شراگیم
« تشکر و چند نکته... | صفحه اصلی | وبلاگ سوخته...! »
دن فرناندو دلگادو...!

امروز یه خوابی دیدم که کلی به متافیزیک امیدوار شدم...ماجرا از این قراره که من الان یک هفته ست شدیدا درگیر بازی HIT MAN هستم و چند روزیه که توی یه مرحله ش گیر افتادم و نمیدونم اون دن فرناندو دلگادوی پدر نامرد رو از کجا باید گیر بیارم و یه گوله حرومش کنم تا برم مرحله ی بعد...امروز صبح که از سر کار رسیدم خونه و خوابیدم خواب دیدم خودم هیت من بودم و توی همون مرحله ای بودم که باید دن فرناندو رو پیدا می کردم و کلکش رو می کندم...یه دفعه به سرم زد جای اینکه برم توی حیاط خونه و بعد برم توی خونه بگردم (که دویست بار رفته بودم و چیزی پیدا نکرده بودم) برم پشت خونه ببینم چه خبره...خونه رو دور زدم و دیدم ای دل غافل...ببین کی اینجاست...خود خود کچلش بود...دو تا هم محافظ داشت...یکی از محافظها تا من رو دید زودی دست جنبوند و یه تیر زد توی شونه ی راستم...آقا منو می گی خون جلوی چشمم رو گرفت...کلت رو کشیدم و یه دونه خال گذاشتم وسط پیشونیش...اون یکی هم تا اومد به خودش بیاد فرستادمش اون دنیا...حالا من مونده بودم و دن فرناندو دلگادو...خاک بر سر با اون هیکلش افتاده بود به پام که تو رو خدا منو نکش...هرچی بخوای بهت می دم...اول دلم براش سوخت...ولی بعد دیدم اگه نکشمش نمیتونم برم مرحله ی بعد...لوله اسلحه رو گذاشتم رو ملاجش و ماشه رو کشیدم...چلیک...تف به این شانس...! فشنگهام تموم شده بود...تا وقتی اسلحه ت پره و تق و توق میزنی ملت رو می کشی اصلا دلت به حال کسی نمی سوزه...ولی وقتی یه پیرمرد چاق و کچل افتاده به پات و مثل یه گنجیشک می لرزه و میدونه که داری دنبال یه راهی برای خلاص کردنش می گردی دست و دلت یه جورایی می لرزه...چاره ای نبود...کلیک راست کردم ببینم چی تو جیبهام پیدا می شه که بشه باهاش یه پیرمرد چاق و کچل رو کشت...اون سیم آدم خفه کنی رو داشتم با دو تا سرنگ زهر آلود...دیدم دلم نمیاد سیم بندازم دور گردنش و اونم دست و پا بزنه تا خفه بشه...یه دونه از سرنگها رو در آوردم و همونجوری که اون افتاده بود به پام خیلی آروم از کفل بهش تزریق کردم...ولی مگه میمرد...مثل سگ هفت تا جون داشت...اونقدر مثل مار به خودش پیچید و وول خورد و جیغ و داد کرد که مجبور شدم با همون سیم ه خفه ش کنم...!
اینجوری نیگام نکنین...دن فرناندو یکی از مخوف ترین پدرخوانده های مافیا بود...اگه من نمی کشتمش معلوم نبود چند هزار نفر دیگه رو برای حفظ شبکه عنکبوتیش سر به نیست کنه...شما باید برای کشتنش ازم تشکر کنین...! به هر حال دیگه یادم نمیاد رفتم مرحله ی بعد یا نه...فکر کنم همون موقع ها از خواب بیدار شده بودم...همونجور با چشمهای قی کرده دویدم کامپیوتر رو روشن کردم...وارد محیط بازی شدم و رفتم پشت ساختمون...دن فرناندو اونجا نبود ولی یک راه مخفی اونجا بود که تا حالا ندیده بودم و می رفت به جایی که بعد از یک ساعت جستجو دن فرناندو رو پیدا کردم و مثل سگ کشتمش...!
حالا بازم شما بگین رویای صادقه وجود نداره...!

بعد التحریر: اولا این که من گاه گداری میشینم و فیفا 2007 و تام رایدر و رزدینت اویل و هیت من و غیره و ذلک بازی میکنم هیچ از جلال و جبروتم کم نمیکند...بروید کتاب " چگونه فیلسوف شدم" کالین مک گین (نشر ققنوس) را بخوانید...کالین مک گین قبل از اینکه یکی از فلاسفه ی بزرگ معاصر باشد یک بازیکن قهار بازیهای کامپیوتری بوده است و به قول خودش زندگیش وقف دو چیز شده...فلسفه و البته بازیهای کامپیوتری!

توسط در November 14, 2006 9:38 PM |
نظرات
شراگیم   ( web | email )

شيرين جان (شماره ۴۹):
من هاف لايف دو رو نصبش کردم منتها نتونستم بازيش کنم...يه جائيش انگار که باگ داشته باشه و ديگه هيچ کاريش نميشه کرد...البته اينستال کردن بعضی بازها هم قبول دارم کار حضرت فيله و به سن و سال ربطی نداره...!:)


November 23, 2006 7:14 PM
شيرين   ( web | email )

يه جاي ديگه هم همين ر. نوشتم ولي نفهميدم چه بلايي به سرش اومد پرسيدم شما HALF LIFE 2 رو بازي كردين؟ من نتونستم اينستالش كنم فكر مي كني به 34 سالگي يه زن ريط داشته باشه؟


November 22, 2006 10:45 PM
سودابه رادفرد   ( web | email )

کاش به جای کشتن رييس مافيای ايتاليا لااقل دستت ميرسيد به يکی از اهالی مافيای خودمون


November 17, 2006 11:01 AM
آرزو   ( web | email )

اين مردا فرهيخته و پر ريخته انگار ندارن همشون عشق اين کاران . خوش به حالت


November 17, 2006 10:35 AM
لیلا   ( web | email )

شراگيم جان ممنون از لينک خانم منيرو روانی پور . امشب با اين لينک دوباره وبلاگش رو کشف کردم و کلی ذوق زده شدم . چون مسبب اين شادی بودی خواستم ازت تشکر کنم .


November 16, 2006 9:18 PM
mARYAM   ( web | email )

برو سايلنت هيل بازی کن . بعد دمو هاش آدمو دچار شور فلسفی ميکنه . هر جا گير کردی بپرس از من .


November 16, 2006 4:54 PM
هلندی سرگردان   ( web | email )

جای سختش هنوز مونده!کشتن دن فرناندو که کاری نداشت بزار به بنادر هلند برسي ببينم چی کاره ايی!!


November 16, 2006 1:46 PM
مري مون   ( web | email )

گفتي روياي صادقه ....راستش من زياد روياي صادقه ميبينم اما هيچكدومش به درد نمي خوره ... حداقل تو يك راهي را كشف كردي ....
مثلا هفته پيش خواب ديدم رفتم تبريز ...صبح كه پاشدم به خودم گفتم خيره ايشالله ...ما با اينكه اصليتا تبريزي هستيم اما هيچكسو اونجا نداريم (هممون اصلاح شده ايم)تو خواب داشتم توي يه خيابون قدم مي زدم ... همون شبش بابام زنگ زد و گفت آماده باشين دو روزه ميريم تبريز ...پسر خاله بابام از تبريز اومده بود و آقا هوس كرده بود محله بچگي هاشو ببينه ...رفتيم تبريز و از همون خيابون هم رد شديم ....ولي خوابم فايده اي داشت


November 16, 2006 1:28 PM
شباهنگ   ( web | email )

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی خیلی جالبی بود از اینم به بعد بیشتر سر می زنم. ممنون می شوم اگر شما هم به من سر بزنی


November 16, 2006 12:53 PM
اب معدني   ( web | email )

خب يه دفعه تو خواب سيوش می کردی که دوباره پا نشی بری دنبالش بگردی.
يه بار منو داداشم يه نصف روز مکس پين بازی کرديم تا خود صب خواب مکس و کشت و کشتار می ديدم


November 16, 2006 11:55 AM
پگاه   ( web | email )

همه زو خوندم...چه جالب ..برش زندگيهامون همه يه جورايی مثل همه....ها...بعدش هم که تا ميتئنی خواباتو جدی بگير....دلم ميخواد ببينمت...اگه ميتونی يه باز بيا ببينمت...پشيمون نميشی ...


November 16, 2006 11:50 AM
جوجو   ( web | email )

خوب شد اون ملعون رو کشتی . می دونی چند تا از جوونا رو اين معتاد کرده بود؟ بی همه چيز .

وای يکی منو بگيره. جو گير شدم.

راستش مدتهاست ديگه از اين بازيايی سه بعدی نمی کنم. آخه مدتهاست چسبيدم به فلسفه جون خودم :-)


November 16, 2006 10:52 AM
كسي كه مثل هيچكس نيست   ( web | email )

من اون همه روح شدم و جوجو شدم تا تورو بكشونم تو وبلاگ خودم تا چيزهاي خوب خوب بخوني نشستي نيم صفحه دري وري بار ماكردي كه اگر دختر نباشيم( البته از اون لحاظ ) چنين ميكني و چنان ميكني و از يك جايي كه حتما گردن نباشه آويزانمان مي كني بهمان اردنگي مي زني كه تا آخر عمر يادمان باشد و لينكمان را خط مي زني و تا ابد به نفرين ابدي گرفتارمان ميكني بعد هم گفتي كه فرق رولاندينهو و استاد اسدي را نمي دونم . بعد خودت مي ري ميشني واسه دختر بچه هايي كه لينكيدنت نيم صفحه تعريف و تمجيد مي نويسي يعني جدي جدي تو فرق ساندويچ نون و پنير رو از چلو كباب نمي توني تشخيص بدي ...حيف شد


November 16, 2006 10:17 AM
ژاله   ( web | email )

از اينكه من رو لينكيدي ممنون ولي من نمي تونم تو رو بلينكم چون بلد نيستم ...اون كارهايي هم كه گفتي بكنم ياد نگرفتم هنوز چون نمي تونم از كسي بپرسم چون همه تحريمم كردن


November 16, 2006 9:17 AM
نیما   ( web | email )

چند میدی بگم کجاست این دن فرناندو؟
دوست داشتی حاضرم فیفا 07 را باهات بازی کنم.5 تا آوانس در هر Difuculty...
You got a cool blog...I reallt liked it


November 16, 2006 3:43 AM
نوشا   ( web | email )

اشکالی نداره با جلال و جبروت هم ميشه کامپيوتر بازی کرد و فيلسوف شد و ...


November 16, 2006 1:27 AM
آیدا   ( web | email )

خوب خسته نباشی واقعا...ادم کش...بی رحم..چه جوری دلت اومد .... اون دنيا وقتی سوسک شدی خود کچلش با دمپايی ميکشتت..حالا هی بدو اونور بدو اينور که دمپايی بهت نخوره...
ببين يکی از دوستام خواب ديده بود که اون يک لوبيا در کنسرو لوبياست و من هنوز هم در تعبير اين خواب موندم..
ولی خداييش فکر کنم عزرائيل بود که راه را بهت نشون داد که بعدا با دمپايی خدمت برسه..
بوس بوس


November 15, 2006 11:32 PM
مهسا   ( web | email )

موفق باشی.


November 15, 2006 11:28 PM
m.a   ( web | email )

اين وبلاگ امشاسپندان رو چه جوری می تونم باز کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


November 15, 2006 5:39 PM
ستاره   ( web | email )

خب خدمتتون عرض کنم که همه اون آرشيوها رو خوندم!!خب اگه اينجوری که ميگي پس من همه پست هات رو خوندم! خوشحال باش!!!!! D: یه چیزی.سفرنامه شمالت آخرش بود! از کدوم جاده رفتین شمال که اول فیروزکوه آمل!!!!!!!!!!! ساری؟؟؟؟ تصحیحش کن plz آره قربونش!


November 15, 2006 5:14 PM
فروغ   ( web | email )

شرمنده پدر جان یه دفه بی ادب شدم.منظورم شما بود نه تو!!


November 15, 2006 4:14 PM
فروغ   ( web | email )

راستی من تو رو لینکیدم،تو چی؟


November 15, 2006 4:13 PM
فروغ   ( web | email )

بازم که تقلب کردی.بابا جون زیر تخنه سیاهت اسم کتابو بنویس.کپی رایت به خدا چیز خوبیه ها.حالا که تقلب می کنی می شه من نظر بدم کدوم جمله رو بنویسی.چون تا حالا هر کدومو که نوشتی جز اونایی بوده که من عاشقشون بودم.راستی جوابتو خوندم.


November 15, 2006 4:12 PM
بهاره   ( web | email )

من از اين بازيها كه زيادي هيجان داره خوشم نمياد.از اينا كه تا برمي گردي يكي پشتته و مي خواد بكشتت!ولي عاشق مكس پين بودم.و هستم.نيد فر اسپيد رو هم كه ديگه ميميرم براش.توي بازياي پلي استيشن هم عاشق تيكنم.اگه يه روز به عمرم مونده باشه همه شو تيكن بازي مي كنم.چون ندارمش و عقده اي شدم.


November 15, 2006 3:18 PM
شراگیم   ( web | email )

علی صالحی عزيز: (شماره ۲۳ و ۲۴)
ممنونم...زبونم لال که اون سید علی صالحی معروف که نیستی!! هستی؟


November 15, 2006 1:53 PM
شراگیم   ( web | email )

ستاره عزيز (شماره ۲۱):
متاسفانه آرشيو وبلاگ قديم من محدود می شه به همون نوشته هايی که لينکش کنار صفحه هست...تقريبا دو سوم نوشته هام رو شامل ميشه...در ضمن...شايد بيشتر از نصف آرشيوم رو (مطالبی که به نظر خودم ارزش منتقل کردن به اينجا رو داشتن) به همراه نظراتش منتقل کردم اينجا...يعنی اگه آرشيو اينجا رو کامل مرور کنی انگار کل نوشته های به درد بخور من رو تو اين چند سال اخير خوندی...آره قربون شکلت...اينجورياس.


November 15, 2006 1:51 PM
ali salehi   ( web | email )

روشنايی از شمع بزرگترست ، مهمترست .
بوسه از لب ، هم آغوشی ( بی حجابِ پيراهن حتٌی ) از لذٌت ،
سيگارِ مشترک از سرطانِ ريه ، بيداری و نجوای شبانه از خوابِ خرگوشی ،
شعر صبحگاهی از قلب ،
تو از من ،
و اين گياهِ عَشَقه ی پيچيده در رگ و روحِمان از هر دوی ما .


November 15, 2006 1:46 PM
ali salehi   ( web | email )

چيزی قشنگ تر از کشف يه دنيای تازه بعد از مدٌتها آواره بودن روی آب
درياها وجود داره ؟
من کريستُف کُلمبَم !
تو همه ی خشکی های کوچيک و بزرگ اقيانوسهای زمينی که هر روز
کشف ميشی و مثه شادی و گيجی من ، تموم نميشی !


November 15, 2006 1:45 PM
‍ژاله   ( web | email )

هان چی گفتی ؟ می شه يه بار ديگه توضيح بدي . جون تو هيچی نفهميدم بعدش هم اگه قرار من دختر نباشم تو هم پسر نيستی .به همون دليلی که خودت ميدونی و من هم ميدونم چرا ؟؟؟؟؟کامنت لوله ( ۱۹) رو هم می تونی بگردی پيدا کنی من که شرافت ندارم ولی به ارواح خاک رفتگان جد اباد دوتامون من نبودم.


November 15, 2006 1:33 PM
ستاره   ( web | email )

سلام شراگيم.چه جوری ميتونم آرشيو کامل بلاگت رو پيدا کنم.بلاگ قبليت آرشيوش گويا خاليه.دوست دارم آرشيوت رو بخونم.


November 15, 2006 12:47 PM
الهه   ( web | email )

والا من از وقتی که خودم رو شناختم ديگه بازی کامپيوتری رو بيخيال شدم...اون قديم ها هم يه بازی بود به اسم نميدونم چی داگ ...همه مرحله آخر بايد رييس آدم بدها رو ميکشتند...اما هيج آدم نرمالی نتونسته بود رييس رو بکشه...يک روز من بازی رو تموم کردم و رييس هم کشتم...حالا مگه اين رجال متعصب حاضر ميشدند قبول کنند که من بازی رو تموم کردم..خلاصه گفتند شانس بوده...حالا کلن بازی کامپيوتری من شده ورق بازي...من هم جز فلاسفه هستم يا نه :ديييييييييي


November 15, 2006 12:24 PM
كوله   ( web | email )

مطلبت جالب بود اما نه به جالبي ژاله ......


November 15, 2006 12:06 PM
‍‍‍ژاله   ( web | email )

وای شری حدس بزن کی اومده تو وبلاگ من چيز نوشته ....باورت نمی شه خود رونالدينهوووو.معلومه خط و زبون فارسی روهم خوب بلده به خدا.


November 15, 2006 11:11 AM
;kimia   ( web | email )

ممنون ميشم اينو در وبلاگت بگذاری

Dear MAHAK supporters, one of the children supported by MAHAK is in urgent need of Platelet for Transplantation.

We need: (Four Male donors with AB negative blood group).

They have to be none smokers and in good state of health. They have to live in Iran and be available in any time during 24 hours. (Tehran residents).

For more information you can call: 22451414 (social workers Dep.) or send an e-mail to:

info@mahak-charity.org


November 15, 2006 11:02 AM
شراگیم   ( web | email )

دلقک جان: (شماره ۱۱)
آی گفتی...:)


November 15, 2006 10:57 AM
یاس گل   ( web | email )

شراگیم جان سلام
من خواننده ی دایمی وبلاگت هستم.تو هم؟ من یه روزی این همسر گرامی رو طلاق می دم از بابت بازی با کامپیوتر.


November 15, 2006 10:10 AM
firoozeh   ( web | email )

کم کم ديگه داری خطرناک ميشی شری جونم...... برای بدگای هميشه يه گود گای وجود داره که دخلش رو بياره .... تو عجالتا کوتاه بيا ايندفعه رو....... درمورد تخته سياهت هم که دو شرط مفروضه و قضيه منتفی است.


November 15, 2006 5:29 AM
sooski   ( web | email )

ناز شستت شری جون!‌ بکش اين پدرسوخته‌ها رو!!


November 15, 2006 3:03 AM
محسن   ( web | email )

بر منكرش لعنت
اگه بازم از اين آدماي خطرناك به پستت خورد رو ما هم حساب كن.
ضرب شصتمون بدنيست


November 15, 2006 12:46 AM
دلقک   ( web | email )

عمو شراگيم . اين جماعت اصلا ما فلاسفه رو درک نمی کنند . ببين . من بارها سی دی وارکرافت رو خردش کردم . دوباره خريدم و عين سگ بازی کردم . يک بار يادمه قرار بود ملت ساعت هشت بيان دنبال من بريم عروسی . تصميم گرفتم تا هفت بازی کنم و بعد برم دوش بگيرم و حاضر بشم . دردسرت ندم . تا خود هشت داشتم بازی می کردم . هی به خودم می گفتم پنج دقيقه ديگه تموم ميشه . خلاصه اونا اومدن دم در . توی ايفون گفتم الان ميام . دوباره نشستم پای بازی !!! گفتم فقط پنج دقيقه !! خلاصه . ملت بعد از نيم ساعت داشتن فحش خوار مادر ميدادن و من همچنان داشتم وارکرافت بازی می کردم . حاضر هم نشده بودم ! بعد انواع نيد فور اسپيد ها و بعدم اندر گراند و در حال حاضر کانديشن زرو ...ببين اين بازی رو اگه اينستالش کنی . دقيقا يک تير خلاص تو مغز خودت زدی . اونوقت سال به سال هم اينجا رو اپ نمی کنی ....اون يارو کالين مک گين رو می شناسم . راستی جالبه بدونی . چند وقت پيش وسوسه شده بودم يه پلی استيشن تو بخرم !! ترسيدم ملت گير بدن که تو اين سن و سال...بابا خرن ديگه . اصلا نه از فلسفه هيچی می فهمن نه از گيم . ..از هيچ چيز ديگه ای هم هيچی نمی فهمن..فقط بلدن بزرگ بشن و مثل هم بشن و حرفای مثل هم بزنن و کارای مثل هم بکنن لامصبا


November 15, 2006 12:15 AM
علی   ( web | email )

داش شراگیم / اولندش که کالین مک گین اگر در چهار تا و نصفی کتاب که از هفت خوان سانسور جمهوری میگذره / "یکی از بزرگ ترین فیلسوفان معاصر" است / صدایش را جای دیگر در نیار که در دنیای واقعی اصلن هم از این خبرها نیست / حالا گیریم باشه / خواجه علیه الرحمه فرماید: / نه هرکه چهره برافروخت، دلبری داند / نه هرکه آینه سازد، سکندری داند/ نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست / کلاه داری و آیین سروری داند / الخ ../ مراقب باش با اعتماد به "نشر ققنوس" و گنده گوزی های "کالین مک گین" / در مرحله ی کشتن "دن فرناندو" و "رویای صادقه" باقی نمونی! / افسانه ی ثروتمند شدن "اوناسیس" را که شنیده ای؟ / اگر نشنیده ای، یادم بیار یک دفعه ی دیگه واست تعریف کنم.


November 14, 2006 11:46 PM
زيتون   ( web | email )

شام چی خورده بودی شراگیم جان؟:)


November 14, 2006 11:39 PM
Veroneeque   ( web | email )

چقد خنديدم والله..بابا..بشين بازی کن کی جرات داره بگه نه و اينا!!


November 14, 2006 11:06 PM
ابوالفضل   ( web | email )

وبلاگ سابقت چرا همش بالاي ليسته؟!


November 14, 2006 10:56 PM
حامين   ( web | email )

شراگيم بابا! نميبينمت در اين حد که بشينم باهات فيفا بزنم ! اونم تيغی !! شما برو آدم بکش تا بعد :دی !


November 14, 2006 10:34 PM
لیلا   ( web | email )

من هم با فلسفه حال میکنم اما بازی های کامپیوتری ؟!!! ... والله چه عرض کنم ؟!


November 14, 2006 10:26 PM
دنیا   ( web | email )

آخرش روح همين دن فرناندو تو خواب يقه ات را می گيره! کمتر به فکر آدم کشی باش!


November 14, 2006 10:23 PM
leila   ( web | email )

kheili ghashang bood albate shoma kolan kheili khoob minevisid ,behetoon tabrik migam ,movafagh bashid ,heif ke man in roozha aslan vaght nadaram ,vagarne koli chiz mikham benevisam ,


November 14, 2006 10:22 PM
بچه‌مخفي   ( web | email )

با اين نوع کشت و کشتاري که شما حتي تووي خواب هم انجام ميدي، جلال و جبروت‌ت زيادتر هم شده بين بلاگرا!!:))


November 14, 2006 10:14 PM
ژاله   ( web | email )

واسه همین گفتم زوله گیجه چون من هفت جد و آباد ژوله رو پیداکردم .می خواستم یه چیزی بگم که دوباره بیای بدون منت کشی یا روح سرگردان شدن .دیدی افتادی تو تور هیت من جان عزیز


November 14, 2006 10:05 PM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.