یک مساله...یک نگرانی
تسمه ای را مجسم کنید که مثل کمربندی دور تا دور کره ی زمین از روی خط استوا کشیده شده است...فرض کنید که زمین کاملا کروی ست و هیچ پستی و بلندی ای هم ندارد...این تسمه را از یک نقطه قطع میکنیم و "یک متر" به طول آن اضافه میکنیم و مجددا دو سر تسمه را به هم میبندیم...طبیعیست که یک مقدار این کمربند شل می شود...یعنی باید زمین کمی چاقتر شود تا مجددا این کمربند به اصطلاخ فیت شود...میخواهیم بدانیم با اضافه کردن این یک متر تسمه چه مقدار جا باز میکند و چه مقدار از سطح زمین بلند میشود؟جواب تکان دهنده است...این تسمه "16 سانتیمتر" در تمام نقاط مسیرش از روی زمین بلند خواهد شد...وقتی بار اول این مساله و جوابش را شنیدم و راه حل نسبتا ساده و سر راست محاسبه اش را دیدم لبخند عاقل اندر سفیه ی زدم که این هم از آن کلکهای مرغابی ست که با بازی با اعداد ثابت میکنند 2=3 است...! از دوست و همکارم که این مساله را برای من طرح کرده بود فرصت خواستم که به من مهلت دهد تا فساد محاسبه اش را نشان بدهم و سر یک کیلو شیرینی خامه ای شرط بستیم...به خانه که رسیدم کاغذ و قلم برداشتم و شروع به محاسبه کردم...جواب همان بود...به ازای اضافه کردن "یک متر" به این تسمه که کره ی زمین را دور می زند "16 سانتیمتر" میتوانیم آن را از سطح زمین در تمام نقاطش بالا بیاوریم و مجددا دو سر تسمه را به هم ببندیم...!
صبح روز بعد سرافکنده با یک کیلو شیرینی خامه ای به سر کار رفتم و این شد برای من یک درس بزرگ که تا وقتی نتوانسته ام فساد برهانی را که تحقیق پذیر هست نشان بدهم هارت و پورت بی مورد نکنم... ولو اینکه در نگاه اول آن مساله و پاسخش غلط و حتی احمقانه جلوه کند...!
از اوضاع کار بگویم که به علت نداشتن مشتری و به علت پر شدن انبارهای کارخانه هفته ی آینده را کارخانه ی محل کارم تعطیل اعلام کرده است...یعنی با محاسبه ی امروز 9 روز ما را به مرخصی اجباری فرستاده اند...زمزمه هایی هست که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود تا قبل از سال جدید کارخانه نیمی از پرسنلش را (که شک نکنید من هم جزوشان هستم) از کار بیکار و یا اعلام ورشکستگی می کند...جان خودم اوضاع مملکت خیلی خراب است...این ننه ما هم که عین خیالش نیست...دیروز با کلی من و من و شرمندگی گفتم بی زحمت دو هزار دلار بفرست برایم که ماشین بخرم و اگر روزی بیکار شدم لااقل بتوانم مسافر کشی کنم... جایتان خالی چنان زد توی برجکم که هنوز که هنوز است از آن دود بلند می شود...البته مادر من همیشه اینجوریست...اول می زند آدم را لت و پار میکند و بعد سر کیسه را شل میکند و مثلا اگر من 2 هزار تا خواسته باشم 3500 تا می فرستد...!
ولی بعضی وقتها که فکر میکنم می بینم مسافر کشی اصلا با گروه خونی من جور در نمی آید...اولا که مسافر کش باید صدایش کمی تو دماغی و لاتی باشد...نمی شود که مثلا میدان آزادی ایستاد و با صدایی شبیه علیرضا عصار گفت "خانومها و آقایون محترم...اگر تجریش تشریف می برید لطفا سوار شوید...!"... مردم فکر میکنند طرف خل است یا معرکه گیر است...! بعد هم مسافر کش باید فوحش و فضیحت مثل نقل و نبات توی دهنش باشد...اصلا غیر از این باشد مسافرها فکر میکنند اوا خواهری چیزی هستی و کرایه ات را که نمی دهند هیچ حتی ممکن است انگشتی هم برسانند...! مثلا اگر ماشینی راهت را سد کرد یا پیچید جلویت که نمیتوانی بگویی " عجب انسان نادانی" ...دیگر هیچی هم نگویی اگر بخواهی کمر به پایین هم فوحش ندهی باید "مرتیکه ی دیوث پدرسگ" را بگویی...!
بعد هم مسافر کش باید تیپ خاص خودش را داشته باشد...یعنی سیاه سوخته...ریزه میزه.. سیتی سماقی...یه لُنگ چرکمرده هم حتما باید دور گردنت باشد که هم با آن عرق و دماغت رو پاک کنی و هم شیشه و قالپاقای ماشینت رو...من که نمیتونم با 186 سانت قد و شلوار دیزل 60 هزار تومنی و کفش کاتر پیلار 97 هزار تومنی و تی شرت بوسینی اصل بشینم پشت فرمون در حالی که بوی ادکلون ایسی میاکه م تا دو تا چهار راه اونورتر می ره...اصلا زن و بچه ی مردم سوار نمی شن...می گن طرف خانوم بازه...! فوق فوقش چهار تا دختر فراری یا اونهایی که میخوان "اتو" بزنن سوار می شن که اونها رو هم باید دستی یه چیزی بهشون بدم تا پیاده شن...!
پ.ن:
چند روزی به خاطر یک مشکل فنی نظرخواهی وبلاگ برای پست قبلی غیر فعال بود...الان درست شده است...دوستانی که میخواستند برای نوشته قبلی کامنت بگذارند بروند بگذارند...!
توسط در November 30, 2006 11:48 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (41)
اولین ملاقات با خانوم روانی پور...
زن مطبوعیست...خانوم روانیپور را می گویم...ساعت 9 صبح زنگ زد و از خواب بیدارم کرد...گفت صبحانه را بیا اینجا بخور...رفتم...خانه شان چند بلوک بالاتر از ماست...طبقه یازدهم...همانطور که انتظار داشتم راحت و صمیمی بود... اصلا در حضورش احساس غریبی نداشتم...انگار صد سال است که می شناسمش...نشستیم و از هر دری حرف زدیم... از آلودگی هوا مینالید و از نسلی که هویت خودش را فراموش کرده است...در مورد وبلاگ حرف زدیم و اینکه چطور می شود وبلاگ نویسی را هدفمند تر دنبال کرد...چطور می شود نسلی را که گیج و گول و بی اطلاع است را تشویق به خواندن و دانستن کرد...برایم جالب بود که چطور او هنوز آدمها را دوست دارد و به آنها اعتقاد دارد...سعی کردم کمی از نفرتم را با او تقسیم کنم...به او گفتم هیچ حکم اعدامی در ایران بدون انکه خواسته ی قاطبه ی مردم باشد اجرا نمی شود...گفتم اگر دیروز روزنامه ها تیتر زدند که پخش کنندگان فیلم خصوصی آن بازیگر قرار است اعدام شوند به خاطر سبوعیت قوه ی قضائیه نیست...به خاطر درنده خوئی مردم است...! تعریف کردم برایش که وقتی در محل کار نظر همکارانم را در مورد اعدام تکثیر کنندگان آن فیلم خصوصی جویا شدم متفق القول اعلام کردند که اعدام برای چنین آدمی کم است...!! هیچ دولتی تا وقتی تاثیر اجرای یک حکم را بر افکار عمومی نسنجد آن را اجرا نخواهد کرد...اگر تا به امروز حکم امثال کبری ها و شهلا ها را اجرا نکرده اند از ترس افکار عمومی بوده است چون به دلایل مشخصی این دو توانستند که دلسوزی و ترحم افکار عمومی را جلب کنند...ولی همان مردم جمع شدند و اعدام عاطفه ی 16 ساله را در میدان اصلی شهرشان نگاه کردند... با هیجان و لذتی سادیستیک از ساعتها قبل جمع شده بودند تا شاهد اعدام فاحشه کوچک! شهرشان باشند...! مردمی که در نظرشان حکم یک متجاوز به عنف و یا یک زن خیانت پیشه یا حتی یک قاچاقچی مواد مخدر اعدام است...مردمی که هر چند وقت یکبار شاهد اعدام جوانی هستند که در سنین نوجوانی در یک نزاع کسی را کشته است و نگاهش داشته اند تا 18 سالش بشود و بعد اعدامش کنند...من نمیتوانم با این مردم همذات پنداری کنم...نمیتوانم آنها را درک کنم...نمیتوانم با آنها احساس قرابت داشته باشم...نگاه نکنید که مخاطبتان قرار می دهم و برایتان مینویسم و می گویم و میشنفم...من از خیلی از شماها متنفرم...عمیقا متنفرم...این تنفر انقدر مزمن است که گاهی حس میکنم به آن عادت کرده ام...حتی گاهی فراموشش میکنم تا باز سر یک اعدام دیگر...سر یک ابتذال دیگر...سر باز میکند...
خانوم روانیپور اینگونه نیست...دلش از من بزرگ تر است...امیدوار است...شاید چون زن است و شاید چون مادر است...هنوز برای همین مردمی که من حین حرف زدن با او خوک خطابشان کردم مینویسد به امید روزی که تغییری ایجاد شود...ولی چه فایده؟
دو کتاب برایم امضا کرد...اهل غرق و نازلی...تیراژ کتابها را نگاه کردم...چاپ دوم 3000 نسخه و آن یکی چاپ سوم 3000 نسخه...با این حساب اگر خواننده های آثار خانوم روانیپور را افراد مشخصی بدانیم که اکثرا از هرکدام از این کتابها یک نسخه در اختیار داشته باشند تا به حال بین شش تا ده هزار نفر کتابهای او را خوانده اند...ده هزار نفر کتابخوان...! روشنفکر کارش روشنگری ست اما در ایران (و شاید همه جای دنیا) مخاطب کتابها و مقالات و وبلاگهای روشنفکری به جای عامه مردم عموما روشنفکران هستند...اینها هم دائما یا به قصد نقد یکدیگر هم را میخوانند یا به خاطر لذت نابی که از بازیابی اندیشه ها و احساس و عواطف خود در آثار دیگری می یابند...!
ولی آن چند ده میلیون نفر که اصلا کتاب و وبلاگ نمی شناسند و وقت و حوصله و انگیزه و سواد خواندن کتابها و مقالات روشنفکری را ندارند چه؟در ایران آگاهی مثل توپی در دست یک تیم (تیم روشنفکرها!) دست به دست می شود و تیم مقابل هم با انبوه سیاهی لشکرهایش اصلا از قواعد بازی بی خبر است و در زمین خود به کار و جنایات خود مشغول است...!
به هر حال تجربه جالبی بود...همصحبتی و همنشینی با چنین انسانهایی تسلا بخش است...اینکه انسانهایی را ببینی که آنها هم از همان دردی رنج می برند که تو رنج می کشی (ولو که درد بی درمان باشد!) به آدم آرامش می دهد...روز خوبی بود...بعد از همه ی این حرفها و خوردن یک چایی و نسکافه و بعد کمی اینترنت گردی خانوم روانیپور یادش افتاد که باید برای خرید میوه به تره بار برود...با هم رفتیم و کلی خیار و نارنگی و انار و مانند آن خریدیم و آمدیم...خانوم روانیپور سوای شخصیت دلنشین و دوست داشتنی اش با آن انبوه کتابهایی که در خانه اش دارد برای من در حکم یک گنج است...خوبی اش این است که خست به خرج نمی دهد و کافیست لب تر کنی تا انقدر کتاب بارت کند که برای خانه بردنش از کت و کول بیفتی...سوای چند جلد کتاب و کلی از شماره های قدیم مجله کارنامه یک تابلوی نقاشی هم از کارهای پسر کوچکش به من داد...ارزش این تابلو وقتی صد چندان می شود که یواشکی به من گفت فقط به کسانی که "دوستشان دارم" از این تابلو ها می دهم...!
از ظهر گذشته بود که چون چیزی در خانه تهیه نکرده بود برای ناهار من را به فلافلی پایین خانه شان دعوت کرد و خوردن یک فلافل سفارشی مرد افکن با نوشابه حسن ختام دیدار اول من با خانوم روانیپور بود...!
پ.ن: خیلی با عجله نوشتم و ظرایف و دقایق زیادی از لحظات ملاقات با او را از دست دادم...اما چاره ای نبود...ده دقیقه ی دیگر باید بروم سر کار و نمیتوانستم صبر کنم تا از سر کار برگردم...این عجول بودن برای نوشتن بزرگترین نقطه ضعف من است...یعنی باید تا احساسم داغ و تازه است نان را بچسبانم...!در غیر این صورت دیگر نوشتنش به خودم مزه نمی دهد...!
توسط در November 25, 2006 3:12 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (61)
وبلاگ سوخته...!
دیشب گود بای پارتی دختر خاله ام بود... همه ی خاله ها و دختر خاله ها و پسرخاله ها به اتفاق همسرانشان در خانه ی مادربزرگم جمع شده بودند...دختر خاله ام دست بر قضا زده است و عاشق پسری شده است که سیتی زن آمریکاست (البته شاید هم قضیه بالعکس باشد یعنی پسری که سیتی زن آمریکاست دست بر قضا زده است و عاشق دختر خاله ما شده است) و امروز فرداست که بار و بندیلش را جمع کند و به اتفاق آقای داماد با چشمهای اشکبار (احتمالا اشک شوق!) جلای وطن کند و برود به سوی سرنوشتی که در آنسوی دنیا انتظارش را میکشد...به لیست مهمانها تعدادی از فامیلهای دور بعلاوه ی داماد و پدر آقای داماد را هم اضافه کنید...همه دور تا دور نشسته بودند و من هم از آنجا که در مهمانی ها ترجیح میدهم توی چشم نباشم برای خودم یک گوشه ی دنجی که زیاد دید نداشته باشد در آرامش کامل بعد از خوردن دو تا پرتقال تامسون تازه رفته بودم سروقت پسته های اکبری که خاله کوچکه که انگار موضوع برای بحث کم آورده باشد نه گذاشت و نه برداشت و خطاب به خانواده ی داماد فرمودند که نمی دانید این شراگیم ما چه انشاهایی می نویسد...!من را بگویی انگار کسی با دست زده باشد پس گردنم...از آنجا که می دانستم در کسری از ثانیه بیست سی جفت چشم بر می گردد سمت من با سرعت هرچه تمامتر محتویات دهان را جویده و نجویده فرو دادم و با چشمهای از حدقه در آمده منتظر اتفاقات بعدی نشستم...راستش اول دو زاریم نیفتاد که منظور خاله ام از انشا همین چیزهاییست که در وبلاگ مینویسم و تصور میکردم دفتر انشای دوران مدرسه ام تصادفا به دست خاله ام افتاده است و آن را خوانده است...اتفاق بعدی که من را متوجه عمق فاجعه کرد چشم غره رفتن دختر خاله ام به خاله ام بود که انشاء نه و وبلاگ...!یا حضرت عباس...! این مادر دختر از کجا میدانند که من وبلاگ دارم؟بعد دیدم سایر خاله ها و دختر خاله ها هم به علامت تصدیق فرمایشات خاله کوچکه سر تکان میدهند...نه...انگار قضیه بیخ دار تر از این حرفها بود...حتی یکی از دختر خاله ها آمار تعداد کامنتهای من را هم داشت...در این موقع خاله ام برای اینکه گافی که داده بود را جبران کند داشت برای حضار توضیح میداد که وبلاگ نویسی هم نوعی انشاء نویسی محسوب می شود و من داشتم با سرعت نور نوشته های این چند وقت اخیر را در ذهن مرور میکردم ببینم خدایی نکرده مطلب کمر به پایینی این اواخر ننوشته باشم...من را اینجوری نگاه نکنید...من آدم نسبتا آبرو دار و تقریبا محترمی هستم...(یا لااقل بودم!)...فکرش را هم که میکنم تعجب میکنم چطور اینها هنوز جواب سلام من را می دهند...میدانستم این خاله های من اهل وبگردی نیستند...همه این چیزها زیر سر مادرم است...تا نوشته ای به نظرش جالب آمده زنگ زده به خواهرهایش که بروید و بخوانید...دیگر فکر آبروی من را که نکرده است که شاید چهار تا نوشته ی دیگر را هم بخوانند...جالب است در تمام این مدت هیچکدام به روی من نیاورده بودند که می دانند...احتمالا رویشان نشده!
به هر حال این وبلاگ از این لحظه به بعد یک وبلاگ سوخته است...! همه مزه ی وبلاگنویسی و کلا فعالیت در عرصه مجازی به این است که تو را نشناسند...چه فایده دارد آدم یک روز مثلا از ماچ کردن دوست دخترش بنویسد و فردایش خاله آدم زنگ بزند و مثلا بگوید تو خجالت نمی کشی که دختر مردم را ماچ میکنی؟ بی حیای بی سر و پا ! حالا وای به روزی که آدم بخواهد کثافتکاریهای دیگرش را هم اینجا بنویسد...!
امروز فرداست که درش را تخته کنم و خلاص!
توسط در November 17, 2006 10:43 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (114)
دن فرناندو دلگادو...!
امروز یه خوابی دیدم که کلی به متافیزیک امیدوار شدم...ماجرا از این قراره که من الان یک هفته ست شدیدا درگیر بازی HIT MAN هستم و چند روزیه که توی یه مرحله ش گیر افتادم و نمیدونم اون دن فرناندو دلگادوی پدر نامرد رو از کجا باید گیر بیارم و یه گوله حرومش کنم تا برم مرحله ی بعد...امروز صبح که از سر کار رسیدم خونه و خوابیدم خواب دیدم خودم هیت من بودم و توی همون مرحله ای بودم که باید دن فرناندو رو پیدا می کردم و کلکش رو می کندم...یه دفعه به سرم زد جای اینکه برم توی حیاط خونه و بعد برم توی خونه بگردم (که دویست بار رفته بودم و چیزی پیدا نکرده بودم) برم پشت خونه ببینم چه خبره...خونه رو دور زدم و دیدم ای دل غافل...ببین کی اینجاست...خود خود کچلش بود...دو تا هم محافظ داشت...یکی از محافظها تا من رو دید زودی دست جنبوند و یه تیر زد توی شونه ی راستم...آقا منو می گی خون جلوی چشمم رو گرفت...کلت رو کشیدم و یه دونه خال گذاشتم وسط پیشونیش...اون یکی هم تا اومد به خودش بیاد فرستادمش اون دنیا...حالا من مونده بودم و دن فرناندو دلگادو...خاک بر سر با اون هیکلش افتاده بود به پام که تو رو خدا منو نکش...هرچی بخوای بهت می دم...اول دلم براش سوخت...ولی بعد دیدم اگه نکشمش نمیتونم برم مرحله ی بعد...لوله اسلحه رو گذاشتم رو ملاجش و ماشه رو کشیدم...چلیک...تف به این شانس...! فشنگهام تموم شده بود...تا وقتی اسلحه ت پره و تق و توق میزنی ملت رو می کشی اصلا دلت به حال کسی نمی سوزه...ولی وقتی یه پیرمرد چاق و کچل افتاده به پات و مثل یه گنجیشک می لرزه و میدونه که داری دنبال یه راهی برای خلاص کردنش می گردی دست و دلت یه جورایی می لرزه...چاره ای نبود...کلیک راست کردم ببینم چی تو جیبهام پیدا می شه که بشه باهاش یه پیرمرد چاق و کچل رو کشت...اون سیم آدم خفه کنی رو داشتم با دو تا سرنگ زهر آلود...دیدم دلم نمیاد سیم بندازم دور گردنش و اونم دست و پا بزنه تا خفه بشه...یه دونه از سرنگها رو در آوردم و همونجوری که اون افتاده بود به پام خیلی آروم از کفل بهش تزریق کردم...ولی مگه میمرد...مثل سگ هفت تا جون داشت...اونقدر مثل مار به خودش پیچید و وول خورد و جیغ و داد کرد که مجبور شدم با همون سیم ه خفه ش کنم...!
اینجوری نیگام نکنین...دن فرناندو یکی از مخوف ترین پدرخوانده های مافیا بود...اگه من نمی کشتمش معلوم نبود چند هزار نفر دیگه رو برای حفظ شبکه عنکبوتیش سر به نیست کنه...شما باید برای کشتنش ازم تشکر کنین...! به هر حال دیگه یادم نمیاد رفتم مرحله ی بعد یا نه...فکر کنم همون موقع ها از خواب بیدار شده بودم...همونجور با چشمهای قی کرده دویدم کامپیوتر رو روشن کردم...وارد محیط بازی شدم و رفتم پشت ساختمون...دن فرناندو اونجا نبود ولی یک راه مخفی اونجا بود که تا حالا ندیده بودم و می رفت به جایی که بعد از یک ساعت جستجو دن فرناندو رو پیدا کردم و مثل سگ کشتمش...!
حالا بازم شما بگین رویای صادقه وجود نداره...!
بعد التحریر: اولا این که من گاه گداری میشینم و فیفا 2007 و تام رایدر و رزدینت اویل و هیت من و غیره و ذلک بازی میکنم هیچ از جلال و جبروتم کم نمیکند...بروید کتاب " چگونه فیلسوف شدم" کالین مک گین (نشر ققنوس) را بخوانید...کالین مک گین قبل از اینکه یکی از فلاسفه ی بزرگ معاصر باشد یک بازیکن قهار بازیهای کامپیوتری بوده است و به قول خودش زندگیش وقف دو چیز شده...فلسفه و البته بازیهای کامپیوتری!
توسط در November 14, 2006 9:38 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (50)
تشکر و چند نکته...
تا یادم نرفته یک تشکر بکنم از همه دوستانی که برای مطلب قبل کامنت گذاشته و یا با آفلاین و ایمیل من را مورد لطف قرار داده بودند...میدانستم نوشته ی خوبی ست اما نمیدانستم تا این حد مورد توجه قرار می گیرد...جزء معدود نوشته هایی بود که موقع نوشتن اشک خودم را هم در آورد...دیروز برای مادرم می گفتم که آدم در دوران کودکی مثل بادکنکی ست که هنوز بادش نکرده اند...کافیست با نوک قلم یک اثر کوچک رویش بگذاری...زیاد به چشم نمی آید اما وقتی این بادکنک باد شد و بزرگ شد تعجب میکنی از بزرگی و وسعت همان یک لکه ی به ظاهر کوچک و بی اهمیت...به قول دوستی: "...آینده همیشه بهتر خواهد بود اما آن مرد ثروتمند که در اتومبیل آخرین سیستمش نشسته همیشه در حسرت دوچرخه قرمز رنگ پسر همسایه خواهد ماند..." ...سعی دارم همین را بگویم...رفتن من به آمریکا و بودن کنار مادرم چیزی را عوض نخواهد کرد... پاییز برای من همیشه همین رنگ و بو را خواهد داشت...حتی اگر دست به دست مادرم در فصل پاییز از جلوی پارک لاله رد شوم باز هم چیزی در قلبم فرو می ریزد...چیزی را که من در کودکی ام از دست داده ام در بزرگسالی به دست نخواهم آورد...این یک واقعیت است و من آن را پذیرفته ام که باید با یک قلب ناتمام زندگی کنم...جواب همه ی سوالها همینجاست...چرا انقدر سردم...؟چرا هیچوقت دلم برای کسی تنگ نمی شود...؟چرا یک دوست صمیمی ندارم...؟چرا اکثر اوقات ترجیح میدهم که تنها باشم؟چرا هیچوقت به کسی ابراز علاقه نمی کنم؟ چرا به ندرت شروع کننده و ادامه دهنده ی رابطه ای بوده ام...؟چرا اکثر اتفاقات پیرامونم و نیز روابط عاطفی ام به نظرم پیش پا افتاده و کم اهمیت است؟
دیروز به مادرم می گفتم فکر نکن اگر دیگر برایم پولی نفرستی که کمک خرج زندگی ام شود از بی پولی و تنگدستی از پا در می آیم...یا اینکه اگر ده سال دیگر هم ایران بمانم مستاصل و درمانده می شوم...چیزی که من را از پا در می آورد...چیزی که واقعا میتواند من را از پا در بیاورد این است که تو را نسبت به خود و نسبت به سرنوشتم کم توجه و بیعلاقه ببینم...این است که ببینم به خاطر من به آب و آتش نمی زنی...!
می دانم...خیلی بد است که آدم در این سن و سال هنوز محتاج توجه و حمایت اینچنینی مادرش باشد...ولی باور کنید من هنوز هم وقتی می بینم مادری قربان صدقه ی پسر کوچکش می رود آب دهانم را قورت میدهم...! هنوز هم وقتی میبینم پدر و مادری زندگیشان را می فروشند تا فرزندشان برای ادامه تحصیل در خارج از کشور یا برای ازدواج درمانده نشود حرصم میگیرد...!
بگذریم...سعی میکنم تا پاییز سال دیگر یاد کودکی هایم نیفتم...به هر حال این که چه بود و چه شد و چه کسی مقصر است مساله ی من نیست...حتی دنبال راهکار هم نیستم که میدانم هیچ راهی برای بازگشت به کودکی وجود ندارد...تنها بیان دغدغه و درد دل بود و امید به اینکه عده ای حرفهایم را بخوانند و بفهمند...!
از همه متشکرم...
توسط در November 11, 2006 3:31 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (42)