شراگیم
« رنگ سمندر...خط و خال مار | صفحه اصلی | پیش به سوی قلعه حسن خان...! »
یک برش از زندگی...!

توی مغازه کفش فروشی طبقه پایین مجتمع میلاد نور ایستادم و دارم با فروشنده یکی به دو می کنم که کفشهایی رو که یکماه پیش بهم فروخته بود پس بگیره یا لااقل با یه جفت کفش دیگه عوض کنه...فروشنده حرفش منطقی بود و می گفت کفشی رو که یکماهه پوشیدی و از آکبندی در اومده رو من دیگه نمیتونم پس بگیرم...راست میگفت...کفشها یه مقدار خودشون رو ول کرده بودن و اگه دقت می کردی روی رویه و زیره کفش هم خط و خوطهای ریزی افتاده بود...نمیدونم چرا اصرار می کردم و حتی اصلا نمیدونستم برای چی اومدم که کفشی رو که با اون زحمت خریده بودم پس بدم...بعد از کلی یکی به دو کردن فروشنده یک دفعه و بدون هیچ علت خاصی 180 درجه تغییر موضع داد و گفت خیلی خوب...یه کفش دیگه انتخاب کن...! اصلا باورم نمی شد...با عجله کفشهای توی مغازه رو از ترس اینکه نکنه یه وقت پشیمون بشه نگاه کردم و یه دفعه چشمم به کفشی افتاد که به نظرم خیلی شیک تر و محکم تر از کفشی بود که خریده بودم...گفتم همین رو میخوام...همون موقع تلفن مغازه زنگ زد...گوشی رو برداشت و مشغول صحبت کردن با اون طرف خط شد...ولی نمیدونم چرا صدای زنگ تلفن قطع نمی شد...زنگ چهارم یا پنجم بود که یه دستی انگار پس یخه م رو گرفت و از وسط مغازه پرتم کرد توی رختخوابم...چشمهام رو به زور باز کردم و یه نگاه به ساعت بالای تختم انداختم...نزدیک 12 ظهر بود...تلفن یک بند داشت زنگ می زد...خدا رو شکر گوشی بغل دستم بود و احتیاج نبود از توی رختخواب بیام بیرون...
- بله؟
-سلام...چرا انقدر دیر برداشتی؟
- بله!؟
- الو...شری؟
- بله
- خوابی؟
- بله
(میخنده)
- مگه کی کار بودی؟
- آهان...تویی؟ خوبی؟ شب کار بودم...
- ...پس چرا من فکر می کردم عصر کاری؟
- نمیدونم!
- ناراحتی حالا بیدارت کردم؟
(ناراحت نبودم...توی فکر کفشها بودم و اینکه اگه ده دقیقه دیرتر زنگ زده بود عوضشون کرده بودم...)
- تو کفش فروشی بودم...
- کجا بودی...!؟
- هیچ جا...تو رختخواب...بازم خسرو شکیبایی شدم!
(میخنده...صبح ها که از خواب بیدار می شم صدام کپ خسرو شکیبایی می شه!)
- آره...خسرو شکیبایی شدی...
(یه دفعه لحنش عوض می شه و با پرخاش می گه)
- داشتی خواب یه دختر خیلی سکسی می دیدی که بیدارت کردم...آره!؟
- نه...رفته بودم کفشهامو پس بدم...مرتیکه پس نمی گرفت...کلی منتش رو کشیدم تا راضی شد عوضشون کنه...اگه ده دقیقه دیرتر زنگ زده بودی عوضشون کرده بودم!
- آره...من خر نیستم...من خرررر نیستم...داشتی خواب آنجلینا رو میدیدی یا اون یکی...مریم...شایدم دختر ساروی!
(از این سه تا اسم همیشه در این مواقع استفاده میکنه...از بین کسانی که برام کامنت میذارن پیداشون کرده!)
- من اصلا تا حالا توی عمرم خواب دختر ندیدم...باورت می شه؟
- دروغ میگی...پس چرا انقدر گند اخلاقی که بیدارت کردم؟
- من گند اخلاق نیستم!
(در حالی که سعی میکنه لحنش رو خیلی شبیه لحن مادر اون پسره توی فیلم ده بکنه میگه)
- ولی اینو بدون هیچ دختری از من خوشگلتر نمی شه...
(منم در حالی که سعی میکنم لحنم رو شبیه اون پسرک توی فیلم ده بکنم میگم)
- هه...! بررررررو بابا...از تو خوشگلتر هم نشه...از تو بهتر می شه...!
- بهتر از من...!؟ مثلا چی کار میکنه که از من بهتره؟ دو تا...فقط دو تا مثال بزن برای مامان...!
- لااقل...لااقلش غذای شب مونده نمیخوریم!
(وقتی شروع می شه تا نصف دیالوگهای فیلم ده بین ما رد و بدل نشه تموم بشو نیست...)
.
.
.
- ببین مادر من...! تو هر چقدررر هم که با من حرف بزنی من نخواهم پذیرفت و نخواهم قبول داشت...و تو هم هیچوقت در حرف زدن موفق نخواهی شد و هیچوقت هم هیچ گهی نخواهی شد!
- دست شما درد نکنه! ...خیلی بی شعوری... آدمی به بیشعوری تو ندیدم...! گاو احمق!
(اینجا رو جر زنی می کنه...یعنی در اصل دست پیش می گیره...چون این دیالوگها مال پسرکه و من باید می گفتمشون...)

بعد از نیم ساعت فک زدن گوشی رو میذارم...دیگه خواب کاملا از سرم پریده و کاملا از فاز خسرو شکیبایی اومدم بیرون...می رم یه بسته ماهی از تو فریزر میذارم بیرون و می رم زیر دوش...اگه یه لذت اصیل توی زندگی من وجود داشته باشه لذت آب داغیه که با فشار زیاد روی سرو کولم بریزه و ببرتم توی عالم خلسه و هپروت...از حموم که میام بیرون ماهی هایی رو که توی آب نمک انداختم تا هم مزه دار بشه و هم زودی یخشون باز شه رو خشک میکنم و کمی فلفل و ادویه و آرد سوخاری می زنم و میندازم توی روغن داغ...از صدای جلز ولزشون معلومه روز خوبی می شه امروز...تو فرصت سرخ شدن ماهیها برنج میذارم و یه مشت شوید خشک هم میریزم توش...تا غذا حاضر بشه میشینم یه دست فیفا 2007 تمیز بازی میکنم...خودم برزیل رو برمیدارم و کامپیوتر رو میذارم که چین باشه...4-1 میبازم...ولی اون یه گلی که من زدم خداییش می ارزید به چهار تا گلی که کامپیوتر بهم زد...از فاصله تقریبا سی متری زیر تاقی زدم...به قول عادل فردوسی پور چه میکنه این بازیکن...!
بعد از غذا میام سراغ اینترنت...فکر می کنم دیگه وقت آپدیت کردن وبلاگه...حس و حال بحث و جدل و مطلب جنجالی ندارم...فکر میکنم بهتره یه برش ساده از امروزم رو بذارم توی وبلاگ...کسی چه میدونه...شاید دویست سال دیگه به درد کسانی بخوره که برای نوشتن زندگینامه م در به در به دنبال جزئیات زندگی شراگیم زند (که حتما تا اون موقع مزارش میعاد گاه روشنفکران و ادبا و نویسندگان و حتی فلاسفه ی زمانه شده) هستن...بذار بدونن این شراگیم زند همچین پخی هم نبوده!

توسط در October 23, 2006 5:33 PM |
نظرات
parastesh   ( web | email )

پس پاييز کجاست؟ من دارم اشتباه ميبينم ؟؟؟


November 22, 2006 10:03 AM
معلمی از بهشت   ( web | email )

ببينم اين فکر رو تو از اينگيليسا بر زدی يا اونا از تو دزدين؟ می دونی قضيه چيه؟ دولت اينگليس يه فراخوان داده به همه ی مردم از زن و مرد و و تو هر رده ی سنی و تحصيلی که تو يه روز مشخص تو يه فضای مشخص(شبیه وبلاگ کلی و واحد)خاطرات روزانه شون رو بنويسن.تا بعدها تو موزه تگهداری بشه و کلی آمار و اطلاعات فرهنگی و اجتماعی از توش در بيارن.شبيه همين برش زندگی تو!!


November 1, 2006 6:36 PM
گلهای آفتابگردان   ( web | email )

خدا وکيلی بعد از بيدار شدن از خواب صدای شيکی داری ...


November 1, 2006 12:38 PM
دلقک   ( web | email )

راستی ببخشيد . ياد داشت پائينی رو بايد برای پست افتخاراتت می گذاشتم . بذار يدونه از افتخارات خودم رو هم اضافه کنم . يک بار . ساعت سه صبح . در يک شب بارانی . يک درويش رو به جای دختر سوار کردم . چون از پشت با اون موهای بلندش و خرقه ای که تنش بود . دقيقا مثل دختری بود که بدون روسری داره راه ميره !! لازم به گفتن نيست که مجبور شدم اونو تا مقصدش برسونم !


November 1, 2006 8:48 AM
دلقک   ( web | email )

شوخی نکن شراگيم . هر چند هميشه خودمو چپ می دونم . اما جامعه باز و دشمنانش علی رغم کت و کلفتيش . سبک و جذابه . اما اعتراف می کنم وقتی خوندمش لجم دراومد . راستی . يک بار با دوست دخترم به يه کتابفروشی رفته بوديم . اون دنبال يکی از کتابهای فحيمه رحيمی می گشت . من در عوضش مرشد و مارگاريتا رو معرفی کردم !! يارو کتابفروشه از خنده رفت زير ميزش قايم شد تا من نبينمش !!


November 1, 2006 8:44 AM
فریبا   ( web | email )


آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت...تو سومی هستی باید چند بار خوندت ..پس چند بار که آپ کردی خبر بده...یه سری هم به من بزن


October 30, 2006 11:55 PM
sherry   ( web | email )

از خوندن اين تیپ نوشته ها خوشم مياد. خيلی جالب بود برام. مرسی


October 30, 2006 11:19 PM
ریحانه   ( web | email )

از آبزيان بدم مياد!
چه جوری ماهی ميخوريد آخه؟
برش خوشمزه ای نبود!


October 29, 2006 3:24 PM
دلقک   ( web | email )

راستی چرا فيفا ۲۰۰۷ ؟ حيف نيست ؟ وقتی ميشه کاندیشون زیرو ورزن 1/6 بازی کرد ؟ امتحانش کن . البته توی مپ سی دو ...لطفا اینستالش کن تا تو هم مثل من از همه کار و زندگیت بیفتی و همش بشینی پاش تا من یه کمی دلم خنک بشه :)


October 29, 2006 2:46 PM
طلوع   ( web | email )

صدا خسرو شکيبايی من اينو بدون که هرچقدر با من حرف بزنی من نخواهم پذيرفت که داشتی خواب کفش مي ديدی.
راستی پسر من امشب شب تولدته...تولدت مبارک.و اين که تا کيک و يه شام دعوتم نکنی از کادو خبری نيست....


October 29, 2006 12:35 PM
مریم   ( web | email )

سلام شری جون.چی شده دیگه سری به ما نمیزنی...


October 29, 2006 11:55 AM
a   ( web | email )

سلام.پست ۲ يا ۱۰ سال شما رو خوندم. راجع به اينکه امريکا با کانادا فرق دارد يا نه متاسفانه نميدونم.ولی من راجع به کانادا اطلاع دارم:
اگر مادر شما بخوان شما رو ساپورت کنن؛ طولانی تر و يه کم سخت تره.. ولی همسر راحت تر و سريع تره .از ۶ ماه تا ۱۲ ماه طول ميکشه که کسی بتونه همسرشو ببره .و مادر خيلی بيشتر..يکی از دوستانم که خانمی سی و چند ساله بود برای دخترش اپلای کرده بود دقيقا ۱۰ سال بعد تونستند برند.
فقط اعتقاد دارند که کار زن و شوهر رو سريع تر راه بندازند ... سريع تر هم که ميگم تقريا ۱ سال طول ميکشه ...
در ضمن سايتی هست برای کانادا که ادرسش رو براتون ميزارم .
اميدوارم مفيد باشه ..همه ی اطلاعات رو ميتونين توش بخونين .همه ی سوالاتون جواب داده ميشه...


October 29, 2006 10:26 AM
a   ( web | email )

www.cic.gc.ca


اين ادرس رو حتما چک کنين
اميدوارم که مفيد باشه ..


October 29, 2006 9:30 AM
Nazanin   ( web | email )

درود بر شراگيم عزيز....... در رابطه با نوشته تخته سياه بايد بگم که تو نه تنها انسان جالبی هستی بلکه در نوع خودت منحصر بفرد و دوست داشتنی هم هستی... من نوشته هات رو دوست دارم و ترديد ندارم که در اینده نويسنده خوبی خواهی شد يادت باشه که گفتنی ها کم نيست من و تو کم گفتيم...... چفدر خوبه که ادما هميشه حرفی برای گفتن داشته باشند راستی برم يه بار ديگه اين فيلم ده رو ببينم که چرا دیالوگهاش اینفدر دل تو رو برده........


October 29, 2006 3:39 AM
وحدانه   ( web | email )

سلام . اگه سختت نيست يه سري هم به وبلاگ من بزن " خاطرات استاد فيزيك " آخه مشوقم خودت بودي . وگرنه اينقدر از اين روزگار نالون بودم كه حس اينكارا رو نداشتم .


October 28, 2006 9:07 PM
نگاهی نو   ( web | email )

عجب ضرر مالی کردی و کفش رو دستت موند ;)


October 28, 2006 6:45 PM
شراگیم   ( web | email )

جناب دکتر هرندی نازنين (شماره ۳۱) :
بی نهايت از پاسختان ممنون... پارسال دوست بوديم و امسال ارادتمنديم قربان...!:) به هر حال اميدوارم کتابتان مجوز لازم را برای انتشار کسب کند و دوستداران و علاقمندان مباحث برآيشی و تکاملی بتوانند از آن استفاده کنند...


October 28, 2006 5:40 PM
شراگیم   ( web | email )

sos جان...(شماره ۳۴) :
چرا بخندم...؟ تو چه گناهی داری که در زبان فارسی تشخیص ده از ده جز با اعراب گذاری میسر نیست؟ اینها به نظر من نقص زبان فارسی ست...علی ایحال اسم فیلم ده یا همان ۱۰ خودمان است...و علت نامگذاری اش این است که فیلم در ۱۰ برداشت فیلمبرداری شده است...بعید میدانم مجوز داشته باشد اما در بساط اکثر سی دی فروشهای کنار خیابان پیدا می شود...ممکن است ویدیو کلوپها هم به صورت زیر میزی داشته باشندش...


October 28, 2006 5:36 PM
s o s   ( web | email )

انقدر در مورد این فیم ده از تو تعریف خوانده ام و البته کم و بیش از دیگرانی هم در وبلاگستان شنیده ام که مشتاق دیدنش شده ام...فقط یک سوال ...اولا اینکه از کلوب می توانم تهیه اش کنم؟ دوم هم اینکه ( تو را به خدا نخندی ها...باور کن نمی دانم...حتی به خاطر همین موضوع رویم نشد اسمم را تایپ کنم ) نام این فیلم دَه (عدد 10) هست یا دِه ( روستا)؟ کارگردانش هم اشتباه نکنم کیارستمی ست دیگر نه؟


October 28, 2006 3:28 PM
دلقک   ( web | email )

راستی من هيچ وقت جرات پس دادن چيزی رو نداشته ام . محض اطلاع عرض کنم . روزی يک فروشنده دوره گرد . به زور هيجده جفت جوراب رو به من فروخت !! باور کن شوخی نمی کنم.


October 28, 2006 10:24 AM
دلقک   ( web | email )

اون ليستی که توی پست پائينی نوشته بودی . چند تائيش رو باتو مشترکم . مخصوصا نکشتن سوسکها و بعدش هم بچه گربه بزرگ کردن . به هرحال . من ميدونم که تو به خدا و پیغمبرها اعتقاد نداری . اما قرآن رو که قبول داری . توش نوشته هرکی سوسک نکشه و گربه بزرگ کنه . به جای هر سوسک يه حوری بهش ميدن . خودت حساب کن ببين به جای هر گربه ( که نکشتيش !!! ) چی گيرت مياد !


October 28, 2006 10:21 AM
ابراهيم هرندی   ( web | email )


شراگيم جان، درود برتو. پارسال دوست، امسال آشنا. نوشته هايت را می خوانم اما درباره پرسش ات بايد بگويم که آفرينه های ذهنی انسان از زنجيره ژن های وی گذر نمی کنند. اين آفرينه ها مانند، انديشه ها، باورها، آرمان ها، آداب و رسوم فرهنگی، تنها از راه آموزش و پرورش از نسلی به نسل آينده سپرده می شود. ژن ها تنها کردارهای پايدار ِ برآيشی جانوران را به آيندگان می سپارند. نمونه های اين کردارها، دما و فشار ِخون، شيوه تپش قلب و نياز انسان به خوراک و نوشاک و خواب است. درباره کتاب در اين رشته بايد بگويم که چون من سال هاست که از ايران دور بوده ام، نمی دانم که آيا کتاب سودمندی در اين باره به زبان فارسی نوشته شده است يانه؟ من ديباچه ای درباره اين رشته بنام " برآيش هستی" به فارسی نوشته ام که پانزده سال است که در ايران در نوبت بررسی برای گرفتن اجازه چاپ مانده است. باز هم بايد صبر انقلابی داشت و اميدوار بود. البته اگر کتابی به زبان انگليسی زبان انگليسی بخواهيد، من اين کتاب را از همه بهتر يافته ام و بيشتر می پسندم.
The Theory Of Evolution By; John Maynard Smith, 1993, Cambridge University Press.


October 28, 2006 5:16 AM
سپیدار   ( web | email )

سلام.جملات تخته سیاهت واقعا قشنگن.انسان فرهیخته ای شده ای:ی.وقتی صفحه با سرعت اینترنت در پیتم داشت باز می شد اول تخته سیاهه اومد جمله رو که خوندم وقتی دیدم نویسنده نداره فکر کردم که این نوشته از خودته و خودمو آماده کردم که یه نوشته سوزناک خداحافظی بخونم.اما با یه برش خوشمزه از زندگی روزمره مواجه شدم...


October 27, 2006 9:54 PM
زیناوند   ( web | email )

سلام
مرد حسابی همه شخصیت های بوف کور یک نفر هستند

سلح قسمتی از وجود توست نه وسیله ای در دست تو


October 27, 2006 9:17 PM
havaspart   ( web | email )

سلام .
شراگيم مدتهاست که خواننده وبلاگت هستم شما وچند نفر ديگه به قسمتی از روزمرگی های من تبديل شديد يه قاچ کوچيک از يه زندگی بزرگ.
خيلی وقتها يله و رها زندگی کردن اونقدر لذت بخشه که ادم دلش می خواد برای مدتها تو اون حالت بمونه(من از نوشتهاتون برداشت يله ورهائی نکردم) (چه مثل بچه مثبت ها دارم نقاط کور رو برات باز می کنم).
اين زندگی جدی نفسم رو می بره بعضی وقتها که اکسيژنم همراهم نيست و به نفس نفس می افتم تازه می فهم که چقدر جای تلاش بوده و من هنوز خونه های خالیش رو پر نکردم


October 26, 2006 7:23 PM
محمد   ( web | email )

با سلام
واقعا لذت بردم از وبلاگ زیبای شما . مطالب شما درباره غیرت و سکس و ... را مطالعه کردم . بسیاری از سخنان شما منطقی و درست است . متاسفانه هنوز افراد زیادی وجود دارند که در ایران به درستی آموزش ندیده اند ، تحت شستشوی مغزی قرار دارند و در بسیاری از حالتها واقع بین نیستند و هنوز بر حرفهای کتب معارف و عامه مردم ( بدون تفکر و مطالعه ) بیش از حد حساب باز می کنند . من خودم در خارج از ایران زندگی می کنم و صد البته با دیدن افرادی با چنین عقایدی میتونم به آینده نسل های بعدی در ایران امیدوار باشم . معقوله روشنفکری در ایران فعلا نوپاست ولی بسیاری از مردم از لاک خود بیرون آمده و در حال جستجوی اطرف خود هستند . چیزی که شاید بدون وجود جمهوری اسلامی و دینی به نابرابری اسلام ، نمیتونست اینقدر قوت بگیره . در هر حال برای شما آروزی موفقیت می کنم . به امید روزی که ایرانی آباد و آزاد داشته باشیم


October 26, 2006 4:54 AM
آیدا   ( web | email )

خوابتو خوب اومدی که من يک بار پای سخنرانی بودم که يارو سر ببينيد گير کرد ای يک ساعت ميگفت ببينيد که وقتی بيدار شدم ديدم اين ساعت مسخره يک ساعته ميگه..ديديديد ديديديد....
اما چه حالی دارين اين همه ديالوگ مياين پای تلفن....
گفتی فيلم ده و ياد همون مامانه افتادم که سرطان گرفت..ديگه خبری ندارم..شما خبری نداريد ازش؟


October 26, 2006 3:47 AM
بچه‌مخفي   ( web | email )

هاه! برش ِ خوش‌مزه‌اي بود;)


October 26, 2006 12:44 AM
مريم   ( web | email )

تخته سياه امروز مال خودته شري جون؟ فقط 35 صفحه ؟!!! راستي بالاخره خواب آنجلينا رو ميديدي يا من يا دختر ساروي؟(نيشخند)


October 26, 2006 12:14 AM
ashk kochike   ( web | email )

سلا شراگيم .. ميگماااااااااااااا حال گربه ات خوبه ؟ ازش خبر داری؟؟؟؟ ببين تو يه دوست نداری که مغازه جينگيلی فروشی (‌از اين دستبند گردنبند بدليا ) داشته باشه تو فاز يک ؟‌ :ي‌آخه ميدونی يه روز من اونجا بودم يکی زنگيد با شراگيم کار داشت بد من فکر کردم مگه تو يه شهرک چند تا شراگيم داريم ؟‌


October 25, 2006 10:24 PM
ققنوس   ( web | email )

شراگیم عزیز
با عرض سلام، ممنون از کامنتت و حرفهای خوبی که درباره من گفتی. هر وقت که کاری داشتی ما در خدمت حاضریم.

ارادتمند
ققنوس


October 25, 2006 6:42 PM
جوجو   ( web | email )

آخ من عاشق فيلم ده کيارستمی هستم. چنان با ولع من اين فيلم رو ديدم که حد نداره.برام جالب بود تمام حرفايی رو که سالهاست ميزنم اون زن تو ي اون فيلم ميزد.

راستی برای سرخ کرن ماهی اينبار توش کمی گلپر بزن بو و طعمش معرکه ميشه. عاشقش ميشی باور کن.

:-)


October 25, 2006 1:25 PM
پریسا   ( web | email )

به نظرم جی افت خييلی بهت اعتماد داره که فکر ميکنه فقط خواب آنجلينا رو ديدی..ببين ! قدرشو بدون!


October 25, 2006 2:27 AM
RahiL   ( web | email )

برش روزانه خوبی بود! :-)


October 25, 2006 1:05 AM
سحر   ( web | email )

سلام :ی
یه سوال داستم
می خواستم بپرسم شما چه جوری آرشیو وبلاگ سابقتون و اینجا منتقل کردین؟
اگه لطف کنید و جواب بدین خیلی ممنون می شم :پی

مرسییی


October 24, 2006 7:09 PM
ققنوس   ( web | email )

شراگیم خان عزیز
سلام
از نوشته آخرت و آنچه روی تخته سیاه نوشته ای بوی تنهائی شدید و کلافگی عجیبی به مشام من می رسد. من هم کما بیش دچار چنین احساساتی بوده ام (و هنوز نیز هستم!). اگر خواستی برایم ایمیل بزن و درد دل کن. گاهی درد دل برای یک آدم ناشناس خیلی به سبک شدن انسان کمک می کند. قول می دهم که اگر برایم درد دل کردی هم چنان ناشناس باقی بمانم.

ارادتمند
ققنوس


October 24, 2006 7:06 PM
roya   ( web | email )

اٌ قربون پسر. هر دفعه اينجا می آم دلم قيلی ويلی ميره برات. کلی قربون صدقت می رم.


October 24, 2006 6:13 PM
مریم   ( web | email )

بلاگفا نه پرشین بلاگ ..ایش


October 24, 2006 5:25 PM
مریم   ( web | email )

من از همون موقع که تو بلاگفا بودی میدونستم هیچ پخی نیستی


October 24, 2006 5:19 PM
ابوالفضل   ( web | email )

اين كجا يه برش بود؟! از ۲تا پيتزا خانواده هم كه بيشتر بود....
(-؛


October 24, 2006 1:38 AM
fasletaze   ( web | email )

روز خوش!


October 24, 2006 1:36 AM
لاکو   ( web | email )

ببینم تو واقعا همین قدر الکی خوشی؟...هرچند، الکی خوش بودن هم یک جور کار عاقلانه ست.


October 24, 2006 12:29 AM
Veroneeque   ( web | email )

ای شراگیم خان زند...تو هر چی باشی برا ما شراگیم خان زند ی..این خودش یعنی کللی!!! کلی م کدبانو ای واسه خودت:) نوش جونت!


October 23, 2006 11:32 PM
لیلا   ( web | email )

در ضمن قربان بدون تمرکز روی کلمه "دیگری" باز هم نظرم همین بود .


October 23, 2006 10:26 PM
لیلا   ( web | email )

شراگیم عزیز ممنون از پاسخت . هر چند انتخابگر این عبارات تخته سیاه هم خودش انصافا یک پا فیلسوفه .


October 23, 2006 10:19 PM
سونامي   ( web | email )

خوش بحالت ! چقدر وقت داري براي چقدر كاراي خودت . بهت عميقا حسوديم شد


October 23, 2006 8:55 PM
Rosva   ( web | email )

شراگيم جانم(۵)
روزان ارنولد فیلسوف که نیست ولی ْ بزرگ ْ هست! یعنی یک چیزی حوالی ۱۰۰-۱۲۰ کیلو! :))


October 23, 2006 7:41 PM
شراگیم   ( web | email )

ليلا جان (شماره ۴) :
نوشته تخته سياه از يک فيلسوف و نویسنده ی بزرگ ديگری ست (روی «دیگری» تمرکز کن) ...اسمش روزان آرنولد هست...به علت کمبود جا نتوانستم اسمش را اضافه کنم...!:)


October 23, 2006 7:05 PM
لیلا   ( web | email )

اون عبارت ناب تخته سياه متعلق به خود استاد بزرگ و قبله گاه روشنفکران و ادبا و نويسندگان و فيلسوفان جناب شراگيم هستش ؟! ميشه اون سی و پنج صفحه رو ترجمه کنی ؟ سی و پنج سال ؟ سی و پنج ماه ؟ سی و پنج هفته ؟ يا .... ؟ کدوم يکی از اين زمانها واسه سياه کردن صفحه زندگی کافيه ؟ شايد هم اين زمان در مورد هر ادمی متفاوته ؟!
امروز هم که خواستی از مطالب فلسفی و جنجالی دوری کنی اين تخته سياهت بد جوری چشمک ميِزنه :دی


October 23, 2006 6:23 PM
حامين   ( web | email )

ای جونم جيگرت رو بخورم من با ماهی و برنج و يه مشت شويد! خدا رو شکر که برش امروزت خوب بود...معمولآ وقتی برش ميزاری اينجا برش های دردناکيه! بخورمت نفسم٬جيگرم٬دلبرم٬عزيزم و ...!(نميگم ديگرون نشنفن!)
امضاء
حامين در ساعات گی بودن!


October 23, 2006 6:07 PM
دختر ساروي   ( web | email )

متنو خوندم!!!!

دلم برات سوخت شری جان!!!


October 23, 2006 5:58 PM
دختر ساروي   ( web | email )

اخ جون......من اووووول!

الان ميرم متنو ميخونم!!!!!!!!


October 23, 2006 5:43 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.