شراگیم
« بوف کور...جنگل واژگون...عطر سنبل،عطر کاج | صفحه اصلی | یک برش از زندگی...! »
رنگ سمندر...خط و خال مار

یک زمانی در محل کار سابقم بیکار که می شدم (که غالبا هم بیکار بودم) می نشستم با رئیس سابقم به بحث کردن در مورد آفرینش و خلقت و ادیان و اسلام و مانند آن...آن موقع معتقد بودم که آفرینش هدفی دارد و آفریننده با ایما و اشاره و توسط پیام آورانی آن اهداف را به بشر تذکر داده است و سفت و سخت بر این اعتقاد خود راسخ بودم که اگر نگویم تنها راه بهترین و سر راست ترین راه رستگاری کتاب قرآن است و اگر این معما (معمای خلقت) راه حلی داشته باشد باید کلید آن را در لا به لای سطور همین کتاب جستجو کرد...شاید خیلی از شما بحثهای دینی را که در همین وبلاگ با مخالفین اسلام می کردم خوانده باشید و به یاد داشته باشید...
رئیس سابقم آدم با سواد و با مطالعه ای بود و همیشه وقتی سماجت و ابرام من را بر عقایدم می دید با خنده می گفت که " شراگیم خان...صبر کن...به هم می رسیم..." او می گفت خودش تمام این دورانها را پشت سر گذاشته و از دینداری و ایمان به شکاکیت و بعد به لا مذهبی رسیده است و معتقد بود من هم دقیقا همان راهی را می روم که او سالها پیش رفته بود.
امروز که به خودم نگاه می کنم می بینم تا اینجای راه را همانگونه که او می گفت آمده ام...انگار تمام پیچ و خم های این جاده برایم قبلا تشریح شده است...هرچه جلوتر می روم این جاده زیبا و سر سبز با چشم اندازی به وسعت "ابدیت" تنک تر و ترسناک تر می شود... چنان به همه چیز با دیده سوء ظن و دو دلی می نگرم که خودم هم نمیدانم اگر در مجلسی نشسته باشم و کسی وجود خدا را مورد بحث قرار داد و نظر من را پرسید باید چه عکس العملی نشان دهم...شاید تنها بتوانم بگویم نمی دانم و بحث را عوض کنم...
این شک نخستین بار اینگونه سایه اش را بر سر ایمانم انداخت...با خود فکر میکردم که هر روز میلیاردها موجود زنده بر روی این کره خاکی می آیند و می روند...یک مگس به خاطر ساختار مغزی اش هیچ درکی از زندگی و مرگ خود ندارد...در طی میلیونها سال موجودات زنده برای بقای خود اتوماتیک وار هزار گونه دگردیسی ناخود آگاه داشته اند...بعضی حیوانات برای فرار از خطر چابک تر شده اند...بعضی مکانیزمهای دفاعی و یا استتاری خاص خود را پیدا کرده اند...بعضی با شرایط آب و هوایی و تغذیه ای محیط جدید خود را وفق داده اند...و خلاصه هر گونه ای به طور طبیعی و ناخود آگاه برای بقا خود را مقاوم تر کرده است...انسان هم توانست با توجه به ساختار مغزی پیشرفته خود با اختراع ابزار و ساخت پناهگاه و کشف خواص شفا بخش گیاهان و هزار ترفند دیگر حود را از خطرات محیط بیشتر در امان بدارد و شانس زندگی و بقای خود را بیشتر کند...اما این مغز پیشرفته به این حد قانع نبود...انسان بر خلاف سایر جانداران مرگ را می فهمید و همین "فهم مفهوم مرگ و نیستی" ذهن او را به پیدا کردن راه حلی برای بقا وا می داشت...در روی زمین و طبق قوانین طبیعت هیچ شانسی وجود ندارد که بیشتر از یک قرن زندگی کند...چاره چیست؟ این میل به بقا که قوی ترین میل در گونه های مختلف جاندار روی کره زمین است انسان متفکر را به سوی ماوراءالطبیعه کشاند...وقتی در طبیعت نمیتوان برای همیشه زنده بود چرا در ماورای آن نشود...؟
تمام داستان همین بود...این راه حل طی هزاران سال شد مکانیزم دفاعی انسان در مقابله با مرگ...انسان خدا را ساخت که تا ابد الاباد بتواند در جوار رحمتش باقی بماند...خدای او تمام خصوصیات انسانی را دارد در منتهی درجه اش...مکانیزم احساساتش دقیقا انسانی ست...خشمگین می شود...مهربان می شود...دلتنگ می شود...انتقام می گیرد...گذشت میکند...
خدایان اولیه حتی دست و پا داشتند و شکل انسان بودند... به قول فیلسوفی اگر اجسام سه ضلعی میتوانستند برای خود خدایی تصور کنند آن خدا نوعی مثلث بی نهایت بزرگ می بود...
خدایی که ابتدا از سنگ و چوب و به شکل انسانواره هایی تراشیده می شد کم کم از بتکده ها رخت بر بست و به جایی دور دست و نامعلوم در اوج آسمانها کوچ کرد...یک خدای چوبی و سنگی انسانهای اولیه را شاید اقناع می کرد، اما انسان متمدن نمیتوانست چوبی را در دست بگیرد و بپذیرد که خداست...خدای انسان متمدن (انسانی که فلسفی شده بود) باید از دیده ها و عالم فیزیکی رخت بر می بست و وجودش صرفا از نظر نظری مطرح و اثبات می گردید...
خیلی جالب است که تاریخ فلسفه تقریبا عمری به اندازه تاریخ ادیان "امروزی" دارد...یعنی با رشد تعقل، خدایی که جسمیت داشت جای خود را به خدایی داد که وجودش تنها از نظر فلسفی و نظری قابل لمس و احیانا اثبات بود...(دقت کنید در یونان باستان هم (جایی که فلسفه متولد شد) خدایان به جای بتکده ها به جایی دور از دسترس و نا پیدا (بالای کوه!) نقل مکان کرده بودند...!)
به هر حال بشر "متعقل" طبق مکانیزمی که در وجودش نهفته بود (میل به بقا) وقتی از محدودیتهای عالم ماده نا امید شد و مرگ را ناگزیر دید دست به دامان متافیزیک زد و طی هزاران سال چنان پر و بالی به تخیلات و اعتقادات خود داد که نسل به نسل همانگونه که رنگ همگون حشرات با محیط یکی از مشخصه های "وراثتی" برای حفظ بقا در گونه های مختلف حشرات گشته بود گرایش به خدا نیز نسل به نسل از طریق کروموزومها به نسلهای بعدی منتقل شد (همان گرایش فطری به خدا پرستی) و ضامن حفظ "بقای جاودانی" برای این موجود دو پای متعقل گردید...
امروز علم هیچ راهی به کشف خدای پنهان ندارد...هرچه هست ایمان است...یعنی همان گرایش فطری به خدا که در وجود همه ی ما هست...همان گرایشی که مثل رنگ سمندر یا خط و خال مار به ما به ارث رسیده است...هر جای دنیا که بروی عده ای دلشان را به مذهبی خوش کرده اند و برای شادی روح امواتشان دعا میخوانند و امیدوارند بعد از مرگشان در دنیایی دیگر شاد و سعادتمند تا ابد الاباد به خوبی و خوشی زندگی کنند...!
ببینید...همه اینها تصورات من است...من هنوز ایمان خود را از دست نداده ام...من هم با همه وجود میخواهم که جاودانه بمانم...دلم میخواهد مرگ سکوی پرتابم به یک عالم دیگر و زندگی ابدی باشد...من در مورد مذاهب بحث نمی کنم...من در مورد شخصیتها و مناسک مذهبی و مقدس حرفی نمی زنم...اینها را همانطور که انسان متعقل و متمدن سالها قبل بتهایش را به دور انداخت سالهاست که دور انداخته ام...امام علی و امام حسین و حضرت عباس خودشان کسانی را که برای آنها تقدس قائلند شفا دهد...!گاوهای سفید هندی و مجسمه های طلایی بودا و گنبد و بارگاه های شیعیان ارزانی همانهایی که نجات و سعادت خود را منوط به آنها می بینند...!
(جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!)
من چیزی برای گفتن ندارم...غمگینم و هنوز امیدوار...امیدوار که راهی پیدا شود که بپذیرم این میل به بقا ما به ازای خارجی دارد...من چیزی را رد نمی کنم...چیزی را هم اثبات نمی کنم...هراسان و انگشت به دهان ایستاده ام کنجی و نگاه میکنم...نه آنقدر احمقم که دلم را به مزخرفاتی که به نام دین و مذهب رایج است خوش کنم و نه انقدر ابله که با ضرس قاطع بگویم که بعد از مرگ هیچ خبری نیست...نمیدانم و میدانم که این ندانستنم دردی را از من دوا نخواهد کرد.

توسط در October 16, 2006 2:42 PM |
نظرات
ناشناس   ( web | email )

سلام منم مثل شما دنبال سوال هایی هستم ولی با شما کمی فرق میکنم یه نصیحت از خواهر کوچیکت داشته باش به خودت نگا کن خدا رو ببین چون خدا تو ی روحت دمیده


July 2, 2007 2:27 PM
nadeemqp   ( web | email )

Looks good! Many thanks, Thanks much!


January 29, 2007 9:06 AM
mortezaبختیاری   ( web | email )

قران بزرگترین کتاب در دین اسلام است ما باید دستورهای ان را اطاعت کنیم و از هم مهم تر ان را بخانیم و خدا را شکر کنیم که این هم نعمت را به ما داد است قران کتبی است که از طرف خداوند امد است


December 8, 2006 8:13 PM
علی   ( web | email )

جریده رو که گذرگاه عافیت سخت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است


November 14, 2006 1:28 PM
شراگیم   ( web | email )

رضا شير دل عزيز...مدتيست که از بحث گذشته و بحث داغی خود را از دست داده است (گو اينکه اينگونه بحث ها هميشه کشش لازم را برای درگير شدن با آن دارد)...اگر کامنتها را دنبال کرده بودی و پاسخهای من را به بعضی دوستان ميخواندی اين سوال را مطرح نمی کردی و يا لااقل جور ديگری مطرحش ميکردی...در مورد برتراند راسل بر عکس نظر شما ایشان به عنوان يک عقلگرا بحثی دارد با کاپلستون که در فصل آخر کتابش تحت عنوان «چرا مسيحی نيستم» (که در اصل مجموعه ای از مقالات و سخنرانيها و منازعات او در مورد مذهب است) در مورد وجود خدا و يکی از مسائلی که به آن می پردازد همين عليت است که آن را برای اثبات وجود خدا کافی و درست نمی داند...
امممم...يک کتاب ديگر را هم گير بياور و بخوان...برای من که بی اندازه جالب بود...«فلسفه و نحو منطقی» رودلف کارناپ...چکيده ايست از آرای حلقه وين و پوزيتيويست های منطقی در مورد اينکه فلسفه و نيز اعتقاد به متافيزيک چرا از نظر آنها مردود است...به هر حال هرچه بيشتر با انديشه های ديگران آشنا شويم افق فکری خود را گسترش داده ايم و اگر بعد از فهم تمام آراء و تفکر زياد باز به اين نتيجه رسيديم که خدايی هست آنگاه احتمالا شايسته ورود به بهشت او (که اميدوارم عقلگرا باشد) خواهيم شد...من شخصا بعيد می دانم هر ننه قمر خدا باوری را به درگاه او راه دهند...!


November 9, 2006 8:39 AM
رضا شیردل   ( web | email )

سلام
اولین بار که دارم مطالب شما و دوستانتان رو می خونم.من به عنوان یه خداباور با مطالبتون موافق نیستم.شما به عبارتی یک ندانمگرا هستید و دقیقا نمی دونید با چه چیزی مخالفید و فقط با یک دید منفی نگاه می کنید و به قول کانت(عقلگرا) وجود خدا رو بدیهی نمی دونید. این طور که دیده میشه مطالعاتی رو هم داشتید و اینطور که از نوشته هاتون بر می اید دنباله رو مکاتب عقل گرایان هستید و خدا هم کاملا از راه عقل قابل اثبات نیست می تونید به این سوال من جواب بدین برت ران راسل(فیلسوف عقلگرا) میگه : هر چیزی علتی دارد علت خدا چیست ؟


November 8, 2006 11:42 AM
علی رضا   ( web | email )

مرغ بر بالا پران و سايه اش
ميدود بر خاك پران، مرغ وش
ابلهى صياد آن سايه شود
ميدود چندان كه بى مايه شود
بيخبر كاين عكس آن مرغ هدا است
بي خبر كه اصل اين سايه كجا است
تير اندازد بسوى سايه او
تركشش خالى شود در جستجو

من وشما گاهی برای دريافت حقيقت های بسيار کوچک در ميمونيم وای به حال کشف حقايق بزرگ
اصل انست که در فکر دويدن باشيم
فارغ از حسرت ودر خانه خزيدن باشيم


November 5, 2006 11:02 PM
ناشناس   ( web | email )

Sherry Jan mitooni baram marg ro tozih bedi ke che hes mikoni ?chetor behtare


November 3, 2006 6:05 PM
Sharareh   ( web | email )

Sheragim neveshte hato shansi to internet peyda kardam hes kardam hatta khodam ina ro neveshtam az bas ke harfe dele manam bood , amma 2 rooze ke yeki az kasani ke asheghaneh doosesh dashtam mord ,be hamin rahati va man dobareh be ham rikhtam, kasi mitoone inja baraye man tozih bede ke sare un chi umade ?niaz daram ye seri chiza bedoonam ta aroom sham.Nemitoonam az infekr door sham ke un tamom shod , va vojood nadare, nemitoonam be javedanegi iman dashte basham , dar sooratike vaghe'an ino mikham .Be ghole Dr.Shariati : Adam mitoone khodesho bokoshe amma nemitoone khodesho majboor kone ke unghadr ke mikhad befahme .
Kasi inja hast ke be man komak kone ? Aslan rooh hast ?Mikham bashe , mikham bavar konam ke hast amma ...Sherry Jan mitooni baram marg ro tozih bedi ke che hes mikoni ?chetor behtare ?


November 3, 2006 6:03 PM
بنفش   ( web | email )

ای پس حلقت بشر! یادته؟


October 24, 2006 3:35 PM
سامان   ( web | email )

merc نوشته:
"انفجارهای خورشيدی باعث به وجود امدن ذراتی شد که منشا کرات شدند ( چرا و چگونگيش بماند ) تئوری ذرات کيهانی: در زمان های دور ذرات کيهانی در کهکشان! دقت بفرماييد کهکشان! وجود داشته اند که در اثر تراکم هيدروژن در قسمتی از فضا خورشيد به وجود امده به همراه آزاد شدن انرژی زياد که باعث بسته شدن ذرات اطراف خورشيد و به وجود امدن کرات شده اند."

این پرت و پلاترین چیزی بود که تا حالا شنیدم! مطلقاً پرت و پلا بود!

این حرف‌ها چیه؟
اولاً امروز بیگ بنگ کاملاً ثابت شده است! دیگه دانشمند یا فیزیکدانی پیدا نمی‌کنید که بیگ بنگ رو قبول نداشته باشه!
ثانیاً خلاصه موضوع اینه که 13.7 میلیارد سال پیش جهان به این صورت که ما می‌شناسیم اصلاً وجود نداشت و یک نقطه‌ی انرژی تو این تاریخ ناگهان شروع کرد به تبدیل شدن به ماده و منبسط شدن و جهان این جوری که ما می‌شناسیم بعد از میلیون‌ها سال شکل گرفته. جهان هنوز هم در حال منبسط شدنه و صدای بیگ‌بنگ هنوز هم شنیده می‌شه!

این که قبل از بیگ‌بنگ چی بوده رو نمی‌شه گفت. اگه چیزی قبلش بوده یا نبوده هیچ تاثیری در بعد از بیگ بنگ نداره. جهان هم هیچ گونه هوشمندی‌ای نداره. اتفاقاً جهان کاملاً بدون نظمه. فقط یک سری قانون‌های پایه‌ی فیزیکی وجود داره که برپایه اون‌ها اتم‌ها به وجود اومدن و غیر از اون هیچ نظمی وجود نداره. زمین ما فقط یک نقطه‌ی کوچیکه که کاملاً اتفاقی شرایط حیات روش فراهم شده و به راحتی ممکن بود این شرایط رو نداشته باشه. همونطور که میلیون‌ها جای دیگه شرایط متفاوتی دارن و میلیون‌ها جای دیگه هم می‌تونن شرایط حیات مشابه زمین و حتی حیاتی غیر مشابه با ما داشته باشن. حتی این قانون‌های پایه‌ی فیزیکی هم توی جهانی که ما میشناسیم این جوری هستن و شاید جهان‌های دیگه‌ای باشه که قوانین فیزیکی توش فرق داشته باشه و اتم‌ها جور دیگه‌ای باشن! همه‌ی این‌ها آمار و احتمالاته. تعداد نامحدودی احتمال وجود داره که جهان چه جوری بشه و این احتمال هم می‌تونه بارها تکرار بشه و یکیش شده جهانی که ما توش زندگی می‌کنیم. کاملاً اتفاقی. می‌تونست این طوری نشه ولی خب احتمالش وجود داشته و شده. اگه من تاس بریزم ممکنه بار اول جفت شش بیاد ممکنه بار هزارم هم نیاد. این که جفت شش اومده دلیل نمی‌شه که حتماً اراده و نظمی وجود داشته و خالقی بوده که جفت شش رو به وجود آورده و بعد هم داره ازش محافظت می‌کنه. از روی نظم جفت شش نمی‌شه نتیجه گرفت که حتماً باید ناظمی داشته باشه!

زمان از لحظه بیگ‌بنگ شروع می‌شه. این که چه چیزی بیگ‌بنگ رو به وجود آورده معلوم نیست و تاثیری هم توی اتفاقات بعدش نداره. یعنی نمی‌شه نتیجه گرفت که حتماً خدا بیگ‌بنگ رو به وجود آورده و بعد هم شروع به هدایت جهان کرده. اولاً می‌شه گفت انرژی سازنده‌ی بیگ‌بنگ از اول وجود داشته و الزامی برای خالق داشتن نداره، ثانیاً حتی اگه بدون دلیل بپذیریم که یک نفر باید بیگ‌بنگ رو خلق کرده باشه (که اصولاً لزومی به پذیرفتن چنین مفهومی نیست ولی حتی با این فرض) باز هم این خالق خیالی بعد از لحظه‌ی بیگ‌بنگ هیچ گونه دخالت و تاثیری توی جهان نداشته و نداره و نمی‌تونه داشته باشه. جهان به خوبی با استفاده از آمار و احتمالات قابل توضیحه و احتیاجی به خلق کردن موجود خیالی‌ای به نام خدا برای توضیح دادن جهان نداریم.

اگه علاقه دارین بیشتر در این مورد بدونین می‌تونین اینجاها رو ببینین:
http://pesarefahmideh.blogspot.com/2006/10/blog-post_06.html
http://en.wikipedia.org/wiki/Big_Bang
و خیلی جاهای دیگه. اگه بخواین بدونین ساده‌ترین راهش یک جستجوی ساده توی گوگل یا جاهای دیگه‌س. فقط کافیه بخواین بدونین! لطفاً این قدر سطحی در باره مسائل علمی حرف نزنید!


October 24, 2006 1:34 AM
خاموش   ( web | email )

دوست عزیز شراگیم!
من هم قبول دارم که بیگ بنگ یک تئوری است اما یک تئوریی که در بین دانشمندان هواداران بیشتری نسبت به سایر فرضیه ها دارد.
اما اینجا بحث این نیست که اگر باشد من کم سوادتر از این حرفها هستم.
چنانکه گفتم در مورد اثبات وجود خدا هم قاصرم چرا که او را با توجه به نگاه و درک خود از جهان اطرافم پیدا کردم که طبعا نمی توانم همان نگاه و تجربه را به دیگران انتقال دهم.
من فقط می توانم بگویم که هر چیزی اغازی دارد.نمی دانم در این هم تردیدی هست یا نه؟یا آنکه بگوییم نه همه چیز دایره وار در حال تکرار است و هیچگاه اغازی نداشته است.کدام با عقل و منطق سازگار تر است؟
اگر هر چیزی آغازی داشته است آن آغاز کجاست؟چه نیرویی جهان را به پیش راند؟ان عناصر خاص که در شرایط خاصی بهم رسیدند و اولین ملکول هستی را تشکیل دادند از کجا امده اند؟حالا می توان پرسید چرا ان اغاز باید خدا باشد؟من میپرسم شما اسم آن آغاز را چه می گذارید؟


October 24, 2006 12:50 AM
merc   ( web | email )

بيگ بنگ: انفجارهای خورشيدی باعث به وجود امدن ذراتی شد که منشا کرات شدند ( چرا و چگونگيش بماند ) تئوری ذرات کيهانی: در زمان های دور ذرات کيهانی در کهکشان! دقت بفرماييد کهکشان! وجود داشته اند که در اثر تراکم هيدروژن در قسمتی از فضا خورشيد به وجود امده به همراه آزاد شدن انرژی زياد که باعث بسته شدن ذرات اطراف خورشيد و به وجود امدن کرات شده اند. همانطور که مشاهده ميفرماييد بيگ بنگ هيچ ربطی به پيدايش جهان هستی ندارد و يک غلط مصطلح است! و اما پيدايش حيات ... به عقيده ی زيست شناسان سلولی دارای حيات است که بتواند اطلاعاتش را منتقل کند... و اين عقيده یک قراردادیست که بين زيست شناسان گذاشته شده ... شايد از دید یک فیزیکدان حیات در پویایی باشد، هر جسمی که ديناميک باشد! تنها جسمی ميتواند حرکت داشته باشد يا از حرکت بايستد که به آن نيرويی وارد شود و یا حتی خود منشا نیرو! و در بحث شما مسئله پيدايش سلول های نخستين نيست که بتوانید با گريز زدن به تقريبا سه ميليارد سال پيش به نتيجه ايی برسيد! متوقف شدن در پيدايش آغاز حيات زيستی و جريانات ماقبل رو بر حسب تصادف دونستن و ذیشعور تصور کردنشون همونقدر غير قابل قبوله که منسوب کردن اين اتفاقات به متافيزيک! از همه ی اينها که بگذريم کنترل اگاهانه ی حتی همون حيات زيستی بر روی کره ی زمين باعث شده يکی از فرضيه های گايا بر پايه ی اين باشد که زمين را يک ابر موجود زنده که قادر است تکامل زيستی را کنترل کند در نظر بگیرند. ( توجه به هوشمند بودن جهان هستی) و اما انسان و تکامل تدریجی ... اگر يک هرم تکاملی را در نظر بگيريم سلول های اوليه به عنوان ابتدايی ترين در قاعده ی هرم و انسان به عنوان تکامل يافته ترين در راس هرم قرار ميگيرند . در اين بين سير تدريجی تکامل به خوبی قابل مشاهده است ... تمام انچه در ساير موجودات به عنوان غريزه مطرح ميشود در انسان به شکل بسيار پيچيده تر و قابل حس تر به عنوان تفکر مطرح است .. در واقع تفکرات انسانی چيزی نيست جز همان غرايز حيوانی در ورژن بسیار پيچيده تر و تکامل یافته تر ... تمام رفتار های ناشی از تفکر در واقع همان رفتارهای ابتدایی ناشی از غریزه در سایر موجودات است. و این ارتباط مستقیم با قشر خاکستری مغز دارد... همونطور که شاهد هستیم انسان بین تمام جانداران دارای بزرگترین مغز است در سری پایین تر میمون ها قرار میگیرند.... رفتارهایی که یک میمون بروز میدهد به مراتب پیچیده تر از رفتارهای باقی جانورارن و ابتدایی تر از رفتار های یک انسان هوشمند است. و در اخر اینکه هوشمند بودن جهان غیر قابل انکار است همانطور که هوشمند بودن انسان ...


October 23, 2006 9:53 PM
شراگیم   ( web | email )

آرش عزيز :‌ (شماره ۷۸)
مرسی...:) خوبی تو؟لينکی که داده ای را حتما نگاهی می اندازم...به هر حال اميدورام زودتر ايران بيايی و ببينمت...به جز بحث کردن پايه هر چيز ديگری با تو هستم...!:)


October 23, 2006 7:09 PM
شراگیم   ( web | email )

دوستان عزیز شماره ۷۷ و ۷۹ :
اولا که بیگ بنگ یک فرضیه اثبات نشده است...شواهدی وجود دارد که آن را تائید میکند...اما به هر حال برای جواب شما باید شما را به سه خط آخری که در جواب مژده نوشته ام ارجاع دهم...(کامنت شماره ۲۸)...به عبارت دیگر اگر ما معتقدیم هر پدیده باید علتی داشته باشد (که البته این یک فرض غلط و عامیانه است و در فیزیک کوانتوم قانون علیت نقض می شود) چرا خدا را از آن قاعده مستثنی می کنیم...؟ یعنی اگر قرار باشد این قاعده یک جایی نقض شود چرا آنجا بارگاه خدایی با آن سر و شکل و خصوصیات شبه انسانی که ما دوست داریم (یک پدر ِ بزرگ و مهربان و دلسوز) باشد!؟ و چرا نتوانیم یک پدیده طبیعی و علمی (مثل بیگ بنگ) یا هر عامل ناشناخته دیگری را جایگزین آن کنیم؟
چه تضمین و دلیلی وجود دارد که آن پدیده ی بی نیاز از علت نامش خدا باشد؟


October 23, 2006 7:01 PM
merc   ( web | email )

عذر ميخوام جناب شراگيم ... يه سوال برام پيش اومده .. ميخواستم ببينم اين بيگ بنگی که ميگن سرآغاز حيات و اين حرفاست چيه؟ اگر شما و يا هر کدوم از خواننده هاتون لطف کنيد به سوالم پاسخ بديد ممنون ميشم.


October 23, 2006 5:51 PM
آرش سرخ   ( web | email )

شراگیم جان مدت زیادی بود به اینجا سرنزده بودم و الان فکر کنم یک ساعتی مشغول خواندن شدم.

همیشه مطالبت را دوست داشته ام و با آن ها احساس نزدیکی کرده ام.

ببین من الان خیلی حال و حوصله ندارم اما اگر نقد مارکسیستی به مذهب و بحث از خود بیگانگی رو بخونی شاید به پایه های مذهب بیشتر پی ببری. البته من از بچگی شاید به جز دوره خیلی کوتاهی به مذهب و خدا اعتقاد نداشتم اما کلا با شنیدن این بحث مارکسیستی خیلی نگاهم روشن تر شد به خیلی چیزها. حمید تقوایی یک سخنرانی جالب در این زمینه داره که می تونم بگم تو ایران بهت بدن. متن نوشته شدش هم در شماره یک نشریه بسوی سوسیالیسم منتشر شده: http://www.wpiran.homeip.net/farsi1/index-farsi.htm

البته سخنرانیش با شوخی های حمید تقوایی خیلی باحال تره.

می خوام یه چیز دیگه هم بگم و اونم اینکه من که به "جاودانگی الهی" اعتقاد ندارم خیلی موقع ها به پوچی و حداقل نوعی احساس شبیه اون می رسم. نوعی احساس "حالا که چه؟", احساس بی حوصلگی, احساس بی معنایی, همون بهترین اسمش احساس پوچیه. ولی بالاخره روند زندگی طوریه که آدم زندگی می کنه و برای چیزایی که دوست داره, تلاش می کنه. روند زندگی واقعی, و و اقعی بودن زندگی تنها شرط و تضمین کننده پیش روی اونه.

شراگیم جان, به ما گاهی سری بزن. ایکاش در ایران بودم و هرچند وقت یک بار دیداری تازه می کردیم. دل من اینجا همیشه خیلی گرفته است! و برای دوستان عزیزی مثل شما تنگ است!


October 23, 2006 5:07 PM
خاموش   ( web | email )

کامنتی را که در وبلاگ شبح گذاشتی اینجا خواندم
اگر درست متوجه شده باشم در پی انکار خدا نیستی در پی اثبات عقلانی خدایی.می خواهی اعتقادت به خدا نه بر اساس تلقین و اعتقادات خانوادگی باشد.می خواهی خودت با تمام وجود خدا را و وجودش را درک کنی.
در این مورد حق را به شما می دهم.
با این تفاوت که من همه چیز را بر عهده‌ی ژن و توارث نمی گذارم.
من به نیرویی که به هر حال سبب خلقت تمام هستی شده است اعتقاد دارم.
حالا این نیرو آیا یک روح بزرگ است؟آیا یک انرژی با شعور است؟آیا در هیبت یک انسان است؟این را نمی دانم.
من به اثبات خدا رسیده ام.برای خودم هم هزاران دلیل پیدا کرده ام.نمی گویم قدرتهای ماورایی در پیچ و تاب زندگی سر بزنگاه من را نجات داده اند.
بلکه من از طبیعت و نظم حاکم بر آن و همان تکاملی که از آن نام برده ای به اثبات خدارسیده ام.من به آنچه در کتابهای دینی خوانده ام کاری ندارم.صریح بگویم من نتوانستم با خدایی که مذاهب ساخته اند کنار بیایم.
خدای من در کارهای دنیوی دخالتی ندارد.
قوانین و مقرراتی برای چرخش کائنات وضع کرده است و دنیا بر اساس همان قوانین می چرخد و خدای من هیچ گاه در این قوانین تغییری ایجاد نمی کند.
من فکر میکنم شما با خدای مذهبی مشکل دارید.اما آیا منکر این هستید که شروع هستی با نیرویی ممکن شده است؟انفجار عظیم اغازین آیا بدون وجود نیرویی ممکن بوده است؟
من نه وکیل مدافع خدا هستم و نه پیامبر او اما چون گفتی که حقیقت مهم است من هم سعی کردم از آنچه تصور میکنم حقیقت است برایت بگویم.


October 23, 2006 12:14 PM
ELNAZ   ( web | email )

روز تقسيم بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من
بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد
زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.
يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و
يكي آسمان را.

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين
هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚
نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده .

و خدا كمي نور به او داد .

نام او كرم شب تاب شد .

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي
باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي .

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را
خواست . زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .

هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي
نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است
كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است .


October 23, 2006 11:12 AM
Sahand   ( web | email )

ادرس سايت دقيق نبود.www.naria.blogfa.com درسته


October 22, 2006 8:17 PM
Sahand   ( web | email )

شراگيم: اگر می خواهيد بعضی از معظلات قرآن را خوب هضم کنيد من به شما توصيه می کنم که مقالات ؛ شمشير و اسلام؛ نوشته آقای ناصر پورپيرار را در سايتش www.naria.blogfa بخوانيد. از عنوان نوشته ها شوکه نشيد که آقای پورپيرار معتقدند که اصلا در زمان طلوع اسلام شمشيری نه بوده که بوسيله ان اسلام را گسترده باشند. نمی دانم می دانيد يا نه که ايشان تا بحال ۸ جلد کتاب تحت عنوان: تاملی در بنيان تاريخ ايران. دوازده قزن سکوت؛ نوشته اند که پته تاريخ سازان را به آب ريخته اند. از سايت زير که انتشاراتی خودشان می باشد می توانيد با این کتابها اشنا شويد.http://www.karangbooks.com/historical/index.htm


October 22, 2006 8:15 PM
توتی   ( web | email )

سلام شراگیم،چند وقتی هست وبلاگت و میخونم ولی این اولین باره که کامنت میذارم.
درباره آخرین مطلبت: راستش شراگیم جان
من ولی به خدا اعتقاد دارم اما نه به این دلیل که تو خونواده ای نسبتا مذهبی بزرگ شدم برعکس من فکر میکنم خونواده های سنتی تاکیدشون بیشتر بر مذهبه نه خدا...مثلا وقتی اتفاقی براشون می افته میگن یا ابولفضل! و نشنیدیم که بگن یا خدا!
در کل تصوری که من الان از خدا دارم با تصوری که قبلا داشتم خیلی تفاوت داره که این هم برمی گرده به تجربه های شخصی خودم در زندگی، از طرفی بر فرض که خدایی
هم وجود نداره ولی واقعا داشتن چنین اعتقادی چه اشکالی داره!...اینکه فکر کنیم یکی ناظر بر اعمالمونه و به این خاطر از انجام
کارهایی که بد میدونیم پرهیز کنیم چه بدی
داره...قطعا من برای رضای خدا نمیرم کسی رو به قتل برسونم!


October 22, 2006 6:53 PM
سیروس   ( web | email )

حاتم قادری میگفت شرک اختراع بشر مغرب زمین بوده (همون چیزی که تو به درستی براش مثال الهه ها رو اوردی) و توحید اختراع مشرق زمین. میگفت این تجسم نوع حکومت پولیس و دموکراسی در یونان در آسمانه که به شکل الهه ها در میاد و تجسم امپراطوری و شاه-خدا در آسمان که شکل توحیدی به خودش میگیره.


October 22, 2006 6:13 PM
شراگیم   ( web | email )

آهوی عزيز‌: (شماره 67)
بله...قرآن را خوانده ام...زياد هم خوانده ام...هم متن عربی اش را خوانده ام و گوش داده ام (به خاظر زیبایی اصیلش) و هم ترجمه فارسی اش را(به خاطر فهم معنايش)...بعضی جاها يش را نميتوانستم بپذيرم و به نظرم درست و امروزی نمی آمد (قوانينش در مورد زنان و ارث و برده داری و...) و بعضی جاهايش هم از شدت زیبایی و درستی مفتونم می کرد...به هر حال معمای قرآن هنوز برای من حل نشده است...
اما يک چيز را بگويم که سوء تفاهم نشود...من يک آدم بی اعتقاد به خدا و اديان نيستم...برای روشن تر شدن منظورم مجبورم که کامنتی را که در وبلاگ شبح برای سعيد نامی گذاشته ام اينجا هم بياورم...شايد قضيه روشن تر شود...در وبلاگ شبح برای دوستی نوشتم:‌

« ببين...خدا برای ساليان سال ملکه ذهن و شاه کليد تمام سوالها و مشکلات و دغدغه هایم شده بود...نميدانم کی و کجا اين خدا به ذهنم نفوذ کرد و چه شد که همانجا کنگر خورد و لنگر انداخت...! کاری که سعی دارم آن را انجام دهم اين است که مثل مادر حسن کچل! با يک ترفندی اين خدای مزمن و تنبل را از ذهن بیرون کنم و درب را پشت سرش ببندم و به ننه من غریبم بازی هایش وقعی ننهم و با چشمانی اشکبار و دلی پرخون منتظر و امیدوار بنشینم تا شاید روزی حسن کچلم آنگونه که باید باشد به خانه بازگردد و حضورش گرمابخش خانه و زندگی ام شود...!
آن چیزی که در وبلاگم طرح کرده ام در حقیقت همان سیبهای سرخی ست که حسن کچل نازنینم را بايد به وسيله آن قدم به قدم به بيرون ذهن هدايت کنم...
مشکل من این است که همه ذرات وجودم فرياد می زند که خدا هست...هر چيزی که فکرش را بکنی من را به ياد او می اندازد...يک باران ساده هم گاهی اشک در چشمانم جمع ميکند...سبحان الله...!! آب شور درياها چگونه هزاران کيلومتر دور تر بخار مي شود و سوار بر چاپاری به نام باد به هر کجا می رود و آب خالص و زندگی بخش قطره قطره بر زمينهای خشک و خالی فرود می آید...!؟
من از شدت اين عشق می ترسم...می ترسم کور شوم و نتوانم ديگر چيزی را ببينم...احساس ميکنم اين خدای کچل دوست داشتنی آنقدر در ذهن من خورده و خوابيده و آنقدر چاق و فربه شده است که تمام فضای مفيد خانه ام را اشغال کرده...من حتی نميدانم اين خدا چگونه وارد خانه ام شده است...تا چشم باز کردم ديدم اينجاست و تا جایی که چشم کار میکند عاشقش بوده ام...دیوانه وار عاشقش بوده ام...!
خلاصه کنم...ميخواهم اگر شايسته اين عشق است آن را یکبار دیگر ثابت کند...شايد واقعا تمام اين سالها افعی وار عاشق شلنگی بوده ام...!من خدا را دور نينداخته ام...او را برای مدتی از محوطه ذهن خود دور کرده ام...فرستادمش برای اينکه مرد شود و باز گردد...اگر ظرفيت مرد شدن را داشته باشد باز می گردد...اگر نه که گور پدرش...!
طرح شبهه ای که در وبلاگم خواندی اولين سيبی بود که خدایم را با آن میخواهم از خانه ی ذهن بیرون کنم...هميشه شده بود ملکه ی ذهن من که همه انسانها در همه زمانها گرايش به پرستش دارند و اين گرايش صميمی و عميق و ناخود آگاه نميتواند کتره ای باشد و پاسخی حتما برای آن وجود دارد...بعد يک روز ناگهان اين جرقه در ذهنم زده شد که چرا گرايش به خدا نتواند از طريق همان ژنهايی منتقل شود که تمام گونه های ديگر جاندار روی کره زمين را برای بقاء مقاوم ميکند؟تکرار مکررات نمی کنم که شرح و تفصيلش را همانجا و بعضا در لا به لای کامنتهای دوستان نوشته ام...»

نميدانم چقدر توانستم منظورم را برسانم!


October 22, 2006 4:51 PM
شراگیم   ( web | email )

ريحانه عزيز (شماره ۶۶) :‌
من قصد اثبات چيزی را نداشتم و اصلا در این مقولات نمی شود چیزی را اثبات کرد...هرچقدر شواهد بيشتری دال بر درستی فرضيه ای وجود داشته باشد فرضيه قوی تر و کلی تر و قابل اتکا تر است...در مسائل اينچنينی اصلا به جز فرضيه چيز دیگری نميتواند وجود داشته باشد...فرق بين فيزيک و متافيزيک در همين است...وجود خدا هم يک فرضيه است که شواهد مختلفی آن را تائيد می کند...يکی از آن شواهد همين گرايش فطری به خداست که در همه انسانها و در همه جای کره ی زمين فارغ از رنگ و نژاد و آموزش و زبان و سنن وجود دارد...حال من ادعا میکنم که اين گرايش فطری يک دليل کاملا علمی دارد که آن تطابق و تکامل ساختار مغز است در برابر زوال محتوم موجود متعقل...منطقی نیست...؟ اگر تمام اندامها در گونه های مختلف جانوری به طی ميليونها سال در جهت بقای جاندار تکامل یافته اند چرا مغز باید از این قاعده مستثنا باشد و اگر مستثنا نیست مغزی که مرگ را می فهمید چگونه میتوانست خود را در برابر آن مقاوم و واکسینه کند؟ آیا چاره ای به جز خلق خدا و جهان دیگر داشت؟
به هر حال با این فرض که شواهد مختلفی هم صحت آن را تائید میکند یکی از پایه های اعتقاد به متافیزیک (گرایش فطری انسان به خدا) لق می شود...نمی شود؟


October 22, 2006 4:32 PM
شراگیم   ( web | email )

خاموش عزيز : (شماره ۶۵)
کسانی که با دين و خداباوری در ستيزند دقيقا قصدشان اين است که گره هايی را که مذهب و تفکر متافيزيکی بر دست و پای بشريت زده است را باز کنند...حرف بی حساب هم البته نمی زنند چرا که هميشه در طول تاریخ مذهب و خداباوری در مقابل علم و پيشرفت ايستاده و مقاومت کرده است...اکثر جنگها و جنایتها با نام مذهب و با ایده های متافیزیکی به ملتها تحمیل شده است...تقابل بین علم و دین چیزی نیست که بشود آن را ندید یا انکار کرد...اينکه می گويی نفی خدا چه گره ای را از بشريت باز می کند پاسخش بسيار مفصل و حجيم و قابل تامل است و بايد بروی کتب مربوط به علمای دین ناباور یا دین ستیز (امثال راسل و مارکس و دیگران) را مطالعه کنی...اما جواب دست به نقد تر اين است که کشف حقيقت و يا حداقل کوشش برای کشف حقيقت را نبايد فدای هيچ مصلحتی کرد...


October 22, 2006 4:30 PM
علی   ( web | email )

شراگیم جان / این هم شاید یک مرحله است / یک روز وقتی روبروی آینه ایستادی / و نگاه متفاوتی در آینه کردی / پیداش می کنی. / اونوقت دستت را از تمامی آن نخ و بندهای بالاسر / آروم باز می کنی / یک نگاه به دوتا پایت می اندازی / که ستون ایستادن و حرکت تواند / یک فرمان از مغز به پاها / و اولین قدم را بر می داری / این خود شراگیم است که راه میره / حرف میزنه / فکر می کنه / و روی دوپایش ایستاده / تصمیم می گیره / و تلاش می کنه / اونوقت شاید خیلی راحت تر پذیرفتی که / وقتی پاها نتوانند حرکت کنند / آخر خطه / و بعد از خط / همه جا سفید است / چیزهایی که در طول تاریخ روی آن سفیدی نوشته اند / یک مشت دستگیره است / برای آنها که در آینه درست نگاه نمی کنند / و دستگیره ها و امید را در آینه نمی بینند. ....


October 22, 2006 4:17 PM
ahoo   ( web | email )

تا حالا قرآن رو مطالعه کردی؟


October 22, 2006 3:13 PM
ريحانه   ( web | email )

سلام. ۲ تا مطلب: يکی اينکه نظريه تو برای وجود خدا مثل خيلی از نظريات ديگر يک فرضيه است. فقط يک فرضيه. برای همين گفتن اينکه :‌«تمام داستان همین بود...» منطقی نيست. می‌توانی بگويی يک رويکرد به اين مساله اين است.
بعد هم خودت گفته‌ای که «هرچه هست ایمان است...یعنی همان گرایش فطری به خدا که در وجود همه ی ما هست» نمی‌دانم کسی که به وجود چنين گرايشی اذعان دارد چرا می‌خواهد وجود اعتقاد به خدا را توجيه کند، دنبال دلیل بگردد. اصلا تکامل يک حس در هر موجودی بايد نشانه وجود چيزی باشد. مگر اينکه بخواهی همه چيز را زير سوال ببری. مثلا بگويی مهر مادری هم تنها دليل بقای نسل است و .... البته که هست ولی اين هم فقط يک فرضيه است. يک وجه قضيه است. کامل نيست.


October 22, 2006 2:16 PM
خاموش   ( web | email )

سلام
در دنيايی که آدم به چشمانش هم اعتمادی ندارد بديهی است که صحبتهای مربوط به هزارن سال پيش محل تشکيک باشد.
امااز آنجا که ادم نمی تواند به تنهايی هيچ سخنی را بپذيرد به ناچار به تجربه و عقل خود مراجعه می کند.
تشکيک در وجود خدا تنها تشکيک در صحبتهای گذشتگان است.ما دوست داريم بتوانيم با تکيه بر دانش و پيشرفتهای امروزی بگوييم صحبتهای گذشتگان افسانه سرايی بوده است .به فرض ثابت شود خدايی نيست و همه صحبتها دروغ و زاييده‌ی تخيل بشری بوده است.آنوقت چه؟
به چه چيز می خواهيم برسيم؟فرض کنيم که در خلقت اين جهان و تمام کائنات و تمام موجودات ريز و ذره بينی هيچ شعوری دخالت نداشته است و همه چيز بر حسب تصادف حضوری عناصر خاص در شرايط خاص بوده است.چه چيز درست می شود و چه چيز خراب می شود؟
به قول يکی از دوستان گیریم که اصلا جنايت و قتل ژنی است واينکه مذهبی دستور مجازات و قصاص داده است بيخود گفته است و قاتلين به اين علت که ذاتا دچار مرض ادم کشی هستند بايد به آنها محبت کرد و نوازششان نمود.چه چيز در اين دنيا درست می شود؟
من فلسفه‌ی نفی خدا و نفی وجود خالق را متوجه نمی شوم.
چه گره ای قرار است از دستهای بشريت باز کند.
البته من بین خدایی که دین و مذهب معرفی می کند که آن بالا نشسته است و میگیرد و میبندد و مجازات می کند و بین بندگان خودش تبعیض قائل می شود و به یکی دستور میدهد آن دیگری را بکش با خدایی که خالق است و آفریدگار است و ذیشعور است تفاوتها قائلم.


October 22, 2006 12:57 PM
نرگس   ( web | email )

از منزل کفر تا به دين يک نفس است

وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است


October 22, 2006 12:31 AM
momali   ( web | email )

خيلی جالب بود.سير تکامل فکری من هم مثل شما بود.البته من الان شاید يه درجه از شما بالاترم. ولی هر چی هست ديگه به هيچ دين و خدايی اعتقاد ندارم.فقط يه سئوال اين مسير شما از چند سال پيش شروع شد؟


October 21, 2006 9:30 PM
سپیدار   ( web | email )

سلام.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ .کار ما شاید این ایت که در افسون گل سرخ شناور باشیم................


October 21, 2006 12:09 PM
محمدرضا   ( web | email )

شراگيم عزيز سلام
هم متن نوشته شما رو خوندم و هم نظرات دوستان رو. من با fireorang موافقم و توصيه ميكنم كتاب " تاريخ و شناخت اديان" مرحوم دكتر شريعتي رو بخوني.
راستي آشنائي با شما رو مديون مانداناي عزيز هستم. واقعاً از ايشون ممنونم


October 21, 2006 9:25 AM
m   ( web | email )

wa ama jawdanegi
che mishe kard
be joz neweshtane dastani ke chand nafar bekhounand
be joz sakhtane filmi ke chand nafar bebinand
wa ya shayad sakhtane mizi ke salha konje ye khouneyi bemoune wa nafas bekeshe
......
khalegh boudan,....hala be har tarighi
faghat wase erzaye shakhsi,....
neweshte hatoun ra doust daram
in akhari,faghat dare mano diwoune tar mikone
kash nemikhoundamesh


October 20, 2006 11:06 PM
شبح   ( web | email )

شراگیم جان!
متن‌ات را خواندم و خب محظوظ شدم زیاد نمی‌خوام بحث کنم و چون و چرا برو با همون رئیس سابقت بحث کن. اما چیزکی در وب‌لاگ‌ام برات نوشتم!


October 20, 2006 11:30 AM
MaD   ( web | email )

تا وقتی هدف از آفرینش انسان موضوعی مبهم باقی بمونه بدون اینکه هر کسی بر پایه جهان بینی خودش یا دینش بخواد اونو تفسیر کنه این سوال ها ادامه داره ولی در این که انسان در وجودش همواره به دنبال یک تکیه گاه بوده به نظرم شکی نیست...حال ندارم توضیح بدم...من الان 4 ساله دنبال کسی میگردم که دلیل آفرینش رو واسم بگه اگه دلیلی وجود داشته باشه البته.


October 20, 2006 1:03 AM
ققنوس   ( web | email )

با عرض سلام

این مشکل شما مشکل من نیز هست. بر سر دوراهی قبول یا عدم قبول ماندن. گاهی این مجادله جای همه چیز را در ذهن من می گیرد و گاهی آنچنان عقبش می رانم که فکر می کنم دیگراز بین رفته. نمی دانم که آیا خدائی هست، نیست، زندگی پس از مرگی هست یا نیست، ما در این کره خاکی چه می کنیم و از این دست. فقط تا اندکی ذهن مخاطبان وبلاگ خودم را قلقلک بدهم به سوی بیداری مطلب شما را با ذکر ماخذ در وبلاگ خودم درج کردم (سه بار در کل پست ماخذ ذکر شده، یک بار در تیتر، باردوم در مقدمه به همراه لینک و بار سوم در انتهای پست).

موفق و شاد و سلامت باشید
با تقدیم احترام
ققنوس


October 20, 2006 12:18 AM
لیلا   ( web | email )

در نهایت احترام برای عقاید و اعتقادات دوستان من هم دوستی دارم که ساکن امریکاست و مسیحی شده . در چند سفری که به ایران داشت خیلی تلاش کرد بقول خودش منو هم به راه راست هدایت کنه اما راستش تحقیقاتی که انجام دادم باعث شد نه تنها مسیحی نشم که اون نیمچه اعتقاد ناشی از مسلمان زاده بودن رو هم از دست بدم . در واقع بطور کلی دین واسم رفت زیر سوال و حالا هم در همون جایی ایستادم که در کامنت شماره سه گفتم .


October 19, 2006 11:06 PM
ابوالفضل   ( web | email )

اين پستت رو نخوندم، از بس كه طولاني‌ان اين نوشته‌هات!!
(-؛
بسيار خوشنود گشتم از يافتن اين وبلاگ.
چند وقت ننويس كه برسم آرشيوت رو بخونم!!


October 19, 2006 12:20 PM
ماندانا   ( web | email )

سلام. تا به حال وبلاگ شما رو ندیده بودم و این اولین نوشته یی که می خوونم ازتون. و یک پیشنهاد. این کتاب رو اگه توونستین بخوونین. سه جلده البته. و ترجمه افتضاحی داره (گول اسم شش دکتر روش رو نخورین. ترجمه بدی داره) به هر حال نام کتاب هست، خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی. امیدوارم که کمک کنه


October 19, 2006 11:31 AM
Shideh   ( web | email )

شراگيم جفنگ زده شدی چرا ؟
از اونهايی شدی که هی زرت و زرت فکر می کنند باهاس اصل اصل اصل حقيقت ماورا ها رو کشف کنند تا بتونند تو يگ ديالوگ صدمن يک قاز خوانوادگی پز بدند که حقيقت لا علاجی رو هضم اربعه کردند.
بهت قول می دم بدون اظهار نظر در اين مورد ( و حتی باقی موارد ) عاقلتر هم به نظر می آيی .


October 19, 2006 3:25 AM
شراگیم   ( web | email )

و اما علی آقای شماره ۴۸ :‌
متن بلند بالايتان را خواندم...البته من نسبت به دوست شما شناخت آنچنانی ندارم اما اينگونه که خودش تعريف کرده (که عيسی مسيح را ديده که روی کاناپه روبه رويش نشسته و گريه کرده و ...) فکر ميکنم آن روز کلوزآپين هايش را به موقع نخورده بوده...!
به هر حال در حال حاضر احتمال ديگری به ذهنم نمی رسد!


October 19, 2006 1:30 AM
شراگیم   ( web | email )

علی جان (شماره ۴۶) :
اولا یک : تو هيچوقت تو خوندن شعر استعدادی نداشتی و اينجور که بوش مياد تو اين يه زمينه هيچوقت هم استعدادی از خودت نشان نخواهی داد...دوستانه بهت می گم...بی خیالش شو :)
ثانيا دو :‌ می شه برای من توضيح بدی که انسان بعد از هزاران سال چطور به اين نتيجه رسيد که جاودانه نمی شه؟ نکنه يکی که مرده بود تصادفا برگشت و اسرار را بر ملا کرد و گفت که ايها الناس زندگی بعد از مرگ وجود نداره و همه تون سر کارين؟ درسته؟ کسی از اون دنيا برگشته طی اين هزاران سال؟
ثالثا سه :‌ ما رو گرفتی؟!


October 19, 2006 1:25 AM
دختری از ایران   ( web | email )

همیشه هر وقت روز مرگی یه کم سبک شده این مسئله ی پوچی تمام ذهنمو درگیر کرده..میدونی قبول این واقعیت که آدم با مرگ خاموش میشه واقعن چیزی نیست که عموم آدما تابشو بیارن..پس به نفعشونه که دلشونو خوش کنن..
راستش خودم بعضی موقعها که کم میارم خودمو راضی می کنم که نه تو جاودانه خواهی بود..اما هیچ دلیل منطقی ای واسه این مسئله ندیدم..از بچگی عادت داشتم که بگم خدا اگی هستی الان منو بکش و هیچی نمی شد..دوس دارم بحث در این مورد یه کم ادامه پیدا کنه ..چون باها ش درگیرم


October 18, 2006 6:33 PM
علی   ( web | email )

سلام
نوشته قبلی طولانیه اما حتما دلیل داشتم که برات نوشتمش پس لطفا بخونش


October 18, 2006 3:06 PM
علی   ( web | email )

حدود 2 سال قبل به یک وب لاگ که در مورد مسیح مطلبی نوشته بود کامنت دادم و از او خواستم که به من بگوید آیا تهران کلیسایی دارد؟ و اگر دارد من چگونه می توانم آنجا بروم؟ بعد از اینکه چند Email بین ما رد و بدل شد، یک جمعه توی بلوار کشاورز با او قرار گذاشتم.

چرا می خواستم کلیسا بروم؟ راستش برای پیدا کردن دوستان جدید و بودن در یک محیط متفاوت.

بعد از اینکه چندین بار او را دیدم و کلیسا رفتیم حسابی با هم دوست شدیم.

اباذر 24 ساله بود و در یک خانواده مذهبی مسلمان زندگی می کرد. او لیسانس حقوق بود و حدود 1 سال قبل با ایمان شده بود. صورت و تیپ ظاهرش برام خیلی جذاب بود تا حدی که اگر دختر بودم حتما عاشقش می شدم. بسیار با آرامش حرف می زد و هیچ وقت احساس نکردم قصد داره عقیده ای رو به من تحمیل کنه. راستش رو بگم به ظاهرش و تحولی که براش اتفاق افتاده بود حسودی می کردم. تنها موردی که از مسیحیان نپذیرفتم این بود که طلاق را قبول نداشتند.

تا حالا کسی برای مطلبتون ۱۶ تا کامنت پشت سر هم گذاشته؟! اباذر برای متن خون دل من ۱۶ تا کامنت گذاشته بود.

من فکر می کنم انرژی زیادی توی اون حرفها هست به همین خاطر اونها رو اینجا گذاشتم :

علي...من اومده بودم وبلاگمو آپديت كنم اما اول خواستم يه سري بهت بزنم كه....................وقتي مطالبتو خوندم وجودم داغ شد...دلم مي خواد با محبت مسيحايي سرت فرياد بكشم...براي اينكه بعضيا خيال مي كنن من پول مي گيرم كه براي مسيحيت تبليغ كنم...نمي دونم تا حالا عاشق شدي يا نه؟؟؟؟؟؟ مسيح عشق منه زندگي منه جون منه همه چيز منه...چرا بهم زنگ نزدي؟

من با هيچ چيزي كار ندارم....اما با تو كار دارم...ديوونه ناسلامتي تو برادر مني...مي دوني چرا آتيش گرفتم براي اينكه وقتي نوشته هاتو مي خونم احساس مي كنم تو گذشته مني...منم بارها از ديدن Fashion TV لذت بردم...منم بارها وقتی اومدم خونه و ديدم کسی نيست خوشحال شدم اصلا بارها کاری کردم که خانومم خونه نباشه تا راحت باشم... منم چند سال از بهترين سالهامو به دعوا گذروندم...منم بارها شبها تنهايی اشک ريختم و هيچ کس هم نفهميد چه حالی دارم...هيچ کس نتونست درکم کنه....برای همينه که می فهمم چی ميگی......ایندفه حتی وقتی با هم هستيم هم ديگه باهات جدی حرف نمی زنم...تو خودت جدی هستی...هميشه....علي به چي قسم بخورم كه دوستت دارم...اگه باور نمي كني امتحان كن...

بيا همه حرصتو سر من خالي كن حاضرم وايسم تا عوض همه منو كتك بزني عوض همه اون كسايي كه پدرتو در آوردن...براي اينكه من دو سال از بهترين سالهامو رواني بودم...همه دوستا و فاميلا به چشم يه آدم ديوونه نگام مي كردن...هزار جور قرص مي خوردم...به تجويز دكترم تو تيمارستان بستريم كردن همون جايي كه دست و پاي آدمو مي بندنو با يه آمپول شوتش مي كنن به هپروت...براي اينكه اونا آدم بودن...براي اينكه خودشون از من مريض تر بودن...براي اينكه هيچ آدمي نمي تونه آدم ديگري رو درمان كنه...نمي تونه روانشو شفا بده...كارشون فقط اينه كه آدمو به فراموشي برسونن يه فراموشيي كه حتي خودتم يادت بره...وجودتو و همه چيزايي كه دوسشون داري...

دلم مي خواست اون موقع اونجا بودي و منو مي ديدي...هيچ كس غير از خدا نفهميد من اون ۲ سال چي كشيدم...اما فكر مي كنم تو مي فهمي...براي اينكه تو همون حالي رو داري كه من دارم...تو بهم بگو من چيكار كنم كه دل تو رو به دست بيارم؟؟؟؟ اصلا مي شه دل تو رو به دست آورد؟؟؟؟ مي دوني علي جون...دوست دارم تو هم ۲ سال ديگه جاي من باشي...من الان دارم از زندگيم لذت مي برم و مي دونم كه سالها اشتباه كرده بودم...هميشه همه براي من در جايگاه محكومين بودن پدرم..مادرم...خانومم...پدر زن و......اما الان احساس مي كنم من محكوم بودم...تا وقتي ديگران رو در جايگاه محكوم مي نشوندم چيزي عوض نمي شد اما وقتي فهميدم كه مقصر خودمم موضوع زير و رو شد...پس بايد خودمو درست مي كردم...وقتي من عوض شدم اونوقت دنيا هم برام عوض شد...

آخرين باري كه حضوري با هم حرف زديم احساس كردم تو هم به مسيح به عنوان يه دين نگاه مي كني...اما من اينجوري نگاه نمي كنم...خود انجيل حتي معرف دين جديدي نيست...پولس رسول مي گه:( مرا زيستن مسيح است...در مسيح خلقت تازه است...چيزهاي كهنه درگذشت...اينك همه چيز تازه است...) تو چي فكر مي كني...مسيحيت دين عوض كردن...اسم عوض كردن ... لباس عوض كردن و كتاب عوض كردن نيست.... مسيحيت طبيعت عوض كردنه...تو هم مثل من از اين طبيعت كهنه زهوار در رفته داغون خسته اي...اگر بخواي طبيعتتو عوض كني مي شه...اگه بخواي خلقتتو عوض كني يعني مسيحيت...درد منو تو يكيه براي همينم هست كه فكر مي كنم هر دوتاش يه درمان داره...و من شهادت مي دم كه درمان شدم و فقط به دست مسيح...من نادان تر از اونم كه بخوام معلم كسي باشم...من هيچي نمي دونم ... فقط مي دونم كه خوب شدم و همه دردام تموم شد و مسيح اين كارو كرد...

من احتياج به معلم دارم...تو بيا معلم من باش...تو انجيل رو به من ياد بده...شناخت خدا دونستن چيزاي زيادي در مورد خدا نيست...شناخت خدا از ملاقات با خدا پيدا مي شه...براي همين هم هست كه اون معلماي ديني به ما اينجوري غلط ياد دادن...علي اونا خودشون از ما غلطتر ياد گرفتن...مي دوني چرا هميشه ما كم مي آريم...براي اينكه هيچ وقت يه جا احتمال نمي ديم كه شايد ماجرا طور ديگه اي باشه...تو بايد خودت با خدا ملاقات كني شخصا...و وقتي اين ملاقات انجام شد كار به هيچ شنيده و خونده اي نداري...دل مي دي بهش...عاشقش مي شي...براش جون مي دي...و به هركي مي رسي مثل من ديوونه فرياد مي زني كه بياييد بچشيد و ببينيد كه خدا نيكوست...علي من فقط دوستت دارم...خيلي برام عزيزي...علي جون منو تو به شباهت خدا آفريده شديم...يعني همين احساساتي كه منو تو داريم خدا هم داره چونكه اصلا اون اينطوري بوده كه منو تو هم اينطوري شديم با اين تفاوت كه اون بي گناهه اما منو تو با دست خودمون دنياي خودمونو داغون كرديم...هي واسه هم ژست گرفتيم...هي فيلم بازي كرديمو آخر سرم خودمونو گول زديمو هزار جور دليل و استدلال ساختيم...

يه واعظي مي گفت خدا انسان را آفريد و انسان توجيه را...ما همه چيزو با استدلالامون توجيه مي كنيم و در عوض همه رو مقصر مي دونيم...باور نمي كني؟؟؟ تو آدمي رو مي شناسي كه تاحالا به خودش دروغ نگفته باشه؟؟؟ همش به خودمون دروغ مي گيم نصف دروغايي كه تو ذهنمونه خودمون به خودمون گفتيم...يكي مي گفت مي دوني چرا جوونا انقدر از خدا بيزارن؟ گفتم چرا؟ گفت براي اينكه نمي شناسنش...براي اينكه هزار جور چيز راست و دروغ در موردش شنيدن اما تا حالا يه بار خودشو نديدن....يعني نميشه خدا رو ديد...يعني خدا رودررو با ما حرف نمي زنه؟؟؟ چرا نزنه مگه ما رو انقدر دوست نداره...يعني همين جوري ولمون كرده تو اين زمين تا به اسم اشرف مخلوقات گند بزنيم به خلقت؟؟؟ علي جون خدا احساسش از منو تو هم بيشتره...فكر مي كني خدا براي ما غصه نمي خوره...مي دوني چي شد كه اصلا من اينطوري شدم...يه شب خرداد ماه سال ۸۱ كه هوا خيلي سرد بود من تو اتاقم تنها در حالي كه از سرما مي لرزيدم داشتم مثل ديوونه ها گريه مي كردم...دقيقا وقتي اعتقادمو به همه چيز از دست داده بودم و به هر خدايي بد و بيراه مي گفتم...يه مبل جلوم بود...

يه دفعه يه حس خاصي پيدا كردم....باورت نمي شه خدا روي اون مبل درست روبروم نشسته بود و داشت اشك مي ريخت...هر اسمي ميخواي روم بذار اما اون شب خدا داشت گريه مي كرد اونم تو اتاق من و روبروم...جالب اينه كه اون موقع من به هيچي اعتقاد نداشتم و حتي نمي دونستم اون كسي كه داره برام اشك مي ريزه اسمش عيساي مسيحه....چند شب بعد دوباره اون حس پيدا شد و من تا صبح گيج بودم...به هيچ كسم نمي تونستم چيزي بگم چون دوباره انگ ديوونگي روم مي زدن...تا صبح بيدار بودم...صبح كه شد احساس كردم بايد برم كليسا...خودمم نمي دونستم چرا...آخه من تا اون روز پامو تو هيچ كليسايي نذاشته بودم...حتي دوست مسيحي هم نداشتم...راجع به كليساها تو ايرانم هيچي نمي دونستم...و يه راست رفتم به همين كليسايي كه باهام اومدي...حالا چرا اينجا بازم نمي دونم...چون چند تا كليسا رو بلد بودم...اما بي هوا اومدم اينجا...حتي تا چند وقت اونجا هم جرات نمي كردم بگم قضيه چي شده و چطوري من به كليسا اومدم چون فكر مي كردم كسي حرفامو باور نمي كنه...

اما چند وقت كه گذشتو با افرادي اونجا آشنا شدم تازه فهميدم كه پامو كجا گذاشتم...اون موقع بود كه فهميدم ملاقات با خدا يعني چي...و اون وقت بود كه يه روز (عيد پنطيكاست: روز نزول روح القدس بر شاگردان مسيح بعد از رفتن خداوند به آسمان) رفتم پشت ميكروفون و قضيه رو براي همه تعروف كردم شايد هركس هرجايي اين حرفا رو مي زد متهم به كفر و ديوونگي مي شد ... اما كساني كه اونجا بودن حرفامو مي فهميدن و از تجربه هاي خودشون برام تعريف كردن....من الان يك سال و خورده ايه كه به شاگردي مسيح افتخار مي كنم و با خدا زندگي مي كنم و حرف مي زنم...اونم با من حرف مي زنه...پدر آسماني رو مي گم...اين وعده خداست كه در روزهاي آخر روح خود را بر تمام بشر خواهم ريخت و جوانان شما روياها و پيرانتان خوابها خواهند ديد و نبوتها خواهند كرد...حيف شد برادر ست(به كسر سين) يكي از پايه گذاران اين كليسا چند روز پيش از ايران رفت كاش بود مي بردم مي ديديش...شايدم ديده باشيش...يه پير مرد ۹۳ ساله...چشاش از برق مي درخشه...وقتي نگاش مي كنم از چشاش اميد و زندگي مي باره...احساس مي كنم خيلي از من زنده تره...

كسي كه با خدا زندگي كنه اينطوريه...نمي دونم نوشته هاي كشيش مهدي ديباج رو خوندي يا نه؟ اگه نخوندي برو سايت فارسينت(دات كام) پيداش كن بخونش...منو تو خودمون بايد به كساني كه بهمون احتياج دارن كمك كنيم و اين فقط با حضور خدا و با زندگي ما با خدا امكان پذيره...من الان نه به اينكه ليسانس حقوقم افتخار مي كنم نه به خونوادم نه به تجربياتم نه به هيچ چيز ديگه اي اما به يه چيز با همه وجودم افتخار مي كنم به قول كلام خدا:( حاشا اگر به چيزي فخر كنم جز از صليب خداوندمان عيساي مسيح) براي اين كه مسيح به قيمت خونش منو خريده منو آزاد كرده منو نجات داده از اون فلاكتي كه توش بودم....مني كه يه روز رو تخت تيمارستان بودم الان طوري شده كه دوستام وقتي حالشون خوب نيست و احتياج به آرامش دارن به من زنگ مي زنن...دوستايي كه هيچ اعتقادي به صليب مسيح ندارن...بهم مي گن ازت آرامش مي گيريم...خنده دار نيست؟ از من كه هيچي بهم آرامش نمي داد و دائم يكي مواظبم بود كه كار جنون آميزي ازم سر نزنه...

به خاطر همينه كه كشيش مهدي ديباج بعد از نه سال زندان كه دو سالش انفرادي بود وقتي آزاد شد اومد بالاي منبر و شروع به شهادت دادن كرد و مي گن انگار نه انگار كه نه سال زندان بوده...براي همينه كه كسايي مثل كشيش محمد باقر يوسفي و كشيش مهدي ديباج و اسقف بهرام دهقاني تفتي و اسقف هايك هوسپيان مهر و ... جونشونو دادن...براي همينه كه كشيش كليساي مشهد كشيش سيد حسين سودمند رو اعدام كردن...يكي از كشيشايي كه مي خواستم باهاش قرار بذارم بريم پيشش مي گفت كشيش سودمند يه حرفي زد كه منو تكون داد و من كشيش شدم در حالي كه خارج از كشور امكان كار و ادامه تحصيل داشتم... مي گفت كشيش سودمند به من گفت خدا شما ارمني ها و آشوري ها رو به ايران آورده تا من سيد مسيح رو بشناسم و نجات پيدا كنم...اين حرفو كشيش سودمند ۱۵ سال پيش بهش زده قبل از اينكه اعدام بشه...

علي جون منو تو هستيم كه بايد آستينامون بالا بزنيمو يه كاري بكنيم...اگه بخواي همه چيز مي شه...كشيش اميد يه بار مي گفت كاراي ايمانداران از نظر مردم دنيا بعضي وقتها كم از ديوانگي نيست...اما كلام خدا مي گه:( مؤمن را همه چيز ممكن است...) پسر ناسلامتي تو اگه به موقع بچه دار مي شدي الان بچت همسن و سال من بود...ما بايد به جوونايي كه الان تو اين دوره زمونه دارن داغون مي شن كمك كنيم...اگه سالهاي خوب ما از دست رفت نبايد بذاريم بقيه سالهاي خوبمونو از دست بديم...بايد به بچه هاي ديگه كمك كنيم كه اونا سالهاي خوبشونو از دست ندن...بايد كمك كنيم كه به قرص خوردن نيفتن بايد كمك كنيم كه به گريه هاي دردناك تنهايي پناه نبرن...منو تو بايد رو لباشون لبخنداي واقعي بكاريم...منو تو بايد پاي درد دلاشون بشينيم...مي دونم وقتي خودمون داغون باشيم هيچ كاري جز خرابتر كردن وضع نداريم...اما همين جوري نشين يه گوشه تا بقيه سالاتم سياه بشه و بره پي كارش...


October 18, 2006 3:04 PM
شباهنگ   ( web | email )

دانشمندان علوم انسان شناسی نيز اين تـئـوری را در نظر دارند، آنها بر ابن هستند که، پس از اینکه مغز انسان به این درجه از تکامل و درک رسید که مرگ وجود دارد، مکانیزم دفاعی مغز متافیزیک را آفرید تا با فریب خود در جهانی دیگر پس از مرگ به زندگی جاودانه‌ خویش ادامه بدهد، در غیره این صورت مغز انسان بر اثر فشار این مسئله از کار باز می‌افتاد و از هم می‌پاشید! این به نظر سخنی بسیار منطقی است، فریب بزرگترین مکانیزم دفاعی مغز است! مغز انسان در طول زندگی بارها و بارها شعور انسان را یعنی "خودش" را فریب می‌دهد! اگر سیستم فریب در مغز نبود، انسان‌های جنایتکار و به اصطلاح گناهکار در زیر فشار بار وجدان خرد می‌شدند. نیچه این موضوع را به خوبی دریافته بود، او می‌گوید: ما می‌توانیم وجدان خود را یاد بدهیم که بجای گازگرفتن ما را ببوسد!


October 18, 2006 3:04 PM
علی   ( web | email )

سلام...
ترسم از اين است که به مکه نرسی ای اعرابی... ميشه بپرسم انسانی که فکر ميکرد با اعتقاد به يه ماوراء فکر ميکرد جاودانه ميشه بعد از هزاران سال که ديد با اين اعتقاد هم جاودانه نميشه چرا نظرشو عوض نکرد ؟
علی


October 18, 2006 2:26 PM
gadfly   ( web | email )

نمي دونم واقعا اينجا همه اينقدر نسبت به عدم وجود خدا يا همون آفريدگار مطمئن هستند يا جو اونقدر سنگينه كه هيچ كسي جرات نمي كنه بگه ته دلش هم كه شده نمي تونه وجود خالق رو رد كنه يا حتي بالاتر از اون بهش اعتقاد داره از ترس اينكه به القابي كه دوستان لطف كردن مزين بشه؟!!
به نظرم انكار وجود خالق درست مثل اين مي مونه كه يكي بگه من مادري ندارم و از هيچ زني زاده نشده ام. به نظرم زياد منطقي نمي آد!


October 18, 2006 2:07 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

این فقط یک نظر شخصی است که پس از خوندن کامنت رودابه خانم(۲۷) نمیشد نگم:
دین با مذهب دو معقوله جدا هستند...دین قوانین کلی و ساده است که در تمام ادیان بطور یکسان مستتر و جاریست ولی مذهب بر گرفته از نظر شخصی افراد در زمانهای خاص بوده که در گذر زمان ماهیتش بارها تغییر نیز کرده.......بنظر شما ۱ میلیارد مسلمانی که دست جمع نماز میخونن میرن بهشت یا ما ۱۰۰ میلیون که دست باز نماز میخونیم؟
ایکاش انقدر که به مسایل ریز مذاهب بشریت توجه میکند به دین و دینداری بها میداد......
دین= خوب بودن-نیکی کردن به یکدیگر- مال یکدیگر تاراج نبردن یا همون گفتار نیک پندار نیک رفتار نیک....
انتخاب با شماست دین دار بودن یا مذهب دار بودن


October 18, 2006 1:22 PM
ج.سالک   ( web | email )

..........
نمی دانم انسان اشتباه خدا بود ؟
یا
یا خدا اشتباه انسان ؟
(؟_؟)
...........


October 18, 2006 11:22 AM
شبح   ( web | email )

شری جون يه پا شيح شدی‌ها!
خيلی خوش‌حال هستم که اگر من نيستم تو هستی! هنوز نخوندم متن‌ات را الان نيمه شبه. فردا حتما سر فرصت می‌خونم و برات وراجی می‌کنم.


October 18, 2006 2:35 AM
سیمین   ( web | email )

شراگيم جان از نوشته ات قشنگ تر جوابی بود که به مژده دادی( شماره ۲۸)
جدا لذت بردم.


October 18, 2006 2:10 AM
nazanin   ( web | email )

واما افرينش؟ .......نظام هستی و هدفمند بودن حيات و زندگی بشر و طبيعت حاصل يروسه ای کاملا متفاوت در تاريخ زندگی ما انسانهاست که نتيجه قوانين بسيار ساده علم فيزيک است يروسه تکامل که توسط داروين و جدا از او توسط والاس کشف شد روندی است که از طريق جهش ژنتيکی منجر به تکامل انواع ميشود. فسيل ها به ما ميگويند که زندگی در روی زمين بيش از سه هزار ميليون سال در حال تکامل بوده است . بتازگی دو دانشمند امريکايی در رشته فيزيک جايزه علمی نوبل رو گرفتند ( نه از اون نوبل هايی که به شيرين عبادی تلختر از زهر دادند و بيشتر جنبه سياسی داشت ) و جالبه که اين دانشمندان بر تاييد تيوری بيگ بنگ صحه گذاشتند و يکبار ديگر مشعل همیشه فروزان علم بر تاريکی جهل و خرافات دينی در رابطه با چگونگی ييدايش هستی غلبه کرد....بدون وجود خدا و اديان براستی که جهان جای بهترو زیباتری برای زندگی کردن است .


October 18, 2006 12:55 AM
وحدانه   ( web | email )

سلام . خيلي وقته كه مي خوام برات كامنت بگذارم . ولي هميشه ترجيح ميدادم بيرون گود بمونم و تماشا كنم . الاتم هنوز همين نظر رو دارم . نمي دوني چه كيفي دارو كه توي بحثاي ديگرون سوم شخص غايب باشي از ديد ديگرون . ولي ننوشتنم دليل بر نبودنم نيست . هميشه آمارت رو دارم .براي راحتي كارم لينكت رو تو وبلاگم دم دست گذاشتم .


October 17, 2006 10:48 PM
پژمان   ( web | email )

من اول تکلیف مذهب رو مشخص کنم. در زمان نوجوانی به شدت مذهبی بودم اما در حال حاضر هر روزه رنگش برایم کمتر میشه به دلایل مختلف. مذهب از دید من الان مجموعه ای از عقایده که می تونه مثل خیلی عقیده های دیگه یه آدم به مرور زمان تغییر شکل پیدا کنه و یا اصلا از بین بره.

درباره خدا و یا کائنات من به وجود یک چیزی اعتقاد دارم که این هستی رو بوجود آورده اما هرچه بیشتر خوانده ام به دو سوال بی جواب رسیده ام که به شدت من رو می ترسونه:

1- خدا یا این نیروی انرژی بخش کائنات چه ماهیتی داره و قبل از او چه بوده یا اصلا قبل و بعدی وجود داره و یا اینکه ما تنها در یک دنیای ماتریکس وار تنها تصوری از زمان داریم و همه چیز مجازیست!

2- من در بسیاری از کتابهای متافیزیک غوطه ور شده ام و در مقابلش بسیاری از مقالات علمی درباره کیهان و جهان هستی رو خوانده ام. به نظر می رسه که این خدا یا موجود هستی بخش ما در حال رشد کردن و بزرگ شدنه. یعنی خدا و نیرویی که در مرحله 6 و 7 سیر صعودی روح بهش می پیونده داره خودش در مسیر تکامل می ره و به واقع خود در حال گسترشه. همین من رو می ترسونه. خدایی که در حال بزرگ شدنه. یعنی هیچ چیز مطلق نیست و معلوم نیست کجا این سفر به انتها می رسه.

باور کن من گاها که به این مسائل فکر می کنم انقدر بر مغزم فشار میاد که قادر به ایستادن نیستم و بایست حتما بشینم و یا دراز بکشم.


October 17, 2006 10:40 PM
2ba   ( web | email )

خوندم .
و من يکی که
واقعا چيزی برا گفتن ندارم .دوره های مذهبی و بی ايمانيمم چيزی در حد چند ساعته ، اندازه عمر همون مگسه!


October 17, 2006 10:40 PM
nazanin   ( web | email )

دين خوداگاهی انسانی است که هنوز خود ر باز نيافته يا خود را باخته و از دست داده است...... کارل مارکس.... خدا يی در کار نيست عزيز .... مغز اين قشر خاکستری رنگ رو از انسان بگير خدا خواهد مرد. علم ميگويد تغيير تنها چيزی است که همیشه ثابت است نيستی وجود ندارد همه چيز در حال تحول و تغيير است و خوشا به سعادت انسانهايی که اين تغيير در جهت تکاملشون باشه.... خدا و نمايندگان او در زمين انسانهايی را که به جستجوی حقيقت بروند از مجازات ميترسانند و ميکوشند با وعده های واهی و رشوه هايی مانند لذت ابدی در جهان ديگر او را ساکت کنند هيچ تحقيقی در صورتی که از ترس خدايان ازاد نباشد قادر به رسيدن به حقايق نيست. برای کسی که در جستجوی حقيقت است شجاعت و صراحت به همان اندازه هوش و فکر روشن اهميت دارد..شعله های اتشی که خقيقت با افشای دين و خدا بريا کرده همواره با خون ازاد انديشان و بی خدايان خاموش شده است...انسان ازاد و هوشمند قربانی وعده های دروعین دنیای یس از مرگ نخواهد شد و بجای یرستش خدا و مقدسین و ییغمبران ابله به همنوع خود یعنی انسان محبت و عشق خواهد ورزید . در روشنایی زلال و ازاد اندیشه زندگی چه زیباست و انسان دانا از ان زیباتر ....


October 17, 2006 10:32 PM
Manin Milani   ( web | email )

اولين و مهمترين خسارتی که اعتقاد بی قيد و شرط به هر ايدئولوژی و هر شخصيت و خلاصه هرتابويی به انسان ها وارد می کند وهم چنين اعتقاد به وجود بهشت و جهنم و دنيايی غير از دنيايی که ما در آن زندگی می کنيم اينست که ما را از زندگی کردن می اندازد.
ای دل از عشرت امروز به فردا فکنی
مايه ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ما زيبايی ها و خواست های واقعی امروزمان را می بخشيم به فردای نا معلوم. همه ی عمر کار می کنيم که خانه ای برای خود فراهم کنيم. وقتی که خانه قراهم شد ما رفتنی هستيم.
يک عمر برای دل ديگران خودمان را فراموش می کنيم غافل از اينکه هرکسی کارخودش بار خودش و فقط دست آخر سر ما کلاه می رود که بهترين لحظات را از دست داده ايم.

شهريار شاعری که رشته ی ژزشکی را رها کرد و يک عمر شاعر بود و نه فقط در رفاه نبود که بسياری اوقات در فقر زيست بسيار خوشبخت تر از آنهايی زندگی کرد که خودشان را نزيستند.
ما اگر ياد بگيريم که با افکار ديگران آشنا بشويم ولی فکر خودمان را هرچه که هست دست مايه ی زندگی کوتاه بکنيم شايد بتوانيم بهره هايی از زندگی بگيريم.

همه چيز در ذهن ماست. هيچ چيز واقعيت ندارد. ذهن ما قوی ترين عامل محرک ماست. می تواند ما را از هرچيز خلاص کند و می تواند هميشه ما را در غل و زنجير نگاه دارد و اجازه ی حرکت به ما ندهد.

تنها راه اينست که خارج از حساب گري های آينده بايد زندگی کرد. اين فسلفه ايست که بزرگان ادب وهنر ما بارها و بارها گفته اند.
فردا را چه اعتباريست. امروز را بايد که بها دهيم. وگرنه هم حال و هم فردا را از دست خواهيم داد.


October 17, 2006 5:02 PM
m   ( web | email )

شراگيم جان چند پست اخيرت را همه را باهم خواندم . مثل هميشه خيلی قشنگ مينويسی. درمورد امريکا رفتن فقط يک چيز را بهت بگم . سريعترين راه رفتن به امريکا به نظر من برای تو راهی است که متکی به خودت باشد و چون الان امريکا به اين راحتی ها به کسی با شرايط تو ويزا نميده پس منطقی ترين راه اين است که بری برای کانادا اقدام کنی چون که از زمانی که برای کانادا اقدام کنی مطمئنی که دو سه سال ديگه کارت درست ميشه و وقتی هم که رفتی کانادا مطمئنی که بعد از سه سال پاسپورت کانادايی را ميگيری و اونوقت ديگه هرجای دنيا که بخوای ميری . در شرايط تو امريکا رفتن از اون طريق که تو منظورت است هيچ حساب وکتاب ندارد و فقط ممکنه که يک جورايی از بس صبر ميکنی هم درواقع نتونی روی زندگی الانت برنامه ريزی کنی چون همش فکر ميکنی يکی دوسال ديگه ميرم امريکا ( که ممکنه نشه به اين راحتی ) و هم اين که بعد از يک مدت ممکنه خدای ناکرده مايوس و دلسرد بشی .
پس زندگی ات را در حال بکن البته برای آينده هم برنامه ريزی منطقی بکن اما مواظب باش که فرصت های اصلی زندگی ات را دريابی . موفق باشی


October 17, 2006 3:59 PM
سارا   ( web | email )

...بهتراست به جای بحث حول اثبات خدا به بحث امکان خدا بپردازیم... چرا بعضی ها خدا را انکار میکنند؟...دلایل زیادی دارد و در عالم انسان همیشه سابقه داشته ولی شیوع امروزی را نداشته است...بعضی خدا را به آن صورت که به آنها شناسانده اند پیدا نمی کنند ، این اشخاص از ته دل مشتاقند که خدا را بیابند ولی نمی توانند. چون آن خدایی که انتظار دارند وجود ندارد.این ها خدا را انکار می کنند بدون اینکه قلبا راضی به انکار آن باشند. دلیل دیگری که برای انکار خدا وجود دارد این است که بعضی ها می خواهند خدا را مانند یکی از همین امور این جهانی مثل اشیا همین دنیا بشناسند بفهمند و درک کنند.ولی چون همچنین چیزی خلاف منطق است و امکان ندارد پس آنها می گویند خدا وجود ندارد. خدایی که انسان بتواند آن را بفهمد دیگر خدا نیست.چون خدا امر نامتناهی است و انسان ذهن محدود و متناهی دارد. «اگر می توانستیم خدا را در ذهن خودمان جا بدهیم دیگر خدا نداشتیم ».این یک اصل است که باید به آن توجه کرد.
در قرون جدید انسان یک نوع احساس بلوغ در خودش می کند بنا براین فکر می کند که می تواند تکیه به خودش داشته باشد این همان هیومنیسم یعنی قول به اصالت انسان است. اگر هزار سال در طول قرون وسطی به نام دین، تکلیف انسان را در آسمان تعیین کرده اند، حالا انسان می خواهد به قوه ی فکر و ادراک خودش مسیرش را انتخاب بکند ، نه کشیش و ملا و یا هر فرد روحانی دیگری.
و این نظریه با پیشرفت علوم وصنایع اهمیت بیشتری پیدا کرد. چون انسان فکر کرد حالا که با قوه ی فکر خودش می تواند این همه اثار عجیب حاصل بکند و این همه مجهولات را کشف بکند ،دیگر چه احتیاجی به دین دارد یا چرا خط مشی زندگی او را در جای دیگری جز در دایره ی تفکر خود او تعیین بکنند؟<