شراگیم
پیش به سوی قلعه حسن خان...!

دیروز رفته بودم سرآسیاب ملارد دنبال خونه...تقریبا یکهفته دیگه قراردادم تموم میشه و باید یا تمدید کنم و یا دنبال یه جای دیگه بگردم...با صابخونه که حرف می زدم می گفت از خداشه که با من تمدید کنه...بایدم از خداش باشه...کی بهتر از من...کرایه م رو که شش ماه شش ماه جلو جلو میدم...سر و صدا و رفت و آمد و بزن و بکوب هم که توی مرامم نیست...اهل خلاف ملاف هم که نیستم الحمدلله...فوق فوقش ماهی یه بار یکی از دوست دخترام بخواد بیاد اینجا و بشینیم یه کم حرف بزنیم و نهایتا یه ذره ماچ کاری کنیم همو...به خدا من خیلی خوبم...بابا پسرای مردم رو ببینین چه جورین...هارن...! فقط کافیه یه صبح تا ظهر خونه شون خالی باشه...سریع خونه رو کردن جنده خونه...! حالا چرا گناه پسرای مردم رو بشوریم (بشوییم )...؟ حرف خودمونو بزنیم...آره...داشتم میگفتم صابخونه حرفی نداشت که باهام تمدید کنه...گفت بیست و پنج تا بذار رو اجاره بازم بشین...بهش گفتم حالا فکرام رو بکنم بهتون تو همین هفته خبر میدم...
بابا ندارم...مگه من چقدر حقوق میگیرم که دویست تاش رو هم بدم اجاره؟ دلم میخواست یه ده میلیون داشتم یه جایی رو رهن کامل میکردم...ولی ندارم که...پیش خودم گفتم یه سال پاشم برم قلعه حسن خانی...سرآسیاب ملاردی...جایی...اونجا با چهار میلیون میتونم یه خونه ی تر تمیز رهن کامل کنم...الانم خدایی پس اندازام رو جفت و جور کنم و این پول پیشی که اینجا دارم بگیرم چهار میلیون هم جور نشه سه و نیم میلیون جور میشه...اگه یکسال کرایه ندم میتونم بعد از یکسال چهار میلیون دیگه پس انداز کنم...به خدا میتونم...یعنی نقدینگی م میشه هشت میلیون...هشت میلیون هم تا ده میلیون دو میلیون میخواد که اونم چشم به هم بزنم جمع کردم...میدونین...من اگه اجاره ندم ماهی دویست و پنجاه تا میتونم پس انداز کنم...دیگه خیلی بخوام ولخرجی کنم ماهی دویست تا میتونم پس انداز داشته باشم...حالا ما میگیریم همون دویست تا...یک سال دوازده ماه داره...دوازده تا دویست هزار تومن چقدر میشه؟ دو میلیون و چهارصد هزار تومن...شب عید هم نزدیک یک میلیون تومن عیدی و سنوات و معوقه و بن و کوفت و زهر مار بهمون میدن میشه چقدر...؟ سه میلیون و نیم تقریبا... اگه پول رو بذارم توی بانک 500 تا هم توی این یکساله بهش سود و این چیزا میخوره میشه همون چهار میلیونی که گفتم...تازه توی یکسال کلی هم به عناوین مختلف پاداش و تشویقی و این چیزا بهمون میدن...خلاصه اگه اجاره ندم چهار میلیون شیرین میتونم سر سال بذارم کنار...اگه این چهار میلیون رو بذارم روی اون چهار میلیونی که دادم بابت پول پیش خونه اونوقت هشت میلیون پس انداز خواهم داشت و میتونم بیام توی همین تهران و دیگه یک ریال هم اجاره ندم...بعد همینجوری هی پولهام اضافه میشه و چشم به هم بزنی پولهام شده بیست میلیون...اگه بیست میلیون رو بذارم بانک فقط ماهی سیصد هزار تومن سود میاد روش...میدونین این یعنی چی...؟ یعنی خوشبخت میشم! :)
وای اگه میشد یه دختر پولداری چیزی به تورم میخورد دیگه اصلا این حرفا رو نداشتم ...هیچکدوم از شما ها پولدار نیست یعنی؟ بابا ما هم عجب خواننده های در پیتی داریم به خدا...خجالت آوره...یعنی یه دختر خوشگل یا نیمه خوشگل اینجا پیدا نمیشه که باباش کارخونه داری...تاجر فرشی...صاب رستورانی... چیزی باشه؟اممممممم...سگ خورد...زشت هم باشین قبوله...! من بدبخت هرچی رفیق مایه دار دارم از دم سیبیلن...یکیش همین سهیل خودمون...یکیش علی دوستم که باباش نماینده مجلسه و تویوتا کمری داره...یکی اون یکی دوستم حسین که بساز بفروشه و توی درکه یه مجتمع ساخته که به کاخ ورسای گفته زکی...! اما دیگه مایه دار ترین دوست دختری که تا حالا داشتم فکر کنم حلی بود...اونم باباش استاد دانشگاه بود و یه خونه زپرتی طرفای میدون فاطمی داشتن...خب آخه مگه من چه گناهی کردم؟
اصلا ولش کنین این حرفا رو...از بحثمون دور افتادیم...داشتم میگفتم دیروز رفته بودم طرفای سرآسیاب ملارد دنبال خونه...یه چیزی دیدم کفم برید...با همین اجاره ای که من اینجا دارم میدم بابت یه سوئیت 45 متری چسکی اونجا میتونم توی قصر زندگی کنم...یه واحد نود متری دو خوابه دیدم اونجا مامان...انقدر توی این خونه شیک کار شده بود که دلم نمیومد بیام بیرون...یه آشپزخونه به چه بزرگی و با چه تجهیزاتی...بهترین شیر آلات و سینک ظرفشویی و کابینت کار شده بود...یه اجاق گاز فردار هم به چه خوشگلی توی کابینتها تعبیه شده بود...از این اجاق گار خارجیا...! خونه مثل زمرد میدرخشید...تمام کف خونه سرامیک بود و یه شومینه به چه خوشگلی کنج پذیرایی جون میداد واسه اینکه زمستونها بری کنارش بمیری...دو تا اتاق خواب خوشگل و نسبتا بزرگ و نور گیر با یه چشم انداز عالی...حالا اصلا همه اینا به کنار...سونا و استخر و جکوزی ش رو بگو...فکرش رو بکن از سر کار که میرسی لباسا رو دربیاری و یه تنی به آب بزنی...اوه...آدم دردش رو به کی بگه؟ اون صاب بنگاهی که من رو برد خونه رو نشونم بده می گفت همچین خونه ای رو توی ولنجک هم نمیتونی پیدا کنی...البته اغراق میکرد ولی همچون مجتمعی توی جایی مثل سرآسیاب ملارد که تازه داره آجر به جای کاه گل توی ساخت و سازها استفاده میشه جای تعجب داره...!
به خدا اگه ماشین داشتم با سر می رفتم اونجا...حالا الان دارم میرم قلعه حسن خان...اگه بتونم یه آپارتمان نقلی و شیک و تر و تمیز با چهار میلیون رهن کامل گیر بیارم میرم اونجا...شماها نمیدونین من چی میگم...ولی وحشتناکه که هر روز بری سر کار و بیای خونه و بعد هرچی در آوردی آخر ماه دو دستی تقدیم صابخونه ت کنی...ویران کننده ست...نه پس اندازی...نه آینده ای...نه دلخوشی ای...
پس برای فرداهای بهتر پیش به سوی قلعه حسن خان !

توسط در October 25, 2006 10:29 AM | | نظرات (168)
یک برش از زندگی...!

توی مغازه کفش فروشی طبقه پایین مجتمع میلاد نور ایستادم و دارم با فروشنده یکی به دو می کنم که کفشهایی رو که یکماه پیش بهم فروخته بود پس بگیره یا لااقل با یه جفت کفش دیگه عوض کنه...فروشنده حرفش منطقی بود و می گفت کفشی رو که یکماهه پوشیدی و از آکبندی در اومده رو من دیگه نمیتونم پس بگیرم...راست میگفت...کفشها یه مقدار خودشون رو ول کرده بودن و اگه دقت می کردی روی رویه و زیره کفش هم خط و خوطهای ریزی افتاده بود...نمیدونم چرا اصرار می کردم و حتی اصلا نمیدونستم برای چی اومدم که کفشی رو که با اون زحمت خریده بودم پس بدم...بعد از کلی یکی به دو کردن فروشنده یک دفعه و بدون هیچ علت خاصی 180 درجه تغییر موضع داد و گفت خیلی خوب...یه کفش دیگه انتخاب کن...! اصلا باورم نمی شد...با عجله کفشهای توی مغازه رو از ترس اینکه نکنه یه وقت پشیمون بشه نگاه کردم و یه دفعه چشمم به کفشی افتاد که به نظرم خیلی شیک تر و محکم تر از کفشی بود که خریده بودم...گفتم همین رو میخوام...همون موقع تلفن مغازه زنگ زد...گوشی رو برداشت و مشغول صحبت کردن با اون طرف خط شد...ولی نمیدونم چرا صدای زنگ تلفن قطع نمی شد...زنگ چهارم یا پنجم بود که یه دستی انگار پس یخه م رو گرفت و از وسط مغازه پرتم کرد توی رختخوابم...چشمهام رو به زور باز کردم و یه نگاه به ساعت بالای تختم انداختم...نزدیک 12 ظهر بود...تلفن یک بند داشت زنگ می زد...خدا رو شکر گوشی بغل دستم بود و احتیاج نبود از توی رختخواب بیام بیرون...
- بله؟
-سلام...چرا انقدر دیر برداشتی؟
- بله!؟
- الو...شری؟
- بله
- خوابی؟
- بله
(میخنده)
- مگه کی کار بودی؟
- آهان...تویی؟ خوبی؟ شب کار بودم...
- ...پس چرا من فکر می کردم عصر کاری؟
- نمیدونم!
- ناراحتی حالا بیدارت کردم؟
(ناراحت نبودم...توی فکر کفشها بودم و اینکه اگه ده دقیقه دیرتر زنگ زده بود عوضشون کرده بودم...)
- تو کفش فروشی بودم...
- کجا بودی...!؟
- هیچ جا...تو رختخواب...بازم خسرو شکیبایی شدم!
(میخنده...صبح ها که از خواب بیدار می شم صدام کپ خسرو شکیبایی می شه!)
- آره...خسرو شکیبایی شدی...
(یه دفعه لحنش عوض می شه و با پرخاش می گه)
- داشتی خواب یه دختر خیلی سکسی می دیدی که بیدارت کردم...آره!؟
- نه...رفته بودم کفشهامو پس بدم...مرتیکه پس نمی گرفت...کلی منتش رو کشیدم تا راضی شد عوضشون کنه...اگه ده دقیقه دیرتر زنگ زده بودی عوضشون کرده بودم!
- آره...من خر نیستم...من خرررر نیستم...داشتی خواب آنجلینا رو میدیدی یا اون یکی...مریم...شایدم دختر ساروی!
(از این سه تا اسم همیشه در این مواقع استفاده میکنه...از بین کسانی که برام کامنت میذارن پیداشون کرده!)
- من اصلا تا حالا توی عمرم خواب دختر ندیدم...باورت می شه؟
- دروغ میگی...پس چرا انقدر گند اخلاقی که بیدارت کردم؟
- من گند اخلاق نیستم!
(در حالی که سعی میکنه لحنش رو خیلی شبیه لحن مادر اون پسره توی فیلم ده بکنه میگه)
- ولی اینو بدون هیچ دختری از من خوشگلتر نمی شه...
(منم در حالی که سعی میکنم لحنم رو شبیه اون پسرک توی فیلم ده بکنم میگم)
- هه...! بررررررو بابا...از تو خوشگلتر هم نشه...از تو بهتر می شه...!
- بهتر از من...!؟ مثلا چی کار میکنه که از من بهتره؟ دو تا...فقط دو تا مثال بزن برای مامان...!
- لااقل...لااقلش غذای شب مونده نمیخوریم!
(وقتی شروع می شه تا نصف دیالوگهای فیلم ده بین ما رد و بدل نشه تموم بشو نیست...)
.
.
.
- ببین مادر من...! تو هر چقدررر هم که با من حرف بزنی من نخواهم پذیرفت و نخواهم قبول داشت...و تو هم هیچوقت در حرف زدن موفق نخواهی شد و هیچوقت هم هیچ گهی نخواهی شد!
- دست شما درد نکنه! ...خیلی بی شعوری... آدمی به بیشعوری تو ندیدم...! گاو احمق!
(اینجا رو جر زنی می کنه...یعنی در اصل دست پیش می گیره...چون این دیالوگها مال پسرکه و من باید می گفتمشون...)

بعد از نیم ساعت فک زدن گوشی رو میذارم...دیگه خواب کاملا از سرم پریده و کاملا از فاز خسرو شکیبایی اومدم بیرون...می رم یه بسته ماهی از تو فریزر میذارم بیرون و می رم زیر دوش...اگه یه لذت اصیل توی زندگی من وجود داشته باشه لذت آب داغیه که با فشار زیاد روی سرو کولم بریزه و ببرتم توی عالم خلسه و هپروت...از حموم که میام بیرون ماهی هایی رو که توی آب نمک انداختم تا هم مزه دار بشه و هم زودی یخشون باز شه رو خشک میکنم و کمی فلفل و ادویه و آرد سوخاری می زنم و میندازم توی روغن داغ...از صدای جلز ولزشون معلومه روز خوبی می شه امروز...تو فرصت سرخ شدن ماهیها برنج میذارم و یه مشت شوید خشک هم میریزم توش...تا غذا حاضر بشه میشینم یه دست فیفا 2007 تمیز بازی میکنم...خودم برزیل رو برمیدارم و کامپیوتر رو میذارم که چین باشه...4-1 میبازم...ولی اون یه گلی که من زدم خداییش می ارزید به چهار تا گلی که کامپیوتر بهم زد...از فاصله تقریبا سی متری زیر تاقی زدم...به قول عادل فردوسی پور چه میکنه این بازیکن...!
بعد از غذا میام سراغ اینترنت...فکر می کنم دیگه وقت آپدیت کردن وبلاگه...حس و حال بحث و جدل و مطلب جنجالی ندارم...فکر میکنم بهتره یه برش ساده از امروزم رو بذارم توی وبلاگ...کسی چه میدونه...شاید دویست سال دیگه به درد کسانی بخوره که برای نوشتن زندگینامه م در به در به دنبال جزئیات زندگی شراگیم زند (که حتما تا اون موقع مزارش میعاد گاه روشنفکران و ادبا و نویسندگان و حتی فلاسفه ی زمانه شده) هستن...بذار بدونن این شراگیم زند همچین پخی هم نبوده!

توسط در October 23, 2006 5:33 PM | | نظرات (52)
رنگ سمندر...خط و خال مار

یک زمانی در محل کار سابقم بیکار که می شدم (که غالبا هم بیکار بودم) می نشستم با رئیس سابقم به بحث کردن در مورد آفرینش و خلقت و ادیان و اسلام و مانند آن...آن موقع معتقد بودم که آفرینش هدفی دارد و آفریننده با ایما و اشاره و توسط پیام آورانی آن اهداف را به بشر تذکر داده است و سفت و سخت بر این اعتقاد خود راسخ بودم که اگر نگویم تنها راه بهترین و سر راست ترین راه رستگاری کتاب قرآن است و اگر این معما (معمای خلقت) راه حلی داشته باشد باید کلید آن را در لا به لای سطور همین کتاب جستجو کرد...شاید خیلی از شما بحثهای دینی را که در همین وبلاگ با مخالفین اسلام می کردم خوانده باشید و به یاد داشته باشید...
رئیس سابقم آدم با سواد و با مطالعه ای بود و همیشه وقتی سماجت و ابرام من را بر عقایدم می دید با خنده می گفت که " شراگیم خان...صبر کن...به هم می رسیم..." او می گفت خودش تمام این دورانها را پشت سر گذاشته و از دینداری و ایمان به شکاکیت و بعد به لا مذهبی رسیده است و معتقد بود من هم دقیقا همان راهی را می روم که او سالها پیش رفته بود.
امروز که به خودم نگاه می کنم می بینم تا اینجای راه را همانگونه که او می گفت آمده ام...انگار تمام پیچ و خم های این جاده برایم قبلا تشریح شده است...هرچه جلوتر می روم این جاده زیبا و سر سبز با چشم اندازی به وسعت "ابدیت" تنک تر و ترسناک تر می شود... چنان به همه چیز با دیده سوء ظن و دو دلی می نگرم که خودم هم نمیدانم اگر در مجلسی نشسته باشم و کسی وجود خدا را مورد بحث قرار داد و نظر من را پرسید باید چه عکس العملی نشان دهم...شاید تنها بتوانم بگویم نمی دانم و بحث را عوض کنم...
این شک نخستین بار اینگونه سایه اش را بر سر ایمانم انداخت...با خود فکر میکردم که هر روز میلیاردها موجود زنده بر روی این کره خاکی می آیند و می روند...یک مگس به خاطر ساختار مغزی اش هیچ درکی از زندگی و مرگ خود ندارد...در طی میلیونها سال موجودات زنده برای بقای خود اتوماتیک وار هزار گونه دگردیسی ناخود آگاه داشته اند...بعضی حیوانات برای فرار از خطر چابک تر شده اند...بعضی مکانیزمهای دفاعی و یا استتاری خاص خود را پیدا کرده اند...بعضی با شرایط آب و هوایی و تغذیه ای محیط جدید خود را وفق داده اند...و خلاصه هر گونه ای به طور طبیعی و ناخود آگاه برای بقا خود را مقاوم تر کرده است...انسان هم توانست با توجه به ساختار مغزی پیشرفته خود با اختراع ابزار و ساخت پناهگاه و کشف خواص شفا بخش گیاهان و هزار ترفند دیگر حود را از خطرات محیط بیشتر در امان بدارد و شانس زندگی و بقای خود را بیشتر کند...اما این مغز پیشرفته به این حد قانع نبود...انسان بر خلاف سایر جانداران مرگ را می فهمید و همین "فهم مفهوم مرگ و نیستی" ذهن او را به پیدا کردن راه حلی برای بقا وا می داشت...در روی زمین و طبق قوانین طبیعت هیچ شانسی وجود ندارد که بیشتر از یک قرن زندگی کند...چاره چیست؟ این میل به بقا که قوی ترین میل در گونه های مختلف جاندار روی کره زمین است انسان متفکر را به سوی ماوراءالطبیعه کشاند...وقتی در طبیعت نمیتوان برای همیشه زنده بود چرا در ماورای آن نشود...؟
تمام داستان همین بود...این راه حل طی هزاران سال شد مکانیزم دفاعی انسان در مقابله با مرگ...انسان خدا را ساخت که تا ابد الاباد بتواند در جوار رحمتش باقی بماند...خدای او تمام خصوصیات انسانی را دارد در منتهی درجه اش...مکانیزم احساساتش دقیقا انسانی ست...خشمگین می شود...مهربان می شود...دلتنگ می شود...انتقام می گیرد...گذشت میکند...
خدایان اولیه حتی دست و پا داشتند و شکل انسان بودند... به قول فیلسوفی اگر اجسام سه ضلعی میتوانستند برای خود خدایی تصور کنند آن خدا نوعی مثلث بی نهایت بزرگ می بود...
خدایی که ابتدا از سنگ و چوب و به شکل انسانواره هایی تراشیده می شد کم کم از بتکده ها رخت بر بست و به جایی دور دست و نامعلوم در اوج آسمانها کوچ کرد...یک خدای چوبی و سنگی انسانهای اولیه را شاید اقناع می کرد، اما انسان متمدن نمیتوانست چوبی را در دست بگیرد و بپذیرد که خداست...خدای انسان متمدن (انسانی که فلسفی شده بود) باید از دیده ها و عالم فیزیکی رخت بر می بست و وجودش صرفا از نظر نظری مطرح و اثبات می گردید...
خیلی جالب است که تاریخ فلسفه تقریبا عمری به اندازه تاریخ ادیان "امروزی" دارد...یعنی با رشد تعقل، خدایی که جسمیت داشت جای خود را به خدایی داد که وجودش تنها از نظر فلسفی و نظری قابل لمس و احیانا اثبات بود...(دقت کنید در یونان باستان هم (جایی که فلسفه متولد شد) خدایان به جای بتکده ها به جایی دور از دسترس و نا پیدا (بالای کوه!) نقل مکان کرده بودند...!)
به هر حال بشر "متعقل" طبق مکانیزمی که در وجودش نهفته بود (میل به بقا) وقتی از محدودیتهای عالم ماده نا امید شد و مرگ را ناگزیر دید دست به دامان متافیزیک زد و طی هزاران سال چنان پر و بالی به تخیلات و اعتقادات خود داد که نسل به نسل همانگونه که رنگ همگون حشرات با محیط یکی از مشخصه های "وراثتی" برای حفظ بقا در گونه های مختلف حشرات گشته بود گرایش به خدا نیز نسل به نسل از طریق کروموزومها به نسلهای بعدی منتقل شد (همان گرایش فطری به خدا پرستی) و ضامن حفظ "بقای جاودانی" برای این موجود دو پای متعقل گردید...
امروز علم هیچ راهی به کشف خدای پنهان ندارد...هرچه هست ایمان است...یعنی همان گرایش فطری به خدا که در وجود همه ی ما هست...همان گرایشی که مثل رنگ سمندر یا خط و خال مار به ما به ارث رسیده است...هر جای دنیا که بروی عده ای دلشان را به مذهبی خوش کرده اند و برای شادی روح امواتشان دعا میخوانند و امیدوارند بعد از مرگشان در دنیایی دیگر شاد و سعادتمند تا ابد الاباد به خوبی و خوشی زندگی کنند...!
ببینید...همه اینها تصورات من است...من هنوز ایمان خود را از دست نداده ام...من هم با همه وجود میخواهم که جاودانه بمانم...دلم میخواهد مرگ سکوی پرتابم به یک عالم دیگر و زندگی ابدی باشد...من در مورد مذاهب بحث نمی کنم...من در مورد شخصیتها و مناسک مذهبی و مقدس حرفی نمی زنم...اینها را همانطور که انسان متعقل و متمدن سالها قبل بتهایش را به دور انداخت سالهاست که دور انداخته ام...امام علی و امام حسین و حضرت عباس خودشان کسانی را که برای آنها تقدس قائلند شفا دهد...!گاوهای سفید هندی و مجسمه های طلایی بودا و گنبد و بارگاه های شیعیان ارزانی همانهایی که نجات و سعادت خود را منوط به آنها می بینند...!
(جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!)
من چیزی برای گفتن ندارم...غمگینم و هنوز امیدوار...امیدوار که راهی پیدا شود که بپذیرم این میل به بقا ما به ازای خارجی دارد...من چیزی را رد نمی کنم...چیزی را هم اثبات نمی کنم...هراسان و انگشت به دهان ایستاده ام کنجی و نگاه میکنم...نه آنقدر احمقم که دلم را به مزخرفاتی که به نام دین و مذهب رایج است خوش کنم و نه انقدر ابله که با ضرس قاطع بگویم که بعد از مرگ هیچ خبری نیست...نمیدانم و میدانم که این ندانستنم دردی را از من دوا نخواهد کرد.

توسط در October 16, 2006 2:42 PM | | نظرات (94)
بوف کور...جنگل واژگون...عطر سنبل،عطر کاج

آدم خیلی باید بی پدر و مادر باشد که سه کتاب " جنگل واژگون" و " بوف کور" و " عطر سنبل،عطر کاج" را در عرض سه روز بخواند و هوس نوشتن و حتی نویسنده شدن به سرش نزند...حالا گیرم اولی و آخری تازه چاپ هستند و نخواندنشان برای آدم خوره کتابی مثل من موجه...اما من قرمدنگ چرا "بوف کور" را تا به حال نخوانده بودم...؟همیشه فکر میکردم حتما داستانی ست در قد و قواره های "سگ ولگرد" و یا چه میدانم "وغ وغ صاحاب"...اصلا قابل قیاس نیست...چنان در فضای مه آلود و وهم انگیز داستان گم می شوی که تا ساعتها و حتی روزها تلوتلو میخوری...!اگر امیدی به کشف معمای خودکشی هدایت باشد کلیدش در لا به لای سطور همین داستان نهفته است...این کتاب چکیده جهانبینی هدایت است...هیچ نقطه روشنی در داستان نیست...سردی و سیاهی مطلق...انگار تمام زندگی بوف کور یک کابوس بلند ادامه دار است...هیچ چیز واقعی نیست و در عین حال همه چیز واقعیست...اگر راوی داستان را بوف کور بدانیم باقی شخصیتهای داستان (منهای آن دختر اثیری سیاه پوش و لکاته (همسر بوف کور) که به نوعی همزاد همند) به نوعی یکی هستند...پیرمرد قوزی...گورکن...عموی بوف کور...پیرمرد خنزرپنزری...پدر و پدر زن و حتی فاسق زنش همگی یک شکل هستند...عجیب اینجاست که وقتی بوف کور در انتهای داستان در آینه نگاه میکند خودش را نیز به همان شکل می بیند...
با یک بار و دو بار خواندن این داستان فقط می شود از فضا سازی های بی نظیر هدایت لذت برد...این داستان را باید چندین بار خواند...هر بار خواندن یک لایه از آن را کنار می زند... تمام اجزا و اتفاقات این داستان هوشمندانه و برای بیان یک حرف تصویر شده اند...به هر حال فهم و رمز گشایی از این داستان کار هرکسی نیست (من هم ادعا ندارم که با دو بار خواندنش به کنیه داستان پی برده ام)
اصلا قصدم نوشتن در مورد بوف کور نبود...هیچوقت نقد کننده خوبی در حوزه ادبیات نبودم و نیستم...چه برسد به کتاب عظیمی مثل بوف کور...غرض این بود که خواندن این کتاب و دو کتاب دیگر من را سر ذوق اورد...
"جنگل واژگون" داستان زندگی زنی به نام "کورین" است که در سالهای جوانی عشق دوران کودکی خود را که آن زمان پسر همسایه شان بوده و اکنون شاعر کم و بیش مطرحی به نام فورد است باز می یابد...نویسنده در واقع شخص سومی به نام "وینر" است که به کورین هم علاقه مند است و انگار از بیرون (و شاید بالا) به ماجرا نگاه می کند...یکجای داستان راوی (وینر) که سعی دارد کورین را از ازدواج با فورد (که از نظر او یک شاعر روانپریش است) منصرف کند به او می گوید:
وینر : خر نشو کورین! اون بزرگترین بیمار روانپریشیه که ممکنه به تورت بخوره. دست خودش نیست...خر نشو...! اون تا خرخره تو روانپریشی غرقه!
کورین: چی باعث شد فکر کنی اون منو دوست نداره؟ خیلی هم دوستم داره!
وینر: حتما همینطوره...ولی عاشقت نیست.
کورین: اینو قبلا هم گفتی. لطفا خفه شو!
وینر: کورین...باهاش ازدواج نکن!
کورین (با عصبانیت): اگه همونجور که تو الان با آقایی تمام گفتی عاشقم نباشه، بخت زیادی ندارم که باهاش ازدواج کنم. درسته؟
وینر: اون باهات ازدواج میکنه!
کورین: واقعا؟ چرا؟
وینر: برای اینکه این کار رو میکنه، همین. از تو خوشش میاد و سرده و نمیتونه دلیلی پیدا کنه که این کار رو نکنه، یا اینکه از پیدا کردن دلیلی برای اینکه این کارو نکنه طفره می ره. به هر حال...
کورین عصبانی حرفش را قطع کرد: اون سرد نیست.
وینر: البته که سرده. برای من اهمیتی نداره که به نظر تو چقدر مهربونه. اون سرده، سرد عین یخ!
کورین: حرفت به کلی بی معنیه.
وینر: کورین، خواهش میکنم، خودتو بکش کنار. بی خیالش که حرف من معنی داره یا نه.
به هر حال کورین و فورد با هم ازدواج میکنند و درست روز بعد از بازگشت از ماه عسلشان دختری به نام "بانی کرافت" که خود را از علاقمندان اشعار فورد معرفی میکند وارد زندگیشان می شود و...
برای اینکه بروید کتاب را بخرید و بخوانید باقی اش را نمی گویم...اما آن چند سطر بالا را که از کتاب نقل کردم یک دلیل ویژه داشت که فعلا نمی گویم...به هر حال سبک محاوره ای گفتگوهای کتاب که تا حدودی دستتان آمد...نیامد؟
کتاب آخر " عطر سنبل، عطر کاج" نوشته خانوم فیروزه جزایری دوما بود...اصل کتاب به زبان انگلیسی نوشته و توسط محمد سلمانی نیا به فارسی برگردانده شده...کتاب زندگی نامه نویسنده (خانوم فیروزه جزایری دوما) است از سالهای کودکی تا میانسالی که تقریبا همه در آمریکا می گذرد...نویسنده از خانواده نسبتا ثروتمندی ست که قبل از انقلاب به آمریکا مهاجرت می کنند و کتاب در اصل گزارشی ست از سالهای زندگی نویسنده در آمریکا و بیان رخدادها و اتفاقات بامزه ای که در تقابل با محیط و فرهنگ جدید با آن مواجه شده اند...بعد از خواندن این کتاب اولین چیزی که ذهنم را مشغول کرد این بود که این خانوم جزایری دوما چه شکلی ست...! بلافاصله اسمش را در گوگل سرچ کردم و دیدم چهره اش از نوشته هایش هم بامزه تر است...از آن تیپ آدمهاییست که آدم دلش میخواهد گازش بزند... هنوز هم باورم نمی شود چنین آدمی اهل وبلاگ نوشتن نباشد...اگر برای من یک همسر عالم مثلی (همان مدینه فاضله ای خودمان) وجود داشته باشد احتمالا چیزی در مایه های همین خانوم است...(امیدوارم شوهر فرانسوی اش اینجا را نخواند یا لااقل غیرتی نباشد!)
علی ایحال کتابی که بعد از گذشت شش ماه از چاپ اولش به چاپ ششم می رسد خواندن دارد...از دستش ندهید.

پ.ن: اگر از احوالات من هم بپرسید ملالی نیست به جز دوری وبلاگ...باور کنید تمام استخوانهای تنم گاه گداری از ننوشتن تیر می کشند اما فرصتش دست نمی دهد...وقتی سر کارم که سر کارم و وقتی هم خانه هستم آنقدر کارهای خرده ریز داخل و خارج خانه پیش می آید که فرصت وبلاگ نویسی پیدا نمیکنم...حالا اگر زن بگیرم شاید درست شود. شاید هم نشود.

توسط در October 9, 2006 7:59 PM | | نظرات (46)