شراگیم
« دو سال یا ده سال...مساله این است! | صفحه اصلی | رنگ سمندر...خط و خال مار »
بوف کور...جنگل واژگون...عطر سنبل،عطر کاج

آدم خیلی باید بی پدر و مادر باشد که سه کتاب " جنگل واژگون" و " بوف کور" و " عطر سنبل،عطر کاج" را در عرض سه روز بخواند و هوس نوشتن و حتی نویسنده شدن به سرش نزند...حالا گیرم اولی و آخری تازه چاپ هستند و نخواندنشان برای آدم خوره کتابی مثل من موجه...اما من قرمدنگ چرا "بوف کور" را تا به حال نخوانده بودم...؟همیشه فکر میکردم حتما داستانی ست در قد و قواره های "سگ ولگرد" و یا چه میدانم "وغ وغ صاحاب"...اصلا قابل قیاس نیست...چنان در فضای مه آلود و وهم انگیز داستان گم می شوی که تا ساعتها و حتی روزها تلوتلو میخوری...!اگر امیدی به کشف معمای خودکشی هدایت باشد کلیدش در لا به لای سطور همین داستان نهفته است...این کتاب چکیده جهانبینی هدایت است...هیچ نقطه روشنی در داستان نیست...سردی و سیاهی مطلق...انگار تمام زندگی بوف کور یک کابوس بلند ادامه دار است...هیچ چیز واقعی نیست و در عین حال همه چیز واقعیست...اگر راوی داستان را بوف کور بدانیم باقی شخصیتهای داستان (منهای آن دختر اثیری سیاه پوش و لکاته (همسر بوف کور) که به نوعی همزاد همند) به نوعی یکی هستند...پیرمرد قوزی...گورکن...عموی بوف کور...پیرمرد خنزرپنزری...پدر و پدر زن و حتی فاسق زنش همگی یک شکل هستند...عجیب اینجاست که وقتی بوف کور در انتهای داستان در آینه نگاه میکند خودش را نیز به همان شکل می بیند...
با یک بار و دو بار خواندن این داستان فقط می شود از فضا سازی های بی نظیر هدایت لذت برد...این داستان را باید چندین بار خواند...هر بار خواندن یک لایه از آن را کنار می زند... تمام اجزا و اتفاقات این داستان هوشمندانه و برای بیان یک حرف تصویر شده اند...به هر حال فهم و رمز گشایی از این داستان کار هرکسی نیست (من هم ادعا ندارم که با دو بار خواندنش به کنیه داستان پی برده ام)
اصلا قصدم نوشتن در مورد بوف کور نبود...هیچوقت نقد کننده خوبی در حوزه ادبیات نبودم و نیستم...چه برسد به کتاب عظیمی مثل بوف کور...غرض این بود که خواندن این کتاب و دو کتاب دیگر من را سر ذوق اورد...
"جنگل واژگون" داستان زندگی زنی به نام "کورین" است که در سالهای جوانی عشق دوران کودکی خود را که آن زمان پسر همسایه شان بوده و اکنون شاعر کم و بیش مطرحی به نام فورد است باز می یابد...نویسنده در واقع شخص سومی به نام "وینر" است که به کورین هم علاقه مند است و انگار از بیرون (و شاید بالا) به ماجرا نگاه می کند...یکجای داستان راوی (وینر) که سعی دارد کورین را از ازدواج با فورد (که از نظر او یک شاعر روانپریش است) منصرف کند به او می گوید:
وینر : خر نشو کورین! اون بزرگترین بیمار روانپریشیه که ممکنه به تورت بخوره. دست خودش نیست...خر نشو...! اون تا خرخره تو روانپریشی غرقه!
کورین: چی باعث شد فکر کنی اون منو دوست نداره؟ خیلی هم دوستم داره!
وینر: حتما همینطوره...ولی عاشقت نیست.
کورین: اینو قبلا هم گفتی. لطفا خفه شو!
وینر: کورین...باهاش ازدواج نکن!
کورین (با عصبانیت): اگه همونجور که تو الان با آقایی تمام گفتی عاشقم نباشه، بخت زیادی ندارم که باهاش ازدواج کنم. درسته؟
وینر: اون باهات ازدواج میکنه!
کورین: واقعا؟ چرا؟
وینر: برای اینکه این کار رو میکنه، همین. از تو خوشش میاد و سرده و نمیتونه دلیلی پیدا کنه که این کار رو نکنه، یا اینکه از پیدا کردن دلیلی برای اینکه این کارو نکنه طفره می ره. به هر حال...
کورین عصبانی حرفش را قطع کرد: اون سرد نیست.
وینر: البته که سرده. برای من اهمیتی نداره که به نظر تو چقدر مهربونه. اون سرده، سرد عین یخ!
کورین: حرفت به کلی بی معنیه.
وینر: کورین، خواهش میکنم، خودتو بکش کنار. بی خیالش که حرف من معنی داره یا نه.
به هر حال کورین و فورد با هم ازدواج میکنند و درست روز بعد از بازگشت از ماه عسلشان دختری به نام "بانی کرافت" که خود را از علاقمندان اشعار فورد معرفی میکند وارد زندگیشان می شود و...
برای اینکه بروید کتاب را بخرید و بخوانید باقی اش را نمی گویم...اما آن چند سطر بالا را که از کتاب نقل کردم یک دلیل ویژه داشت که فعلا نمی گویم...به هر حال سبک محاوره ای گفتگوهای کتاب که تا حدودی دستتان آمد...نیامد؟
کتاب آخر " عطر سنبل، عطر کاج" نوشته خانوم فیروزه جزایری دوما بود...اصل کتاب به زبان انگلیسی نوشته و توسط محمد سلمانی نیا به فارسی برگردانده شده...کتاب زندگی نامه نویسنده (خانوم فیروزه جزایری دوما) است از سالهای کودکی تا میانسالی که تقریبا همه در آمریکا می گذرد...نویسنده از خانواده نسبتا ثروتمندی ست که قبل از انقلاب به آمریکا مهاجرت می کنند و کتاب در اصل گزارشی ست از سالهای زندگی نویسنده در آمریکا و بیان رخدادها و اتفاقات بامزه ای که در تقابل با محیط و فرهنگ جدید با آن مواجه شده اند...بعد از خواندن این کتاب اولین چیزی که ذهنم را مشغول کرد این بود که این خانوم جزایری دوما چه شکلی ست...! بلافاصله اسمش را در گوگل سرچ کردم و دیدم چهره اش از نوشته هایش هم بامزه تر است...از آن تیپ آدمهاییست که آدم دلش میخواهد گازش بزند... هنوز هم باورم نمی شود چنین آدمی اهل وبلاگ نوشتن نباشد...اگر برای من یک همسر عالم مثلی (همان مدینه فاضله ای خودمان) وجود داشته باشد احتمالا چیزی در مایه های همین خانوم است...(امیدوارم شوهر فرانسوی اش اینجا را نخواند یا لااقل غیرتی نباشد!)
علی ایحال کتابی که بعد از گذشت شش ماه از چاپ اولش به چاپ ششم می رسد خواندن دارد...از دستش ندهید.

پ.ن: اگر از احوالات من هم بپرسید ملالی نیست به جز دوری وبلاگ...باور کنید تمام استخوانهای تنم گاه گداری از ننوشتن تیر می کشند اما فرصتش دست نمی دهد...وقتی سر کارم که سر کارم و وقتی هم خانه هستم آنقدر کارهای خرده ریز داخل و خارج خانه پیش می آید که فرصت وبلاگ نویسی پیدا نمیکنم...حالا اگر زن بگیرم شاید درست شود. شاید هم نشود.

توسط در October 9, 2006 7:59 PM |
نظرات
amir   ( web | email )

صادق هدایتو هیچ کس نمیتونه بشناسه


November 27, 2006 11:30 AM
پگاه   ( web | email )

سلام.از پیشنهاد و معرفی ممنون. کتاب های سلینجر که محشرن.همشون. بوف کور هم که سوگلی کتاب های صادق هدایته. در مورد آخری باید حتمن بخونمش.موفق باشی. اگه به داستان علا قه مندی به من هم سری بزن.خوشحال می شم نظرت رو بدونم.


November 22, 2006 7:55 AM
سودابه رادفرد   ( web | email )

سلام
آخ كه چه كتابيه اين بوف كور چه داستانيه اين سگ ولگرد.آخ كه چه نويسنده اي بود اين صادق هدايت....
من كه با خواندن سگ ولگرد در 15 سال پيش هنوز هر سگي ميبينم سطرهاي سگ ولگرد جلوي چشمم نقش ميبنده چه برسد به بوف كور و آدمهاش....


November 16, 2006 5:42 PM
علیرضا   ( web | email )

در مورد اولی و دومی حق با شماست.ولی در مورد عطر سنبل،عطر کاج شک دارم همچی حسی به آدم دست بده.


October 17, 2006 12:48 AM
علیرضا   ( web | email )

در مورد اولی و دومی حق با شماست.ولی در مورد عطر سنبل،عطر کاج شک دارم همچی حسی به آدم دست بده.


October 17, 2006 12:47 AM
علیرضا   ( web | email )

در مورد اولی و دومی حق با شماست.ولی در مورد عطر سنبل،عطر کاج شک دارم همچی حسی به آدم دست بده.


October 17, 2006 12:46 AM
farnaz   ( web | email )

من اولین بار که با این فضا اشنا می شوم .اینجا همه چیز قشنگ بود


October 16, 2006 4:07 PM
نرجس   ( web | email )

كتاب ها را كه سعي مي كنم برم بخونم.... اما راجع به رفتنت واقعاً بايد اينهمه صبر كني؟!؟


October 16, 2006 12:37 PM
شراگیم   ( web | email )

اوه...اين ۳۶ و ۳۷ احتمالا همزاد همن...مدتها بود از این کامنتهای این مدلی ندیده بودم...یادش به خیر...انقدر ملت اومدن برای هم از این مدل کامنتها گذاشتن که جواد شد و رفت پی کارش...احتمالا این دو تا تازه کارن بنده های خدا...حالا که بلاگ رولينگ خراب شده تازه به فکر لينک افتادن...عجب دنياييه...!:)


October 16, 2006 12:50 AM
بنده خدا   ( web | email )

درود بر شما دوست معظم . . .
متون تارنامه حضرتعالي بسيار منفوع و مجذوب مي باشد و از مطالعة مطالب متعلّم گرديديم .درصورتيكه مايل وراغب به تبادل لينك ميباشيد ، اينجانب را بصورت كامنت در قسمت نظرات وبلاگ مطّلع نمائيد تا در اسرع وقت اقدامات ملزومه را مبذول نمايم . از پروردگار توفيقات و تأييدات افضل را براي جنابعالي مسئلت دارم %


October 15, 2006 11:31 PM
امير   ( web | email )

با سلام و درود به محضر شما كاربر محترم . . .
ضمن عرض سلام و ادب به محضر شما دوست گرامي و تبريكي ويژه بخاطر وبلاگ عالي تان ، تقاضامندم در صورتيكه رغبتي به تبادل لينك داشته باشيد ، پس از قراردادن آدرس لينك بنده بنام " نوشته هاي امير اميدي" ؛ اينجانب را در بخش نظرات وبلاگ آگاه نمائيد تا متعاقباً بنده نيز ، لينك وبلاگ شما را مقرّر نمايم .
سرافراز و مفتخر باشيد


October 15, 2006 11:29 PM
toka   ( web | email )

سلام اول که کامنت گذاشتم فکر نميکردم مفصل ترين کامنت تموم عمر وبلاگ نويسيم رو ببينم ! مرسی از توجهت . من تو وبلاگم نميخوام زجه موره کنم يا بگم آه تباه شدم و از اين حرفا . من يه زندگی مخفيانه و پر دردسر رو در مقابل يه زندگی نرمال انتخاب کردم تا کسی رو که دوست دارم داشته باشم ولو يه مدت کم . نميخوام مثل تصور بقيه از کسی که صيغه ميشه و به طور موقت زندگی ميکنه رفتار کنم . شايد همه رفتارهای ما بر اساس يه سری کليشه ی مزخرف که بهمون ديکته شده شکل ميگيره . اين حرفات باعث شد يه پست جديد بنويسم که خوشحال ميشم بيای بخونی چون ميدونم کامل ميخونی و توجه ميکنی


October 15, 2006 10:42 PM
toka   ( web | email )

مردم از خنده . ليست افتخاراتت خيلی با حال بود . تو اين بعد از ظهر لعنتی که منم داغون و خسته و غمگين نشستم پشت کامپولوتلم نوشته هات هديه ی خوبی بود . زنده باشی جوون .


October 15, 2006 6:51 PM
ناشناس   ( web | email )

:)


October 15, 2006 8:51 AM
Mr Beni . Jay   ( web | email )

در باره ی بوف کور باهات موافقم اما جنگل واژگون رو بايد بخونم .. در ضمن شراگيم جان اگه خواستی يه سری هم به من بزن و بهم لينک بده با معرفت !!!


October 13, 2006 9:12 PM
papati   ( web | email )

سلام...کتاب «شطرنج با ماشين قيامت» رو بت توصيه می کنم...هرچند خيلی حرص آدم رو در مياره...بخون...يا حق...


October 13, 2006 5:25 PM
pantheia   ( web | email )

کی بتو زن ميدهد؟!!!!!!!!!!!!!!!!


October 13, 2006 4:42 PM
شبح   ( web | email )

شراگیم عزیز!
چند شب پیش داشتم فیلم "بزرگ‌راه گم‌شده" را می‌دیدم بد جوری یاد "بوف کور" افتادم. خیلی فضای تو در توی‌اش شبیه به بوف‌کور بود. وقت کردی ببینش. دیروز هم روی میز کتاب‌فروشی محله‌مون کتاب "عطر..." تورقی کردم اما نخریدم حالا که تو گفتی می‌رم می‌خرم تا شاید یه گاز از نویسنده‌اش گرفتم! در مورد ؛جنگل واژگون؛ راستشو بخواهی هر چند از فرنی‌وزویی به دلیل فسلم پری خوش‌مان آمد اما اصولا سالینجری نیستم.


October 13, 2006 12:03 PM
شراگیم   ( web | email )

m عزیز...(شماره ۲۲) :
من همیشه گفتم که کمترین انتظارم از ازدواج این است که اگر در زمان تجرد مجبورم هر روز آشپزی و خرید و کارهای خانه را انجام دهم بعد از ازدواج لااقل هفته ای سه روز بشود این چیزها...یعنی به هر حال میتوانم امیدوار باشم که وقت بیشتری برای کارهایی مثل وبلاگ نویسی پیدا کنم...حالا یکی نیست به من بگوید کی بتو زن می دهد!:)


October 13, 2006 11:36 AM
شراگیم   ( web | email )

سارا جان (شماره 23) :
خواندم...اگر منظور کتاب پیکر فرهاد عباس معروفی ست آن را خواندم...راست میگویی...خیلی جالب شد...آن موقع اصلا کتاب به من نچسبید...اوه...عجب!!!...آن زمان به خاطر نخواندن بوف کور کتاب برایم گنگ بود...اصلا خواندنش بهم نچسبید...باید یک بار دیگر بخوانمش...اگر نمی گفتی اصلا ذهنم سمت این قضیه نمی رفت که آن زن نقاشی شده ی کتاب پیکر فرهاد همین زن حکایت بوف کور است...ممنون...


October 13, 2006 11:33 AM
sherry   ( web | email )

سلام. ممنون از معرفی کتاب ها. اين که هدايت رو اون هم بوف کورش رو تا حالا نخوندی! باز هم خوبه حالا خوندی، شاهکاريست فراتر از زمان هدايت و حتی زمان امروز. اگر نقدی ازش نخوندی و اونچه اينجا ازش خوندی از خودت بوده، پس خيلی حاليته يعنی بيش از اونی که ميشد حدس زد. تمام ژانرهای مرد يکی هستند و زن ها يکی و تمامی اعداد در کل داستان يک عددند از ساعت گرفته تا سال و سن و ماه و ..
در مورد سگ ولگرد هم از ديد من کم لطفی کردی، کلا همه ي داستان های هدايت در نوع خودش يک جور شاهکار است ولی بعضيشون برتر و سگ ولگرد هم جز اون برترهاست. بهش دقيق که بشی ميگيری چی گفتم.
چقدر دلم ميخواست بوی کاج رو بخونم اما حيف که دست من کوتاه و خرما بر نخيل.
خوش باشی.


October 13, 2006 6:52 AM
nazanin   ( web | email )

اون دو کتاب ديکه رو نخوندم ولی بوف کور بی ترديد يکی از شاهکارهای ادبی جهان است و يه مورد ديگه اينکه نويسنده های بزرگ ممکنه تاثير يذيری از کتاب و يا نوشته ای داشته باشند و اين طبيعی و زيباست صادق هدايت هم بنظر من اين تاثير يذيری رو در خلق بوف کور بیشتراز مسخ نوشته کافکا داشته و اين با کيی برداری متفاوت است ...... کتاب بوف کور با همه جهان بينی سياهش يک شاهکار ادبی است.


October 13, 2006 1:19 AM
iman   ( web | email )

کاری به اون دوتا ندارم ولی اینن جنگل واژگون چی داره؟ من که اصلا ازش خوشم نمیاد. یه دیالوگ یا یه جمله خوب توش ÷یدا کم اینجا بنویس شاید از چشم من افتاده باشه. هنوزم حسرت می خورم چرا پول بابت این کتاب دادم


October 12, 2006 10:21 PM
sara   ( web | email )

کتاب ژيکر فرهاد رو ديدی؟....خوندنش برايکسی که بوف کور رو خونده و درک کرده جالبه...پیکر فرهاد از طرف زن داستان بوف کور نوشته شده...اون جا هم زن دو شخصيته هست!


October 12, 2006 6:32 PM
m   ( web | email )

سلام
ببينم خانوم آينده ات که حتما بايد شاغل باشه به قول خودت به خاطر اعتباری که براش قائلی ! ... حالا جرا فکر ميکنی اگر زن بگيری کارهای خرده ريز داخل وخارج خانه رو هم بايد انجام بده و اينجوری وقت بيشتری برای وبلاگنويسی پيدا ميکنی ؟ در اين مورد هم بايد به همون اندازه ليبرال باشی


October 12, 2006 2:03 AM
زی زی   ( web | email )

سلام شری خان فکر می کردم خوش سلیقه تر از اینا باشی.به نظر تو این خانوم گاز کرفتنیه؟اووووف ف ف ف ف


October 11, 2006 1:36 PM
میم   ( web | email )

هدایت وقتی به عنوان دانشجو وارد فرانسه میشه مثل خیلی از آدم های هم تیپ خودش به نوشته های ریلکه علاقه مند میشه . اینش بد نیست ولی بوف کور به یکی از نوشته های ریلکه اینقدر نزدیکه که بوف کور رو به یک دزدی ادبی نزدیک میکنه .


October 11, 2006 10:38 AM
میم ب   ( web | email )

هدایت اسم اون کتاب رو اینجوری نوشته : وغ وغ ساهاب نه وغ وغ صاحاب


October 11, 2006 10:32 AM
دختر ساروي   ( web | email )

يا الله!!
کسی سر راه نباشه...
شری جان تو تازه عطر سنبل عطر کاجو خوندی؟؟ وتازه بوف کور رو؟ دور از جونت قرمدنگ چيه!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

ببينم کتاب همنام رو خوندی ؟؟راز داوینچی رو چی؟؟حتمن بخونش...بد نيست!


October 11, 2006 7:18 AM
شمر ايران   ( web | email )

صادق هدايت جزء معدود شخصيتهايي بود كه براي من واقعا استوره بوده .هميشه اين تو ذهنم بوده چطور يك آدم ميتونه تا اين حد جلوتر باشه.(تقريبا تمام آثار او را ۲-۳ مرتبه خونده ام ).ولي چند وقت پيش يه چيزي خوندم كه يه كمي سست اعتقاد شدم .
در مورد اينكه در اون سالهايي كه وي در فرانسه بوده به ديدن سينماي پيشرو آن زمان ميرفته و فضاهاي آن فيلمهاي فرانسوي پيشرو شديدا در داستانهايش سايه انداخته . من درمقامي نيستم كه فيلمهاي فرانسه اوايل قرن بيست را بشناسم (و نه دوست دارم بدونم !!!)
ولي شايد اين جوابي باشه به بيش از حد جلو بودن آثار صادق هدايت.
نميدانم !!!!


October 11, 2006 6:54 AM
زن بابا   ( web | email )

آره جونی .اما همه پدر مادر دارن اما بی پدری کردن خودش یه مبحث جداست . می گی نه ؟ یه نیگاه بنداز به مجلات و روزنامه ها و هفته نامه ها و غیره و غیره. تازه خوندن داریم تا خوندن . بعضیا فقط می خونن که بگن ما هم خوندیم که تو مجلس لاف و لاف زنی کم نیارن . تا کی واقعا بخونه و بفهمه. بنظر من داستانهای هوشنگ گلشیری همون صدا و افکار گلشیریه که از ورای خط به خط نوشته هاش به وضوح شنیده باشه . آدم کر هم می شنفه!


October 11, 2006 2:10 AM
هرمس   ( web | email )

159
آره سخته خیلی .
ولی فهمیدن این که چه چیزی را می خواستن به ما برسونند خیلی سختره.
خوبه که تازه داری میخونی. همین که بوف کور را هم اینطور خونی و بهش احترام نزاشتی خوبه.
در هر صورت خوشحال می شم تبادل لینک داشته باشم.
عنوان پست جدید وبلاگ هرمس (( توبه های رمضانی ))
تا بزودی خداحافظ


October 10, 2006 8:38 PM
شراگیم   ( web | email )

پوپک و مريم عزيز (شماره ۸ و شماره ۹) :‌
کتاب جنگل واژگون اثر جی.دی.سلينجر هست...داستان تقریبا کوتاهی از نويسنده رمان معروف ناتور دشت (که متاسفانه هنوز نخواندمش)...در ضمن اسم انگليسی اش هم The Inverted Forest هست...و قابل توجه شماره ۸ که دقیقا همان کتابی ست که اشاره کردی...به هر حال مایی که سواد خواندن متن انگلیسی اش را نداریم با همان ترجمه اش هم کلی حض بردیم...به هر حال این کتاب به زبان اصلی تا آنجا که من میدانم کاندید (و شاید هم برنده) چند جایزه بین المللی نیز شده بود...


October 10, 2006 5:19 PM
لیلا   ( web | email )

بشر تو این متن های فوقالعاده تخته سیاهت رو از کجا پیدا میکنی ؟


October 10, 2006 4:29 PM
rouzbeh   ( web | email )

jangale vajgoon ro tazegi khoondam o kheili khosham oomad bar akse natoore dasht ke ziad bahash hal nakardam


October 10, 2006 3:22 PM
جوجو   ( web | email )

مثل هميشه جمله روی تخته سياه بی نظير بود.

يعنی شما می خواين زن بگيريد که کاراتون رو اجام بده. عموم ميگه شريک زندگی آرام جانت بايد باشه. با اين اوصافی که شما گفتی واسه اون بيچاره ديگه جانی نميمونه.


October 10, 2006 2:49 PM
roodabe   ( web | email )

سلام .
کتاب صد سال تنهائی گابريل و کوری ساراماگو هم حرف نداره من که از خوندن کوری حظی می برم که نگو.
اگه نخوندی بخون


October 10, 2006 1:54 PM
مريم   ( web | email )

سلام . ميشه لطفا اسم نويسنده كتاب جنگل واژگون رو هم بگي .ممنون


October 10, 2006 11:57 AM
poupak   ( web | email )

بوف کور عين يه شراب گيراست که مستيش ول نميکنه واونقدر هم گيجی آ وره که هی ميری سراغش و مست ميشي و گيج ... و من سالهاسن که با التهبهام زندگيش کردم.... شوری که اون شروع داستان در همه وجود آدم میزنه... حتا صد بار هم که تو زن روز چاپ بشه.. کلیشه نمیشه....
آقا شرمنده روده درازی...به وجد اومدم اول اینکه این کتاب خانوم دوما همون ؛"funny in Farsi"؟
در این صورت خوندن نسخه اصلی شدیدا توصیه میشود.
دیگه اینکه "جنگل واژگون" اسم اینگلیسیش چیه و نویسندش کیه؟
ممنون


October 10, 2006 7:31 AM
عليرضا   ( web | email )

بوفِ کور رو از يه دوست گرفته بودم، سالِ دومِ دبيرستان بودم که خوندم اش؛ يه شبِ عيدِ فطر! تا خودِ صبح زمين نذاشتم اش و تقريبا مي تونم بگم که چيزي نفهميدم ازش. فقط نابود شدم! کمي بعدتر، «داستانِ يک روح» سيروسِ شميسا رو خوندم. في الواقع در موردِ بوفِ کور مديونِ شرحِ عالي و مقدمات نماد شناسيِ ايشون هستم. توصيه مي کنم که حتماً اين کتاب رو هم بخوني. خيلي کمک مي کنه...
جنگلِ واژگون رو هم تازگي خوندم. خوب بود؛ اما خوب نمي تونم بگم کتابي بود که بخوام به همه توصيه ش کنم. اون يکي رو هم نخونده م هنوز :)


October 10, 2006 12:42 AM
لاکو   ( web | email )

اِ !! من فکر می کردم فقط من هستم که این بوف کور را نخوانده ام!پس تو هم بودی؟..جالب است که همان فکرهایی را که تو درباره اش می کردی و سراغش نمی رفتی شامل من هم می شود...حالا با این تعاریف کمی مشتاق شدم به خواندنش..اما عطر سنبل عطر کاج را خوانده ام ...راستی بروم یک سر عکس این خانومه دوما را سرچ کنم ببینم چه می گویی


October 9, 2006 11:58 PM
Veroneeque   ( web | email )

شری جون بنويس چون من ميدونم که ميتونی...قلمتم خوبه مطمئنم که ضرر نميکنی هيچ...کلی هم فروش ميکنه کتابات!
در ضمن گل گلاب...پرسيدم برات..اينی که ميگم فقط ارامنه آشوری ها و يهودی ها رو ميبره!


October 9, 2006 11:52 PM
باشوخان   ( web | email )

سلام عزیزم
خوبی؟ وقت به خیر
پست قشنگی بود....خسته نباشید
*********************************
میگویند پرنده ای بود که در وسط رودخانه ای روی شاخه ی تک شاخه ی بجامنده از درختی لونه ساخته بود....اب رودخونه شاخه را خیلی تکون میداد فرشتگان دلشون برای پرنده سوخت از خدا خواستند که او را به بهشت ببرند..خداوند قبول کرد پرنده را به بهشت بردند بعد از چند روز دیدند پرنده داره اوازهای غمگین می خونه رفتند ازش پرسیدند تو از کجا به کجا اومده ای دلیل غمگینی تو چیست..گفت یاد وطن..یاد وطن...یاد وطن
خدا رحمت کند صاداق هدایت را

عزت ز یاد


October 9, 2006 10:26 PM
mina   ( web | email )

دوتا کتاب هست من هيچوقت نمی تونم برم سراغشون نمی دونم چرا!
يکی بوف کور، يکی هم خرمگس.
آها شازده کوچو لو و جاناتن و مرغ دريايی هم هستن!
می دونم خيلی بی ربطن به هم البته!


October 9, 2006 10:22 PM
گربه وحشي   ( web | email )

پسر خوب منظورم اين بود که اگر شما بخوای منتظر بشی مامان جان برات اقدام کنه و از طريق مامی جون بری بايد ۷-۸ سال صبر منی در همين ايران خودمون و ور دل ماها....
برای ويزای دانشجويی اگر بهت بدن زمان فوق العاده کمتری صرف ميشه.
شراگيم...بدجوری من رفتم تو نخ کار تو..:)
چرا مامی جان اونجا با يک وکيل صحبت نميکنه و شرايط تو رو توضيح نميده تا بفهمی بهترين و سريعترين راه رفتنت چيه؟


October 9, 2006 10:07 PM
قصه گو   ( web | email )

اول از همه اولم... :)
دوم خدا بيامرزد مارک تواين رو که تمام آثارش از آثار کلاسيک مهم آمريکاست!!
نمی دونم اگر پيش از مرگ می دونست که کتابهای خودش هم آثار کلاسيک می شوند اين جمله رو می گفت يا نه؟


October 9, 2006 9:13 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.