداشته باشه...
...به شخصه اصلا با مهريه اونم از نوع بالا اعتقادي ندارم جنس مردان جامعه ما انقدر خراب هست كه زن را به تب مي گيرند تا به مرگ راضي شه ودر نهايت مهريه رو ببخشه وقانون ما انقدر كثيف و بي ارزش كه مهريه اي را كه قران وپيامبر به صراحت مي گويند عندالمطالبه است قسط بندي مي كنند براي هزاره بعدي .همان مهريه اي كه قرار ه پشوانه زن باشه انقدر با اقساط كم درنظر ميگرند كه كفاف شام شب هم نشه...حرف من مهريه نيست .حرف مسويت پذيريست.
نظرتان در مورد مسله سكس در ايران را تا 90 درصد قبول دارم ولي نه همه ان را شما نوشتيد هر كسي مي تواند سليقه جنسي خودش را بشناسد .خوبه ولي وقتي نتونه ازش استفاده صحيح كنه بنظرشما چكار ميكنه؟خيلي راحت .استفاده نا صحيح كه اتفاقا اينجاكار خراب ميشه بعبارتي شازده پسرا ميشن همونهايي كه به نظر خودتون مثل سگهاي گرسنه ميريزن تو خيابان ودخترها هم كه ديگه ...يك مثال ساده:انسان تا غذايي رو نخورده طبعا هوس هم نمي كنه وشايد اصلا بهش فكرنكنه ولي وقتي يكبار غذا روخورد وخوشش اومددائما هوس همون غذا به سرش ميزنه واگه نتونه بخوره چي؟در مورد مسائل جنسي هم همينطور وقتي كسي سليقه جنسيش رو پيدا كرد ولي نتونست به روش درستي برطرفش كنه دنبال روش غلطش مي ره وبد بختانه اين حس مثل غذا خوردن نيست كه با يك غذاي ديگه شكمتو پر كني ومسله تموم شه .
آقا شراگيم با يك پزشك زنان صحبت مي كردم وايشان مي گفت كه(( دختر ها بخاطر اينكه بعدها در ازدواج مشكلي برايشان پيش نياد از روشهاي غير معمول استفاده مي كنند كه يكي از دلايل شيوع بيماري هپاتيت است)).يا روانشناس يك دبيرستان دخترانه مي گفت(( الان ما از بچه ها نمي پرسيم دوست پسر داري يا نه؟مي پرسيم رابطه جنسيتان در چه حديه؟))مي دانيد يعني چي؟بد بختانه هنوز ديدن فيلمهاي سكس در جامعه ما ودر خانوادها بشدت سركوب ميشه ونتيجه اين شده واي به روزي كه مردم ازادانه بخواهند پاي اين برنامه ها بنشينند....
در نهايت مي خوام بهتون بگم بعضي از نوشته هاتون انقدر منطقي وتاثير گذاره تا مي تونه تا مدتها در ذهن بمونه ولي بعضيها ادمو شوكه ميكنه :يعني اين همون نويسنده است؟
بعد از وبلاگ نقطه ته خط ونيك آهنگ كوثر از وبلاگ شما خيلي خوشم اومد .خوب استدلال مي كنيد وخوب مي نويسيدوالبته طنزخيلي قوييي داريد..اميدوارم رنجشي در كار نباشه .اون كامنت صرفا نظرم بود والبته شوخي كه شما بد تعبير كرديد.پوزش مي خوام و اميدوارم منظورم را درك كنيد...باسپاس فراوان
اما جواب من :
سلام دوست من...خوشحالم که کمی از آن موضع غیض و نفرتی که به من نگاه می کردی نزول کردی...به هر حال مساله فراتر از چند میلیون تومان است...
...مساله سر فلسفه چنین عملیست...به نظر من مناسبات مالی را وارد مسائل عاطفی کردن درست مانند این است که یک رابطه عاطفی را تا حد یک معامله و خرید و فروش سطحش را پایین بیاوریم...به نظر من دختری که کرامت خود را در مقدار مهریه اش ببیند بخواهد یا نخواهد بر روی خود قیمتی گذاشته است...دختری که تعیین مهریه را برای خود حتی اگر به خاطر باورهای غلط خانواده اش باشد بپذیرد به نظر من بزرگترین توهین را به شخصیت خود روا داشته است...مهریه در قانون در ازای داشتن حق طلاق برای مرد و حتی در ازای داشتن حق چند همسری برای مردان برای زنان مقرر شده است...مثل این است که ماشینی را قولنامه کنی و متعهد شوی هرگاه از خرید آن پشیمان شوی باید مبلغی را به صاحب ماشین بپردازی...من متاسف و متعجبم که چطور شما و خیلی های دیگر چشم و گوش بسته چنین چیزهایی را بر خود روا میدارید...؟من طلاق دادن یک طرفه زن را و حق چند همسری را و حق کتک زدن زنان بله قربان نگو را همانقدر غیر انسانی و بدوی میدانم که این چیزها را میدانم...متاسفانه در روابط زن و مرد در ایران وقتی پای پول وسط می آید چشم همه کور می شود و دیگر هیچ زن معترضی نمی بیند که مبلغی را که مرد موظف است به عنوان نفقه به او بدهد و یا به عنوان مهریه و شیر بها و... پرداخت کند در اصل قیمتی ست که بابت خریدن زن می پردازد...یعنی هرجا که صحبت از حق و حقوق مردان در مقابل زنان است همه فریادها به آسمان بلند است که این چه قانونیست که به مردها اجازه می دهد چهار همسر اختیار کنند و چه کنند و چه کنند...ولی وقتی پای مبلغ معامله وسط می آید هیچکس نمی بیند که این مبلغ به قول شما چند میلیون تومان بهاییست که مردها برای داشتن همین حقوق می پردازند...همانطور که زنها هزاران سال خرید و فروش شدند و در قالب کنیز و روسپی به خانه ی مردان رفتند امروزه هم کمی محترمانه تر و در قالب همسر نقش هزاران هزار ساله خود را در قبال مردان ایفا میکنند...دشمنی من با مهریه و مانند آن نه به خاطر منافع کوتاه مدت خودم (که به قول تو مهریه را چه کسی داده و چه کسی گرفته!) که به خاطر این است که از خرید و فروش احساس و عاطفه ام منزجرم...
به هر حال بحث دفاع کردن سر سختانه از حرف خودم و یا احیانا کوتاه آمدن از آن نیست...من با دلیل و برهان حرف خودم را می زنم...اگر دختری حرفهای من را منطقی و اصولی یافت که دیگر دعوا نداریم...مثل دو انسان عاقل و بالغ با هم آشنا می شویم و ازدواج میکنیم و زندگی میکنیم...اگر هم حرفهای من برایش غیر قابل هضم و فهم بود که قطعا دختری نیست که من بتوانم دوستش داشته باشم و تحملش کنم...به هر حال جذاب ترین جنبه ی وجودی یک زن قبل از اینکه چشم و ابروی زیبا و اندام قشنگش باشد افکار زیبای اوست و مطمئنا نمیتوانم کسی را با افکار خاله خانباجی گری و ارتجاعی کنار خود تحمل کنم ولو اینکه چشم و ابروی زیبایی داشته باشد.
من اگر به دوست دخترم می گویم باید برای زندگی مشترکمان تلاش کند تا از نظر اقتصادی در مضیغه نباشیم به خاطر همین اعتباریست که برای وجودش قائل هستم...به خاطر این است که به او به چشم عروسکی که باید شبها در کنار من بخوابد و روزها سر طاقچه بگذارمش و سر کار بروم نگاه نمیکنم...من وضع مالی متوسطی دارم...درآمدم خرج مخارج روزانه خودم را به زور می دهد...طبیعیست که اگر میخواهم کسی را وارد زندگی ام کنم توقع داشته باشم که بر گرده های من سوار نشود...یک قسمت ماجرا این است که با ازدواج کردن در کنار ارضای نیازهای جسمی و عاطفی ام میخواهم زندگی راحت تری داشته باشم...میخواهم دغدغه های کمتری داشته باشم...نمیخواهم مثل خیلی از مردها بعد از ازدواج یک شیفت کاری که میکنم را بکنم دو شیفت و اخر شب جنازه ام را به خانه ببرم و همسر گرد و قلمبه ام در خانه با یک دیس برنج و یک کاسه خورش به استقبالم بیاید...!تقسیم کردن یک زندگی با دیگری یعنی زندگی را با همه ابعاد آن منجمله از بعد اقتصادی با دیگری شریک شویم...
مسئولیت یک زندگی مشترک همانطور که از اسمش هم پیداست مشترک است...من اگر صاحب یک کارخانه ای بودم و ماهیانه دهها میلیون تومان در آمد داشتم شاید ترجیح میدادم که هرچه همسرم خواست برای خوشحال کردنش برایش انجام دهم...نه به عنوان وظیفه ام که به عنوان محبتی که خود خواسته و در صورت امکان انجامش میدادم...همانطور که ممکن است روزی همسرم به خاطر تمکن مالی ای که دارد از این قبیل کارها برایم انجام دهد...اما بحث بر سر این است که من چه تمکن مالی داشته باشم و چه نداشته باشم هیچگاه مناسبات مالی یکطرفه را در زندگی ام به عنوان وظیفه و یا به عنوان بهایی برای رسیدن به یار وارد نمیکنم و معتقدم که یاری که رسیدن به او مستلزم پرداخت پول و دادن چک و سفته باشد از جنس همانهاییست که تن فروشی میکنند...منتها تن فروشی رسمی و محترمانه و تا حدودی ندانسته!
مادر من هم نه به عنوان وظیفه که به علت تمکن مالی اش و به خاطر کمک کردن به من هر شش ماه یکبار مبلغی را برای کمک به گذراندن اموراتم برایم میفرستاد...نه من توقعی داشتم و این را وظیفه او میدانستم و نه او چنین بود...امسال هم که این کار را نکرد نه من گمان کردم که از وظیفه اش عدول کرده است و نه او احساس شرمندگی کرد...خیلی راحت گفت که دست و بالم تنگ شده و امسال خودت باید اجاره خانه ات را بدهی...اتفاقا از آن موقع به بعد که دیگر مناسبات مالی (ولو در قالب مادرفرزندی) بین ما تمام شد احساس خیلی بهتری به او دارم و فکر میکنم که چقدر سایه کمک های او بر سرم سنگین بود و رابطه زیبای مادر فرزندی را ناخودآگاه تحت الشعاع قرار داده بود...!
این جمله ات اوج فاجعه را نشان می دهد: "...ولي همسرتان كه هم از نظر جسمي روحي وعاطفي براي شماست هيچ خرجي برايتان نداشته باشه"
هیچ کسی برای هیچ کسی نیست...هرکس در درجه اول متعلق به خودش و در درجه دوم متعلق به هستی ایست که در آن قرار گرفته است...(یکی از دیالوگهای فیلم ده که خیلی دوستش دارم چیزی در همین مایه هاست)...این چه نگاه اشتباهیست که می گوید زن برای مرد نفع دارد و متعلق به مرد است و پس مرد باید بهای استفاده کردن از زن را بدهد؟ یکبار به جمله ای که گفته ای فکر کن...! اشکال تو این است که زن را متعلق به مرد می دانی و لابد مرد را متعلق به زن نمیدانی و اعتقاد داری که مرد میتواند هم زمان متعلق به سه نفر دیگر هم به جز همسر خودش باشد...یا اینکه اعتقاد داری مکانیزم جسمی زنان به گونه ایست که مردان به زنان محتاجند و در ازای رفع نیازشان باید قدر شناس زن و یا پرداخت کننده بهای استفاده کردن از زنانشان باشند...! واقعا یعنی هیچ مردی از نظر جسمی و روحی و عاطفی متعلق به زنش نیست؟ پس این چه نوع استدلال و استنتاجیست که با چنین فرضیه ای به چنین نتیجه درخشانی می رسی که پس مرد باید خرج زنش را بپردازد!!؟
در مورد قسمت آخر نامه ات هم دقیقا دلیل تمام این ناهنجاریهایی که در جامعه میبینی ممنوع بودن و تابو بودن سکس و داشتن نگرش های آمیخته با خرافات و تعصب به نیازهای جسمی زنان و مردان است...هرچقدر در این زمینه بیشتر صحبت شود و هرچقدر فضای جامعه بازتر شود و هر چقدر در مورد این پدیده ی عجیب و غریب و زیر زمینی بیشتر عادی سازی شود جامعه سالم تر و بانشاط تری خواهیم داشت...میل جنسی یکی از قویترین امیال در بین تمام گونه های جاندار روی کره زمین است...هرچیزی در طبیعت حکمتی دارد و از آنجا که شدت این میل رابطه مستقیم با بقای نسل جاندارن دارد در طی فرآیند تکامل این نیاز بعد از نیاز به خوردن و آشامیدن قوی ترین نیاز و میل در بین گونه های مختلف جانوری و منجمله انسان شده است...وقتی گلوی این میل بینوا را بگیری و فشار دهی از یک جا گندی بالا می آید که باید بیایی و تماشا کنی...در جامعه ای که سکس خارج از ضوابط مقرر شده در آن تابو و گناه است و مجازات دارد و مردم برای تخلیه میل جنسی خود با هزار و یک عامل بازدارنده روحی و روانی (به خاطر تعلیمات مذهبی و باورهای سنتی خانوادگی و...) و فیزیکی (مجازات قانونی و برخوردهای تنبیهی با متخلفان) مواجهند می شود ایران که مثل شیلنگی که سرش را گرفته باشی و نگذاری آبی خارج شود بعد از مدتی از صد سوراخ آن آب به بیرون فواره می زند و دیگر نه می شود جمعش کرد و نه می شود امیدی به بهبود اوضاعش داشت...!
به هر حال من معمولا عادت ندارم جواب نامه کسی را با این تفصیل بدهم و معمولا به ذکر چند کلمه تشکر آمیز بسنده میکنم و اگر حرفی هم باشد سعی میکنم انرژی ام را برای مباحثه با یک نفر در ایمیل هدر ندهم و اگر حرفی ارزش شرح و بسط داردآن کار را در وبلاگم انجام می دهم که مخاطبین بیشتری داشته باشد...اما به هر حال چیزی در نامه ات بود که قلقلکم داد جوابت را بدهم...نمیدانم چند سالت است و با چه طرز فکری بزرگ شده ای اما همینقدر میدانم که نویسنده آن نامه اول انسان شجاعیست که به خاطر مطلبی که نوشته آمده و عذر خواهی کرده و دوم انسانیست که متاسفانه قربانی نادانسته ی سنتهاییست که هزاران سال بر جامعه مردان و زنان ما فرمانروایی کرده و هر دوره رنگی عوض کرده و خود را در قالبی جدید تثبیت کرده است...سنتهایی که متاسفانه در همه ی آنها مرد خریدار بوده است و زن فروشنده...مرد مصرف کننده بوده و زن کالای مصرفی...مرد پردازنده بوده و زن دریافت کننده...مرد تصمیم گیرنده و رهبر و فرمانده بوده و زن حرف شنو و مطیع و فرمانبردار...و در این داد و ستد به زعم من غیر انسانی قربانیان واقعی هم زنانی بوده اند که به قول فروغ سالها در لا به لای تور و پولک آرمیده اند و هم مردانی که با اسیر کردن و اجازه رشد و استقلال ندادن به زنان عملا تمام بار زندگی را به تنهایی بر دوش کشیده اند.
پ.ن: بعد از این دو نامه این دوست خوبم یک ایمیل دیگر برای من نوشت و بر بعضی مواضع خود پافشاری کرد که البته از نظر من نکته قابل بحث و جساراتا منطقی و جالب توجهی در جواب ایشان نبود...ترجیح دادم به جای ادامه دادن آن مکاتبه که داشت کسالت بار می شد مطلب را در اینجا منتشر کنم و اگر نیاز بود از جواب ایشان در قسمت نظرخواهی استفاده کنم و بحث را در آنجا پی بگیریم.
پ.ن: تنها انگیزه ام از پابلیش کردن این دو نامه کنجکاوی ام بود که بدانم چند درصد زنها و دخترهای ایرانی مهریه را حق مسلم خود میدانند و برای آن چانه می زنند و چند درصد زنها و دخترهای ایرانی گرفتن نفقه از همسرانشان را جزء حقوق بدیهی خود می شمارند و میخواهم بدانم کسانی که این چیزها را جزء حقوق خود می دانند چقدر به سایر حقوقی که ما به ازای این حقوق شارع مقدس! برای مردان تعیین کرده است احترام میگذارند و آن را می پذیرند...!(حق و حقوقی مثل حق طلاق...حق چند همسری...حق کتک زدن...و...)
پ.ن: تعارف نکنید...خودتان باشید...اولین کسی که حاضر شود بدون مهریه و یا بدون توقع گرفتن خرجی از مرد (نفقه) و به صورت کاملا برابر ازدواج کند یک جایزه بی نظیر پیش من دارد.
پ.ن: در آخر اینکه چند خطی از این نامه و پاسخ آن به علت بی ارتباط بودن با بحث اصلی حذف شده است.
توسط در September 24, 2006 6:05 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (63)
افتخارات من...!
این لیست افتخارات نمی دانم فکر چه کسی بود...چند روز پیش در وبلاگ حامین اولین بار با این پدیده مواجه شدم...یعنی اینکه وبلاگرها بنشینند و لیستی از افتخارات دوران زندگیشان را (البته بهتر بود مینوشتم افتخارات اغلب طنز آمیز زندگیشان را) پشت سر هم ردیف کنند...پیش خودم فکر کردم بد نیست من هم دیگران را با افتخارات خود مفتخر کنم...:
1- بزرگترین افتخار زندگی من همانا این است که نزدیک ده سال است که قرار است ماکزیمم تا دو سال دیگر کار گرین کارتم درست شود!
2- در اولین دعوای خیابانی زندگی ام در سن 14 سالگی در جواب بچه محلمان که به من پرخاش کنان گفت "فکر کردی کی هستی؟" بر افروخته و شتاب آلود جواب دادم: " سگ بابای تو !"
3- بعد از چهار سال پشت کنکور ماندن توانستم در رشته دلخواهم (مهندسی برق) قبول شوم...جنبه افتخار آمیز این ماجرا این است که دو سال بعد دلم را زد...انصراف دادم و آمدم بیرون!
4- در دوران خدمت مقدس سربازی لقب "خمیر" را سر گروهبانمان به بنده اعطاء کردند که تا آخر سربازی رویم ماند.
5- گرفتن لقب "طوطی" و بعدها "طوطی سخنگو" از جانب بعضی از دوستان که به خاطر فرم دماغ و نیز سر زبانی که داشتم به بنده اعطاء شد.
6- در محل کار همکاران آقای "سکولاریسم" صدایم میکنند.
7- کتک زدن وحشیانه یکی از همکلاسی های دوران دبیرستان (محمد رافضی) به خاطر اینکه زنگ تفریح سر کلاس عکس یک گوریل را پای تخته کشیده بود و همه کلاس میدانستند که منظورش من بودم.
8- کم کردن سی و دو کیلو طی یک سال برای جلوگیری از اتفاقات مشابه.
9- نفر اول مسابقات پینگ پنگ دبیرستان شهدای هفتم تیر با بازی کثیف و ناجوانمردانه.
10- نفر اول المپیاد فیزیک منطقه شش آموزش پرورش و راهیابی به مسابقات کشوری که باعث شد اسمم را روی پارچه بنویسند و سر در مدرسه بزنند.
11- رفیق فابریک بودن با حسین ملکزاده در دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی (حسین ملکزاده الان 206 دارد و بسیار مایه دار است)
12- این حسین ملکزاده که می گویم یکبار علی کریمی را هم یک جایی از نزدیک دیده است.
12- یکی دیگر از دوستانم که اسمش علی ست بابایش نماینده مجلس است.
13- یک بار با همین علی سوار زانتیای بابایش شدیم و صدای ضبطش را هم بلند کردیم و شهرک غرب و خیلی جاهای با کلاس دیگر رفتیم.
14- با وجود همه شرایط ردیف 13 آن روز هیچ دختری را سوار نکردیم.
15- در عمرم به هیچ زن و یا دختری با هر وضع ظاهری در خیابان یا هرجای دیگر متلک نینداخته ام جز یکبار.
16-یک بار در پارک ساعی یک دختری که از چهره و اطوارش خیلی خوشم آمده بود را نیم ساعتی تعقیب کردم و دست آخر دل به دریا زدم و جلو رفتم ولی خدا شاهد است فقط ساعت پرسیدم.
17- تمام دوست دخترهایی که تا به امروز داشته ام از دستم راضی بوده اند و هیچ رابطه ای را با قهر و دلخوری و دعوا تمام نکرده ام.(هرکس ادعایی دارد بیاید جلو!)
18- تنها پسری هستم که بدون داشتن خانه و ماشین و موبایل و کار پر در آمد و قیافه آنچنانی مطمئن هستم که نود درصد دخترها تقریبا از خدا میخواهند که زن من شوند.
19- یکبار با یکی از دوست دخترهای سابقم به رستوران طبقه ششم میلاد نور رفتیم و غذای چینی و اسپانیایی و هندی سفارش دادیم و همه پول میز را که نزدیک 25 هزار تومان شد من حساب کردم.
2- برای همان دوست دخترم یک چیز خیلی خیلی قیمتی هم خریدم که چون اگر مادرم اینجا را بخواند و متوجه شود کله ام را می کند از نوشتن اینکه چه بود معذورم.
21- رفتن به رستوران سلامت سیب که همه چیزش بر طبق اصول بهداشتی و پزشکی ست و خوردن میگوی سرخ شده در روغن هسته انگور.
22- خوردن یک انگشت نمک پتاسیم در رستوران فوق الذکر که می گویند برخلاف نمکهای عادی باعث فشار خون و... نمی شود.
23- خوردن دوغ گاز دار با کیک کشمشی در یک صبح دل انگیز پاییزی به جای صبحانه.
24- پختن انواع و اقسام غذاهای ایرانی و فرنگی طوری که یکبار شوهر خاله ام به خاله ام بعد از اینکه شام را مهمان من بودند یواشکی گفته بود که شری چه کار میکند که خورش هایش انقدر خوشمزه و جا افتاده می شود و خاله ام شرمنده شده بود.
25-درست کردن یک نوع ته دیگ مخصوص و بسیار لذیذ برای برنج که خاص خودم است و اگر حوصله داشتم می رفتم به نام خودم ثبتش می کردم.
26- در تمام طول زندگی ام به جز مورچه هایی که ممکن است ناخودآگاه زیر پا له کرده باشم و یا کرم هایی که لای سیب یا گیلاس سهوا گاز زده باشم هیچ موجود دیگری را اعم از پشه و مگس و عنکبوت و... نکشته ام.
27- فراری دادن چندین فقره سوسک و چند صد فروند مگس از دست پدرم که با دمپایی لاستیکی و یا مگس کش قصد جانشان را می کرد.
28- چایی ریختن برای "پروین اردلان" از فعالین جنبش زنان که وقتی مادرم ایران بود یک روز مهمان ما بود.
29- دریافت کردن یک ایمیل از هادی خرسندی معروف.
30- برنده شدن تقریبا هر روزه در یک قرعه کشی مرموز و بزرگ اینترنتی و دریافت ایمیل تبریک مرتبط به همراه فایل پیوستی با پسوند exe !
31- سفر به شهر اصفهان با دوچرخه.
32- کش رفتن گزارش سفر فوق الذکر توسط روزنامه همشهری از وبلاگم و چاپ کردن بدون اجازه آن.
33- رکاب زدن یک روزه جاده چالوس از کرج تا کلاردشت بدون درد و خونریزی!
34- شرکت مستمر در تجمعات اعتراض آمیز به مدت دو سال
35- تصمیم برای شرکت نکردن در هیچ تجمع اعتراض آمیزی تا آخر عمر.
36- زدن پرس سینه با وزنه ی 20 کیلوگرمی (ده کیلو این ور ده کیلو اون ور)
37-گوش کردن به صحبتهای احمدی نژاد بدون اینکه دچار حالتهای هیستریک شوم.
38- خوردن مهر انتخابات فقط یک بار در شناسنامه ام مربوط به دور اول خاتمی که آن را هم امروز و فردا می روم و لاک می گیرم.
39- آمدن قبض 580 هزار تومانی برای موبایل دوست دخترم.
40- آمدن دوست دخترم به همراه 4 تا دختر ناز مامانی دیگر از شمال و اقامت دو روزه در خانه من همین هفته پیش.
41- اعتراف همه ی دوستهای دوست دخترم که شراگیم محشر است.
42- ندیدن حتی یک قسمت از سریال نرگس.
43- به مدت دو هفته هر شب ده دقیقه می دویدم.
44- دو یا سه بار مسواک زدن در سال آن هم به مناسبتهای خاص.
45- نداشتن حتی یک دندان زرد و خراب.
46- تجربه اولین فرنچ کیس در سن 25 سالگی و درست سر قبر فروغ فرخزاد.
47- داشتن یک رابطه عشقی با بریتنی اسپیرز (البته به صورت یکطرفه)
48- در دوران خدمت مقدس سربازی به هیچ وجه سیگاری نشدم.
49- از بچه گی به پزشکی علاقه مند بودم و بیشتر وقتم با همبازی هایم به دکتر بازی می گذشت.
50- دیدن رنگ شورت استاد ریاضیات مهندسیمان در ترم آخری که در دانشگاه بودم.
51- یکبار هم باز کردن ناگهانی درب توالت دانشگاه توسط یک دانشجو نمای مسخره در حالی که کارم تمام شده بود و داشتم شلوارم را بالا می کشیدم.(البته این زیاد افتخاری نیست برای من...همینجوری گفتم!)
52- همینجا ارتباط بین شماره 50 و 51 با شماره 3 را شدیدا تکذیب میکنم.
53- در تمام مدت زندگی وبلاگی و اینترنتی ام message to all برای دوستانم نفرستاده ام.
54- یکبار در زمان خدمتم که جلوی سفارت عربستان نگهبانی میدادم معاون کلانتری که گشت می زد آمد و از خواب بودن من سوء استفاده کرد و اسلحه ام را برد.
55- به خاطر این قضیه یک هفته ی تمام در بازداشتگاه منطقه با دو سرباز که یکیشان بچه قزوین بود هم بند بودم!
56- ارتباط شماره 55 را با شماره 48 هم شدیدا تکذیب میکنم
57- یکبار در مسیر تهران شمال در سواری سمند با سه مسافر محترم دیگر نشسته بودم و اوایل راه بود که با صدای بلند گوزیدم و چهار ساعت تمام را بدون اینکه خم به ابرو بیاورم با مسافران و آقای راننده به گفتگو و تبادل اندیشه گذراندم!
58- یکبار در اوج یک رابطه احساسی و سکسی تا آمدم دوست دخترم را ببوسم هول شدم و چنان دماغ چماقم با دماغ تازه عمل کرده اش برخورد کرد که کار به دوا درمان کشید.(این هم افتخاری نیست البته !)
59- در شش سالگی با یک قلوه سنگ سر پسر همسایه مان را که اسمش مهران بود شکستم و بعد از ترس توی توالت خانه مان سه ساعت تمام قایم شدم.
60- اولین باری که داخل استخر شیرجه زدم بند مایو را نبسته بودم و مایو قلفتی بر اثر فشار آب از پایم خارج شد...ولی من خودم را نباختم و با اینکه شنا کردن آنچنان بلد نبودم اما زیر آبی رفتم و قبل از آبرو ریزی زیاد پیدایش کردم و آن را همان زیر آب پوشیدم.
61- تقریبا 20 بچه گربه را تا به حال از جویها و کوچه خیابانها جمع آوری و بزرگ کرده و تحویل اجتماع داده ام.
62- به این 20 گربه صدها گربه دیگر را هم که هر روز در کوچه و خیابان می بینم و دست محبتی بر سر و رویشان می کشم و به آنها دلداری میدهم تا سختی زندگی برایشان آسانتر شود و به زندگی امیدوارتر شوند را هم اضافه کنید.
63- محل کار سابق من در خیابان جردن بود.
64- یکبار به نمایندگی دوچرخه های جاینت در خیابان گیشا رفتم و به یک دوچرخه 5 و نیم میلیون تومانی دست زدم.
65- یک بار هم وقتی به محل کار سابقم می رفتم یک خانم خیلی جذاب و امروزی در حالی که پشت یک بی ام و کروکی آخرین مدل نشسته بود از من آدرس پرسید.
66- بدون اغراق قشنگترین و با کلاس ترین و به قول مهرنوش سکسی ترین ساعت مچی دنیا را هر روز دست میکنم...این را نه یک نفر که هرکس ساعتم را دیده است گفته! (با تشکر از مادر گرامی برای حسن سلیقه شان)
67- در مراسم ازدواج خواهرم یک نیم سکه به او هدیه دادم.
68- یک زمانی یک سگی داشتم که اسمش گرگی بود و هروقت میگفتم "گرگی بیا" زرتی می آمد.
69- تا به حال با سه تا از دوست دخترهایم کارهای کمی سکسی ای کرده ام...اینجوری نگاهم نکنید...اگر بدانید که من تا به حال بیشتر از سی دوست دختر داشته ام به نجابت من پی می برید.
70- فیلم 10 عباس کیارستمی را ده بار دیده ام.
71- نسب من به شخص شخیص کریمخان زند وکیل الرعایا قدس سره شریف می رسد.
72- اسمم خیلی با کلاس است.
73- با اینکه دو سوم فک و فامیل در خارج از کشور هستند اما من تا به حال پایم را از ایران بیرون نگذاشته ام.
74- من تا به حال به کیش نرفته ام.
75- یکبار که برای خرید پیرهن به مغازه ای رفته بودم صاحب مغازه برگشت بهم گفت شما از این پیراهنهای کمر کرستی و اندامی بپوش...بهت می آید.
76- من سه ماه تمام در پناهگاه پلنگ چال (بالای درکه) کار کرده ام.
77- اواخر اسفند سال گذشته دو خط موبایل ثبت نام کردم و قرار است اواخر اسفند امسال موبایل دار شوم.
78-رفتن گاه و بیگاه به سرآسیاب ملارد کرج.
79- دیدن یک مرد لخت که داشت راه می رفت و فقط یک لنگه جوراب پایش بود در ساعت 5 صبح در یکی از خیابانهای فرعی تهران.
80- من یک عمه دارم که الان 28 سال است هر هفته در نماز جمعه شرکت میکند.
81- من زمانی که خمینی مرد را دقیقا خاطرم هست...داشتم منچ بازی می کردم و مادر بزرگم هم آنجا بود.
82- من تا به حال هیچ انسان مرده ای را از نزدیک ندیده ام.
83-تا به این سن از خدا عمر گرفته ام هنوز که هنوز است برای غذای نذری توی صف نایستاده ام.
84- دوره دو جلدی تاریخ فلسفه غرب تالیف برتراند راسل و ترجمه نجف دریابندری را در کتابخانه ام دارم.
85- کلفت ترین کتابیکه خوانده ام "جامعه باز و دشمنان آن " پوپر می باشد.
86- چند بار این کورش ضیابری برایم ایمیل زد که لینکش را به عنوان جوانترین روزنامه نگار جهان در وبلاگم بگذارم محلش نگذاشتم.
87- من احتمالا تنها وبلاگری هستم که به ماهیت "سیبا" که زیتون آن را شوهر خود معرفی کرده است شک دارم و فکر میکنم که کاسه ای زیر نیم کاسه است.(ولی این را تا امروز جایی بیان نکرده بودم)
88- دو سال پیش در ساختن فیلمی از زندگی "نصرت کریمی" حضور داشتم و بارها به خانه اش در شمال تهران رفت و آمد کردم...یک عکس امضا شده ازش هم دارم.
89- یک دوربین نیکونD2H چشم من را گرفته است و مطمئنم اگر روزی بتوانم آن را با تجهیزات جانبی اش بخرم برنده جایزه پولیترز خواهم شد.
90-و بالاخره اینکه وبلاگی دارم که اگر یک ماه هم آپدیت نشود باز هم هستند کسانی که بهش سربزنند و منتظر آپدیت شدنش باشند.
پ.ن: جالب است بعضی نوشته ها...من از افتخارات این بلوطک خوشم آمد...حامین هم بد ننوشته...با مزه است...باقی نوشته ها را هم میتوانید از اینجا پیدا کنید.
توسط در September 22, 2006 3:46 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (55)
بر باد رفته...!
بدبخت شدم...یک میلیون و خورده ای از پس اندازی را که از شکم بی صاحبم زده بودم تا برای شب عید ماشین بخرم را دو دستی تقدیم صاحبخانه کردم...به مادرم گفتم (یعنی مادرم به من گفت) دیگر تمام شد...! تا امروز رسم بود که اجاره خانه ام را از آن ور می فرستاد ولی ظاهرا آن ممه را دیگر لولو برده است...تصورش هم وحشتناک است که هر روز بروم سر کار و بیایم و آخر ماه دو سوم پولی که می گیرم را دو دستی تقدیم صاحبخانه کنم...انگار این آرش راست می گفت که جهان سرمایه داری جهان کثیفی ست...فکرش را بکنید...از صبح تا شب و از شب تا صبح سگ دو بزنی و حاصل زحماتت را آخر ماه دو دستی تقدیم پیرزن صاحبخانه کنی...نه پس اندازی...نه چشم اندازی...نه آینده ای...
ای فلک...تف به تو!
بعد التحریر: دقایقی پیش خبر دار شدم برای دوست دختر نازنینم قبض موبایل 580 هزار تومانی آمده...ازش پرسیدم چه می کنی؟ خیلی راحت گفت : پرداخت!
بعد از بعد التحریر:
...ای فلک چون من نمی زادی اجاقت کور بود؟
نتیجه اخلاقی:
این وبلاگ به علت تالمات شدید روحی و روانی تا اطلاع ثانوی تعطیل است!
نتیجه غیر اخلاقی:
تا به روز شدن اینجا بروید فیلم سکسی ببینید!
پیامهای بازرگانی :
به یک هم خانه ای تر تمیز و کم حرف با ظاهر آراسته و مسلط به پخت و پز و شست و شو با حداقل سه سال سابقه کار مفید و حاضر به پرداخت حداقل نیمی از اجاره بهای اینجا به شدت نیازمندیم. (خانوم های جوان در اولویت قرار دارند).
قسمت پایانی دیالوگ فیلم بر باد رفته :
Rhett Butler : Frankly…My dear…I don’t give a damn.
توسط در September 12, 2006 3:06 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (36)