شراگیم
« پیش به سوی قلعه حسن خان...! | صفحه اصلی | دن فرناندو دلگادو...! »
تشکر و چند نکته...

تا یادم نرفته یک تشکر بکنم از همه دوستانی که برای مطلب قبل کامنت گذاشته و یا با آفلاین و ایمیل من را مورد لطف قرار داده بودند...میدانستم نوشته ی خوبی ست اما نمیدانستم تا این حد مورد توجه قرار می گیرد...جزء معدود نوشته هایی بود که موقع نوشتن اشک خودم را هم در آورد...دیروز برای مادرم می گفتم که آدم در دوران کودکی مثل بادکنکی ست که هنوز بادش نکرده اند...کافیست با نوک قلم یک اثر کوچک رویش بگذاری...زیاد به چشم نمی آید اما وقتی این بادکنک باد شد و بزرگ شد تعجب میکنی از بزرگی و وسعت همان یک لکه ی به ظاهر کوچک و بی اهمیت...به قول دوستی: "...آینده همیشه بهتر خواهد بود اما آن مرد ثروتمند که در اتومبیل آخرین سیستمش نشسته همیشه در حسرت دوچرخه قرمز رنگ پسر همسایه خواهد ماند..." ...سعی دارم همین را بگویم...رفتن من به آمریکا و بودن کنار مادرم چیزی را عوض نخواهد کرد... پاییز برای من همیشه همین رنگ و بو را خواهد داشت...حتی اگر دست به دست مادرم در فصل پاییز از جلوی پارک لاله رد شوم باز هم چیزی در قلبم فرو می ریزد...چیزی را که من در کودکی ام از دست داده ام در بزرگسالی به دست نخواهم آورد...این یک واقعیت است و من آن را پذیرفته ام که باید با یک قلب ناتمام زندگی کنم...جواب همه ی سوالها همینجاست...چرا انقدر سردم...؟چرا هیچوقت دلم برای کسی تنگ نمی شود...؟چرا یک دوست صمیمی ندارم...؟چرا اکثر اوقات ترجیح میدهم که تنها باشم؟چرا هیچوقت به کسی ابراز علاقه نمی کنم؟ چرا به ندرت شروع کننده و ادامه دهنده ی رابطه ای بوده ام...؟چرا اکثر اتفاقات پیرامونم و نیز روابط عاطفی ام به نظرم پیش پا افتاده و کم اهمیت است؟
دیروز به مادرم می گفتم فکر نکن اگر دیگر برایم پولی نفرستی که کمک خرج زندگی ام شود از بی پولی و تنگدستی از پا در می آیم...یا اینکه اگر ده سال دیگر هم ایران بمانم مستاصل و درمانده می شوم...چیزی که من را از پا در می آورد...چیزی که واقعا میتواند من را از پا در بیاورد این است که تو را نسبت به خود و نسبت به سرنوشتم کم توجه و بیعلاقه ببینم...این است که ببینم به خاطر من به آب و آتش نمی زنی...!
می دانم...خیلی بد است که آدم در این سن و سال هنوز محتاج توجه و حمایت اینچنینی مادرش باشد...ولی باور کنید من هنوز هم وقتی می بینم مادری قربان صدقه ی پسر کوچکش می رود آب دهانم را قورت میدهم...! هنوز هم وقتی میبینم پدر و مادری زندگیشان را می فروشند تا فرزندشان برای ادامه تحصیل در خارج از کشور یا برای ازدواج درمانده نشود حرصم میگیرد...!

بگذریم...سعی میکنم تا پاییز سال دیگر یاد کودکی هایم نیفتم...به هر حال این که چه بود و چه شد و چه کسی مقصر است مساله ی من نیست...حتی دنبال راهکار هم نیستم که میدانم هیچ راهی برای بازگشت به کودکی وجود ندارد...تنها بیان دغدغه و درد دل بود و امید به اینکه عده ای حرفهایم را بخوانند و بفهمند...!
از همه متشکرم...

توسط در November 11, 2006 3:31 PM |
نظرات
آناهیتا   ( web | email )

افتضاح بود . حالم داره به هم می خوره. شوخی کردم بابا عالی بود .


February 2, 2007 10:49 PM
سمیه   ( web | email )

همین تو را بس بوسه های عاشقانه مادرت


November 20, 2006 6:40 PM
سمیه   ( web | email )

سلام شراگیم عزیز
من تازه با وبلاگ شما آشنا شدم.حرفاتون رو خوندم و فهمیدم. نوشته پاییزی شما حال و هوای بارونی بهم داد وقتی بالاخره اشکهام سرازیر میشن خوشحال میشم و می فهمم که هنوز یه چیزایی اون گوشه ها مونده این احساست زمخت شده دیگه طاقت نمی یارن برای من هم جای سوال که چرا دلتنگی نیست ؟چرا دوستی ندارم؟ چرا ابراز علاقه ای نیست؟چرا دلبستگی نیست؟که چرا ؟.......که چرا من هستم؟
من هیچوقت محبت مادری رو حس نکردم روح تمامی مادران از دست رفته شاد.
شراگیم جان باید خوشحال باشی که بو سه های عاشقانه مادرت رو حس کردی.


November 20, 2006 2:16 PM
'گیلناز   ( web | email )

دوباره اومدم که چند تا چیز بگم:
۱.اینکه مرسی اومدین و جواب سوالم رو دادین
۲.خب چرا هیچی در مورد وبلاگم یا اون نوشته ای که واسش کامنت گذاشتین ننوشتین؟
۳.نمی تونم درکتون کنم البته شاید اگر کمی به خودم فشار بیارم بتونم...می دونید من وشاید هممون یه جورایی به تاثیرات مثبت و منفی حوادث دوران کودکی در بزرگسالی ایمان داریم ولی همیشه برای سیراب کردن یه تشنه راهی هست...اینکه شما از محبت مادری به فرزندش حرص می خورید شاید قابل درک باشه اما قابل حل هم هست...شما می تونید و یه جورایی باید برای اینکه ادامه زندگیتون رو به چوب گذشته ها از دست ندین این دفعه دیگه بدون اتکا به کسی خودتون دست به کار شید...این راه حل نیست بلکه یه تجربه است.
ما آدما خیلی قوی هستیم اگه بخوایم و خیلی ذلیل و ضعیفیم باز هم اگه بخوایم...
نصیحتتون نمی کنم فقط می خوام بگم نشید مصداق ضرب المثل ؛عروس رقص بلد نیست......؛نگید حالا که این جوریم اتفاقا کلی خوبه و دلم نمی خواد مثل بقیه شاد و سرخوش باشم....این یه خودکشی تدریجیه..البته شاید کمی خفیف تر
بدرود


November 16, 2006 12:23 AM
یکی   ( web | email )

چرا همیشه حرفت راجع به مادر آخرش به پول ختم میشه؟


November 15, 2006 1:19 AM
ژاله   ( web | email )

دلت بسوزه نمی دونی کی اومده تو وبلاگ من پیغام گذاشته .؟ خود امیر مهدی زوله (ز را باتشدید بخوان )حالا من نمی دانم از خوشحالی چیکار کنم هی دارم بال در می آرم.


November 14, 2006 9:06 PM
بهاره   ( web | email )

بار اوليه كه اينجا نظر ميدم.خوشحال ميشم اگه تو جمع خواننده هاي وبلاگت قبولم كني.
شراگيم مادر محشري داري.يه مادر فهميده از راه دورم ميتونه به بچه ش عشق بده.
با اين وجود خاطراتي گاهي هست توي زندگي آدم خيلي تلخ.من با پدر و مادرم زندگي مي كنم اما...من هميشه فك كردم نبايد چيزي بگم چون ناراحت ميشن.و چه شبايي كه تو تنهايي خودم گريه كردم.فيروزه خانم عزيز عشق بين شما و فرزندتون از فضاي اين وبلاگ از كامنتاتون از سطر سطر نوشته هاي شراگيم حس ميشه.با اين وجود گاهي بيان تلخي ها بهتر از اينه كه توي خودمون بريزيمشون.
از اينكه توي پست قبلي زير انتقاد آدمايي قرار گرفتين كه همون ديد سنتي رو كه از زن دارن رو نمي تونن تو ذهنشون تغيير بدن متاسفم.بيشتر از اين دهن به دهن شدن خاله زنكيه.دروود به شما هرجاي دنيا كه هستين.
آرزو مي كنم روزي دوباره پيش هم باشين.


November 14, 2006 9:01 PM
فروغ   ( web | email )

سلام
راستش خیلی تو بند پست قبلی نیستم و به نظرم یه کم زیاد از حد بعضیا گییییر دادن.راستی خیلی زبلی ها!همه جمله های تخته سیاه رو از تو کتاب فرهنگ گفته های طنزآمیز در می یاری.همه اونایی رو که من عاشقشونم انتخاب می کنی


November 14, 2006 1:42 PM
خواننده ي وبلاگت   ( web | email )

شراگيم جان ای کاش همه می تونستند اين نوشته ی تو رو بخونن و بفهمند. بله خيلی از مشکلات ما ريشه در دوران کودکی داره. ۹۰ درصد از شخصيت ما قبل از هشت سالگی شکل می‌گيره و بيشترين اندازه اش قبل از سه سالگی شکل می‌گيره. ترس. اظطراب. وسواس. بدبينی. گوشه گيری و خيلی از رفتارهای ديگه که در بزگسالی خودشون رو نشون می‌دن ريشه در قبل از سه سالگی ما دارن. ای کاش اونا که مثل مادر شما ناچار نيستند تن به شرايط بدهند و از فرزندانشون دور باشند اين ها رو بدونند و بچه هاشون رو بی رحمانه و در سنين پايين تو مهد کودک ها رها نکنند و نگويند: پس خودم چی؟ ای کاش حداقل کسانی که ناچار نيستند با دست خودشان آينده ی فرزندانشان را خراب نکنند. من و تو شايد محکوم به شرايطی بوديم که بزرگترهايمان هم محکوم بودند برايمان ايجاد کنند ولی اونايی که غم بی دردی دارند رو چی بگيم؟


November 14, 2006 11:24 AM
شیدای کوچک   ( web | email )

۲تا پست رو با هم خوندم
چی می تونم بگم جز اينکه فوق العاده تاثير گذار بود...
( ببخشيد که چيز جديدی ندرام بگم )


November 13, 2006 11:52 PM
Amir   ( web | email )

من مدتی به تو سرمیزنم راستش از پر بیننده بودن
وبلاگت متعجب شدم. آدم جالبی هستی و عقاید
جالبی هم داری.تو از معدود آدم هایی هستی که با تمام یا بیشتر عقایدشون موافقم. امیدوارم بیشتر آپ دیت کنی! راستی شرمنده که حرفام ربطی به موضوع نداشت. ممنون


November 13, 2006 6:07 PM
ژاله   ( web | email )

(با صدای ارواح سرگردان بخوان ) شــــــــــــــــــــــری ؛ بیــــــــــــــــــــــــــا


November 13, 2006 5:16 PM
maryam   ( web | email )

من اينجا رو تصادفی از تو وبلاگ منيرو پيدا کردم .ديروز پريروز چندتا جملهء ديگه اينجا بود که الان نيست.انگار خودت به موقع فهميدی و برش داشتی.هيچی فقط خواستم در مورد همون چند تا جمله بگم که وقتی خودت اذعان کنی که متفاوت و منحصر به فردی, بدون که ديگه نيستی, همين !


November 13, 2006 2:04 PM
شراگیم زند(2)   ( web | email )

پسر بچه ..پست بعدیتم ( حدودا ۱ ماه دیگه) آپ میکنی باز تخصیص بده به تشکر از کامنتهای این پستت ...نخیر ماهم باید تو رو تحریم کنیم...شادی شراگیم حق مسلم ماست..


November 13, 2006 2:01 PM
آیدا   ( web | email )

فکر نميکنم که اينجا دنبال راه حل بوده باشی..حس ميکنم اين اتاقک را برای بيان احساساتت انتخاب کردی...اين حس که تو را به کودکی ميبره و تو هم باهاش ميری چيزی نيست که با حرف من و کس ديگه ای فراموش بشه...شايد خودت بتونی کمرنگش کنی اما پاک نمشه..تو هم ضربه ای از خودخواهی ديگران را خوردی...زخمی که جايش برای هميشه درد خواهد کرد...من اين حس را ندارم نسبت به مامانم .. اما شوشو اينجوريه و سعی ميکنم که درکش کنم .. وقتی خانواده از هم پاشيده اش به زور دور همند و سعی در تظاهر ميکنند تکه های قلب اونو از پشت پرده چشمانش ميبينم..اما کاری نميتونم براش بکنم..بايد سعی کنی که کم رنگشون کنی .. همين...
رفتن تو يا امدن او چيزی را حل نميکنه اما مثل من ميدونی که محبت خريدنی نيست..زخم بی محبتی بدترين زخم...
ببخشيد که اين همه رک حرف زدم اما از تظاهر و نقش بازی کردن بدم مياد...
شاد باشی...و دلت بوی پائيز ندهد...


November 13, 2006 1:35 PM
مسافر   ( web | email )

خانم يا آقاي شراگيم ؟!!۱ ببخشيد كه شما را با اين اصطلاح خطاب كردم چون اصولا در اينترنت مد شده كه دخترها خود را پسر و برعكس معرفي كنند . بهر حال بماند در خصوص مطالبت بد نبود اساسا خواندن دلتنگيها براي ما ايراني ها جالبه دنيا انقدر بزرگ و ما ادمه اينقدر كوچيكيم كه چشم به هم بزني عمر ادما ميگذره و از اونها اثري نيست بهتره به جاي ياد آوري اشتباهات گذشته مادرت كه شايد هم بيشتر از تو خودش زجر ميكشه تو يه قدم به طرفش برداري ميدوني هر روز كه مادرمو ميبينم فكر ميكنم امروز روز اخريه كه دارم نگاش ميكنم و همين باعث ميشه نتونم دلشو بشكونم خوبه آدما فكر كنند كه براي جبران كردن فردا و حتي يك ساعت ديگه خيلي ديره انوقت ميبيني كه حتي اخم كردن هم ارزش نداره چه برسه به .......


November 13, 2006 11:35 AM
firoozeh   ( web | email )

شماره ۲۳ عزيز ....... متاسفم که حرص خوردی .... سخت نگير عزيز... البته اين کامنتدونی حرص خور زياد داره . ولی جواب تو اری است....خصوصا وقتیکه بقول خودت يه نفر رو دارند جلوی چشم تو ميکشند....... بارها شده يای درددل ادمايی نشستم و باشنیدن داستان يرغصه انان دردهای خودم يادم رفته.


November 13, 2006 10:35 AM
مريم   ( web | email )

باورم نمي شود نويسنده آن پست هاي طنز ـكه با خواندنشان از ته دل مي خنديدم ـ اينطور غمگين باشد.ظاهرا تو هم مصداق همان جمله معروف هستي: آن كه مي گريد يك درد دارد و آن كه مي خندد هزار و يك درد.. به اميد روزهاي بهتر براي شراگيم دوست داشتني..


November 13, 2006 9:28 AM
یه ژاله دیگه   ( web | email )

شراگیم عزیز

در این مورد که گفتی:
میدانم هیچ راهی برای بازگشت به کودکی وجود ندارد

من تجربه متفاوتی دارم.
راههایی برای خوب کردن زخمهای کودکی هست. نمونه ای که من در حال تجربه اش هستم (روانکاوی خود شناسیTA) راهیست سخت و طولانی ولی هر ذره ای که جلو می روی دنیا به اندازه یک دریا عوض میشه.
من فکر میکنم کسی که به اندازه تو با کودکیش در ارتباط و اون رو دفن نکرده میتونه این قدم رو برای خودش برداره.
صحبت کردن در موردش تو یه کامنت نمی گنجه ولی اگر دوست داشتی خوشحال میشم تو یه فرصتی برات تجربه خودم رو بگم و با این راه آشنات کنم.


November 13, 2006 8:37 AM
یه ژاله دیگه   ( web | email )

فيروزه جان اين کامنت شما نن رو کلی حرص داد
....چقدر خوبه شری جان که گاهی ما از خودمون بيرون بياييم و به زندگی ديگرانی که شرايط بمراتب سختتری از ما داشتند نگاه کنيم

این جور حرفها همیشه حرصم میده که دلایل عمیق خودش رو داره.
ولی می خوام یه چیزی بگم، اگر به شما چند سیلی خیلی محکم بزنن و در همون زمان دیگری رو به قصد کشت کتک بزنن، آیا کتک خوردن شخص دیگر میتونه مسکنی برای درد سیلی تو باشه؟


November 13, 2006 8:24 AM
firoozeh   ( web | email )

شری جان اينم که ادامه همون يست قبليه......... يکبار شيون کردن بر سر قبر گذشته کافيست عزيز...... گذشته در گذشته ..... نگاهت به افق روشن اينده باشه (گت ریل هانی) من تو رو درک ميکنم وسعی ميکنم شنونده خوبی باشم برای حرفات ولی برای زخمهای درونت کار چندانی نميتونم بکنم بنظر من مشورت با یک فردحرفه ای و متخصص ميتونه کمک بزرگی باشه برای تو .....من نوشته قبلی تو رو در رابطه با ياييز برای هانس خوندم خیلی خيلی متاثر شد و گفت بهت تبریک میگم او نویسنده بزرگی خواهد شد در اینده ...... گفت بهش از قول من بگو که تو جقدر خوشبختی که حداقل مادری رو در زندگی داری که ميتونه الهام بخش تو باشه برای نوشتن متن به این زیبایی در رابطه با ياییز ..... احساس منی که هرگز مادری نداشتم را چه کسی خواهد نوشت ....چقدر خوبه شری جان که گاهی ما از خودمون بيرون بياييم و به زندگی ديگرانی که شرايط بمراتب سختتری از ما داشتند نگاه کنيم شاید که التيامی باشد برای ما و فرياد کردن دردهای مشترک..


November 13, 2006 12:37 AM
الهه   ( web | email )

خب فکر ميکنم در مورد پست قبل اهالی محترم نظرات خودشون رو دادند و تشکر صاحبخانه اين گونه تفسير ميشود که خب درددل رو معمولن پيش آدم محرم ميبرند و دست از سر کچلش برداريم ديگر...حالا اينکه چرا شراگيم کچل شده است ميتواند مورد بحث ما باشد...آيا از شامپوی گلرنگ استفاده کرده است؟!آيا به سر مبارک ژل و واکس و مقادير متنابهی حنا زده است ؟!!آيا ارثی است؟!آيا از سوسک ترسيده است و به يکباره موهايش ريزش پيدا کرده است؟!آيا فردی او را عصبانی کرده است که تمام موهايش را مثل اين شکلک ياهو کنده است؟!!آيا از زير سيم فشار قوی رد شده است؟!آیا کامنت گذاران و ویزیتورهای لوسی چون من به وبلاگش رفت و آمد داشته اند؟!!آیا به خاطر محدودیت سرعت اینترنت در ایران است؟!!آیا زیر باران زیاد میرود؟!شراگيم خودت اعتراف کن چگونه کچل شده ای؟!!


November 12, 2006 11:53 PM
sepide   ( web | email )

gahi ke hich chiz sare jash nist dus daram elate in ashoftegi ro dar "ye moshkel" bebinam,in moshkel mitune dastavize khubi bashe baraye na aramiye man.
ino dar javabe cherahai ke porsidi goftam.
be nazaram khoda derakhtchehai ro ke vasash aziztaran bishtar haras mikone va momkene be jaye zadane noke shakhe kole shakharo bechine!!


November 12, 2006 9:44 PM
ژاله   ( web | email )

شراگيم غزيز از اينکه همه دلشون به خال توسوخته جيکرم گباب شد . هر چنذ منم حيلی دوشت دارم ولی تو بدچنس تر از اين خرفهايی و من بغدا اين رو بهت سابت ميکنم.


November 12, 2006 4:03 PM
ستاره   ( web | email )

شراگيم عزيز .اين روزا حالمو بد گرفتن . پاييز هم كه هست . هوا هم هر روز ابريه . يه سر زدم به تو كه گاهي طنز مينويسي ديدم اي واي تو هم كه حال و هوات حسابي خرابه . توي زندگي همه ما خاطرات خوب و بد وجود داره كه برميگرده به يه دوران خاص از زندگيمون كه البته به كودكي و غير كودكي ربطي نداره . خاطره بد خاطره بده . با نشانه هايي كه ما رو يادشون ميندازن هم نميشه كاري كرد . شايد بشه از جلوي پارك لاله رد نشد ولي نميشه پاييزو نديده گرفت. اما اينكه بتونيم اين احساسات بد رو كه ما رو به شدت غمگين ميكنه حذف كنيم راههاي زيادي وجود داره . من يه كلاسي ميرفتم به نام تولدي دوباره كه خيلي كمكم كرد كه بتونم با گذشتم كنار بيام . بايد بتوني تمرين كني يه روز صبح كه از خواب بيدار ميشي فكر كني دوباره متولد شدي و اصلا ٌ يه آدم ديگه اي .همه گذشته ات فراموش شده و بابت اشتباهات گذشتت هم هيچ ناراحتي وجداني نداري.البته درسته كه اثرات زندگي گذشته هميشه وجود داره ولي بايد تمرين كرد . و يا اينكه همه رو ببخشي . ببخشي نه به خاطر ديگران به خاطر خودت . براي اينكه بار خودت سبكتر بشه . بايد خودتو بذاري جاي مادرت و خودتو اينجوري توجيه كني كه در اون شرايط خاص چاره ديگه اي نميتونسته داشته باشه و رفتارش كاملا معقول بوده. توي حال زندگي كن . توي حال خوش باش. هيچ چيز به اندازه خود ما ارزش نداره. حيفه كه بخواي بخاطر يه سري خاطرات تيره و تار خرابش كني. من اصلاٌ به گذشته ام فكر نميكنم. نمي گم به كل فراموشش كردم ولي اصلاٌ يادآوريش نميكنم.به قول خودت جهان ابدي نيست و بعداز مرگمون همه چيز تموم ميشه . به نظرت حيف نيست تو اين چند سالي كه هستيم و حتي از نيم ساعت بعد خودمون خبر نداريم بشينيم غصه گذشته هارو بخوريم؟


November 12, 2006 1:36 PM
ناشناس   ( web | email )

خانم شماره ۱۵ ..

re parenting

ميشه دربارش يه کم ديگه بگيد . يا يکی از مراکزشو به من معرفی کنيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


November 12, 2006 11:31 AM
جوجو   ( web | email )

يادمه ۸ ماه پيش از اينکه خودم شروع کنم به وبلاگ نوشتن اينجا رو کشف کردم و وقتی اون پستی رو که درباره فيلم ده نوشته بودی خوندم اينجا بيشتر و بيشتر محبوبم شد. پست قبلی رو همراه با نظرات دوستان و مادر و خودت خوندم و دوباره رفتم فيلم ده رو نگاه کردم و باز معتقدم که بدجور آينده اون پسرک شبيه اين روزاها و حس و حالهای الان تو ميشه.

با تشبيه زخم و بادکنک کلی حال کردم. دقيقا نصف زخم و زبونای من به مادر و پدرم برميگرده به ريشه های عميقی که توی کودکی در من به وجود اومده.

خوبيش اينه که مثل شازده کوچولو که گل سرخش متفاوت از صدها گل سرخ بود .پاييز هم برای تو متفاوت از پاييز ما ميشه.


November 12, 2006 11:27 AM
گلاره   ( web | email )

شراگيم عزيز ، پست قبليت بسيار متاثرم كرد و اين پست منو به فكر فرو برد. راستش درسته كه تاثير مسايلي كه در كودكي براي آدم پيش مي آيد در بزرگي خيلي عميق تر مي شه، اما علم هم پيشرفت كرده. الان روشي به نام re parenting وجود داره كه فرد رو به دوران كودكي مي برند و هرجا توي ناخودآگاهش مي بينند كه والدين ، درست رفتار نكرده اند يا حاضر نبوده اند رفتار درست رو اعمال مي كنند. حدس مي زنم (البته با اجازه ) كه اهل اين حرفها و اين مداواها نباشي ولي فقط خواستم بهت بگم كه همچين راه حلي وجود داره. اگه روزي بخواهي حداقل فرزند خودتو دوست داشته باشي بايد وجود خودت سرشار از عشق باشه. موفق باشي .


November 12, 2006 11:12 AM
Sooski   ( web | email )

I totally understand what you went through as my parents got divorced when i was 2. I'm glad that you're very realistic about the whole thing. It's amazing how similar all of us (divorce children) feel.


November 12, 2006 9:58 AM
مريم   ( web | email )

سلام . چه خوب كه بالاخره اومدي . بهت نوشته هات عادت كردم . اولا كه نوشته هاتو مي خوندم فكر نمي كردن چنين متون احساسي هم ازت يروزي بخونم . قشنگن .ميدوني من يه بار با يه روانشناسي درباره همين مسئله صحبت ميكردم . درباره اينكه احساس ميكنم زندگيم مثل يه پازل نيمه كاره مي مونه . يه سري قطعه هاش تو كودكييام جامونده . قبول داشت ولي ميگفت تمام بچه هاي ايراني ..حتي اونا كه بهترين و مربي ترين پدر و مادر رو دارن تا ۱۸ سالگي ۱۸۰۰۰ كارد رواني ميخورن . من خودمو راحت كردم . يا ازدواج نمي كنم يا با يكي ازدواج مي كنم كه بچه نخواد . چه كاريه ....


November 12, 2006 9:52 AM
پروشات   ( web | email )

سلام. راستش دلم میخواست این پست شما رو (همراه پست قبلی) میفرستادم برای مادر دوست صمیمیم... که کنارش هست اما بیتوجه و بیعلاقه است. و بعد بهش میگفتم که ببین با این نازنین من چه کردی... این حرف دل خیلیهاست. و راستش رو بخواین خیلی هم فکر میکنم به مادرتون که چی کشیده و چی میکشه و شاید او هم وقتی یه مادری رو میبینه که دست پسر کوچیکش رو گرفته آب دهانش رو قورت میده و بغضش رو پنهان.


November 12, 2006 8:56 AM
معلمی از بهشت   ( web | email )

اما مطمئنا فزرند تو پدر خوبی خواهد داشت که عشق را صادقانه تقديمش خواهی کرد.منم صاحب تخته سياه شدم.


November 11, 2006 11:57 PM
لیلا   ( web | email )

شراگيم عزيز ممنون از نوشته صادقانه و تاثير گذارت . شايد نوشتن چيزی که ميخوانم بگم در کامنتدونی يه وبلاگ پر خواننده تا حدی شخصی باشه . اما دلم ميخواد بدونی و ميدونم که ميدونی ! : حتی وقتی چهل سالت هم بشه جای اون زخم همچنان رو قلبت هستش البته جای پينه بسته اش ! اينو بعنوان ادمی ميگم که در شرايطی مشابه بودم نميتونم بگم کامل درکت می کنم چون من بر خلاف تو که بقول خودت سردی ابراز علاقه نمی کنی ودوستای صميمی نداری ....... سعی کردم اون خلا رو با محبت رفت و امد انبوهی از دوستای باصطلاح صميمی و ... پر کنم ولی از اونجايی که واسه تربيت روحی عاطفی ام راهنمايی نداشتم بخش عمده اين مسير به ازمون و خطا گذشت ! و مدت زيادی طول کشيد تا ياد گرفتم چگونه با ديگران رابطه برقرار کنم از سر عشق نه از سر نياز . بعد از پشت سر گذاشتن مسيری بشدت پر فراز و نشيب بارها و بارها زمين خوردن بارها دل شکستگی امروز انسانی هستم کاملا مستقل و از نظر عاطفی خودساخته اما اعتراف می کنم که هنوزم در اين سن اون جای خالی در قلبم پر نشده ميدونم ديگه هيچوقت هم پر نمی شه اما ناخوداگاه با ديدن کودکی که والدينش با هم مشکل دارن نه در حد فروپاشی کانون خانواده حتی در حد جر و بحث های شديد پشتم بلرزه درمياد . از صميم دل ارزو می کنم که کمتر کودکی اين حس های تلخ رو تجربه کنه . شرمنده که از کامنتدونيت واسه ابراز احساساتم استفاده ابزاری کردم و باز هم ممنون از تو واسه کلام صادقانه و دلنشينت . :x


November 11, 2006 10:37 PM
jhgf   ( web | email )

nemidanam chera vali in chizaii ke darbare khodet neveshti; chetor begam bavaresh barayam sakhte. sard boudan va fasele dashtan o in no harfa. samimane be in khanoume Firoozeh hesadat mikonam ke pesaresh intor asheghane doustesh dare.


November 11, 2006 10:08 PM
شراگیم   ( web | email )

مهسای عزيز (شماره ۶):
مادر من بيدی نيست که با اين بادها بلرزه...!:)
او هم درست به اندازه ی من قربانی شرایطی شده است که زندگیمان را از هم پاشید...چرا او نباید میتوانست که شاهد رشد و بزرگ شدن کودکانش باشد؟به هر حال همه ی ما سرنشین یک کشتی بودیم و وقتی که این کشتی غرق شد همه مستاصل و درمانده به تخته پاره ای چنگ زدیم...حق مادری به زور قانون از مادرم گرفته شد...چرا بايد عذاب وجدان داشته باشد يا خود را مقصر بداند؟در ضمن...بارها به مادرم هم گفته ام...من ترجيح ميدهم همين شراگيم غمگين و گوشه گير و منزوی با ویژگیهای منحصر به فرد و دلمشغولیها و غمهای خودم باشم تا مثل خيلی ديگر از هم سن و سالهای خودم شاد و بیخیال و شلنگ انداز زندگی کنم و مثل خیلی از هم سن وسالهای خودم همه ی دغدغه و نگرانی و غم و اندوهم عاشق شدن و فارغ شدن و خوردن و پوشیدن و گشتن و به قول قدیمیها گشنی کردن باشد...!:)


November 11, 2006 8:39 PM
fasletaze   ( web | email )

ما هم متشکريم از اين همه صداقتی که تو اين وبلاگ به خرج می دی. اميدوارم به زودی يه چيزي، يه کسي يا اتفاقی بياد تو زندگيت که همه خلائی رو که احساس می کنی پر کنه.


November 11, 2006 8:17 PM
مهساl   ( web | email )

سلام.ممنون که بالاخره اومدی و نوشتی. ببين به نظر من اينکه شما همه چيز را گردن مامانت يعنی نبودن اون در کنارت می ندازی باعث آزار و اذیت اون در آينده می شه شايد اون الآن به روش نياره ولی در آينده علاوه بر اونهايی که شما بهش نسبت دادی چهار تا ديگه هم خودشون بهش اضافه می کنند و باعث اذيت روحی مادرت ميشه.ببين بعضی از درد ها را آدم بايد در سينش نگه داره. نه اينکه يه راست بياد و تو وبلاگش که می دو نه مادر بی گناهش اونو می خونه بنويسه.تو خيلی از مشکلات الآنت را به نبودن مادرت در کنارت نسبت دادی ولی شايد ریشه این مشکلاتی که نام بردی هيچ ربطی به هم نداشته باشند.به نظر من برای رفع شدن مشکلاتت از یک مشاور روانشناس یا یک روانپزشک خوب کمک بگیر.این عاقلانه ترین راه است برای بر طرف شدن غم زیادی که داری.(البته شاید خرجش زیاد باشه منظورم ویزیت مطب ولی باور کن می ارزه.)


November 11, 2006 8:12 PM
sherry   ( web | email )

حرف هات جالب و درست هستند. در واقع تمامی زندگی هر انسانی تحت تاثير شرايط کودکی اوست. می دونی رفيق من پدر و مادر مهربانی رو در کودکی به خودم ديدم و زندگی با آنها رو کامل تجربه کردم. اما می خوام بهت بگم کمتر کسی پيدا ميکنی که هر جور پدر مادری که داشته باشه، چوب سختی تو زندگيش از اونها نخورده باشه. من خودم با وجودی که می دونم پدر مادرم نهايت مهر و محبت بوده و هستند اما درد بزرگ و عميقی در زندگيم وارد شده که نزديک ده سال در زجر هستم ازش، زندگيم تقريبا در تمامی ابعاد تحت تاثير شديد اون مسئله قرار گرفته. و تمامی اون جريان هم به دليل مهر و محبت نادرست ناشی از جهل اين دو عزيز من در محبت به فرزندشون بوده. تا حدی که يک وقت هايی با وجودی که دوستشون هم داشتم با خودم انديشيده بودم آيا بهتر نبود در کودکی بدون يکيشون ميشدم! البته اين انديشه کاملا غلط و احمقانه بوده، اما می خوام بگم تحت هر شرايطی که بزرگ بشيم مسائلی در ابعاد متفاوت از والدين بر کودک ميرسه که ضربات جبران ناپذير در زندگيش محسوب ميشه و حسرت بر دل ميگذاره. با اين حساب خيلی هم فکر نکن که چی به سرت اومده، جورای ديگه اش ميتونست بدتر هم باشه.
خوش باشی دوست من


November 11, 2006 5:12 PM
دلقک   ( web | email )

سلام رفيق ٬ اولش رو که خوندم . نوشته بودی در مورد مشکلاتت در ارتباط با ديگران ٬ تعجب کردم ٬ چون که من هم علی رغم حضور مادر و پدرم همينطورم ٬ شراگيم٬ مساله اصلی همانی است که خودت نوشته ای ٬ من مادر و پدری که خود را برای فرزندشان به اب و اتش بزنند را نداشتم . خانواده ما ٬ به نوعی بود که هميشه بچه ها در حاشيه بودند .در عوض توقعات وحشتناکی از ما داشتند . اول بودن و ممتاز بودن و يک سری موضوعات احمقانه ديگر ٬ شايد حس تنفر من از مردم ٬ حسادتی های کودکی ام است که تغيير شکل يافته و به تنفری عميق از دیگران تبديل شده است . مشکل من و امثال من ٬ در لابلای همين سطور پستت است . نمی دانم تو هم واقعا همينطوری ؟ در حال حاضر اين تنفر به چند طريق متجلی می شود . اول از همه علاقه به دست انداختن مردم . و بعد هم پرخاشگری ها ئی که گاه و بيگاه و درصورت امکان بروز پيدا می کنند . خيلی احمقانه است اما تمام معنی زندگی يک نفر را ميشود همينجوری در چند سطر نوشت . حتی در صورت فهم و درک کمپلکس ها هم نمی شود از شرشان خلاص شد . و هيچ وقفه ای هم در کار نيست : Give us a fucking break


November 11, 2006 4:54 PM
Veroneeque   ( web | email )

شری جون من تشکر نميخواد...آره..اون چيزی که تو دلت ميريزه ميمونه هميشه..اما اگه پيش مادرت باشی حداقل آرومی و لبخند رو لبته...و بدون که هر کسی تو هر سنی که باشه نيازمند توجه و محبته..مختص تو نيست..مام دوستت داريم هميشه و هر جا که هستی..


November 11, 2006 4:22 PM
هاله   ( web | email )

سلام بر خرس گنده‌ی لوس خودم :)

شراگیم جان من به عمد برای پست قبلی‌ات نظری نگذاشتم چون این‌کار بدون قضاوت کردن عملی نبود و قضاوت هم وقتی شرایط رو ندونی آسون نیست - ضمن این‌که دانستن شرایط نیاز به پرسش داره و پرسش هم عین فضولی‌ست. به هر حال برای همگی‌تون آرزوی آرامش می‌کنم و مطمئن‌ام با درایت جمعی و استفاده از تجارب گذشته آینده‌ای خیلی به‌تر در پیش خواهید داشت.


November 11, 2006 4:14 PM
ایمان   ( web | email )

سلام شراگیم عزیز
من حدو د یک هفته است که با وبلاگ شما آشنا شدم. ولی باور کن که تو این یه هفته تمام پست هایی رو که تو این سه چهار ساله نوشتی خوندم. ببخشید نوشیدم. عالی می نویسی...لطفاً باز هم بنویس... این پست آخرت هم که حسابی تکونم داد. ممنون و مرسی...


November 11, 2006 3:55 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.